فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید

نسخه الکترونیک کتاب در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید

نمایش‌نامه‌ی «در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید» درباره‌ی نوجوانی است که در سنین پایین به دلیل سخت‌گیری‌های بیش‌ازحد پدر از خانه فرار می‌کند. در این مدت مادر و خواهران در انتظار وی به سر می‌برند، اما هیچ نامه یا حتی کارت‌پستالی از او دریافت نمی‌کنند. اکنون پس از سال‌ها او به خانه برگشته و آمده تا آوارگی‌هایش را به پایان برد.
در پشت جلد این کتاب می‌خوانیم:
«دختر ارشد
باز دیرتر
ـ در سنی که دارم ـ
سال‌های سال دیرتر،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره در برگیرد
اگر میل به عشق٬ میل به عاشق و معشوق بودن از من عبور کند، میل این‌که کسی بیاید، سرانجام و مرا ببرد
ـ شایسته‌ی آن خواهم بود، نه، چنین فکر نمی‌کنی؟
-من این را مانند چنان دردی تصور خواهم کرد، چنان فاجعه‌ی بی‌رحمانه‌ای، چنان مصیبتی
و پیش از هر چیز، پیش از هر چیز، ریشخندی چنان شرور، یک شوخی زندگی، نه؟
که من خواهم گریخت، که می‌جویم، امیدوارم، نیروی گریختن را، کشیدن فریادی خشمناک و گریختن،
که از او دور خواهم شد، که آنی را که می‌آید خواهم راند، آنی که خواهد گفت مرا دوست دارد و می‌خواهد من نیز او را دوست داشته باشم و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می‌شود که این‌همه دیر آمده.»

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۵صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید



در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید

ژان لوک لاگارس

مترجم: تینوش  نظم جو





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



«دور تا دور دنیا»، همچون تمامِ مجموعه هایِ دیگر؛ همان مقدمه ها، همان حرف ها و نوشته ها، هیچ حرفی برایِ گفتن، «نمی دانم، این رویاست، شاید رویاست، گمان نمی کنم، بیدار خواهم شد، در سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رویا، رویایِ یک سکوت، یک سکوت رویایی، پر از زمزمه ها، نمی دانم، همه اش کلمات، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می دانم، به زودی متوقف می شوند، این را خوب می دانم، حس می کنم، مرا رها می کنند، آن گاه همان سکوت، برایِ لحظه ای، چند لحظه ناب، یا همان رویایِ خودم، آن که ماندنی ست، آن که نماند، که هنوز می مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی توانم ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی که کلمه ای هست، باید آنها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام شده، شاید پیش از این مرا گفته اند، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند، روبه رویِ دری که به قصه ام گشوده می شود، گمان نمی کنم، اگر باز شود، خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آنجا که هستم، نمی دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ کس نمی داند، باید ادامه داد، نمی توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.»(۱)

تینوش نظم جو
مهدی نوید

شخصیت ها

پیرترین زن
مادر
دختر ارشد
دختر دوم
جوان ترین دختر

دختر ارشد: در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید.
آسمان را نگاه می کردم همین گونه که همیشه آن را نگاه می کنم، همان گونه که همیشه آن را نگاه کرده ام،
آسمان را نگاه می کردم و همچنین دشت را نگاه می کردم که آرام سرازیر و از خانه ما دور می شود، جاده ای که در پیچ و خم جنگل، آنجا، محو می شود.
نگاه می کردم، عصر بود و من همیشه عصرها نگاه می کنم، همیشه عصرها در آستانه در می مانم و نگاه می کنم.
من آنجا بودم، ایستاده همان گونه که همیشه می ایستم، همان گونه که همیشه ایستاده ام، چنین تصور می کنم،
آنجا بودم، ایستاده، و منتظر بودم که باران بیاید، که بیاید و روی دشت ببارد، روی جنگل و مزرعه ببارد و ما را تسکین دهد.
منتظر بودم.
آیا من همیشه منتظر نبوده ام؟

(و با خودم، همچنان، می گفتم: آیا من همیشه منتظر نبوده ام؟ و لبخند زدم، از اینکه خود را چنین دیدم لبخند زدم.)

به جاده نگاه می کردم و همچنین فکر می کردم، همان گونه که اغلب فکر می کنم، هنگامی که عصرها در آستانه در می ایستم و منتظر هستم باران بیاید،
همچنان به سال هایی که ما اینجا گذرانده بودیم فکر می کردم، تمام این سال ها این چنین،
ما، من و شما، هر پنج نفر، همان گونه که همیشه هستیم و همان گونه که همیشه بوده ایم، به این فکر می کردم،
تمام این سال هایی که گذرانده بودیم و از دست داده بودیم، چرا که آنها را از دست دادیم،
تمام سال هایی که در انتظار او گذرانده بودیم، آن یکی، برادر جوان، از آن گاه که رفته بود، گریخته بود، ما را رها کرده بود،
از آن گاه که پدرش او را رانده بود،
امروز، در این روز مشخص، من به این فکر می کردم، در این روز مشخص، به این فکر می کردم،
تمام این سال هایی که ما بی حرکت از دست دادیم، منتظر ماندیم

(و باری دیگر، شاید، باری دیگری به خود لبخند زدم، از چنین دیدن خود، از چنین تصور کردن خود، و این لبخندی که به خود زدم مرا به مرز اشک ریختن رساند، و ترسیدم که در آن غرق شوم.)

تمام این سال هایی که ما در انتظار گذرانده بودیم و همچنان از دست داده بودیم، از بس که کار دیگری جز انتظار نکردیم، و نتوانستیم هیچ به دست بیاوریم، هرگز، و هدف دیگری جز این داشته باشیم،
و من فکر می کردم، در این روز مشخص، آری، به زمانی که می توانستم دور از اینجا بگذرانم، پیش از این،
بگریزم،
زمانی که می توانستم در یک زندگیِ دیگر بگذرانم، در یک دنیای دیگر، تصوری که از آن دارم،
تنها، بدون شما، دیگران، شماها، بدون شما دیگران، همه شما،
تمام این زمانی که می توانستم گونه دیگری بگذرانم، به سادگی، در انتظار نباشم، در انتظار او نباشم، از خود جدا شوم.
من منتظر باران بودم، امیدوار بودم ببارد،
منتظر بودم، همچنان که، به نوعی، همیشه در انتظار بودم، منتظر بودم و او را دیدم،
منتظر بودم و آن گه او را دیدم، آن یکی، برادر جوان، که از پیچ و خم جاده به سوی خانه بالا می آمد، منتظر بودم بدون اینکه به هیچ چیز مشخصی امیدوارم باشم و او را دیدم که بازمی گشت، منتظر بودم همچنان که همیشه منتظر هستم، سال هاست که منتظر هستم، بدون اینکه دل به امیدی ببندم، و درست در این لحظه، لحظه ای که عصر فرا می رسد، درست در این لحظه او پیدا شد، و من او را دیدم.
خودرویی او را پیاده می کند و او چند صد متر آخر را، با کوله ای که به دوش انداخته، به سوی من می پیماید.
من او را نگاه می کنم که به سوی من می آید، به سوی من و این خانه. او را نگاه می کنم.
از جایم تکان نمی خوردم اما یقین داشتم که خودش بود، یقین داشتم که خودش است،
پس از این همه سال به خانه ما باز می گشت، دقیقاً همین است،
ما همیشه تصور کرده بودیم که او این چنین بدون خبر بازگردد، بدون اینکه اطلاعی بدهد و او درست همان کاری را می کرد که همیشه تصور کرده بودم، آن چه ما همیشه تصور کرده بودیم.
او روبه روی خود را نگاه می کرد و با آرامش، بدون شتاب، راه می رفت و با این حال به نظر می آمد مرا نمی دید،
و آن یک، آن برادر جوان، که من آن قدر در انتظارش بودم و برایش زندگی ام را از دست داده بودم
ــ چرا که از دست دادم، آری، دیگر شکی در آن ندارم، و چه قدر بیهوده، اینک، از این پس، این را می دانم، زندگی ام را از دست دادم ــ
آن یک، آن برادر جوان، که از جنگ هایش برمی گشت، من سرانجام او را دیدم و هیچ چیز در من دگرگون نشد،
از آرامش خود متعجب بودم، هیچ فریادی آن چنان که باز تصور کرده بودم و آن چنان که همه شما تصور می کردید، همیشه، که خواهم کشید، که خواهید کشید، روایتی که ما از این واقعه داشتیم،
هیچ فریادی از تعجب یا از شادی،
هیچ،
من او را می دیدم که به سویم می آمد و فکر می کردم که او برگشته و هیچ چیز متفاوت نخواهد بود، که من اشتباه کرده بودم.
هیچ راه حلی.

(...)

مادر: خوابیده؟
پیرترین زن: او را در اتاقش جا دادم، همان اتاق، همان اتاقی که اتاق کودکی اش بود. دختران کمکم کردند، او را تا طبقه بالا به دوش کشیدیم و اکنون خوابیده. وقتی رسید از پا در آمده بود، چنین فکر می کنم، دیگر نمی توانست راه برود، می دیدم که واپسین گام هایش را برمی داشت، همچون پسر مستی به سوی ما می آمد، من هنوز نفهمیده بودم، او از پا در آمده بود و به نظر می رسید هر لحظه می تواند بیفتد و فرو ریزد.
مادر: چیزی نمی گوید؟ به تو چیزی نگفت؟ حتی یک کلمه پیش از اینکه باز بخوابد، غرق شود، هیچ کلمه ای نگفت؟
دلم می خواست حرف بزند، به من چیزی بگوید، نه زیاد، همیشه همان داستان، پیش از اینکه روی زمین دراز بکشد، پیش از اینکه بیفتد، چیزی بگوید،
دلم آهنگ صدایش را می خواست
ــ «همان گونه که هستم، همان گونه که همیشه بودم...» ــ
می ترسیدم، از اینکه ساکت ماند و با ما حتی حرفی نزد، از این می ترسیدم و از اینکه بدون اینکه چیزی بخواهد خوابید، روی زمین افتاد، نمی دانم چگونه بگویم، زجر می کشیدم، آغاز نفس تنگی.
من اشتباه کردم، این گونه تصور نمی کردم.
پیرترین زن: در اتاقش، پرده های کرکره ای را مثل همیشه بسته نگه داشتیم، طوری که در روز، به سختی نور رد می شود و شب تنها هوای خنک.
او در تختخوابش است، ما همیشه این تختخواب را نگه داشته بودیم، هرگز حرف این نبود که از آن خلاص شویم.
ــ آیا حق با من نبود؟ از آن خلاص شدن، مثل این بود که از برگشت او چشم می پوشیدم ــ
این اتاق، اتاق او بود، در موردش حرفی نمی زدیم، من اتاق را تمیز می کردم، بی وقفه آن را مرتب می کردم و هرگز تصور نمی کردیم اتاق را خالی کنیم و دوباره رنگ کنیم.
دوباره، او در اتاقش است.
مادر: او آنجا در برابر من بود، نگاهش می کنم، سال های سال است که منتظر او هستم، کم نیست، تو می توانی تظاهر کنی که نمی دانستی، اما کم نیست، یک پسر، تک پسر، پسر من که برگشته، کم نیست،
و برای تو هم کم نیست،
و برای دخترها، آنها، از وقتی برگشته آنها را ببین، از وقتی که در اتاقش، دراز کشیده و خوابیده، آن بالا، می توانی ببینی، برای دخترها هم، برای آنها، کم نیست.
او اینجا در برابر من است، این همه مدت در انتظار این لحظه بودم، او اینجا در برابر من است،
عوض شده، صورتش خراب شده، گود رفته و خشن، او را نگاه می کردم، به چهره یک پیرمرد می مانَد، چهره غریب یک پیرمرد یا پیکر مرد جوانی که گویی خیلی زود پیر شده.
آیا من فکر کردم که او دقیقاً، کاملاً همان طور که رفته بود بازمی گردد؟
آیا من همیشه چنین تصور کرده بودم؟

نظرات کاربران
درباره کتاب در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید