فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصۀ جزیره ۱

کتاب قصۀ جزیره ۱
بنگر، فرات خون است

نسخه الکترونیک کتاب قصۀ جزیره ۱ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصۀ جزیره ۱

کتاب «بنگر فرات خون است»‌ نوشته یاشار کمال (۲۰۱۵-۱۹۲۳) از نویسندگان اهل کردستان عراق است.
او در طول عمر خود بیش از ۳۶ رمان نوشت که اکثر آنها به زبانهای دیگر نیز ترجمه شده و مورد توجه خوانندگان سراسر جهان قرار گرفته‌اند.
از او به عنوان یک چهره معترض یاد می‌شود که سالها به حمایت از حقوق اقلیت‌های کرد منطقه پرداخت و با دولت ترکیه وقت نیز دچار مشکل شد.
«بنگر فرات خون است» اولین کتاب از سه‌گانه جدید یاشار کمال با عنوان «قصة‌جزیره» است.
داستان این کتاب فضایی روستایی دارد که وقایع آن در قرن گذشته و زمان جنگ‌های ترک‌ها و یونانی‌ها می‌گذرد.‌ یاشار کمال نویسنده‌ای است که فضای داستان‌هایش اکثراً در روستاهای کشورش رخ می‌دهد اما روستایی‌نویسی او برای خواننده کتاب از هر ملیتی که باشد قابل درک است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«وقتی جلو یکی از پنجره‌ها ایستاد، به ضخامت دیوارهای آسیاب پی برد. به زحمت روی سکوی پنجره نشست، دیوار را بغل کرد، ضخامتش تقریبا به درازی یک دست بود. وقتی از سکوی پنجره پایین پرید، زانوهایش خم شد، کم مانده بود زمین بخورد. خسته شده بود. قد راست کرد، به طرف پنجره دیگر رفت. شکوفه‌های صورتی باغ‌های هلو را دید که در این موقع روز، قبل از روشن شدن افق بر سطح دریا منعکس شده بود. آسمان، دریا، زمین، گل‌ها، پرنده‌ها، درختان، سبزها، بنفش‌ها، زردها، نارنجی‌ها، همه و همه به رنگِ صورتی درآمده بودند. پویراز موسی سرش را چرخاند و به خودش نگاهی انداخت؛ سرتا پا صورتی شده بود. ابری صورتی‌رنگ و درخشان، چرخ‌زنان از بالای آسیاب به طرف جنوب می‌رفت و باران از آن جاری بود. با سری برگشته خود را به پنجره شرقی رساند. آن‌جا هم همه چیز به رنگ صورتی بود. طولی نکشید که از آن پنجره دور شد و نفسش را در مقابلِ پنجره شمالی تازه کرد. از آن‌جا، سایه‌ای دید که لابلای بوته‌های صورتی تکان می‌خورد. سایه، بعد راه افتاد، طوری که انگار در حال تعقیب و گریز بود؛ بعد هم غیبش زد. شور به دلش افتاد، به سرعت پله‌ها را پایین آمد و از در خارج شد، با عجله به طرف محوطه راه افتاد، درِ اولین خانه را گشود. شاخه‌های چنارِ شمالی روی خانه را پوشانده بود. لانه‌های پرنده‌های روی شاخه‌ها هنوز خالی از جوجه بود. داخل خانه خالی و عریان بود. برگشت به قایقش که روی سنگریزه‌ها بود. قایقش رنگ آبی به خود گرفته بود. خم شد تا تشک داخل قایقش را بردارد، چند بار زور زد، نمی‌توانست بلندش کند. بالاخره، طنابی را که دور تشک پیچیده بود دو دستی گرفت و کشید و تشک را بلند کرد و گذاشت روی سنگریزه‌ها و کشان‌کشان به خانه برد. نمی‌توانست بازش کند، ناچار لباس‌هایش را درآورد و روی تشک، که یکبری افتاده بود، غلتید. در همین لحظه، یاد سایه‌ای افتاد که از پنجره دیده بود. توان نداشت برود و وسایلش را از قایق بیاورد. ولی اگر آن سایه آدم باشد و برود وسایل را از توی قایق بردارد و ببرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قصۀ جزیره ۱

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Firat Suyu Kan Akiyor Baksana
Bir Ada Hikayesi 1
Yaşar Kemal
Adam, 2002

به عزیزم تیلدا کمال
با حسرت

فصل اول

افق داشت روشن می شد. دریا آرام بود و سفیدِ سفید. صدایی نبود بجز شِلِپ شِلِپِ پاروها. مرغان دریایی هنوز از خواب بیدار نشده بودند. دریا پیش از طلوع آفتاب، موقعی که همه جا صاف و یکدست به نظر می آید، به چنین سفیدی بی کرانی بدل می شود.
پویراز موسی(۱) از شب قبل، تقریبا بی آن که نفسی تازه کند، با ضرباهنگی روان و بی دلواپسی پارو می زد. گاه، بفهمی نفهمی، باد می وزید و بعد فروکش می کرد. بوی دریا، که از پاروها بالا می آمد، با بوی عرقِ تنِ جوان درهم می آمیخت. با این که خسته شده بود، به روی خودش نمی آورد. به محض آن که سفیدی دریا را دید، سوزش دست ها و خستگی و همه چیز را از یاد برد. همراه باد صبحگاهی، نشاطی دلش را فرا گرفت که او را به پرواز درآورد. انگار این او نبود که از شب قبل پارو می زد، ناگهان جان گرفت، پاروها را چسبید؛ قایقی که سوارش بود پرواز می کرد. دریا همچنان به سفیدی شیر بود. قایق و پاروها و آسمان و ستاره ها هم سفیدِ سفید بودند.
به محضِ روشن شدنِ پشتِ کوه های روبرو، دریا موج برداشت. سطحِ دریا با پرتوهایی به رنگ ارغوانی، نارنجی، سبز، زرد و قرمزِ تند به تلاطم افتاد. پویراز موسی وقتی سر بلند کرد و به پیش رویش نگاهی انداخت، جزیره ای دید که فاصله زیادی با آن نداشت. از سرعت قایقش کاست و توقف کرد، بلند شد، دست هایش را از هم گشود، نفس عمیقی کشید؛ قایق آرام آرام لَمبر می خورد. با منظره خارق العاده ای روبرو بود. جزیره در نوری به رنگ صورتیِ تند فرو رفته بود. پرتو صورتی رنگ بر سطحِ دریا منعکس شده بود و به آرامی موج می زد.
پویراز موسی تا سر برآوردنِ آفتاب، در حالی که همراه قایق لَمبر می خورد و انگار از خود بیخود شده بود، همان طور ماند. اول سفیدی دریا سُرید و رفت و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. به دنبال آن، ناگهان، رنگ صورتی شکوفه های هلو، که بر سطح دریا منعکس شده بود، پرکشید و رفت و نشست روی جزیره. ستاره ها برق زد و خاموش شد. از دریا ماهی ای که هم اندازه یک بچه بود، بالا جهید و برق زنان در حالی که از خود رنگ های آبی، سبز، بنفش و قرمزِ فلزی ساطع می کرد دوباره در آب افتاد. ماهی ها، ریز و درشت، پشت سرهم از دریا بالا می جهیدند و با به جا گذاشتن پرتوهایی در هوا، دوباره توی دریا می افتادند. سطحِ دریا، هم قدِ یک بچه، پرِ فلس شد.
پویراز موسی لبخندزنان سر جای خود نشست، پاروها را برداشت، سرِ قایق را به طرفِ شرق برگرداند و ساحل به ساحل جلو رفت. نزدیک های ظهر به خلیجِ کوچک محاذی جزیره رسید، از قایق روی سنگریزه ها پرید، بعد از این که چند قدم جلو رفت، برگشت و به سه چنارِ عظیمِ توی محوطه چشم دوخت؛ چنارها جوانه زده بودند و سرسبزی لطیف و کرکی هوا و دریا را می نواخت. از برابر ردیف خانه های دوطبقه ای که در ضلع جنوبی، در ساحل دریا قرار داشتند گذشت و تا آخرین خانه رفت، از آن جا به طرف شرق پیچید؛ آن جا هم خانه ها در یک ردیف بودند و دو طبقه و چوبی. بعد وارد دِه شد، خانه ها همه چوبی بودند و بیش ترشان به رنگ دوشاب و تعدادی دیگر به رنگ زرد، بنفش، بادنجانی، آبی و سفید. خانه هایی هم که در ساحل دریا، در یک ردیف قرار داشتند، یکپارچه سفید بودند. رنگ هر سه آسیاب بادی توی جزیره هم کاملاً سفید بود. هر سه هم مدام توی نور می رفتند و بیرون می آمدند. پویراز موسی یکراست به طرف آسیاب بادی ای که بالای تپه کوچک میانی قرار داشت راه افتاد. پره های آسیاب آرام آرام می چرخید. در باز بود، با اندکی دلهره پا به داخل گذاشت. روی سنگ آسیاب که دورش حلقه آهنی بزرگ و سنگین و ضخیمی پیچیده بودند، دانه های گندم ریخته بود، اطراف سنگ خالدار را دیواره ای چوبی کشیده بودند به ارتفاع یک وجب. و در محاذی اش یک لاوک آرد قرار داشت. آردهای بیخته از راه ناودانی که از تنه درخت ساخته شده بود به داخل این لاوک می ریخت.
پویراز موسی به محض این که به داخل این برج عظیم که با سنگ های بزرگ ساخته شده بود پا گذاشت، احساس خوشحالی کرد. بوی گرم آرد از جایی دور به مشامش رسید. زمانی با پدرش گونی های گندم را روی اسب های پالان دار بار می زدند و می بردند به آسیاب دامنه کوه روبرو. قبل از این که به آسیاب نزدیک شود، از جایی دور، همراه صدای آب، بوی ملایم آرد می آمد. وقتی هم که سنگ آسیاب را می دید صدای آب در گوش هایش، بوی آرد در دماغش... دور تا دور آسیاب هم درخت های انجیر به بزرگی چنار عظیم، سپیدارهای بسیار بلند و درختان انگور و انار کشیده شده تا دامنه کوه... اگر از ماه ها ماه ژوئن باشد، گل های سرخ مواج انارها... حاشیه نهرها نعناع های وحشی و هزار و یک رایحه آمیخته به بوی آرد. آب کف آلود و خروشانِ جاری از پروانه آسیاب. گل هایی با هزار و یک رایحه روییده در کناره آب... بوی آب آمیخته به بوی آرد. مرغان انجیرخوار زردِ زردِ روی همِ بالای درختان انجیر... همه جا زردِ زرد... کشتزارهای تابناک. دشت... دشتِ میان موجی از روشنایی زرد تند، دریایی از نور مواج، رو به آسمان، برق زنان و چرخان و پرشراره. تا کار بیختن آرد گندم تمام نمی شد، پویراز موسی از بالای درختانِ انجیر پایین نمی آمد. خودش روی یک شاخه و مرغان انجیر به بزرگی کبوتر روی شاخه های دیگر.
لبخند زد. قدمی دیگر برداشت. جوال های افتاده در این سو و آن سو، قطعه های آهنی زنگ زده به درد نخور، چرخ دنده های شکسته، الوار درازی که از بالا تا پایین به فاصله چهار انگشت سوراخ شده و به دیوار تکیه داده شده. و پره ای نو و باد ندیده تکیه داده شده به دیوار، و سه قابلمه مسی دود خورده بدون ته کج افتاده بر زمین....
در حالی که صدای غیژغیژ پله های نردبان چوبی را درمی آورد به طبقه دوم رفت. هنوز از جاهایی نامعلوم بوی آرد به مشامش می رسید؛ آمیخته به بوی سوسبز و شیره انجیر بود. وقتی بالا رفت، نوری شدید خیره اش کرد، تلوتلو خورد. چهار پنجره، مثل چهار دریچه بزرگ دیده بانی به سمت شرق، غرب، شمال و جنوب باز بود. لتّه های کنده شده هر چهار پنجره هم روی زمین بود. به طرف پنجره شمالی رفت، به بیرون نگاهی انداخت، دریا را دید که در دوردست صاف و راکد به نظر می رسید. بام های سفالی خانه انگار نزدیک پاهایش بود.
وقتی جلو یکی از پنجره ها ایستاد، به ضخامت دیوارهای آسیاب پی برد. به زحمت روی سکوی پنجره نشست، دیوار را بغل کرد، ضخامتش تقریبا به درازی یک دست بود. وقتی از سکوی پنجره پایین پرید، زانوهایش خم شد، کم مانده بود زمین بخورد. خسته شده بود. قد راست کرد، به طرف پنجره دیگر رفت. شکوفه های صورتی باغ های هلو را دید که در این موقع روز، قبل از روشن شدن افق بر سطح دریا منعکس شده بود. آسمان، دریا، زمین، گل ها، پرنده ها، درختان، سبزها، بنفش ها، زردها، نارنجی ها، همه و همه به رنگِ صورتی درآمده بودند. پویراز موسی سرش را چرخاند و به خودش نگاهی انداخت؛ سرتا پا صورتی شده بود. ابری صورتی رنگ و درخشان، چرخ زنان از بالای آسیاب به طرف جنوب می رفت و باران از آن جاری بود. با سری برگشته خود را به پنجره شرقی رساند. آن جا هم همه چیز به رنگ صورتی بود. طولی نکشید که از آن پنجره دور شد و نفسش را در مقابلِ پنجره شمالی تازه کرد. از آن جا، سایه ای دید که لابلای بوته های صورتی تکان می خورد. سایه، بعد راه افتاد، طوری که انگار در حال تعقیب و گریز بود؛ بعد هم غیبش زد. شور به دلش افتاد، به سرعت پله ها را پایین آمد و از در خارج شد، با عجله به طرف محوطه راه افتاد، درِ اولین خانه را گشود. شاخه های چنارِ شمالی روی خانه را پوشانده بود. لانه های پرنده های روی شاخه ها هنوز خالی از جوجه بود. داخل خانه خالی و عریان بود. برگشت به قایقش که روی سنگریزه ها بود. قایقش رنگ آبی به خود گرفته بود. خم شد تا تشک داخل قایقش را بردارد، چند بار زور زد، نمی توانست بلندش کند. بالاخره، طنابی را که دور تشک پیچیده بود دو دستی گرفت و کشید و تشک را بلند کرد و گذاشت روی سنگریزه ها و کشان کشان به خانه برد. نمی توانست بازش کند، ناچار لباس هایش را درآورد و روی تشک، که یکبری افتاده بود، غلتید. در همین لحظه، یاد سایه ای افتاد که از پنجره دیده بود. توان نداشت برود و وسایلش را از قایق بیاورد. ولی اگر آن سایه آدم باشد و برود وسایل را از توی قایق بردارد و ببرد.... از جا پرید، پاروها را برداشت و برگشت، در را بست، کلونش را انداخت و آمد، هنوز رختخوابش را پهن نکرده بود که سرش روی تشک لوله شده افتاد.
بر پشت اسبی ابلق نشسته بود. در دشت همواری می تاخت که اول و آخرش پیدا نبود. دشت... دشت سفیدِ سفید بود و غرق در روشنایی. گل های نو رسته صورتی تند و بزرگ به شکم اسب می خوردند و از طرفی هم بلندیشان به تدریج بیش تر می شد. اسب به سختی انبوه گل های صورتی را می شکافت و پیش می رفت. نور هم فشار می آورد و دَرْق دَرْق صدا می داد. آبی که از قله کوهِ مقابل جاری بود، کف آلود و غرش کنان از دامنه های کوه پرواز می کرد و در دشت فرود می آمد و در لابلای گل های صورتی از نظر پنهان می شد. ناگهان صدای خروش آب فروکش کرد. اسب روی دو پا بلند شد، کوه به رنگ صورتی تند درآمد. سایه های صورتی رنگ روی دشت را پوشاند.
بخار آبی رنگ از سطح دریای مدیترانه بلند می شد. صدای شِلِپ شِلِپ از نورها به گوش می رسید.
باران می بارید، رنگِ صورتی تند داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب قصۀ جزیره ۱