فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاول

کتاب تاول

نسخه الکترونیک کتاب تاول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تاول

لباس‌شخصی‌ها سربازها را مجبور می‌کردند جوب‌ها را خوب بگردند. خودشان هم از تک‌تک کاسب‌ها و اهل محل بازجویی می‌کردند تا بفهمند جعفر اسلحه را از کی گرفته و بعد از این‌که سرهنگ را زده چه‌کارش کرده. حتا از داداش‌کریم و مامان هم چیزهایی پرسیدند. چهره‌شان هیچ نرمشی نداشت و خیلی محکم سؤال می‌کردند. از بچه‌ها سؤال نکردند و شاید برای همین بود که هرگز نفهمیدند من می‌دانم اسلحه را صفری‌ها به جعفر رساندند و اسلحه هم پیش پپیلی است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تاول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

داداشم پرسید «این آدما واقعی اند؟»
خنده م گرفت. گفتم «بابا بی خیال، اینا قصه ست فقط و هر شباهتی هم اتفاقیه و از این جور حرفا.»
بعدش اون بود که خندید؛ یه خنده ی نرم و آروم.

برای محسن؛ برادرم

چرا شاعران بر این باورند
که جهان را می توانند عوض کنند؟
من اگر همت کنم
یک زندگی را فقط نجات خواهم داد
مال خودم را

شرمن الکسی

کوچه ی ۴۴

جعفر مثل فنر از جا بلند شد و زرتی خواباند زیر گوش سرهنگ؛ نه سلامی، نه علیکی، یکهو زد تو گوش سرهنگ که رسیده بود بالا سرش. اول کله اش را بلند کرد و زد زیر خنده، گفت «سیگار داری؟» این تکه کلامش بود. کف دستش پُر بود از توتون سیگار و سیگاری آتش خورده. چمبه زده بود و مشغول مخلوط کردن شان بود تا پوکه ی سیگار را پُر کند، چندباری از ته، سیگار را روی ناخن شست اش بزند، سرش را پیچی بدهد و به قول خودش بزند بر بدن.
سرهنگ دست انداخت یقه ی جعفر را از پشت گرفت. جعفر پیراهن همیشگی را پوشیده بود؛ جین سنگ شور آبی که یقه اش از زور چرک قهوه ای شده بود و بعضی جاهاش هم ریش ریش و به تن اش زار می زد. جعفر مثل فنر روی پاهاش بلند شد و زد زیر گوش سرهنگ؛ نه سلامی، نه علیکی، بی هوا زد تو گوش سرهنگ. به مولا با چشم های خودم. دیدم، گفت «یقه رو ول کن دیوث... اصلاً تو بچه ی این محلی؟!...»
هیچ وقت کسی جعفر را این طوری ندیده بود. صورتش مثل لبو سرخ شده بود. تو چشم هاش فقط خون نبود، می شد خیلی چیزها دید.
جعفر از بچه های قدیمی محل بود و بیشتر از همه اسم و لقب داشت. اول جعفر کمالی بود، وقتی مدرسه می رفت. بعد که کشتی گیر و قهرمان شد صداش کردند جعفرسالتو. سربازی که رفت شد جناب سروان. وقتی برگشت شده بود جعفربیچاره. از فردای آن اتفاق هم که شد جعفرسرهنگ یا جعفرخُله. آدم محبوبی بود، حتا وقتی دیگر پنج می زد. می گفتند جوانی هاش از آن هایی بوده که دخترها براش سرودست می شکسته اند و نامه پشت نامه سر راهش می گذاشته اند.
یک جورهایی برای محله شبیه قیصر بوده. من ندیدم آن روزهاش را، مادرم و زن های همسایه که می نشستند تو کوچه به سبزی پاک کردن یا کاموا شکافتن، برای همدیگر تعریف می کردند. حتا یک بار شنیدم خدیج، دختر نادره خانم، هم دلش برای جعفر پَر می زده. مادرم داشت برای آبجی بزرگم تعریف می کرد که تازه بزرگ شده بود اما انگار زیاد تو نخ این حرف ها نبود و همین مامان را ترسانده بود که نکند دخترش را چیزخور کرده اند و به هر بهانه ای سعی می کرد پای آبجی را به جمع کوچه نشینی های خودش و همسایه ها باز کند. می گفت جعفر از آن پسر باغیرت ها بوده. از آن هایی که وقتی بودند، بچه های کوچه بالایی و پایینی جرئت متلک انداختن به دخترهای محله را نداشتند. می گفت کشتی می گرفته و حتا یادش می آمد «یه بار براش یه پارچه زده بودن پُرِ تبریک. جایی مقام آورده بود شاید.» مامان پی حرفش را گرفته بود که «من که سواد درست حسابی ندارم مادر، اما خوب یادمه مامانش تا یه ماه مثل طاووس تو کوچه راه می رفت و فخر می فروخت.»
جعفرتِپ تِپ هم صداش می کردند. این تنها لقبی بود که اگر از کسی می شنید دمار طرف در آمده بود. با بقیه ی القابش مشکلی نداشت. لکنت داشت و تا آن وقت ها که من هم دیدمش همین طور بود. بعضی کلمات را مثل چرخ گوشت های قدیمی سه چهاربار می خورد، بالا می آورد و می جوید تا بالاخره کامل بشود. گاهی چنان قرمز می شد که بیا و ببین.
داداشم می گفت قدیم ترها لکنتش آن قدرها زیاد نبود، شاید چون هر روز با اکبر روی پشت بام بودند تا اگر کفتری تخم گذاشت، تخم کفتر را بخورد بلکه زبانش باز شود. اکبرتِپ تِپ صدتا بیشتر کفتر داشت و عصربه عصر آن ها را روی پشت بام پَر می داد تا به قول خودش «آماده شن واسه مسابقه»ای که مطمئنم هرگز توش شرکت نکرد. کفترهای پاپر و سینه پهنش را چندتا چندتا فروخت به آقامهدی سله دار و هر روز همه می دیدیم که لاغرتر و لاغرتر می شود. همزمان با شروع پچ پچه ها مادرش هم کمتر در جلسات عصرانه ی مادرها و دخترها حاضر می شد.
چون پدرها نبودند تقریباً همه ی پسرهای محله به اسم مادرهاشان شناخته می شدند: داریوش پسر فخری خانم، رضا پسر طاووس خانم و اکبر پسر مولودخانم که هر روز لاغرتر می شد و تعداد کفترهاش کمتر و مادرش هم به ندرت رفت و آمد می کرد. آن روزها مولودخانم جوری خریدهاش را برنامه ریزی می کرد که چشم درچشم همسایه ها نشود و اگر هم می شد فقط سلامی و بعد خداحافظ. اما پدرش اصغرآقا همچنان عصرها را در محل می گذراند تا شبی که کل محل فهمیدند اکبر هرویینی شده.
شبی که اصغرآقا با تیپا و دادو بی داد از خانه بیرونش کرد و داد می زد «از خونه ی من دزدی می کنی مرتیکه ی عملی؟» داداشم می گفت آن روز او و چندتا از رفقاش سر کوچه بودند و مشغول گپ زنی و جعفر هم نبود توی محل. خدمت سربازی اش توی یکی از شهرهای دور افتاده بود که دقیقاً یادم نیست. من که نبودم آن روزها. نه این که نباشم، بودم، اما هنوز من نشده بودم. نزدیک هشت سالم بود و توی بچگیِ خودم هنوز وسط جوب های لجن گرفته ی محله دنبال تشتک های کانادادرای می گشتم و با یک تیله ی سه پر یک هفته خرکیف می شدم.
با جعفر بیشتر دمخور شدم. کز می کرد گوشه ی اون مثلاً پارک خیابان اصلی محل که بعد از انقلاب شده بود خیابان شهیدرضایی، اما هنوز می رسید به میدان فلاح که آن هم شده بود ابوذر. مدام سیگار می کشید، سیگار پشت سیگار و جوری کام می گرفت که بیا و ببین. گاهی میان سیگار کشیدن و گاهی هم بعدش یک باره بلند می شد دور پارک چندصدمتری خیابان می دوید و باز برمی گشت سرجای اولش کز می کرد.
پارک داخلِ یکی از تورفتگی های خیابان بود. خیابان شبیه زیپی بود که بعضی دندانه هاش افتاده و هیچ وقت قرار نیست این ورش با آن ورش چفت شود. پارک وسط های خیابان و جای یکی از دندانه های افتاده بود. عرض خیابان فقط برای رد شدن یک ماشین جا داشت. دوتا پیاده روِ یک متریِ پُرچاله وچوله ی این ور و آن ورش هم صبح ها در اشغال مغازه دارها بود تا از آن ها، جای ویترین نداشته شان استفاده کنند و شب ها که تاریک می شد جرئت نمی کردی پا توش بگذاری. همه ترجیح می دادند از خیابان رد شوند و برای همین محله همیشه پُر بود از صدای بوقِ کشیده ی ماشین و فحش و فحش کاری راننده ها و عابرها.
سال ها بود می گفتند شهرداری قرار است خیابان را تعریض کند و برای همین خانه های بَر خیابان یا باید بفروشند به شهرداری یا موقع نوسازی دو متری عقب نشینی کنند. دندانه های خیابان هم مالِ چندتا خانه ای بود که عقب نشینی کرده بودند یا فروخته بودند به شهرداری و شهرداری خراب شان کرده بود.
پارک یکی از همین خانه ها بود. سیزده تا درخت داشت و دوتا نیمکت و دوتا چراغ که همیشه ی خدا لامپ هاشان شکسته بود. شهرداری لامپ ها را عوض می کرد اما بچه های محل شرط می بستند سر شکستن شان با سنگ. خیابان تا برسد به میدان چهارده تا کوچه داشت، نُه تا یک طرف و پنج تا طرف دیگر. کوچه ها اول به اسم قدیمی های محل بود. بعد از انقلاب شماره ای شدند که از چهل شروع می شد و بعدترها که من یادم می آید به اسم شهدا شد که همگی بچه های محل بودند. همه ی کوچه ها شش متری بودند؛ هم طولی هم عرضی. برای همین شش متری اول و دوم و سوم هم می گفتند. با یک جوبِ پُر از لجن و یک پیاده روِ نیم متری که کنارشان قطار بود خانه های زهواردررفته ی یک طبقه و یک طبقه و نیم. پول دارهای محل خانه های سه طبقه داشتند و مستاجر.
کوچه ی ما اولش کوچه ی خنجری بود، بعد شد شش متری چهارم و بعدتر کوچه ی ۴۴ و آخرسر از یک طرف شهید آقاجانی و از طرف دیگر شهید ملک نژاد. خانه ی جعفراین ها وسط های کوچه بود، نبش پس کوچه ای که اصغرآقا بابای اکبرهرویینی، همان شبی که دادو بی داد می کرد، توی بغل بابای جعفر سکته ی ناقص زد و کُل لب ولوچه اش کج شد. بعد از این اتفاق بود که پس کوچه توی کُل محله معروف شد و اسم بابای اکبرهرویینی شد غولِ پس کوچه. پس کوچه کلاً نیم متر عرض داشت و بابای اکبر هم خیلی بزرگ بود.
حیدر، داداش جعفر، چند سالی رفته بود ژاپن برای کار و وقتی برگشته بود، شده بود آقاحیدر. یک مغازه باز کرده بود توی خیابان ده متری سابق که شده بود شهید ابطحی، لوازم صوتی تصویری می فروخت، از آن آیواها که دوتا کاست داشت، یا ضبط های گلداستار سی دی خور ــ هنوز گلداستار و لنوا قاطی نشده بودند تا ال جی راه بیفتد. هاشمی رئیس جمهور شده بود و دیگر جنگ هم نبود. آقاحیدر یک زن گرفته بود از ژاپن که وقتی توی خیابان راه می رفت با آن چادر گل گلی اش چشمی نبود که دنبالش نباشد.

نظرات کاربران درباره کتاب تاول

خیلی خوب بود
در 12 ماه پیش توسط محرابه قدیری
خیی قشنگه . ادبیات خیابونی . در مورد محله ای تقربا خراب پایین شهری که همه اغلب تو کار فروش موادن. اگرچه پایان داستان جمع بندی خاصی نداره اما مسیر داستان خیلی قشنگ بود. شخصیت پردازی با چند جمله ی ساده واقعا عالی بود.
در 10 ماه پیش توسط mon...emy