فیدیبو نماینده قانونی نشر باد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی

کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی

نسخه الکترونیک کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی

انسان‌های والا و فرهیخته عموما روند زندگی متفاوتی با دیگران داشته‌اند. نقش دوران کودکی در ساختار زوایای شخصیت و اندیشه‌های دوران بزرگسالی انکارناپذیر است. در دنیای زیبا و پرهیجان کودکی است که باورها و اعتقادات ارزشی ذرّه‌ذرّه در عمق وجود انسان ریشه می‌دواند و نهال سبز زندگی رفته رفته قد می‌کشد. وجود شرایط مناسب، آزادی، حمایت و راهنمایی‌های درست و صمیمانه، داشتن الگوی خوب و... متضمن رشد سالم و شکوفا شدن جوانه‌های معرفت در او می‌شود. نگاهی گذرا به سیر حیات اندیشمندان و قهرمانان قافله بشریت، از پیامبران، اولیاءاللّه، سلسله جنبانان اندیشه‌های بشری تا کاشفان و مخترعان و سیاستمداران و انقلاب‌گران بزرگ اهمیت و حساسیت دوره کودکی را آشکار می‌کند. بی‌شک سرگذشت عارفی کم‌نظیر چون مولانا را باید در بطن کلامش جستجو کرد. زندگی او شعری است ناسروده که به مراتب از مثنوی بلند و غزلیات سکرآورش زیباتر است. واقعیتی که بیشتر به افسانه می‌ماند. مکاشفات سال‌های کودکی، زهد و ریاضت او، هیجان‌های روحی، عشق او به انسانِ کامل، وجود سماع و اشتغالش به شعر، آیینه و موسیقی، سیر روحانی بی‌وقفه و رهایی از ماسوی‌اللّه تا رسیدن به مرتبه فنا را باید در آینه شعرش دید.

ادامه...
  • ناشر نشر باد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: نگاهی بر زندگی و شخصیت مولانا

- زندگی مولانا:

تولّد مولانا:

در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در خانواده ای نامی و عارف از شهر بلخ کودکی قدم به عرصه وجود نهاد(۱) که او را محمّد نامیدند و به جهت تجلیل و تکریم جلال الدّینش خواندند، با ورودِ این کودک شادی ها به خانه بهاءالدّین ولد خطیب، واعظ و مدرّس نامدار شهر وارد شد، پدر از شدّت مهر و علاقه او را «خداوندگار»(۲) خطاب می کرد. با وجود آن که بهاءالدّین از زن دیگرش، دختر قاضی شرف، پسر بزرگ تری به نام حسین داشت او را به چشم دیگری می نگریست. کودک نوپا با ویژگی های منحصر به فرد خود چون هوشیاری، خوش زبانی، داشتن عاطفه و اندیشه ای لطیف، جثّه ای نرم و نزار و اندامی نازک جای خود را در دل اهل خانه باز کرده بود؛ حتّی مادربزرگ پدریش، خاتون مهینه، که زنی تندخوی و ناسازگار و در خانه به «مامی» معروف بوده، با وجود کینه ورزی نسبت به مادر جلال الدّین، مومنه خاتون، که از سر تکریم و تعظیم «بی بی علوی»اش می گفتند با آمدن او دشمنی ها را از یاد برده بود.

مادر و پدر مولانا:

مادر مولانا از خاندان فقیهان و سادات سرخس و پدرش محمّد بن حسینِ خطیبی ملقب به «بهاءالدّین ولد» بود. عدّه ای از مفتیان و علماء هم زمانش در واقعه، رسولِ خدا صلوات اللّه علیه را زیارت کردند که او را «سلطان العلما»(۳) شرافت بخشید و از آن پس به همان شرف شهرت یافت.

محیط خانه سلطان العلما:

پدر که بیرون از خانه مورد رشک و حسادت علمای شهری قرار می گرفت و از برخورد نامناسب حاکم و قاضی آزرده خاطر می شد خانه را جایگاه مناسبی برای رهایی از همه این قیل و قال ها می دید و به ندرت به آنچه بلخ را برای وی زندان کرده بود می اندیشید. او که تربیت یافته فیوضات «شیخ نجم الدّین کبری»(۴) بود در خانه دایم مراقب دل و هم نَفَس با غایبیان و ملایک بود. مولانای کوچک به ملاحظه رفتار عارفانه پدر در میان انس و خشیت می بالید و اندک اندک با دنیای ملکوتی که دیگران کمتر از آن بهره می بردند، عاشقانه پیوند می کرد. پدر دایم در ذکر «اللّه» مستغرق بود. در خانه آنها همه چیز در نور «اللّه» غرق و سرشار بود. جلال الدّین نیز با عشق متقابلی که نسبت به پدر داشت در تجربه او شریک می شد. «او مکرّر دیده بود پدرش که نام اللّه را دایم بر زبان داشت چون خسته می شد دهانش باز می ماند امّا از درونِ سینه اش صدای اللّه اللّه به گوش می رسید.»(۵) محیط خانه برای خداوندگار کوچک پاک و مقدس و خارج از آن آکنده از انذار و تهدید بود.

دیدن صورت های غیبی، عروج روحانی:

پنج ساله بود که صورت های غیبی پیش نظرش پدیدار می شد و دامنه تخیل او را می گسترد تا جایی که بعدها از او یک شاعر واقعی بوجود آورد. پدر با رفتار و کردار خویش به کودک روحانی سرشت خود توجّه به عالم درون را آموخته بود: نیمروز یک آدینه آرام کودکان همسایه برای بازی با جلال الدّین به خانه بهاء ولد آمده بودند. کم کم شیطنت های کودکانه آنها را به پشت بام کشانیده بود. بانگ «اللّه» از صدای موذّن به گوش می رسید. صدای هیجان زده یکی از آنها که با سماجت اصرار می کرد از بام خانه ولد به بام خانه همسایه خیز بردارند، در افراد دیگر شوقی برانگیخت؛ امّا خداوندگار که این پیشنهاد را بی اهمّیت تلقّی می کرد گفت: این نوع حرکت از گربه و سگ نیز برمی آید، حیف نباشد که انسان بدینها مشغول باشد؟ اگر شما را قوّت روحانی هست بیایید تا سوی آسمان ها پریم و در پی این سخن به ناگاه و در یک لحظه کوتاه از بین همبازی های خود ناپدید شد. کودکان وقتی خداوندگار را با رنگ پریده، با چشم های خیره و حیرت زده و با حالی بیخودگونه و پریشان در میان خویش بازیافتند چشم های خود را ناباورانه مالیدند... چه کسی می توانست دعوی او را در این گیر و دار حیرت و شگفتی کودکان که می گفت: «جماعتی سبزقبایان مرا از میان شما برگرفتند و به گرد افلاک گردانیدند» انکار کند؟ ماجرای این حال از قول بهاء ولد و به قولی از خطّ او نقل شد.(۶)
«لالای خردمند او سید برهان الدّین ترمذی که از شاگردان حوزه علمی پدرش و از مستان باده معنوی جام دل او بود بارها در اوقات عروج روحانی خویش، خداوندگار پیر و مراد و مرشد خود را بر گردن گرفته، با هم به عرش می رفتند.»(۷)
در یکی از صبح های هفت سالگی که اقامه نماز نموده بود در حالی که سوره کوثر را تلاوت می کرد و می گریست ناگاه حضرت «اللّه» از رحمت بی دریغ خود به او تجلّی کرد، چنان که بی خود شد. و چون به هوش آمد از هاتفی شنید که می گفت: «ای جلال الدّین به حقّ جلال ما که بعد از این مجاهده مکش که ما تو را محل مشاهده کردیم.»
مولانا می فرماید: به شکرانه آن عنایت تا غایت بندگی ها می کنم و بر موجبِ«اِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکوراً»(۸) می کوشم و می جوشم تا مگر اصحاب خود را به جمالی و کمالی و حالی توانم رسانیدن.»(۹)

مکتب:

خداوندگار یادگیری را از محضر پدر آغاز کرد و اندوخته های درون خانه او را آماده مکتب نمود. در مکتب رفتار معلّم که بدون تهدید و خشونت قادر به وادار کردن کودکان پرجوش و خروش به درس و مشق نبود دنیایی از خاطره ها را برای او می ساخت همین دریافت های ذهنی و مشاهدات روزانه دیگر که با ظرافت در حافظه وسیع مولانا جای می گرفت زیربنای مثنوی بی بدیل، دیوان شمس، فیه ما فیه و مجالس سبعه او را شکل می داد. در مکتب علاوه بر کسب تجربیات فردی، قرآن، تجوید، هنر خط و علم حساب نیز تعلیم می دادند و گاهی سخنان حکمت آمیز رسول خدا و ائمّه دین را نیز می آموختند تا کودکان کم کم با مقدّمات علوم عصر آشنا شوند.

خداوندگار به همراه پدر:

سلطان العلما که از عالمان بزرگ بلخ محسوب می شد و از جمله خلفای نجم الدّین کبری بود، حشمت تمام یافته(۱۰) و مرجع خواص و عوام شده(۱۱)، به سبک اهل معرفت بر منبر می رفت و مردم بلخ را موعظه می فرمود. او که به رسم دیرینه برای وعظ به شهرهای دور و نزدیک سفر می کرد بیشتر جلال الدّین محمّد را نیز همراه می برد. خداوندگارِ کوچک به لحاظ همراهی مداوم پدرش که غالباً طولانی هم می شد به هر شهر که وارد می شدند به مکتب آن دیار می رفت.

هجرت از بلخ به سمرقند:

در روزهای دوشنبه و جمعه بهاءالدّین مجلسی در بلخ داشت که در اکثر آنها خوارزمشاه با استادش، امام فخر رازی که اهل «تشکیک» و «تفلسف» بود و سلطان احترام خاصی به او ابراز می کرد، حاضر می شدند. سخنان بهاءالدّین در مستمعان شور و حالی برمی انگیخت و «هیچ مجلس نبودی که از سوختگان جانبازی ها نشدی و غریو از نهاد مردم برنخاستی.»(۱۲) بهاءالدّین به سبب گرایش های فلسفی از شاه ناخرسند بود و فخر رازی را مسوول گرایش های الحادی او می دانست و هر دوی آنها را بر منبر خویش قدح می کرد. لشکرکشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد، بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدّین سهروردی، سفیر خلیفه، و اقدام به قتل شیخ مجدالدّین بغدادی صوفی محبوب خوارزم را انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت می شمرد. روزی در یکی از همین مجالس سلطان از مشاهده جمعیت فراوانی که پای منبر بهاءالدّین ولد گرد آمده بودند، نگران شد و با امام فخر در میان گزارد و هم به پیشنهاد او از بهاءالدّین خواست که محترمانه بلخ را ترک کند. «بهاءالدّین ولد روز شنبه[سال ۶۰۷ قمری] علی استخاره اللّه تعالی به مبارکی به اتّفاق عدّه ای از ارادتمندان و خانواده اش در حالی که مولانا در حدود چهار یا شش سال داشت از بلخ به سوی سمرقند حرکت کرد.»(۱۳)

بازگشت دوباره به بلخ:

زمانی که خوارزمشاه سمرقند را به محاصره در آورده و مردم آن دیار را قتل عام کرده مولانا در آنجا بوده است و خاطره اش از دختری که خود را به حق سپرد، با غایت صاحب جمالی کسی او را نظر نکرد و سالم ماند، برای یاران خود نقل کرده است. «می توان گفت که مسافرت بهاء ولد و مولانا به سمرقند در نتیجه رنجش از محمّد خوارزمشاه بوده و شاید پس از فتح سمرقند به بلخ بازگشته و دیگربار مقارن حمله مغول به بلخ، به دیار روم هجرت گزیده است.»(۱۴)

هجرت برای همیشه از بلخ:

طوفان سهمگین مغول به دیار خوارزم نزدیک می شد. نقل وحشی گری ها و تجاوز به نوامیس، مردم را به وحشت انداخته بود. هرکس می توانست ترک دیار می کرد تا از طوفان بلا در امان بماند. قافله سلطان العلماء نیز به قصد زیارت بیت اللّه الحرام آماده حرکت می شد. جلال الدّین محمّد دوازده سیزده ساله ظاهرا دوران درس مکتبی را پشت سر گذاشته بود. او از این که وطن را به سوی سرزمینی مقدّس ترک می کرد دلشاد ولی چون برای مدّت نامعلومی مجبور به ترک دیار دوست داشتنی اش می شد شدیدا غمگین بود. از طرفی مجبور بود خواهر بزرگش فاطمه خاتون(۱۵) را در معرض چنین خطر سهمناکی تنها بگذارد و این مشکل نیز غم او را مضاعف می کرد.

دیدار عطّار در نیشابور:

قافله حرکت کرد و پس از طی مسافتی طولانی به نیشابور وارد شد خبر ورود بهاءالدّین ولد اوّل شخصیت علمی بلخ به شیخ فریدالدّین عطار رسید و او به دیدار یار دیرینش شتافت. فرزند قافله سالار کاروان از دیدار دو یار دیرینه و دو عارف کامل به وجد آمد و برای مدّتی کوتاه تمام غم ها را فراموش کرد. عطار که به مکاشفه روحانی دریافته بود این کودک برتر از انسان های عادی است نسخه ای از اسرارنامه خود را به او هدیه کرد و خطاب به سلطان العلما گفت: «به زودی این کودک آتش در سوختگان عالم خواهد زد و شور و غوغایی در بین رهروان طریقت به وجود خواهد آورد.»(۱۶)

ای که جان را بهر تن می سوختی
سوختی جان را و تن افروختی

۱ /۱۷۲۰

سوختم من سوخته خواهد کسی
تا ز من آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان که آتش کش بود(۱۷)

۲/ ۱۷۲۲

حرکت قافله از نیشابور تا بغداد:

طبق خبرهای واصله مغول ها به بلخ یورش برده بودند و احتمال حمله قریب الوقوع این قوم خون ریز به شهرهای نزدیک شدّت می یافت. کاروان سلطان العلما از نیشابور حرکت کرد و به سبزوار و شاهرود و از آنجا به دامغان و قومس و سپس به ری رسید. نوای حُدی که ساربانان به وسیله آن اشتران را به حرکت درمی آوردند، همراه با نوای نی انگیزه های سماع فرداهای قونیه را در جان جلال الدّین به وجود می آورد و آنگاه که نغمه دلنواز نی خاموش می شد به اسرارنامه عطار پناه می برد و نیازهای درون را با گفتارهای نغز پیر نیشابور پاسخ می گفت. کاروان با دل نگرانی و شتاب شهرهای ری، همدان و دینور را پشت سر گذاشت و روانه بغداد گردید. با ورود کاروان به بغداد شیخ الشیوخ عمر سهروردی ( ۶۳۲ ) به پیشواز آمد و پیشنهاد شد کاروان در خانقاه یا رباطی از آن صوفیان فرود آید امّا بهاءالدّین ولد چون دوست نداشت خود را از آنچه لازمه حیثیت فقیهان و عالمان دین بود پایین بیاورد به رسم علمایی که ورود در خانقاه را دون شان خویش می شمرند، در مدرسه فرود آمد.(۱۸)

جلال الدّین در مدرسه:

مدرسه برای جلال الدّین جاذبه تازه ای داشت او از مدارس دارالسلام و دارالعلم بغداد تصویر عالی ترین مدرسه دنیا را داشت. همنشینی با طلاب جوان، دیدن مدرسان سالخورده که هرکدام در رواقی به تدریس مشغول بودند. دستارها و قباهای رنگ و رو رفته بعضی و قباهای زرتاری بعضی دیگر، ریش های شانه زده و معطّر و جنب و جوش دائم طلاّب در صحن مدرسه برایش بسیار تازگی داشت. علاقه وافر مولانا ــ با وجود آشنایی کمی که با زبان عربی داشت، او را به جمع طلاّب کشاند امّا با همه این ها در بغداد برای خانواده بهاء ولد جای قرار نبود.

حرکت قافله از بغداد و درگذشت مادر:

در مدّت چهار سالی که در پایان آن جلال الدّین محمّد هیجده ساله شد (۶۱۸-۶۲۲ ه ق) ردِّ پای این خانواده مهاجر را نمی توان قدم به قدم در شهرهای شام و روم دنبال کرد. مراسم حج را که در اوّلین سال مهاجرت، انجام دادنش برای اهل خراسان و عراق ممکن نشد بهاء ولد ظاهرا در فرصت سال های اقامت در نواحی شام به جا آورد. در این فاصله سلطان العلماء بلخ یک چند در ولایات جزیره و شام زیسته بود و پس از انجام حج به رسم واعظان دائم از یک شهر به شهر دیگر سفر کرده و به نواحی شرقی آسیای صغیر ــ بلاد روم ــ که زبان فارسی در آن حدود زبان گفت و شنود و خواندن بود رسیده و مورد استقبال واقع شده بود. از آن پس نیز بین آقشهر و ملطیه در قلمرو سلجوقیان روم مکرر رفت و آمد کرده بود. در طی این مسافرت ها به ارزنجان رسید و چون بیشتر سکنه آنجا ارمنی بودند زیاد در آنجا نماند و سپس به لارنده که شهر زیبا و خوش آب و هوایی بود رفت. او مدّت زیادی در آنجا ماند و بی بی علوی مادر مولانا هم در همین شهر درگذشت.

ازدواج مولانا:

جلال الدّین محمّد در این مدّت اندوخته های علمی خود را که در فقه و تفسیر و قصص انبیاء و شعر و ادب فارسی و عربی افزایش داده و به اصرار مریدان پدر در آقشهر و لارنده همزمان با سلطان العلما مجلس وعظ بر پا کرده بود، با این حال با آن چه در درون خانه از سال های کودکی باز، با آن انس یافته بود و در اوقات تنهایی دلش وِی را بدان سوی می خواند فاصله بسیار داشت. با مرگ مادر غمی جانکاه بر دل جلال الدّین نشست پدر برای کاستن آلام او تصمیم گرفت برایش همسری برگزیند. به همین لحاظ قبل از فرا رسیدن سالروز وفات مادر، گوهرخاتون ــ دختر خواجه شرف الدّین لالای سمرقندی را که مردی منعم و بزرگوار، کریم الاصل و شریف التجار(۱۹) بود و همراه مادر کاروان سلطان العلما را قدم به قدم همراهی کرده بود به عقد ازدواج او درآورد. پدر گوهرخاتون سال ها پیش از دنیا رفته بود. همسر مولانا که به فاصله اندک دو پسر به نام های بهاءالدّین (سلطان ولد) و علاءالدّین به دنیا آورد، توانست خانه سرد و مصیبت زده پدر را با سر و صدای آنها گرم کند.

نظرات کاربران درباره کتاب كودك و كودكی در آثار مولوی