فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تمشک‌های ناظر

نسخه الکترونیک کتاب تمشک‌های ناظر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تمشک‌های ناظر

عمه احترام، از خیرخواهی‌اش بود که رفت؛ رفت تا ما را با هم تنها بگذارد... حق داری! تو هم مثل همه پیرزن‌هایی هستی که تا یک جوان عزب می‌بینند، سنت پیامبر یادشان می‌آید و به تک و تا می‌افتند برای ثواب.
بشرا چادرش را پس می‌کشد. سر و گردنش بیش‌تر از معمول لخت است. جمله‌ای می‌گوید در باره گرمای هوا (گرمایش یک هجای ناقص دارد). شلوار جین فیروزه‌ای پوشیده. باسن و کشاله رانش برجسته‌تر شده...
لعنت بر شیطان! عمه احترام، امروز سی‌امین روز است؛ ده روز بیش‌تر نمانده به آخر چله!
چشم‌هایش شرر دارد. دست‌هایم را می‌برم به پشت و دانه‌های تسبیح را یکی یکی از قدِ نخ سُر می‌دهم، خیره می‌مانم به کرم‌های شبتابی که توی چشم‌هایش فلاش می‌زنند:
«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»
همه بشرا فقط همین دو حلقه نگاه تاریک!
«الله اکبر... الله اکبر...»
آمده بود چای خشک بگیرد. تا زیر درخت انجیر همراهی کردمش. همیشه از درز پرچین می‌آمد و می‌رفت... هنوز هم!

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۸۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب تمشک‌های ناظر



فصل یکم

عمه احترام، از خیرخواهی اش بود که رفت؛ رفت تا ما را با هم تنها بگذارد... حق داری! تو هم مثل همه پیرزن هایی هستی که تا یک جوان عزب می بینند، سنت پیامبر یادشان می آید و به تک و تا می افتند برای ثواب.
بشرا چادرش را پس می کشد. سر و گردنش بیش تر از معمول لخت است. جمله ای می گوید در باره گرمای هوا (گرمایش یک هجای ناقص دارد). شلوار جین فیروزه ای پوشیده. باسن و کشاله رانش برجسته تر شده...
لعنت بر شیطان! عمه احترام، امروز سی امین روز است؛ ده روز بیش تر نمانده به آخر چله!
چشم هایش شرر دارد. دست هایم را می برم به پشت و دانه های تسبیح را یکی یکی از قدِ نخ سُر می دهم، خیره می مانم به کرم های شبتابی که توی چشم هایش فلاش می زنند:
«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»
همه بشرا فقط همین دو حلقه نگاه تاریک!
«الله اکبر... الله اکبر...»
آمده بود چای خشک بگیرد. تا زیر درخت انجیر همراهی کردمش. همیشه از درز پرچین می آمد و می رفت... هنوز هم!
دستش را پیچاند به دور یک شاخه کت و کلفت بالاسرش و گفت:
«یادش بخیر اون موقع ها!»
و سرآستینش تا بازو سر خورد.
یادم می آمد! یادم می آمد! بچگی هامان مثل تاک پیچیده بود به شاخ و بال این درخت...
سر و گردنش بیش تر از معمول لخت است. سفیدی دور و بر گردنش آدم را به قضاوت وا می دارد. قضاوت این که بگوید فقط صورتش گندمگون است.
چرا این بار چادر به سر کرد و آمد؟ که زیرش روسری نگذارد و از گرما کلافه بشود و چادرش را پس بیندازد و...
نگاهم را می دوزم به آخرین درختی که می شود از روی ایوان دید. نباید خیالات ناروا به ذهنم رسوخ کند...
«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»
قوطی چای را فشرد به سینه اش و نفسش را پس داد:
«عجب عطری داره!»
تلفظ حروفش همیشه فرق می کند. سرزبانی حرف می زند.
عقب عقب رفتم و تکیه دادم به قسمتی از دیوار کاهگلی طویله که مهتاب پاشیده بود رویش. دو تا ستاره بالای برگ های پنجه ای انجیر سوسو می زدند. دو تا کرم شبتاب می چرخیدند دور کمرگاه بشرا.
اشاره کردم بیا. یا با ته مایه ای از صدا گفتم بیا. سلانه سلانه جلو آمد. رفت و آمد خون توی بدنم بیش تر شد. شهوتم گُر گرفته بود.
«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»
خوشبختانه بشرا از گرما صرف نظر می کند! جابجا می شود و دو سر چادرش را زیر چانه به هم می گیرد و می گوید:
ــ... (دست بردار دختر جان. ده روز است می خواهی چی را به من خر بفهمانی؟)
بار اول روز بود. بعد از چندی که حتی «لاهیجان» هم نیامده بودم، همدیگر را دیدیم؛ پنج شنبه، جمعه ها اکثرا می آمدند روستا. توی باغ پشت خانه به فاصله یک متر از هم چمباتمه زده بودیم. من دست هایم را حلقه کرده بودم دور کاسه زانوهایم و او از تمام چیزهایی که هزار بار گفته بود، گفت، گفت، و یک لحظه نگاهم کرد. نگاهش هیچ وقت تکرار ندارد؛ آدم را می شکافد.
بشرا ــ این را حتما خودش هم می داند که فقط چشم هایش قشنگ است ــ یک جفت چشم دارد شبیه دو تا غار سیاه؛ کوچک ترین برقی را تویش می شود دید. نگاهش ــ اگر متمرکز تو را نگاه بکند ــ معلوم نیست چه چیز را به آدم سرایت می دهد، اما آدم را خالی می کند، می شکافد.
نگاهم کرد. با برق توی نگاهش سست شدم. به نظرم آمد هر بار در هر برخوردش قصد دارد من را میل بدهد به سمت خودش. من هیچ تجربه جنسی ای نداشتم. (ترم سه دانشگاهم تمام شده بود.) پرسیدم:
ــ...
چیزی مطرح کردم در باره ابراز احساس. کلمات کنار هم بند نبودند. فعل ها زمان مشخصی نداشت. جوابم را سفید داد. با یک لبخند که چین انداخته بود پایین دو تا غارش!
عمه احترام انگار قصد برگشتن ندارد...
می شنوم: «استاد.» می شنوم: «فلسفه...»
دارد از دانشگاهش حرف می زند. استاد فلسفه مان یک چیزهایی بارش است. بقیه نه؛ به خرج نمی آیند. کلاً این یکی قیافه اش هم به استادها می خورد؛ موافشان، چهارشانه، سبیل پهن،... دخترها که هیچ؛ هیچ کدام هیچی سرشان نمی شود. گوسفند بگذاری جایشان بهتر است. توی پسرها اقلاً یکی دو تا فرهیخته پیدا می شود («فرهیخته» با کلمه های دیگر جور نیست)... گروه کوهنوردی جمعه ها صبحمان... انجمن ادبیمان...
می گوید و می گوید. گوش هایم مراقبند که نشنوند بشرا بگوید یادش بخیر!
«الله اکبر... الله اکبر...»
حساسیت پیدا کرده ام نسبت به تمام «س»هایش؛ نازک تلفظ می کند. چیزی دم دستم نیست که اگر گفت دوستت دارم، سپر کنم! نم عرق رسیده است به تیره پشتم و نشت می کند پایین تر... پایین تر...
سیب یا گندم چه فرق می کند؟ ــ استادمان می گفت. موافشان بود. چهارشانه بود. سبیل پهن؟ نبود. ــ مهم «آدم» است که «حوا» وسوسه اش کرد!
«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»
درخت ها را می بینم توی اولْ سرخ و بعد سرخابی و بنفشِ آسمانِ پای غروب.
«الله اکبر... الله اکبر...»
خورشید دارد می رود پشت آخرین درختی که از روی ایوان می شود دید.
«الله اکبر...»
عمه احترام دارد مثل موتور شخم زنی هلک هلک کنان ــ الحمد لله، الحمد لله، الحمد لله، الحمد لله،... ــ داخل می شود.

فصل دوم

خانه عمه احترام، روبرویش جاده مالرویی دارد که یک سمتش پر از دار و درخت است و برگ و بار تابستانیشان و یک سمتش شالیزار، عطر برنج و هر از گاهی شلپ شلپ حرکت خزنده ماری، چیزی. جاده را که پیش بگیری و بروی، بالا و پایین پانصد متر دورتر به یک برکه می رسی. دقت کن ببین تنه پوک انجیر وحشی به سمت آب برکه خم شده یا نه. اگر خم شده باشد و ملخ دست و پا اره ای پیری یک گوشه اش جا خوش کرده باشد و سمفونی قورباغه ها هم برقرار باشد، بدان راه را اشتباه نیامدی. از آن جا به بعد بوته های تمشک شروع می شود. ردِشان را بگیر و بیا. زیر پاهایت فرشی از علفچه، گزنه،
گل های دانه هرز و قارچ های شیک پهن است. قدم هایت را مراقب باش کجا می گذاری. کمی بعدتر به یک توسکای مخملی می رسی که ساقه سمج انگوری پیچیده به پر و پایش.
بایست!
پشت توسکا به سدی از شاخ و بال تیغدار تمشک برمی خوری. این سد به ظاهر نفوذناپذیر می آید. پایینش اما تقریبا به اندازه رفت و آمد یک شغال راه دارد. خطرکن! سینه خیز بشو و از آن طرف بوته ها سر دربیاور. آن موقع است که می توانی بهشت کوچک من را ببینی؛ علفزاری که به قالیچه حضرت سلیمان می ماند. فضایی حول و حوش بیست متر مربع. گرداگردش درخت توسکا و یکی دو درخت توت و بوته های تمشک و بوته های تمشک. سایه ساری که همیشه لکه های پراکنده نور در هوایش معلق است و پیشخوانش هم پر است از گل های ساقه نازک وحشی؛ بعضیشان زرد، بعضیشان سفید. آواز سینه سرخ هایش قطع نمی شود. گوشَت را که تیز کنی ته صدای برکه را هم می شنوی. این جا بهشت کوچک من است. وقتی روی علف هایش دراز می کشی انگار بارِ هستی روی دوشت نیست؛ بی وزنِ بی وزنی. احساس می کنی اگر فوتت کنند مثل حباب به هوا بلند می شوی.
کار هر روزه ام شده این جا آمدن. تذکره الاولیا ــ این کتاب بیش ترین انگیزه را به من داده است ــ و قرآن ترجمه «الهی» را می زنم زیر بغل و برکه را رد می کنم و ردِ تمشک ها را می گیرم و می آیم همین جا. نماز می خوانم و کتاب می خوانم و چشم هایم را می بندم و احساس می کنم چیزی نمانده تا معرفت حقیقی.

سی و یکمین روز:
روی علف ها دراز کشیده ام و حساب ساعت ها از دستم در رفته. چشم هایم را می دوزم به آسمان که از لابه لای برگ های توسکا به نظر ارغوانی می آید. نباید غروب شده باشد. شاید هم غروب باشد. زمان وقتی در خلا هستی چه اهمیتی دارد؟! خدا انگار که از همه جا به این قطعه زمین سبزِ جدا مانده، به این خاک زمردی، به این جا که من بلورهای اکسیژنش را با ولع فرو می دهم، نزدیک تر است.
امروز سی و یکمین روز است. چشم از آسمان برنمی دارم. نگاهم پروانه ای را تعقیب می کند که خیلی جمع و جور بال های نازک خاکستری رنگش را باز می کند و می بندد. جسور که می شود تا یک وجبی پره دماغم پایین می آید.
این جا همه چیز هماهنگی دارد. اگر گنجشکی از شاخ و بال توسکایش پرواز کند یا حتی اگر ملخ ناچیزی زور و قوتش را جمع کند و از یک گوشه به یک گوشه دیگر بپرد، نظرت زود معطوف می شود؛ پهنایی از ماسه های نرم و سفید ساحل را تصور کن که هر جنبشی رویش حک می شود.

نظرات کاربران
درباره کتاب تمشک‌های ناظر