فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا به بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی هزار سجده برم خاک آن زمین ترا هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو اگر ببینم بر مهر او نگین ترا به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند اگر بگیرم روزی من آستین ترا اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت زبان من به روی گردد آفرین ترا

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

تکه ۲۱

ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده ای
و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

تکه ۲۲

رنج مردم ز پیشی و بیشیست
راحت و ایمنی ز درویشیست

بر گزین زین جهان یکی و بس
گرت با دانش و خرد خویشیست

تکه ۲۳

از دوست پیام آمد کاراسته کن کار
مهر دل پیش آر و فضول از ره بردار

اینست شریعت
اینست طریقت

تکه ۲۴

ای روی تو چو روز دلیل موحدان
وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد

ای من مقدم از همه عشاق چون تویی
مر حسن را مقدم چون از کلام قد

مکی به کعبه فخر کند مصریان به نیل
ترسا به اسقف و علوی به افتخار جد

فخر رهی بدان دو سیه چشمکان تست
کامد پدید زیر نقاب از بر دو خد

تکه ۲۵

از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد
کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب
چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
گر خار بر اندیشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می نتوان نکرد

تکه ۲۶

آری چنین کنند کریمان که شاه کرد
سوی رهی بچشم بزرگی نگاه کرد

تکه ۲۷

هر آن شمعی که ایزد برفروزد
کسی کش پف کند سبلت بسوزد

تکه ۲۸

برون ز گوشه بهشت برین سقر باشد
فزون ز توشه شکر معده بار خر باشد

هر آنکه توشهٔ روزی و گوشه ای دارد
به راستی ملک ملک بحر و بر باشد

زیادت از سرت ار یک کله بدست آری
به خاکپای قناعت که درد سر باشد

تکه ۲۹

عاشقی خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند

تکه ۳۰

با خلق هر کرم که کند هم خدا کند
باشد که ناگهی نگهی هم بما کند

تکه ۳۱

مرا تو راحت جانی معاینه نه خبر
کرا معاینه آمد خبر چه سود کند

تکه ۳۲

هیچ صورتگر بصد سال از بدایع وزنگار
آن نداند کرد و نتواند که یک باران کند

تکه ۳۳

او درین فکر تا به ما چه کند
ما درین فکر تا خدا چه کند

تکه ۳۴

ما دل آسوده تا خدا چه کند
خواجه در حیله تا به ما چه کند

تکه ۳۵

بزیر قبهٔ تقدیس مست مستانند
که هر چه هست همه صورت خدا دانند

تکه ۳۶

کار همه راست چنانکه بباید
حال شادیست شاد باشی شاید

انده و اندیشه را دراز چه داری
دولت تو خود همان کند که بباید

رای وزیران ترا به کار نیاید
هر چه صوابست بخت خود فرماید

چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
وانکه ترا زاد نیز چون تو نزاید

ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دیگر به بهتری نگشاید

تکه ۳۷

خوش آید او را چون من بناخوشی باشم
مرا که خوشی او بود ناخوشی شاید

مرا چو گریان بیند بخندد از شادی
مرا چو کاسته بیند کرشمه بفزاید

تکه ۳۸

هر باد که از سوی بخارا بمن آید
با بوی گل و مشک و نسیم سمن آید

بر هر زن و هر مرد کجا بروزد آن باد
گویی مگر آن باد همی از ختن آید

تکه ۳۹

نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بر معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا تو بر آیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم اگر خواهم و گر نی
اول سخنم نام تو اندر دهن آید

تکه ۴۰

بده تو بار خدایا درین خجسته سفر
هزار نصرت و شادی هزار فتح و ظفر

به حق چار محمد به حق چار علی
بدو حسن به حسین و به موسی و جعفر

تکه ۴۱

چیست ازین خوبتر در همه آفاق کار
دوست به نزدیک دوست یار به نزدیک یار

دوست بر دوست رفت یار به نزدیک یار
خوشتر ازین در جهان هیچ نبوده است کار

تکه ۴۲

خوبتر اندر جهان ازین چه بود کار
دوست بر دوست رفت و یار بر یار

آن همه اندوه بود و این همه شادی
آن همه گفتار بود و این همه کردار

دوست بر دوست رفت یار بر یار
خوشتر ازین هیچ در جهان نبود کار

تکه ۴۳

حق تعالی که مالک الملکست
لیس فی الملک غیره مالک

برساند به یکدگر ما را
انه قادر علی ذلک

تکه ۴۴

معدن شادیست این معدن جود و کرم
قبلهٔ ما روی یار قبلهٔ هر کس حرم

تکه ۴۵

دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام

یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند
دگر که عاشق گویند عاشقان را نام

دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند
دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام

تکه ۴۶

نظری فگن به حالم که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

تو چو صاحب عطایی طلب منست از تو
چو تو غالبی بهر کس به تو خویش می سپارم

تکه ۴۷

بوالعجب یاری ای یار خراسانی
بندهٔ بوالعجبی های خراسانم

تکه ۴۸

همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم
همه تنم دل گردد که با تو راز کنم

حرام دارم با دیگران سخن گفتن
کجا حدیث تو آمد سخن دراز کنم

تکه ۴۹

مدتی هست که ما از خم وحدت مستیم
شیشهٔ کثرت این طایفه را بشکستیم

اینکه گویند فنا هست غلط میگویند
تا خدا هست درین معرکه ما هم هستیم

تکه ۵۰

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان

تا که می جستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آید ازو دادن نشان

چند گاهی عاشقی برزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

تکه ۵۱

تعویذ گشت خوی بدان روی خوب را
ورنه به چشم بد بخورندیش مردمان

تکه ۵۲

تو چنانی که ترا بخت چنانست و چنان
من چنینم که مرا بخت چنینست و چنین

تکه ۵۳

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین

باشد که در وصال تو بینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان نه ای ببین

تکه ۵۴

ترا روی زرد و مرا روی زرد
تو از مهر و ماه و من از مهر ماه

تکه ۵۵

بر فلک بر دو مرد پیشه ورند
آن یکی درزی آن دگر جولاه

این ندوزد مگر قبای ملوک
و آن نبافد مگر گلیم سیاه

تکه ۵۶

ما و همین دوغ وا و ترب و ترینه
پختهٔ امروز یا ز باقی دینه

عز ولایت به ذل عزل نیرزد
گرچه ترا نور حاج تا به مدینه

تکه ۵۷

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه ای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای

بر مثال قطرهٔ برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه ای

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه ای؟

تکه ۵۸

ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی

تکه ۵۹

ای ساقی پیش آر ز سرمایهٔ شادی
زان می که همی تابد چون تاج قبادی

زان باده که با بوی گل و گونهٔ لعلست
قفل در کرمست و کلید در شادی

تکه ۶۰

ایا بر جان ما ماهر چو بر شطرنج اهوازی
چو ما را شاه مات آید ترا سپری شود بازی

تکه ۶۱

تنگ دلی نی و دل تنگ نی
تنگدلان را بر ما رنگ نی

تکه ۶۲

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی
یا جمله مرا هستی یا عهد شکستی

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

رباعی شمارهٔ ۱

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

رباعی شمارهٔ ۲

یا رب به محمد و علی و زهرا
یا رب به حسین و حسن و آل عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا
بی منت خلق یا علی الاعلا

رباعی شمارهٔ ۳

وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا

هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا

رباعی شمارهٔ ۴

منصور حلاج آن نهنگ دریا
کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا

روزیکه انا الحق به زبان می آورد
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

رباعی شمارهٔ ۵

وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

رباعی شمارهٔ ۶

ای شیر سرافراز زبردست خدا
ای تیر شهاب ثاقب شست خدا

آزادم کن ز دست این بی دستان
دست من و دامن تو ای دست خدا

رباعی شمارهٔ ۷

گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه
خواهی که دگر به خواب بینی ما را

رباعی شمارهٔ ۸

گفتی که منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور ترا

آن تو ترا و آن ما نیز ترا
با ما بنگویی که خصومت ز چرا

رباعی شمارهٔ ۹

هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا
عیب ره مردان نتوان کرد آنرا

تقلید دو سه مقلد بی معنی
بدنام کند ره جوانمردان را

رباعی شمارهٔ ۱۰

یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را

رباعی شمارهٔ ۱۱

گر بر در دیر می نشانی ما را
گر در ره کعبه میدوانی ما را

اینها همگی لازمهٔ هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

رباعی شمارهٔ ۱۲

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را

رباعی شمارهٔ ۱۳

اپرسیدم ازو واسطهٔ هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کسی نبیند جان را

رباعی شمارهٔ ۱۴

از زهد اگر مدد دهی ایمان را
مرتاض کنی به ترک دینی جان را

ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک
نزدیک خرد زهد نخوانند آن را

رباعی شمارهٔ ۱۵

تسبیح ملک را و صفا رضوان را
دوزخ بد را بهشت مر نیکان را

دیبا جم را و قیصر و خاقان را
جانان ما را و جان ما جانان را

رباعی شمارهٔ ۱۶

ای دوست دوا فرست بیماران را
روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم
بر کشت امید ما بده باران را

رباعی شمارهٔ ۱۷

دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را

پوشید بدین حیله رخ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را

رباعی شمارهٔ ۱۸

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا
طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا

ور دل به خدا و ساکن میکده ای
می نوش که عاقبت بخیرست ترا

رباعی شمارهٔ ۱۹

تا درد رسید چشم خونخوار ترا
خواهم که کشد جان من آزار ترا

یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز
دردی نرسد نرگس بیمار ترا

رباعی شمارهٔ ۲۰

در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خواب ش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا

رباعی شمارهٔ ۲۱

آن رشته که قوت روانست مرا
آرامش جان ناتوانست مرا

بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن
پیوند چو با رشتهٔ جانست مرا

رباعی شمارهٔ ۲۲

یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

رباعی شمارهٔ ۲۳

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

رباعی شمارهٔ ۲۴

آن عشق که هست جزء لاینفک ما
حاشا که شود به عقل ما مدرک ما

خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین
ما را برهاند ز ظلام شک ما

رباعی شمارهٔ ۲۵

ای کرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانه فروش دل ما

رمزی که مقدسان ازو محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما

رباعی شمارهٔ ۲۶

مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما
مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما

گویند که روز حشر شب می نشود
آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما

رباعی شمارهٔ ۲۷

مهمان تو خواهم آمدن جانانا
متواریک و ز حاسدان پنهانا

خالی کن این خانه، پس مهمان آ
با ما کس را به خانه در منشانا

رباعی شمارهٔ ۲۸

من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشم بادامینا

از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید
در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا

رباعی شمارهٔ ۲۹

گه میگردم بر آتش هجر کباب
گه سر گردان بحر غم همچو حباب

القصه چو خار و خس درین دیر خراب
گه بر سر آتشم گهی بر سر آب

رباعی شمارهٔ ۳۰

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب
کز جمع کتب نمی شود رفع حجب

در طی کتب بود کجا نشهٔ حب
طی کن همه را بگو الی الله اتب

رباعی شمارهٔ ۳۱

بر تافت عنان صبوری از جان خراب
شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب

دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر
گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب

رباعی شمارهٔ ۳۲

کارم همه ناله و خروشست امشب
نی صبر پدیدست و نه هو شست امشب

دوشم خوش بود ساعتی پنداری
کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب

رباعی شمارهٔ ۳۳

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب
وز دور زمانه عدل سلطان مطلب

روزی پنج در جهان خواهی بود
آزار دل هیچ مسلمان مطلب

رباعی شمارهٔ ۳۴

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب
بی خاتم دین ملک سلیمان مطلب

گر منزلت هر دو جهان میخواهی
آزار دل هیچ مسلمان مطلب

رباعی شمارهٔ ۳۵

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب
یک نام ز اسماء تو علام غیوب

رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد
نه نوح بود نام مرا نه ایوب

رباعی شمارهٔ ۳۶

ای آینه حسن تو در صورت زیب
گرداب هزار کشتی صبر و شکیب

هر آینه ای که غیر حسن تو بود
خواند خردش سراب صحرای فریب

رباعی شمارهٔ ۳۷

تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت
افکند دلم برابر تخت تو رخت

روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت
حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت

رباعی شمارهٔ ۳۸

تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت
مسکین دل رنجور من از درد گداخت

گویا که ز روز گار دردی دارد
این درد که در پای تو خود را انداخت

رباعی شمارهٔ ۳۹

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت

هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید
آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

رباعی شمارهٔ ۴۰

آنروز که آتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

رباعی شمارهٔ ۴۱

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت

میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

رباعی شمارهٔ ۴۲

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

رباعی شمارهٔ ۴۳

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت

گر شیخ به کفر زلف او ره می برد
خاک ره او بر سر ایمان می ریخت

رباعی شمارهٔ ۴۴

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت
زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت

خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت

رباعی شمارهٔ ۴۵

میرفتم و خون دل براهم میریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت

می آمدم از شوق تو بر گلشن کون
دامن دامن گل از گناهم میریخت

رباعی شمارهٔ ۴۶

از کفر سر زلف وی ایمان میریخت
وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت

چون کبک خرامنده بصد رعنایی
میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت

رباعی شمارهٔ ۴۷

از نخل ترش بار چو باران میریخت
وز صفحهٔ رخ گل بگریبان میریخت

از حسرت خاکپای آن تازه نهال
سیلاب ز چشم آب حیوان میریخت

رباعی شمارهٔ ۴۸

ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت
منمای بکس خرقهٔ خون آلودت

می نال چنانکه نشنوند آوازت
می سوز چنانکه برنیاید دودت

رباعی شمارهٔ ۴۹

آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت دگر باره به خواب م بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست

رباعی شمارهٔ ۵۰

از بار گنه شد تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست

گر در عملم آنچه ترا شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست

رباعی شمارهٔ ۵۱

از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
وز جانب میخانه رهی دیگر هست

اما ره میخانه ز آبادانی
راهیست که کاسه می رود دست بدست

رباعی شمارهٔ ۵۲

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست
دل پرتو وصل را خیالی بر بست

خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز
ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست

رباعی شمارهٔ ۵۳

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست

رباعی شمارهٔ ۵۴

دی طفلک خاک بیز غربال بدست
میزد بدو دست و روی خود را می خست

میگفت به های های کافسوس و دریغ
دانگی بنیافتیم و غربال شکست

رباعی شمارهٔ ۵۵

کردم توبه، شکستیش روز نخست
چون بشکستم بتوبه ام خواندی چست

القصه زمام توبه ام در کف تست
یکدم نه شکسته اش گذاری نه درست

رباعی شمارهٔ ۵۶

آزادی و عشق چون همی نامد راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست

زین پس چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست

رباعی شمارهٔ ۵۷

خیام تنت بخیمه میماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست

فراش اجل برای دیگر منزل
از پافگند خیمه چو سلطان برخاست

رباعی شمارهٔ ۵۸

هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست
زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست

گر خسته ای از کثرت طغیان گناه
مندیش که ناخدای این بحر خداست

رباعی شمارهٔ ۵۹

من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست

رباعی شمارهٔ ۶۰

گر طالب راه حق شوی ره پیداست
او راست بود با تو، تو گر باشی راست

وانگه که به اخلاص و درون صافی
او را باشی بدان که او نیز تراست

رباعی شمارهٔ ۶۱

غم عاشق سینهٔ بلا پرور ماست
خون در دل آرزو ز چشم ترماست

هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی
کالماس بجای باده در ساغر ماست

رباعی شمارهٔ ۶۲

ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست

ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست

رباعی شمارهٔ ۶۳

یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست
بردار که بیحاصلی از حاصل ماست

الحمد که چون تو رهنمایی داریم
کز گمشدگانیم که غم منزل ماست

رباعی شمارهٔ ۶۴

یاد تو شب و روز قرین دل ماست
سودای دلت گوشه نشین دل ماست

از حلقهٔ بندگیت بیرون نرود
تا نقش حیات در نگین دل ماست

رباعی شمارهٔ ۶۵

گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست
دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست
فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۶۶

دوزخ شرری ز آتش سینهٔ ماست
جنت اثری زین دل گنجینهٔ ماست

فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش
با درد و غمش که یار دیرینهٔ ماست

رباعی شمارهٔ ۶۷

عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست
در پیش عنایت تو یک برگ گیاست

هرچند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که رحمت تو دریا دریاست

رباعی شمارهٔ ۶۸

آن آتش سوزنده که عشقش لقبست
در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست

ایمان دگر و کیش محبت دگرست
پیغمبر عشق نه عجم نه عربست

رباعی شمارهٔ ۶۹

از ما همه عجز و نیستی مطلوبست
هستی و توابعش زما منکوبست

این اوست پدید گشته در صورت ما
این قدرت و فعل از آن بمامنسو بست

رباعی شمارهٔ ۷۰

گویند دل آیینهٔ آیین عجبست
دوری رخ شاهدان خودبین عجبست

در آینه روی شاهدان نیست عجب
خود شاهد و خود آینه اش این عجبست

رباعی شمارهٔ ۷۱

گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست
ور جام می از کف نگذاری خوبست

گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست
بی درد میا هر آنچه آری خوبست

رباعی شمارهٔ ۷۲

پیوسته ز من کشیده دامن دل تست
فارغ ز من سوخته خرمن دل تست

گر عمر وفا کند من از تو دل خویش
فارغ تر از آن کنم که از من دل تست

رباعی شمارهٔ ۷۳

دل کیست که گویم از برای غم تست
یا آنکه حریم تن سرای غم تست

لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست

رباعی شمارهٔ ۷۴

ای دل غم عشق از برای من و تست
سر بر خط او نه که سزای من و تست

تو چاشنی درد ندانی ورنه
یکدم غم دوست خونبهای من و تست

رباعی شمارهٔ ۷۵

ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست
وین سوختگیهای من از خامی تست

مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من باعث بدنامی تست

رباعی شمارهٔ ۷۶

اسرار ملک بین که بغول افتادست
وان سکهٔ زر بین که بپول افتادست

وان دست برافشاندن مردان زد و کون
اکنون بترانهٔ کچول افتادست

رباعی شمارهٔ ۷۷

ای حیدر شهسوار وقت مددست
ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار
ای صاحب ذوالفقار وقت مددست

رباعی شمارهٔ ۷۸

عشقم که بهر رگم غمی پیوندست
دردم که دلم بدرد حاجتمندست

صبرم که بکام پنجهٔ شیرم هست
شکرم که مدام خواهشم خرسندست

رباعی شمارهٔ ۷۹

نقاش رخت ز طعنها آسودست
کز هر چه تمام تر بود بنمودست

رخسار و لبت چنانکه باید بودست
گویی که کسی برزو فرمودست

رباعی شمارهٔ ۸۰

در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست
از بادهٔ مستی تو پیمانه خورست

فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست
بیرون زمکانی و مکان از تو پرست

رباعی شمارهٔ ۸۱

سوفسطایی که از خرد بی خبرست
گوید عالم خیالی اندر گذرست

آری عالم همه خیالیست ولی
پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست

رباعی شمارهٔ ۸۲

پی در گاوست و گاو در کهسارست
ماهی سریشمین بدریا بارست

بز در کمرست و توز در بلغارست
زه کردن این کمان بسی دشوارست

رباعی شمارهٔ ۸۳

ای برهمن آن عذار چون لاله پرست
رخسار نگار چارده ساله پرست

گر چشم خدای بین نداری باری
خورشید پرست شو نه گوساله پرست

رباعی شمارهٔ ۸۴

آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست
آسوده ترست هر که درویش ترست

هر خر که برو زنگی و زنجیری هست
چون به نگری بار برو بیش ترست

رباعی شمارهٔ ۸۵

یا رب سبب حیات حیوان بفرست
وز خون کرم نعمت الوان بفرست

از بهر لب تشنهٔ طفلان نبات
از سینهٔ ابر شیر باران بفرست

رباعی شمارهٔ ۸۶

یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست
نمرودانرا پشه چو پیلی بفرست

فرعون صفتان همه زبردست شدند
موسی و عصا و رود نیلی بفرست

رباعی شمارهٔ ۸۷

ای خالق خلق رهنمایی بفرست
بر بندهٔ بی نوا نوایی بفرست

کار من بیچاره گره در گرهست
رحمی بکن و گره گشایی بفرست

رباعی شمارهٔ ۸۸

ما را به جز این جهان جهانی دگرست
جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست

قلاشی و عاشقیش سرمایهٔ ماست
قوالی و زاهدی از آنی دگرست

رباعی شمارهٔ ۸۹

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست
آن یک نفس از برای یک همنفسست

با همنفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفسست

رباعی شمارهٔ ۹۰

گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست
از بادهٔ عشق دیگری مدهوشست

شرمت بادا هنوز خاک در تو
از گرمی خون دل من در جوشست

رباعی شمارهٔ ۹۱

راه تو بهر روش که پویند خوشست
وصل تو بهر جهت که جویند خوشست

روی تو بهر دیده که بینند نکوست
نام تو بهر زبان که گویند خوشست

رباعی شمارهٔ ۹۲

دل رفت بر کسیکه سیماش خوشست
غم خوش نبود ولیک غمهاش خوشست

جان میطلبد نمیدهم روزی چند
در جان سخنی نیست، تقاضاش خوشست

رباعی شمارهٔ ۹۳

دل بر سر عهد استوار خویشست
جان در غم تو بر سر کار خویشست

از دل هوس هر دو جهانم بر خاست
الا غم تو که برقرار خویشست

رباعی شمارهٔ ۹۴

بر شکل بتان رهزن عشاق حقست
لا بل که عیان در همه آفاق حقست

چیزیکه بود ز روی تقلید جهان
والله که همان بوجه اطلاق حقست

رباعی شمارهٔ ۹۵

گریم زغم تو زار و گویی زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست

تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست

رباعی شمارهٔ ۹۶

گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست
رازم همه در سینهٔ بی کینه شکست

هر شعلهٔ آرزو که از جان برخاست
چون پارهٔ آبگینه در سینه شکست

رباعی شمارهٔ ۹۷

آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست
بالای شبم کوته و پهنا تنگست

و آنشب که ترا با من مسکین جنگست
شب کور و خروس گنک و پروین لنگست

رباعی شمارهٔ ۹۸

دور از تو فضای دهر بر من تنگست
دارم دلکی که زیر صد من سنگست

عمریست که مدتش زمانرا عارست
جانیست که بردنش اجلرا ننگست

رباعی شمارهٔ ۹۹

کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
تا بو که توان راه به جانان دانست

ره می نبریم وهم طمع می نبریم
نتوان دانست بو که نتوان دانست

رباعی شمارهٔ ۱۰۰

نردیست جهان که بردنش باختنست
نرادی او بنقش کم ساختنست

دنیا بمثل چو کعبتین نردست
برداشتنش برای انداختنست

رباعی شمارهٔ ۱۰۱

آواز در آمد بنگر یار منست
من خود دانم کرا غم کار منست

سیصد گل سرخ بر رخ یار منست
خیزم بچنم که گل چدن کار منست

رباعی شمارهٔ ۱۰۲

تا مهر ابوتراب دمساز منست
حیدر بجهان همدم و همراز منست

این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا
مشکن بالم که وقت پرواز منست

رباعی شمارهٔ ۱۰۳

عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمی شود مگر خویش منست

خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش منست

رباعی شمارهٔ ۱۰۴

از گل طبقی نهاده کین روی منست
وز شب گرهی فگنده کین موی منست

صد نافه بباد داده کین بوی منست
و آتش بجهان در زده کین خوی منست

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست
نه کشف یقین نه معرفت نه دینست

رفت او زمیان همین خدا ماند خدا
الفقر اذا تم هو الله اینست

رباعی شمارهٔ ۱۰۶

دنیا به مثل چو کوزهٔ زرین است
گه آب در او تلخ و گهی شیرین است

تو غره مشو که عمر من چندین است
کاین اسب عمل مدام زیر زین است

رباعی شمارهٔ ۱۰۷

دردیکه ز من جان بستاند اینست
عشقی که کسش چاره نداند اینست

چشمی که همیشه خون فشاند اینست
آنشب که به روزم نرساند اینست

رباعی شمارهٔ ۱۰۸

ایزد که جهان به قبضهٔ قدرت اوست
دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست

هم سیرت آنکه دوست داری کس را
هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست

رباعی شمارهٔ ۱۰۹

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست دروست

از دیده و دوست فرق کردن نتوان
یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست
هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست

میدان که خدای دشمنش میدارد
گر دشمن حق نه ای چرا داری دوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۱

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریه ای که چشمم را خوست

از خون دلم هر مژه ای پنداری
سیخیست که پارهٔ جگر بر سر اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۲

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۳

غازی بره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست

فردای قیامت این بدان کی ماند
کان کشتهٔ دشمنست و این کشتهٔ دوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۴

هر چند که آدمی ملک سیرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نیکوست

دیوانه دل کسیست کین عادت اوست
کو دشمن جان خویش میدارد دوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۵

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست
عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان می نگرد
از کوزه همان برون تراود که دروست

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

عالم به خروش لااله الا هوست
عاقل بگمان که دشمنست این یا دوست

دریا به وجود خویش موجی دارد
خس پندارد که این کشاکش با اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۷

عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست
شیرین سخنی که شهد در شکر اوست

زان چندان بار نامه کاندر سر اوست
فرمانده روزگار فرمانبر اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۸

عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوست
با این همه کبر و ناز کاندر سر اوست

شیرین دهنی و شهد در شکر اوست
فرمانده روزگار فرمانبر اوست

رباعی شمارهٔ ۱۱۹

زان میخوردم که روح پیمانهٔ اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست

دودی به من آمد آتشی با من زد
زان شمع که آفتاب پروانهٔ اوست

رباعی شمارهٔ ۱۲۰

آن مه که وفا و حسن سرمایهٔ اوست
اوج فلک حسن کمین پایهٔ اوست

خورشید رخش نگر و گر نتوانی
آن زلف سیه نگر که همسایهٔ اوست

رباعی شمارهٔ ۱۲۱

بر ما در وصل بسته میدارد دوست
دل را به فراق خسته میدارد دوست

من بعد من و شکستگی بر در دوست
چون دوست دل شکسته میدارد دوست

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو بجان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

رباعی شمارهٔ ۱۲۳

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
جور تو از آنکشم که روی تو نکوست

مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بیخبران بهشت با دوست نکوست

رباعی شمارهٔ ۱۲۴

ای خواجه ترا غم جمال ماهست
اندیشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست

ما سوختگان عالم تجریدیم
ما را غم لا اله الا اللهست

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

عارف که ز سر معرفت آگاهست
بیخود ز خودست و با خدا همراهست

نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الا اللهست

رباعی شمارهٔ ۱۲۶

در کار کس ار قرار میباید هست
وین یار که در کنار میباید هست

هجریکه بهیچ کار می ناید نیست
وصلی که چو جان بکار میباید هست

رباعی شمارهٔ ۱۲۷

تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست
سودی ندهد یاری هر یار که هست

تا زحمت سرمای زمستان نکشد
پر گل نشود دامن هر خار که هست

رباعی شمارهٔ ۱۲۸

در درد شکی نیست که درمانی هست
با عشق یقینست که جانانی هست

احوال جهان چو دم به دم میگردد
شک نیست در این که حالگردانی هست

رباعی شمارهٔ ۱۲۹

با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست
دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست

گفتا که چگونه باشد احوال کسی
کو را بمراد دیگری باید زیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۰

پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست

بنشست و به های های بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۱

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق ز چیست
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

دیروز که چشم تو بمن در نگریست
خلقی بهزار دیده بر من بگریست

هر روز هزار بار در عشق تو ام
میباید مرد و باز میباید زیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۳

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست

خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۴

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست
چه پنداری که گورم از عشق تهیست

گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست
آواز آید که حال معشوقم چیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۵

می گفتم یار و می ندانستم کیست
می گفتم عشق و می ندانستم چیست

گر یار اینست چون توان بی او بود
ور عشق اینست چون توان بی او زیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۶

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست
وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست

ای دیده چه مردمیست شرمت بادا
نادیده به حال دوست بینایی چیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۷

اندر همه دشت خاوران گر خاریست
آغشته به خون عاشق افگاریست

هر جا که پریرخی و گل رخساریست
ما را همه در خورست مشکل کاریست

رباعی شمارهٔ ۱۳۸

در بحر یقین که در تحقیق بسیست
گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست

هر گوش صدف حلقهٔ چشمیست پر آب
هر موج اشاره ای ز ابروی کسیست

رباعی شمارهٔ ۱۳۹

رنج مردم ز پیشی و از بیشیست
امن و راحت به ذلت و درویشیست

بگزین تنگ دستی از این عالم
گر با خرد و بدانشت هم خویشیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۰

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست
ماییم به درد عشق تا جان باقیست

غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله
می خون جگر مردم چشمم ساقیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۱

گاهی چو ملایکم سر بندگیست
گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست

گاهم چو بهایم سر درندگیست
سبحان الله این چه پراکندگیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۲

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست
زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست

مغرور مشو بخود که اصل من و تو
گردی و شراری و نسیمی و نمیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۳

دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
همراه درین راه درازم کس نیست

در قعر دلم جواهر راز بسیست
اما چه کنم محرم رازم کس نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۴

در سینه کسی که راز پنهانش نیست
چون زنده نماید او ولی جانش نیست

رو درد طلب که علتت بی دردیست
دردیست که هیچگونه درمانش نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۵

در کشور عشق جای آسایش نیست
آنجا همه کاهشست افزایش نیست

بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۶

افسوس که کس با خبر از دردم نیست
آگاه ز حال چهرهٔ زردم نیست

ای دوست برای دوستیها که مراست
دریاب که تا درنگری گردم نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۷

گفتار نکو دارم و کردارم نیست
از گفت نکوی بی عمل عارم نیست

دشوار بود کردن و گفتن آسان
آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۸

هرگز المی چو فرقت جانان نیست
دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست

گر ترک وداع کرده ام معذورم
تو جان منی وداع جان آسان نیست

رباعی شمارهٔ ۱۴۹

در هجرانم قرار میباید و نیست
آسایش جان زار میباید و نیست

سرمایهٔ روزگار می باید و نیست
یعنی که وصال یار میباید و نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۰

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست
ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی
چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۱

از درد نشان مده که در جان تو نیست
بگذر ز ولایتیکه آن زان تو نیست

از بی خردی بود که با جوهریان
لاف از گهری زنی که در کان تو نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۲

جانا به زمین خاوران خاری نیست
کش با من و روزگار من کاری نیست

با لطف و نوازش جمال تو مرا
دردادن صد هزار جان عاری نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۳

اندر همه دشت خاوران سنگی نیست
کش با من و روزگار من جنگی نیست

با لطف و نوازش وصال تو مرا
دردادن صد هزار جان ننگی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۴

سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیده برو رنگی نیست

در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست
کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۵

کبریست درین وهم که پنهانی نیست
برداشتن سرم به آسانی نیست

ایمانش هزار دفعه تلقین کردم
این کافر را سر مسلمانی نیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

دایم نه لوای عشرت افراشتنیست
پیوسته نه تخم خرمی کاشتنیست

این داشتنیها همه بگذاشتنیست
جز روشنی رو که نگه داشتنیست

رباعی شمارهٔ ۱۵۷

ای دیده نظر کن اگرت بیناییست
در کار جهان که سر به سر سوداییست

در گوشهٔ خلوت و قناعت بنشین
تنها خو کن که عافیت تنهاییست

رباعی شمارهٔ ۱۵۸

سیمابی شد هوا و زنگاری دشت
ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت

گر میل وفا داری اینک دل و جان
ور رای جفا داری اینک سر و تشت

رباعی شمارهٔ ۱۵۹

آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت
آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت

دیوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال
از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت

رباعی شمارهٔ ۱۶۰

هان تا تو نبندی به مراعاتش پشت
کو با گل نرم پرورد خار درشت

هان تا نشوی غره به دریای کرم
کو بر لب بحر تشنه بسیار بکشت

رباعی شمارهٔ ۱۶۱

از اهل زمانه عار میباید داشت
وز صحبتشان کنار میباید داشت

از پیش کسی کار کسی نگشاید
امید به کردگار میباید داشت

رباعی شمارهٔ ۱۶۲

روزم به غم جهان فرسوده گذشت
شب در هوس بوده و نابوده گذشت

عمری که ازو دمی جهانی ارزد
القصه به فکرهای بیهوده گذشت

رباعی شمارهٔ ۱۶۳

افسوس که ایام جوانی بگذشت
دوران نشاط و کامرانی بگذشت

تشنه بکنار جوی چندان خفتم
کز جوی من آب زندگانی بگذشت

رباعی شمارهٔ ۱۶۴

سر سخن دوست نمی یارم گفت
در یست گرانبها نمی یارم سفت

ترسم که به خواب در بگویم بکسی
شبهاست کزین بیم نمی یارم خفت

رباعی شمارهٔ ۱۶۵

دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت

گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت

رباعی شمارهٔ ۱۶۶

آسان آسان ز خود امان نتوان یافت
وین شربت شوق رایگان نتوان یافت

زان می که عزیز جان مشتاقانست
یک جرعه به صد هزار جان نتوان یافت

رباعی شمارهٔ ۱۶۷

آن دل که تو دیده ای زغم خون شد و رفت
وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری میکرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت

رباعی شمارهٔ ۱۶۸

از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت
بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون ز منش هیچ نمی آید یاد
بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت

رباعی شمارهٔ ۱۶۹

دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفت
جان گوهر همت سر کوی تو گرفت

گفتم به خط تو جانب ما را گیر
آن هم طرف روی نکوی تو گرفت

رباعی شمارهٔ ۱۷۰

آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت
از دل هوس روی نکوی تو نرفت

از کوی تو هر که رفت دل را بگذاشت
کس با دل خویشتن ز کوی تو نرفت

رباعی شمارهٔ ۱۷۱

یار آمد و گفت خسته میدار دلت
دایم به امید بسته می دار دلت

ما را به شکستگان نظرها باشد
ما را خواهی شکسته میدار دلت

رباعی شمارهٔ ۱۷۲

علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمت
جودی نه که از اصل کریمان نهمت

نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب
یا رب بکدام تره در خوان نهمت

رباعی شمارهٔ ۱۷۳

صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
صحت گل عشق ریخت در پیرهنت

تب را به غلط در تنت افتاد گذار
آن تب عرقی شد و چکید از بدنت

رباعی شمارهٔ ۱۷۴

دی زلف عبیر بیز عنبر سایت
از طرف بناگوش سمن سیمایت

در پای تو افتاد و بزاری می گفت
سر تا پایم فدای سر تا پایت

رباعی شمارهٔ ۱۷۵

ای قبلهٔ هر که مقبل آمد کویت
روی دل مقبلان عالم سویت

امروز کسی کز تو بگرداند روی
فردا بکدام روی بیند رویت

رباعی شمارهٔ ۱۷۶

ای مقصد خورشید پرستان رویت
محراب جهانیان خم ابرویت

سرمایهٔ عیش تنگ دستان دهنت
سررشتهٔ دلهای پریشان مویت

رباعی شمارهٔ ۱۷۷

زنار پرست زلف عنبر بویت
محراب نشین گوشهٔ ابرویت

یا رب تو چه کعبه ای که باشد شب و روز
روی دل کافر و مسلمان سویت

رباعی شمارهٔ ۱۷۸

گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ
گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ

گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی
باز آوردی حکایتی پیچا پیچ

رباعی شمارهٔ ۱۷۹

گر درویشی مکن تصرف در هیچ
نه شادی کن بهیچ و نه غم خور هیچ

خرسند بدان باش که در ملک خدای
در دنیی و آخرت نباشی بر هیچ

رباعی شمارهٔ ۱۸۰

ای در تو عیانها و نهانها همه هیچ
پندار یقین ها و گمانها همه هیچ

از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد
کانجا که تویی بود نشانها همه هیچ

رباعی شمارهٔ ۱۸۱

ای با رخت انوار مه و خور همه هیچ
با لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ

بودم همه بین، چو تیزبین شد چشمم
دیدم که همه تویی و دیگر همه هیچ

رباعی شمارهٔ ۱۸۲

حمدا لک رب نجنی منک فلاح
شکرا لک فی کل مساء و صباح

من عندک فتح کل باب ربی
افتح لی ابواب فتوح و فتاح

رباعی شمارهٔ ۱۸۳

رخساره ات تازه گل گلشن روح
نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح

نزدیک به دیده گر خیالش گذرد
از سایهٔ خار دیده گردد مجروح

رباعی شمارهٔ ۱۸۴

بی شک الفست احد، ازو جوی مدد
وز شخص احد به ظاهر آمد احمد

در ارض محمد شد و محمود آمد
اذ قال الله: قل هو الله احد

رباعی شمارهٔ ۱۸۵

گر درد کند پای تو ای حور نژاد
از درد بدان که هر گزت درد مباد

آن دردمنست بر منش رحم آید
از بهر شفاعتم بپای تو فتاد

رباعی شمارهٔ ۱۸۶

در سلسلهٔ عشق تو جان خواهم داد
در عشق تو ترک خانمان خواهم داد

روزی که ترا ببینم ای عمر عزیز
آن روز یقین بدان که جان خواهم داد

رباعی شمارهٔ ۱۸۷

هر راحت و لذتی که خلاق نهاد
از بهر مجردان آفاق نهاد

هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت
آسایش خویش بر دو بر طاق نهاد

رباعی شمارهٔ ۱۸۸

در وصل زاندیشهٔ دوری فریاد
در هجر زدرد ناصبوری فریاد

افسوس ز محرومی دوری افسوس
فریاد زدرد ناصبوری فریاد

رباعی شمارهٔ ۱۸۹

با کوی تو هر کرا سر و کار افتد
از مسجد و دیر و کعبه بیزار افتد

گر زلف تو در کعبه فشاند دامن
اسلام بدست و پای زنار افتد

رباعی شمارهٔ ۱۹۰

گر عشق دل مرا خریدار افتد
کاری بکنم که پرده از کار افتد

سجادهٔ پرهیز چنان افشانم
کز هر تاری هزار زنار افتد

رباعی شمارهٔ ۱۹۱

با علم اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان ترا میسر گردد

مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق بر گردد

رباعی شمارهٔ ۱۹۲

آن را که حدیث عشق در دل گردد
باید که زتیغ عشق بسمل گردد

در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون
برخیزد و گرد سر قاتل گردد

رباعی شمارهٔ ۱۹۳

ما را نبود دلی که خرم گردد
خود بر سر کوی ما طرب کم گردد

هر شادی عالم که بما روی نهد
چون بر سر کوی ما رسد غم گردد

رباعی شمارهٔ ۱۹۴

دل از نظر تو جاودانی گردد
غم با الم تو شادمانی گردد

گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد

رباعی شمارهٔ ۱۹۵

ای صافی دعوی ترا معنی درد
فردا به قیامت این عمل خواهی برد

شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست
ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد

رباعی شمارهٔ ۱۹۶

دردا که درین زمانهٔ پر غم و درد
غبنا که درین دایرهٔ غم پرورد

هر روز فراق دوستی باید دید
هر لحظه وداع همدمی باید کرد

رباعی شمارهٔ ۱۹۷

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
وز بیم حساب رویها گردد زرد

من حسن ترا به کف نهم پیش روم
گویم که حساب من ازین باید کرد

رباعی شمارهٔ ۱۹۸

دل صافی کن که حق به دل می نگرد
دلهای پراکنده به یک جو نخرد

زاهد که کند صاف دل از بهر خدا
گویی ز همه مردم عالم ببرد

رباعی شمارهٔ ۱۹۹

گویند که محتسب گمانی ببرد
وین پردهٔ تو پیش جهانی بدرد

گویم که ازین شراب اگر محتسبست
دریابد قطره ای به جانی بخرد

رباعی شمارهٔ ۲۰۰

من زنده و کس بر آستانت گذرد
یا مرغ بگرد سر کویت بپرد

خار گورم شکسته در چشم کسی
کو از پس مرگ من برویت نگرد

رباعی شمارهٔ ۲۰۱

از چهرهٔ عاشقانه ام زر بارد
وز چشم ترم همیشه آذر بارد

در آتش عشق تو چنان بنشینم
کز ابر محبتم سمندر بارد

رباعی شمارهٔ ۲۰۲

از دفتر عشق هر که فردی دارد
اشک گلگون و چهر زردی دارد

بر گرد سری شود که شوریست درو
قربان دلی رود که دردی دارد

رباعی شمارهٔ ۲۰۳

طالع سر عافیت فروشی دارد
همت هوس پلاس پوشی دارد

جایی که به یک سوال بخشند دو کون
استغنایم سر خموشی دارد

رباعی شمارهٔ ۲۰۴

دل وقت سماع بوی دلدار برد
ما را به سراپردهٔ اسرار برد

این زمزمهٔ مرکب مر روح تراست
بردارد و خوش به عالم یار برد

رباعی شمارهٔ ۲۰۵

گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
وز روی تو آیینه دل روشن برد

هر خانه که شمع رخت افروخت درو
خورشید چو ذره نور از روزن برد

رباعی شمارهٔ ۲۰۶

شادم بدمی کز آرزویت گذرد
خوشدل بحدیثی که ز رویت گذرد

نازم بدو چشمی که به سویت نگرد
بوسم کف پایی که به کویت گذرد

رباعی شمارهٔ ۲۰۷

گر پنهان کرد عیب و گر پیدا کرد
منت دارم ازو که بس برجا کرد

تاج سر من خاک سر پای کسیست
کو چشم مرا به عیب من بینا کرد

رباعی شمارهٔ ۲۰۸

گفتار دراز مختصر باید کرد
وز یار بدآموز حذر باید کرد

در راه نگار کشته باید گشتن
و آنگاه نگار را خبر باید کرد

رباعی شمارهٔ ۲۰۹

دردا که همه روی به ره باید کرد
وین مفرش عاشقی دو ته باید کرد

بر طاعت و خیر خود نباید نگریست
در رحمت و فضل او نگه باید کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۰

قدت قدم زبار محنت خم کرد
چشمت چشمم چو چشمه ها پر نم کرد

خالت حالم چو روز من تیره نمود
زلفت کارم چو تار خود در هم کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۱

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زفان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۲

از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۳

آن دشمن دوست بود دیدی که چه کرد
یا اینکه بغور او رسیدی که چه کرد

میگفت همان کنم که خواهد دل تو
دیدی که چه میگفت و شنیدی که چه کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۴

جمعیت خلق را رها خواهی کرد
یعنی ز همه روی بما خواهی کرد

پیوند به دیگران ندامت دارد
محکم مکن این رشته که واخواهی کرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۵

خرم دل آنکه از ستم آه نکرد
کس را ز درون خویش آگاه نکرد

چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت
وز دامن شعله دست کوتاه نکرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۶

عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد
زهری که رسد همچو شکر باید خورد

هر چند ترا بر جگر آبی نبود
دریا دریا خون جگر باید خورد

رباعی شمارهٔ ۲۱۷

عارف بچنین روز کناری گیرد
یا دامن کوه و لاله زاری گیرد

از گوشهٔ میخانه پناهی طلبد
تا عالم شوریده قراری گیرد

رباعی شمارهٔ ۲۱۸

من صرفه برم که بر صفم اعدا زد
مشتی خاک لطمه بر دریا زد

ما تیغ برهنه ایم در دست قضا
شد کشته هر آنکه خویش را بر ما زد

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

حورا به نظارهٔ نگارم صف زد
رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد

آن خال سیه بر آن رخ مطرف زد
ابدال زبیم چنگ در مصحف زد

رباعی شمارهٔ ۲۲۰

گر غره به عمری به تبی برخیزد
وین روز جوانی به شبی برخیزد

بیداد مکن که مردم آزاری تو
در زیر لبی به یا ربی برخیزد

رباعی شمارهٔ ۲۲۱

خواهی که ترا دولت ابرار رسد
مپسند که از تو بر کس آزار رسد

از مرگ میندیش و غم رزق مخور
کین هر دو بوقت خویش ناچار رسد

رباعی شمارهٔ ۲۲۲

این گیدی گبر از کجا پیدا شد
این صورت قبر از کجا پیدا شد

خورشید مرا ز دیده ام پنهان کرد
این لکهٔ ابر از کجا پیدا شد

رباعی شمارهٔ ۲۲۳

دلخسته و سینه چاک می باید شد
وز هستی خویش پاک می باید شد

آن به که به خود پاک شویم اول کار
چون آخر کار خاک می باید شد

رباعی شمارهٔ ۲۲۴

از شبنم عشق خاک آدم گل شد
شوری برخاست فتنه ای حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطرهٔ خون چکید و نامش دل شد

رباعی شمارهٔ ۲۲۵

تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شد
عقل و خرد و هوش فراموشم شد

تا یک ورق از عشق تو از بر کردم
سیصد ورق از علم فراموشم شد

رباعی شمارهٔ ۲۲۶

انواع خطا گر چه خدا می بخشد
هر اسم عطیه ای جدا می بخشد

در هر آنی حقیقت عالم را
یک اسم فنا یکی بقا می بخشد

رباعی شمارهٔ ۲۲۷

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز مقبل جاوید نشد

مهرت بکدام ذره پیوست دمی
کان ذره به از هزار خورشید نشد

رباعی شمارهٔ ۲۲۸

صوفی به سماع دست از آن افشاند
تا آتش دل به حیلتی بنشاند

عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل
از بهر سکون طفل می جنباند

رباعی شمارهٔ ۲۲۹

کی حال فتاده هرزه گردی داند
بی درد کجا لذت دردی داند

نامرد به چیزی نخرد مردان را
مردی باید که قدر مردی داند

رباعی شمارهٔ ۲۳۰

این عمر به ابر نوبهاران ماند
این دیده به سیل کوهساران ماند

ای دوست چنان بزی که بعد از مردن
انگشت گزیدنی به یاران ماند

رباعی شمارهٔ ۲۳۱

اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند

هر کس به دلیل عقل چیزی گفتند
آن نکته که اصل بود ناگفته بماند

رباعی شمارهٔ ۲۳۲

چرخ و مه و مهر در تمنای تواند
جان و دل و دیده در تماشای تواند

ارواح مقدسان علوی شب و روز
ابجد خوانان لوح سودای تواند

رباعی شمارهٔ ۲۳۳

آنها که ز معبود خبر یافته اند
از جملهٔ کاینات سر یافته اند

دریوزه همی کنند مردان ز نظر
مردان همه از قرب نظر یافته اند

رباعی شمارهٔ ۲۳۴

زان پیش که طاق چرخ اعلا زده اند
وین بارگه سپهر مینا زده اند

ما در عدم آباد ازل خوش خفته
بی ما رقم عشق تو بر ما زده اند

رباعی شمارهٔ ۲۳۵

آن روز که نور بر ثریا بستند
وین منطقه بر میان جوزا بستند

در کتم عدم بسان آتش بر شمع
عشقت به هزار رشته بر ما بستند

رباعی شمارهٔ ۲۳۶

آنروز که نقش کوه و هامون بستند
ترکیب سهی قدان موزون بستند

پا بسته به زنجیر جنون من بودم
مردم سخنی به پای مجنون بستند

رباعی شمارهٔ ۲۳۷

قومی ز خیال در غرور افتادند
و ندر طلب حور و قصور افتادند

قومی متشککند و قومی به یقین
از کوی تو دور دور دور افتادند

رباعی شمارهٔ ۲۳۸

در تکیه قلندران چو بنگم دادند
در کاسه بجای لوت سنگم دادند

گفتم ز چه روی خاست این خواری ما
ریشم بگرفتند و به چنگم دادند

رباعی شمارهٔ ۲۳۹

هوشم نه موافقان و خویشان بردند
این کج کلهان مو پریشان بردند

گویند چرا تو دل بدیشان دادی
والله که من ندادم ایشان بردند

رباعی شمارهٔ ۲۴۰

در دیر شدم ماحضری آوردند
یعنی ز شراب ساغری آوردند

کیفیت او مرا ز خود بیخود کرد
بردند مرا و دیگری آوردند

رباعی شمارهٔ ۲۴۱

سبزی بهشت و نوبهار از تو برند
آنجا که به خلد یادگار از تو برند

در چینستان نقش و نگار از تو برند
ایران همه فال روزگار از تو برند

رباعی شمارهٔ ۲۴۲

مردان خدا ز خاکدان دگرند
مرغان هوا ز آشیان دگرند

منگر تو ازین چشم بدیشان کایشان
فارغ ز دو کون و در مکان دگرند

رباعی شمارهٔ ۲۴۳

یارم همه نیش بر سر نیش زند
گویم که مزن ستیزه را بیش زند

چون در دل من مقام دارد شب و روز
میترسم از آنکه نیش بر خویش زند

رباعی شمارهٔ ۲۴۴

آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند
خود را به دم آه سحرگاه زند

ای راهزن از دور مکافات بترس
راهی که زنی ترا همان راه زند

رباعی شمارهٔ ۲۴۵

خوبان همه صید صبح خیزان باشند
در بند دعای اشک ریزان باشند

تا تو سگ نفس را به فرمان باشی
آهو چشمان ز تو گریزان باشند

رباعی شمارهٔ ۲۴۶

در مدرسه اسباب عمل می بخشند
در میکده لذت ازل می بخشند

آنجا که بنای خانهٔ رندانست
سرمایهٔ ایمان به سبل می بخشند

رباعی شمارهٔ ۲۴۷

عاشق همه دم فکر غم دوست کند
معشوق کرشمه ای که نیکوست کند

ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم
هر کس چیزی که لایق اوست کند

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

نقاش اگر ز موی پرگار کند
نقش دهن تنگ تو دشوار کند

آن تنگی و نازکی که دارد دهنت
ترسم که نفس لب تو افگار کند

رباعی شمارهٔ ۲۴۹

با شیر و پلنگ هر که آمیز کند
از تیر دعای فقر پرهیز کند

آه دل درویش به سوهان ماند
گر خود نبرد برنده را تیز کند

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

خواهی که خدا کار نکو با تو کند
ارواح ملایک همه رو با تو کند

یا هر چه رضای او در آنست بکن
یا راضی شو هر آنچه او با تو کند

رباعی شمارهٔ ۲۵۱

زان خوبتری که کس خیال تو کند
یا همچو منی فکر وصال تو کند

شاید که به آفرینش خود نازد
ایزد که تماشای جمال تو کند

رباعی شمارهٔ ۲۵۲

عاشق که تواضع ننماید چه کند
شبها که به کوی تو نیاید چه کند

گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چه کند

رباعی شمارهٔ ۲۵۳

دل گر ره عشق او نپوید چه کند
جان دولت وصل او نجوید چه کند

آن لحظه که بر آینه تابد خورشید
آیینه انا الشمس نگوید چه کند

رباعی شمارهٔ ۲۵۴

نی دیده بود که جستجویش نکند
نی کام و زبان که گفتگویش نکند

هر دل که درو بوی وفایی نبود
گر پیش سگ افگنند بویش نکند

رباعی شمارهٔ ۲۵۵

در چنگ غم تو دل سرودی نکند
پیش تو فغان و ناله سودی نکند

نالیم به ناله ای که آگه نشوی
سوزیم به آتشی که دودی نکند

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

ای باد! به خاک مصطفایت سوگند
باران! به علی مرتضایت سوگند

افتاده به گریه خلق، بس کن بس کن
دریا! به شهید کربلایت سوگند

رباعی شمارهٔ ۲۵۷

درویشانند هر چه هست ایشانند
در صفهٔ یار در صف پیشانند

خواهی که مس وجود زر گردانی
با ایشان باش کیمیا ایشانند

رباعی شمارهٔ ۲۵۸

گر عدل کنی بر جهانت خوانند
ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند

چشم خردت باز کن و نیک ببین
تا زین دو کدام به که آنت خوانند

رباعی شمارهٔ ۲۵۹

گه زاهد تسبیح به دستم خوانند
گه رندو خراباتی و مستم خوانند

ای وای به روزگار مستوری من
گر زانکه مرا چنانکه هستم خوانند

رباعی شمارهٔ ۲۶۰

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب بربندند
الا در عاشقان که شب باز کنند

رباعی شمارهٔ ۲۶۱

مردان رهش میل به هستی نکنند
خودبینی و خویشتن پرستی نکنند

آنجا که مجردان حق می نوشند
خم خانه تهی کنند و مستی نکنند

رباعی شمارهٔ ۲۶۲

خلقان تو ای جلال گوناگونند
گاهی چو الف راست گهی چون نونند

در حضرت اجلال چنان مجنونند
کز خاطر و فهم آدمی بیرونند

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

مردان تو دل به مهر گردون ننهند
لب بر لب این کاسهٔ پر خون ننهند

در دایرهٔ اهل وفا چون پرگار
گر سر بنهند پای بیرون ننهند

رباعی شمارهٔ ۲۶۴

دشمن چو به ما درنگرد بد بیند
عیبی که بر ماست یکی صد بیند

ما آینه ایم، هر که در ما نگرد
هر نیک و بدی که بیند از خود بیند

رباعی شمارهٔ ۲۶۵

کامل ز یکی هنر ده و صد بیند
ناقص همه جا معایب خود بیند

خلق آینهٔ چشم و دل یکدگرند
در آینه نیک نیک و بد بد بیند

رباعی شمارهٔ ۲۶۶

در عشق تو گاه بت پرستم گویند
گه رند و خراباتی و مستم گویند

اینها همه از بهر شکستم گویند
من شاد به اینکه هر چه هستم گویند

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

اول رخ خود به ما نبایست نمود
تا آتش ما جای دگر گردد دود

اکنون که نمودی و ربودی دل ما
ناچار ترا دلبر ما باید بود

رباعی شمارهٔ ۲۶۸

اول که مرا عشق نگارم بربود
همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود

واکنون کم شد ناله چو دردم بفزود
آتش چو همه گرفت کم گردد دود

رباعی شمارهٔ ۲۶۹

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود
دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

با یاد وصال تو به بتخانه شدم
تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۰

ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود
پنداشت رسد به منزل وصل تو زود

گامی دو سه رفت و راه را دریا دید
چون پای درون نهاد موجش بربود

رباعی شمارهٔ ۲۷۱

آنروز که بنده آوریدی به وجود
میدانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر
کین بنده همین کند که تقدیر تو بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۲

فردا که زوال شش جهت خواهد بود
قدر تو به قدر معرفت خواهد بود

در حسن صفت کوش که در روز جزا
حشر تو به صورت صفت خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۳

گر ملک تو شام و گر یمن خواهد بود
وز سر حد چین تا به ختن خواهد بود

روزی که ازین سرا کنی عزم سفر
همراه تو هفت گز کفن خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۴

گویند به حشر گفتگو خواهد بود
وان یار عزیز تندخو خواهد بود

از خیر محض جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۵

عاشق که غمش بر همه کس ظاهر بود
جمعیت او تفرقهٔ خاطر بود

در دهر دمی خوش نزده شاد بزیست
گویا که دم خوشش دم آخر بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۶

آن کس که زروی علم و دین اهل بود
داند که جواب شبهه بس سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن
پیش حکما ز غایت جهل بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۷

زان ناله که در بستر غم دوشم بود
غمهای جهان جمله فراموشم بود

یاران همه درد من شنیدند ولی
یاری که درو کرد اثر گوشم بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۸

هر چند که جان عارف آگاه بود
کی در حرم قدس تواش راه بود

دست همه اهل کشف و ارباب شهود
از دامن ادراک تو کوتاه بود

رباعی شمارهٔ ۲۷۹

دوشم به طرب بود نه دلتنگی بود
سیرم همه در عالم یکرنگی بود

می رفتم اگرچه از سر لنگی بود
من بودم و سنگ من دو من سنگی بود

رباعی شمارهٔ ۲۸۰

بخشای بر آنکه جز تو یارش نبود
جز خوردن اندوه تو کارش نبود

در عشق تو حالتیش باشد که دمی
هم با تو و هم بی تو قرارش نبود

رباعی شمارهٔ ۲۸۱

آن وقت که این انجم و افلاک نبود
وین آب و هوا و آتش و خاک نبود

اسرار یگانگی سبق می گفتم
وین قالب و این نوا و ادارک نبود

رباعی شمارهٔ ۲۸۲

جایی که تو باشی اثر غم نبود
آنجا که نباشی دل خرم نبود

آن را که ز فرقت تو یک دم نبود
شادیش زمین و آسمان کم نبود

رباعی شمارهٔ ۲۸۳

عاشق به یقین دان که مسلمان نبود
در مذهب عشق کفر و ایمان نبود

در عشق دل و عقل و تن و جان نبود
هر کس که چنین باشد نادان نبود

رباعی شمارهٔ ۲۸۴

نه کس که زجور دهر افسرده نبود
نی گل که درین زمانه پژمرده نبود

آنرا که بیامدست زیبا آمد
دانی که بیامده چو آورده نبود

رباعی شمارهٔ ۲۸۵

چندانکه به کوی سلمه تارست و پود
چندانکه درخت میوه دارست و مرود

چندانکه ستاره است بر چرخ کبود
از ما به بر دوست سلامست و درود

رباعی شمارهٔ ۲۸۶

هر کو ز در عمر درآید برود
چیزیش به جز غم نگشاید برود

از سر سخن کسی نشانی ندهد
ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود

رباعی شمارهٔ ۲۸۷

عاشق که غم جان خرابش نرود
تا جان بود از جان تب و تابش نرود

خاصیت سیماب بود عاشق را
تا کشته نگردد اضطرابش نرود

رباعی شمارهٔ ۲۸۸

در دل چو کجیست روی بر خاک چه سود
چون زهر به دل رسید تریاک چه سود

تو ظاهر خود به جامه آراسته ای
دلهای پلید و جامهٔ پاک چه سود

رباعی شمارهٔ ۲۸۹

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود

زهرست گناه و توبه تریاک وی است
چون زهر به جان رسید تریاک چه سود

رباعی شمارهٔ ۲۹۰

روزی که چراغ عمر خاموش شود
در بستر مرگ عقل مدهوش شود

با بی دردان مکن خدایا حشرم
ترسم که محبتم فراموش شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۱

گر دشمن مردان همگی حرق شود
هم برق صفت به خویشتن برق شود

گر سگ به مثل درون دریا برود
دریا نشود پلید و سگ غرق شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۲

گفتی که شب آیم ارچه بیگاه شود
شاید که زبان خلق کوتاه شود

بر خفته کجا نهان توانی کردن
کز بوی خوش تو مرده آگاه شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۳

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود
راهی دهیم به کوی عرفان چه شود

بس گبر که از کرم مسلمان کردی
یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۴

آن رشته که بر لعل لبت سوده شود
وز نوش دهانت اشک آلوده شود

خواهم که بدین سینهٔ چاکم دوزی
شاید که زغمهای تو آسوده شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۵

روزی که جمال دلبرم دیده شود
از فرق سرم تا به قدم دیده شود

تا من به هزار دیده رویش نگرم
آری به دو دیده دوست کم دیده شود

رباعی شمارهٔ ۲۹۶

تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود
اندر ره عشق و عاشقی بر نشود

هر یار طلب کنی و هم سر خواهی
آری خواهی ولی میسر نشود

رباعی شمارهٔ ۲۹۷

تا دل ز علایق جهان حر نشود
اندر صدف وجود ما در نشود

پر می نشود کاسهٔ سرها ز هوس
هر کاسه که سرنگون بود پر نشود

رباعی شمارهٔ ۲۹۸

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود

افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود

رباعی شمارهٔ ۲۹۹

تا مدرسه و مناره ویران نشود
این کار قلندری به سامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بنده حقیقه مسلمان نشود

رباعی شمارهٔ ۳۰۰

یک ذره زحد خویش بیرون نشود
خودبینان را معرفت افزون نشود

آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد
آنجا نرسی تا جگرت خون نشود

رباعی شمارهٔ ۳۰۱

دلبر دل خسته رایگان می خواهد
بفرستم گر دلش چنان می خواهد

وانگه به نظاره دیده بر ره بنهم
تا مژده که آورد که جان میخواهد

رباعی شمارهٔ ۳۰۲

ار کشتن من دو چشم مستت خواهد
شک نیست که طبع بت پرستت خواهد

ترسنده از آنم که اگر بر دستت
من کشته شوم که عذر دستت خواهد

رباعی شمارهٔ ۳۰۳

دل وصل تو ای مهر گسل می خواهد
ایام وصال متصل می خواهد

مقصود من از خدای باشد وصلت
امید چنان شود که دل می خواهد

رباعی شمارهٔ ۳۰۴

یک نیم رخت الست منکم ببعید
یک نیم دگر ان عذابی لشدید

بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت
من مات من العشق فقد مات شهید

رباعی شمارهٔ ۳۰۵

آورد صبا گلی ز گلزار امید
یا روح قدس شهپری افگند سفید

یا کرد صبا شق ورقی از خورشید
یا نامهٔ یارست که آورد نوید

رباعی شمارهٔ ۳۰۶

گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید
فی الحال دلم خون شد و از دیده چکید

چشم تو نکو شود به من چون نگری
تا کور شود هر آنکه نتواند دید

رباعی شمارهٔ ۳۰۷

هر چند که دیده روی خوب تو ندید
یک گل ز گلستان وصال تو نچید

اما دل سودا زده در مدت عمر
جز وصف جمال تو نه گفت و نه شنید

رباعی شمارهٔ ۳۰۸

معشوقهٔ خانگی به کاری ناید
کودل برد و روی به کس ننماید

معشوقه خراباتی و مطرب باید
تا نیم شبان زنان و کوبان آید

رباعی شمارهٔ ۳۰۹

یاد تو کنم دلم به فریاد آید
نام تو برم عمر شده یاد آید

هرگه که مرا حدیث تو یاد آید
با من در و دیوار به فریاد آید

رباعی شمارهٔ ۳۱۰

در باغ روم کوی توام یاد آید
بر گل نگرم روی توام یاد آید

در سایهٔ سرو اگر دمی بنشینم
سرو قد دلجوی توام یاد آید

رباعی شمارهٔ ۳۱۱

پیریم ولی چو عشق را ساز آید
هنگام نشاط و طرب و ناز آید

از زلف رسای تو کمندی فگنیم
بر گردن عمر رفته تا باز آید

رباعی شمارهٔ ۳۱۲

در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید

ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند
صحرای بهشت بر دلم تنگ آید

رباعی شمارهٔ ۳۱۳

ای خواجه ز فکر گور غم می باید
اندر دل و دیده سوز و نم می باید

صد وقت برای کار دنیا داری
یک وقت به فکر گور هم می باید

رباعی شمارهٔ ۳۱۴

چشمی به سحاب همنشین می باید
خاطر به نشاط خشمگین می باید

سر بر سر دار و سینه بر سینهٔ تیغ
آسایش عاشقان چنین می باید

رباعی شمارهٔ ۳۱۵

ای عشق به درد تو سری می باید
صید تو ز من قوی تری می باید

من مرغ به یک شعله کبابم بگذار
کین آتش را سمندری می باید

رباعی شمارهٔ ۳۱۶

آسان گل باغ مدعا نتوان چید
بی سرزنش خار جفا نتوان چید

بشکفته گل مراد بر شاخ امید
تا سر ننهی به زیر پا نتوان چید

رباعی شمارهٔ ۳۱۷

جانم به لب از لعل خموش تو رسید
از لعل خموش باده نوش تو رسید

گوش تو شنیده ام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید

رباعی شمارهٔ ۳۱۸

گلزار وفا ز خار من می روید
اخلاص ز رهگذار من می روید

در فکر تو دوش سر به زانو بودم
امروز گل از کنار من می روید

رباعی شمارهٔ ۳۱۹

یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر
یعنی بدو شمع دودمان حیدر

بر حال من از عین عنایت بنگر
دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر

رباعی شمارهٔ ۳۲۰

تا چند حدیث قامت و زلف نگار
تا کی باشی تو طالب بوس و کنار

گر زانکه نه ای دروغزن عاشق وار
در عشق چو او هزار چون او بگذار

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

چشمم که نداشت تاب نظارهٔ یار
شد اشک فشان به پیش آن سیم عذار

در سیل سرشک عکس رخسارش دید
نقش عجبی بر آب زد آخر کار

رباعی شمارهٔ ۳۲۲

سر رشته دولت ای برادر به کف آر
وین عمر گرامی به خسارت مگذار

دایم همه جا با همه کس در همه کار
میدار نهفته چشم دل جانب یار

رباعی شمارهٔ ۳۲۳

هر در که ز بحر اشکم افتد به کنار
در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار

گیرم به کفش چو سبحه در فرقت یار
یعنی که نمی زنم نفس جز بشمار

رباعی شمارهٔ ۳۲۴

یا رب بگشا گره ز کار من زار
رحمی که زعقل عاجزم در همه کار

جز در گه تو کی بودم در گاهی
محروم ازین درم مکن یا غفار

رباعی شمارهٔ ۳۲۵

بستان رخ تو گلستان آرد بار
لعل تو حیوت جاودان آرد بار

بر خاک فشان قطره ای از لعل لبت
تا بوم و بر زمانه جان آرد بار

رباعی شمارهٔ ۳۲۶

گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار

گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار

رباعی شمارهٔ ۳۲۷

یا رب در دل به غیر خود جا مگذار
در دیدهٔ من گرد تمنا مگذار

گفتم گفتم ز من نمی آید هیچ
رحمی رحمی مرا به من وامگذار

رباعی شمارهٔ ۳۲۸

ناقوس نواز گر ز من دارد عار
سجاده نشین اگر ز من کرده کنار

من نیز به رغم هر دو انداخته ام
تسبیح در آتش، آتش اندر زنار

رباعی شمارهٔ ۳۲۹

با یار موافق آشنایی خوشتر
وز همدم بی وفا جدایی خوشتر

چون سلطنت زمانه بگذاشتنیست
پیوند به ملک بینوایی خوشتر

رباعی شمارهٔ ۳۳۰

یا رب به کرم بر من درویش نگر
در من منگر در کرم خویش نگر

هر چند نیم لایق بخشایش تو
بر حال من خستهٔ دلریش نگر

رباعی شمارهٔ ۳۳۱

لذات جهان چشیده باشی همه عمر
با یار خود آرمیده باشی همه عمر

هم آخر عمر رحلتت باید کرد
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر

رباعی شمارهٔ ۳۳۲

امروز منم به زور بازو مغرور
یکتایی من بود به عالم مشهور

من همچو زمردم عدو چون افعی
در دیدهٔ من نظر کند گردد کور

رباعی شمارهٔ ۳۳۳

ای پشت تو گرم کرده سنجاب و سمور
یکسان به مذاق تو چه شیرین و چه شور

از جانب عشق بانگ بر بانگ و تو کر
وز جانب حسن عرض در عرض و تو کور

رباعی شمارهٔ ۳۳۴

ای در طلب تو عالمی در شر و شور
نزدیک تو درویش و توانگر همه عور

ای با همه در حدیث و گوش همه کر
وی با همه در حضور و چشم همه کور

رباعی شمارهٔ ۳۳۵

خورشید چو بر فلک زند رایت نور
در پرتو آن خیره شود دیده ز دور

و آن دم که کند ز پردهٔ ابر ظهور
فالناظر یجتلیه من غیر قصور

رباعی شمارهٔ ۳۳۶

گر دور فتادم از وصالت به ضرور
دارد دلم از یاد تو صد نوع حضور

خاصیت سایهٔ تو دارم که مدام
نزدیک توام اگر چه می افتم دور

رباعی شمارهٔ ۳۳۷

هر لقمه که بر خوان عوانست مخور
گر نفس ترا راحت جانست مخور

گر نفس ترا عسل نماید بمثل
آن خون دل پیر زنانست مخور

رباعی شمارهٔ ۳۳۸

در بارگه جلالت ای عذر پذیر
دریاب که من آمده ام زار و حقیر

از تو همه رحمتست و از من تقصیر
من هیچ نیم همه تویی دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۳۳۹

در بزم تو ای شوخ منم زار و اسیر
وز کشتن من هیچ نداری تقصیر

با غیر سخن گویی کز رشک بسوز
سویم نکنی نگه که از غصه بمیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۰

شمشیر بود ابروی آن بدر منیر
و آن دیده به خون خوردن چستست چو شیر

از یک سو شیر و از دگر سو شمشیر
مسکین دل من میان شیر و شمشیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۱

مجنون و پریشان توام دستم گیر
سرگشته و حیران توام دستم گیر

هر بی سر و پا چو دستگیری دارد
من بی سر و سامان توام دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۲

ای فضل تو دستگیر من، دستم گیر
سیر آمده ام ز خویشتن، دستم گیر

تا چند کنم توبه و تا کی شکنم
ای توبه ده و توبه شکن، دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۳

گفتم که: دلم، گفت: کبابی کم گیر
گفتم: چشمم، گفت: سرابی کم گیر

گفتم: جانم، گفت: که در عالم عشق
بسیار خرابست، خرابی کم گیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۴

آگاه بزی ای دل و آگاه بمیر
چون طالب منزلی تو در راه بمیر

عشقست بسان زندگانی ور نه
زینسان که تویی خواه بزی خواه بمیر

رباعی شمارهٔ ۳۴۵

تا روی ترا بدیدم ای شمع تراز
نی کار کنم نه روزه دارم نه نماز

چون با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز

رباعی شمارهٔ ۳۴۶

در خدمت تو چو صرف شد عمر دراز
گفتم که مگر با تو شوم محرم راز

کی دانستم که بعد چندین تک و تاز
در تو نرسم وز دو جهان مانم باز

رباعی شمارهٔ ۳۴۷

در هر سحری با تو همی گویم راز
بر درگه تو همی کنم عرض نیاز

بی منت بندگانت ای بنده نواز
کار من بیچارهٔ سرگشته بساز

رباعی شمارهٔ ۳۴۸

من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز

رباعی شمارهٔ ۳۴۹

ای سر تو در سینه هر محرم راز
پیوسته در رحمت تو بر همه باز

هر کس که به درگاه تو آورد نیاز
محروم ز درگاه تو کی گردد باز

رباعی شمارهٔ ۳۵۰

گر چشم تو در مقام ناز آید باز
بیمار تو بر سر نیاز آید باز

ور حسن تو یک جلوه کند بر عارف
از راه حقیقت به مجاز آید باز

رباعی شمارهٔ ۳۵۱

دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جان جز سخن عشق نگوید هرگز

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هرگز

رباعی شمارهٔ ۳۵۲

دانی که مرا یار چه گفتست امروز
جز ما به کسی در منگر دیده بدوز

از چهره خویش آتشی افروزد
یعنی که بیا و در ره دوست بسوز

رباعی شمارهٔ ۳۵۳

جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز
تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز

دنیا زن پیریست چه باشد ار تو
با پیر زنی انس نگیری دو سه روز

رباعی شمارهٔ ۳۵۴

دل خسته و جان فگار و مژگان خونریز
رفتم بر آن یار و مه مهرانگیز

من جای نکرده گرم گردون به ستیز
زد بانگ که هان چند نشینی برخیز

رباعی شمارهٔ ۳۵۵

الله، به فریاد من بی کس رس
فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کس به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

رباعی شمارهٔ ۳۵۶

ای جملهٔ بی کسان عالم را کس
یک جو کرمت تمام عالم را بس

من بی کسم و تو بی کسان را یاری
یا رب تو به فریاد من بی کس رس

رباعی شمارهٔ ۳۵۷

نوروز شد و جهان برآورد نفس
حاصل زبهار عمر ما را غم و بس

از قافلهٔ بهار نامد آواز
تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس

رباعی شمارهٔ ۳۵۸

دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس
صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس

شرمنده شوم اگر بپرسی عملم
یا اکرم اکرمین بیامرز و مپرس

رباعی شمارهٔ ۳۵۹

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس

با این همه حال و در چنین تنگدلی
جا کرده محبت تو چندانکه مپرس

رباعی شمارهٔ ۳۶۰

ای شوق تو در مذاق چندانکه مپرس
جان را به تو اشتیاق چندان که مپرس

آن دست که داشتم به دامان وصال
بر سر زدم از فراق چندان که مپرس

رباعی شمارهٔ ۳۶۱

شاها ز دعای مرد آگاه بترس
وز سوز دل و آه سحرگاه بترس

بر لشکر و بر سپاه خود غره مشو
از آمدن سیل به ناگاه بترس

رباعی شمارهٔ ۳۶۲

اندر صف دوستان ما باش و مترس
خاک در آستان ما باش و مترس

گر جمله جهان قصد به جان تو کنند
فارغ دل شو، از آن ما باش و مترس

رباعی شمارهٔ ۳۶۳

ای آینهٔ ذات تو ذات همه کس
مرآت صفات تو صفات همه کس

ضامن شدم از بهر نجات همه کس
بر من بنویس سیئات همه کس

رباعی شمارهٔ ۳۶۴

ای واقف اسرار ضیمر همه کس
در حالت عجز دستگیر همه کس

یا رب تو مرا توبه ده و عذر پذیر
ای توبه ده و عذرپذیر همه کس

رباعی شمارهٔ ۳۶۵

تا در نزنی به هرچه داری آتش
هرگز نشود حقیقت حال تو خوش

اندر یک دل دو دوستی ناید خوش
ما را خواهی خطی به عالم درکش

رباعی شمارهٔ ۳۶۶

چون ذات تو منفی بود ای صاحب هش
از نسبت افعال به خود باش خمش

شیرین مثلی شنو مکن روی ترش
ثبت العرش اولا ثم انقش

رباعی شمارهٔ ۳۶۷

چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش
چون رنده ز کار خویش بی بهره مباش

تعلیم ز اره گیر در امر معاش
نیمی سوی خود می کش و نیمی می پاش

رباعی شمارهٔ ۳۶۸

در میدان آ با سپر و ترکش باش
سر هیچ بخود مکش بما سرکش باش

گو خواه زمانه آب و خواه آتش باش
تو شاد بزی و در میانه خوش باش

رباعی شمارهٔ ۳۶۹

گر قرب خدا میطلبی دلجو باش
وندر پس و پیش خلق نیکوگو باش

خواهی که چو صبح صادق القول شوی
خورشید صفت با همه کس یک رو باش

رباعی شمارهٔ ۳۷۰

شاهی طلبی برو گدای همه باش
بیگانه زخویش و آشنای همه باش

خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند
دست همه گیر و خاک پای همه باش

رباعی شمارهٔ ۳۷۱

چون شب برسد ز صبح خیزان میباش
چون شام شود زاشک ریزان میباش

آویز در آنکه ناگزیرست ترا
وز هر چه خلاف او گریزان میباش

رباعی شمارهٔ ۳۷۲

از قد بلند یار و زلف پستش
وز نرگس بی خمار بی می مستش

ترسا بکلیسیای گبرم بینی
ناقوس بدستی و بدستی دستش

رباعی شمارهٔ ۳۷۳

دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش
در دیده تویی و گر نه نه جیحون کنمش

امید وصال تست جان را ورنه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش

رباعی شمارهٔ ۳۷۴

سودای توام در جنون می زد دوش
دریای دو دیده موج خون میزد دوش

در نیم شبی خیل خیال تو رسید
ورنه جانم خیمه برون میزد دوش

رباعی شمارهٔ ۳۷۵

دارم گنهان ز قطره باران بیش
از شرم گنه فگنده ام سر در پیش

آواز آید که سهل باشد درویش
تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

رباعی شمارهٔ ۳۷۶

در خانه خود نشسته بودم دلریش
وز بار گنه فگنده بودم سر پیش

بانگی آمد که غم مخور ای درویش
تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

رباعی شمارهٔ ۳۷۷

شوخی که به دیده بود دایم جایش
رفت از نظرم سر و قد رعنایش

گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم
چندان که زاشک آبله شد بر پایش

رباعی شمارهٔ ۳۷۸

آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
چون خود زده ام چه نالم از دشمن خویش

کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست من و دامن خویش

رباعی شمارهٔ ۳۷۹

پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض
حقا که همین بود و همینست غرض

کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز
فارغ بینم همیشه ز آسیب مرض

رباعی شمارهٔ ۳۸۰

ای بر سر حرف این و آن نازده خط
پندار دویی دلیل بعدست بخط

در جملهٔ کاینات بی سهو و غلط
یک عین فحسب دان و یک ذات فقط

رباعی شمارهٔ ۳۸۱

گشتی به وقوف بر مواقف قانع
شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع

هرگز نشود تا نکنی کشف حجب
انوار حقیقت از مطالع طالع

رباعی شمارهٔ ۳۸۲

کی باشد و کی لباس هستی شده شق
تابان گشته جمال وجه مطلق

دل در سطوات نور او مستهلک
جان در غلبات شوق او مستغرق

رباعی شمارهٔ ۳۸۳

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق
جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق

چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن
شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق

رباعی شمارهٔ ۳۸۴

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمه ام ز پای تا سر همه عشق

حقا که به عهدها نیایم بیرون
از عهدهٔ حق گزاری یک دمه عشق

رباعی شمارهٔ ۳۸۵

ما را شده است دین و آیین همه عشق
بستر همه محنتست و بالین همه عشق

سبحان الله رخی و چندین همه حسن
انالله دلی و چندین همه عشق

رباعی شمارهٔ ۳۸۶

خلقان همه بر درگهت ای خالق پاک
هستند پی قطرهٔ آبی غمناک

سقای سحاب را بفرما از لطف
تا آب زند بر سر این مشتی خاک

رباعی شمارهٔ ۳۸۷

دامان غنای عشق پاک آمد پاک
زآلودگی نیاز با مشتی خاک

چون جلوه گر و نظارگی جمله خود اوست
گر ما و تو در میان نباشیم چه باک

رباعی شمارهٔ ۳۸۸

گر فضل کنی ندارم از عالم باک
ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک

روزی صدبار گویم ای صانع پاک
مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک

رباعی شمارهٔ ۳۸۹

یا من بک حاجتی و روحی بیدیک
عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک

مالی عمل صالح استظهر به
الجات علیک واثقا خذ بیدیک

رباعی شمارهٔ ۳۹۰

بر چهره ندارم زمسلمانی رنگ
بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ

آن رو سیهم که باشد از بودن من
دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

رباعی شمارهٔ ۳۹۱

تا شیر بدم شکار من بود پلنگ
پیروز شدم به هرچه کردم آهنگ

تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ
از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ

رباعی شمارهٔ ۳۹۲

در عشق تو ای نگار پر کینه و جنگ
گشتیم سرا پای جهان با دل تنگ

شد دست زکار و ماند پا از رفتار
این بس که به سر زدیم و آن بس که به سنگ

رباعی شمارهٔ ۳۹۳

دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ
چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ

آن چشم ببست بی توام دیده به خون
و آن دست بکوفت بی توام سینه به سنگ

رباعی شمارهٔ ۳۹۴

پرسید کسی منزل آن مهر گسل
گفتم که: دل منست او را منزل

گفتا که: دلت کجاست؟ گفتم: بر او
پرسید که: او کجاست؟ گفتم: در دل

رباعی شمارهٔ ۳۹۵

درماند کسی که بست در خوبان دل
وز مهر بتان نگشت پیوند گسل

در صورت گل معنی جان دید و بماند
پای دل او تا به قیامت در گل

رباعی شمارهٔ ۳۹۶

شیدای ترا روح مقدس منزل
سودای ترا عقل مجرد محمل

سیاح جهان معرفت یعنی دل
در بحر غمت دست به سر پای به گل

رباعی شمارهٔ ۳۹۷

ای عهد تو عهد دوستان سر پل
از مهر تو کین خیزد و از قهر تو ذل

پر مشغله و میان تهی همچو دهل
ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل

رباعی شمارهٔ ۳۹۸

در باغ کجا روم که نالد بلبل
بی تو چه کنم جلوهٔ سرو و سنبل

یا قد تو هست آنچه میدارد سرو
یا روی تو هست آنچه میدارد گل

رباعی شمارهٔ ۳۹۹

هر نعت که از قبیل خیرست و کمال
باشد ز نعوت ذات پاک متعال

هر وصف که در حساب شرست و وبال
دارد به قصور قابلیات مل

رباعی شمارهٔ ۴۰۰

ای چارده ساله مه که در حسن و جمال
همچون مه چارده رسیدی بکمال

یا رب نرسد به حسنت آسیب زوال
در چارده سالگی بمانی صد سال

رباعی شمارهٔ ۴۰۱

می رست زدشت خاوران لالهٔ آل
چون دانهٔ اشک عاشقان در مه و سال

بنمود چو روی دوست از پرده جمال
چون صورت حال من شدش صورت حال

رباعی شمارهٔ ۴۰۲

یا رب به علی بن ابی طالب و آل
آن شیر خدا و بر جهان جل جلال

کاندر سه مکان رسی به فریاد همه
اندر دم نزع و قبر هنگام سوال

رباعی شمارهٔ ۴۰۳

گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل

رباعی شمارهٔ ۴۰۴

هر جا که وجود کرده سیرست ای دل
می دان به یقین که محض خیرست ای دل

هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود
پس شر همه مقتضای غیرست ای دل

رباعی شمارهٔ ۴۰۵

چندت گفتم که دیده بردوز ای دل
در راه بلا فتنه میندوز ای دل

اکنون که شدی عاشق و بدروز ای دل
تن درده و جان کن و جگر سوز ای دل

رباعی شمارهٔ ۴۰۶

در عشق چه به ز بردباری ای دل
گویم به تو یک سخن زیاری ای دل

هر چند رسد ز یار خواری ای دل
زنهار به روی او نیاری ای دل

رباعی شمارهٔ ۴۰۷

با خود در وصل تو گشودن مشکل
دل را به فراق آزمودن مشکل

مشکل حالی و طرفه مشکل حالی
بودن مشکل با تو، نبودن مشکل

رباعی شمارهٔ ۴۰۸

با اهل زمانه آشنایی مشکل
با چرخ کهن ستیزه رایی مشکل

از جان و جهان قطع نمودن آسان
در هم زدن دل به جدایی مشکل

رباعی شمارهٔ ۴۰۹

بر لوح عدم لوایح نور قدم
لایح گردید و نه درین سر محرم

حق را مشمر جدا ز عالم زیراک
عالم در حق حقست و حق در عالم

رباعی شمارهٔ ۴۱۰

گر پاره کنی مرا ز سر تا به قدم
موجود شوم ز عشق تو من ز عدم

جانی دارم ز عشق تو کرده رقم
خواهیش به شادی کش و خواهیش به غم

رباعی شمارهٔ ۴۱۱

من دانگی و نیم داشتم حبهٔ کم
دو کوزه نبید خریده ام پارهٔ کم

بر بربط ما نه زیر ماندست و نه بم
تا کی گویی قلندری و غم و غم

رباعی شمارهٔ ۴۱۲

از گردش افلاک و نفاق انجم
سر رشتهٔ کار خویشتن کردم گم

از پای فتاده ام مرا دست بگیر
ای قبلهٔ هفتم ای امام هشتم

رباعی شمارهٔ ۴۱۳

هم در ره معرفت بسی تاخته ام
هم در صف عالمان سر انداخته ام

چون پرده ز پیش خویش برداشته ام
بشناخته ام که هیچ نشناخته ام

رباعی شمارهٔ ۴۱۴

حک کردنی است آنچه بنگاشته ام
افگندنی است آنچه برداشته ام

باطل بودست آنچه پنداشته ام
حاصل که به هرزه عمر بگذاشته ام

رباعی شمارهٔ ۴۱۵

بستم دم مار و دم عقرب بستم
نیش و دمشان بیکدگر پیوستم

شجن قرنین قرنین خواندم
بر نوح نبی سلام دادم رستم

رباعی شمارهٔ ۴۱۶

گر من گنه جمله جهان کردستم
عفو تو امیدست که گیرد دستم

گفتی که به روز عجز دستت گیرم
عاجزتر ازین مخواه کاکنون هستم

رباعی شمارهٔ ۴۱۷

تب را شبخون زدم در آتش کشتم
یک چند به تعویذ کتابش کشتم

بازش یک بار در عرق کردم غرق
چون لشکر فرعون در آبش کشتم

رباعی شمارهٔ ۴۱۸

دیریست که تیر فقر را آماجم
بر طارم افلاک فلاکت تاجم

یک شمه ز مفلسی خود برگویم
چندانکه خدا غنیست من محتاجم

رباعی شمارهٔ ۴۱۹

رنجورم و در دل از تو دارم صد غم
بی لعل لبت حریف دردم همه دم

زین عمر ملولم من مسکین غریب
خواهد شود آرامگهم کوی عدم

رباعی شمارهٔ ۴۲۰

هر چند به صورت از تو دور افتادم
زنهار مبر ظن که شدی از یادم

در کوی وفای تو اگر خاک شوم
زانجا نتواند که رباید بادم

رباعی شمارهٔ ۴۲۱

دی بر سر گور ذله غارت گردم
مر پاکان را جنب زیارت کردم

شکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضان
در عید نماز بی طهارت کردم

رباعی شمارهٔ ۴۲۲

یا رب من اگر گناه بی حد کردم
دانم به یقین که بر تن خود کردم

از هرچه مخالف رضای تو بود
برگشتم و توبه کردم و بد کردم

رباعی شمارهٔ ۴۲۳

تا چند به گرد سر ایمان گردم
وقتست کز افعال پشیمان گردم

خاکم ز کلیسیا و آبم ز شراب
کافرتر از آنم که مسلمان گردم

رباعی شمارهٔ ۴۲۴

عودم چو نبود چوب بید آوردم
روی سیه و موی سپید آوردم

چون خود گفتی که ناامیدی کفرست
فرمان تو بردم و امید آوردم

رباعی شمارهٔ ۴۲۵

اندوه تو از دل حزین می دزدم
نامت ز زبان آن و این می دزدم

می نالم و قفل بر دهان می فگنم
می گردیم و خون در آستین می دزدم

رباعی شمارهٔ ۴۲۶

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم
چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

غم سوی تو هرگز گذری می نکند
آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم

رباعی شمارهٔ ۴۲۷

اندر طلب یار چو مردانه شدم
اول قدم از وجود بیگانه شدم

او علم نمی شنید لب بر بستم
او عقل نمی خرید دیوانه شدم

رباعی شمارهٔ ۴۲۸

آنان که به نام نیک می خوانندم
احوال درون بد نمی دانندم

گز زانکه درون برون بگردانندم
مستوجب آنم که بسوزانندم

رباعی شمارهٔ ۴۲۹

چونان شده ام که دید نتوانندم
تا پیش توای نگار بنشانندم

خورشید تویی به ذره من مانندم
چون ذره به خورشید همی دانندم

رباعی شمارهٔ ۴۳۰

گر خلق چنانکه من منم دانندم
همچون سگ ز در بدر رانندم

ور زانکه درون برون بگردانندم
مستوجب آنم که بسوزانندم

رباعی شمارهٔ ۴۳۱

آن دم که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده را به غم فرسودم

می پنداشتم عاشق و معشوق دواند
چون هر دو یکیست من خود احول بودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۲

عمری به هوس باد هوی پیمودم
در هر کاری خون جگر پالودم

در هر چه زدم دست زغم فرسودم
دست از همه باز داشتم آسودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۳

من از تو جدا نبوده ام تا بودم
اینست دلیل طالع مسعودم

در ذات تو ناپدیدم ار معدومم
وز نور تو ظاهرم اگر موجودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۴

هرگز نبود شکست کس مقصودم
آزرده نشد دلی ز من تا بودم

صد شکر که چشم عیب بینم کورست
شادم که حسود نیستم محسودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۵

در وصل تو پیوسته به گلشن بودم
در هجر تو با ناله و شیون بودم

گفتم به دعا که چشم بد دور ز تو
ای دوست مگر چشم بدت من بودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۶

در کوی تو من سوخته دامن بودم
وز آتش غم سوخته خرمن بودم

آری جانا دوش به بامت بودم
گفتی دزدست دزد نبد من بودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۷

یک چند دویدم و قدم فرسودم
آخر بی تو پدید نامد سودم

تا دست به بیعت وفایت سودم
در خانه نشستم و فرو آسودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۸

ز آمیزش جان و تن تویی مقصودم
وز مردن و زیستن تویی مقصودم

تو دیر بزی که من برفتم ز میان
گر من گویم، ز من تویی مقصودم

رباعی شمارهٔ ۴۳۹

در خواب جمال یار خود میدیدم
وز باغ وصال او گلی می چیدم

مرغ سحری زخواب بیدارم کرد
ای کاش که بیدار نمی گردیدم

رباعی شمارهٔ ۴۴۰

روزی ز پی گلاب می گردیدم
پژمرده عذار گل در آتش دیدم

گفتم که چه کرده ای که میسوزندت
گفتا که درین باغ دمی خندیدم

رباعی شمارهٔ ۴۴۱

دیشب که بکوی یار می گردیدم
دانی که پی چه کار می گردیدم

قربان خلاف وعده اش می گشتم
گرد سر انتظار می گردیدم

رباعی شمارهٔ ۴۴۲

گر در سفرم تویی رفیق سفرم
ور در حضرم تویی انیس حضرم

القصه بهر کجا که باشد گذرم
جز تو نبود هیچ کسی در نظرم

رباعی شمارهٔ ۴۴۳

از هجر تو ای نگار اندر نارم
می سوزم ازین درد و دم اندر نارم

تا دست به گردن تو اندر نارم
آغشته به خون چو دانه اندر نارم

رباعی شمارهٔ ۴۴۴

گر دست تضرع به دعا بردارم
بیخ و بن کوهها ز جا بردارم

لیکن ز تفضلات معبود احد
فاصبر صبرا جمیل را بردارم

رباعی شمارهٔ ۴۴۵

یا رب چو به وحدتت یقین می دارم
ایمان به تو عالم آفرین می دارم

دارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیر
کز خشک و تر جهان همین می دارم

رباعی شمارهٔ ۴۴۶

از خاک درت رخت اقامت نبرم
وز دست غمت جان به سلامت نبرم

بردار نقاب از رخ و بنمای جمال
تا حسرت آن رخ به قیامت نبرم

رباعی شمارهٔ ۴۴۷

آزرده ترم گر چه کم آزار ترم
بی یار ترم گر چه وفادار ترم

با هر که وفا و صبر من کردم بیش
سبحان الله به چشم او خوارترم

رباعی شمارهٔ ۴۴۸

جهدی بکنم که دل زجان برگیرم
راه سر کوی دلستان برگیرم

چون پرده میان من و دلدار منم
برخیزم و خود را ز میان برگیرم

رباعی شمارهٔ ۴۴۹

ساقی اگرم می ندهی می میرم
ور ساغر می ز کف نهی می میرم

پیمانهٔ هر که پر شود می میرد
پیمانهٔ من چو شد تهی می میرم

رباعی شمارهٔ ۴۵۰

نه از سر کار با خلل می ترسم
نه نیز ز تقصیر عمل می ترسم

ترسم ز گناه نیست آمرزش هست
از سابقهٔ روز ازل می ترسم

رباعی شمارهٔ ۴۵۱

تا ظن نبری کز آن جهان می ترسم
وز مردن و از کندن جان می ترسم

چون مرگ حقست من چرا ترسم ازو
من خویش پرستم و از آن می ترسم

رباعی شمارهٔ ۴۵۲

مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم
پیدا و نهان چو شمع در فانوسم

القصه درین چمن چو بید مجنون
می بالم و در ترقی معکوسم

رباعی شمارهٔ ۴۵۳

عیبم مکن ای خواجه اگر می نوشم
در عاشقی و باده پرستی کوشم

تا هشیارم نشسته با اغیارم
چون بی هوشم به یار هم آغوشم

رباعی شمارهٔ ۴۵۴

یا رب ز گناه زشت خود منفعلم
وز قول بد و فعل بد خود خجلم

فیضی به دلم ز عالم قدس رسان
تا محو شود خیال باطل ز دلم

رباعی شمارهٔ ۴۵۵

یک روز بیوفتی تو در میدانم
آن روز هنوز در خم چوگانم

گفتی سخنی و کوفتی برجانم
آن کشت مرا و من غلام آنم

رباعی شمارهٔ ۴۵۶

از جملهٔ دردهای بی درمانم
وز جملهٔ سوز داغ بی پایانم

سوزنده تر آنست که چون مردم چشم
در چشم منی و دیدنت نتوانم

رباعی شمارهٔ ۴۵۷

زان دم که قرین محنت وافغانم
هر لحظه ز هجران به لب آید جانم

محروم ز خاک آستانت زانم
کز سیل سرشک خود گذر نتوانم

رباعی شمارهٔ ۴۵۸

بی مهری آن بهانه جو می دانم
بی درد و ستم عادت او می دانم

جز جور و جفا عادت آن بدخو نی
من شیوهٔ یار خود نکو می دانم

رباعی شمارهٔ ۴۵۹

رویت بینم چو چشم را باز کنم
تن دل شودم چو با تویی راز کنم

جز نام تو پاسخ ندهد هیچ کسی
هر جا که به نام خلق آواز کنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۰

عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم
دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم

خواهم که دلم به دیگری میل کند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چه کنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۱

بی روی تو رای استقامت نکنم
کس را به هوای تو ملامت نکنم

در جستن وصل تو اقامت نکنم
از عشق تو توبه تا قیامت نکنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۲

از بیم رقیب طوف کویت نکنم
وز طعنهٔ خلق گفتگویت نکنم

لب بستم و از پای نشستم اما
این نتوانم که آرزویت نکنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۳

با چشم تو یاد نرگس تر نکنم
بی لعل تو آرزوی کوثر نکنم

گر خضر به من بی تو دهد آب حیات
کافر باشم که بی تو لب تر نکنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۴

با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم
با زلف تو آرزوی ایمان نکنم

جانا تو اگر جان طلبی خوش باشد
اندیشهٔ جان برای جانان نکنم

رباعی شمارهٔ ۴۶۵

یادت کنم ار شاد و اگر غمگینم
نامت برم ار خیزم اگر بنشینم

با یاد تو خو کرده ام ای دوست چنانک
در هرچه نظر کنم ترا می بینم

رباعی شمارهٔ ۴۶۶

آن بخت ندارم که به کامت بینم
یا در گذری هم به سلامت بینم

وصل تو بهیچگونه دستم ناید
نامت بنویسم و به نامت بینم

رباعی شمارهٔ ۴۶۷

تا بردی ازین دیار تشریف قدوم
بر دل رقم شوق تو دارم مرقوم

این قصه مرا کشت که هنگام وداع
از دولت دیدار تو گشتم محروم

رباعی شمارهٔ ۴۶۸

غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم

از درگه همچو تو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم

رباعی شمارهٔ ۴۶۹

هر چند گهی زعشق بیگانه شوم
با عافیت کنشت و همخانه شوم

ناگاه پری رخی بمن بر گذرد
برگردم زان حدیث و دیوانه شوم

رباعی شمارهٔ ۴۷۰

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم
محتاج برادران و خویشان نشوم

بی منت خلق خود مرا روزی ده
تا از در تو بر در ایشان نشوم

رباعی شمارهٔ ۴۷۱

هیهات که باز بوی می می شنوم
آوازهٔ های و هوی و هی می شنوم

از گوش دلم سر الهی هر دم
حق میگوید ولی ز نی می شنوم

رباعی شمارهٔ ۴۷۲

دانی که چها چها چها میخواهم
وصل تو من بی سر و پا می خواهم

فریاد و فغان و ناله ام دانی چیست
یعنی که ترا ترا ترا می خواهم

رباعی شمارهٔ ۴۷۳

ای دوست طواف خانه ات می خواهم
بوسیدن آستانه ات می خواهم

بی منت خلق توشه این ره را
می خواهم و از خزانه ات می خواهم

رباعی شمارهٔ ۴۷۴

نی باغ به بستان نه چمن می خواهم
نی سرو و نه گل نه یاسمن می خواهم

خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
من باشم و آن کسی که من می خواهم

رباعی شمارهٔ ۴۷۵

سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست که یادگار دردی دارم
آن درد به صد هزار درمان ندهم

رباعی شمارهٔ ۴۷۶

در کوی تو سر در سر خنجر بنهم
چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم

نامردم اگر عشق تو از دل بکنم
سودای تو کافرم گر از سر بنهم

رباعی شمارهٔ ۴۷۷

دارم ز خدا خواهش جنات نعیم
زاهد به ثواب و من به امید عظیم

من دست تهی میروم او تحفه به دست
تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم

رباعی شمارهٔ ۴۷۸

دی تازه گلی ز گلشن آورد نسیم
کز نکهت آن مشام جان یافت شمیم

نی نی غلطم که صفحه ای بود از سیم
مشکین رقمش معطر از خلق کریم

رباعی شمارهٔ ۴۷۹

ما بین دو عین یار از نون تا میم
بینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم

نی نی غلطم که از کمال اعجاز
انگشت نبیست کرده مه را بدو نیم

رباعی شمارهٔ ۴۸۰

با یاد تو با دیدهٔ تر می آیم
وز بادهٔ شوق بی خبر می آیم

ایام فراق چون به سرآمده است
من نیز به سوی تو به سر می آیم

رباعی شمارهٔ ۴۸۱

چون دایره ما ز پوست پوشان توایم
در دایرهٔ حلقه بگوشان توایم

گر بنوازی زجان خروشان توایم
ور ننوازی هم از خموشان توایم

رباعی شمارهٔ ۴۸۲

هر چند زکار خود خبردار نه ایم
بیهوده تماشاگر گلزار نه ایم

بر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شک
بی کارنه ایم اگر چه در کار نه ایم

رباعی شمارهٔ ۴۸۳

افسوس که ما عاقبت اندیش نه ایم
داریم لباس فقر و درویش نه ایم

این کبر و منی جمله از آنست که ما
قانع به نصیب و قسمت خویش نه ایم

رباعی شمارهٔ ۴۸۴

مادر ره سودای تو منزل کردیم
سوزیست در آتشی که در دل کردیم

در شهر مرامیان چشم می خوانند
نیکو نامی ز عشق حاصل کردیم

رباعی شمارهٔ ۴۸۵

هر چند که دل به وصل شادان کردیم
دیدیم که خاطرت پریشان کردیم

خوش باش که ما خوی به هجران کردیم
بر خود دشوار و بر تو آسان کردیم

رباعی شمارهٔ ۴۸۶

ما طی بساط ملک هستی کردیم
بی نقض خودی خداپرستی کردیم

بر ما می وصل نیک می پیوندد
تف بر رخ می که زود مستی کردیم

رباعی شمارهٔ ۴۸۷

جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم
سر گر چه دو کرده ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار
در آخر کار سر بهم باز آریم

رباعی شمارهٔ ۴۸۸

ما با می و مستی سر تقوی داریم
دنیی طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیی و دین هر دو بهم آید راست
اینست که ما نه دین نه دنیی داریم

رباعی شمارهٔ ۴۸۹

شمعم که همه نهان فرو می گریم
می خندم و هر زمان فرو می گریم

چون هیچ کس از گریه من آگه نیست
خوش خوش بمیان جان فرو می گریم

رباعی شمارهٔ ۴۹۰

ما جز به غم عشق تو سر نفرازیم
تا سر داریم در غمت دربازیم

گر تو سر ما بی سر و سامان داری
ماییم و سری در قدمت اندازیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۱

در مصطبها درد کشان ما باشیم
بدنامی را نام و نشان ما باشیم

از بد بترانی که تو شان می بینی
چون نیک ببینی بدشان ما باشیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۲

یک جو غم ایام نداریم خوشیم
گر چاشت بود شام نداریم خوشیم

چون پخته به ما میرسد از مطبخ غیب
از کس طمع خام نداریم خوشیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۳

ببرید ز من نگار هم خانگیم
بدرید به تن لباس فرزانگیم

مجنون به نصیحت دلم آمده است
بنگر به کجا رسیده دیوانگیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۴

من لایق عشق و درد عشق تو نیم
زنهار که هم نبرد عشق تو نیم

چون آتش عشق تو بر آرد شعله
من دانم و من که مرد عشق تو نیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۵

ما قبلهٔ طاعت آن دو رو می دانیم
ایمان سر زلف مشکبو می دانیم

با این همه دلدار به ما نیکو نیست
ما طالع خویش را نکو می دانیم

رباعی شمارهٔ ۴۹۶

در حضرت پادشاه دوران ماییم
در دایرهٔ وجود سلطان ماییم

منظور خلایقست این سینهٔ ما
پس جام جهان نمای خلقان ماییم

رباعی شمارهٔ ۴۹۷

افتاده منم به گوشهٔ بیت حزن
غمهای جهان مونس غمخانهٔ من

یا رب تو به فضل خویش دندانم را
بخشای به روح حضرت ویس قرن

رباعی شمارهٔ ۴۹۸

ای دوست ترا به جملگی گشتم من
حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن

گر تو زوجود خود برون جستی پاک
شاید صنما به جای تو هستم من

رباعی شمارهٔ ۴۹۹

بگریختم از عشق تو ای سیمین تن
باشد که زغم باز رهم مسکین من

عشق آمد واز نیم رهم باز آورد
مانندهٔ خونیان رسن در گردن

رباعی شمارهٔ ۵۰۰

فریاد ز دست فلک بی سر و بن
کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن

با این همه نیز شکر میباید کرد
گر زین بترم کند که گوید که مکن

رباعی شمارهٔ ۵۰۱

ای خالق ذوالجلال وحی رحمان
سازندهٔ کارهای بی سامانان

خصمان مرا مطیع من می گردان
بی رحمان را رحیم من می گردان

رباعی شمارهٔ ۵۰۲

جانست و زبانست زبان دشمن جان
گر جانت بکارست نگه دار زبان

شیرین سخنی بگفت شاه صنمان
سر برگ درختست، زبان باد خزان

رباعی شمارهٔ ۵۰۳

چندین چه زنی نظاره گرد میدان
اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان

تا هر که در آید بنهد او دل و جان
فارغ چه کند گرد سرای سلطان

رباعی شمارهٔ ۵۰۴

رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا: از غیر دوست بر بند زبان

گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر
گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان

رباعی شمارهٔ ۵۰۵

رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان

ابرو کشتی و چین پیشانی موج
گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان

رباعی شمارهٔ ۵۰۶

فریاد و فغان که باز در کوی مغان
می خواره ز می نه نام یابد نه نشان

زانگونه نهان گشت که بر خلق جهان
گشتست نهان گشتن او نیز نهان

رباعی شمارهٔ ۵۰۷

هستی به صفاتی که درو بود نهان
دارد سریان در همه اعیان جهان

هر وصف زعینی که بود قابل آن
بر قدر قبول عین گشتست عیان

رباعی شمارهٔ ۵۰۸

آن دوست که هست عشق او دشمن جان
بر باد همی دهد غمش خرمن جان

من در طلبش دربدر و کوی به کوی
او در دل و کرده دست در گردن جان

رباعی شمارهٔ ۵۰۹

یا رب ز قناعتم توانگر گردان
وز نور یقین دلم منور گردان

روزی من سوختهٔ سرگردان
بی منت مخلوق میسر گردان

رباعی شمارهٔ ۵۱۰

یا رب زدو کون بی نیازم گردان
وز افسر فقر سرفرازم گردان

در راه طلب محرم رازم گردان
زان ره که نه سوی تست بازم گردان

رباعی شمارهٔ ۵۱۱

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان
واقف بحقایق خواصم گردان

از عقل جفا کار دل افگار شدم
دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان

رباعی شمارهٔ ۵۱۲

در درویشی هیچ کم و بیش مدان
یک موی تو در تصرف خویش مدان

و آنرا که بود روی به دنیا و به دین
در دوزخ یا بهشت درویش مدان

رباعی شمارهٔ ۵۱۳

دارم گله از درد نه چندان چندان
با گریه توان گفت نه خندان خندان

در و گهرم جمله بتاراج برفت
آن در و گهر چه بود دندان دندان

رباعی شمارهٔ ۵۱۴

دنیا گذران، محنت دنیا گذران
نی بر پدران ماند و نی بر پسران

تا بتوانی عمر به طاعت گذران
بنگر که فلک چه میکند با دگران

رباعی شمارهٔ ۵۱۵

یا رب تو مرا به یار دمساز رسان
آوازهٔ دردم بهم آواز رسان

آن کس که من از فراق او غمگینم
او را به من و مرا به او بازرسان

رباعی شمارهٔ ۵۱۶

بر گوش دلم ز غیب آواز رسان
مرغ دل خسته را به پرواز رسان

یا رب که به دوستی مردان رهت
این گمشدهٔ مرا به من باز رسان

رباعی شمارهٔ ۵۱۷

قومی که حقست قبلهٔ همتشان
تا سر داری مکش سر از خدمتشان

آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر
خاصیت تریاق دهد صحبتشان

رباعی شمارهٔ ۵۱۸

فریاد ز شب روی و شب رنگیشان
وز چشم سیاه و صورت زنگیشان

از اول شب تا به دم آخر شب
اینها همه در رقص و منم چنگیشان

رباعی شمارهٔ ۵۱۹

رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان
دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان

مادام که در کمال اشراق بود
سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان

رباعی شمارهٔ ۵۲۰

بحریست وجود جاودان موج زنان
زان بحر ندیده غیر موج اهل جهان

از باطن بحر موج بین گشته عیان
بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان

رباعی شمارهٔ ۵۲۱

با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهان
هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان

زد خنده که: من بعکس خوبان جهان
در پرده عیان باشم و بی پرده نهان

رباعی شمارهٔ ۵۲۲

حاصل زدر تو دایما کام جهان
لطف تو بود باعث آرام جهان

با فیض خدا تا بابد تابان باد
مهر علمت مدام بر بام جهان

رباعی شمارهٔ ۵۲۳

بنگر به جهان سر الهی پنهان
چون آب حیات در سیاهی پنهان

پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه
شد بحر ز انبوهی ماهی پنهان

رباعی شمارهٔ ۵۲۴

چون حق به تفاصیل شئون گشت بیان
مشهود شد این عالم پر سود و زیان

گر باز روند عالم و عالمیان
با رتبهٔ اجمال حق آیند عیان

رباعی شمارهٔ ۵۲۵

سودت نکند به خانه در بنشستن
دامنت به دامنم بباید بستن

کان روز که دست ما به دامان تواست
ما را نتوان ز دامنت بگسستن

رباعی شمارهٔ ۵۲۶

پل بر زبر محیط قلزم بستن
راه گردش به چرخ و انجم بستن

نیش و دم مار و دم کژدم بستن
بتوان نتوان دهان مردم بستن

رباعی شمارهٔ ۵۲۷

از ساحت دل غبار کثرت رفتن
به زانکه به هرزه در وحدت سفتن

مغرور سخن مشو که توحید خدا
واحد دیدن بود نه واحد گفتن

رباعی شمارهٔ ۵۲۸

عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتن
وین در به سر الماس نشاید سفتن

سوداست که می پزیم والله که عشق
بکر آمد و بکر هم بخواهد رفتن

رباعی شمارهٔ ۵۲۹

از باده بروی شیخ رنگ آوردن
اسلام ز جانب فرنگ آوردن

ناقوس به کعبه در درنگ آوردن
بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن

رباعی شمارهٔ ۵۳۰

تا لعل تو دلفروز خواهد بودن
کارم همه آه و سوز خواهد بودن

گفتی که بخانهٔ تو آیم روزی
آن روز کدام روز خواهد بودن

رباعی شمارهٔ ۵۳۱

سهلست مرا بر سر خنجر بودن
یا بهر مراد خویش بی سر بودن

تو آمده ای که کافری را بکشی
غازی چو تویی خوشست کافر بودن

رباعی شمارهٔ ۵۳۲

دنیا نسزد ازو مشوش بودن
از سوز غمش دمی در آتش بودن

ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ
خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن

رباعی شمارهٔ ۵۳۳

در راه خدا حجاب شد یک سو زن
رو جملهٔ کار خویش را یک سو زن

در ماندهٔ نفس خویش گشتی و ترا
یک سو غم مال و دختر و یک سو زن

رباعی شمارهٔ ۵۳۴

یا رب تو زخواب ناز بیدارش کن
وز مستی حسن خویش هشیارش کن

یا بی خبرش کن که نداند خود را
یا آنکه زحال خود خبردارش کن

رباعی شمارهٔ ۵۳۵

یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن
قطع نظر از جمال هر یوسف کن

زین شهد یک انگشت به کام تو کشم
از لذت اگر مست نگردی تف کن

رباعی شمارهٔ ۵۳۶

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن
ناخورده شراب وصل مستی کم کن

با زلف بتان دراز دستی کم کن
بت را چه گنه تو بت پرستی کم کن

رباعی شمارهٔ ۵۳۷

یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن
از فضل و کرم درد مرا درمان کن

بر من منگر که بی کس و بی هنرم
هر چیز که لایق تو باشد آن کن

رباعی شمارهٔ ۵۳۸

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن

با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

رباعی شمارهٔ ۵۳۹

ای غم گذری به کوی بدنامان کن
فکر من سرگشتهٔ بی سامان کن

زان ساغر لبریز که پر می ز غمست
یک جرعه به کار بی سرانجامان کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۰

ای نه دلهٔ ده دله هر ده یله کن
صراف وجود باش و خود را چله کن

یک صبح با خلاص بیا بر در دوست
گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۱

در درگه ما دوستی یک دله کن
هر چیز که غیرماست آنرا یله کن

یک صبح به اخلاص بیا بر در ما
گر کار تو بر نیامد آنگه گله کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۲

ای شمع چو ابر گریه و زاری کن
وی آه جگر سوز سپه داری کن

چون بهرهٔ وصل او نداری ای دل
دندان بجگر نه و جگر خواری کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۳

ای ناله گرت دمیست اظهاری کن
و آن غافل مست را خبرداری کن

ای دست محبت ولایت بدر آی
وی باطن شرع دوستی کاری کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۴

گفتم که: رخم به رنگ چون کاه مکن
کس را ز من و کار من آگاه مکن

گفتا که: اگر وصال ما می طلبی
گر میکشمت دم مزن و آه مکن

رباعی شمارهٔ ۵۴۵

درویشی کن قصد در شاه مکن
وز دامن فقر دست کوتاه مکن

اندر دهن مار شو و مال مجوی
در چاه نشین و طلب جاه مکن

رباعی شمارهٔ ۵۴۶

افعال بدم ز خلق پنهان می کن
دشوار جهان بر دلم آسان می کن

امروز خوشم به دار و فردا با من
آنچ از کرم تو می سزد آن می کن

رباعی شمارهٔ ۵۴۷

عاشق من و دیوانه من و شیدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من

کافر من و بت پرست من ترسا من
اینها من و صد بار بتر زینها من

رباعی شمارهٔ ۵۴۸

ای چشم من از دیدن رویت روشن
از دیدن رویت شده خرم دل من

رویت شده گل، خرم و خندان گشته
روشن مه من گشته ز رویت دل من

رباعی شمارهٔ ۵۴۹

ای عشق تو مایهٔ جنون دل من
حسن رخ تو ریخته خون دل من

من دانم و دل که در وصالت چونم
کس را چه خبر ز اندرون دل من

رباعی شمارهٔ ۵۵۰

شد دیده به عشق رهنمون دل من
تا کرد پر از غصه درون دل من

زنهار اگر دلم بماند روزی
از دیده طلب کنید خون دل من

رباعی شمارهٔ ۵۵۱

ای زلف مسلسلت بلای دل من
وی لعل لبت گره گشای دل من

من دل ندهم به کس برای دل تو
تو دل به کسی مده برای دل من

رباعی شمارهٔ ۵۵۲

بختی نه که با دوست در آمیزم من
صبری نه که از عشق بپرهیزم من

دستی نه که با قضا در آویزم من
پایی نه که از دست تو بگریزم من

رباعی شمارهٔ ۵۵۳

ای آنکه تراست عار از دیدن من
مهرت باشد بجای جان در تن من

آن دست نگار بسته خواهم که زنی
با خون هزار کشته در گردن من

رباعی شمارهٔ ۵۵۴

ای گشته سراسیمه به دریای تو من
وی از تو و خود گم شده در رای تو من

من در تو کجا رسم که در ذات و صفات
پنهانی من تویی و پیدای تو من

رباعی شمارهٔ ۵۵۵

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

رباعی شمارهٔ ۵۵۶

زد شعله به دل آتش پنهانی من
زاندازه گذشت محنت جانی من

معذورم اگر سخن پریشان افتاد
معلوم شود مگر پریشانی من

رباعی شمارهٔ ۵۵۷

سلطان گوید که نقد گنجینهٔ من
صوفی گوید که دلق پشمینهٔ من

عاشق گوید که درد دیرینهٔ من
من دانم و من که چیست در سینهٔ من

رباعی شمارهٔ ۵۵۸

رازی که به شب لب تو گوید با من
گفتار زبان نگرددش پیرامن

زان سر به گریبان سخن برنارد
پیراهن حرف تنگ دارد دامن

رباعی شمارهٔ ۵۵۹

دارم ز جفای فلک آینه گون
وز گردش این سپهر خس پرور دون

از دیده رخی همچو پیاله همه اشک
وز سینه دلی همچو صراحی همه خون

رباعی شمارهٔ ۵۶۰

شوریده دلی و غصه گردون گردون
گریان چشمی و اشک جیحون جیحون

کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن
هر شعله ز کوه قاف افزون افزون

رباعی شمارهٔ ۵۸۱

ای آمده کار من به جان از غم تو
تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو

هان ای دل و دیده تا به سر برنکنم
خاک همه دشت خاوران از غم تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۲

ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو
وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو

افغان خروس صبح گاه از غم تو
آه از غم تو هزار آه از غم تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۳

ای خالق ذوالجلال و ای رحمان تو
سامان ده کار بی سر و سامان تو

خصمان مرا مطیع من می گردان
بی رحمان را ز چشم من گردان تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۴

ای کعبه پرست چیست کین من و تو
صاحب نظرند خرده بین من و تو

گر بر سنجند کفر و دین من و تو
دانند نهایت یقین من و تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۵

هر چند که یار سر گرانست به تو
غمگین نشوی که مهربانست به تو

دلدار مثال صورت آینه است
تا تو نگرانی نگرانست به تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۶

ای در دل من اصل تمنا همه تو
وی در سر من مایهٔ سودا همه تو

هر چند به روزگار در می نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۷

ای در دل و جان صورت و معنی همه تو
مقصود همه زدین و دنیی همه تو

هم با همه همدمی و هم بی همه تو
ای با همه تو بی همه تو نی همه تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۸

شبهای دراز ای دریغا بی تو
تو خفته بناز ای دریغا بی تو

دوری و فراق ای دریغا بی تو
من در تک و تاز ای دریغا بی تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۹

درد دل من دواش می دانی تو
سوز دل من سزاش می دانی تو

من غرق گنه پردهٔ عصیان در پیش
پنهان چه کنم که فاش می دانی تو

رباعی شمارهٔ ۵۹۰

ای شمع دلم قامت سنجیدهٔ تو
وصل تو حیوت این ستمدیدهٔ تو

چون آینه پر شد دلم از عکس رخت
سویت نگرم ولیک از دیدهٔ تو

رباعی شمارهٔ ۵۹۱

من میشنوم که می نبخشایی تو
هر جا که شکسته ایست آنجایی تو

ما جمله شکستگان درگاه توایم
در حال شکستگان چه فرمایی تو

رباعی شمارهٔ ۵۹۲

ما را نبود دلی که کار آید ازو
جز ناله که هر دمی هزار آید ازو

چندان گریم که کوچه ها گل گردد
نی روید و نالهای زار آید ازو

رباعی شمارهٔ ۵۹۳

زلفش بکشی شب دراز آید ازو
ور بگذاری چنگل باز آید ازو

ور پیچ و خمش ز یک دگر باز کنی
عالم عالم مشک فراز آید ازو

رباعی شمارهٔ ۵۹۴

عشقست که شیر نر زبون آید ازو
از هر چه گمان بری فزون آید ازو

گه دشمنیی کند که مهر افزاید
گه دوستیی که بوی خون آید ازو

رباعی شمارهٔ ۵۹۵

ابر از دهقان که ژاله می روید ازو
دشت از مجنون که لاله می روید ازو

خلد از صوفی و حور عین از زاهد
ما و دلکی که ناله می روید ازو

رباعی شمارهٔ ۵۹۶

سودای سر بی سر و سامان یک سو
بی مهری چرخ و دور گردان یکسو

اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو
اینها همه یک سو غم جانان یکسو

رباعی شمارهٔ ۵۹۷

ای دل چو فراق یار دیدی خون شو
وی دیده موافقت بکن جیحون شو

ای جان تو عزیزتر نه ای از یارم
بی یار نخواهمت زتن بیرون شو

رباعی شمارهٔ ۵۹۸

ای در صفت ذات تو حیران که و مه
وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به

علت تو ستانی و شفا هم تو دهی
یا رب تو به فضل خویش بستان و بده

رباعی شمارهٔ ۵۹۹

اندر شش و چار غایب آید ناگاه
در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه

در هفتم و سوم بفرستد چیزی
اندر نه و پنچ و یک بپردازد راه

رباعی شمارهٔ ۶۰۰

ای خاک نشین درگه قدر تو ماه
دست هوس از دامن وصلت کوتاه

در کوی تو زان خانه گرفتم که مباد
آزرده شود خیالت از دوری راه

رباعی شمارهٔ ۵۶۱

فریاد ز دست فلک آینه گون
کز جور و جفای او جگر دارم خون

روزی به هزار غم به شب می آرم
تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون

رباعی شمارهٔ ۵۶۲

تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرون
صد ناله ز من چون بلبل آمد بیرون

پیوسته ز گل سبزه برون می آید
این طرفه که از سبزه گل آمد بیرون

رباعی شمارهٔ ۵۶۳

در راه یگانگی نه کفرست و نه دین
یک گام زخود برون نه و راه ببین

ای جان جهان تو راه اسلام گزین
با مار سیه نشین و با ما منشین

رباعی شمارهٔ ۵۶۴

گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چین
ور تختهٔ فولاد شود روی زمین

از روزی تو کم نشود دان به یقین
میدان که چنینست و چنینست و چنین

رباعی شمارهٔ ۵۶۵

گر صفحهٔ فولاد شود روی زمین
در صحن سپهر گردد آیینهٔ چین

از روزی تو کم نشود یک سر موی
حقا که چنینست و چنینست و چنین

رباعی شمارهٔ ۵۶۶

ای در همه شان ذات تو پاک از شین
نه در حق تو کیف توان گفت نه این

از روی تعقل همه غیرند و صفات
ذاتت بود از روی تحقق همه عین

رباعی شمارهٔ ۵۶۷

یا رب به رسالت رسول الثقلین
یا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین

عصیان مرا دو حصه کن در عرصات
نیمی به حسن ببخش و نیمی به حسین

رباعی شمارهٔ ۵۶۸

بر ذره نشینم بچمد تختم بین
موری بدو منزل ببرد رختم بین

گر لقمه مثل ز قرص خورشید کنم
تاریکی سینه آورد بختم بین

رباعی شمارهٔ ۵۶۹

هان یاران هوی و ها جوانمردان هو
مردی کنی و نگاه داری سر کو

گر تیر چنان رسد که بشکافد مو
باید که ز یک دگر نگردانی رو

رباعی شمارهٔ ۵۷۰

دورم اگر از سعادت خدمت تو
پیوسته دلست آینهٔ طلعت تو

از گرمی آفتاب هجرم چه غمست
دارم چو پناه سایهٔ دولت تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۱

ای آینه را داده جلا صورت تو
یک آینه کس ندید بی صورت تو

نی نی که ز لطف در همه آینه ها
خود آمده ای به دیدن صورت تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۲

جان و دل من فدای خاک در تو
گر فرمایی بدیده آیم بر تو

وصلت گوید که تو نداری سرما
بی سر بادا هر که ندارد سر تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۳

ای گشته جهان تشنهٔ پرآب از تو
ای رنگ گل و لالهٔ خوش آب از تو

محتاج به کیمیای اکسیر توایم
بیش از همه عقل گشته سیراب از تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۴

ای شعلهٔ طور طور پر نور از تو
وی مست به نیم جرعه منصور از تو

هر شی جهان جهان منشور از تو
من از تو و مست از تو و مخمور از تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۵

ای سبزی سبزهٔ بهاران از تو
وی سرخی روی گلعذاران از تو

آه دل و اشک بی قراران از تو
فریاد که باد از تو و باران از تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۶

ای رونق کیش بت پرستان از تو
وی غارت دین صد مسلمان از تو

کفر از من و عشق از من و زنار از من
دل از تو و دین از تو و ایمان از تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۷

ابریست که خون دیده بارد غم تو
زهریست که تریاق ندارد غم تو

در هر نفسی هزار محنت زده را
بی دل کند و زدین برآرد غم تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۸

از دیدهٔ سنگ خون چکاند غم تو
بیگانه و آشنا نداند غم تو

دم در کشم و غمت همه نوش کنم
تا از پس من به کس نماند غم تو

رباعی شمارهٔ ۵۷۹

ای پیر و جوان دهر شاد از غم تو
فارغ دل هیچ کس مباد از غم تو

مسکین من بیچاره درین عالم خاک
سرگردانم چو گرد باد از غم تو

رباعی شمارهٔ ۵۸۰

ای نالهٔ پیر قرطه پوش از غم تو
وی نعرهٔ رند می فروش از غم تو

افغان مغان نیره نوش از غم تو
خون دل عاشقان بجوش از غم تو

رباعی شمارهٔ ۶۰۱

ای زاهد و عابد از تو در ناله و آه
نزدیک تو و دور ترا حال تباه

کس نیست که از دست غمت جان ببرد
آن را به تغافل کشی این را بنگاه

رباعی شمارهٔ ۶۰۲

اینک سر کوی دوست اینک سر راه
گر تو نروی روندگان را چه گناه

جامه چه کنی کبود و نیلی و سیاه
دل صاف کن و قبا همی پوش و کلاه

رباعی شمارهٔ ۶۰۳

معمورهٔ دل به علم آراسته به
مطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به

از هستی خود هر چه توان کاسته به
هر چیز که غیر تست ناخواسته به

رباعی شمارهٔ ۶۰۴

در گفتن ذکر حق زبان از همه به
طاعت که به شب کنی نهان از همه به

خواهی ز پل صراط آسان گذری
نان ده به جهانیان که نان از همه به

رباعی شمارهٔ ۶۰۵

از مردم صدرنگ سیه پوشی به
وز خلق فرومایه فراموشی به

از صحبت ناتمام بی خاصیتان
کنجی و فراغتی و خاموشی به

رباعی شمارهٔ ۶۰۶

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه

و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم
گر بهتر از آن توان از آن هم توبه

رباعی شمارهٔ ۶۰۷

از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه

رباعی شمارهٔ ۶۰۸

جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم توبه

در حضرت تو توبه شکستم صدبار
زین توبه که صد بار شکستم توبه

رباعی شمارهٔ ۶۰۹

چشمم که سرشک لاله گون آورده
وز هر مژه قطرهای خون آلوده

نی نی به نظاره ات دل خون شده ام
از روزن سینه سر برون آورده

رباعی شمارهٔ ۶۱۰

ای نیک نکرده و بدیها کرده
و آنگاه نجات خود تمنا کرده

بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده

رباعی شمارهٔ ۶۱۱

زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده
می خواره خجل که معصیت ها کرده

ترسم که کند امید و بیم و آخر کار
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده

رباعی شمارهٔ ۶۱۲

گر جا به حرم ور به کلیسا کرده
زاهد عمل آنچه کرده بی جا کرده

چون علم نباشد عملش خواهد بود
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده

رباعی شمارهٔ ۶۱۳

بحریست نه کاهنده نه افزاینده
امواج برو رونده و آینده

عالم چو عبارت از همین امواجست
نبود دو زمان بلکه دو آن پاینده

رباعی شمارهٔ ۶۱۴

افسوس که عمر رفت بر بیهوده
هم لقمه حرام و هم نفس آلوده

فرمودهٔ ناکرده پشیمانم کرد
افسوس ز کرده های نافرموده

رباعی شمارهٔ ۶۱۵

ما درویشان نشسته در تنگ دره
گه قرص جوین خوریم و گه گشت بره

پیران کهن دانند میران سره
هر کس که بما بد نگره جان نبره

رباعی شمارهٔ ۶۱۶

تا کی زجهان پر گزند اندیشه
تا چند زجان مستمند اندیشه

آن کز تو توان ستد همین کالبدست
یک مزبله گو مباش چند اندیشه

رباعی شمارهٔ ۶۱۷

هجران ترا چو گرم شد هنگامه
بر آتش من قطره فشان از خامه

من رفتم و مرغ روح من پیش تو ماند
تا همچو کبوتر از تو آرد نامه

رباعی شمارهٔ ۶۱۸

دنیا طلبان ز حرص مستند همه
موسی کش و فرعون پرستند همه

هر عهد که با خدای بستند همه
از دوستی حرص شکستند همه

رباعی شمارهٔ ۶۱۹

ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه
بی چشم تو نور نیست بر چشم همه

چشم همه را نظر بسوی تو بود
از چشم تو چشمه هاست در چشم همه

رباعی شمارهٔ ۶۲۰

چون باز سفید در شکاریم همه
با نفس و هوای نفس یاریم همه

گر پرده ز روی کارها بر گیرند
معلوم شود که در چه کاریم همه

رباعی شمارهٔ ۶۲۱

ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به ز منی وای بمن
ور با همه کس همچو منی وای همه

رباعی شمارهٔ ۶۲۲

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه
غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه

دور از وطن خویش و به غربت مانده
چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه

رباعی شمارهٔ ۶۲۳

هستی که ظهور می کند در همه شی
خواهی که بری به حال او با همه پی

رو بر سر می حباب را بین که چسان
می وی بود اندر وی و وی در می وی

رباعی شمارهٔ ۶۲۴

ای خالق ذوالجلال و ای بار خدای
تا چند روم دربدر و جای به جای

یا خانه امید مرا در دربند
یا قفل مهمات مرا دربگشای

رباعی شمارهٔ ۶۲۵

دارم صنمی چهره برافروخته ای
وز خرمن دهر دیده بر دوخته ای

او عاشق دیگری و من عاشق او
پروانه صفت سوخته ای سوخته ای

رباعی شمارهٔ ۶۲۶

من کیستم آتش به دل افروخته ای
وز خرمن دهر دیده بر دوخته ای

در راه وفا چو سنگ و آتش گردم
شاید که رسم به صبحت سوخته ای

رباعی شمارهٔ ۶۲۷

آنم که توام ز خاک برداشته ای
نقشم به مراد خویش بنگاشته ای

کارم چو بدست خویش بگذاشته ای
می رویم از آنسان که توام کاشته ای

رباعی شمارهٔ ۶۲۸

ای غم که حجاب صبر بشکافته ای
بی تابی من دیده و برتافته ای

شب تیره و یار دور و کس مونس نه
ای هجر بکش که بی کسم یافته ای

رباعی شمارهٔ ۶۲۹

من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانهٔ با خرد به جنگ آمده ای

دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

رباعی شمارهٔ ۶۳۰

یا پست و بلند دهر را سرکوبی
یا خار و خس زمانه را جاروبی

تا چند توان وضع مکرر دیدن
عزلی نصبی قیامتی آشوبی

رباعی شمارهٔ ۶۳۱

یا سرکشی سپهر را سرکوبی
یا خار و خس زمانه را جاروبی

بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب
حشری نشری قیامتی آشوبی

رباعی شمارهٔ ۶۳۲

عهدی به سر زبان خود بربستی
صد خانه پر از بتان یکی نشکستی

تو پنداری به یک شهادت رستی
فردات کند خمار کاکنون مستی

رباعی شمارهٔ ۶۳۳

غم جمله نصیب چرخ خم بایستی
یا با غم من صبر بهم بایستی

یا مایهٔ غم چو عمر کم بایستی
یا عمر به اندازهٔ غم بایستی

رباعی شمارهٔ ۶۳۴

زلفت سیمست و مشک را کان گشتی
از بسکه بجستی تو همه آن گشتی

ای آتش تا سرد بدی سوختیم
ای وای از آنروز که سوزان گشتی

رباعی شمارهٔ ۶۳۵

ای شیر خدا امیر حیدر فتحی
وی قلعه گشای در خیبر فتحی

درهای امید بر رخم بسته شده
ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی

رباعی شمارهٔ ۶۳۶

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی
در بزم وصال خود مرا جادادی

القصه به صد کرشمه و ناز مرا
عاشق کردی و سر به صحرا دادی

رباعی شمارهٔ ۶۳۷

اول همه جام آشنایی دادی
آخر بستم زهر جدایی دادی

چون کشته شدم بگفتی این کشتهٔ کیست
داد از تو که داد بی وفایی دادی

رباعی شمارهٔ ۶۳۸

ای شاه ولایت دو عالم مددی
بر عجز و پریشانی حالم مددی

ای شیر خدا زود به فریادم رس
جز حضرت تو پیش که نالم مددی

رباعی شمارهٔ ۶۳۹

من کیستم از قید دو عالم فردی
عنقا منشی بلند همت مردی

دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی
لبریز محبتی سرا پا دردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۰

از چهره همه خانه منقش کردی
وز باده رخان ما چو آتش کردی

شادی و نشاط ما یکی شش کردی
عیشت خوش باد عیش ما خوش کردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۱

عشقم دادی زاهل دردم کردی
از دانش و هوش و عقل فردم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم
میخواره و رند و هرزه گردم کردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۲

با فاقه و فقر هم نشینم کردی
بی خویش و تبار و بی قرینم کردی

این مرتبهٔ مقربان در تست
آیا به چه خدمت این چنینم کردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۳

ای دیده مرا عاشق یاری کردی
داغم زرخ لاله عذاری کردی

کاری کردی که هیچ نتوان گفتن
الله الله چه خوب کاری کردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۴

ای دل تا کی مصیبت افزا گردی
ای خون شده چند درد پیما گردی

انداختیم دربدر و کوی به کوی
رسوا کردی مرا، تو رسوا گردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۵

ای آنکه به گرد شمع دود آوردی
یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی

گر دود دل منست دیرت بگرفت
ور خط به خون ماست زود آوردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۶

ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی
گه فصل خزان و گه بهار آوردی

مردان جهان را همه بردی به زمین
نامردان را بروی کار آوردی

رباعی شمارهٔ ۶۴۷

ای کاش مرا به نفت آلایندی
آتش بزدندی و نبخشایندی

در چشم عزیز من نمک سایندی
وز دوست جدا شدن نفرمایندی

رباعی شمارهٔ ۶۴۸

ای خالق ذوالجلال هر جانوری
وی رهرو رهنمای هر بی خبری

بستم کمر امید بر درگه تو
بگشای دری که من ندارم هنری

رباعی شمارهٔ ۶۴۹

دستی نه که از نخل تو چینم ثمری
پایی نه که در کوی تو یابم گذری

چشمی نه که بر خویش بگریم قدری
رویی نه که بر خاک بمالم سحری

رباعی شمارهٔ ۶۵۰

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

رباعی شمارهٔ ۶۵۱

ای ذات تو در صفات اعیان ساری
اوصاف تو در صفاتشان متواری

وصف تو چو ذات مطلقست اما نیست
در ضمن مظاهر از تقید عاری

رباعی شمارهٔ ۶۵۲

عالم ار نه ای ز عبرت عاری
نهری جاری به طورهای طاری

وندر همه طورهای نهر جاری
سریست حقیقه الحقایق ساری

رباعی شمارهٔ ۶۵۳

یا رب یا رب کریمی و غفاری
رحمان و رحیم و راحم و ستاری

خواهم که به رحمت خداوندی خویش
این بندهٔ شرمنده فرو نگذاری

رباعی شمارهٔ ۶۵۴

گیرم که هزار مصحف از برداری
با آن چه کنی که نفس کافر داری

سر را به زمین چه می نهی بهر نماز
آنرا به زمین بنه که بر سر داری

رباعی شمارهٔ ۶۵۵

ای شمع نمونه ای زسوزم داری
خاموشی و مردن رموزم داری

داری خبر از سوز شب هجرانم
آیا چه خبر ز سوز روزم داری

رباعی شمارهٔ ۶۵۶

چون گل بگلاب شسته رویی داری
چون مشک بمی حل شده مویی داری

چون عرصه گه قیامت از انبه خلق
پر آفت و محنت سر کویی داری

رباعی شمارهٔ ۶۵۷

ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری
دردت چو دهند نام درمان نبری

بی درد زدرد دوست نالان گشتی
خاموش که عرض دردمندان نبری

رباعی شمارهٔ ۶۵۸

پیوسته تو دل ربوده ای معذوری
غم هیچ نیازموده ای معذوری

من بی تو هزار شب به خون در خفتم
تو بی تو شبی نبوده ای معذوری

رباعی شمارهٔ ۶۵۹

یا شاه تویی آنکه خدا را شیری
خندق جه و مرحب کش و خیبر گیری

مپسند غلام عاجزت یا مولا
ایام کند ذلیل هر بی پیری

رباعی شمارهٔ ۶۶۰

یا گردن روزگار را زنجیری
یا سرکشی زمانه را تدبیری

این زاغوشان بسی پریدند بلند
سنگی چوبی گزی خدنگی تیری

رباعی شمارهٔ ۶۶۱

از کبر مدار هیچ در دل هوسی
کز کبر به جایی نرسیدست کسی

چون زلف بتان شکستگی عادت کن
تا صید کنی هزار دل در نفسی

رباعی شمارهٔ ۶۶۲

ای در سر هر کس از خیالت هوسی
بی یاد تو برنیاید از من نفسی

مفروش مرا بهیچ و آزاد مکن
من خواجه یکی دارم و تو بنده بسی

رباعی شمارهٔ ۶۶۳

گر شهره شوی به شهر شر الناسی
ورخانه نشینی همگی وسواسی

به زان نبود که همچو خضر والیاس
کس نشناسد ترا تو کس نشناسی

رباعی شمارهٔ ۶۶۴

تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی

تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی

رباعی شمارهٔ ۶۶۵

گه شانه کش طرهٔ لیلا باشی
گه در سر مجنون همه سودا باشی

گه آینهٔ جمال یوسف گردی
گه آتش خرمن زلیخا باشی

رباعی شمارهٔ ۶۶۶

مزار دلی را که تو جانش باشی
معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی

زان می ترسم که از دلازاری تو
دل خون شود و تو در میانش باشی

رباعی شمارهٔ ۶۶۷

جان چیست غم و درد و بلا را هدفی
دل چیست درون سینه سوزی و تفی

القصه پی شکست ما بسته صفی
مرگ از طرفی و زندگی از طرفی

رباعی شمارهٔ ۶۶۸

بگشود نگار من نقاب از طرفی
برداشت سفیده دم حجاب از طرفی

گر نیست قیامت ز چه رو گشت پدید
ماه از طرفی و آفتاب از طرفی

رباعی شمارهٔ ۶۶۹

وصافی خود به رغم حاسد تا کی
ترویج چنین متاع کاسد تا کی

تو معدومی خیال هستی از تو
فاسد باشد خیال فاسد تا کی

رباعی شمارهٔ ۶۷۰

ای دل زشراب جهل مستی تا کی
وی نیست شونده لاف هستی تا کی

گر غرقهٔ بحر غفلت و آز نه ای
تردامنی و هواپرستی تا کی

رباعی شمارهٔ ۶۷۱

ای آنکه به کنهت نرسد ادراکی
کونین به پیش کرمت خاشاکی

از روی کرم اگر ببخشی همه را
بخشیده شود پیش تو مشت خاکی

رباعی شمارهٔ ۶۷۲

ای از تو به باغ هر گلی را رنگی
هر مرغی را زشوق تو آهنگی

با کوه زاندوه تو رمزی گفتم
برخاست صدای ناله از هر سنگی

رباعی شمارهٔ ۶۷۳

تا بتوانی بکش به جان بار دلی
می کوش که تا شوی ز دل یار دلی

آزار دلی مجو که ناگاه کنی
کار دو جهان در سر آزار دلی

رباعی شمارهٔ ۶۷۴

از درد تو نیست چشم خالی ز نمی
هر جا که دلیست شد گرفتار غمی

بیماری تو باعث نابودن ماست
ای باعث عمر مامبادت المی

رباعی شمارهٔ ۶۷۵

بی پا و سران دشت خون آشامی
مردند ز حسرت و غم ناکامی

محنت زدگان وادی شوق ترا
هجران کشد و اجل کشد بدنامی

رباعی شمارهٔ ۶۷۶

دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی
در دیده تویی و گرنه می دوختمی

دل منزل تست ورنه روزی صدبار
در پیش تو چون سپند می سوختمی

رباعی شمارهٔ ۶۷۷

حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی
روزی ز تو صد بار خبر داشتمی

این واقعه ام اگر نبودی در پیش
کی دیده ز دیدار تو برداشتمی

رباعی شمارهٔ ۶۷۸

هستی که عیان نیست روان در شانی
در شان دگر جلوه کند هر آنی

این نکته بجو ز کل یوم فی شان
گر بایدت از کلام حق برهانی

رباعی شمارهٔ ۶۷۹

گر در طلب گوهر کانی کانی
ور زنده ببوی وصل جانی جانی

القصه حدیث مطلق از من بشنو
هر چیز که در جستن آنی آنی

رباعی شمارهٔ ۶۸۰

میدان فراخ و مرد میدانی نی
مردان جهان چنانکه میدانی نی

در ظاهرشان به اولیا می مانند
در باطنشان بوی مسلمانی نی

رباعی شمارهٔ ۶۸۱

دردی داریم و سینهٔ بریانی
عشقی داریم و دیدهٔ گریانی

عشقی و چه عشق، عشق عالم سوزی
دردی و چه درد، درد بی درمانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۲

گر طاعت خود نقش کنم بر نانی
و آن نان بنهم پیش سگی بر خوانی

و آن سگ سالی گرسنه در زندانی
از ننگ بر آن نان ننهد دندانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۳

نزدیکان را بیش بود حیرانی
کایشان دانند سیاست سلطانی

ما را به سر چاه بری دست زنی
لاحول کنی و دست بر دل رانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۴

نزدیکان را بیش بود حیرانی
کایشان دانند سیاست سلطانی

ما را چه که وصف دستگاه تو کنیم
ماییم قرین حیرت و نادانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۵

ای آنکه دوای دردمندان دانی
راز دل زار مستمندان دانی

حال دل خویش را چه گویم با تو
ناگفته تو خود هزار چندان دانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۶

آنی تو که حال دل نالان دانی
احوال دل شکسته بالان دانی

گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی
ور دم نزنم زبان لالان دانی

رباعی شمارهٔ ۶۸۷

گفتی که به وقت مجلس افروختنی
آیا که چه نکتهاست بردوختنی

ای بی خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی

رباعی شمارهٔ ۶۸۸

ما را به سر چاه بری دست زنی
لاحول کنی و شست بر شست زنی

بر ما به ستم همیشه دستی داری
گویی عسسی و شامگه مست زنی

رباعی شمارهٔ ۶۸۹

تا چند سخن تراشی و رنده زنی
تا کی به هدف تیر پراکنده زنی

گر یک ورق از علم خموشی خوانی
بسیار بدین گفت و شنوخنده زنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۰

ای واحد بی مثال معبود غنی
وی رازق پادشاه و درویش و غنی

یا قرض من از خزانه غیب رسان
یا از کرم خودت مرا ساز غنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۱

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی
و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی
به زان نبود که خاطری شاد کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۲

گر زانکه هزار کعبه آزاد کنی
به زان نبود که خاطری شاد کنی

گر بنده کنی ز لطف آزادی را
بهتر که هزار بنده آباد کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۳

ای آنکه سپهر را پر از ابر کنی
وز لطف نظر به سوی هر گبر کنی

کردند تمام خانه های تو خراب
ای خانه خراب تا به کی صبر کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۴

ای خوانده ترا خدا ولی ادر کنی
بر تو ز نبی نص جلی ادر کنی

دستم تهی و لطف تو بی پایانست
یا حضرت مرتضی علی ادر کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۵

یاقوت ز دیده ریختم تا چه کنی
در پای غم تو بیختم تا چه کنی

از هر که به تو گریختم سود نکرد
از تو به تو در گریختم تا چه کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۶

دنیای دنی پر هوس را چه کنی
آلودهٔ هر ناکس و کس را چه کنی

آن یار طلب کن که ترا باشد و بس
معشوقهٔ صد هزار کس را چه کنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۷

تا ترک علایق و عوایق نکنی
یک سجدهٔ شایستهٔ لایق نکنی

حقا که ز دام لات و عزی نرهی
تا ترک خود و جمله خلایق نکنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۸

یا رب در خلق تکیه گاهم نکنی
محتاج گدا و پادشاهم نکنی

موی سیهم سفید کردی به کرم
با موی سفید رو سیاهم نکنی

رباعی شمارهٔ ۶۹۹

گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی

رباعی شمارهٔ ۷۰۰

از سادگی و سلیمی و مسکینی
وز سرکشی و تکبر و خود بینی

بر آتش اگر نشانیم بنشینم
بر دیده اگر نشانمت ننشینی

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار ابوسعید ابوالخیر

چقدر شعرهات زیباست. خدا رحمتت کنه
در 2 سال پیش توسط mog....13
سلام. عالی هست خسته نباشی
در 2 سال پیش توسط رضا کوهستانی
شعر هاش عالین، مضامینش عاشقانس و اگر مذهبی نباشین در روابط عاشقانه هم قابل تعمیمه
در 12 ماه پیش توسط محمدرضا اکبریان
چو تو غالبی به هر کس به تو خویش میسپارم...
در 2 ماه پیش توسط michka
عالیه ممنون...
در 2 سال پیش توسط قنبر علی والی صدیق