فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصۀ جزیره ۲

کتاب قصۀ جزیره ۲
آب خوردن مورچه

نسخه الکترونیک کتاب قصۀ جزیره ۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصۀ جزیره ۲

کتاب «آب خوردن مورچه»‌ نوشته یاشار کمال (۲۰۱۵-۱۹۲۳) از نویسندگان اهل کردستان عراق است.
او در طول عمر خود بیش از ۳۶ رمان نوشت که اکثر آنها به زبانهای دیگر نیز ترجمه شده و مورد توجه خوانندگان سراسر جهان قرار گرفته‌اند.
از او به عنوان یک چهره معترض یاد می‌شود که سالها به حمایت از حقوق اقلیت‌های کرد منطقه پرداخت و با دولت ترکیه وقت نیز دچار مشکل شد.
«آب خوردن مورچه» دومین کتاب از سه‌گانه جدید یاشار کمال با عنوان «قصة‌جزیره» است. این کتاب روایتگر فاجعه‌ای است که میلیون‌ها انسان را از سرزمینشان می‌راند و اکنون این انسان‌های رانده شده در تلاشند تا خود و هویتشان را باز یابند. آن‌ها می‌خواهند سرزمین بیگانه را به جبر زمانه وطن سازند. یاشار کمال نویسنده‌ای است که فضای داستان‌هایش اکثراً در روستاهای کشورش رخ می‌دهد اما روستایی‌نویسی او برای خواننده کتاب از هر ملیتی که باشد قابل درک است.
در بخشی از این رمان می‌خوانیم:
« لنج ناخدا قدری در اسکله پهلو گرفته بود. از داخل لنج، اول مرد مسنی بیرون آمد با کمری خمیده، ریشی جوگندمی و کثیف که در خود جمع شده و گونه‌هایش گود افتاده بود. پوست و استخوان بود. دنده‌های قفسه سینه‌اش را می‌شد شمرد. شلوار، پیرهن و زیرشلواری‌اش تکه تکه بود. صورتش پرچین و چروک بود. چشم‌های سبز و دودوزنش گود افتاده و لابلای چین و چروک گم شده بود. در حالی که به چپ و راست می‌چرخید نگاهی به اطراف انداخت، کمرش کمی بیش‌تر خم شد، پاهایش قدرت راه بردنش را نداشت، آرام آرام زانوهایش خم شد و همان جا روی تخته‌های اسکله نشست.
پشت سر او بقیه از لنج پیاده شدند؛ زن‌ها، دخترها، بچه‌ها، جوان‌ها، پیرزن‌ها و مردها. همگی نیمه برهنه، با لباس‌هایی پاره پوره. لباس‌های پاره پاره‌شان چنان بود که سینه‌های دخترها و زن‌ها دیده می‌شد. بچه‌های کوچک کاملاً لخت بودند؛ دور کمر هر کدام طناب ضخیم رنگی بسته شده بود. چنان لاغر بودند که قدرت سر پا ایستادن نداشتند، تلوتلو می‌خوردند، نمی‌توانستند قدم از قدم بردارند، فقط تا کنار مرد مسن، که همان طور خمیده روی اسکله مانده بود، می‌آمدند و همان جا می‌نشستند.
لنج، یکی یکی، دوتا دوتا، بی‌وقفه خالی می‌شد.
پویراز، عاقبت به زیر چنارها آمد و بلافاصله به طرف اسکله، سمت جماعت ژولیده و کثیف راه افتاد. نگاهش به ناخدا قدری افتاد که از لنج پیاده شده بود و داشت می‌آمد.
«آن‌جا چه خبر است ناخدا قدری، این‌ها دیگر کی‌اند؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قصۀ جزیره ۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Karincanin Su Içtiği
Bir Ada Hikayesi 2
Yaşar Kemal
Adam, 2002

«دریا آن قدر آرام بود که مورچه ها آب می خوردند.»
اصطلاح ماهیگیران دریای سیاه

به عزیزم تیلدا کمال
با حسرت

فصل اول

قایق آرام آرام از دل شب بیرون آمد. دریا شیری رنگ بود. ستاره هایی که پیاپی از آسمان سرازیر می شدند، در پی انفجاری نورانی به دریا می ریختند. در آن لحظه، از پشتِ مه رقیقی، بفهمی نفهمی، جزیره ای نمایان شد. قایق سوار، به آرامی پاروها را در آب فرو برد. مدتی همان طور ماند. خسته و کوفته به اطراف نگاه می کرد. سه ماهی، یکی بعد از دیگری، از آب بیرون پریدند؛ هر سه در نوری صورتی رنگ می درخشیدند. صدای سه پرنده، پیاپی، از سه سمت به گوش رسید. در آن لحظه، دریا به رنگ بنفش درآمد.
قایق سوارِ خسته، جان گرفت و پاروها را به حرکت درآورد. دریا سفیدتر شد. قایق سوار، پاروزنان از میان نوری عبور کرد. قله کوه روبرو روشن به نظر می رسید. خط سرخ رنگ بسیار باریکی، کم رنگ تر شد و از برابر چشمانش پر کشید و رفت. قایق سوار که در بهت و حیرت فرو رفته بود دوباره پاروها را رها کرد. انبوه گل های سرخ رنگ باغچه انار دماغه جزیره بر لب دریا خم شده بود. از دریا سه ماهی، یکی بعد از دیگری، به هوا پریدند؛ هر سه شبیه خطی سرخ رنگ درخشیدند و خاموش شدند. باد سحرگاهی از سمت ساحل بوی ملایم و شور دریا به همراه آورد که با بوی علف، کاکوتی، برگ چای جزیره و گل درهم آمیخته بود.
قایق که انگار به حال خود رها شده بود چرخان تا ساحل پیش رفت؛ کم مانده بود دماغه قایق با صخره ها برخورد کند که قایق سوار به خود آمد و از جا برخاست. قایق، بفهمی نفهمی، تکان می خورد. دریا مواج شده، کوه روبرو به رنگ کبود درآمده و آفتاب مسی رنگ، که قسمتی از آن در ستیغ کوه نمایان شده بود، در پشت سایه بخاری در دورها مانده و، در همان حال، انگار وسط دریا فرونشسته بود. در ساحل درخت عظیمی تکان می خورد، ردیف خانه ها در هوای گرگ و میش، در پشت مه رقیقی پیدا و پنهان و بزرگ و کوچک می شدند و تپه آن سوی خانه ها جلوه وهمناکی داشت.
جریان آرام آب قایق را آهسته از ساحل برداشت و به داخل کشاند. قایق گاه به دور خود می چرخید. قایق سوار در وضعی بود که اگر موجی، هرچند کوچک، قایقش را تکان می داد می افتاد. در رویا و خیال غوطه ور بود و به هیچ طریقی نمی توانست بر خود مسلط شود. پرتوهایی در برابر چشمانش به شکل درهم و برهم و انبوه درآمده بود و چشمانش را می آزرد و انبوه گل های خمیده بر لب دریا گاه پیدا و گاه از نظر محو می شدند. ماهی ها در میان موج ها جست و خیز می کردند. اطراف گاه روشن می شد و او تا مغز استخوان هایش در روشنایی فرو می رفت و بیرون می آمد، بعد به درون تاریکی می افتاد و بلافاصله بعد از آن همه جا به رنگ آبی درمی آمد. در لحظاتی که اطرافش رنگ آبی به خود گرفته بود، اندکی آن سوتر سه ماهی، با فلس های درخشان، یکی بعد از دیگری، از آب بیرون پریدند، باد ملایمی وزید و سطح دریا چین خورد.
قایق سوار، غرق در خیال، قایقش را به روی ماسه های پایین پرتگاه کشاند. بالای پرتگاه رفت و وارد باغ انار شد. باغ های انار را به خوبی می شناخت. زنبورها روی گل ها نشسته بودند و صدای وزوزشان در اطراف می پیچید. به محض دیدن زنبورهای وزوزکن و بال های براق و لرزان آن ها به خود آمد اما از شدت خستگی داشت می مرد. طوری که اگر اندکی بیش تر سرپا می ماند بی اختیار نقش زمین می شد. سه مرغ انجیرخوار درست از بالای سرش گذشتند و رفتند، بی آن که بداند از کجا می آمدند. باد برخاسته از بال های مرغان انجیرخوار را در پشت گردنش احساس کرد. رنگ زرد و درخشان بی مانند این پرنده های در حال پرواز بر روی گل ها، که دل آدمی را روشنی می بخشید، تمامی بیم و هراس درونش را زدود و شستشویش داد و پاک و پاکیزه اش کرد. قدم اول را برداشت، اما همین که خواست قدم دوم را بردارد دو زانو به زمین افتاد، تپانچه کمری اش را که به گوشت کمرش خورد و تنش را به درد آورد، جلو کشید و همزمان به خواب رفت.
واسیلی قایق را قبل از این که آفتاب بزند در دریا دید.... پاروها به آرامی بالا و پایین می رفت، گاه در خلال موج های رنگارنگ، بفهمی نفهمی، از نظر محو می شد، گاه، بعد از مدتی طولانی، ظاهر می شد.
واسیلی قوری را از آب چشمه پر کرد و روی اجاق گذاشت. اجاق گُر گرفته بود.
اول لنا از خانه بیرون آمد و بعد پویراز موسی. موسی، با حالت عجیبی به واسیلی نگاه کرد و گفت: «تو امروز حالت یک جوری است واسیلی.»
«از کجایم معلوم است؟»
«امروز حال عجیبی داری.»
«تو گرگ و میش به نظرم یک قایق دیدم. داشت می آمد این ور. بعد هم غیبش زد. شاید هم توی مه ماند.»
«خب، که چی؟»
«مثل تو داشت می آمد.»
پاروهایش پایین می رفت و مدتی بعد بالا می آمد؟ پاروزن خسته و کوفته بود؟ داشت از خستگی می مرد؟ دست هایش بی حس شده بود؟ بی خوابی امانش را بریده بود؟ چشم هایش آبی بود و موهایش زرد و شانه هایش پهن و صورتش زنخدان داشت و دماغش عقابی بود؟ اگر به جزیره نیامده پس کجا می تواند رفته باشد؟
واسیلی چایش را یکنفس سر کشید، از جا برخاست و به طرف آسیاب بادی رفت. از داخل آسیاب بویی مثل بوی کپک زدگی به مشام می رسید. به طبقه دوم رفت و روی سکوی پنجره نشست. نه روسری سبز روی کف چوبی بود و نه روسری صورتی. پره های بینی اش لرزید و گشاد شد، بوی سینه های داغ و عرق کرده هم نیامد.
از آسیاب خارج شد، به غار رفت، قبل از این که پا به داخل غار بگذارد، برگشت و از سمت بالای پرتگاه ها به طرف باغ های انار راه افتاد. گل های سرخ انارها موج زنان تابش فواره وار بال های زنبورهای پر سر و صدا را به سمت دریای رنگارنگ سرازیر می کرد. وارد باغ شد. به محض ورود مار لاجوردی رنگی دید با خال های سفید ریز که از روی صف مورچه ها به میان دسته ای از بوته های خار خزید و ناپدید شد.
واسیلی چند بار دور بوته های خار چرخید، این جا و آن جا را از نظر گذراند، در حالی که به شدت می ترسید به یک دسته بوته خار لگد زد. مار بیرون نیامد. بوته های خار دیگر را از هم گشود و به زیر آن ها نگاهی انداخت، اثری از مار نیافت. مار لاجوردی دراز و خالدار ناپدید شده بود! از پرتگاه پایین آمد و به ساحل رفت. پایین پرتگاه ها در بعضی نقاط به طول سه، چهار متر و در بعضی نقاط به طول بیست، بیست و پنج متر پوشیده از ماسه بود. مدتی دل نگران و آشفته روی ماسه ها راه رفت. مخفیانه آمدن این آدم به جزیره نشان می داد همان آدم است. قایقش را کجا پنهان کرده و در کدام گودال مخفی شده بود؟ نگرانی اش لحظه به لحظه شدت می گرفت و به خشم بدل می شد. نگاهش به پلکانی افتاد که در دیواره پرتگاه کنده شده بود؛ رد پایی هم پایین پله ها دیده می شد. رد پا تا دماغه کوچک امتداد داشت. هم ترسید و هم به هیجان آمد. نوری در دلش تابید. تصویر گل های سرخ رنگ انار روی دریا افتاده و سایه های سرخ رنگ آن روی صخره ها می جنبید. از دماغه که برمی گشت، ناگهان قایق را دید. فریادزنان گفت: «این جاست.» به سمت خانه، از روی ماسه ها، شروع کرد به دویدن. وقتی از صخره هایی که خال های سرخی داشت بالا می رفت نگاهش به گلی افتاد. رنگ بنفش و آبی اش می درخشید. زمانی در چاناک کاله، وقتی بعد از یک زد و خورد شدید در گودالی پوشیده از چمن دراز کشیده بود چنین گلی دیده و محو تماشایش شده بود و در این اثنا، گلوله توپی در نزدیکی اش افتاده، زمین و آسمان به لرزه درآمده و صدای جیغ و ناله فضا را انباشته بود؛ در این میان، دست ها، پاها، کله ها، تکه های بدن و خون به اطراف پراکنده شده، واسیلی لحظاتی در تاریکی فرو رفته و گل آبی پیش رویش در میان نوری خیره کننده بزرگ تر و پهن تر شده بود. واسیلی وقتی چشم باز کرده بود که سرخی خون جاری شده از شانه اش با نور آبی و بنفش در هم آمیخته بود. پس از آن نیز خون سرخ رنگ را دیده بود.
واسیلی گفت: «پیدایش کردم. پیدایش کردم. دیگر پیدایش کردم. قایق کسی را که به جزیره آمده دیدم. روی ماسه ها. خودش است.»
«از کجا می دانی این همان آدم است؟»
«اگر همان آدم نیست پس چرا یواشکی می آید جزیره؟ او را دیدم. عین تو با ترس و احتیاط پارو می زد. دریا هم سفیدِ سفید شده بود. بعد رنگ وارنگ شد. به آسیاب هم سر زدم، آن جا نبود.»
لناگفت: «همان آدم است. به دلم برات شده بود همین روزها می آید. تو خواب هم دیدم. تاناسی را هم دیدم که فرار کرده و آمده بود.»
پویراز موسی فقط تلخ تلخ خندید.
اسلحه شان را برداشتند و به قصد یافتن مرد به راه افتادند.
«اگر ذره ای عقل تو کله اش باشد تو باغ انار قایم نمی شود.»
پویراز موسی لب فروبسته بود و فکر می کرد.
واسیلی جلو و او پشت سرش از تپه بالا رفتند و از بالا سرتاسر جزیره را از نظر گذراندند.
اگر آن مرد به اسکله می آمد، لنا به هر وسیله ای که بود مانع از رفتنش می شد.
«غار را...»
واسیلی گفت: «دیده ام.»
عاقبت، به طرف باغ انار به راه افتادند. به باغ انار که رسیدند کاملاً ساکت شدند، حتی با صدای آهسته هم با هم حرف نزدند. باغ انار را آرام و بی صدا، درخت به درخت، گشتند. پرنده پر نمی زد. فضای باغ پر از زنبورهای سرخ بود، زنبورهایی که بال های رنگارنگشان می درخشید. مار لاجوردی خالدار از پشت درخت انار پیر سر راهشان سبز شد؛ آرام به طرف صخره های پرتگاه ها می رفت. گویی لحظه ای روی چمن ها درنگ کرد، سرش را اندکی بالا آورد و به آن ها نگاه انداخت.
پویراز آهسته گفت: «واسیلی، لانه پرستوها را تو آسیاب دیده ای؟»
واسیلی با تعجب گفت: «دیده ام.»
«جوجه هایش بزرگ شده اند؟»
واسیلی گفت: «نمی دانم. هنوز منقارهای بزرگ و بازشان زرد بود و جیغ و ویغ می کردند.»
«پس هنوز خیلی مانده تا بتوانند پرواز کنند.»
«خیلی.»
«مارها نمی توانند بروند بالا آن ها را تو لانه شان بخورند، این طور نیست؟»
واسیلی با لحنی مطمئن گفت: «نمی توانند بخورندشان.»
«خوب است.»
پویراز موسی نفس راحتی کشید.
اندک زمانی بعد هر دو یکباره ایستادند. مرد پاهایش را روی شکم جمع کرده و خوابیده بود. یک دست خود را زیر سر و دست دیگرش را روی سرش گذاشته بود.
واسیلی پرسید: «چه کار کنیم؟»
«هیچ چی.»
واسیلی تپانچه اش را درآورده بود.
«این برای چیه واسیلی؟»
لحنش تمسخرآمیز بود.
«می خواستی برای چی باشد؟ غیر از او کی می تواند باشد؟»
«معلوم نیست.»
«چطور معلوم نیست، تو اصلاً آن آدم را دیده ای؟»
«ندیده ام.»
«فکر نمی کنی یکی از آن هایی باشد که دیده ای اش و دنبالت کرده؟»
«ممکن است.»
«خووووب؟»
«تو تا حالا کسی را که خواب باشد کشته ای، واسیلی؟»
واسیلی سخت تعجب کرد.
«نکشته ام.»
«پس حالا که این طور است تپانچه ات را بگذار تو غلافش.»
«پس چه کار کنیم؟»
«آن جلو، زیر آن درخت انار پیر می نشینیم و منتظر می شویم بیدار شود. جلومان یک صخره بزرگی هست، می بینی اش؟»
«می بینم.»
نشستند و پشت به درخت انار دادند.
«پس مارها نمی توانند از دیوار بالا بروند و جوجه پرستوها را بخورند.»
«نمی توانند بخورند.»
«پس نمی توانند قورتشان بدهند. طرف های ما جوجه پرستوها به دهن مارها مزه کرده بود.»
«لابد دیوار خانه هایتان صاف نبوده.»
بین آن دو بحث عجیبی در باره جوجه پرستوها و مارها درگرفت.
پویراز با ملایمت گفت:
«می دانی واسیلی، فقط لک لک ها می توانند ریشه مارها را بخشکانند. یک مار هرچقدر هم دراز باشد...» مکث کرد، لب هایش را لیسید، به دور و بر و مردی که خوابیده بود نگاهی انداخت. همین طور به کندوهای عسل، مورچه ها، حشره هایی با لاک رنگین و کفشدوزک هایی که روی برگ ها راه می رفتند. «می دانی واسیلی، لک لک تا یک مار روی زمین ببیند، هرچقدر هم دور باشد، فورا می آید پایین و حتی اگر مار توی علف ها هم باشد دمش را می گیرد و با خودش می برد تو آسمان ها و از آن بالا ولش می کند، مار می آید می افتد رو زمین و کمرش می شکند و نمی تواند از جایش تکان بخورد، بعد لک لک می آید و می خوردش. حالا آن ها جوجه پرستوها را بخورند ببینیم چه جوری می خواهند...!»

نظرات کاربران درباره کتاب قصۀ جزیره ۲