فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرد خسته

کتاب مرد خسته

نسخه الکترونیک کتاب مرد خسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرد خسته

طاهربن جلون، نویسنده فرانسه‌زبان مراکشی، در سال ۱۹۴۴ به دنیا آمد. رساله، رمان، مجموعه داستان، مجموعه شعر، و نمایشنامه‌های متعددی منتشر کرده است. در سال ۱۹۸۷ برای رمان «شب قدر» جایزه گنکور را دریافت کرد و در سال ۱۹۹۴ برای رمان «مرد خسته» جایزه مدیترانه را به خود اختصاص داد.

  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرد خسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
L'Homme rompu
Tahar Ben Jelloun
© Editions du Seuil, 1994.
All Rights Reserved

این کتاب را به پرامودیا آناتا تور مدیونم، نویسنده بزرگ اندونزیایی که در حال حاضر در جاکارتا تحت مراقبت و ممنوع القلم است.
به اندونزی که رسیدم، قصد داشتم با وی ملاقات کنم و مراتب احترام و همفکری و نیز تحسین خود را از نزدیک خدمت ایشان عرض نمایم. ولی مرا از دیدارش منع کردند. چرا که ملاقات ما ممکن بود برای او دردسرساز باشد.
آن جا بود که با رمان «فساد» او که در سال ۱۹۵۴ در اندونزی منتشر شد، آشنا شدم (این کتاب را دنیس لمبارد به زبان فرانسه برگردانده و توسط نشر فیلیپ پیکیر منتشر کرده است). برای ادای احترام به وی و اثبات حمایت نویسنده از نویسنده، «مرد خسته» را نوشته ام، رمانی در باره فساد، فاجعه و مصیبتی که دامنگیر کشورهای شمال و جنوب شده است.
داستان در مراکش کنونی می گذرد. برای این که به وی ثابت کنم زیر سقف آسمان، و کیلومترها دورتر از مملکت او، هنگامی که بدبختی مشترکی دامنگیر انسان می شود، همگی آن ها گرفتار یک شیطان هستند.
این داستان که بی شباهت به رمان او نیست و در عین حال فضایی متفاوت دارد، با نگاهی محلی و نیز جهانی، دل های ما نویسندگان جنوب را به هم نزدیک می کند، حتی اگر این جنوب در خاور دور باشد.

ط. ب. ج.

تقدیم به
پدر و مادرم و همسرم مهدی
س.ن.

اتوبوس مثل همیشه دیر کرده است. از راه هم که می رسد، تا خرخره پر است. مراد به ساعتش نگاه می کند. اگر سوار شود، باید بقیه را هل دهد و پاهای زیادی را له کند؛ اگر سوار نشود، ممکن است خیلی دیر به اداره برسد. ولی او همیشه به موقع سر کارش حاضر است. نه این که از روی عادت باشد، نه. این برایش یک اصل مهم اخلاقی است. پس دو راه حل بیش تر ندارد: تاکسی بگیرد ــ قیمتش ده درهم می شود، درست قیمت دو پاکت سیگار کازا اسپرتِ آبی ــ یا پیاده برود و هن و هن کنان به اداره برسد. خیلی وقت است که می خواهد سیگار را ترک کند. برای کسی در شرایط او، صرفه جویی از سلامت ریه ها مهم تر است. در آخرین تست پزشکی، دکتر به او گفته بود: «با این که سیگاری هستین، ریه هاتون سالمن.» فقط این جمله یادش مانده است. اما وقتی زیاد راه می رود یا از پله ها بالا می رود نفس کم می آورد، دکتر که این را نمی داند. بالاخره تصمیم می گیرد تاکسی سوار شود و به خودش قول می دهد که دیگر سیگار نخرد. راننده بداخلاق است و هر از چند گاهی شیشه ماشین را پایین می دهد، تفی حواله خیابان و فحشی نثار بنده خدایی می کند. مراد جرئت نمی کند از او بپرسد که به چه کسی فحش می دهد. راننده بعد از حرف زدن با خودش رو به مراد می کند و به او می گوید: «ده ساله این تاکسی رو دارم؛ آره. قیافه ات نشون می ده خیال می کنی به کسی که گواهینامه مو داده، پول دادم. مادر به خطا بود! شب و روز کار می کنم تا بدهیمو پس بدم. اون مادر به خطارو دیگه ندیدم. خریده بودنش. این ماشین رو هم مدیون داییم هستم که قبلاً بهم پول داده بود. همینه که گفتم. نه چیز دیگه.»
در راه مراد حساب و کتاب هر روزه را انجام می دهد: «تاکسی ۱۰ درهم؛ ناهار ۳۳ درهم؛ قهوه ۵ درهم؛ سیگار ۵ درهم؛ ۴۵ درهم کتاب جغرافی برای واسط؛ تازه دست کم صد درهم لازمه تا بچه کوچیکه رو ببرم دکتر، بدون حساب داروها. خلاصه این که زیرش بدجوری زاییدم. چیز تازه ای نیست. خودم می دونم، حتی اگه یادم بره، زنم حلیمه یادم می یاره.»
آبدارچی هم زورکی به او سلام می دهد، این جا شور و حرارت سلام به مرتبه اداری ربطی ندارد. بلکه به محموله های پستی بستگی دارد. مراد مهندس است. مسئولیت مطالعه پرونده های ساختمان سازی در این اداره با اوست. بدون صدور مجوز از سوی او، نمی توان ساخت و ساز کرد. موقعیتش بسیار مهم است و خیلی ها به او غبطه می خورند. عنوان مقام او بسیار باشکوه است: «معاونت برنامه ریزی، بازاریابی و توسعه.» برای ارزیابی کیفیت مهندسی اش کافی است بدانیم که در یک مدرسه فرانسوی تحصیل کرده و بعد در دانشگاه «محمد پنجم» در رباط مدرک کارشناسی علوم اقتصادی گرفته است. و حالا باید با حقوقی ناچیز امرار معاش کند، خرج تحصیل فرزندانش را بپردازد، کرایه خانه بدهد و به مادرش هم کمک کند. سخت است. با لطف بقال زندگی اش را قسطی می گذراند. می داند که نمی تواند فرزند سوم داشته باشد. شنیده است که تولد هر فرزند سرمایه ای است و این که خدا خودش می داند چطور نیازهای بندگانش را برآورده کند، اما مراد نمی تواند با این طرز فکر کنار بیاید و برای این که از ادامه این بحث جلوگیری کند، حلیمه را مجبور کرده است قرص های ضدبارداری مصرف کند. آن وقت است که حلیمه با عصبانیت به او می گوید: «توام مردی، همکارتم مرده! حقوقش از تو کم تره، ولی تو ویلای قشنگش زندگی می کنه، دوتام ماشین داره، بچه هاشم می رن مدرسه فرانسویا، تازه، وقتی می خواد به زنش کادو بده، تعطیلات می بردشون رم! اون وقت کادوی تو به من قرصای ضد بارداریه و فقطم دو بار تو هفته گوشت می خوریم. این که دیگه اسمش زندگی نیست. تعطیلاتم که می ریم پیش مادرت، همون خونه قدیمیش تو فاس.(۱) تو اسم اینو می ذاری تعطیلات؟ کی می خوای بفهمی خونوادت بدبخت و بی چاره ن؟»

با خودش می گوید: «وضعیت من از بدبختی و این چیزا گذشته. مگه تقصیر منه که همه چی گرون می شه؟ پولدارا پولدارتر می شن و بدبخت بی چاره هایی مثل من تو فقر و فلاکت خودشون می مونن؟ تقصیر من چیه که قحطی هم فقیرارو فقیرتر می کنه؟ چیکار باید کرد؟ دزدی؟ یا شیره مالیدن سر آدما؟ سرمایه شونو از چنگشون در بیاریم و وعده بدیم که هر چی بیش تر سرمایه بذارن، بیش تر گیرشون می آد؟»
همین طور که با خودش حرف می زند، همکارش حاج حمید سوت زنان وارد می شود.
«روز بخیر، شب خوبی داشتین؟»
«بله، ممنون.»
آنچه بیش از همه باعث تنفر اوست، تکبر و لبخند کنایه آمیز حاج حمید است. با این که اتاق کار آن ها یکی نیست ــ دری شیشه ای آن ها را از هم جدا می کند ــ همیشه از دست او عصبی است. از بوی شیرین عطر او بدش می آید. مجبور است پنجره ها را باز کند تا بو از بین برود. از صدای زنجیر طلایش هم که موقع نوشتن بلند می شود، بیزار است. شخصیت حاج حمید با یک آدم فرهنگی زمین تا آسمان فرق دارد. به احتمال زیاد تا به حال یک کتاب هم نخوانده است. صبح، یک ساعت تمام روزنامه های داخلی می خواند. مراد از خودش می پرسد چطور آدم می تواند این قدر وقت صرف خواندن روزنامه هایی بکند که مطلبی ندارند؟ شاید فقط وانمود به خواندن می کند، یا سرسری می خواند تا هر از چند گاهی با صدای بلند تفسیرشان کند: «صدام: به این می گن مرد!» مراد دلش می خواهد واکنشی نشان دهد و مثلاً بگوید: «تو به کسی که هشت سال مردم خودشو می فرسته ایران تا قتل عام شن، بعدم هر کاری می تونه می کنه تا دنیارو به جون هم بندازه، می گی مرد؟» اما نه، ترجیح می دهد ساکت بماند. به هر حال او نباید چیزی بگوید. اگر بخواهد با حاج حمید بحث کند، باید پا را فراتر از این ها بگذارد و چیزی را از قلم نیندازد. او خیلی چیزها می داند، اما نمی خواهد اهمیتی بدهد. مثلاً ملاقات حاج حمید با آقای حکیم، ملاک ثروتمندی که دوست دارد با استعاره و کنایه صحبت کند. اغلب از ضرب المثل استفاده می کند. بعضی از آن ها جالب و پیچیده اند، مثل: «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری» یا «دستی که به دندان نتوان برد ببوس». مراد می داند که معاملات آن دو خارج از اداره انجام می شود و آقای حکیم فقط برای حفظ ظاهر به اداره می آید، مثلاً برای آوردن چند پرونده یا گرفتن تعدادی دیگر. ترفند آن ها از چشم غمگین ولی تیزبین مراد پنهان نیست. حاج حمید هدایای غیرنقدی هم دارد: گونی های گندم، صندوق های میوه، گوسفند برای جشن عید قربان. همه این ها به حساب سخاوت و بزرگواری روستاییان گذاشته می شود. تمامی این هدایا را قبول می کند، نه کسی خبر می برد و نه کسی او را لو می دهد. به هر حال مدرکی هم وجود ندارد. رشوه خواری واقعی یعنی همین، هیچ کس چیزی نمی بیند. کاش حداقل می شد مچش را گرفت. ولی مراد به اندازه کافی برای این کار زیرک نیست. روحیه پلیس بازی ندارد. حتی اگر برای رهایی کشورش از این کارها، تصمیمی جدی داشته باشد، باز درگیر نمی شود. درست است که همه چیز رسمی است و اوراق را هم امضا می کند، اما پیداست که زد و بند محرمانه ای وجود دارد. برای اثبات این روابط، باید شب و روز را با حاج حمید سر کرد و همه جا مراقب او بود. نه، غیرممکن است. خوشبختانه آن دو در یک اتاق نیستند. او، خسته کننده، چاق و مغرور است. مراد به یاد پلیسی مصری می افتد که ماموریت داشت در خانه کسی که تحت مراقبت بود بماند. آخر و عاقبت این همجواری ناخوشایند بسیار بد بود. شخصی که تحت نظر بود، مامور پلیس را کشت. مراد دوست ندارد به خاطر این همکار نفرت انگیز، بمیرد. در تمامی اداره های وابسته به وزارت مسکن و شهرسازی شاید حاج حمید تنها کسی باشد که به موهایش بریانتین می زند. غیر قابل تحمل است. این بوی روغن ترشیده کفرش را درمی آورد. شاید روزی برسد که از فرط عصبانیت خفه اش کند. حتی دنبال ترفیع گرفتن هم نیست. احتیاجی به این کار ندارد. درآمدش ایده آل است. خرج سفرهای اروپا و هر دو سال یکبار زیارت مکه و حج عمره را با چند هزار درهم حقوقش نمی دهد.
آبدارچی ها، حاج حمید را خیلی دوست دارند. دست و دل باز، خوش صحبت و بامحبت است. از مشکلاتشان باخبر است، کمکشان می کند، لباس های کهنه اش را به آن ها می دهد، در روزهای عید به فکر فرزندانشان است. مرد خوبی است. روزهای جمعه راس ساعت یازده اداره را ترک می کند و به مسجد می رود. در این روز لباس های سفید می پوشد، جلابه،(۲) پیراهن، شلوار، نعلین، همه سفید. بعد از نماز، ناهار می خورد و درست با نیم ساعت تاخیر به اداره برمی گردد. مراد چیزی نمی گوید. فقط تاخیرهای او را با تاریخ می نویسد. البته هیچ کس از این کار او خبر ندارد. اما شاید یک روز به دادگاه احضارش کنند تا منتظر محاکمه او باشد. ولی می داند که این واقعه تقریبا هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد. یکی از پسرعموهایش را به یاد می آورد که لحظاتی طولانی از زندگی خود را وقف تعلیم به بچه ها کرده بود، تا روزی که بازرس شد و دیگر می توانست وضع مالی اش را سر و سامان بدهد. با سختی فراوانی شروع کرده بود به پول جمع کردن، که لو رفت و بازداشت شد. سعی می کرد در برابر بازپرس رفتارش را توجیه کند، دلیل می آورد که دستمزدهای پایین، افراد را به فساد مالی وادار می کند. گزارش کاملی از آنچه اقتصاد موازی نامیده می شود، ارائه کرد و توضیح داد که چطور این اقتصاد مشکلات مالی یک حکومت را حل و فصل می کند. و بالاخره با درخواست رعایت تساوی در روابط اشخاص، که باعث پیشرفت کشور می شود، به نطق خود پایان داد. سخنرانی عالی او موجب شکست بیش تر شد و به پنج سال حبس محکوم شد. سه سال بعد با معده درد شدیدی آزاد شد و بعد ناپدید شد. عده ای می گویند مواد مخدر قاچاق می کند، عده ای دیگر معتقدند که به کانادا مهاجرت کرده و در آن جا فرش هایی با طرح ایرانی می فروشد.
علاوه بر این ها، حاج حمید ارباب رجوع طاس و قد بلندی دارد که کمی مشکوک است، اسمش مراغچی است. تا می آید، با هم از اتاق خارج می شوند و به راهرو می روند. از قرار معلوم این ملاقات ها زیاد برایش خوشایند نیست و اغلب با دیدن او خلقش تنگ می شود. مراد فکر می کند که این مرد از او اخاذی می کند. خیلی دوست دارد از این راز سر در بیاورد، با او صحبت کند و احتمالاً از او به عنوان شاهد استفاده کند. ولی ممکن نیست. مراد ساکت و آرام است. تمام فکر و ذکرش این است که با وقار و متانت، به دنبال تامین آینده فرزندانش باشد. آماده است تا همه چیز را فدا کند، اما حاضر نیست که اصول خود را زیر پا بگذارد و مانند بقیه عمل کند. با وجود این، بعضی وقت ها فقط برای یک لحظه، حسرت دسته اسکناسی را می خورد که آقای فولان، از سازندگان ساختمان، روی میز یکی از کافه های شهر به او داد. یک میلیون سانتیمی می شد. با یک میلیون می توانست موتور، پیراهنی برای حلیمه و حتی یک دست کت و شلوار مهمانی برای بچه ها بخرد، به علاوه، همگی به رستوران می رفتند و ماهی می خوردند، سیگار آمریکایی هم می توانست بکشد، شاید مونت کریستوی درجه یک می خرید که قیمتش هشتاد درهم است، قیمت دو وعده ناهار معمولی. فقط یک امضا می خواست، یک امضای کوچک پایین ورقه. اما نه، نمی شد او را خرید. بلند شد و با عصبانیت از کافه بیرون زد. آقای فولان باز هم گیرش آورد: «ولی به من گفته بودن که یک میلیون کافیه... اگه بیش تر می خواین، با هم کنار می آییم. اینو قبلش بگیرین، بعد از امضام بقیه شو می دم...» نگاهش کرده بود، تفی هم به زمین انداخته بود: «من رشوه نمی گیرم.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرد خسته