فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شفا در ميان ما نفس می‌كشد

نسخه الکترونیک کتاب شفا در ميان ما نفس می‌كشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شفا در ميان ما نفس می‌كشد

بالای پل شهر روشن بود. پنجره‌های ساختمان سبز بودند و پیرزن دوست داشت آن‌ها را تماشا کند. این پا و آن پا کرد، لفت داد تا از پله‌های پل پایین بیاید. برگشت به شهر خاموش زیر پل. دیوارهای خیابانی که به امامزاده منتهی می‌شد به اندازه حجم پیرزن سایه داشت که پیرزن راست خیابان را بگیرد و برود به سمت امامزاده.
روی دیوارهای حیاط امامزاده چند گربه چرت می‌زدند. هوای امامزاده سنگین بود، پیرزن احساس کرد اگر نفس عمیقی بکشد چند دعا و حاجت صاف می‌روند توی گلوش. گوشه‌ای نشست. دوست داشت از دور با آقا حرف بزند. چند سوره را که از حفظ بود خواند و بعد حواسش رفت به آینه‌کاری‌ها. توی سقف و دیوارها زن‌ها تکه‌تکه شده بودند و هر کدام چند بار با تکه‌های ضریح و نورها و آیه‌ها ممزوج شده بودند. خادم امامزاده جلو آمد، از پشت عینک ته‌استکانی‌اش نمی‌شد فهمید به کجا نگاه می‌کند. با پَر رنگی که دستش بود به شانه پیرزن زد:
«برو جلو... آقای خوبیه. هر چی بخوای بهت می‌ده. چرا این‌جا نشستی؟»

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۸۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب شفا در ميان ما نفس می‌كشد

این پاره های روح،
این تکه های زندگی،
برای:
فنجان تنهایی ام
که کسی در آن شکر نریخت.



شفا در میان ما نفس می کشد

کیارنگ علایی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



حوّل حالنا

حتی صبح هم نتوانست حال پیرزن را سبک کند. پیرزن فقط لابلای پا درد و مورمور بدنش دید که صبح مثل پوست زنی باکره کشیده شد بر تاریکی شب. پنجره های خانه بسته بود و تنها قسمتی از صبح از درز پنجره ها و حفره های کوچک دیوار رسوخ کرده بود. حالا زن به وضوح می دید همین دیوارها و گچبری ها که تمام شب مثل بختک افتاده بودند روی جانش، در روشنای صبح چه حجم دوست داشتنی ای دارند. لوستر، آباژور، رادیو و حتی شمعدانی های پشت پنجره که تمام شب در سیاهی مبهمی به سر می بردند، حالا انگار روحی مهربان در آن ها حلول کرده باشد برای پیرزن آشنا بودند.
از روی تختخوابِ فنری پایین آمد. سری به اتاق رضا زد، اتاق مرتبِ مرتب بود. بوی نا می آمد. پنجره را باز کرد. صبح ریخت توی اتاق و غبار آن نشست روی تختخواب رضا که روی آن شنبه، یکشنبه، دوشنبه و همه روزهای هفته مثل آدمی بی کار دراز کشیده بودند. چیزی توی گلوش سنگینی می کرد. به آشپزخانه رفت. چراغ را که روشن کرد سوسکی دوید زیر گاز. آبپاش را زیر شیر گرفت. آب کدر با فشار زد توی سینی ظرفشویی. آبپاش را پر کرد و به هال برگشت. بعد با بی حوصلگی شمعدانی های پشت پنجره را آب داد. مقداری آب ریخت روی دیواره گلدان ها و رف. صبح های یکشنبه حواسش سر جاش نبود. آبپاش را همان جا رها کرد و به آشپزخانه برگشت. آشپزخانه، تاریک و سیاه در شیشه مایکروفر و روشن و سپید روی بدنه یخچال منعکس شده بود. در یخچال را باز کرد، توی ظرف های پلاستیکی مختلف مقداری غذای دست نخورده بود. چند خیار و بسته پنیر را بیرون آورد. خیارها را ریخت گوشه ظرفشویی که یک بشقاب و لیوان چرب آن جا بود.
صبحانه اش را آورد توی هال، تلویزیون را روشن کرد. مدام به ساعت دیواری نگاه می کرد، انگار توی صفحه ساعت چیزی نوشته اند. تلویزیون اخبار می گفت، پیرزن گوش می کرد و نمی کرد. آخرین خبر از بازسازی زندانی در جنوب کوبا می گفت. پیرزن گوش تیز کرد. توی صفحه تلویزیون حیاط زندان با درخت های کاج بلند و نیمکت های فلزی که در سایه درخت ها قرار گرفته بودند نشان داده می شد. پیرزن لبخند کمرنگی بر لب هاش نشست.
از توی کمد چادر سیاهش را برداشت و به سر کرد. به اندازه چند سال پیرتر شد. از خانه بیرون زد. هر چه صبر کرد اتوبوس شرکت واحد نیامد. یکی هم که بعد از مدتی آمد پر بود و نگه نداشت. پیاده رفت به سمت امامزاده.
چیزی که توی گلوش بود سبک تر شده بود اما هنوز اذیتش می کرد. رسید به پل هوایی. خیابان خلوت بود، انگار مردم هنوز خواب بودند. از پله های پل بالا رفت. روی پل که رسید یک لحظه ایستاد تا نفس تازه کند. از آن بالا به چشم انداز شهر نگاه کرد. روبروش ساختمانی قدیمی بود که پنجره هاش باز بود و پشت پنجره ها مردها در کارگاه های کوچک خیاطی می کردند. بالای پل شهر روشن بود. پنجره های ساختمان سبز بودند و پیرزن دوست داشت آن ها را تماشا کند. این پا و آن پا کرد، لفت داد تا از پله های پل پایین بیاید. برگشت به شهر خاموش زیر پل. دیوارهای خیابانی که به امامزاده منتهی می شد به اندازه حجم پیرزن سایه داشت که پیرزن راست خیابان را بگیرد و برود به سمت امامزاده.
روی دیوارهای حیاط امامزاده چند گربه چرت می زدند. هوای امامزاده سنگین بود، پیرزن احساس کرد اگر نفس عمیقی بکشد چند دعا و حاجت صاف می روند توی گلوش. گوشه ای نشست. دوست داشت از دور با آقا حرف بزند. چند سوره را که از حفظ بود خواند و بعد حواسش رفت به آینه کاری ها. توی سقف و دیوارها زن ها تکه تکه شده بودند و هر کدام چند بار با تکه های ضریح و نورها و آیه ها ممزوج شده بودند. خادم امامزاده جلو آمد، از پشت عینک ته استکانی اش نمی شد فهمید به کجا نگاه می کند. با پَر رنگی که دستش بود به شانه پیرزن زد:
«برو جلو... آقای خوبیه. هر چی بخوای بهت می ده. چرا این جا نشستی؟»
پیرزن بلند شد و به سمت ضریح رفت. وقتی نشست پای ضریح چیزی بود بین اندوه و اشک. هیچ نگفت. فقط از دلش گذشت که «کاش این روز زودتر تمام شود و ساعت شش فردا برسد.» همان طور که نشسته بود چادرش را باز کرد و بست. یک مشت حرف پراکنده که همه به «رضا» ختم می شد بین او و ضریح جا مانده بود. از امامزاده زد بیرون.
وقتی از روی پل هوایی می گذشت تازه متوجه حیاط پشت ساختمان قدیمی شد که چند تکه رنگ توی آن حرکت می کردند. ایستاد و تماشا کرد. قرمزهای جگری آرام آرام طول حیاط را راه می رفتند و به سبزها می رسیدند، آن طرف تر چند زرد گوشه حیاط حرکت می کردند. پیرزن همان جا ایستاد و از تکه های رنگ چشم برنداشت تا کارگران کارگاه رنگرزی کلاف های نخ را از پشتشان گذاشتند روی زمین.
در خانه را که باز کرد حجم خالی اتاق ها به سمتش آمد و بغلش کرد. دوباره چیزی توی گلوش سنگینی کرد؛ حسی که همه یکشنبه ها و قبل از آمدن صبحگاه دوشنبه اذیتش می کرد. به ساعت دیواری نگاه کرد اما ساعت را نخواند. جلوی در اتاق چادرش را برداشت. اتاق مرتبِ مرتب بود. پناه برد به آشپزخانه.
صدای آب، صدای گاز، صدای باز و بسته شدن چندباره در یخچال، صدای رنده، صدای آسیاب، صدای در کابینت، صدای کارد و تخته جای دلتنگی هاش را گرفت و توانست برای ساعتی رضا را فراموش کند.
گوشت های چرخ کرده را ورز داد و با دقت تمام، یک زرده تخم مرغ آب پز را وسط کوفته ها جا داد. توی قابلمه آب ریخت. توی آب خودش را دید بدون چین و چروک های صورتش. زن جوانی شده بود توی آب، خنده اش گرفت. بعد لابلای خنده، در یک عصر پاییزی آمدند و رضا را بردند. پیرزن خودش دید که دست رضا را کشیدند، به او فحش دادند و هلش دادند توی ماشین. چیزی توی گلوی پیرزن سنگینی کرد، چیزی روی دلش. از آن روز به بعد همه زندگی پیرزن حول صبح های دوشنبه می گشت که می توانست رضا را از پشت شیشه ای تماشا کند و فراموش کند چیزی به نام لمس کردن هم در این دنیا وجود دارد.
دست های پیرزن آن قدر داغ شد که آب به جوش آمد و زن جوان داخل آب را لابلای قل قل زدن هاش پیر کرد. پیرزن کوفته ها را یکی یکی انداخت توی آب، همه را به نیت رضا. هر کدام را که توی قابلمه می گذاشت به دقت تمام می گفت: «رضا.»
ساعتی بعد کوفته ها آماده بود. آن ها را توی ظرف بزرگی چید، کنارشان سبزی گذاشت و پیچید توی دستمال گلدار. چادرش را به سر کشید و رفت توی کوچه. گرمای ظرف را چسباند به دلش. زنگ خانه کبری خانم را فشار داد. پسرش در را باز کرد:
«دستتون درد نکنه... خدا قبول کنه.»
یکی از رضاها را از توی ظرف داد به آن ها و بعد به خانه لیلاخانم رفت. شوهرش در را باز کرد.
یکی دیگر از رضاها را داد به شوهر لیلاخانم. و خانه به خانه رضاها را تقسیم کرد بین همسایه ها.
هوا تاریک شده بود. از پنجره یکی از خانه ها آهنگ «تولدت مبارک» می ریخت توی کوچه. پیرزن به خانه برگشت. حوصله شستن ظرف ها و مرتب کردن آشپزخانه را نداشت. روی تختخواب نشست و شلوار رضا را دست گرفت. قسمتی از پارچه شلوار جر خورده بود، شاید به اندازه یک وجب. پیرزن به همان کندی که از دوشنبه قبل پارگی شلوار را دوخته بود، شروع کرد به کوک زدن بقیه آن و آن قدر لفت داد تا شب بگذرد. بعد شلوار را با مقداری خوراکی انداخت توی چمدان. همه چیز داشت تیره می شد. شمعدانی ها در تاریکی شب داشتند به چیزی بدل می شدند که هیچ شباهتی به شمعدانی نداشت.
پیرزن تاکسی گرفت، توی تاکسی نشست و تنهایی اش را از خانه آورد توی تاکسی. تنهایی اش بزرگ تر از اتاقک تاکسی بود، این بود که راننده بی آن که بفهمد دلش گرفت، شیشه را پایین داد و دستش را روی لبه پنجره گذاشت. به راننده گفت: «زندان.»
راننده پرسید: «زندان بالا یا پایین؟»
پیرزن آهسته تر گفت: «بالا.»
راننده نگاهی توی آینه به پیرزن کرد و راه افتاد. پیرزن محو خیابان ها شد. تماشای منظره های بیرون را از داخل ماشین دوست داشت. گاهی توی یکی از خیابان ها رفتگری از قاب پنجره رد می شد و نارنجی لباسش را می پاشید روی نگاه پیرزن و در جایی دیگر چند پسر خیابانی توی سیاهی پیاده رو دیده نمی شدند و اسم نداشتند. در خیابان منتهی به بزرگراه زنی چادرپوش برای تاکسی دست تکان داد، نور چراغ های ماشین مثل دو سوراخ افتادند روی بدن سی ساله اش. راننده سرعت ماشین را کم کرد و با نگاهش سر تا پای زن را کاوید. پیرزن چادرش را دور خودش محکم کرد، سرش را گذاشت بر پشتی صندلی و نگاهش را از بلوک های سیمانی بلوار برنداشت؛ سفید، سیاه، سفید، سیاه، سفید، سیاه. مثل آهنگی آرام چشم هاش را به خواب برد.
هایده توی ضبط آن قدر آرام می خواند انگار فقط برای راننده می خوانَد. تا زندان بالا راننده دو بار سیگار به لب گرفت و تا ته کشید و دودش را از پنجره داد بیرون.
پیرزن دور میدانی پیاده شد که دیوارهای بلندی در چند قدمی آن دیده می شدند. هوای نمناک چسبید به گونه هاش. نفسش بالا نمی آمد. همه جا تاریک بود. تاکسی که دور زد صندلی های ایستگاه اتوبوسی توی نور چراغ ماشین لحظه ای روشن شد و باز در تاریکی فرو رفت.
پیرزن توی تاریکی، پیرزن توی هوای نمناک، پیرزن کنار صدای کفش هاش، پیرزن کنار دیوارهای بلند به سمت در زندان سرازیر شد. گاهی باد تندی می وزید و چادرش را حرکت می داد. پیرزن با یک دستش چمدان را گرفته بود و با دست دیگرش یک طرف چادر را چنگ زده بود. طرف دیگر چادر لای دندان هاش بود.
در زندان بسته بود و سیاهی شب افتاده بود روش. پیرزن در زد. کسی جواب نداد. بالای سرش بلندگویی بود که صدایی پشت آن خواب بود. پیرزن بدون آن که بفهمد در نگاهش عجز است خیره شد به بلندگو و دوباره ــ این بار محکم تر ــ بر در کوبید. چند لحظه بعد دریچه کوچکی که فقط به اندازه چشم ها و لب های یک آدم جا داشت، باز شد و نور چراغ های آن طرف در را ریخت این طرف.
پیرزن بی درنگ گفت: «رضا مالکی.»
سرباز آن طرف در چیزی نگفت، حرکتی هم نکرد.
پیرزن گفت: «مالکی بحرآبادی.»
سرباز گفت: «زود آمدی ننه جان... ساعت شش.»
پیرزن گفت: «یعنی چقدر دیگه؟»
سرباز گفت: «برو یک ساعت دیگه بیا.»
پیرزن چیزی نگفت.
سرباز گفت: «برو یه چرخی بزن، یک ساعت دیگه بیا، یک ساعتم که گفتم به خاطر اینه که می شناسمت، هم تو رو، هم پسرت رو.»
پیرزن آهسته گفت: «ببینم، شما سرکار احمدی نیستی، که هفته پیش عقدت بود، مرخصی بودی؟»
چشم ها و لب های سرباز خندیدند، اما پیرزن توی تاریکی آن را ندید.
پیرزن گفت: «می شه بیام تو، این جا سرده، یه گوشه می نشینم.»
سرباز گفت: «این جا هم سرده ننه، برو یه ساعت دیگه بیا.»
پیرزن برگشت و توی تاریکی دور شد. سرباز گریه اش را قورت داد و بعد با صدای بلندتر گفت:
«ببینم ننه، سیگار نداری؟»
پیرزن نشنید، رفت دور میدان، خواست چرخی بزند، پاهاش داشت از درد کنده می شد. ترجیح داد بنشیند روی صندلی های ایستگاه. همه جا تاریک بود، پیرزن کورمال کورمال به سمت ایستگاهی رفت که یک لحظه زیر نور چراغ تاکسی در حافظه اش دیده بود. به چند قدمی اش که رسید سفیدی کم حالی از نیمکت فلزی دیده می شد. ولو شد روی نیمکت و چمدان را گذاشت کنارش. بی تاب بود. دلش می خواست بخوابد، دلش می خواست همان جا روی نیمکت دراز بکشد بی آن که با روشن شدن هوا از کسی خجالت بکشد. دلش می خواست سرش را بچسباند به سرمای نیمکت. احساس می کرد زمان کند می گذرد و سرباز برای باز کردن در زندان لفت می دهد. هوای نمناک مثل حجم یک آدم غریبه کنارش جمع شده بود. صدای خفه اذان از دور می آمد و وقتی به نزدیکی پیرزن می رسید لابلای رطوبت هوا گم می شد. پیرزن گوش تیز کرد، احساس کرد این بهترین صدایی است که می شود در این لحظه شنید، اما نتوانست بفهمد این صدای اذان است یا صدای آواز رهگذری از دوردست.
آسمان گرفته بود و به جای آبی، خاکستری همه جاش را گرفته بود. حتی یک تکه ابر نبود که پیرزن حداقل به آن نگاه کند.
چیزی که از صبح روز قبل توی گلوش سنگینی می کرد، حالا آمده بود پشت چشم هاش و یکباره ریخت بیرون.
گریه گاهی بدون صدا، گاهی با صدا روی صورتش جمع شد و همه صورتش را گرفت. خواست دعایی بخواند ــ مثلاً دعای قبل از نماز ــ خواست سوره هایی را که از حفظ است بخواند، همه را از یاد برده بود. ذهنش خالی شده بود، فقط یک لحظه «حوّل حالنا الی احسن الحال» از ذهنش عبور کرد.
بعد با صدای بلند گفت: «کجایی لعنتی... کجایی عزیزکم؟»
به اندازه چند ساعت گریستن، سبک شد.
«اگه تو هم بخوای سکوت کنی، من می میرم. خیلی زود می میرم... نمی تونم خونه رو تحمل کنم، در و دیوار می خوره من رو، وقتی هم می خوابم سقف می آد رو سرم. چقدر سرم رو گرم کنم با غذا درست کردن و جارو کردن و گلدونا رو آب دادن و لباسا رو شستن. من می خوام ببینمت، می خوام لمست کنم، بوت کنم... هیچی دیگه نمی خوام.»
باد خنکی وزید و خنکای اشک را چسباند به پوست صورتش. پیرزن رو کرد به آسمان:
«ببینم... اصلاً صدای من رو می شنوی. این همه هر روز باهات حرف می زنم. توی آشپزخانه، روی تخت، پای سجاده، وقتی گلدونا رو آب می دم یا حیاط رو جارو می کنم، وقتی موهام رو شونه می کنم، توی اتاق رضا، توی اتاق رضا. کی رضا رو به من برمی گردونی؟ می گن زیر حکمه. تو می دونی این یعنی چی؟ صدای من رو می شنوی؟»
پیرزن اشک هاش تمام شد. احساس کرد چیزی بالای سرش سنگینی می کند. سرش را برگرداند و به بالای سرش نگاه کرد. توی تاریک روشن هوا یک جفت چشم از آن بالا داشت به او نگاه می کرد. پیرزن تمام بدنش لرزید. دستش را بالا آورد تا رویش را بپوشاند، اما منصرف شد، چادر از روی سرش افتاد روی شانه هاش.
میخکوب شده بود. یک جفت چشم به او خیره بودند. پیرزن توانست لبخند ملیحی را ته چشم های مردانه ای که از آسمان به او دوخته شده بود، پیدا کند. دیگر چیزی نگفت. فراموش کرد چه می خواهد. فقط دوست داشت به آن چشم های مردانه که حالا ابروها و قسمتی از صورتش هم پیدا بود، خیره شود. دوست داشت برای یک بار هم که شده بی هیچ ترسی، بی هیچ شرمی خیره شود به چشم های یک مرد. کلمه ها پشت لب هاش محو شده بودند. حتی نمی توانست اشک بریزد.
هوا روشن تر شد. حالا پیرزن می توانست جزئیات صورت مرد را هم ببیند. احساس می کرد از همه مردهایی که تا به حال دیده زیباتر است. از این که مرد به او خیره شده بود حس خوبی داشت. روی نیمکت نشسته بود اما خودش را احساس نمی کرد. پادردش را از یاد برده بود. احساس می کرد آن یک جفت چشم زیبا دارد اشک ها و حرف های مانده روی دیواره گلوش را تماشا می کند. پیرزن تمام دلش جمع شده بود توی چشم هاش.
چند لحظه بعد صدای خشنی از بلندگوی زندان شنیده شد. صدا، چند اسم و فامیل را پشت سر هم می خواند.
پیرزن از روی نیمکت بلند شد، چمدانش را برداشت، آن قدر سبک به سمت در زندان می رفت که اگر سرباز به صدای پای پیرزن گوش می داد، احساس می کرد یک دختر نه ساله است که به در نزدیک می شود.
صبح افتاده بود روی دیوارهای بلند زندان، روی سیم های خاردار، روی در زندان و کمی این طرف تر روی ایستگاه.
تابلوی تبلیغاتی بزرگی بالای سر ایستگاه نصب شده بود که مرد شیک پوشی با کت و شلوار سیاه از توی تصویر آن داشت به نیمکت نگاه می کرد و از آن چشم برنمی داشت.

جوزک

فقط آن ها که سال ها از جاده های خاکی ده بالا رفته بودند، پایین آمده بودند و زیر سایه درخت هاش نشسته بودند می دانستند اسم این جا «جوزک» است وگرنه تابلوی کنار جاده به اندازه کافی فرسوده شده بود، زنگ زده بود و مثل پیرزنی که دندان هاش ریخته و رنگ و روش پریده باشد، از چشم افتاده بود که کسی نتواند آن را بخواند، نه رهگذری زیر آفتاب داغ، نه مسافری که عادت دارد از توی ماشین همه تابلوها را بخواند و نه حتی کودکی که از سر تمرین الفبا هر چه را می بیند بلافاصله با صدای بلند می خوانَد.
شاید اگر زمان نمی گذشت و تابلو مثل روز اولش باقی می ماند که دهدارخانه با هزار افتخار و شکوه آن را کنار جاده علم کرده بود یا اگر ملیحه به حرف پدرش ــ پدر مرحومش ــ گوش می داد و سبزه های کنار جاده را که حالا شده بودند قد دو مرد جوان، هر هفته هرس می کرد، حالا می شد جوزک را کنار جاده ای که فقط چند ساعت از دریا دور افتاده بود، به راحتی دید، تابلویش را خواند و از دور برای مردمانش دست تکان داد.

نظرات کاربران
درباره کتاب شفا در ميان ما نفس می‌كشد