فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شخصیت‌هایی برای ویولن و ارکستر
سخنور و معتقد

نسخه الکترونیک کتاب شخصیت‌هایی برای ویولن و ارکستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شخصیت‌هایی برای ویولن و ارکستر

استلا: تموم شب، گریه کرده‌م، چشم رو هم نذاشته‌م.
اسپیریزون: دیگه خواب معنا نداره، خانم استلا!
استلا: نتونستم صبر کنم تا صبح بشه، بعد بیام خدمتتون...
اسپیریزون: چه شبی‌یه امشب...
استلا: از همون موقعی که تلفن می‌زدین، من مثل دیوونه‌ها اینجا بودم.
اسپیریزون: چرا زودتر نیومدی اینجا؟ یه تاکسی می‌گرفتی و می‌آوردت اینجا، دیگه تنها نمی‌موندی...
استلا: چه‌جوری می‌اومدم؟ جرئتش رو نداشتم.
اسپیریزون: این وقت شب که خبری نیست!
استلا: انگار متوجه منظورم نشدین.
اسپیریزون: اذیتت کردن؟
استلا: همه‌جا دارن آواز می‌خونن، تمام شب چراغ‌هاشون رو روشن کرده بودن و اومده بودن توی خیابون‌ها... آواز می‌خوندن و خوش می‌گذروندن.
اسپیریزون: از ابتدا آواز می‌خوندن و خوش می‌گذروندن؟
استلا: تمام شب رو... خیلی‌هاشون رو دیدم که دلم می‌خواست باهاشون دو کلمه حرف بزنم...
اسپیریزون: کی جرئتش رو داره...؟
استلا: دیدمشون و گفتم منم بیارن، خدای من... چی می‌دیدم!؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شخصیت‌هایی برای ویولن و ارکستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ایست از:
ΠΡΟΣΩΠΑ ΓΙΑ ΒΙΟΛΙ ΚΑΙ ΟΡΧΗΣΤΡΑ
ΙΑΚΩΒΟΣ ΚΑΜΠΑΝΛΗΣ

مقدمه مترجم

ایاکووس کامبانلیس، بزرگترین نویسنده یونانِ معاصر و پدر تئاتر مدرن یونانی، پس از کانتزاکیس، پا به عرصه ادبیات و تئاتر یونان گذارد و در نوسازی هنر یونان سهم به سزایی داشت. بیش از بیست و چهار نمایشنامه بلند، مجموعه ای از مونولوگ ها و نمایشنامه های کوتاه، رمانی بیوگرافیک با نام ماوتهاوزن و ترانه های بی شماری که تئودُراکیس آنها را به قطعات موسیقایی ماندگار تبدیل کرده، حاصل حیات هنریِ ایاکووس کامبانلیس است.
پس از ترجمه چهار نمایشنامه ایاکووس کامبانلیس ـ مرد و شلوارش، زن و مرد عوضی، نامه ای به اورست و کوچه های تبس ـ اینک بر آن شده ام تا مجموعه آثارِ این نویسنده بزرگ اما ناشناخته در ایران را به فارسی برگردانم. به همین منظور، این مسئله را با ایشان در میان گذاردم و ایشان، اجازه ترجمه همه آثارشان را در ایران توسط نگارنده این سطور، صادر کردند. اگرچه چند ماه پس از این واقعه، ایاکووس کامبانلیس، در هشتادونه سالگی، چشم از جهان فرو بست.
قابل ذکر اینکه، این کتاب، از زبان یونانی به فارسی برگردانده شده است و سایر آثار این نویسنده را نیز از اصلِ زبان یونانی و بدون واسطه به فارسی بازخواهم گرداند.
البته چهار نمایشنامه فوق الذکر را هم در چاپ های بعدی با زبان یونانی مقابله خواهم کرد. ترجمه مجموعه آثار آریستوفان را نیز از زبان یونانی آغاز کرده ام. امیدوارم اگر به چاپ بعدی رسیدند، بتوانم ترجمه تا جای ممکن دقیق تری ارایه کنم. پس از اتمام ترجمه آثار کامبانلیس، به سراغِ ترجمه نمایشنامه های درام نویسانی همچون پاولوس پاتسیس، ماریوس پوندیکاس، دیمیتریس دیمیتریازیس، لولا آنگنوستاکی، یورقوس پانیوتیس و... خواهم رفت.
در پایان، از همدلی و همراهیِ نشر قطره در چاپ و نشر این آثار سپاسگزارم.

رضا شیرمرز
شهریور سال ۱۳۹۰ آتن

سخنور

شهردارِ شهرکِ ایکس، آرام و رسمی به سوی جایگاه سخنرانیش گام برمی دارد. تریبون، با رومیزیِ مخملی پوشیده شده است. به دقت، برگه ها را جابجا می کند، جرعه ای از لیوان آب می نوشد. نگاهی به تاریکیِ پیش رویش می اندازد و سخنانش را با انرژی و سرزندگی آغاز می کند.

For my dear Greek language teachers
Agathos Thanassis
Efi Katerina Gkareli
Machi Montzoli

هراکلس پا در جاده ای می گذارد
جاده ای که به دو راهی ختم شده است
می نویسد راست یعنی شایستگی
و چپ، نکبتِ بی پایان!
هراکلسِ قهرمان
دست در گریبانِ معمایی
خاموش می ایستد
بی حرکت
بی آنکه تصمیمی گرفته باشد
گویی گم شده ست
وامانده در تردید،
او که تاکنون
در یک چشم به هم زدن
به قدر یک سال، کار می کرد...

(اینک به سوی تماشاگران برمی گردد و تعظیم می کند.)

خانم ها، آقایون! خوش آمدین، بزرگی کردین که تشریف آوردین. نماینده محترم وزارت امور خارجه، جناب آقای نومارخا! سخنرانیم رو با یه شعر از شاعر ملی مون آغاز کردم، چون که محتوای فلسفی این شعر، پاره ای از زندگی هریک از ساکنان این سرزمین رو در خودش نهفته داره، چرا که تمام انسان هایی که بر سر دوراهیِ زندگی قرار گرفتن، ماهیت فلسفی پیدا می کنن. همون طور که می دونین، من یه فیلسوف نیستم، ولی وقتی که زندگی ما رو به فیلسوف بودن فرا می خونه، شجاعت و جسارتش رو دارم که در قالب فلسفه حرفام رو بزنم! شخصاً معتقدم که حیطه فلسفه، برازنده شهردار شهرِ ماست که از همون روزهای اول انقلاب، مورداعتماد همگان، از جمله دولت حاکم بوده.
حس احترام و اخلاص منو بپذیرین، جناب رییس، معاون محترم وزیر خارجه، خانم ها و آقایون! واقعاً افتخار دادین که تشریف فرما شدین. حقا که توان ابراز همه احساساتم رو نسبت به حضور شما حضار محترم در این محفل ندارم. آیا این ناتوانی کاملاً طبیعی نیست؟ ما امروز روی این سکو ایستاده ایم و با عزم و توانمندی، می خوایم صفحه ای تازه از تاریخمون رو باز کنیم و بنویسیم.
عذر منو بپذیرین لطفاً... خانمی که اون آخر نشستین و من می شناسم تون، لطف کنین و با بغل دستی تون گپ نزنین. امروز به افتخار یه مرد اینجا جمع شده یم، مردی که با ثروت عظیمش، در پسِ نام شرکت تولید موادغذایی، تئودوروس پورنو با مسئولیت محدود، به حیاتِ شهرمون، شیرینیِ دل انگیزی بخشیده و علی رغم عنوانِ با مسئولیت محدود که روی دوشش سنگینی می کنه، همه تون می دونین که با روحیه قهرمانی و خودانگیخته، از عهده مسئولیت های نامحدود براومده و صلیب اقتصاد ملی و محلی رو به دوش کشیده. و این یعنی ایثار و از خودگذشتگی.
به منظور مقایسه وضعیت موجود با گذشته، برای اینکه به درک کاملی از رستاخیز اقتصادی و روانی ای که تئودوروس پورنو برامون به ارمغان آورده برسین، از شما شهروندان عزیز خواهشمندم که چشم هاتون را ببندید. من ترجیح میدم که چشم هاتون بسته باشه... ولی اگه حتّا چشم هاتون بازه، ازتون می خوام که اوضاع گذشته شهرمون رو به یاد بیارین... چی می بینین؟ خونه های بی قواره، گهواره های پُر از یاس و ناامیدی، روی هیچ سقفی، آنتن تلویزیون نمی بینین، بدبختی از سر و روی شهر می ریزه، آدم هایی رو که فقط در پی یه لقمه نونن می بینین؟ می دونین یه زن و شوهر درباره چی بحث کردن؟ گوش تون با من باشه:
ـ اِوانگِلیس، برو و کار پیدا کن، بچه ها از گرسنگی دارن گریه می کنن، اِوانگِلیس.
ـ از کجا کار پیدا کنم؟ یعنی هیچ خدایی در کار نیست و همه ما می میریم؟
ـ نمی خوام باهات بدرفتاری کنم، اِوانگِلیس، ولی اون بیرون جاییه که باید بری پیِ پولی که می تونی باهاش گوشت و نون برای بچه هامون بخری!
ـ ولم کن زن، دست از سرم بردار!
ـ برو گم شو، دایم الخمرِ بی غیرت!
ـ گوش کن، عزیزم...
و زنش رو به باد کتک گرفت و هرچی لیچار می دونست بارش کرد. البته حرف های اِوانگِلیس فقط خطاب به زنش نبود، اون شروع کرد به کفر گفتن. اون زن ها، مقدسات و حتا اشیای داخل کلیسا مثل صلیب و لامپ ها و فرشته های توی تابلوهای دیواری رو به فحش کشید... آیا اِوانگِلیس اشتباه می کنه؟ وقتی به پایان بحث برسیم همه چی معلوم میشه... یعنی چه؟ برای چی پدر موهای خودش رو می کشه؟ پسرش که هنوز سیبیل درنیاورده و به نظر نمی رسه که یه خلافکار باشه بهش چی میگه؟
ـ پدر، می خوام درس بخونم و یه دانشمند بشم.
ـ پول ندارم، بچه! ولی می تونم توی اداره برق برات یه کاری جور کنم.
ـ نمی خوام ورشکسته ت کنم. می خوام درس بخونم و به آرزوهام برسم! درسته که بین آدم های بی سواد بزرگ شدم، ولی احساس می کنم به دنیا اومده م تا یه دانشمند بشم.
ـ از من چی می خوای؟ می خوای دزدی کنم تا بتونی درس بخونی؟
ـ پس چرا بقیه درس می خونن؟ چرا من که از همه بااستعدادترم، نباید درس بخونم و باید عقب بیفتم؟
ـ سرنوشت تو همینه!
ـ بسّه دیگه، انقده جبرگرا نباش! سرمایه مارکس رو بخون تا واقعیت رو بفهمی!
ـ چی گفتی پسره پولکی؟ می خوای همچه چرندیاتی رو که می خونی به خورد من بدی؟
ـ من می خونم و هر لحظه، بیشتر از قبل از جامعه بدم میاد.
ـ از افکار تو می ترسم، پسرم!
ـ بهتره از آینده رژیم بورژوا بترسی.
و پسره پولکی... ببخشین میشه یه کم ساکت باشین؟

نظرات کاربران درباره کتاب شخصیت‌هایی برای ویولن و ارکستر