فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عروس فریبکار

کتاب عروس فریبکار

نسخه الکترونیک کتاب عروس فریبکار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عروس فریبکار

یکی‌یکی به سرعت از در رستوران بیرون می‌روند. در واقع عقب‌نشینی می‌کنند. تونی خیلی سعی می‌کند عقب عقب بیرون نرود: کسی که فرار می‌کند بیش‌تر صدمه می‌بیند.
زینیا با خود اسلحه ندارد. با وجود این تونی احساس می‌کند نگاه چشمان لاجوردی‌اش از میان پیراهن خال خالش می‌گذرد و بدنش را چون اشعه لیزر سوراخ می‌کند. زینیای بدبخت حتما دارد فکر می‌کند. او به این کارشان می‌خندد؛ یا طوری تبسم می‌کند که گوشه لبان هوسناکش به بالا خم می‌شود. تونی با خود زمزمه می‌کند: منحرف، خود را چنان مانند یک زره‌پوش نفوذناپذیر نشان می‌دهد که انگار دیدن ما حتی ارزش خندیدن هم ندارد.
تونی امروز صبح کاملاً احساس امنیت می‌کرد. اما حالا آن احساس از میان رفته است. حالا به همه چیز مشکوک است. زندگی، حتی در بهترین شرایط، چون پوست نازک رنگین‌کمانی که با فشار در سطح نگه داشته شود، برایش سخت شده است. تلاش زیادی می‌کند تا با تصوری که از راحتی و ثبات در ذهن خود دارد، اما با کلامی که از چپ به راست بیان می‌شود، با اجرای آداب روزمره عشقش را به زندگی حفظ کند، اما در پشت این تلاش‌ها چیزی جز سیاهی و تاریکی نیست. تهدید، بلوا، شهرهای شعله‌ور، برج‌های در حال سقوط، و هرج و مرج آب‌های عمیق، دنیای او را دگرگون ساخته است. برای این که خود را سرپا نگه دارد نفس عمیقی می‌کشد. احساس می‌کند اکسیژن و دود اتومبیل‌ها به مغزش هجوم می‌آورند. پاهایش می‌لرزد، نمای خیابان موج می‌زند و همچون انعکاسی در آب لرزان به نظر می‌رسد و آفتاب بی‌رمق مانند دود به هوا می‌رود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عروس فریبکار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیدایش

فصل یکم

داستان زینیا را باید از وقت بسته شدن نطفه اش شروع کرد. به نظر تونی داستان زینیا خیلی وقت پیش در جایی خیلی دور شروع شد؛ جایی که صدمات بسیار خراب کرده و از هم پاشیده بودش. جایی شبیه یک نقاشی اروپایی که با دست رنگ گل اخری بدان زده باشند با آفتاب غبارآلود و بوته های انبوه که برگ های ضخیم و ریشه های کهن و درهم پیچیده دارند و در پشت آن ها چکمه ای بیرون زده از زیر خاک، یا دستی بی جان که از امری عادی ولی وحشتناک حکایت می کند.
شاید هم رفتار زینیا این تصور را در ذهن تونی ایجاد کرده بود. با آن همه پنهان کاری زینیا و قلب واقعیت ها و دروغ هایش، تونی دیگر نمی داند کدام یک از داستان های او را باور کند. اگرچه ممکن است تونی در حال حاضر نتواند در این مورد سوالی از زینیا بپرسد، اما اگر بتواند و بپرسد زینیا یا جواب نمی دهد و یا دروغ می گوید: برای نشان دادن غم درونی اش می لرزد و با صدایی گرفته و لحنی صادقانه، انگار که می خواهد اعتراف کند، بین صحبتش مکث می کند و دروغ می گوید، و تونی هم مثل گذشته حرف هایش را باور می کند.
تونی یکی از خطابه های درسی اش، انگیزه کشتارهای ناگهانی، را با این جمله شروع می کند: رشته ای را با قیچی ببرید، تاریخ در مقابل شما باز می شود. این در حقیقت کنایه ای است به دوباره کنار هم نهادن یا بافتن و دوختن تکه های بریده شده. تونی از دیدن لرزش خفیفی که در چهره شاگردانش با شنیدن این جمله پیدا می شود خوشش می آید. وقتی تجربه زندگی روزمره آنان با تصویری که تونی از کشتارهای دسته جمعی به آن ها می دهد به هم می آمیزد این حالت در چهره شان ایجاد می شود؛ حالتی که مشاهده اش برای زینیای شیفته آشوب و ناهنجاری های خشونت آمیز لذت آور بود. زینیا نه تنها از تماشای چنین حالتی لذت می برد، بلکه آن را خلق می کرد. چرا؟ هنوز روشن نیست.
تونی نمی داند چرا اصرار دارد به دلیل این احساس زینیا پی ببرد؟ به علاوه حالا دیگر چه فرقی می کند. چرا باید دنبال انگیزه هایی بگردد که به چنین اعمالی وادارش می کرد؟ زینیا ماجرای بدی است که باید فراموش شود. مصیبت مصیبت است. مصیبت دیده ها هنوز داغدارند، کشته ها دیگر برنمی گردند و خرابی ها هم جبران پذیر نیست. پی علت گشتن هم کار بیهوده ای است.
اما زینیا به تنهایی یک معما و یک گره است. اگر تونی بتواند سر این گره کور را پیدا کند، قسمت زیادی از این معما برای او و همه کسانی که درگیر این ماجرا بودند باز می شود. یا این فقط یک امید است. او تاریخدان است و می داند توضیح یک معما می تواند به حل آن کمک کند.
تونی نمی داند داستان را از کجا شروع کند، زیرا این داستان از جایی که باید شروع شود، شروع نشد و آن جا که تمام شد، پایانش نبود. شرح هر ماجرایی نیاز به مقدمه یا فهرست حوادثی دارد که انگیزه آن بوده اند. تونی به شاگردانش می گوید تاریخ امری ذهنی است و از هر نقطه ای می توان به آن وارد شد. با وجود این برای آن که سلسله ارتباط حوادث از بین نرود لازم است برای شرح هر تاریخ نقطه عطفی انتخاب شود، تا بتوان با مراجعه به آن ادعا کرد که پس از آن هیچ چیز مثل گذشته نبوده است.
تونی با وجود زن بودن به تاریخ جنگ ها علاقه مند است. او از نتیجه روشن و صریح جنگ ها خوشش می آید. زینیا هم از کارهایی که حاصلشان روشن و صریح بود خوشش می آمد؛ شاید هم تونی این طور فکر می کرد. هر چند حالا به سختی می تواند چنین ادعایی بکند.
تونی یک تاریخ مشخص، روز ۲۳ اکتبر سال ۱۹۹۰، را برای شروع داستان زینیا انتخاب می کند. هوای آن روز برای آن موقع سال گرم است. اتحاد جماهیر شوروی در آستانه از هم گسستن است، نقشه های قدیمی دنیا به هم ریخته اند و قبایل شرقی اروپا در سراسر مرزهایی که جابه جا می شوند در حرکتند. در خلیج فارس آشوب برپاست، بورس مستغلات سقوط کرده و در لایه اوزن سوراخ بزرگی ایجاد شده است. تونی با دوستانش رز و کرز در رستوران تاکسیک ناهار می خورند، نسیم ملایمی از روی دریاچه اونتاریو بلند می شود، و زینیا از دیار مردگان بازمی گردد.

این کتاب ترجمه ای است از:
The Robber Bride
Margaret Atwood
 O. W. Toad Ltd 1993 ©

رستوران تاکسیک

فصل دوم

تونی

تونی آن روز مثل همیشه ساعت شش و نیم صبح بیدار می شود. وست در خواب کمی ناله می کند. شاید در خواب فریاد می زند؛ در رویا صداها همیشه بلندترند. تونی به دقت تماشایش می کند، به خطی می نگرد که آرام و صاف فک مستطیلی شکل او را مشخص می کند و به چشمان آبی کبودش که بسته اند. خوشحال است که وست هنوز زنده است: زن ها بیش از مردها عمر می کنند، قلب مردها از قلب زن ها ضعیف تر است، و بعضی از آن ها ناگهان به آخر خط می رسند، هر چند او و وست پیر نشده اند ــ هنوز وقت زیادی تا پیری دارند ــ اما تونی می داند که خیلی از زنان همسن او صبح وقتی بیدار شده اند مردشان را در کنار خود مرده یافته اند.
اما روی هم رفته خوشحال است که وست هنوز زنده است، در این خانه زندگی می کند و هر شب در کنار او، نه در جای دیگر، می خوابد. او با وجود هر چیزی، با وجود زینیا هنوز در کنار اوست. این به نظر تونی معجزه است، معجزه ای که بعضی اوقات نمی تواند باورش کند.
برای این که وست را بیدار نکند آهسته و با کمک دست ها عینک ذره بینی اش را روی میز پای تخت پیدا می کند. بعد خود را از تختخواب بیرون می کشد. اول ربدشامبرش را می پوشد و بعد جوراب های نخی و روی آن ها جوراب های پشمی اش را. بعد پاهای پوشیده شده اش را توی سرپایی ها می کند. پاهایش به دلیل فشار خون پایین همیشه یخ کرده اند. سال ها پیش رز این سرپایی ها را که به راکون می مانند، به دلیلی که فقط خودش می داند، به تونی هدیه کرد. آن ها لنگه سرپایی هایی هستند که رز همان سال به دوقلوهای هشت ساله اش داد؛ اندازه پای آن ها هم یکی است. راکون ها تقریبا کهنه شده اند و یکی از آن ها چشمش را از دست داده، اما تونی هیچ وقت چیزی را دور نمی اندازد.
تونی با پاهایی که کاملاً از سرما حفظ شده اند، بی سروصدا به اتاق کارش که در انتهای راهروست می رود. او ترجیح می دهد هر روز اول وقت یک ساعتی آن جا باشد؛ این کار به تمرکز فکری اش کمک می کند. پنجره این اتاق رو به مشرق باز می شود، بنابراین روزهای آفتابی می تواند طلوع خورشید را تماشا کند. امروز هم هوا آفتابی است.
پرده های تازه اتاق کارش سبز رنگ است با نقش های نخل و میوه های عجیب و غریب. در اتاق صندلی راحتی و تشکچه هایی هماهنگ با پرده ها هم وجود دارد. رز برای انتخاب پارچه پرده ها به او کمک کرد و وادارش کرد آن ها را به قیمتی بالاتر از آنچه در نظر گرفته بود بخرد. رز به او گفت: «عزیز دلم! به حرف من گوش کن؛ این خرید خیلی خوبی است. تو این پارچه را برای جایی که در آن فکر می کنی می گیری! خودت را از شر آن قایق های کهنه و کسل کننده سرمه ای خلاص کن. تو به خودت مدیونی.»
بعضی اوقات تونی احساس می کند از گل های شیپوری و میوه های انبه یا هر میوه عجیب و غریب دیگری می ترسد؛ اما از سوی دیگر چون از تزیین کردن سردرنمی آورد به سختی می تواند در مقابل تجربه و تخصص رز مقاومت کند.
تونی با بقیه اشیای اتاق کارش بیش تر احساس راحتی می کند. کتاب ها و کاغذها روی فرش انباشته شده اند؛ روی دیوار یک تابلو چاپی از جنگ ترافالگار(۱) و تابلو چاپی دیگری از لورا سکورد(۲) در جنگ ۱۸۱۲ آمریکا دیده می شود. لورا در لباسی سفید، سوار بر گاو افسانه ایش، برای هشدار به انگلیسی ها، از میان خطوط جبهه امریکایی ها عبور می کند. در یک قفسه سبزرنگ مقداری کتاب و گزارش به زور جا داده شده اند و یک دسته وقایع جنگی که ورق هایشان به داخل تا خورده اند، چند نسخه گزارش جنگی به قلم چند خبرنگار از یاد رفته که گذشت زمان کاغذشان را زرد کرده است و بالاخره چندین نسخه مرغوب جیبی از دو کتاب منتشر شده تونی به نام های پنج کمینگاه و چهار انگیزه گم شده. منتقدین که نظراتشان عینا پشت جلد کتاب ها نقل شده از آن ها به عنوان: «تفسیرهایی تازه و بدیع» و «پژوهشی وسواس آمیز» نام برده اند. تفسیرهایی که چاپ نشده اند کتاب ها را آثاری احساساتی و بی نهایت منحرف نامیده اند که جزئیات وسواس آمیز از ارزششان کاسته است. در گوشه ای از پشت جلد صورت تونی با چشمانی جغدمانند، دماغی شبیه بینی جن، صورتی جوان تر و نگاهی عبوس، دیده می شود که قیافه او را جدی تر نشان می دهد.
در این اتاق تونی علاوه بر میز کار یک میز بزرگ نقشه کشی و یک چارپایه دارد که وقتی روی آن می نشیند قدش بلندتر به نظر می رسد. روی این میز تکالیف شاگردانش را صحیح می کند. تونی دوست دارد روی چارپایه بنشیند، پاهایش را در هوا تکان بدهد، ورقه ها را کج روی میز بگذارد و از فاصله ای که بهتر بتواند ببیند، مثل این که نقاشی می کند، آن ها را تصحیح کند. واقعیت این است که چشمان او علاوه بر نزدیک بینی که مشکل همیشگی او بوده دوربین هم شده اند. تونی باید بزودی از عینک های دو دید استفاده کند. او چند مداد رنگی را مثل قلم موی نقاشی در دست راستش نگه می دارد و با دست چپ تکلیف ها را تصحیح می کند. از مداد قرمز برای اظهارنظرهای بد، از مداد آبی برای اظهارنظرهای خوب، از مداد نارنجی برای غلط های املایی و از مداد ارغوانی برای سوالات استفاده می کند. هر از گاهی وظیفه دست هایش را عوض می کند. هر تکلیفی را که تمام می شود با یک حرکت ناگهانی که حکایت از رضایت خاطرش دارد به کف اتاق می اندازد.
گاه برای این که حوصله اش سر نرود چند جمله را وارونه به صدای بلند می خواند: «تساه یژلون کت تباقر ملع گنج ملع.» (علم جنگ، علم رقابت تکنولوژی هاست.) این گفته را بارها در ذهنش تصدیق کرد. امروز تکالیف را خیلی تند تصحیح می کند. دست راست و چپش کاملاً با هم همخوانی دارند و به ندرت حرکت دستی با دست دیگر نمی خواند.
تا یک ربع به هشت ورقه تصحیح می کند. آفتاب که از میان برگ های سبز بیرون می تابد و طلایی به نظر می رسد اتاق را پر کرده است، یک هواپیمای جت در آسمان می گذرد و اتومبیل زباله جمع کنی مثل تانک سروصدا می کند و به خیابان نزدیک می شود. با شنیدن این صدا، تونی با سرپایی هایش به سرعت از پله ها سرازیر می شود و به آشپزخانه می رود. کیسه زباله را از جایش درمی آورد، سر کیسه را تاب می دهد و گره می زند، به طرف در می دود، لبه ربدشامبرش را با دست می گیرد تا به پاهایش گیر نکند، از پله ها پایین می رود و به سوی در خانه می شتابد. برای این که به موقع به ماشین زباله جمع کنی برسد باید فاصله باقیمانده را به سرعت برود. رفتگرها که قبلاً هم او را با ربدشامبر دیده اند نیشخند می زنند. بردن زباله ها با وست است، اما او فراموش می کند این کار را انجام دهد.
به آشپزخانه برمی گردد، چای را به دقت اندازه می گیرد و توی قوری می ریزد. با ساعت مچی اش که اعداد درشت دارد برای دم کشیدن چای وقت می گیرد. چای درست کردن یکی از معدود کارهای مفیدی است که مادرش یادش داده است. تونی چای درست کردن را از نه سالگی یاد گرفت. یادش می آید روی چارپایه آشپزخانه می ایستاد، چای را اندازه می گرفت، توی قوری می ریخت و دم می کرد، بعد آن را توی فنجان می ریخت و با دقت برای مادرش به طبقه بالا می برد. مادرش پیچیده در ملافه مثل توده ای از برف به نظر می رسید. «بارک الله دختر». اما مدتی بعد متوجه می شد که چای سرد شده و مادرش به آن لب نزده است.
با خود می گوید: «ردام ورب.» (برو مادر.) این نخستین بار نیست که فکر مادرش را از خود دور می کند.
وست همیشه چایی را که تونی درست می کند دوست دارد. وقتی با فنجان چای به طبقه بالا می رسد، وست مقابل پنجره ایستاده است و به حیاط پاییزی پربرگ و آشغال نگاه می کند. (تصمیم دارند روزی باغچه حیاط عقب را گلکاری کنند ولی هنوز هیچ کدام فرصت این کار را پیدا نکرده اند.) لباس پوشیده است، یک بلوز آبی رنگ که روی آن تصویری از یک لاک پشت و نوشته ای در حمایت از خزندگان دیده می شود. تونی با خود می گوید، سازمان حمایت از خزندگان نباید اعضای زیادی داشته باشد. این روزها خیلی چیزها مهم تر از خزندگان وجود دارند که باید حفظ شوند.
«چایی ات را آوردم.» وست برای بوسیدن او مثل شتری که برای نشستن از چندین جا خم می شود چند جای بدنش را خم می کند. تونی هم نوک پا می ایستد.
وست می گوید: «ببخش که به زباله ها نرسیدم.»
ـ عیبی ندارد. یک تخم مرغ می خواهی یا دو تا.
یک بار هنگام بردن زباله پایش به ربدشامبرش گرفت و از دومین پله سقوط کرد. خوشبختانه روی کیسه زباله که پاره شد افتاد. اما در این باره چیزی به وست نگفت. تونی همه چیز را به وست نمی گوید. او خیلی حساس و شکننده است.

در باره نویسنده

مارگارت اتوود در سال ۱۹۳۹ در شهر اتاوا، کانادا به دنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی را در ایالت کبک شمالی، آنتاریو و تورنتو گذراند. او بسیار سفر کرده و در جاهای مختلف از جمله شهرهای بوستون، ونکوور، ادمونتون، مونترال، برلین، ادینبرو، لندن و جنوب فرانسه زندگی کرده است.
مارگارت اتوود بیش از سی کتاب در زمینه رمان، شعر و مقالات انتقادی نوشته است. آثار او در زمینه رمان از جمله عبارتند از کتاب های داستان کنیز (The Handmaid's Tale)، چشم گربه (Cat's Eye) ــ این دو کتاب نامزد دریافت جایزه بوکر بودند ــ عروس فریبکار، و معروف به گریس (Alias Grace)، که برنده جایزه معتبر گیلر کانادا و جایزه پره مییو مانده لو ایتالیا شد. این کتاب همچنین نامزد دریافت جایزه بوکر انگلستان، جایزه اورنج و جایزه ادبی بین المللی دوبلین، ایم پک (IMPAC)بود. آثار او در سراسر دنیا شناخته شده و کتاب هایش به سی و سه زبان ترجمه شده است. او از کشورهای مختلف از جمله بریتانیا، ایتالیا، فرانسه، سوئد و نروژ و همچنین کانادا جوایز و عنوان های افتخاری دریافت کرده است. آخرین کتاب داستانی او به نام قاتل کور (The Blind Assassin) به تازگی منتشر شده و موفق به کسب جایزه ادبی باارزش بوکر انگلستان گردیده است.
مارگارت اتوود با همسر و دخترش در تورنتو زندگی می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب عروس فریبکار

عاشقشم واقعا ترجمه عالی
در 3 هفته پیش توسط
عالیه این کتاب
در 11 ماه پیش توسط
این رمان آتوود بیشتر از سایر آثارش به رمان معمول نزدیک است، افکار، احساسات و سرخوردگی های سه شخصیت اصلی زن رمان، آنچنان هنرمندانه پرداخت شده اند که برای همیشه در ذهن شما می مانند. امتیاز من ۸ از ۱۰
در 1 سال پیش توسط