فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتابت بهار

کتابت بهار

نسخه الکترونیک کتابت بهار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتابت بهار

بودنش را تنها کلماتی که می‌نوشتم نباید می‌گفتند و بعدها حتی آن تنفس بریده‌بریده هم کافی نبود برای اثبات بودنش. باید می‌نشستم پیش روش، آن طرف میز چوبی کتابخانه مرجع و می‌دیدمش که نفس‌نفس می‌زند و انگار تبری را بالای سر خود احساس می‌کند و چای را می‌گرفتم از دستش تا باور کنم که هست. هنوز هست حتی بی‌آن کراوات تیره و بعد دست می‌کردم از جیب بغل کت پشمی پاکت سیگارم را در می‌آوردم. یکی روشن می‌کردم و نگاهش می‌کردم که چطور چشم‌هاش، زیر شیشه‌های عینک، از چشم‌هام فرار می‌کنند و پررو می‌شدم. پررو همان‌طور که مهشید می‌گفت. وقتی می‌خواستم پشت کاج‌های پوشیده از برف، دست‌هاش را بگیرم، گفت: «پررو شده‌ای.» و من می‌خواستم پررو باشم و هی نگاهش کنم. رد نگاهش را می‌گرفتم. از سطل زباله کنار در می‌آمدم و می‌خوردم به رنگ‌های تکیده دیوار که با هر نگاه من تکیدگیشان بیش‌تر می‌شد و بعد در چوبی آبی‌رنگ و یکدفعه می‌دیدم ایستاده‌ام روی تاقچه سیمانی و می‌آمدم پایین تا قفسه‌های چوبی کتاب‌ها...

ادامه...

بخشی از کتابت بهار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سه شنبه آخر سال

وقتی فروغ زنگ زد و گفت بابا رفته، چمدانش را هم برده آن قدر درگیر کارهای آخر سال بودم که به این فکر نکردم رفتن بابا ممکن است چه عواقبی داشته باشد. هفته آخر سال بود و سه شنبه آخر سال هم تعطیل بود و همین یک روز از فرصتمان کم می کرد و باید قبل از آن تمام حقوق و پاداش عقب افتاده کارمندان نوشته می شد و می رفت حسابداری. این بود که یک ساعت بعد وقتی ظرف ناهارم را گذاشتم روی میز یادم افتاد به حرف فروغ و موبایل را از جیب درآوردم و شماره اش را گرفتم.
گفتم: «کی رفته؟»
گفت: «از امروز صبح.»
گفتم: «از کجا فهمیدی رفته. شاید رفته دور بزنه و شب برمی گرده.»
گفت: «مثل این که حواست نیست. چمدانش نیست. چون همیشه می ذاشتش زیر تختش.»
چمدان بابا که نباشد یعنی رفته و این را همه ما در این هفت سال خوب می دانیم. کافی است چمدان بابا زیر تختش نباشد. آن وقت است که باید منتظر شویم تا همان روز یا یکی دو روز بعد از خانه یکی از ما، من، فروغ یا مهری، زنگ بزند به بقیه و بگوید کجاست بی آن که توضیح بدهد چرا رفته و ما باید بفهمیم خسته شده مثلاً از اضافه کاری های من یا ورقه تصحیح کردن های زنم نازی یا بچه مهری که خیلی شلوغ می کند یا محسن، شوهر فروغ، که فروغ نتواسته راضی اش کند بعد از جر و بحث آن شب پا پیش بگذارد، مثلاً قلیانی چاق کند و در اتاق بابا را بزند و یک طوری از دلش دربیاورد.
انگار دو سال پیش بود که آمده بود خانه ما. به زنم که داشت ورقه تصحیح می کرد گفته بود فلسفه زندگی را کشف کرده و گفته بود: «چقدر ذهن خودت را درگیر این معادلات یک مجهولی و دو مجهولی می کنی. به جاش بخند. به شاگردهات هم همین رو بگو.» و گفته بود: «برو مسافرت. تنهایی برو یا با دوست هات. کاری هم به شوهرت نداشته باش.»
شب که دراز کشیده بودیم زنم داشت حرف های بابا را می گفت و من خنده ام گرفت. گفتم: «تو این حرف ها را قبول داری؟»
گفت: «اون قسمتش را که می گفت کاری به تو نداشته باشم آره!»
گفتم: «هر جور راحتی. یادم باشد یک چمدان هم برای تو بگیرم.»
پشتم را کردم بهش.
گفت: «خودم دارم.»
و بلند شد چراغ را روشن کرد. شب خواب دیدم تمام شماره حساب ها را اشتباه نوشته ام و رئیس اداره بالا سرم ایستاده و با غیظ تسبیحش را می چرخاند.
بابا تسبیح نداشت. مقید بود اول صبح بلند شود. با مراسمی خاص وسایل ریش تراشی اش را روی سفره ای کوچک پهن کند که مامان آن وقت ها که بود برایش بریده بود، آب جوش بریزد تو کاسه کوچک برنجی، فرچه را در آن خیس کند، خمیر ریش بمالد روی آن و توی آینه دسته داری که به گردنش آویزان کرده نگاه کند و ریشش را بتراشد. هیچ وقت ندیده بودم صورتش را ببرد برخلاف من که هر روز زیر چانه ام را می بریدم. با وجود این، همیشه در بساطش زاج داشت. یک بار بچه که بودم پرسیدم این چیه و گفت خون را بند می آورد. بعد که اصلاحش تمام می شد راه می افتاد می رفت نانوایی. امکان نداشت چهار روز پشت سر هم از یک نانوایی خرید کند. می گفت آردهاشون روز به روز خراب تر می شود. مهم هم نبود نانوایی کجا باشد. بعضی وقت ها برای خریدن بیست تا نان می رفت آن سر شهر. وقتی برمی گشت من نمی دیدمش. زنم اگر خانه بود می دیدش و باید کارهاش را زمین می گذاشت، نان ها را تا می زد و چهار تا چهار تا می گذاشت تو کیسه فریزر و جاشان می داد تو یخچال. شب هم به من غر می زد که به بابات بگو ما که این همه نان نمی خوریم و من مثل همیشه می گفتم چه کارش کنم. تفریح بابا خرید بود. همه بازار را می گشت تا چیزی را که می خواست به بهترین قیمت پیدا کند.
زنم می گفت: «تو درست ضد باباتی. هر کی هر چی انداخت بهت می خری.»
می گفتم: «کی حوصله چونه زدن داره؟»
تا حالا پیش نیامده بود بابا بی خبر برود. هفت سال پیش که مامان مرد همه دور هم جمع شدیم و بابا راضی شد هر چند ماه را خانه یکی از ما باشد به شرطی که خانه خودش را بفروشد و پولش را بین ما تقسیم کند تا سربار کسی نباشد. ما هم در عوض اتاقی در خانه مان به او بدهیم؛ تا زمان مرگش البته. و این را خیلی جدی گفته بود. هر وقت از خانه ما خسته می شد می گفت می خواهم بروم خانه فروغ. من هم می رفتم برایش بلیت شیراز می گرفتم و او هم شب چمدانش را برمی داشت، سوار تاکسی می شد و می رفت. از آن جا که حوصله اش سر می رفت راه می افتاد می رفت پیش مهری. بلیت اصفهان را خودش می گرفت. فروغ می گفت بابا در دفتر ایران پیما دوستی پیدا کرده که بهترین جا را به او می دهد. ردیف دوم کنار پنجره. هم می تواند صدای موسیقی راننده را بشنود هم اگر هوا گرم شد زیر پنجره بالای سقف است.
یاد مهری افتادم و زنگ زدم به فروغ. گفتم نرفته پیش مهری؟
گفت: «نه.»
یادم آمد باید نان می آوردم از خانه. غذا کتلت بود. گفتم: «صبر می کنیم تا فردا یا پس فردا.»
گفت: «اگه اتفاقی بیفته چی؟»
گفتم: «بابا که سرحاله. به تو هم گفته بود که فلسفه زندگی رو پیدا کرده؟»
گفت: «نه. کی؟ بگو. شاید کلید حل ماجرا همین باشه.»
گفتم: «باز هم داری رمان آشپزخونه ای می خونی؟»
گفت: «خودت رو مسخره کن. حالا می گی چی شده یا نه.»
گفتم: «خیلی وقت پیش به نازی گفته بود که باید به جای حل معادله های یک مجهولی و دو مجهولی فقط بخنده. تازه بهش گفته هر وقت حوصله اش سر رفت منو ول کنه و بره مسافرت.»
گفت: «لابد دوباره رفته سر کتاب های فلسفه اش.»
گفتم: «دبیر بازنشسته همین می شه دیگه.»
تلفن داخلی داشت زنگ می زد. موبایل را قطع کردم و برگشتم سر کارم.
شب به نازی گفتم چی شده. گفت: «چرا زنگ نمی زنی به مهری.»
گفتم: «حوصله ش رو ندارم.»
گفت: «خودم زنگ می زنم.»
گفتم: «اگه سراغ من رو گرفت بگو خوابیده م.»
بعید بود سراغ مهری برود. وضع شوهر مهری چند وقتی بود روبراه نبود. با رئیس شرکتش مشکل داشت. مهری هم فقط غر می زد و انتظار داشت وقتی سر کار است بابا بچه اش را نگه دارد تا پول مهدکودک ندهند. بابا هم فقط یک ساعت حوصله بچه را داشت. بعد خسته می شد و دلش می خواست برود دراز بکشد رو تختش و فکر کند. از نق زدن های مهری هم بدش می آمد.
شب وقتی می خواستیم بخوابیم نازی گفت: «حالا چی می شه؟»
گفتم: «یعنی چی چی می شه؟»
گفت: «نمی خواین به پلیس خبر بدین؟»
گفتم: «مگه بابا اختلال حواس داره یا فراریه که به پلیس خبر بدیم.»
گفت: «آخر چند روز دیگه عیده. من باید تکلیف خودم رو بدونم.»
گفتم: «تکلیف چی رو بدونی؟»
گفت: «این که می ریم تهران خونه مامانم یا می مونیم این جا پیش بابات یا می ریم اصفهان خونه مهری و سر مزار مامانت.»
گفتم: «این که شد معادله هزار مجهولی!»
گفت: «پس حلش کن.»
گفتم: «خودم هم نمی دونم.»
گفت: «نمی شه این طوری که.»
گفتم: «پس تو فقط نگران تعطیلات خودت هستی.»
گفت: «فقط اون نیست.»
بلند شد چراغ را خاموش کرد. اتاق تاریک شد. دست کردم آباژور کنار تخت را روشن کردم.
گفت: «من واقعا نگرانشم.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «آخه بابات هیچ وقت این طوری نبود.»
گفتم: «می ترسی این فلسفه آخری کار دستش بده.»
گفت: «به این شدت که نه... اما آره. می ترسم.»
برگشتم طرفش. صورتش در نور آباژور سایه افتاده بود. گفتم: «تو می گی چه کار کنیم؟»
گفت: «فکر کن ببین کجا می تونه رفته باشه. شاید... شاید رفته سر مزار مادرت. می دونی چند ساله نرفته.»
سه سال بود بابا بهانه می آورد و نمی آمد سر مزار. در خانه می ماند. هر جا که بود. بهش اصرار نمی کردیم. هر سال خودمان می رفتیم. در دامنه همان کوه که از دور پیدا بود و هر سال فقط مهری بود که می دانست مزار دقیقا کجاست. ما که گم می شدیم از بس قبرستان پر شده بود. بعد با گلاب سنگ را می شستیم و دسته گلی را پرپر می کردیم. من شیرینی را بین آن ها که در قبرستان بودند می چرخاندم و ساعتی بعد بلند می شدیم. من و نازی از همان جا راه می افتادیم طرف تهران. پارسال موقع خداحافظی مهری می گفت: «شاید دوباره می خواد زن بگیره. این روزا زیاد می ره طرف زاینده رود.»
خنده ام گرفت. گفتم: «مگه این همه آدم که اون دور و بر می پلکن می خوان زن بگیرن؟»
مهری گفت: «نه. اما این روزا تا تلویزیون یک خبر بد پخش می کنه سریع پا می شه می ره تو اتاقش.»
نازی گفت: «چرا به مهری زنگ نمی زنی.»
گفتم: «مگه فروغ زنگ نزده. تازه اون احتمالاً الآن داره می خنده.» و دستم را انداختم دور گردنش و خودم را بهش نزدیک کردم. خودش را کنار کشید و گفت: «شاید هم رفته پیش دوستی، رفیقی...» و چشمک زد.
گفتم: «اگه رفته باشه که خیلی جالب می شه. با فلسفه اش جور درمی آد.»
گفت: «من خوابم می آد، شب بخیر.» و لحاف را کشید رو سرش. من هم آباژور را خاموش کردم و خوابیدم.
فردا جمعه بود. چهار روز دیگر مانده بود تا عید. نازی پرده ها را شسته بود و حالا داشت اطوشان می زد. من باید شیشه ها را می شستم و روزنامه می کشیدم، هرچند به گمانم کار مسخره ای بود و بعد از چند ساعت چنان خاکی رویشان می نشست که فکر می کردی به عنوان ابله ترین فرد باید مدال بگیری. بعد نوبت جارو کشیدن خانه بود و زنگ زدن به قالی شویی که گفت قالی ها آماده است و تا یک ساعت دیگر می فرستدشان.
همه این کارها که تمام شد نوبت آشپزخانه بود و عوض کردن فیلتر هود و قبل از آن پاک کردن تمام روغن ها و چربی هایی که به آن چسبیده بود و تازه داشتم از شستن حمام فارغ می شدم که نازی با گوشی تلفن آمد دم حمام و گفت فروغ است.
با حوله دستم را خشک کردم و گوشی را گرفتم.
گفت: «خبری شده از بابا؟»
گفتم: «اگه خبری شده بود که بهت زنگ می زدم.»
گفت: «تو رو خدا یک کاری بکن.»
گفتم: «بچه که نیست. تازه کجا دنبالش بگردیم.»
گفت: «خونه دوستی رفیقی...»
گفتم: «بابا که دوست دختر نداشت.»
گفت: «حالا که وقت شوخی نیست.»
گفتم: «اتفاقا شوخی نمی کنم. ببین فروغ...» شیر حمام را بستم. «اگه به تو بگن بابا الآن پیش یک خانمیه تو چه کار می کنی؟»
نازی داشت با تعجب نگاهم می کرد. فروغ گفت: «تو چیزی می دونی که نمی خوای بگی؟»
گفتم: «نه. مثلاً گفتم.»
بابا دوست و رفیقی نداشت. چند تایی همکار بودند که بعد از بازنشستگی هر کدامشان طرفی رفته بودند. معمولاً اگر خبری هم از هم می گرفتند عمده صحبتشان در مورد افزایش حقوق بازنشستگان و حقوق معوقه و گروه پایه و از این جور حرف ها بود. هیچ وقت نبود پدر برود خانه دوستی. ترجیح می داد در اتاقش روی تخت دراز بکشد و کتاب بخواند. کتاب هاش هم همه قدیمی بودند. بعضی هاشان را حتی از زمان دانشسرا داشت. چند بار به توصیه نازی خواستم براش کتاب بخرم گفت ترجیح می دهد با همین نظریه های قدیمی خوش باشد. می گفت جدیدی ها همه آدم را مضطرب می کنند. هر از گاهی هم هوس قلیان می کرد و بعد از این که خاطره ای از قلیان کشیدن مادربزرگ می گفت قلیانی چاق می کرد و می نشست پای تلویزیون. عاشق فیلم های راز بقا بود. وقتی ببری گردن گوزنی را می گرفت، می خندید و می گفت: «تنازع بقا همینه دیگه.» بعد بلند می شد قلیان را می گرفت با یک دست و با دست دیگر سینی را از زمین برمی داشت و می برد آشپزخانه.

نظرات کاربران درباره کتابت بهار