فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کلاغی که با خدا حرف زد

نسخه الکترونیک کتاب کلاغی که با خدا حرف زد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کلاغی که با خدا حرف زد

شب به زودی سراسر جنگل را فرا گرفت. قورباغه‌های برکه آواز جمعی خود را شروع کردند. چند زاغچه مدت کوتاهی روی درخت مجاور با هم مشاجره کردند. جغدی در فاصله‌ای دوردست می‌خواند. از دور صدای گرگ می‌آمد.
آخرین فکر سام، وقتی به خواب فرو می‌رفت، این بود که هنوز برای جوجه‌هایشان اسم انتخاب نکرده‌اند. با خود گفت: «باید فردا صبح در این باره صحبت کنیم.» پلک‌های سام به آرامی بسته شدند و او کلاغ‌وار تبسم کرد، همان لحظه اسمی از خاطرش گذاشت؛ اسمی برای آن جوجه‌ای که باعث افکار گوناگون، پیش‌بینی و هیجان او شده بود. جآشوا. او را جآشوا می‌خواندند، و این نام پدربزرگ سام و همسر اسمرالدا بود. جآشوا نام خوبی برای قهرمان بود، مگر نه؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کلاغی که با خدا حرف زد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Raven Who Spoke Wíth God
Christopher Foster
Singing Spirit Books, Colorado, USA 2001
Christopher Foster 2001
First published by Singing Spirit Books in 2001 represented by Cathy Miller Foreign Rights Agency, London, England
Persian language edition  Qoqnoos 2006

بخش اول

۱

آشیانه کلاغ سال ها قبل روی صنوبر بلندی ساخته شده و همچون درختِ حامی و یاورش، بدترین و شدیدترین بادها و طوفان ها را تاب آورده بود.
شاخه های کلفت درخت اساس و پایه آشیانه بودند. آشیانه بر روی شاخه هایی که چون گهواره یا سبد به هم پیچیده بودند عرضی حدود یک متر داشت و با برگ های خشک، خزه و پوست درختان پُر و مفروش بود. آشیانه زیبایی خاصی داشت و با همان توجه و علاقه ای درست شده بود که انسان خانه اش را می سازد. تکه هایی از ژاکتی پشمی روی شاخ و برگ های خشک بود. ژاکت کهنه را کلاغ ها سال ها قبل ــ وه چه روزهای خوشی! ــ در سطل زباله همسایه پیدا کرده بودند.
در زمان شروع داستان ما چهار تخم زیبای آبی متمایل به سبز روی این پوشش نرم قرار گرفته بودند: این تخم ها منتظر لحظه ای بودند که زندگی چوب جادوی سحرانگیزش را تکان دهد و گروهی از جوجه های نیمه عریان و بی دست و پا از پوسته خود بیرون بیایند و پا به دنیای خطرناک و هیجان انگیز بگذارند.
ماده کلاغی سیاه، براق و بزرگ به نام سام با دقت و هشیاری، مثل هر مادر دیگری روی این تخم ها نشسته بود.
سام سال های سال جوجه به این دنیا آورده بود یا دست کم این طور به نظر می رسید، با این حال هر سال با بازگشت بهار، وقتی صنوبر خود را تکان می داد و از خواب زمستانی با هدف و انرژی تازه بیدار می شد، بار دیگر مشتاقانه مادر شدن را تجربه می کرد.
سام سینه فراخش را به طرف تخم های درخشانش خم می کرد و می دانست، خوب می دانست، که این تخم ها قشنگ ترین و عالی ترین تخم هایی هستند که در تمام عمرش دیده است.
امسال هم مثل همیشه از این بابت به خود می بالید. نه، هیچ کلاغی تا به حال چنین تخم های زیبا و گردی نگذاشته بود... با این حال مسئله ای ذهن سام را اشغال کرده بود و به شدت مایه تعجبش شد.
ببین! آن تخم آن طرفی نقطه های سبز زیتونی رنگ بزرگی دارد.
این تخم را چه می شد؟
در نگاه اول یا دوم یا سوم، هیچ نکته خاصی در این تخم دیده نمی شود، مگر نه؟ سام بارها هنگام انجام وظایف روزانه اش (جستجوی آذوقه و غذا یا مرتب کردن پرهای جفتش با منقار) همین سوال را از خود پرسیده بود.
بالاخره، باقی تخم ها هم لکه های متمایل به زیتونی زیبایی داشتند. با این حال، این یک تخم به دلایلی مجذوبش می کرد. گویی ندایی به او می گفت: «سام، تمام جوجه هایت باارزشند، و عشق من شامل حال همه می شود، اما ماموریت و وظیفه خاصی برای یکی از جوجه هایی دارم که تو به دنیا آوردی.»
اما این حرف بیهوده به نظر می رسید، مگر نه؟
چطور چنین چیزی ممکن بود؟
همه می دانستند که هیچ نکته خاصی در باره کلاغ ها وجود نداشت، دیگر همه آن ها را می شناختند.
کلاغ ها پرندگان بی تناسب (مگر زمانی که به پرواز در می آمدند!) و بزرگی بودند که دوست داشتند با هم نزاع کنند. و سطل زباله یا محل پیک نیکی را در جستجوی باقیمانده غذاها به هم بریزند و همزمان صدای ناهنجار درآورند.
شهرت خوبی هم نداشتند، مردار می خوردند، محصولات کشاورزی را از بین می بردند و شیفته خوردن ماهی گندیده و حشرات بودند.
کلاغ ها سیاه بودند؛ سیاهی براق که گاه به رنگ بنفش می زد. گاهی وقتی انسان ها به سیاهیشان و چشمان کهربایی درخشانشان می نگریستند، لرزش غریبی تمام وجودشان را فرا می گرفت؛ شاید لرزشی شیطانی!
سام فکر کرد: «اما در روزگاران دور همه چیز فرق می کرد.» و تکانی به خود داد و سعی کرد روی تخم هایش راحت تر بنشیند.
در روزگاران دور، بنابر افسانه ها و داستان های قدیمی مادربزرگش، اسمرالدای پیر و عاقل، کلاغ ها یکی از دوست داشتنی ترین موجودات بودند. صداقت و وفاداریشان چنان بود که هر وظیفه ای را که در جهت پیشبرد خوبی و نیکی بود به عهده می گرفتند.
هنگامی که پروردگار به کلاغان دستور داد تا به الیاس پیامبر کمک کنند؛ آن گاه که در بیابان پنهان شده بود، حتی یک بار نیز در انجام وظیفه خود یعنی بردن نان و گوشت که برای زنده ماندن الیاس ضروری بود کوتاهی نکردند. کلاغ ها هر صبح و هر شب برای او غذا بردند.
اسمرالدا با چشمانِ پیر و مهربان و نافذ خود سام را نگریسته و گفته بود که تنها صداقت و وفاداری کلاغ ها را مایه تحسین و عشق همگان نمی کرد، عقل و درایتشان عامل دیگری بود. دلایل دیگر، سحر و لذتی بود که به دنیا می آوردند. عشقی که به طور محسوس در قلبشان می تپید.
آیا این کلاغ نبود که بنا بر افسانه ها، روزی گل زیبایی چید و آن را به حضور ولینعمت خود، حضرت آدم، آورد. آن حضرت در آن روز، افسرده و اندوهناک کنار جویباری نشسته بود و به مشکلات و رنجی می اندیشید که در زمین دیده می شد. حضرت آدم افسوس می خورد؛ افسوسِ بی تناسبی در این سرزمین پهناور و حاصلخیز و دوست داشتنی که روزی زیبایی و یگانگی اش در اوج بود.
کلاغ به او گفت که گفته ها و کلماتش ممکن است باقی نماند، اما اعمال و رفتارش هرگز از بین نخواهد رفت.
حقیقت، پاکی و بی گناهی سرانجام دوباره به زمین باز خواهد گشت.
سام به تلخی اندیشید: «چه نظر شجاعانه ای.» و سعی کرد افکارش را از مادربزرگش که مدت ها پیش مرده بود دور کند. اما اکنون این عهد و پیمان کجاست؟
تا جایی که به کلاغ ها مربوط می شد، عهد و پیمانی در کار نبود.
این عهد و پیمان سال ها پیش با مرگ الشکور، آخرین بزرگ پیامبران کلاغ از بین رفته بود، همان کلاغ بزرگی که بی هیچ ترس و خوفی زندگی خود را در راه خدمت به ارباب و ولینعمتش، حضرت نوح، از دست داده بود.
اشک در چشمان سام، با به خاطر آوردن اسمرالدا هنگام تعریف کردن این داستان، حلقه زد.
حضرت نوح، کشتی ای ساخته بود که می توانست در برابر سیل سهمناکی که زمین را در بر می گرفت مقاومت کند. انسان ها و حیوانات را در کشتی پناه داده بود و بعد از چندین روز سرگردانی بر روی آب های خروشان و مواج به الشکور دستور داده بود که دریای خطرناک را درنوردد تا مکان امنی برای به خاک نشستن کشتی بیابد. اما افسوس که پس از پروازهای شجاعانه در میان باد و باران سهمگین، یک روز، دیگر الشکور بازنگشت. او در کشاکش طوفان ناپدید شده بود.
اسمرالدا گفته بود که از آن زمان به بعد کلاغ ها برای همیشه از معنا و هدف حقیقی و اصلی خود دور افتاده اند، سرنوشت و هدف خود را از دست داده و جای خود را در نظام طبیعی جهان گم کرده اند.
دیگر چه کسی به کلاغ ها به چشم دوست یا کمک رسان می نگریست؟
سام این خاطرات را به یاد می آورد، و هنگامی که می پنداشت سرنوشت خاصی منتظر یکی از جوجه هایش، یا هر کلاغ دیگری، است با نومیدی سرش را تکان می داد و به خود می گفت: «تو دیوانه شدی، به خود بیا.»
دوستانش در باره او چه فکر می کردند؟ لابد این که از حال طبیعی خارج شده و فکر می کند از همه بالاتر است. بله چنین فکر می کردند. پشت سرش غیبت می کردند، با بی رحمی مسخره اش می کردند...
اما چیزی بدتر از این مسائل سام را در آن روز بهاری نگران می کرد:
اگر ارنست می فهمید که او چنان افکار مسخره و رویایی را در سر می پروراند، پیش خود چه فکری می کرد؟
ارنست جفت خوبی بود، در این مسئله هیچ شکی نبود. او کوشا، وظیفه شناس و مهربان بود. در این هفت سالی که با هم بودند، هیچ گاه بدخلق نشده و به او حمله نکرده بود. برخی از نرها با جفت هایشان رفتار وحشتناکی داشتند. سام از یادآوری رفتار آن ها مشمئز شد.
ارنست از بسیاری جهات جفت خوب و مطلوبی بود، اما کاستی هایی هم داشت. برای مثال، به چیزهای جدید یا غیرمعمول علاقه نشان نمی داد. وقتی نوبت به نظرات جدید، یا راه های مختلف نگاه کردن به دنیا و مسائل می رسید، بهتر بود ارنست کنار گذاشته می شد. تا آن جا که به ارنست مربوط بود همه چیز یا سیاه بود یا سفید. یا پرنده دیگری را دوست داشت یا نداشت. یا موافق بود یا مخالف. اگر بگوییم گفتگو با ارنست در باره مسائل برانگیزاننده دشوار است حق مطلب را ادا نکرده ایم: این کار غیر ممکن است! سام جیغ کوتاهی از سر ناخشنودی کشید. داشت منفی بافی می کرد. و این مسئله بیش از هر چیز دیگری آزارش می داد.
اما راستی، این پسر بزرگ کجا رفته بود؟ حالا نوبت او بود که از آشیانه مراقبت کند تا سام به دنبال غذا بگردد. بدن سام خشک شده بود. نیم ساعت یا بیش تر بود که روی تخم هایش نشسته بود. سعی کرد خودش را صاف کند. یک پایش را بلند کرد. سرش را برگرداند و پشت گردنش را خوب و محکم خاراند. حالا بهتر شد، چه احساس خوبی!
از پهلو به تخم هایش نگاه کرد. بسیار زیبا بودند، مگر نه؟ همان طور که دوباره در آشیانه اش جابجا می شد، به خود گفت که چیزی نمانده تخم هایش به جوجه تبدیل شوند. وقتی فکر می کرد چهار جوجه کوچک به زودی وارد دنیایش می شوند، با چشمان کودکانه و پر اطمینانشان به او می نگرند و هر بار که نزدشان بازمی گردد منقار صورتی رنگشان را با حرص و آز برای غذا باز می کنند، موجی از خوشحالی در بر می گرفتش.
هیچ چیز چون مادر شدن نیست. گرمای روشنی بخشی، چون تابش خورشید بر سطح سنگی خزه بسته، وجودش را گرم کرد. گرما عمیق تر و عمیق تر تمام وجودش را فرا گرفت و سام ناگهان به احساس آرامشی ناگفتنی دست یافت. خیلی زیبا بود. پیش از آن هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده بود. این احساس چنان خوب و لذتبخش بود که آرزو کرد کاش تا ابد ادامه یابد. تمام نگرانی هایش در آن لحظه از بین رفتند. ترس هایش مانند گروهی از خرگوش های پر جست و خیز فرار کردند.
همچنان که خوشحال و آرام نشسته بود و استراحت می کرد، رویایی دید؛ دید که کلاغ ها برای همیشه در زندان محدود کنونی محبوس نخواهند ماند؛ دید که زیبایی و نیکی همان گونه که افسانه ها پیشگویی کرده بودند باز خواهد گشت؛ دید که جوجه کوچک او، همان که در تخم زیرش تکان می خورد و ذهنش را به خود مشغول کرده بود، در این راه نقشی بر عهده دارد؛ نقشی شاید کوچک، اما موثر در پیشبرد این حرکت عظیم.
سام از این پیش بینی بسیار هیجان زده شد. و بعد رویا، به همان سرعتی که به مخیله اش خطور کرده بود، از خاطرش محو شد.
صدای قارقاری بلند، مطمئن و مقتدرانه از ته دره شنیده شد. سام چشمانش را باز کرد و جفتش را دید که در آسمان چرخ می زند و آماده نشستن می شود. با قارقاری بلند از او استقبال کرد، بعد محکم بال زد و از آشیان بیرون آمد و به سوی رودخانه نزدیکشان پرواز کرد. در باره گروهی ماهی مرده در کنار رودخانه اخباری شنیده بود. می دانست که اغلب مواقع در باره این گونه اتفاقات مبالغه می شود، اما ارزش آن را داشت که از نزدیک و با چشمان خود ببیند.
اگر یک خوراک خوب ماهی را از دست دهید، دیوانگی کرده اید، نه؟
و معلوم شد که خبر درست بوده است. سام به گروهی رنگارنگ متشکل از سمور آبی، سه زاغچه و تعداد بی شماری حشرات و یک دوجین کلاغ پیوست.
چون همیشه به فکر جفت خود بود، آخرین تکه ماهی قزل آلا را برداشت و برای ارنست به خانه برد.
آن دو کلاغ های خوشحالی بودند که پس از صرف غذا در لانه شان کنار یکدیگر می نشستند و با منقارشان پرهای یکدیگر را مرتب می کردند. البته این کار ترتیب خاصی نیز داشت. سام پرهایش اول مرتب می شد. سرش را خم می کرد تا ارنست بتواند پرهای پشت گردنش را تمیز و مرتب کند. ارنست یک پر را تمیز و مرتب می کرد، با منقارش آن را بر روی پرهای دیگر قرار می داد و به پر بعدی می پرداخت. بعد سام گردنش را به سمت بالا می کشید و قوس می داد تا ارنست بتواند پرهای گردن و سینه اش را مرتب کند.
بعد از آن که سام نیز پرهای ارنست را تمیز و مرتب می کرد، برای چند لحظه منقارهایشان را به هم می مالیدند و برای خواب آماده می شدند.

شب به زودی سراسر جنگل را فرا گرفت. قورباغه های برکه آواز جمعی خود را شروع کردند. چند زاغچه مدت کوتاهی روی درخت مجاور با هم مشاجره کردند. جغدی در فاصله ای دوردست می خواند. از دور صدای گرگ می آمد.
آخرین فکر سام، وقتی به خواب فرو می رفت، این بود که هنوز برای جوجه هایشان اسم انتخاب نکرده اند. با خود گفت: «باید فردا صبح در این باره صحبت کنیم.» پلک های سام به آرامی بسته شدند و او کلاغ وار تبسم کرد، همان لحظه اسمی از خاطرش گذاشت؛ اسمی برای آن جوجه ای که باعث افکار گوناگون، پیش بینی و هیجان او شده بود. جآشوا. او را جآشوا می خواندند، و این نام پدربزرگ سام و همسر اسمرالدا بود. جآشوا نام خوبی برای قهرمان بود، مگر نه؟

نظرات کاربران درباره کتاب کلاغی که با خدا حرف زد