فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بچه‌های آینه

نسخه الکترونیک کتاب بچه‌های آینه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بچه‌های آینه

ماريا گريپ نويسنده‌ای سوئدی است كه آثارش در سراسر دنيا به چاپ رسيده است. كتابهای اين نويسنده بيشتر درباره مشكلاتی كه جوانان با آن روبرو هستند، و همچنين داستانهای تخيلی برای بچه‌ها، است.
كتاب حاضر يك ماجرای تخيلی پر از مسايل و شخصيتهای عجيب و شگفت‌انگيز است. «سورانو»، يكی از شخصيتهای مرموز شهر آرزوها به خاطر برآورده ساختن آرزوهای همسرش دست به هر كاری می‌زند. اين بار دو بچه به نامهای «پيترو و كيارا» را دور از چشم پدر و مادرشان به كاخ خود می‌برد. وظيفه بچه‌ها اين است كه همسر سورانو را خوشحال كنند، اما توانايی اين كار را ندارند. بنابراين مجبور هستند همراه همان خانواده زندگی غم‌انگيزی را بگذرانند. اما جادوگر خوب داستان، بعد از يك مبارزه طولانی با پرستار بچه‌ها به نام «نانا»، آنها را از آن زندگی نجات می‌دهد. سپس كتاب مانند همه داستانهای ديگر با يك نتيجه‌گيری خوب به خوبی پايان می‌يابد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 12.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بچه‌های آینه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل اول

در زمانهای قدیم دهکده ای به نام «پورتا» بود که الان دیگر وجود ندارد. این دهکده جزو قلمرو کشیش «دیزبرگ» بود. در این دهکده متروک، استاد شیشه گر «آلبرتو» همراه همسرش زندگی می کرد. «آلبرتو» اهل همان نواحی بود؛ اما همسرش، «سوفیا» از شمال کشور آمده بود. آنها دو بچه داشتند به نامهای «پیترو» و «کیارا». این نامها را پدرشان برای آنها انتخاب کرده بود؛ چون به این ترتیب می خواست شغلش فراموش نشود. کیارا به معنی شفاف و درخشنده و پیترو از نظر معنی به شیشه نزدیک بود..
وضع زندگی «آلبرتو» خوب نبود. تنها چیزهایی که داشت، خانه ای محقر بود که در آن زندگی می کرد و مغازه ای که کار شیشه گری را در آن انجام می داد. خانه خیلی کوچک بود، اتاقی داشت که در یک طرف آن تخت چوبی و ساعت قدیمی بود و در طرف دیگر آن یک صندوق و پیش بخاری قرار داشت. نزدیک پنجره هم یک میز بود. آلبرتو و سوفیا روی تخت چوبی و پیترو و کیارا روی صندوق می خوابیدند.
بخاری اتاق خیلی بزرگ بود و فضای زیادی را اشغال کرده بود. در طرف دیگر اتاق دستگاه ریسندگی قرار داشت که ننوی بچه را بوسیله دو چنگک در بالای آن از سقف آویزان کرده بودند که بچه ها وقتی کوچک بودند، در آن می خوابیدند، ولی حالا سوفیا چیزهای اضافی را در آن می گذاشت.
در کنار بخاری دری بود که به اتاق کوچکتری باز می شد. در این اتاق صندوقی بود که لباسها را در آن می گذاشتند.
مغازه آلبرتو هم خیلی بزرگ نبود، ولی به هر حال، آلبرتو و شاگردش در آن به راحتی جا می شدند. پیترو و کیارا هم گاهی وقتها برای سرگرمی به آنجا می رفتند.
اشیایی که در مغازه ساخته می شد، خیلی زیبا بودند. آلبرتو یک شیشه گیر و هنرمند واقعی بود؛ افسوس که نمی توانست آنها را بفروشد! او در فصل بهار و پاییز، اجناسش را برای فروش به بازار می برد، ولی چیز زیادی به دست نمی آورد. در فصل مناسب، سوفیا نزد دهقانها می رفت و برای آنها پشمبافی می کرد. بچه ها هم با او به مزرعه می رفتند و غذایشان را همان جا می خوردند. سوفیا در مقابل کارش، یک کلافه پشم و نان می گرفت. بیشتر وقتها نزد همانها غذا می خورد.
پیترو، فرزند کوچک خانواده بود که یک سال داشت و هنوز نمی توانست خوب راه برود. او روزها در کنار پدرش می نشست و کار او را تماشا می کرد. آلبرتو به راحتی جامهای بلورین و گلدانهای شیشه ای زیبا می ساخت. کار او شبیه ساختن حبابهایی بود که بچه ها، برای بازی، با صابون درست می کردند. اما حبابهایی که او می ساخت، هیچ وقت نمی ترکیدند، او همه چیزهایی را که می ساخت، به ردیف، روی قفسه ها می چید. کار او سحرانگیز بود.
پیترو، ساعتها بی حرکت در گوشه ای می نشست و فوت کردن پدر را در لوله ای که اشیاء مختلف به وسیله آن ساخته می شد، تماشا می کرد. گاهی وقتها هم به دور دست خیره می شد. او چه می دید؟ به چه چیز فکر می کرد؟ شاید به آسمان یا به دریا؛ معلوم نبود. او خیلی کوچک بود؛ نمی توانست کلمه های مناسب را به زبان بیاورد. آلبرتو لبخند می زد و شاید او را درک می کرد؛ به خاطر اینکه این چیزها برای او هم اتفاق اتفاده بود. به هر حال آنچه آن دو می دیدند، چیزی بجز زیبایی نبود.



کیارا چند سال بزرگتر بود. او هم دوست داشت که به مغازه برود، ولی در آنجا آرام نمی گرفت و مرتب در جست و خیز بود. اصلاً دقت نمی کرد و هر دفعه که به مغازه می رفت چیزی را می انداخت و می شکست. او نخریسی را بیشتر از هر کار دیگری دوست می داشت.
برخلاف او، پیترو طور دیگری بود. هر بار که چیزی می شکست، ابتدا از صدای «جرینگ جرینگ» آن خوشش می آمد و می خندید، ولی بعد با ناامیدی می گریست. آن قدر گریه می کرد که کسی نمی توانست او را آرام کند و باید او را بغل کرده و به خانه می بردند. گاهی وقتها آلبرتو از این رفتار او عصبانی می شد، اما فکر می کرد که بعدها آرام آرام به شکستن شیشه ها عادت خواهد کرد. ولی این طور نشد؛ پیترو اصلاً عادت نکرد و مرتب گریه می کرد. آلبرتو دیگر دلش نمی خواست او را به مغازه بیاورد. رفتار پیترو عجیب بود، ولی هیچکس در مورد این مسئله نگران نبود و کمتر به رفتار او توجه می کردند. آلبرتو فقط به شیشه فکر می کرد، به اینکه شیشه ها باید چه شکلی داشته باشد و یا از چه باشند، براق باشند یا مات. روشن باشند یا تیره؟ به نظر سوفیا، آلبرتو خیلی در کارش غرق شده بود. او تصور می کرد که او کارش را بیشتر از همسرش دوست دارد؛ چون بیشتر از هرچیز و یا هرکس، به کارش فکر می کرد. گاهی وقتها خورشید غروب می کرد و ماه درمی آمد، اما آلبرتو هنوز توی مغازه اش بود. سوفیا کنار پنجره می نشست و منتظر او می شد. بله، این ماجرا بیشتر وقتها اتفاق می افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب بچه‌های آینه