فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصۀ جزیره ۳

کتاب قصۀ جزیره ۳
خروسخوان

نسخه الکترونیک کتاب قصۀ جزیره ۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصۀ جزیره ۳

خرسخوان، رمان جدید یاشار کمال، سومین کتاب از سه گانه "قصه‌های جزیره" به شمار می‌رود. این رمان حماسی روایت زندگی انسان‌های پریشان و آواره جنگی است که می‌کوشند جزیره‌ای را به موطن دوم خود تبدیل کنند.
یاشار کمال در خروسخوان با زبانی بس زیبا کوشش مردمانی را به تصویر می‌کشد که پس از فراز و نشیب‌های بسیار گذارشان به جزیره‌ای می‌افتد و در پی ایجاد جامعه‌ای جدیدند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قصۀ جزیره ۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به عزیزم تیلدا کمال

با حسرت

فصل اول

به شدت خسته بود. روزهای متمادی پاروزنان جزیره های اطراف را گشته و به حال و روزی افتاده بود که دیگر قدرت تکان دادن دست هایش را نداشت. می دانست آن مرد در کدام جزیره است، اما قایقش او را برمی داشت و به سمت جزیره های دیگر می برد. جزیره کارینجا را می شناخت و می دانست مرد در همان جزیره است، به جزیره نزدیک می شد و چشم به آن می دوخت که در دوردست در میان مه دیده می شد. تا سفید شدن دریا و از میان رفتن مه رقیق، همان جا می ایستاد و بعد، به هر جا که قایق می بردش می رفت. آذوقه بسیار اندکی باقی مانده بود. به جزیره های دیگر نمی توانست برود، اگر آن مرد را می کشت، به آسانی شناسایی اش می کردند. تا حالا هم در این دریا به کسی برنخورده بود؛ نه به لنج ماهیگیری ای، نه به قایقی، و نه به کشتی ای. دریا خالی خالی بود. طوفانی هم درنگرفته بود تا به ساحلی بیندازدش. دریا آرام و ساکن بود. نزدیک های ظهر خود را در ساحلی بسیار پهن یافت. کمی آن طرف تر، پرتگاه هایی انباشته از درختچه های گز به چشم می خورد. قایق را به روی ماسه کشاند، کمی آن طرف تر از درختچه های گز نهری جاری بود که به دریا می ریخت. آذوقه اش را برداشت و به لب آب رفت، زانو زد و قدری آب خورد، بعد پشت به دیواره پرتگاه داد و زیر سایه درختچه گز بالای پرتگاه نشست، پیازش را با مشت خرد کرد و با نان خشک شده و پنیر خورد، بعد، کوزه هایش را آب کرد و برد و گذاشتشان توی قایق. بعد دوباره آمد، زانو زد و آب خورد. سایه درختچه های گز روی ماسه ها افتاده بود. تشکچه درازش را پای پرتگاه پهن کرد. وقتی داشت سرش را روی خورجین می گذاشت، از سوراخ بزرگ دیواره پرتگاه مرغ باران آبی تیره ای بیرون آمد و ماسه ها و پرتگاه و درختچه های گز را به رنگ آبی درآورد و به سمت دریا به پرواز درآمد.
خورشید غلت زده و رفته بود به سمت مغرب. سلیمان خیس عرق شده بود. بیدار شد، به دور و برش نگاه کرد، خورجینش را روی کولش انداخت. تپانچه و فشنگ هایش توی خورجین بود. تپانچه را از داخل خورجین برداشت و نگاهی به آن انداخت، تپانچه نو بود و برق می زد. با خود گفت چه قشنگ برق می زند. سلیمان تصمیم داشت به زودی مرد جوانی را بکشد، مرد جوانی را که دستش به خون کسی آلوده نشده بود. آدم بی گناهی را که در تاریکی شب در غارت و چپاول شرکت نکرده بود، سوار بر اسبش در نقطه ای دور ایستاده بود، حتی یک تیر شلیک نکرده بود، خونی نریخته بود، بعد اسبش را به سمت خیمه امیر رانده و از مهلکه فرار کرده بود. او یک جوان چرکس تبعیدی بود، آن هم یک دوست. ما چرکس های تبعیدی آدمکش شدیم. ما را همین طور که می کشتند تبعیدمان کردند، حالا هم یک بچه چرکس قرار است با گلوله های تو کشته بشود. تو در امواج نور این خورشید عظیم، برق زنان بایست. دریاها از تو به مراتب زیباتر می درخشند، مخصوصا به هنگام سپیده دم. تپانچه را بالا برد و به داخل خورجین انداخت. مگر دسته تبری که درخت را قطع می کند از خود درخت نیست؟
امیر صلاح الدین چرا از این آدمی که به خیمه اش پناه برده بود تا این حد حمایت کرده بود. چرا همه اهالی روستایش را به عربستان برده بود. آن ها را در کجا اسکان داده بود، کسی نمی دانست. شاید هم به قفقاز و داغستان فرستاده بودشان. مگر خاتون امیر صلاح الدین چرکس نبود، زن های چرکس زیباترین زن های دنیا هستند. چرا افراد امیر به شیخ گفته بودند سرکرده کسانی که به آن ها حمله کرده و افرادشان را کشته بودند چرکس است. تازه، خود کسانی هم که این را گفته بودند چرکس بودند. خبر آمدن او به این جزیره را هم پسرهای خان چچن داده بودند. باید ببینیم این حرف ها صحت دارد؟
شیخ برای چه او را به این جا می فرستاد، با این که می دانست خود عباس چرکس است. آیا می خواست بداند چه اندازه به او وابسته است؟
او چطور می توانست کسی را که فقط سایه اش را نیمه شبی در کناره رود فرات، زیر باران گلوله، دیده بود، بعد این همه سال بشناسد. در این صورت، اگر شیخ از این قضیه اطلاع داشته چرا او را فرستاده، برای این که آن جوان هایی که فرستاده بودشان هیچ کاری نکرده اند و فقط وضع را به هم ریخته اند؟ آیا به این دلیل است که تو امتحان هایی پس داده ای، در چاناک کاله جنگیده ای و از چندین و چند جنگ تن به تن جان به سلامت برده ای؟ یا چون آن جاها را، مردم آن نواحی را مثل کف دست می شناسی؟ یا به این خاطر که یک چرکس خیلی طالب کشتن چرکسی دیگر است؟ حالا می بیند، یک چرکس طالب کشتن چرکس دیگر است یا می خواسته او را بردارد ببرد پیش امیر صلاح الدین که به زودی پادشاه می شود.
وارد ده شد، دید خانه ها شباهتی به خانه های ده ندارند. دو طبقه بودند. درخت های توی باغچه خانه ها درخت های میوه مختلفی بودند. درخت های زیتون میان مهی یشمی رنگ بودند. در حالی که به خانه ها و باغچه ها نگاه می کرد به طرف چنار وسط ده به راه افتاد. در قهوه خانه زیرِ چنار دهاتی ها، زن و مرد، نشسته بودند، به او جا نشان دادند، گفتند: «بفرما بنشین، خوش آمدی.»
سلیمان گفت:
«ممنونم.»
گفتند چای بیاورند. پرسیدند: «از کجا می آیی، به کجا می روی؟»
جواب داد: «از کوه ها می آیم، می روم به دریا. تو چاناک کاله جنگیدم.»
گفتند: «بلا به دور، صدمه هم دیدی؟»
گفت: «آره، هر دو رانم تیر خورد. گلوله ها هنوز هم آن جا هستند. دکترها گفتند بهتر است همان جا بمانند، من هم گفتم بمانند. چاناک کاله بهم هدیه داده.»
چایش را خورد، بلند شد به دکان روبرویی رفت. در دکان نان گردی می فروختند که زن های مهاجر آن ها را در تنورهای کوچکشان می پختند. نان ها تازه از تنور در آمده بود. نان و زیتون و پنیر و حلوا خرید؛ آن قدر که یک قسمت از خورجینش کاملاً پر شد، گفت: «خداحافظ برادرها، من به دریا می روم.» راه افتاد.
از پشت سرش گفتند: «خیر پیش!»
از روی ماسه ها گذشت و به قایقش آمد، خورجین را در قسمت بالا گذاشت، قایق را کشان کشان به سمت دریا برد و پرید نشست توی قایق و شروع کرد به پارو زدن.
ده، ده یونانی ها بود که بعد از رفتنشان آن را در اختیار مهاجرین آناتولی گذاشته بودند.
آن ها تبعیدی نبودند. به آن ها خانه داده بودند. تبعیدی اصلی چرکس ها بودند. به آن ها نه خانه داده بودند و نه مزرعه، و تبعیدشان کرده بودند به کوه های آناتولی و بیابان های عربستان و گفته بودند بروید برای زندگیتان چاره ای بیندیشید. آن ها هم رفته بودند محافظ امرا و جنگجوی عرب ها شده بودند. کسانی هم که کاری پیدا نکرده بودند از گرسنگی مرده بودند.
سلیمان، نه تند و نه آرام، یکنواخت پارو می زد. خورشید قرمزرنگ در مغرب آرام آرام پایین می آمد و هرچه به دریا نزدیک تر می شد، قرمزتر و بزرگ تر می شد.
سلیمان پاروها را با سرعتی ثابت بالا و پایین می برد و همان طور پیش می رفت، بی آن که به سمت و مسیری که می رفت توجهی کند. در هر حال، می رفت تا بچه چرکسی را بکشد. این کار همیشگی بود؟ سلیمان از خودش شرم می کرد. آدمکشی وحشتناک ترین عمل بود. وظیفه آن ها هم کشتن آدم ها بود. عرب ها هم دائم همدیگر را می کشتند.
سلیمان که از فکر کردن و پارو زدنِ همزمان خسته شده بود پاروها را به داخل آب رها کرد.
در وسط دریای راکد مانده بود با درونی خالی. به راست و چپ خود نگاه می کرد و به آفتاب، به آمیختگی رنگ های نارنجی، سبز، بنفش، زرد و آبیِ اطرافِ خورشیدِ در حالِ غروب و به جنبش رنگ و دریا، که همان طور که جای جایش می درخشید رو به تاریکی می رفت.
نور ستاره ها روی دریای در حال سیاه شدن افتاده بود. از آن حالی که داشت بیرون آمد، از جا برخاست و رفت سمت دیگر نشست و پشت به چوب های قسمت بالای قایق داد. سر بلند کرد و به ستاره ها چشم دوخت. آسمان پر از ستاره بود، ستاره هایی که ذره ای تکان نمی خوردند و شهابی سرازیر نمی شد. در حالی که از آسمانِ فرات شهاب ها پشت سر هم به سمتِ زمین سرازیر می شدند، در هم فرو می رفتند، پراکنده می شدند و هر کدام به شکلِ گل درشتی از نور درمی آمدند.
سلیمان نمی توانست چشم از آسمان و ستاره ها بردارد. تا به حال ستاره ها را به صورت توده های انبوه ندیده بود. حتی در آسمان فرات. در بیابان، ستاره ها درشت تر، درخشان تر و پر جنب و جوش تر بودند.
همه چیز را فراموش کرده بود و به ستاره های ساکن نگاه می کرد. بیش تر که نگاه می کرد شگفت زده تر می شد. در حالی که در جاهای دیگر مدام شهاب ها از آسمان به زمین می افتادند و درهم فرو می رفتند، مثل این بود که ستاره ها را به آسمان این دریا بسته بودند. می خواست تا موقعی که تک شهابی از آسمان به پایین سرازیر شود همان جا بماند و آسمان را تماشا کند.
با صبر و حوصله به آسمان چشم دوخته بود و در انتظار فرو افتادن یک شهاب بود. تا نیمه های شب همان طور منتظر ماند. شهابی از آسمان نمی افتاد. از خود بیخود شده بود که ناگهان شهابی کوچک از آسمان سقوط کرد، سلیمان خوشحال شد. پشت سر آن هم شهابی از سمت مشرق از دریا بیرون آمد، مسیر قوسی شکلی طی کرد و در سمت مغرب به دریا افتاد. سلیمان گفت وای، تا به حال شهابی با این قوس بلند ندیده بودم. تعجب کرد، بلافاصله پاروها را به حرکت درآورد. پاروها هر بار که با آب برخورد می کرد آب دریا برق می زد. دریاهای زیادی دیده بود اما آب هیچ کدام چنین نور و درخشندگی نداشت. احساس خستگی اش به تدریج از بین می رفت.
حالا شهاب های ریز و درشت، پشت سر هم، از جای جای آسمان به سمت زمین سرازیر می شد. سلیمان از آنچه در اطرافش می گذشت به وحشت افتاد، تندتند پارو زد. نمی توانست چشم از ستاره ها بردارد، از این می ترسید که هر آن شهاب ها با هم برخورد کنند.
باد ملایم و خنکی شروع به وزیدن کرد، دریا به رنگ شیری درآمد، سلیمان پاروها را همان طور در آب رها کرد و شروع کرد به تماشای اطراف. آن سوتر، در پشت مه سفید، جزیره ای پیدا و پنهان می شد. سلیمان با خود گفت نکند این همان جزیره باشد. جزیره مدام پیدا و ناپیدا می شد. سلیمان فکر کرد برگردد. می دانم عباس تو آن جزیره است، همدیگر را که ببینیم یا او من را می کشد، یا من او را می کشم. غافلگیرش نمی کنم. من اگر تو چاناک کاله از جوی خون درآمدم و از هزار و یک بلا جان سالم به در بردم، او هم از محشری که تو چاناک کاله به پا شده بود جان به سلامت برده. کسی که سایه ای را تو تاریکی نیمه شب دیده تو روز روشن می تواند بشناسدش؟ کاش از این جا برگردم و یکراست بروم پیش امیر صلاح الدین و بهش بگویم ما که غیر از تو کسی را نداریم. شیخ جایش را فهمیده و من را برای کشتنش به جزیره او فرستاده. من سایه او را دیده ام ولی هیچ وقت تو روز روشن ندیده امش. تازه، او به تو پناه آورده، من چطور می توانم آدمی را که به تو پناه آورده بکشم. اگر هم من نکشم و تو جزیره او ساکن بشوم، تو حاضر می شوی من و بچه هایم را از دست او نجات بدهی و پیش خودت نگه داری؟ من چطور می توانم آدمی را که به تو پناه آورده بکشم؟ امیر صلاح الدین قرار بوده به جای پادشاهان عثمانی بر تخت بنشیند و پادشاه بشود. نازلی سلطان، خاتون او، چرکس است، من هم چرکس هستم، عباس هم چرکس است. مگر با به جان هم افتادن چرکس ها و کشتن همدیگر نبود که به این حال و روز افتادیم؟ من یکراست می روم پیش امیر صلاح الدین و بهش می گویم تو بزرگ ترین و اصیل ترین امیر سراسر عربستان هستی، به تو پناه آورده ام، جان من و بچه هایم را نجات بده. من چرکس هستم و از چاناک کاله جان سالم به دربرده ام، چه می گوید اگر بگویم لایق دربانی قصر پادشاه هستم؟
سلیمان قایقش را به عقب برگرداند و به سمت ستاره ها راند. پاروها با چنان سرعتی بالا و پایین می رفت که سلیمان به نفس نفس افتاد. با خودش گفت آدمیزاد احمق، آواره، تو کجا و امیر صلاح الدین کجا؟ پیش ترها شیخ بزرگ با آن موها و ریش سفیدش رفته بود در خانه صلاح الدین و سه روز و سه شب آن جا التماس و زاری کرده بود اما امیر راهش نداده بود. حالا تو کی هستی احمق، برگرد و او را بکش، مگر غیر از این چاره دیگری داری؟ اگر او را نکشی و برگردی، فکر می کنی شیخ می گذارد زنده بمانی، به خاطر نکشتن آدمی که مورد حمایت امیر است سرت را از تنت جدا نمی کند؟ سرت را با شمشیر می برد و بچه هایت را می بَرد می اندازد بین روس ها! برگرد.
برگشت، قایقش را از کنار اسکله به روی ماسه ها کشاند. از این فکر که این جا جزیره کارینجاست خوشحال شد. گفته بودند سه درخت تنومند رو به آفتاب آن جاست، صحت داشت. آب چشمه هم شرشرکنان جاری است، این هم درست بود. نمی توانست چشم از دریا بردارد. مدتی همان طور نگاه کرد. بعد، ناگهان از جا برخاست، گفت دریا، دریا هم همان طور است که می گفتند، دریا موج برداشت. هوا کم کم داشت روشن می شد. اگر دو تا آسیا و درخت بزرگ گلابی را هم ببینم دیگر تمام است، آن وقت دیگر می فهمم این جا همان جزیره است. دوباره رفت روی یکی از نیمکت ها نشست، بعد بلند شد، به طرف پشت خانه ها به راه افتاد، درخت عظیم گلابی پیش رویش بود. وقتی هم که هوا کمی بیش تر روشن شد آسیاها را دید. پره های یکی از آسیاها می چرخید. برگشت رفت کنار چشمه نشست. بعد بلند شد رفت آب خورد، صورتش را شست، دوباره آمد سرِ جای خود نشست، آن قدر خسته بود که قدرت راه رفتن نداشت. کسی هم در اطراف به چشم نمی خورد. دستش روی خورجین کنارش بود. آرام آرام به خواب می رفت، پلک هایش بسته می شد، بعد ناگهان چشم هایش را باز می کرد، دوباره بلافاصله پلک هایش بسته می شد و خوابش می برد. وقتی واسیلی به لب چشمه آمد، سلیمان سرش روی سینه اش افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود. قایقش هم کمی آن طرف تر روی ماسه ها بود. واسیلی به طرف قایق رفت و داخل آن را به دقت وارسی کرد. داخل قایق یک سجاده بافته شده از گلیم و یک خورجین دوخته شده از قالی بود و توی خورجین یک دست لباس لاجوردی نو، چند لباس زیر، یک سربند ابریشمی، چند پیراهن بدون یقه، یک عقال، سه سربند در رنگ های مختلف، چند توبره، که حاشیه یکی از توبره ها نقره دوزی شده بود، و سه خنجر چرکسی. از شدت کنجکاوی سرِ توبره دیگر را باز کرد؛ داخلش سه قواره پارچه بود که با وسواس تا شده بود و روی هم قرار داده شده بود. واسیلی پارچه ها را مثل اولش با دقت تا کرد، در لحظاتی که آن ها را داخل توبره می گذاشت و سرِ توبره را می بست حواسش به سلیمان بود. سلیمان خورجین را که زیر دستش بود، به طرف خود کشید. واسیلی به سرعت سرِ توبره را بست، از قایق دور شد و به لب چشمه آمد. سلیمان هنوز در خواب عمیق بود. آن جا نایستاد، یکراست به نزد پویراز رفت. لنا مدت ها پیش بیدار شده بود و کتری را روی آتش گذاشته بود.
واسیلی آهسته از لنا پرسید: «هنوز بیدار نشده؟»
لنا گفت: «الآن بیدار می شود.»
واسیلی روی صندلی راحتی نشست.
«چی شده، چیه واسیلی؟»
یونانی حرف می زدند.
«یک مرد لب چشمه خوابیده.»
«کیه؟»
«به نظرم از آن هاست.»
«منظورت کی هاست؟»
«آن هایی که برای کشتن پویراز آمده بودند.»
لناگفت: «کاریش نکردی تو؟»
«خواب است، مار هم به آدمی که خواب است نزدیک نمی شود. من هم کاریش نداشتم. قایقش را کشیده آورده رو ماسه ها، و گرفته خوابیده.»
در این لحظات پویراز بیدار شد، پرسید: «چیه مادر، با کی داری حرف می زنی، با واسیلی؟»
لنا گفت: «واسیلی این جاست.»
پویراز بی آن که لباس هایش را بپوشد از اتاق بیرون رفت.
«چیه واسیلی، طوری شده؟»
واسیلی گفت: «چیزی نیست، چیزی نشده، یک مرد آمده روی نیمکت پای چنارها خوابیده. قایقش را هم کشیده آورده رو ماسه ها. به نظرم از آن هاست.»
«از کجا فهمیدی آدمی که خواب است از آن هاست؟»
«توی قایقش را نگاه کردم.»
«توی قایقش این را نوشته بود؟»
«آره، درست وسط قایقش نوشته بود. تو قایقش یک سجاده گلیم، سه تا هم توبره بود که سرِ دو تا از توبره ها را باز کردم. داخل یکیشان سه تا خنجر دسته نقره ای چرکسی بود و داخل دومی یک عقال و سه سربند با نقش و رنگ های مختلف. حالا فهمیدی این مرد تو این تاریکی شب از کجا آمده؟»
پویراز گفت: «فهمیدم از کجا آمده.» با خنده افزود: «خوبِ خوب فهمیدم. تپانچه هم تو کمربندش بود؟»
«توبره سوم را هم خودت نگاه می کنی. من از روی کنجکاوی دو تا توبره را باز کردم. به دست هایش هم نگاه کردم. تو خواب، انگشت اشاره اش طوری بود که انگار روی ماشه گذاشته باشد. آدم هایی که همیشه آماده تیراندازی اند تو خواب هم انگشتشان همچو حالتی دارد.»
«این را دیگر نمی دانستم. نمی دانستم بعدِ این همه سال که انگشتم از ماشه جدا نشده، خود انگشتم ممکن است من را لو بدهد.»
«حالا وقتی رفتیم لب چشمه انگشت های آن مرد را می بینی و خودت می فهمی. دست هایش را می بینی و می فهمی که آن دست ها غیر از چکاندن ماشه کار دیگری نکرده اند.»
«یالا برویم صبحانه بخوریم. مادر، صبحانه حاضر است؟»
«حاضر است پسرو.»
صبحانه را فی الفور خوردند، پایین رفتند، خود را به زیر چنارها رساندند، مرد سرش را به عقب برده بود و خواب بود. آن جا نایستادند، بی درنگ به سمت قایق راه افتادند.
«توبره ای که نگاهش نکردی کدام است؟»
واسیلی یکی از توبره ها را برداشت و به پویراز داد. پویراز یکراست به اسکله رفت و در زیرِ نی ها سرِ توبره را باز کرد، داخل توبره یک قرآن، سه نظر قربانی و یک نامه بود. پویراز نامه را خواند. این تقدیرنامه است. اسمش هم سلیمان است. افسرِ جزء است، مثل من. از این تقدیرنامه پیداست که در جنگ چاناک کاله شجاعت هایی از خودش نشان داده و این تقدیرنامه را هم به عنوان تشویق به او داده اند. غیر از این ها خرده ریزهای دیگری هم توی توبره است، یک تیغ سلمانی، یک تسمه چاقو تیزکنی، یک فرچه و یک صابون عطری. چیزهایی را که در دست هایشان داشتند به داخل توبره ریختند و دوان دوان به سمت قایق رفتند، توبره را سر جایش گذاشتند و به طرف چنارها به راه افتادند. در این میان، آقا موسی کاظم افندی که آن ها را از پنجره دیده بود از پله ها پایین آمده بود و داشت می آمد به طرفشان. واسیلی، به طرف آقا افندی رفت و آهسته گفت:
«خواب است.»
آقا افندی با صدایی آهسته تر از صدای او پرسید:
«کی خواب است؟»
واسیلی گفت: «سلیمان، افسر جزء است، از قهرمان های جنگ چاناک کاله است، تقدیرنامه دارد. خوابیده.»
پویراز از جا برخاست و به سمت آن ها رفت. آقا افندی آمد بالا سر مرد ایستاد. لحظاتی به او که با دهان بازمانده و سر به عقب رفته خوابیده بود نگاه کرد، بعد به طرف نیزار راه افتاد، بقیه هم به دنبال او راه افتادند. وقتی از نیزار گذشت و به محوطه درختچه های گز رسید، ایستاد و سرش را به عقب برگرداند:
«این مرد را از کجا می شناسید؟»
واسیلی گفت: «ما نمی شناسیمش.»
پویراز گفت: «ما اصلاً نمی شناسیمش.»
آقا افندی گفت: «اگر این طور است اسمش را کی به شما گفته؟» بعد ایستاد، آن ها هم آمدند مقابلش ایستادند. واسیلی گفت:
«صبح زود بیدار شدم، آمدم لب چشمه، دیدم یک مرد روی نیمکت خوابیده، سرش را خم کرده رو سینه اش و تو خواب عمیقی است. قایق را روی ماسه ها دیدم.»
همه چیز را با جزئیات برایش تعریف کرد.
«من بهش شک کردم.»
«پس سلیمان، افسر جزء است، متولد کجاست؟»
«تو تقدیرنامه اش موصل نوشته.»
«یعنی این جا آمده چه کار، روی نیمکت هم خوابیده، معلوم است نمی خواسته یواشکی بیاید.»
واسیلی گفت: «این ها را نمی شود شناخت.»
برگشتند، صحبت کنان رفتند زیر درخت گلابی و آن جا روی چمن ها روبروی هم نشستند و به طور دقیق مسئله را بررسی کردند.
پویراز گفت: «بهتر است با خودش هم حرف بزنیم. حیوان ها با بو کشیدن و انسان ها با حرف زدن می توانند همدیگر را بفهمند.»
بلند شدند و به طرف چنارها راه افتادند. وقتی رسیدند دیدند سلیمان هنوز خواب است، گذاشتند همان طور بخوابد. به همدیگر نگاه کردند، این دفعه به سمت دره درختان زیتون راه افتادند، اگر وضع به همین روال پیش می رفت سلیمان بیدار بشو نبود. خوابش چنان عمیق بود که اگر نزدیک گوشش توپ در می کردند بیدار نمی شد. به طرف چشمه رفتند، بی آن که بنشینند برگشتند، به زیر چنارها آمدند، سلیمان همان طور خوابیده بود.
آقا افندی گفت: «چه کار کنیم؟»
«برویم خانه ما آقا، مادر لنا برایمان چای درست می کند.»
آقا افندی گفت: «نمی شود، اگر این آدم از خواب بلند شود، سوار قایقش بشود برود چی؟»
«نمی رود آقا. قبل از دیدن ما جایی نمی رود.»
«چرا نمی رود، این آدم حتی اگر اهل موصل هم باشد، شاید مثل دکترها بعد از جنگ از این جا خوشش آمده و این جا مانده.»
«تو یکی از آن توبره هایش سه خنجر دسته نقره ای چرکسی دارد. آن خنجرهای گرانقیمت را فقط چرکس ها دارند.»
«یعنی این مرد چرکس است، هان؟»
«بله آقا، چرکس است.»
پویراز گفت: «آن خنجرهای گرانقیمت را فقط اوستاهای چرکس بلدند بسازند و فقط چرکس ها از آن ها استفاده می کنند.»
«از کجایش معلوم است این از عربستان آمده؟»
«آقا، تو آن یکی توبره اش هم سه تا سربند و یک عقال دارد. مردم عربستان از سربند و عقال استفاده می کنند.»
«پس اگر این طور است برویم چای خوش طعم لنا را بخوریم.»
به محض این که راه افتادند صدایی از پشت سرشان بلند شد، به عقب نگاه کردند و دیدند سلیمان از روی نیمکت روی زمین افتاده. سلیمان با صدایی که به زحمت شنیده می شد به عربی چیزهایی گفت و بعد به ترکی گفت: «من مریضم، دارم می میرم.»
پویراز به واسیلی گفت: «برو بلندش کن، بخوابانش روی تخت، من می روم دکترها را خبر کنم.»
کمی بعد با دکترها آمد. دکترها بلافاصله سلیمان را به دقت معاینه کردند، بعد به پویراز گفتند: «این چیزیش نیست، مریض نیست. زیادی گرسنه مانده، و همین طور تشنه. اگر چند روز خوب ازش مراقبت بشود و سه روز تو رختخواب استراحت کند حالش جا می آید.»
سلمان سامی دست سلیمان را گرفت و بلندش کرد:
«کف دست هایش را ببین، ورم کرده، آب آورده، این چطوری آمده این جا؟»
پویراز قایقی را که روی ماسه ها بود نشان داد:
«شب با آن آمده. واسیلی کله سحر که آمده این جا او را دیده که روی نیمکت خوابیده بوده.»
پویراز اسم او را گفت. گفت: «چرکسی است اهل موصل. تو چاناک کاله جنگیده، تقدیرنامه هم گرفته.»
«پس برش دار ببرش خانه ات. این سلیمان، افسر جزء، روزهای زیادی پارو زده، گرسنه و تشنه مانده. مشکل دیگری ندارد. اگر خوب بهش برسی و هر روز بهش ماهی بدهی، خوب می شود.»
پویراز گفت: «واسیلی، این را برش دار ببر خانه، اول سرتاپایش را بشور و بعد برایش رختخواب بینداز و بخوابانش، به محض این که دراز بکشد خوابش می برد. بگو لنا برایش غذاهای خوشمزه آماده کند، از خواب که بیدار بشود مثل گرگ به غذاها حمله می کند. خورجین و توبره هایش را هم ببر بگذار پیش خودش تا وقتی بیدار می شود مجبور نشود دنبالش بگردد.»
واسیلی گفت: «باشد.» مرد لاغر مُردنی را کول کرد و به خانه برد و روی نیمکت خواباندش. به یونانی گفت: «مادر لنا، یک دیگ آب بگذار گرم بشود، می خواهم این مرد را بشورم، می خواهم بدنش را با صابون معطر بشورم و بعد بخوابانمش. بیدار که بشود حتماً غذاهای خوشمزه ای می خواهد، باید حسابی بهش ماهی و بلغور بدهیم بخورد تا حالش جا بیاید، کلک پویراز را بکند، آن هم با هفت تا گلوله، بعدش هم فلنگ را ببندد.»
«از کجا می دانی؟»
«نصفه شبی برای چی آمده به این جزیره. آن همه مدت پارو زده. کف دست هایش آب آورده. این قدر پارو زده که دست هایش زخم و زیلی شده.»
لنا به واسیلی نزدیک شد، سرش را نزدیک گوش او برد و آهسته به یونانی گفت: «قبل از این که او شما را بکشد، تو همین حالا خفه اش کن. او مریض است، خودت می دانی، تو عاقلی، همه از جزیره فرار کردند الا تو. تو عاقلی، تو نگاه کردی دیدی پویراز آدم خوبی است، نکشتیش. دیدی تو دریاست، گفتی گناه دارد. پویراز آدم خوبی است، خودت را انداختی تو آب و رفتی نجاتش دادی. حالا او را خوب بشور و تمیزش کن تا بی چاره با این سر و وضع کثیف به جهنم نرود.»
«پویراز می گوید آدمی را که خواب است مار هم نیشش نمی زند.»
«پس الآن من می روم بیرون، تو گلویش را فشار بده. تازه، جانی هم ندارد... صورتش را نگاه کن، مثل مرده می ماند.»
«مادر، تو هم که همه اش بکش بکش... او چرکس است، شاید هم پسرعموی پویراز باشد. تو فوراً آب را گرم کن.»
لنا گفت: «ان شاءالله او شما را می کشد.» با عصبانیت رفت اجاق را روشن کرد و دیگ را روی اجاق گذاشت. واسیلی هم روی یک صندلی راحتی نشست. تا گرم شدن آب چشم هایش را هم گذاشت، به فکر فرو رفت. یکریز تکرار می کرد، این مرد قاتل است، قاتل است. این بار بی برو برگرد پویراز را می کشد. نباید بگذاریم از این جا جان سالم به در ببرد. همین الان، همین الآن باید او را بکشم. زیر لبی دارد به عربی چیزهایی می گوید، چه می گوید، نکند می گوید می خواهد همه مان را بکشد.
انگشتش را در آبی که داشت گرم می شد فرو برد، آب گرم شده بود. دیگ را به حمام برد، لباس های سلیمان را همان طور خواب آلود از تنش درمی آورد، روی یک صندلی نشست، او را حسابی با صابون شست. بعد با حوله خشکش کرد. لباس های پویراز را به او پوشاند و او را برد در رختخوابی که لنا در اتاق کناری آماده کرده بود و بوی سقز می داد خواباندش. سلیمان به محض این که سرش را روی بالش گذاشت به خواب رفت.
پویراز آمد، پرسید: «چی شد؟»
واسیلی گفت: «خواب است.»
«آب و غذا نخورد؟»
«اصلاً بیدار نشد که بخواهد آب و غذا بخورد.»
سلیمان روز دوم، نزدیک های ظهر بیدار شد، به محض بیدار شدنش هم پویراز وارد اتاق شد، سلیمان چشم هایش را مالید، به دور و برش نگاه کرد، بفهمی نفهمی لبخند زد، در حالی که از جایش بلند می شد پرسید: «عباس تویی؟» و رفت پویراز را در آغوش گرفت. «انکار نکن عباس، شناختمت، شناختمت، تو همونی، تو همونی، تو عباسی.»
ناگهان متوجه شد اسم عباس را به زبان آورده است و انگار که گلوله ای به او اصابت کرده باشد لرزید، دست و پایش سست شد، به رختخوابش برگشت، سرش را میان دست هایش گرفت و در خود جمع شد. پویراز بیرون رفت. واسیلی را دید.
پویراز پرسید: «شنیدی؟»
واسیلی گفت: «شنیدم.»
«چه کار باید بکنیم؟ از دهنش در رفت گفت عباس.»
واسیلی گفت: «مال هذیان خواب است. الآن چه کار باید بکنیم؟ کاشکی به دکترها نمی گفتیم بیایند این جا. گاومان زایید، حالا چطور باید بکشیمش؟»
«فعلاً باید صبر کنیم. هر طور شده بالاخره راهی برای کشتن سلیمان پیدا می کنیم. فعلاً باید با آرامش رو این موضوع فکر کنیم. اگر نتوانیم کاری بکنیم، می سپریمش دست ولی نیشانجی. ولی نیشانجی حتماً راهی برای خلاص شدن از دست او پیدا می کند.»
واسیلی گفت: «پیدا می کند.»
«او چرکس است، شاید هم آمده یک چیزی بهم بگوید. و الا کدام آدم عاقلی می آید به کسی که می خواهد بکشدش داد بزند بگوید تو عباسی، شناختمت؟ او غیر از خنجرهای چرکسی اش اسلحه ای هم دارد؟»
واسیلی گفت: «نمی دانم، خورجینش را باز نکردیم که.»
«یالا برویم یک نگاهی بیندازیم.»
واسیلی گفت: «یک کم صبر کن، به اتاقش نگاه کنم.» رفت نگاه کرد آمد گفت: «خواب خواب است. بزن برویم.»
خورجین سلیمان را که وقتی زیر درخت خوابیده بود زیر دستش بود برداشتند و به نیزار بردند و بازش کردند. در یک طرف خورجین کیف، یک جفت کفش نو، چند پیراهن نو، یک جلیقه آبی رنگ چهل و یک دگمه کار حلب، یک فینه بنفش منگوله دار و مقدار زیادی خرده ریز وجود داشت. اما قسمت دیگر خورجین قفل داشت. واسیلی که در باز کردن قفل مهارت داشت در یک چشم به هم زدن قفل را باز کرد. طوری که اگر کسی کلید می انداخت به این سرعت نمی توانست بازش کند. داخل خورجین سه قرص نان، مقداری زیتون و کمی حلوا بود. تهِ خورجین پرتقال سبز خشکیده ای پیدا کردند. بعد هم واسیلی کیسه مخملی سنگینی از داخل آن بیرون آورد، نخِ سر کیسه را کشید و از آن یک تپانچه نو درآورد که به نظر دست نخورده می رسید. تپانچه به محض این که در نور آفتاب قرار گرفت برق زد. واسیلی گذشته از این، کیسه کتان بزرگ تری هم در خورجین پیدا کرد که پر از فشنگ بود.
پویراز گفت: «وای، همولایتی ماست، قهرمان چاناک کاله است، انگار انبار مهمات است. مثل این می ماند که بخواهد نه برای کشتن یک نفر که به جنگ انگلیسی ها تو آنافارتا برود. این کیسه ها را برداریم ببریم بگذاریم زیرزمین خانه و قایق را هم بکشیم ببریم توی درختچه های گز.»
ده روز گذشت، حال سلیمان کمی بهتر شد، به خود آمد، با دکترها و پویراز و نیشانجی و آقا افندی رابطه صمیمانه ای برقرار کرد. از وقتی به جزیره آمده بود تنها یک دشمن داشت، آن هم لنا بود. روزی که لنا در خانه تنها بود به نزدش رفت گفت: «لنا، بیا بنشین این جا تا تمام ماجرا را برایت تعریف کنم، بعدش اگر خواستی من را بکش.»
لنا گفت: «باشد، من آدم باتجربه ای هستم، به من راستش را بگو.»
سلیمان گفت: «باشد، من حقیقت را بهت می گویم.»

نظرات کاربران درباره کتاب قصۀ جزیره ۳