فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنبقِ دشت

کتاب زنبقِ دشت

نسخه الکترونیک کتاب زنبقِ دشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنبقِ دشت

کنت رفته بود بخوابد. من و هانریت تا مدتی بعد از غروب' ماندیم زیر درخت‌های اقاقی. بچه‌ها دوروبرمان می‌پلکیدند و خودشان را سپرده بودند به نور دمدمه‌هایِ غروبِ آفتاب. سخنان خیلی مختصر و صرفاً اظهار تعجب یا تأیید ما نشان می‌داد افکارمان، که خودمان را با آن از درد و غمِ مشترک رها می‌کردیم، هم‌سو و هم‌جهت‌اند. وقتی کلمات' کاری از پیش نمی‌بردند، این خاموشی بود که وفادارانه به خدمت جان‌های ما می‌آمد. نیازی هم نبود که دعوت بوسه‌ای در کار باشد، روح‌های ما بی‌هیچ مانعی باهم در رفت‌وآمد بودند، هر دو از جادوی نشئه‌ای فکورانه سرمست می‌شدند، در تلاطم مواج یک رؤیا شناور بودند، در ژرفای یک رود غوطه می‌خوردند، مثل دو پریِ دریاییِ زیبا و بشاش از آن بیرون می‌آمدند و بی‌آنکه پیوندی از نوع خاکی‌اش آن‌ها را به هم متصل کند، تا هرچقدر که شور و التهابشان می‌طلبید، در هم گره می‌خوردند.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زنبقِ دشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای آن ها که مدرسه عشق را تا انتها رفتند و بر لوح صبور و پرخاطره زندگی' درس جاودانه ای از عشق و وفاداری به یادگار گذاشتند.

به مادام کنتس ناتالی دو مانرویل(۲)

«آری، خواسته ات را می پذیرم. این امتیاز و برتریِ زیبارویانی است که عشق ما مردان به آنان' بیش از عشق آن ها به ماست و همین عشق پرقدرت است که باعث می شود عقل سلیم و بایدها و نبایدهای معمول زندگی در آن ها رنگ ببازد.
«نمی دانی عزیز من، برای اینکه چینی بر پیشانی تان ننشیند و به اندک بی مهری لب هایتان را برنچینید، چه موانع بزرگی را ما مردان به شکلی معجزه آسا از پیش پا برمی داریم، چه خون ها که نثار نمی کنیم و چه مشتاق و آرزومند، همه داروندار و آینده پرقدرِ خود را در طبق اخلاص پیشکش نمی نماییم!
«اینک از من خواسته ای که گذشته زندگی ام را برایت بگویم. باشد، حرفی نیست... اما دلم می خواهد گفته باشم، ناتالی! به خاطر اینکه فرمان تو را اطاعت کنم، کاری را انجام دادم که تاکنون از آن اکراه داشتم و بنا نداشتم هرگز به آن تن بدهم! نمی دانم عزیز دلم، چرا وقتی در میانه شادی و شادکامی ناگهان پرنده خیالم بی اختیار به سرزمین های بی عنانِ خاطرات پر می کشد، ابرهای رشک و بدگمانی آسمانِ دلت را پر می کنند؟ چرا وقتی اندکی سکوت می کنم، خشم نرم و نازک معشوق نازنینی باید پرده های دلم را بفشارد؟ مگر نمی شد به جای اینکه علت ناسازگاری های پیش پاافتاده ام را جویا شوی، با آن ها کنار بیایی؟ مگر در قلب تو اسراری وجود دارد که گره آن ها فقط با پیچ وخم های درون من گشوده می شود؟ ناتالی، حتماً چیزهایی را حدس زده ای! و شاید بهتر هم همین باشد که همه چیزم را بدانی!
«آری، پس بگذار بگویم که سرتاسر زندگی ام، مقهور شبحی و خیالی است که به تلنگری سر برمی آورد، به کلمه ای جان می گیرد و هر دم' به شکل غریبی با ذره های بودنم پرسه می زند؛ پیرامون من، با من و درون من...! ژرفنای بی پایان روحم مملو از خاطرات پررنگ و تروتازه ای است که ستاره طلوعشان بی غروب است و همان موجودات دریایی را می مانند که در آرامِ اقیانوس ها و غیبت امواج' سبک بال شناورند و چون طوفان درمی گیرد و تلاطمِ آب' هر مجالی را می رباید، خُرده ریزه هایشان بر کناره های ساحل به چشم می آید!
«وقتی قرار است همه آن خاطرات و عواطف دورودراز و قدیمی را از نو زنده کنم و برایت بازگو نمایم، مشقتی بی انتها جانم را می آزارد و درد و رنجی بزرگ به سراغم می آید، و از هم اکنون بگویم، اگر در این بازگویی، تو نیز آزرده شدی و رنج بردی، بدان که خودت این چنین خواستی و دلیل آن چیزی نبوده است جز اطاعت از فرمان تو و اینکه تهدیدم کردی که مجازاتم می کنی!
«پس مرا به خاطر اطاعت از تو و آن دلدادگی که اختیارم را ربوده است، سرزنش مکن! باشد که وقتی رازهایم را برایت گفتم، محبتت مضاعف شود.

«تا امشب، به امید دیدار
«فلیکس(۳)»

درباره کتاب

«زنبقِ دشت» رمانی است عاشقانه که در سال ۱۸۳۵ توسط اونوره دو بالزاک نویسنده نام آور فرانسوی نوشته شده است. شرح عشقی ناکام و آسمانی میان جوانی به نام فلیکس دو وُنْدنِس و مادام دومورسوُف. عشقی که تا لبه پرتگاه گناه می رود، ولی پاک و سربلند در نهایتِ لطافت و نازک دلی در آشیانی از پاک دامنی و وفاداری آرام می گیرد.

درباره نویسنده

اونوره دو بالزاک رمان نویس و نمایشنامه نویس نابغه و برجسته فرانسوی و پیشوای مکتب رئالیسم اجتماعی در ۲۰ مه ۱۷۹۹ در خانواده ای میانه در شهر تورِ فرانسه به دنیا آمد. پدرش وکیل عدلیه بدسابقه ای بود و مادرش هم زنی بسیار سخت گیر و لجوج. در هشت سالگی به مدرسه شبانه روزی فرستاده شد و بعدها در پاریس به اصرار و درخواست خانواده وارد رشته حقوق شد. در سال ۱۸۱۹ موفق به دریافت مدرک حقوق گردید، اما بالزاک که می خواست نویسنده شود، نهایتاً برخلاف میل خانواده رشته حقوق را رها کرد و به نویسندگی رو آورد. بالزاک یکی از پرکارترین نویسندگان جهان است و در طول عمر کوتاه خود بالغ بر ۱۰۰ اثر ادبی شناخته شده، تحت عنوان «کمدی انسانی»، نوشته است.
بالزاک شخصیتی پیچیده داشت؛ خوش برخورد، خوش پوش و خوش سخن، دست ودل باز، مغرور، مبادی آداب، ایده آل گرا و بسیار خوش سلیقه و اشرافی مآب بود. زنان زیبارو و شریف جایگاه ویژه ای در زندگی او و داستان هایش داشتند و هرکدام از آن ها به نحوی در داستان هایش حضور پیدا می کردند.
توصیفات بسیار دقیق، شرح جزئیات و تحلیل موشکافانه از فضا و شخصیت های داستان و همچنین استفاده از زبانی ممتاز و فاخر' ویژگی هایی بودند که داستان های بالزاک را از سایرین متمایز می کردند.
بالزاک در سال ۱۸۵۰ با معشوقه اش مادام هانسکا ازدواج کرد، اما چند ماه بعد بیمار شد و در سن ۵۱ سالگی در پاریس درگذشت. آرامگاه او در قبرستان پرلاشز است.

مقدمه مترجم


در غلغله عشق' گدازان خوش تر
جان موهبتی نثار جانان خوش تر

گر دوزخی ام، رانده و بی کاشانه
محسور رخش' بهشت خوبان خوش تر
سجودی

یک بار پرنده ای بر بال هایش سوارت کرد، از دره های سرسبز و کوه های پر از گل های وحشی گذشت، ابرهای انبوه و پیچ درپیچ را پشت سر گذاشت و تو را به مهمانیِ خوب ترین قصرهای آسمان برد...
چه سفر خوبی بود...
و تو از همان دم که او را شناختی و دانستی که آن پاره مهتاب چه نگاه پررمزورازی دارد و چه ناگفته ها در پشت چشم های اسرارآمیز و پرغوغایش پنهان است، تردید نداشتی که آبشار محبت است و تردید نداشتی که قلب نرم و نازکی که پشت بلور سینه اش خانه کرده، گنجشکی معصوم و هراسناک، اما تا چه اندازه آسمانی و شکیباست...
صبوری اش، مهربانی اش، دلدادگی اش، وفاداری اش و شیدایی اش امانت را بریده است...
هر دم رخصتی باید خواست، هر دم نفسی تازه باید کرد... ای کاش می شد، بزرگی، عظمت و شکوه او را با چیزی از جنس خودش بگویی و بنویسی...!
دلت می خواهد تو را بازی بدهد، لب برچیند، پلک بگیرد، روی بگرداند... و باز لبخند بزند، بشکفد، چون ابری سپیدپوش، ناز و غمزه بیفشاند، راه را بر تو ببندد و به تو بفهماند که همه حیات و ممات به او ختم می شود...!
چه خوب گفت که «بدا به حال مردی که یک هانریت در جوانی نداشته است...!»
«زنبقِ دشت» را سال ها پیش خواندم و از همان ایام' شکوه و بزرگی داستانِ آن زنبقِ یگانه در هزارتوی اندیشه و خاطراتم نقشی ماندگار پیدا کرد. ترجمه آثار گران قدر کلاسیک را که شروع کردم، بلافاصله بعد از اتمامِ پروسواسِ «بلندی های بادگیر» من جمله به سراغ رویای دیرینه ام، رمان مادام دومورسوُفِ اونوره دو بالزاک، رفتم. خوب می دانستم که کار کوچک و ساده ای نیست. برگردانِ زبان پرطمطراق و آراسته بالزاک و داستان شورانگیزی که در آسمان بی انتهای ادبیات فرانسه و جهان به یادگار گذاشته بود، جسارتی درخور می طلبید.
دلم می خواست باآنکه زبان داستان، زبانی فاخر، پرتکلف و به غایت آراسته است، درعین حال ترجمه ای از این کتاب فراهم شود که هم تمام آن ظرافت ها و صنایع ادبی را حفظ کند و هم از جنس فارسی امروز و سلیقه نسل حاضر باشد.
و امروز چه بی اندازه خوشحالم که ترجمه داستان زنبقِ بالزاک پس از دو سال تمام شده و «زنبقِ دشت» به وجود آمده است. یقین دارم دل های زیادی با خواندن آن نرم خواهد شد و بسیار خوانندگان در لابه لای صفحات آن' مزه دست نیافتنی ترین و بکرترین زیبایی های زندگی را خواهند چشید.
بعضی توضیحات را در معرفی این ترجمه مفید می دانم:

۱. در ترجمه کتاب از سه برگردان مختلف انگلیسی که البته هیچکدام خالی از ایراد نبودند و تفاوت هایی با متن فرانسه داشتند، استفاده کردم. در انتها نیز متن فارسی با متنِ فرانسه مطابقت داده شد.
۲. در طول ترجمه' همواره خود را ملزم دانستم که با حوصله و دقت به متن اصلی وفادار بمانم و «زنبقِ دشت» برگردان دقیق و البته روزآمدی بشود برای آنچه بالزاک صد و هشتاد سال پیش نوشت. اگر هم در جایی لازم بوده از صفت و کلمه اضافی استفاده شود، به قصد انتقال دقیق تر واژه و مفهوم نوشته مبدا بوده است.
۳. زبان کتاب بسیار ادبی و لطیف است، همواره کوشش کردم همان لحنِ لطیف و ادیبانه و صناعات دلنشین را در ترجمه فارسی حفظ کنم.
۴. در متن اصلی، به حسب سلیقه و نگارش روزگارِ بالزاک، جملات و پاراگراف ها عموماً بسیار طولانی و چه بسا خسته کننده اند؛ سعی کردم بی آنکه تغییری در مضمون مطالب به وجود بیاید، طول آن ها را کوتاه کنم تا به مذاق خواننده فارسی زبانِ امروزی بهتر بنشیند. فصل بندی و نام گذاری فصول نیز در اصلِ اثر وجود نداشته است.
۵. مترجمینِ گرامیِ دیگری که این کتاب را ترجمه کردند، نام کتاب را «زنبق دره» گذاشته اند. من جسارت کرده و نام این ترجمه را «زنبقِ دشت» گذاشتم. دو دلیل مشخص برای این نام گذاری دارم:
یکی اینکه آنچه در طول داستان به عنوان «vallée» نام برده شده، با تعریفی که از «دره» در ذهن و فرهنگ لغت فارسی داریم، بسیار متفاوت است. ازنظر ما دره' فرورفتگی و فاصله میان دو کوه است که عموماً با شیبی تند تعریف می شود و بیشتر هم منطقه ای سنگلاخ و غیرقابل سکونت است، حال آنکه در این داستان' در کاربردِ «vallée» مکرر از منطقه ای بسیار وسیع و چشم نواز با شیبی ملایم، قصرها و بناهایی زیبا و خوش ساخت، زمین های فراوان کشاورزی، نهالستان ها و باغ های میوه، رودخانه و کناره های
پرگل و گیاه و چشم اندازی دلنواز و به یادماندنی صحبت شده است؛ همان که ما قبل از هر چیز به نام «دشت» می شناسیم. تصوری خوب و آرامش بخش از واژه ای به نام «دشت» در برابر تصوری بد و ترسناک از واژه «دره».
دیگر اینکه در فرهنگ لغت فرانسه معنی «دشت» را نیز می توان در ذیل واژه «vallée» پیدا کرد و به این ترتیب با خاطری آسوده تر این معنی را به کار برد.
۶. در خاتمه از میترا سبحانی و همچنین همسر و دختران عزیزم که این ترجمه را پیش از انتشار خواندند و هر یک موارد ارزشمندی را یادآوری کردند، صمیمانه تشکر می کنم.
همچنین از روشنک رستم زاده که با علاقه و صبوری' زحمت ویراستاری و مطابقت ترجمه فارسی را با متن فرانسه به عهده گرفت و سوالات و اشکالاتم را پاسخ گفت، نهایت تشکر و قدردانی را دارم.
همکار صاحب ذوق و ارزشمند، نرگس پاینده داری نژاد، که با کمال علاقه و صمیمیت' زحمت تصحیح نهایی متن و صفحه آرایی کتاب را بر عهده گرفت، جایگاه مخصوصی در آماده شدن این کتاب دارد.
«زنبقِ دشت» به حد شگفت انگیزی زیبا و اثرگذار است. داستانِ آن عشق و دلدادگی بزرگ و تکرارنشدنی است که شکوه و عظمتش تا همه عمر با آدم می ماند. بزرگی عشق هانریتِ زیبا وقتی بزرگ تر و دوست داشتنی تر می شود که صبور و پاک دامن، بی امید وصال نیز ذره ای از عشقش کاسته نمی شود و بی هیچ توقعی' بر رفعت افسانه ها شانه می ساید. طعم و مزه عشقی خالص که جلوه مقدس آسمان و اهالی آن را دارد و به رنگی از ابدیت رنگین شده است. و به همین خاطر هم هست که بالزاک از نماد «گل زنبق» که در مسیحیت و مذهب کاتولیک نشانه پاکی و پاکدامنی است، برای شخصیت هانریت و عشق او استفاده می کند.
اما «زنبقِ دشت» به جز عشق و دلدادگی، درس زندگی نیز هست؛ هم می توان به فراخورِ حال از چشمه گوارایش باده سُکرآور عشق و محبت نوشید و هم می شود در گلزار پر رنگ و بویش رمز و رازهای گوهرینِ زندگی را جویید. دو نامه جداگانه هانریت پُراند از انبوهِ رازهایِ گشوده شده و فراوان پیچ وخم های هموارشده.
«زنبقِ دشت» داستان شوریدگی نجیب زاده ای زیبا و پاک دامن است که به آیین و مذهبش، به شوهرش، به فرزندانش و به آداب و سنن اجتماعی به شکل شگفت انگیزی پایبند است، و در همان حال دخترگونه ای است شیدا و عاشق پیشه که پرشورترین عشق های عالم در وجودش شعله ور است. کاردان و لایق است، وفادار است، پراستقامت است، رازدار است، خیرخواه است،مهربان است... و دل نازک و چون تک زنبقی لطیف و دلنشین.
و آنگاه که پایش می افتد و مصافِ حسادت و سماجت عاشقانه پیش می آید، گوی حسادت و سماجت را از هر عاشق شیدا و ثابت قدمی می رباید. یکسره شور می شود و مرزها و افق های ناپیدا و حیرت انگیزی از عشق و عاشقی را به نمایش می گذارد.
به داستان «زنبقِ دشت» دل بسپریم، داستان است، اما داستانی که جایش پهلوبه پهلوی واقعیت است. با تو از راست ترین عواطف و اندیشه های آدمی گفت وگو می کند و آهسته و سبک بال تو را می برد به باصفاترین گردشگاه های خیال انگیز جان و روانِ آدمی. سفری پیوسته و پایدار و لذتی شایسته و آشکار.

رخ و سودای تو شیرین ترین است 
جهانی تشنه این خوش ترین است

مهدی سجودی مقدم
اسفند ۱۳۹۴

به موسیو ژ.ب.ناکار(۱)
عضو فرهنگستان سلطنتی علوم پزشکی

دکتر عزیزم!
دست به کار ساختن بنای ادبی پرشکوه و ماندگاری شده ام که اینک در دومین قدم این راه بزرگ و پرافتخار' شاهد یکی از خوش ساخت ترین آن ها که به غایت دشوار و طاقت فرسا بوده است، هستیم.
این فرصت را مغتنم می شمارم و نام عزیز شمارا در این آغاز می آورم تا هم' از بزرگ مردی که علم و دانشش جانم را نجات داد و هم از دوست عزیزی که هرروز اقبال دیدارش نصیبم می شود، تشکر و قدردانی کنم!

دو بالزاک

فصل اول: دو نوع دوران کودکی



کدامین نبوغ و استعداد آسمانی، سیراب از اشک های سوزانِ جان گدازترین مرثیه ها، روزی بر سر و جان ما خواهد نشست؟ قصه جان هایی که آرام و بی صدا در زمین هایی متولد می شوند که ریشه های نرم و نازکشان، حتی در خاک های صاف و هموار، سر از بسترهای سفت و سنگی درمی آورند و نخستین جوانه های لطیفشان با دست های عداوت پیشه کینه جو می شکنند و گل ها و غنچه هایشان، درست در بدو تولد، آماج ستم یخ و یخبندان می شوند؟ کدام شاعر توانا خواهد توانست رنج و محنت کودکی را که باید از سینه ای تلخ شیر بمکد و لبخند شیرینش در اخمِ تند چشم هایی غضبناک بخشکد، به واژه های آهنگین شعر روایت کند؟ داستان قلب های رنجوری که به عوض مرهم و التیام' از کس و ناکس ستم دیده اند، همانا داستان راست و واقعیِ کودکیِ من خواهد بود.
مگر در من، این کودک خردسال، غرور و نخوتی بود که کسی را بیازارد و دل کسی را به درد بیاورد؟ مگر سستی و ضعفی در من وجود داشت که سزاوار بی مهری مادر باشم؟ مگر من به میل و اراده خود قدم به این دنیا گذاشته بودم که مستحق چنین ملامت و عیب جویی گردم...؟ کودک خُردی بودم که در روستا به دست های نامهربان دایه ای سپرده شدم و وقتی پس از سه سال و درحالی که همه خانواده از یادم برده بودند، به خانه پدری برگشتم، با آن چنان خواری و بی توجهی روبرو شدم که حتی دل خدمتکاران خانه نیز بر حال وروزم سوخت!
نمی دانم به حساب کدام خوش اقبالی و حسن تصادف بود که از این نخستین رنج و ستم رهایی یافتم! تا آن زمان که کودکی ازهمه جا بی خبر بودم، به رمز و رازش پی نبردم و اینک نیز که مردی عاقل و بالغ گشته ام، بازهم چیزی از آن نمی دانم. برادر و دو خواهرم به جای اینکه در خوبی و نیکویی سرنوشتم سهیم شوند، در رنج و مشقت من اسباب تفرّج خود را می جستند. آن بدیهیات اخلاقی که کودکان سعی می کنند خطاها و لغزش های کوچک خود را پنهان کنند و در این جدالِ کودکانه درونی' نخستین قوانین عزت و شرافت را بیاموزند، در مورد من کنار گذاشته شد و از آن بهره مند نگردیدم. از این ظالمانه تر اینکه اشتباهات و گناهان برادرم نیز به حساب من گذاشته می شد و بدون اینکه اجازه یابم از حق خویش دفاع کنم و ظلمی را که بر من می رود، بازگویم، بدون دلیل اغلب تنبیه می شدم. میل به خودشیرینی که شاید در بچه ها به شکل غریزی وجود داشته باشد، خواهر و برادرانم را اغلب ترغیب می کرد که در تنبیه و مجازات من، با مادر، که خودشان بیش از من از او واهمه داشتند، همدست شوند و دل او را نیز از این راه' هر چه بیشتر به دست آورند. نمی دانم... آیا این رفتار' ناشی از کشش و جاذبه تقلید در کودکان بود؟ آیا نشانه هایی از به رخ کشیدن و آزمودن قدرت به حساب می آمد؟ و یا اینکه فقط به بی رحمی و شقاوت آن ها برمی گشت؟ هر چه بود، همه این ها دست به دست هم داد و باعث شد که در سال های خوب و بی بدیلِ زندگی' نعمت همدلی و روابط سالم خانوادگی از من دریغ شود و طعم تلخ این محرومیتِ جبران ناپذیر برمن روا گردد.
بااینکه ذات و خمیرمایه ام سرشار از عشق و محبت بود، اما محروم از عواطف و مهربانی اطرافیان، یاد گرفتم که به چیزی دل نبندم و بذر نامهربانی و بی محبتی را در خویش بپرورانم. آیا فرشته ای هست که اندوه فراوان عواطف و احساسات بکری را که هر دم نادیده گرفته می شوند، به حساب بیاورد و آن ها را یک به یک در ذخیره عدلِ خلقت به امانت نگه دارد؟ اگر در بسیاری از مردمان، چنین عواطف واخورده و بی پاسخی، به خشم و نفرت مبدل می شوند و تاروپود زندگی را در شرار بی امان انتقام می سوزانند، در من، همه آن ها ماندند و انبار شدند و چشمه های جوشان و فزاینده ای را ساختند که سال ها بعد در هر گوشه ای از زندگی ام فوران کردند و خوش ترین ترانه های محبت و دوستی را زمزمه نمودند.
در بسیاری از انسان ها، چنین نابسامانی ها و تزلزلی، اصل و اساس زندگی را مخدوش می کند و بنیادهای ترس و تردیدی را در آدمی به وجود می آورد که همان ترس و تردید او را وادار به تسلیم و سر فرود آوردن می کند و از او برده ای مطیع و بی اراده می سازد.
اما من' چنین سرنوشتی پیدا نکردم؛ همه این آزارها و شکنجه های جان فرسا، به خلاف انتظار، به قدرت و توانایی فزاینده ای ختم گردید که با گذشت زمان و به واسطه پشتکار و مواجهه منطقی من' روزبه روز قوت گرفت و روحم را به سوی نوعی مقاومت و پایداری اخلاقی صیقل داد. من که مانند شهیدان بزرگ و سرفراز آزادی و میهن هر دم انتظار رنج و مصیبت تازه ای را می کشیدم، همه زندگی ام، بدون شک، اسیر گوشه گیری و انزوایی شده بود که نشاط و طراوت دوره سراسر جنب وجوش کودکی را در خود خفه می کرد و مرا به عنوان کودک ابله و عقب افتاده ای می شناساند که قبل از هر چیز پیش بینی های وحشت انگیز مادرم را به کرسی می نشاند. اما یقین و اطمینان من به این نابرابری و بیداد، غرور و اعتمادبه نفس زودهنگامی را در من برمی انگیخت که ثمره و حاصل رفتار عاقلانه و بلوغ فکری ام بود و بدون شک تمایلات و واکنش های نسنجیده و بدم را کنترل می کرد.
بااینکه مادرم از من غافل بود و من' فراموش شده ای در خانواده بودم، گاهی اوقات نیز نگرانم می شد و از آموزش و تحصیلاتم سخن می گفت و دلش می خواست توجهی نیز به آن بکند. و همین اوقات بود که فکر عذاب آور تماس و سروکله زدن طولانی با او، مثل سرمای کشنده و طاقت فرسایی، همه وجودم را دربر می گرفت و آرزو می کردم ای کاش هرگز به سراغم نیاید و مرا در فراخ بی انتهای دنیای دلپذیرم تنها بگذارد. دوست داشتم به تنهایی و در خلوت خویش در باغ گشت وگذار کنم، در لابه لای درختان و پشت بوته های تودرتو سرک بکشم، با سنگریزه های رنگ ووارنگ بازی کنم، غرق تماشای حشرات ریزودرشت و جست وخیزشان برای زندگی شوم و یکسره به آبیِ دلنوازِ آسمان چشم بدوزم و از همه این ها شاد و مسرور گردم.
درست است که تنهایی و گوشه گیری' به طور طبیعی راه به خیال و خیال پردازی می برد، اما بااین همه، علاقه ام به کنکاش در پیرامونم و تامل و دقت در آنچه می دیدم، سر جای خودش بود و همین موضوع باعث اتفاقی گردید که وقتی از آن مطلع شوید، از رنج ها و مشقت های دوران کودکی من تصور روشن تری پیدا می کنید.
در خانه آن چنان به حال خویش رهاشده بودم و به من بی توجهی می شد که گاهی اوقات پرستار سرِخانه یادش می رفت مرا بخواباند. یک شب' برای خودم زیر درخت انجیری نشسته بودم و با همان کنجکاوی تمام نشدنی و صاف و ساده ای که کله بچه ها از آن پُر است، به ستاره ای که وسط آسمان می درخشید، زُل زده بودم. غم وغصه زودهنگام من هم مزید بر علت شده بود و راز و نیازها و قصه هایی را توی ذهنم می پروراند. خواهرهایم مشغول بازی بودند و صدای خنده ها و هیاهویشان که از کمی دورتر به گوش می رسید، مثل موسیقی مبهمی، افکارم را همراهی می کرد. کمی که گذشت سروصدا به پایان رسید و شب همه جا را تاریک کرد. نمی دانم چطور شد که مادرم متوجه غیبتم شد. پرستار ما، مادموازل کارولین(۴) که زن بدعُنق و گوشت تلخی بود، برای اینکه قافیه را نبازد و احیاناً او را مقصر ندانند، روی آتش تشویش مادرم چوب خشک ریخت و گفت که من به طورکلی از خانه فراری هستم و اگر او شش دانگ حواسش را جمع نکرده بود و مراقبم نبود، چه بسا تابه حال هزاربار از خانه فرار کرده بودم. البته نه اینکه بچه کودن و حواس پرتی باشم، بلکه اصولاً کج خلق و گوشه گیرم و از میان همه بچه هایی که او در همه عمرش با آن ها سروکار داشته، هیچ کدام به اندازه من چموش و بدقلق نبوده اند. بعد صدایش را شنیدم که وانمود می کرد دارد دنبالم می گردد. به محض اینکه صدایش را شنیدم، جواب دادم و او هم یک راست آمد زیر همان درخت انجیر که به خوبی ازآنجا باخبر بود. پرسید:
«اینجا چه می کنی؟»
«داشتم به یک ستاره ای نگاه می کردم!»
مادرم که از بالای بالکن صدای ما را می شنید، گفت: «ستاره را نگاه نمی کردی! بچه های به سن وسال تو که چیزی از ستاره و آسمان سرشان نمی شود؟»
همین طور هاج وواج گوش می دادم که ناگهان مادمازل کارولین فریاد کشید: «آخ، خانم! این پسر شیرِ منبعِ آب را باز کرده و همه باغ را آب برداشته!»
غلغله ای به راه افتاد و از هر طرف صدایی به گوش رسید... ماجرا ازاین قرار بود که خواهرهایم از سرِ تفریح و شیطنت، شیر آب را بازکرده بودند، اما با خروج ناگهانی و پرفشار آب' وحشت کرده، بدون اینکه شیر آب را ببندند، ازآنجا گریخته بودند. تقصیر به گردن من افتاد و این شرارت و بدذاتی را به نام من نوشتند. گفتم که بی گناهم. به دروغ گویی نیز متهم و محکوم شدم و به خاطر این دروغ گویی به شدت تنبیه گردیدم. بدتر از همه این ها، مرا به واسطه علاقه به زعم آن ها دروغین به ستاره ها، تا می توانستند دست انداختند و مسخره کردند و ماندن در باغ، بعد از تاریک شدن هوا را هم، بر من ممنوع کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب زنبقِ دشت

بالزاک به طورکلی زبان سختی دارد. و این کتاب هم که جای خود دارد. به نظر من ترجمه روان و زیبای کتاب کمک می کند که این شاهکار بالزاک را بازبانی روان، شیرین و البته ادبی بخوانیم
در 2 سال پیش توسط