فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اسب‌های پشت پنجره

نسخه الکترونیک کتاب اسب‌های پشت پنجره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسب‌های پشت پنجره

نمایشنامه «اسبهای پشت پنجره»‌ نوشته ماتئی ویسنی‌یک، نمایشنامه‌نویس،‌ شاعر و روزنامه نگار فرانسوی- رومانیایی تبار است.
در بخشی از این نمایشنامه می‌خوانیم:
»پیک: راستش یه کم خنده‌داره... منم نمی‌دونم باید چی در این مورد فکر کنم... پسرتون مثل جریان هوا بی‌رنگ بود. می‌شه گفت بخار شد و توی فضا گم شد... زیر فشار درد انقدر کز کرد که دیگه تنها یه نقطه شد، یه نقطه‌ای که ناپدید شد... و من بهتون اطمینان می‌دم که از این لحاظ نشون داد سرباز نمونه‌ایه... هیچ‌وقت فکر کردین چه‌قدر دنیای ما دنیای پاکیزه‌ای می‌شد اگه هیچ سربازی جسدش رو پشت سرش نمی‌ذاشت؟»

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۸۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب اسب‌های پشت پنجره

ترجمه این کتاب
تقدیم به هادی کمالی مقدم



اسب های پشت پنجره

ماتئی ویسنی یک

مترجم: تینوش نظم جو





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



کودکیِ من

کودکیِ من گذشت
از خاکستری تا خاموشی
از تکریم های دروغین
تا کمبود مبارزه

پنهان می شدم زمستان
در شکم خانه ای بزرگ
که لنگر انداخته بود
میان نیزارهای شمالی

تابستان نیمه برهنه
اما به راستی متواضع
سرخ پوست می شدم
منی که می دانستم

که عموهای شکم سیرم
غرب دورِ مرا ربوده بودند

کودکی من گذشت
زنان در آشپزخانه
شام به شام پیر می شدند
و من رویای چین را می دیدم
مردان پس از شام
در دود تنباکو فرومی رفتند
ساکت و عاقل و اهل فلاندر
و مرا نمی دانستند

منی که همه شب هایم
بی دلیل دوزانو
اندوهم را می گریستم
به پای بستر زیادی بزرگ
می خواستم سوار قطاری شوم
که هرگز نشدم

کودکیِ من گذشت
از این خدمتکار به آن خدمتکار
متعجب بودم
از این که چرا می روند و می آیند
و باز هم متعجب بودم
از این دایره خانوادگی
که از این مرده به آن مرده پرسه می زدند
و جامه سوگ می پوشیدند

و به خصوص متعجب بودم
که من هم عضوی از این گله ام
که مرا گریستن می آموخت
گله ای که خوب می شناختم
چشمانم چشمانِ چوپان
و دلم دلِ بره بود

و کودکیِ من خروشید
نوجوانی فرارسید
و دیوارِ خاموشی
به صبحگاهی فروریخت

نخستین گُل از راه رسید
و نخستین دختر
و نخستین مهربان
و نخستین ترس

پرواز می کردم سوگند می خورم
سوگند می خورم که پرواز می کردم
دلم آغوش باز می کرد
دیگر آن دَد نبودم

و سپس جنگ از راه رسید
و امشب منم در برابر شما

ژَک بِرِل
ترجمه تینوش نظم جو
مهشاد مخبری

شخصیت ها

پیک
مادر
پسر
دختر
پدر
زن
شوهر

پیک وارد می شود.
به جلوی صحنه نزدیک می شود و میز مخصوصی برای پارتیتورها نصب می کند.
از جیب هایش مقداری کاغذ درمی آورد، بازشان می کند و روی میز می گذارد.
طبلش را به گردن می اندازد.

پیک: (صدای طبل.)
هزار و ششصد و نود و نه.

(صدای طبل.)

صلحِ کارلوویتز(۱).

(صدای طبل.)

اتریش دوک نشین گولدرن(۲) را فتح می کند.

(صدای طبل.)

اسپانیا دوک نشین پارما(۳) و پیاسنزا(۴) را فتح می کند.

(صدای طبل.)

فرانسه آلزاس(۵) و لورِن(۶) را فتح می کند.

(صدای طبل.)

روسیه گرجستان را فتح می کند، شهر آلهاتزین(۷) و شهرستان های ایروان(۸) و ناهیسِوان(۹).

(صدای طبل.)

انگلستان جزیره های ایونی(۱۰) را فتح می کند.

پیک بیرون می رود.
نور فضای صحنه را، که یک اتاق پنجره دار است، آشکار می کند.
یک کمد. یک صندلی دسته دار کهنه. یک چمدان کهنه. یک شیر آب در دیوار.
شیر آب قطره قطره چکه می کند.
پسر یونیفورم ارتشی به تن، در برابر پنجره ایستاده است.
مادر پالتوی نظامی اش را برایش می آورد.
پسر پالتو را به تن می کند.

مادر: قدته؟
پسر: بله.
مادر: اذیت ات نمی کنه؟
پسر: نه.
مادر: حس می کنم آستین هاش یه کم زیادی درازن. تو حس نمی کنی آستین هاش یه کم زیادی درازن؟
پسر: نه.
مادر: بچرخ. یقه اش برات گنده نیست؟ حس می کنم یقه اش برات گنده ست.
پسر: گنده نیست.
مادر: دگمه هاش رو ببند. حس می کنم دگمه هاش یه کم شلن. تو حس نمی کنی دگمه هاش یه کم شلن؟
پسر: الان یه اسب دیدم از این جا گذشت.
مادر: دگمه ها رو نباید زیادی سفت دوخت. هر چی سفت تر باشن زودتر می پرن.
پسر: یه اسب سرخ با یه لکه سیاه. این ممکنه؟
مادر: غذا خوردی؟
پسر: نه.
مادر: پس نباید پالتوت رو می پوشیدی. باید غذا می خوردی بعد پالتو می پوشیدی.
پسر: بله.
مادر: بیا، بخور. حواست باشه خرده ها رو نریزی روی زمین. می دونی، وقتی خرده ها می رن توی چوب دیگه نمی شه درشون آورد. توی هر درز چوبی صدتا خرده نون جا خوش کرده.
پسر: (پشت میز می نشیند و با بی حالی می جود.)
حواسم هست.
مادر: چمدون. باید توی چمدونت همه چیز مرتب باشه.

(مدام از چمدان به کمد و از کمد به چمدان می رود.)
(کمد پر از لباس و کفش کودکانه است.)

لوازمت رو نباید همین جوری بندازی، باید مرتب شون کنی. باید ته چمدون چیزای گنده ای رو که فعلاً لازم نداری بذاری. بعدش چیزای گنده ای که فوری لازم داری. بعدش چیزای کوچولویی که فعلاً لازم نداری. آخرش هم چیزای کوچولویی که فوری لازم داری. بعدش بندها رو سفت می کنی و قفل ها رو می بندی... این شکلی...

(تلق! تولوق!)

شنیدی؟ اگه چمدونت رو خوب بسته باشی قفل ها آروم و با هم این جوری تلق تولوق می کنن.
پسر: (به حرف های مادرش گوش نمی کند.)
اسبه برگشته. فکر می کنم دور خونه می گرده. این ممکنه؟
مادر: جوراب ها... جوراب ها رو باید با دستمال هات یه جا بذاری. به همون اندازه جوراب بذاری که دستمال می ذاری و برعکس. هیچ بنی بشری نمی تونه بدون دستمال و بدون جوراب زندگی کنه. باید بهم قول بدی هر شب واسه خودت یه دستمال و دوتا جوراب بشوری.
پسر: اسبه خُله. باور می کنی؟ همه ش داره پشتش رو نگاه می کنه، انگاری منتظر یه گاری یه.
مادر: هیچ وقت نباید چمدونت رو به زور پُر کنی. چمدونی که به زور پر شده همیشه مایه دردسرِ دیگرونه.
پسر: (نگران.)
اسبه الان وایستاده. داره من رو نگاه می کنه. گمون می کنی بهتره پنجره رو ببندیم؟
مادر: غذات رو تموم کردی؟ اگه تموم کردی می تونی یه لیوان آب بخوری. توی یخچال آب جوشیده هست.
پسر: خدا!... اسبه همین جوری به من زل زده. گمون می کنی وقتی یکی من رو نگاه می کنه من رو می بینه؟
مادر: تندتند غذا خوردی. تندتند غذاخوردن کار خوبی نیست. وقتی آدم تند غذا می خوره خرده هاش رو می ریزه. تو خرده هات رو ریختی زمین.
پسر: نه به خدا.
مادر: (میز را تمیز می کند.)
حس کردم شنیدم چندتا خرده افتاد زمین. به نظر من یه مرد هیچ وقت نباید خرده هاش رو بریزه زمین. یه مرد باید آروم غذا بخوره، همه غذاش رو بخوره و هیچ وقت هم هیچ خرده ای روی زمین نریزه. خرده هایی که می ریزن زمین رو دیگه نمی شه جمع کرد. واسه همینه که بیش تر زمین ها بوی گند می دن.
پسر: عجب، مَرده هم اومد. حالا دو نفرن. اسبه خوشحاله.
مادر: بازم آب می خوای؟ نباید هم زیاد آب بخوری. یه مرد نباید هیچ وقت شکمش رو پر از آب بکنه.

نظرات کاربران
درباره کتاب اسب‌های پشت پنجره