فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانه دایی یوسف
وقایعی تکان دهنده از مهاجرت فدائیان اکثریت به شوروی

نسخه الکترونیک کتاب خانه دایی یوسف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانه دایی یوسف

خاطرات سیاسی یکی از وجوه جذاب و خواندنی ادبیات سیاسی در ایران معاصر است. در طی دو دهه گذشته امکان انتشار یادداشتها و خاطرات بسیاری از رهبران احزاب و جریانهای سیاسی با گرایشات گوناگون فراهم آمده است.
کتاب «خانه دایی یوسف» حکایت از حوادثی بسیار نزدیک به زمان ما را دارد. «دایی یوسف» در واقع نام مستعار کشور شوروی و رهبرش استالین است. که مأمن معتقدان این مکتب به شمار می‌رفته است.
نویسنده کتاب اتابک فتح‌اللّه‌ زاده از مبارزان قدیمی جنبش چپ ایران است. قبل از انقلاب در خانه‌های تیمی می‌زیسته و سپس در جریان حوادث انقلاب و پس از آن بسیار جدی و صمیمی فعالیت سیاسی می‌کرده است. در طی ماجراهای سیاسی و حوادثی که پیش می‌آید به ناچار و برای نجات خود از مرز می‌گذرد و دوره‌ای دیگر از زندگی او آغاز می‌شود. دوره‌ایی که با هولناک‌ترین تجربیات انسانی عجین شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانه دایی یوسف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

هفده سال از مهاجرت فداییان اکثریت به شوروی گذشت. در این مدت اتفاقات تکان دهنده ای در مقابل چشمان ما رخ داد. ما با ذهن کودکانه می خواستیم به اصطلاح آب آن سرچشمه زلال خیالی خود را از شوروی روانه ایران کنیم. اما دیری بود که آن سرچشمه به کلی خشکیده بود و سوسیالیسم شوروی، محروم از نیروی حیاتی، دیر یا زود ناگزیر از پای درمی آمد که درآمد. و ما در قبال ادعاها و عملکردهای دیروز خود به مردم ایران پاسخی بدهکاریم.
داستان این نوشته از آن جا آغاز شد که دوست عزیزم محسن حیدریان، حدود سه سال پیش یعنی در اوایل سال ۱۹۹۸، از من خواست به چندین پرسش مربوط به دوران زندگی در شوروی سابق پاسخ دهم. وی گفت که قصد یک کار پژوهشی درباره زندگی، سرنوشت و دگرگونیهای فکری و ذهنی فداییان و توده ای هایی را دارد که پس از سال ۶۲ به شوروی سابق مهاجرت کرده اند. از توضیحات وی دریافتم که مصاحبه و پرسش های او جزئی از یک کار نسبتا بزرگ است که زندگی و سرنوشت غم انگیز چهار نسل از ایرانیان مهاجر به شوروی سابق را دربر می گیرد.
هم چنین اطلاع یافتم که بررسی زندگی و سرنوشت سه نسل اول را بابک امیرخسروی و نسل چهارم یا آخرین نسل را محسن حیدریان بر عهده دارد. من، ابتدا تمایلی به شرکت در این کار نداشتم، زیرا پرداختن به داستان آن سال ها برایم دردناک و تاسف بار بود، اما اهمیت مکتوب کردن این تجربه بزرگ و بسیار پُرهزینه، سرانجام مرا واداشت که به خواهش محسن پاسخ مثبت بدهم. به خصوص این که در دوران زندگی در شوروی، با همه وجود به این نکته پی برده بودم که یکی از بزرگترین خطاهای نسل های پیشین کمونیست های ایرانی در شوروی، کوتاهی آن ها در مکتوب کردن تجربه خود بوده است.
من طی نامه ای به محسن نوشتم: «محسن عزیز، شاید ندانی که چه خواست دردناکی از من کرده ای. سالها بود که تصمیم گرفته بودم به گذشته خود در شوروی فکر نکنم. تو با این تقاضا دوباره دیو خفته را بیدار کرده و به جانم انداختی. من این مطلب چهل صفحه ای را با یک قلم نوشته و برایت ارسال می کنم. بقیه کارها با خودت. متاسفم که بیشتر از این آمادگی ندارم تا به تو کمک موثر بکنم.» پس از نوشتن آن صفحات، محسن حیدریان چند بار دیگر به من رجوع کرد و درباره آن نوشته و نیز موضوعات مربوط به دوران شوروی، پرسش هایی تکمیلی پیش کشید و من تا آن جا که ذهنم یاری می کرد، پاسخ دادم. پس از گذشت سه سال از این ماجرا، بنا به علل متعدد، تصمیم بر این گرفتم که تجربیات خود را تا آن جا که ذهنم یاری می دهد، به طور کامل به روی کاغذ بیاورم.
قضاوت انتقادی من در این نوشته علیه سازمان اکثریت و یا عضوی از آن و یا به خاطر رنجش های شخصی و یا طعنه و سرزنش به گذشته سازمان و ایجاد شکاف در خانواده چپ دمکرات نیست؛ من عمیقا معتقد هستم اگر احزاب و سازمان ها و شخصیت های آزادی خواه نسبت به انحرافات درونی خود بی رحم نباشند، ره به جایی نخواهند برد و در اساس، راه آینده آن ها، تفاوتی با گذشته نخواهد داشت.
امید آن دارم که دوستان دیروز و امروز قبل از هر داوری نهایی، اگر ابهام و ناروشنی در نوشته من یافتند، به من یادآور شوند. طبیعی است که در شرح و نقد واقعیات، ارزیابی ها و تفسیرهای گوناگونی وجود دارد. اما من صاف و ساده به تجربه شخصی ام رجوع کرده ام. یعنی آن چه که در این نوشته می آید، کوششی برای تصویر کردن بی غل و غش زندگی، تجربه و یافته های فردی ام از آن دوران است. تنها خواست و امید من این است که دارندگان نقش های بزرگ و کوچک سازمان اکثریت در بازنگری انتقادی به کارنامه گذشته خویش پیش قدم شده و آن چه را که در شوروی سابق رخ داد، صادقانه روی کاغذ بیاورند. آن وقت است که من و ما، به لغزش ها و اشتباهات خود پی خواهیم برد.

اتابک فتح الله زاده
سوئد، دوم ژانویه ۲۰۰۱

یادداشت

خاطرات سیاسی یکی از وجوه جذاب و خواندنی ادبیات سیاسی در ایران معاصر است. در طی دو دهه گذشته امکان انتشار یادداشتها و خاطرات بسیاری از رهبران احزاب و جریانهای سیاسی با گرایشات گوناگون فراهم آمده است.
کتاب «خانه دایی یوسف» حکایت از حوادثی بسیار نزدیک به زمان ما را دارد. «دایی یوسف» در واقع نام مستعار کشور شوروی و رهبرش استالین است. که مامن معتقدان این مکتب به شمار می رفته است.
نویسنده کتاب اتابک فتح اللّه زاده از مبارزان قدیمی جنبش چپ ایران است. قبل از انقلاب در خانه های تیمی می زیسته و سپس در جریان حوادث انقلاب و پس از آن بسیار جدی و صمیمی فعالیت سیاسی می کرده است. در طی ماجراهای سیاسی و حوادثی که پیش می آید به ناچار و برای نجات خود از مرز می گذرد و دوره ای دیگر از زندگی او آغاز می شود. دوره ایی که با هولناک ترین تجربیات انسانی عجین شده است.
اتابک فتح اللّه زاده کتاب خود را به «هزاران ایرانی بی نام و نشان که در زندان های استالینی و اردوگاههای سیبری جان باختند» تقدیم کرده است. و می نویسد: «من در این کتاب تا آنجایی که امکان داشت سعی کردم سخنی از روی حقیقت گفته باشم و همواره منافع کشورم را با اهمیت تر از هر مصلحت دیگر در مد نظر قرار دهم...» وی همچنین با نگاهی کاملاً انتقادی به زندگی سیاسی خود و سازمان فداییان اکثریت نگاه می کند و این در نوع خود قابل توجه است.
از دیگر ویژگی های کتاب مطالعه نویسنده در احوال دیگر مهاجران ایرانی در شهرهای شوروی است. نویسنده در این بخش تصویری بسیار هولناک از زندگی فاجعه بار نسلی از مهاجرین ایرانی در شوروی به دست می دهد. بدون تردید این بخش از کتاب از قوی ترین و در عین حال از تکان دهنده ترین بخش های خاطرات اتابک فتح اللّه زاده است. می نویسد: «نه من و نه کسی دیگر از سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) خبر داشتیم که در شصت کیلومتری ما در کازاخستان گروهی از ایرانیان کهنسال و دردمند زندگی می کنند... این پیرمردان زجر دیده و زندگی فاجعه بار آنها... به اعضای سازمان اجازه ملاقات با آنها را نمی دادند و سرانجام نیز بنا به توصیه کا. گ. ب به افراد اخطار کرد که بی درنگ هرگونه رابطه را با آنها قطع کنند.»
کتاب «خانه دایی یوسف» به فاصله بسیار کوتاه دو بار در سوئد چاپ شده است. در چاپ فعلی علاوه بر ویرایش، نکات رسم الخط را نیز رعایت کردیم.
همین جا از اتابک فتح الله زاده تشکر می کنم که اجازه چاپ کتابشان را به ما دادند.

علی دهباشی
بهار ۱۳۸۱

دایی یوسف

وقتی شرایط مبارزه برای توده ای ها و فرقه چی ها در آذربایجان سخت می شد، سراغ دایی یوسف را می گرفتند. دایی یوسف در واقع اسم مستعار کشور شوروی و رهبرش استالین بود که حلاّل همه مشکلات به حساب می آمد و دارو و درمان تمام دردها را برای همه خلق های جهان با خود داشت.
در موقع شکست و تعقیب و دربه دری، همسایگی شوروی از ن
ظر آن ها سعادتی بود و می توانستند با کمال میل نزد دایی یوسف به میهمانی بروند. اما از سالخوردگان و مردم عادی شنیده می شد، جوانی که به روسیه برود دیگر برنمی گردد. حقیقتا هم چنین بود. چنان که بعد از حکومت فرعونی استالین، از سرنوشت صدها هزار نفر که به علل و انگیزه های متفاوت به مهاجرت روسیه رفتند، دیگر سراغی و نشانی به دست نیامد.
آن بخش از توده ای ها و فرقه چی هایی که در ایران مانده بودند، همچنان به دوستان و آشنایانی که به شوروی مهاجرت کردند حسادت می ورزیدند و به قول معروف: مرده ها خیال می کردند که زنده ها مشغول خوردن حلوا هستند. شگفت انگیز این که، ما نیز، که خود را متعلق به نسل چریک های فدایی خلق و از تبار دیگری می دانستیم و شعار «مرگ هست و بازگشت نیست» این آقایان را به باد مسخره می گرفتیم، ما که جریان حزب توده و فرقه دمکرات را منحرف از مکتب می دانستیم صرف نظر از این که از مکتب خودمان چه بارمان بود به خود می بالیدیم، که دست کم دیگر کسی ما را جریان وابسته به شوروی نمی دانست. جوانانی بودیم پرشور و صادق اما کم سواد و بی تجربه. با گردش روزگار و سر رسیدن انقلاب و ساده لوحانه به تور حزب توده افتادن و شرکت با آن حزب در خط امام و دمیدن در شیپور ضدامپریالیستی و سرانجام رسیدن به روزگار تلخ شکست و تعقیب و دربه دری، به همین سرنوشت حزب توده و فرقه دمکرات تن در دادیم. دیگر ایام هارت و پورت پایان یافته و نوبت خود ما رسیده بود و خانه دایی یوسف به ما چشمک می زد.
تقریبا یک سال مانده به دستگیری رهبری حزب توده، در بین چند نفری از ما، مشی سیاسی حزب توده و سازمان اکثریت، به خصوص در رابطه با آزادی های دموکراتیک و سرکوب دگراندیشان سوالاتی برانگیخته بود. اما تا خواستیم به خود آییم اوضاع و شرایط آن روزگار مجالمان نداد. آن موقع من به اصطلاح کادر اعزامی سازمان، به پارس آباد مغان بودم. پارس آباد مغان بعد از تبریز دومین منطقه کارگری بود و در اوایل انقلاب در آن جا نیروهای هوادار سازمان متشکل ترین نیروها بودند. اما به تدریج نیروهای هوادار جمهوری اسلامی به عنوان قدرت سرتاسری و مرکزی بر نیروی هوادار سازمان غلبه کردند. به ویژه به سبب چپ روی های اولیه سازمان و سپس قبول خط مشی حزب توده و اعدام شدن یکی از رهبران کارگران یعنی شادروان عادل قربانی و دستگیری پی درپی رفقای اکثریت، علیرغم حمایت دربست و حتا زننده ما از جمهوری اسلامی، بسیاری از کارگران، کارمندان و نیروهای محلی آرام آرام از ما بریدند و سازمانی که زمانی پنج هزار نفر را بسیج می کرد، در اواخر فعالیت، بیشتر از سی نفر در تشکیلات خود نداشت.
باری، در همان هنگام، حدود یک سال قبل از دستگیری ها، از طرف سازمان به من ماموریت داده شد که نواحی مرزی دشت مغان را، شناسایی کنم. اما انگیزه شناسایی را نه من پرسیدم و نه دوستان حرفی به من زدند. با این ماموریت و اوضاع و احوال آن زمانی، حدس می زدم که نکند بوی الرحمان خودمان هم می آید. البته شناسایی نواحی مرزی علت دیگری داشت. رهبری سازمان در آن موقع خواهان تماس رسمی با حزب کمونیست شوروی در باکو بود. به هر روی بعد از شناسایی مقدماتی، بنابه دلایلی، از من منصرف شدند و دنباله کار به کسان دیگر واگذار شد. آن موقع من و یکی از دوستان مهندس مان، به مشی سازمان اعتراض داشتیم و در کمیته مغان نیز اختلاف نظرهایی در رابطه با مشی سازمان پیش آمده بود. به علت ارتباطاتی که با اعضاء و هواداران داشتم، توسط دوستان بومی می شنیدم که بطور غیرقانونی، رفت و آمدهایی در مرز ایران و شوروی انجام می گیرد. روزی، عصر هنگام، دوستم در نوار مرزی، شخص غیرآشنایی را به من نشان داد که بدون این که ما را ببیند به آن طرف مرز رفت و بعد از حدود نیم ساعت برگشت. من واقعا نمی دانستم به دوستم که مرا به عنوان مسئول نگاه می کرد چه بگویم. قبل از وحدت با حزب توده بیشتر با نظر بیژن جزنی موافق بودیم که می گفت «شوروی منافع خود را به کشور ما ترجیح می دهد ولی به شوروی به عنوان کشور دوست باید نگاه کرد». اما بعد از وحدت و همگامی با حزب توده، ما نیز خود را مدافع انترناسیونالیسم پرولتری و انقلاب جهانی، یعنی شوروی می دانستیم و در نتیجه این اعمال غیرملی در نظرمان زشت و منفی به نظر نمی آمد. دوستم منتظر نظر من بود که کوتاه بینانه به وی گفتم به ما ارتباطی ندارد، ما که شوروی را دشمن خود نمی دانیم؛ آمریکایی ها این همه علیه ایران جاسوس دارند، شوروی که دوست کشور ماست چرا جاسوس نداشته باشد. این جواب برای خودم و دوستم قانع کننده به نظر رسید.
بار دیگر، ژاندارمری مردی شصت ساله از آذربایجانی های مشهد را دستگیر و برای تحویل به تهران می برد. در بین راه در قهوه خانه ای با دوستم از مساله آگاه شدیم. ژاندارم گفت او را در حین عبور از مرز دستگیر کردیم، آدم روس هاست.
دو ماه مانده به دستگیری رهبری حزب توده، منطقه مغان حساس شده بود. متوجه شدم که مرا به شدت تعقیب می کنند. در منطقه حوادثی می گذشت که روح مان هم خبر نداشت. فقط بعدها متوجه شدم که همزمان با دستگیری رهبران حزب توده چند نفری با یک شبیخون در سراسر نوار مرزی منطقه مغان دستگیر شده اند. این چند نفر ارتباطی با حزب توده نداشتند و تنها منابع اطلاعاتی روس ها بودند. افراد تعقیب کننده از افراد محلی نبودند. جریان تعقیب را به دوستان خبر دادم اما دوستان گفتند چشمان ترا سیاهی گرفته و دلیلی ندارد که ما را تعقیب کنند. حرفم مورد قبول واقع نشد و من هم قانع نشدم. از خانه ام، که در آن تنها زندگی می کردم، کروکی تشکیلات و اسامی اعضا و بعضی از نوشته های ردیاب را به جای دیگر منتقل کردم و خودم هم کمتر به خانه مراجعه می کردم. با گذشت این همه سال هنوز هم نفهمیده ام به چه دلیل، هم زمان با دستگیری حزب توده و منابع اطلاعاتی روس ها در منطقه، به خانه من هم که نه آدم مهمی و نه کاره ای بودم یورش بردند. اما من دیگر در خانه نبودم که دستگیرم کنند و وقتی از جریان باخبر شدم دیگر خانه نرفتم. مدتی در خانه دوستان در منطقه مغان مخفی بودم. تا آن زمان به سازمان هنوز کاری نداشتند و دوستانم مرا در خانه های محقر خودشان نگه می داشتند و من از این که سربارشان شده بودم خجالت می کشیدم.
در همین زمان یکی از کارمندان کشت و صنعت مغان به من گفت: «ما گلوی خودمان را برای جمهوری اسلامی پاره کردیم، حال برای زنده ماندن از دست این ها باید خود را مخفی کنیم. یک سال قبل بچه های اقلیت می خواستند ترا ترور کنند که موفق نشدند. هشت ماه قبل باز بچه های اقلیت ترا به عنوان عضو مخفی اقلیت به سپاه گزارش داده بودند تا به این وسیله کلکت را بکنند.» او درست می گفت و بر همین اساس هم سرانجام سپاه مرا دستگیر کرد. کتاب هایی که در خانه من بود با گزارش نمی خواند. من خود را طرفدار اکثریت معرفی کردم ولی آن ها فکر کردند که من کلک می زنم. از بچه های سازمان هم کسی را نمی خواستم معرفی کنم. آن ها با کتک مرا روانه سلول کردند. حساب و کتابی در کار نبود. در ساعت دوازده شب به سراغم آمدند. هر دفعه می گفتند وصیت نامه خود را بنویس که من قبول نمی کردم و به کارشان اعتراض داشتم. آخرین بار ساعت سه بعد از نیمه شب مرا با چشمان بسته سوار ماشین کردند و روانه رودخانه ارس شدند. در جایی ماشین را نگه داشته و مرا پیاده کردند و با چشمان بسته به حال ایستاده چنان که می خواهند تیرباران کنند نگه داشتند. صحنه اعدام درست شد، صدای گلنگدن ها شنیده شد. با این که می دانستم می خواهند مرا بترسانند، اما یک لحظه فکر کردم کی به کیه، نکند مرا روانه جهنم بکنند. اما شور جوانی داشتم و از مرگ ترسی نداشتم. دوباره از من خواستند که کروکی تشکیلات را بدهم. هنوز شک داشتند که اقلیتی باشم. با چشمان بسته احساس کردم کسی به من نزدیک می شود. ناگهان کشیده محکمی توی گوشم خورد و سپس کتک مفصلی نوش جان کردم. گفتند فردا ترا به درک واصل می کنیم. دوباره مرا به سلول برگرداندند. فردای آن روز مسئولی از سپاه تبریز به سپاه پاسداران پارس آباد آمد و با خشونت بازجویی را شروع کرد. پس از مدتی هر دو متوجه شدیم که ما دوستان مشترکی داریم، خود مرا هم از دور می شناخت. وقتی فهمید که اقلیتی نیستم از من معذرت خواست و با ماشین سپاه با تمام کتاب هایم جلوی خانه ام پیاده ام کرد. در خانه تک و تنها به فکر فرو رفتم که عجب مملکتی داریم، دیشب صحنه اعدام بود، امروز آزاد شدم.
من شخصا اقلیتی ها را نمی شناختم اما دوستان محلی، آن ها را می شناختند. با وجود ماجرای فوق، حتا برای یک بار هم از فکرمان نگذشت که این بچه های اقلیت را به سپاه معرفی کنیم.
میزبان من آن شب به شوخی می گفت: آخر برایم شرح بده حال که این طور تحت تعقیب و پیگرد هستی، چگونه می خواهی برای شکوفایی جمهوری اسلامی تلاش بکنی؟ در این مدت که در منطقه مغان مخفی بودم گرفتاری جدیدی هم پیدا کردم. کارگری که با هم در یک محیط کار می کردیم، پرونده مرا سنگین تر کرد. او برای چاپلوسی به حاکم شرع شهرستان گرمی به دروغ گفته بود که من گفته ام خدا نیست و به خدا فحش داده ام. حاکم شرع هم افراد سپاه را برای دستگیری من به خانه ام فرستاد. اما من قبلاً خانه را برای همیشه ترک کرده بودم. بعدا که خبر یافته بود قبل از او سپاه پاسداران پارس آباد برای دستگیری من اقدام کرده، فکر کرده بود پس من آدم مهمی هستم و سخت عصبانی شده بود. وقتی یکی از دوستان دستگیر شده از پیش حاکم شرع برگشت و مرا در خانه محل تجمع کمیته مغان دید با ترس و لرز گفت که باید از مغان بروی چون حاکم شرع در دادگاه به پاسداران تشر می زد که این پدر سوخته را پیدا کنید تا سر نیم ساعت اعدامش کنم و از من سراغ ترا می گرفت که کجا هستی. برایت پرونده ای درست کرده که اگر روی کمرت بگذارند کمرت می شکند. به تصمیم جمع، به ناچار راهی تبریز شدم. در تبریز بعد از دستگیری رهبری حزب توده، رفقای سازمان درحالت نیمه مخفی بسر می بردند و در حال آماده باش و در تدارک مخفی شدن بودند. وقتی در تبریز با یکی از دوستان کمیته ایالتی دیدار کردم، کم و بیش از شرایط من آگاه بود. گفت به نظر من برو خودت را معرفی کن. حکومت می خواهد ما زیرزمینی باشیم. حرف دوستم با توجه به شرایط ویژه من غیرمنطقی به نظرم آمد. به وی گفتم من همیشه به دستور سازمان گوش کردم ولی این یکی را گوش نمی کنم که با پای خودم مفت و مجانی به استقبال اعدام بروم. تو خودت می دانی که من نمی ترسم. می دانی اولین گلوله را یک ماه بعد از انقلاب از این آقایان نوش جان کردم. می دانی که در سال ۵۹ می خواستند مرا بدزدند و در صحرا بکشند، اما با وجود چاقو خوردن و درگیری از دستشان در رفتم. من جان مفت به کسی بدهکار نیستم. فردای آن روز با یکی از اعضای کمیته ایالتی دیدار کردم (این فرد متاسفانه بعدها شهید شد). به من گفت «فلان کس حرف های ترا به من گفت بهتر است به تهران بروی و خودت را حفظ کنی». گفتم ارتباط من با سازمان چه می شود؟ جواب داد «ترا بعدا پیدا می کنیم». احساس کردم که می خواهد مرا دک کند. او می دانست که من از افراد مساله دار نسبت به مشی سازمان هستم. بدون اینکه بپرسد آیا در تهران جا داری، آیا پول داری، از من خداحافظی کرد. من، کمتر چیزی برای خودم از کسی تقاضا می کنم اما این برخورد به من سخت گران آمد. در آن موقع هنوز هزاران دلبستگی عاطفی و احساسی با سازمان داشتم. خاطرات گذشته همراه با غم و حسرت از مقابل چشمان من می گذشت. من از موقعی که محصل دبیرستان بودم بنای همکاری با سازمان را گذاشته بودم. اعلامیه های سازمان را مهدی فوقانی در اختیارم می گذاشت و من پخش می کردم. پس از کشته شدن مهدی (با حمید اشرف در تیرماه سال ۵۵) و تماس مجدد سازمان در سال ۵۶، با تمام وجودم برای سازمان کار می کردم و در سال های آخر بعد از انقلاب به طور نیمه مخفی زیر پوشش کارمند کشت و صنعت مغان، افزون بر انجام وظایف اداریم، به امور سازمان می رسیدم. حقوق خود را در اختیار سازمان می گذاشتم. با سال ها دور ماندن از خانه پدری، سازمان را خانه پدر و مادرم می دانستم. اما اکنون اگرچه موقت هم باشد از سازمان بیرون انداخته می شدم. به هر حال خم به ابرو نیاوردم. با این که نمی دانستم کجا می روم و پول آنچنانی هم نداشتم، چیزی به رفیق مسئول نگفتم. تنها هنگام خداحافظی به او گفتم من دو سه ماهی خودم را نگه می دارم تنها تقاضای من این است که پس از آن ارتباطم با سازمان برقرار شود. باری، عازم تهران شدم. هفته اول نخواستم در این شرایط سخت مزاحم دوستان و فامیل بشوم. شب ها در پارک می خوابیدم. با مردی که گرچه ظاهرا کمی خل، ولی عاقل بود، در همان پارک آشنا شدم. نمی دانم چرا از من خوشش آمد. وی سرقفلی چند ساله در پارک داشت و به علت هم زبانی با من احساس راحتی و خودمانی بودن می کرد. با هم حرف می زدیم و هوا گرم بود. شبی روی نیمکت دراز کشیده بودیم. پشه ها هم حسابی از من پذیرایی می کردند. در همین وقت وی گفت: «ای داد و بیداد، چند ماه دیگر سرما شروع می شود». فهمیدم که او از من دوراندیش تر است. پس از مدتی ناگهان گفت «باز آمدند». دیدم گشت سپاه هستند مردم را که در پارک خوابیده بودند از خواب بیدار و بازجویی می کردند. همین که به ما نزدیک شدند، دیدم این مرد با آن ها شروع به شوخی و مرا نیز دوست و همشهری خود معرفی کرد. موقع خداحافظی یکی از اعضای گشت سپاه به وی گفت تو می توانی به سپاه بیایی شیشه ها را پاک کنی و پول بگیری، اما با تعجب شنیدم که با شوخی و جدی جواب داد که من نان شما را نمی خورم. بعد از رفتن سپاه به من گفت: «باز بگیر، بگیر شروع شده است. بعضی موقع ها به این جا هم سر می زنند، تازه از من می خواهند آدم های مشکوک را معرفی کنم، اما من اگر کسی را هم بشناسم به این ها خبر نمی دهم.»
پس از مدتی، مسکنی برای خود پیدا کردم و به تدارک فعالیت با دوستانی که شهرستان ها را رها کرده و به تهران آمده بودند، برآمدم. هنگامی که یکی از دوستان گفت سازمان، خود را منحل کرده است به شدت عصبانی شدم. حدس زدم که رهبری سازمان درصدد خروج از کشور است و، بی توجه به سرنوشت کادرها و اعضا که گیج و سرگردان به امان خدا رها شده بودند، به اصطلاح رد گم می کند. پس از مدتی متوجه شدم که تعدادی از اعضای رهبری و کادرها با رعایت امکان ها و شرایط جدید، در تدارک سازماندهی جدید هستند. من هم برای ارتباط با آن ها عازم تبریز شدم. اما سفر من بی نتیجه ماند. به هنگام مسافرتم از تهران به تبریز، اتوبوس ما جلو ایستگاه پلیس راه نگه داشت. دیدم سه نفر پاسدار برای تفتیش وارد اتوبوس شدند. یک مرتبه متوجه شدم که یکی از آن ها از اعضای سازمان است. با نگاهش به من فهماند که از جایت تکان نخور. بدون این که مرا بشناساند اتوبوس را با سه پاسدار ترک کرد. من بی خبر از همه جا بودم و نمی دانستم که چرا دوستم لباس پاسداری پوشیده است. دو سال بود که وی را ندیده بودم. پس از انقلاب به خانه مخفی اش ماشین چاپ و غیره برده بودم. به تبریز که رسیدم جریان را به دو نفر از دوستان گفتم. آن ها گفتند که وی توّاب شده است و این جور آدم ها باید ترور انقلابی بشوند که مورد قبول من نبود. پاسخ دادم مگر برایش کاری داشت که مرا لو بدهد؟ او را با شکنجه، نه در درون، بلکه در ظاهر شکسته اند. وی چه کسی را لو داده است؟ چند سال بعد یکی از این دو نفر که معتقد به ترور انقلابی وی بود خودش دستگیر شد. من وقتی از رفقایی که پس از دستگیری آن فرد از ایران به تاشکند آمدند، سراغش را گرفتم، به من گفتند در زندان، اول به شدت مقاومت کرد ولی بعدا بر اثر فشار بد جوری شکست. حتا حرف هایی که از وی نخواسته بودند و می توانست نگوید، گفت، همه چیز را گفت.
دنباله ماجرا به کجا کشید و بر سر آن دوست که لباس پاسداری پوشیده بود چه آمد، خود داستان درازی است. اما همین واقعه برای من درسی شد که من به عناصر افراطی علی رغم هارت و پورت های سرخ و انقلابی بی اعتماد باشم.

نظرات کاربران درباره کتاب خانه دایی یوسف