فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اقبال لاهوری

کتاب اقبال لاهوری
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب اقبال لاهوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب اقبال لاهوری

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر بر سر بام آ، نقاب از چهره بیباکانه کش نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر بسکه غیرت میبرم از دیدهٔ بینای خویش از نگه بافم به رخسار تو رو بندی دگر یک نگه یک خندهٔ دزدیده یک تابنده اشک بهر پیمان محبت نیست سوگندی دگر عشق را نازم که از بیتابی روز فراق جان ما را بست با درد تو پیوندی دگر تا شوی بیباک تر در ناله ای مرغ بهار آتشی گیر از حریم سینه ام چندی دگر چنگ تیموری شکست آهنگ تیموری بجاست سر برون می آرد از ساز سمرقندی دگر ره مده در کعبه ای پیر حرم اقبال را هر زمان در آستین دارد خداوندی دگر

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه

بخشی از کتاب اقبال لاهوری

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

لم یلد و لم یولد

قوم تو از رنگ و خون بالاتر است
قیمت یک اسودش صد احمر است

قطرهٔ آب وضوی قنبری
در بها برتر ز خون قیصری

فارغ از باب و ام و اعمام باش
همچو سلمان زادهٔ اسلام باش

نکته ئی ای همدم فرزانه بین
شهد را در خانه های لانه بین

قطره ئی از لالهٔ حمراستی
قطره ئی از نرگس شهلاستی

این نمی گوید که من از عبهرم
آن نمی گوید من از نیلوفرم

ملت ما شان ابراهیمی است
شهد ما ایمان ابراهیمی است

گر نسب را جزو ملت کرده ئی
رخنه در کار اخوت کرده ئی

در زمین ما نگیرد ریشه ات
هست نا مسلم هنوز اندیشه ات

ابن مسعود آن چراغ افروز عشق
جسم و جان او سراپا سوز عشق

سوخت از مرگ برادر سینه اش
آب گردید از گداز آئینه اش

گریه های خویش را پایان ندید
در غمش چون مادران شیون کشید

«ای دریغا آن سبق خوان نیاز
یار من اندر دبستان نیاز»

«آه آن سرو سهی بالای من
در ره عشق نبی همپای من»

«حیف او محروم دربار نبی
چشم من روشن ز دیدار نبی»

نیست از روم و عرب پیوند ما
نیست پابند نسب پیوند ما

دل به محبوب حجازی بسته ایم
زین جهت با یکدگر پیوسته ایم

رشتهٔ ما یک تولایش بس است
چشم ما را کیف صهبایش بس است

مستی او تا بخون ما دوید
کهنه را آتش زد و نو آفرید

عشق او سرمایهٔ جمعیت است
همچو خون اندر عروق ملت است

عشق در جان و نسب در پیکر است
رشتهٔ عشق از نسب محکم تر است

عشق ورزی از نسب باید گذشت
هم ز ایران و عرب باید گذشت

امت او مثل او نور حق است
هستی ما از وجودش مشتق است

«نور حق را کس نجوید زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود»

هر که پا در بند اقلیم و جد است
بی خبر از لم یلد لم یولد است

ولم یکن له کفواً احد

مسلم چشم از جهان بر بسته چیست؟
فطرت این دل بحق پیوسته چیست؟

لاله ئی کو بر سر کوهی دمید
گوشهٔ دامان گلچینی ندید

آتش او شعله ئی گیرد به بر
از نفس های نخستین سحر

آسمان ز آغوش خود نگذاردش
کوکب وامانده ئی پنداردش

بوسدش اول شعاع آفتاب
شبنم از چشمش بشوید گرد خواب

رشتهٔ ئی با لم یکن باید قوی
تا تو در اقوام بی همتا شوی

آنکه ذاتش واحد است و لاشریک
بنده اش هم در نسازد با شریک

مومن بالای هر بالاتری
غیرت او بر نتابد همسری

خرقهٔ «لا تحزنوا» اندر برش
«انتم الاعلون» تاجی بر سرش

می کشد بار دو عالم دوش او
بحر و بر پروردهٔ آغوش او

بر غو تندر مدام افکنده گوش
برق اگر ریزد همی گیرد بدوش

پیش باطل تیغ و پیش حق سپر
امر و نهی او عیار خیر و شر

در گره صد شعله دارد اخگرش
زندگی گیرد کمال از جوهرش

در فضای این جهان های و هو
نغمه پیدا نیست جز تکبیر او

عفو و عدل و بذل و احسانش عظیم
هم بقهر اندر مزاج او کریم

ساز او در بزم ها خاطر نواز
سوز او در رزم ها آهن گداز

در گلستان با عنادل هم صفیر
در بیابان جره باز صید گیر

زیر گردون می نیاساید دلش
بر فلک گیرد قرار آب و گلش

طایرش منقار بر اختر زند
آنسوی این کهنه چنبر بر زند

تو به پروازی پری نگشوده ئی
کرمک استی زیر خاک آسوده ئی

خوار از مهجوری قرآن شدی
شکوه سنج گردش دوران شدی

ای چو شبنم بر زمین افتنده ئی
در بغل داری کتاب زنده ئی

تا کجا در خاک می گیری وطن
رخت بردار و سر گردون فکن

عرض حال مصنف بحضور رحمه للعالمین

ای ظهور تو شباب زندگی
جلوه ات تعبیر خواب زندگی

ای زمین از بارگاهت ارجمند
آسمان از بوسهٔ بامت بلند

شش جهت روشن ز تاب روی تو
ترک و تاجیک و عرب هندوی تو

از تو بالا پایهٔ این کائنات
فقر تو سرمایهٔ این کائنات

در جهان شمع حیات افروختی
بندگان را خواجگی آموختی

بی تو از نابودمندیها خجل
پیکران این سرای آب و گل

تا دم تو آتشی از گل گشود
توده های خاک را آدم نمود

ذره دامن گیر مهر و ماه شد
یعنی از نیروی خویش آگاه شد

تا مرا افتاد بر رویت نظر
از اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر

عشق در من آتشی افروخت است
فرصتش بادا که جانم سوخت است

ناله ئی مانند نی سامان من
آن چراغ خانهٔ ویران من

از غم پنهان نگفتن مشکل است
باده در مینا نهفتن مشکل است

مسلم از سر نبی بیگانه شد
باز این بیت الحرم بتخانه شد

از منات و لات و عزی و هبل
هر یکی دارد بتی اندر بغل

شیخ ما از برهمن کافر تر است
زانکه او را سومنات اندر سر است

رخت هستی از عرب برچیده ئی
در خمستان عجم خوابیده ئی

شل ز برفاب عجم اعضای او
سرد تر از اشک او صهبای او

همچو کافر از اجل ترسنده ئی
سینه اش فارغ ز قلب زنده ئی

نعشش از پیش طبیبان برده ام
در حضور مصطفی آورده ام

مرده بود از آب حیوان گفتمش
سری از اسرار قرآن گفتمش

داستانی گفتم از یاران نجد
نکهتی آوردم از بستان نجد

محفل از شمع نوا افروختم
قوم را رمز حیات آموختم

گفت بر ما بندد افسون فرنگ
هست غوغایش ز قانون فرنگ

ای بصیری را ردا بخشنده ئی
بربط سلما مرا بخشنده ئی

ذوق حق ده این خطا اندیش را
اینکه نشناسد متاع خویش را

گر دلم آئینهٔ بی جوهر است
ور بحرفم غیر قرآن مضمر است

ای فروغت صبح اعصار و دهور
چشم تو بینندهٔ ما فی الصدور

پردهٔ ناموس فکرم چاک کن
این خیابان را ز خارم پاک کن

تنگ کن رخت حیات اندر برم
اهل ملت را نگهدار از شرم

سبز کشت نابسامانم مکن
بهره گیر از ابر نیسانم مکن

خشک گردان باده در انگور من
زهر ریز اندر می کافور من

روز محشر خوار و رسوا کن مرا
بی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا

گر در اسرار قرآن سفته ام
با مسلمانان اگر حق گفته ام

ایکه از احسان تو ناکس، کس است
یک دعایت مزد گفتارم بس است

عرض کن پیش خدای عزوجل
عشق من گردد هم آغوش عمل

دولت جان حزین بخشیده ئی
بهره ئی از علم دین بخشیده ئی

در عمل پاینده تر گردان مرا
آب نیسانم گهر گردان مرا

رخت جان تا در جهان آورده ام
آرزوی دیگری پرورده ام

همچو دل در سینه ام آسوده است
محرم از صبح حیاتم بوده است

از پدر تا نام تو آموختم
آتش این آرزو افروختم

تا فلک دیرینه تر سازد مرا
در قمار زندگی بازد مرا

آرزوی من جوان تر می شود
این کهن صهبا گران تر می شود

این تمنا زیر خاکم گوهر است
در شبم تاب همین یک اختر است

مدتی با لاله رویان ساختم
عشق با مرغوله مویان باختم

باده ها با ماه سیمایان زدم
بر چراغ عافیت دامان زدم

برقها رقصید گرد حاصلم
رهزنان بردند کالای دلم

این شراب از شیشهٔ جانم نریخت
این زر سارا ز دامانم نریخت

عقل آزر پیشه ام زنار بست
نقش او در کشور جانم نشست

سالها بودم گرفتار شکی
از دماغ خشک من لاینفکی

حرفی از علم الیقین ناخوانده ئی
در گمان آباد حکمت مانده ئی

ظلمتم از تاب حق بیگانه بود
شامم از نور شفق بیگانه بود

این تمنا در دلم خوابیده ماند
در صدف مثل گهر پوشیده ماند

آخر از پیمانهٔ چشمم چکید
در ضمیر من نواها آفرید

ای ز یاد غیر تو جانم تهی
بر لبش آرم اگر فرمان دهی

زندگی را از عمل سامان نبود
پس مرا این آرزو شایان نبود

شرم از اظهار او آید مرا
شفقت تو جرات افزاید مرا

هست شان رحمتت گیتی نواز
آرزو دارم که میرم در حجاز

مسلمی از ماسوا بیگانه ئی
تا کجا زناری بتخانه ئی

حیف چون او را سرآید روزگار
پیکرش را دیر گیرد در کنار

از درت خیزد اگر اجزای من
وای امروزم خوشا فردای من

فرخا شهری که تو بودی در آن
ای خنک خاکی که آسودی در آن

«مسکن یار است و شهر شاه من
پیش عاشق این بود حب الوطن»

کوکبم را دیدهٔ بیدار بخش
مرقدی در سایهٔ دیوار بخش

تا بیاساید دل بی تاب من
بستگی پیدا کند سیماب من

با فلک گویم که آرامم نگر
دیده ئی آغازم، انجامم نگر

خرده (۱)

میخورد هر ذره ما پیچ و تاب
محشری در هر دم ما مضمر است

با سکندر خضر در ظلمات گفت
مرگ مشکل، زندگی مشکل تر است

خرده (۲)

دردانه ادا شناس دریاست
از گردش آسیا چه داند؟

خرده (۳)

کلک را ناله از تهی مغزی است
قلم سرمه را صریری نیست

خرده (۴)

گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر
یک صبح چمن ز روزگاری خوشتر

زان پیش که کس ترا بدستار زند
مردن بکنار شاخساری خوشتر

خرده (۵)

سخنگو طفلک و برنا و پیر است
سخن را سالی و ماهی نباشد

خرده (۶)

چشم را بینائی افزاید سه چیز
سبزه و آب روان و روی خوش

کالبد، را فربهی می آورد
جامهٔ قز جان بی غم، بوی خوش

خرده (۷)

ای برادر من ترا از زندگی دادم نشان
خواب را مرگ سبک دان مرگ را خواب گران

خرده (۸)

طاقت عفو در تو نیست اگر
خیز و با دشمنان در آ به ستیز

سینه را کارگاه کینه ساز
سرکه در انگبین خویش مریز

خرده (۹)

از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس
کز دم بادی زجاج شاعر ما بشکند

کی تواند گفت شرح کارزار زندگی
«می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند»

خرده (۱۰)

در جهان مانند جوی کوهسار
از نشیب و هم فراز آگاه شو

یا مثال سیل بی زنهار خیز
فارغ از پست و بلند راه شو

خرده (۱۱)

ایکه گل چیدی منال از نیش خار
خار هم می روید از باد بهار

خرده (۱۲)

مزن وسمه بر ریش و ابروی خویش
جوانی ز دزدیدن سال نیست

خرده (۱۳)

ندارد کار با دون همتان عشق
تذرو مرده را شاهین نگیرد

خرده (۱۴)

نقد شاعر در خور بازار نیست
نان به سیم نسترن نتوان خرید

خرده (۱۵)

چه خوش بودی اگر مرد نکویی
ز بند باستان آزاد رفتی

اگر تقلید بودی شیوهٔ خوب
پیمبر هم ره اجداد رفتی

خرده (۱۶)

منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار
منم که پیش بتان نعره های هو زده ام

دلم هنوز تقاضای جستجو دارد
قدم بجادهٔ باریک تر ز مو زده ام

مذهب غلامان

در غلامی عشق و مذهب را فراق
انگبین زندگانی بد مذاق

عاشقی، توحید را بر دل زدن
وانگهی خود را بهر مشکل زدن

در غلامی عشق جز گفتار نیست
کار ما گفتار ما را یار نیست

کاروان شوق بی ذوق رحیل
بی یقین و بی سبیل و بی دلیل

دین و دانش را غلام ارزان دهد
تا بدن را زنده دارد جان دهد

گرچه بر لبهای او نام خداست
قبلهٔ او طاقت فرمانرواست

طاقتی نامش دروغ با فروغ
از بطون او نزاید جز دروغ

این صنم تا سجده اش کردی خداست
چون یکی اندر قیام آئی فناست

آن خدا نانی دهد جانی دهد
این خدا جانی برد نانی دهد

آن خدا یکتا ست این صد پاره ایست
آن همه را چاره این بیچاره ایست

آن خدا درمان آزار فراق
این خدا اندر کلام او نفاق

بنده را با خویشتن خوگر کند
چشم و گوش و هوش را کافر کند

چون بجان عبد خود راکب شود
جان به تن لیکن ز تن غایب شود

زنده و بیجان چه رازست این نگر
با تو گویم معنی رنگین نگر

مردن و هم زیستن ای نکته رس
این همه از اعتبارات است و بس

ماهیان را کوه و صحرا بی وجود
بهر مرغان قعر دریا بی وجود

مرد کر سوز نوا را مرده ئی
لذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کور
پیش رنگی زنده در گور است کور

روح با حق زنده و پاینده ایست
ورنه این را مرده آن را زنده ایست

آنکه حی لایموت آمد حق است
زیستن باحق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست
گرچه کس در ماتم او زار نیست

از نگاهش دیدنی ها در حجاب
قلب او بی ذوق و شوق انقلاب

سوز مشتاقی به کردارش کجا
نور آفاقی به گفتارش کجا

مذهب او تنگ چون آفاق او
از عشا تاریک تر اشراق او

زندگی بار گران بر دوش او
مرگ او پروردهٔ آغوش او

عشق را از صحبتش آزار ها
از دمش افسرده گردد نار ها

نزد آن کرمی که از گل بر نخاست
مهر و ماه و گنبد گردان کجاست

از غلامی ذوق دیداری مجوی
از غلامی جان بیداری مجوی

دیدهٔ او محنت دیدن نبرد
در جهان خورد و گران خوابید و مرد

حکمران بگشایدش بندی اگر
می نهد بر جان او بندی دگر

سازد آئینی گره اندر گره
گویدش می پوش ازین آئین زره

ریز پیز قهر و کین بنمایدش
بیم مرگ ناگهان افزایدش

تا غلام از خویش گردد ناامید
آرزو از سینه گردد ناپدید

گاه او را خلعت زیبا دهد
هم زمام کار در دستش نهد

مهره را شاطر ز کف بیرون جهاند
بیذق خود را به فرزینی رساند

نعمت امروز را شیداش کرد
تا به معنی منکر فرداش کرد

تن ستبر از مستی مهر ملوک
جان پاک از لاغری مانند دوک

گردد ار زار و زبون یک جان پاک
به که گردد قریهٔ تن ها هلاک

بند بر پا نیست بر جان و دل است
مشکل اندر مشکل اندر مشکل است

در فن تعمیر مردان آزاد

یک زمان با رفتگان صحبت گزین
صنعت آزاد مردان هم ببین

خیز و کار ایبک و سوری نگر
وا نما چشمی اگر داری جگر

خویش را از خود برون آورده اند
این چنین خود را تماشا کرده اند

سنگها با سنگها پیوسته اند
روزگاری را به آنی بسته اند

دیدن او پخته تر سازد ترا
در جهان دیگر اندازد ترا

نقش سوی نقشگر می آورد
از ضمیر او خبر می آورد

همت مردانه و طبع بلند
در دل سنگ این دو لعل ارجمند

سجده گاه کیست این از من مپرس
بی خبر روداد جان از تن مپرس

وای من از خویشتن اندر حجاب
از فرات زندگی ناخورده آب

وای من از بیخ و بن بر کنده ئی
از مقام خویش دور افکنده ئی

محکمی ها از یقین محکم است
وای من شاخ یقینم بی نم است

در من آن نیروی الا الله نیست
سجده ام شایان این درگاه نیست

یک نظر آن گوهر نابی نگر
تاج را در زیر مهتابی نگر

مرمرش ز آب روان گردنده تر
یک دم آنجا از ابد پاینده تر

عشق مردان سر خود را گفته است
سنگ را با نوک مژگان سفته است

عشق مردان پاک و رنگین چون بهشت
می گشاید نغمه ها از سنگ و خشت

عشق مردان نقد خوبان را عیار
حسن را هم پرده در هم پرده دار

همت او آنسوی گردون گذشت
از جهان چند و چون بیرون گذشت

زانکه در گفتن نیاید آنچه دید
از ضمیر خود نقابی بر کشید

از محبت جذبه ها گردد بلند
ارج می گیرد ازو ناارجمند

بی محبت زندگی ماتم همه
کاروبارش زشت و نامحکم همه

عشق صیقل می زند فرهنگ را
جوهر آئینه بخشد سنگ را

اهل دل را سینهٔ سینا دهد
با هنرمندان ید بیضا دهد

پیش او هر ممکن و موجود مات
جمله عالم تلخ و او شاخ نبات

گرمی افکار ما از نار اوست
آفریدن جان دمیدن کار اوست

عشق مور و مرغ و آدم را بس است
«عشق تنها هر دو عالم را بس است»

دلبری بی قاهری جادوگری است
دلبری با قاهری پیغمبری است

هر دو را در کار ها آمیخت عشق
عالمی در عالمی انگیخت عشق

خطاب به جاوید

سخنی به نژاد نو

این سخن آراستن بیحاصل است
بر نیاید آنچه در قعر دل است

گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب
نکته ئی دارم که ناید در کتاب

گر بگویم می شود پیچیده تر
حرف و صوت او را کند پوشیده تر

سوز او را از نگاه من بگیر
یا ز آه صبحگاه من بگیر

مادرت درس نخستین با تو داد
غنچهٔ تو از نسیم او گشاد

از نسیم او ترا این رنگ و بوست
ای متاع ما بهای تو ازوست

دولت جاوید ازو اندوختی
از لب او لااله آموختی

ای پسر ذوق نگه از من بگیر
سوختن در لااله از من بگیر

لااله گوئی بگو از روی جان
تا ز اندام تو آید بوی جان

مهر و مه گردد ز سوز لااله
دیده ام این سوز را در کوه و که

این دو حرف لااله گفتار نیست
لااله جز تیغ بی زنهار نیست

زیستن با سوز او قهاری است
لااله ضرب است و ضرب کاری است

مومن و پیش کسان بستن نطاق
مومن و غداری و فقر و نفاق

با پشیزی دین و ملت را فروخت
هم متاع خانه و هم خانه سوخت

لااله اندر نمازش بود و نیست
نازها اندر نیازش بود و نیست

نور در صوم و صلوت او نماند
جلوه ئی در کائنات او نماند

آنکه بود الله او را ساز و برگ
فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ

رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور
دین او اندر کتاب و او بگور

صحبتش با عصر حاضر در گرفت
حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت

آن ز ایران بود و این هندی نژاد
آن ز حج بیگانه و این از جهاد

تا جهاد و حج نماند از واجبات
رفت جان از پیکر صوم و صلوت

روح چون رفت از صلوت و از صیام
فرد ناهموار و ملت بی نظام

سینه ها از گرمی قرآن تهی
از چنین مردان چه امید بهی

از خودی مرد مسلمان در گذشت
ای خضر دستی که آب از سر گذشت

سجده ئی کزوی زمین لرزیده است
بر مرادش مهر و مه گردیده است

ق

سنگ اگر گیرد نشان آن سجود
در هوا آشفته گردد همچو دود

این زمان جز سر بزیری هیچ نیست
اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست

آن شکوه ربی الاعلی کجاست
این گناه اوست یا تقصیر ماست

هر کسی بر جادهٔ خود تند رو
ناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو

صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟
العجب ثم العجب ثم العجب!

گر خدا سازد ترا صاحب نظر
روزگاری را که می آید نگر

عقلها بیباک و دلها بی گداز
چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز

علم و فن دین و سیاست، عقل و دل
زوج زوج اندر طواف آب و گل

آسیا آن مرز و بوم آفتاب
غیر بین از خویشتن اندر حجاب

قلب او بی واردات نو بنو
حاصلش را کس نگیرد باد و جو

روزگارش اندرین دیرینه دیر
ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر

صید ملایان و نخچیر ملوک
آهوی اندیشه او لنگ و لوک

عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ
بسته فتراک لردان فرنگ

تاختم بر عالم افکار او
بر دریدم پردهٔ اسرار او

در میان سینه دل خون کرده ام
تا جهانش را دگرگون کرده ام

من بطبع عصر خود گفتم دو حرف
کرده ام بحرین را اندر دو ظرف

حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار
تا کنم عقل و دل مردان شکار

حرف ته داری باند از فرنگ
نالهٔ مستانه ئی از تار چنگ

اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر
ای تو بادا وارث این فکر و ذکر

آب جویم از دو بحر اصل من است
فصل من فصل است و هم وصل من است

تا مزاج عصر من دیگر فتاد
طبع من هنگامهٔ دیگر نهاد

نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ
شسته رو تاریک جان روشن دماغ

کم نگاه و بی یقین و نا امید
چشم شان اندر جهان چیزی ندید

ناکسان منکر ز خود مومن به غیر
خشت بند از خاکشان معمار دیر

مکتب از مقصود خویش آگاه نیست
تا بجذب اندرونش راه نیست

نور فطرت راز جانها پاک شست
یک گل رعنا ز شاخ او نرست

خشت را معمار ما کج می نهد
خوی بط با بچهٔ شاهین دهد

علم تا سوزی نگیرد از حیات
دل نگیرد لذتی از واردات

علم جز شرح مقامات تو نیست
علم جز تفسیر آیات تو نیست

سوختن میباید اندر نار حس
تا بدانی نقرهٔ خود را ز مس

علم حق اول حواس آخر حضور
آخر او می نگنجد در شعور

صد کتاب آموزی از اهل هنر
خوشتر آن درسی که گیری از نظر

هر کسی زان می که ریزد از نظر
مست می گردد بانداز دگر

از دم باد سحر میرد چراغ
لاله زان باد سحر، می در ایاغ

کم خور و کم خواب و کم گفتار باش
گرد خود گردنده چون پرگار باش

منکر حق نزد ملا کافر است
منکر خود نزد من کافر تر است

آن به انکار وجود آمد «عجول،
این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»

شیوهٔ اخلاص را محکم بگیر
پاک شو از خوف سلطان و امیر

عدل در قهر و رضا از کف مده
قصد در فقر و غنا از کف مده

حکم دشوار است تاویلی مجو
جز به قلب خویش قندیلی مجو

حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب
حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب

حاکمی در عالم بالا و پست
جز به حفظ جان و تن ناید بدست

لذت سیر است مقصود سفر
گر نگه بر آشیان داری مپر

ماه گردد تا شود صاحب مقام
سیر آدم را مقام آمد حرام

زندگی جز لذت پرواز نیست
آشیان با فطرت او ساز نیست

رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور
رزق بازان در سواد ماه و هور

سر دین صدق مقال اکل حلال
خلوت و جلوت تماشای جمال

در ره دین سخت چون الماس زی
دل بحق بر بند و بی وسواس زی

سری از اسرار دین بر گویمت
داستانی از مظفر گویمت

اندر اخلاص عمل فرد فرید
پادشاهی با مقام با یزید

پیش او اسبی چو فرزندان عزیز
سخت کوش چون صاحب خود در ستیز

سبزه رنگی از نجیبان عرب
باوفا، بی عیب، پاک اندر نسب

مرد مومن را عزیز ای نکته رس
چیست جز قرآن و شمشیر و فرس

من چه گویم وصف آن خیر الجیاد
کوه و روی آبها رفتی چو باد

روز هیجا از نظر آماده تر
تند بادی طایف کوه و کمر

در تک او فتنه های رستخیز
سنگ از ضرب سم او ریز ریز

روزی آن حیوان چو انسان ارجمند
گشت از درد شکم زار و نژند

کرد بیطاری علاجش از شراب
اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب

شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست
شرع تقوی از طریق ما جداست

ای ترا بخشد خدا قلب و جگر
طاعت مرد مسلمانی نگر

دین سراپا سوختن اندر طلب
انتهایش عشق و آغازش ادب

آبروی گل ز رنگ و بوی اوست
بی ادب، بی رنگ و بو، بی آبروست

نوجوانی را چو بینم بی ادب
روز من تاریک می گردد چو شب

تاب و تب در سینه افزاید مرا
یاد عهد مصطفی آید مرا

از زمان خود پشیمان میشوم
در قرون رفته پنهان میشوم

ستر زن یا زوج یا خاک لحد
ستر مردان حفظ خویش از یار بد

حرف بد را بر لب آوردن خطاست
کافر و مومن همه خلق خداست

آدمیت، احترام آدمی
با خبر شو از مقام آدمی

آدمی از ربط و ضبط تن به تن
بر طریق دوستی گامی بزن

بندهٔ عشق از خدا گیرد طریق
می شود بر کافر و مومن شفیق

کفر و دین را گیر در پهنای دل
دل اگر بگریزد از دل وای دل

گرچه دل زندانی آب و گل است
اینهمه آفاق آفاق دل است

گرچه باشی از خداوندان ده
فقر را از کف مده از کف مده

سوز او خوابیده در جان تو هست
این کهن می از نیاگان تو هست

در جهان جز درد دل سامان مخواه
نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه

ای بسا مرد حق اندیش و بصیر
می شود از کثرت نعمت ضریر

کثرت نعمت گداز از دل برد
ناز می آرد نیاز از دل برد

سالها اندر جهان گردیده ام
نم به چشم منعمان کم دیده ام

من فدای آنکه درویشانه زیست
وای آنکو از خدا بیگانه زیست

در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق
آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق

عالمان از علم قرآن بی نیاز
صوفیان درنده گرگ و مو دراز

گرچه اندر خانقاهان های و هوست
کو جوانمردی که صهبا در کدوست

هم مسلمانان افرنگی مآب
چشمهٔ کوثر بجویند از سراب

بی خبر از سر دین اند این همه
اهل کین اند اهل کین اند این همه

خیر و خوبی بر خواص آمد حرام
دیده ام صدق و صفا را در عوام

اهل دین را باز دان از اهل کین
هم نشین حق بجو با او نشین

کرکسان را رسم و آئین دیگر است
سطوت پرواز شاهین دیگرست

مرد حق از آسمان افتد چو برق
هیزم او شهر و دشت غرب و شرق

ما هنوز اندر ظلام کائنات
او شریک اهتمام کائنات

او کلیم و او مسیح و او خلیل
او محمد او کتاب او جبرئیل

آفتاب کائنات اهل دل
از شعاع او حیات اهل دل

اول اندر نار خود سوزد ترا
باز سلطانی بیاموزد ترا

ما همه با سوز او صاحبدلیم
ورنه نقش باطل آب و گلیم

ترسم این عصری که تو زادی درآن
در بدن غرق است و کم داند ز جان

چون بدن از قحط جان ارزان شود
مرد حق در خویشتن پنهان شود

در نیابد جستجو آن مرد را
گرچه بیند روبرو آن مرد را

تو مگر ذوق طلب از کف مده
گرچه در کار تو افتد صد گره

گر نیابی صحبت مرد خبیر
از اب وجد آنچه من دارم بگیر

پیر رومی را رفیق راه ساز
تا خدا بخشد ترا سوز و گداز

زانکه رومی مغز را داند ز پوست
پای او محکم فتد در کوی دوست

شرح او کردند و او را کس ندید
معنی او چون غزال از ما رمید

رقص تن از حرف او آموختند
چشم را از رقص جان بر دوختند

رقص تن در گردش آرد خاک را
رقص جان برهم زند افلاک را

علم و حکم از رقص جان آید بدست
هم زمین هم آسمان آید بدست

فرد ازوی صاحب جذب کلیم
ملت ازوی وارث ملک عظیم

رقص جان آموختن کاری بود
غیر حق را سوختن کاری بود

تا ز نار حرص و غم سوزد جگر
جان برقص اندر نیاید ای پسر

ضعف ایمانست و دلگیریست غم
نوجوانا «نیمه پیری است غم»

می شناسی حرص «فقر حاضر» است
من غلام آنکه بر خود قاهر است

ای مرا تسکین جان ناشکیب
تو اگر از رقص جان گیری نصیب

سر دین مصطفی گویم ترا
هم به قبر اندر دعا گویم ترا

قندهار و زیارت خرقه مبارک

قندهار آن کشور مینو سواد
اهل دل را خاک او خاک مراد

رنگ ها، بوها، هواها، آب ها
آب ها تابنده چون سیماب ها

لاله ها در خلوت کهسار ها
نارها یخ بسته اندر نارها

کوی آن شهر است ما را کوی دوست
ساربان بر بند محمل سوی دوست

می سرایم دیگر از یاران نجد
از نوائی، ناقه را آرم به وجد

غزل

از دیر مغان آیم بی گردش صهباست
در منزل لا بودم از باده الا مست

دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند
کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست

وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز
پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست

این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر
صد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست

دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد
میرد بخیابانها این لالهٔ صحرا مست

از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدا
دی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست

سینا است که فاران است یارب چه مقام است این
هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست

خرقهٔ آن «برزخ لایبغیان»
دیدمش در نکتهٔ «لی خرقتان»

دین او آئین او تفسیر کل
در جبین او خط تقدیر کل

عقل را او صاحب اسرار کرد
عشق را او تیغ جوهر دار کرد

کاروان شوق را او منزل است
ما همه یک مشت خاکیم او دل است

آشکارا دیدنش اسرای ماست
در ضمیرش مسجد اقصای ماست

آمد از پیراهن او بوی او
داد ما را نعره الله هو

با دل من شوق بی پروا چه کرد
بادهٔ پر زور با مینا چه کرد

رقصد اندر سینه از زور جنون
تا ز راه دیده میآید برون

گفت «من جبریلم و نور مبین»
پیش ازین او را ندیدم اینچنین

شعر رومی خواند و خندید و گریست
یا رب این دیوانهٔ فرزانه کیست؟

در حرم با من سخن زندانه گفت
از می و مغ زاده و پیمانه گفت

گفتمش این حرف بیباکانه چیست
لب فرو بند این مقام خامشی ست

من ز خون خویش پروردم ترا
صاحب آه سحر کردم ترا

بازیاب این نکته را ای نکته رس
عشق مردان ضبط احوال است و بس

گفت عقل و هوش آزار دل است
مستی و وارفتگی کار دل است

نعره ها زد تا فتاد اندر سجود
شعلهٔ آواز او بود او نبود

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه موسس ملت افغانیه

تربت آن خسرو روشن ضمیر
از ضمیرش ملتی صورت پذیر

گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سیمای مهر

مثل فاتح آن امیر صف شکن
سکه ئی زد هم به اقلیم سخن

ملتی را داد ذوق جستجو
قدسیان تسبیح خوان بر خاک او

از دل و دست گهر ریزی که داشت
سلطنت ها برد و بی پروا گذاشت

نکته سنج و عارف و شمشیر زن
روح پاکش با من آمد در سخن

گفت می دانم مقام تو کجاست
نغمهٔ تو خاکیان را کیمیاست

خشت و سنگ از فیض تو دارای دل
روشن از گفتار تو سینای دل

پیش ما ای آشنای کوی دوست
یک نفس بنشین که داری بوی دوست

ایخوش آن کو از خودی آئینه ساخت
وندر آن آئینه عالم را شناخت

پیر گردید این زمین و این سپهر
ماه کور از کور چشمیهای مهر

گرمی هنگامه ئی می بایدش
تا نخستین رنگ و بو باز آیدش

بندهٔ مومن سرافیلی کند
بانگ او هر کهنه را برهم زند

ای ترا حق داد جان ناشکیب
تو ز سر ملک و دین داری نصیب

فاش گو با پور نادر فاش گوی
باطن خود را به ظاهر فاش گوی

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده الله بنصره»

ای قبای پادشاهی بر تو راست
سایهٔ تو خاک ما را کیمیاست

خسروی را از وجود تو عیار
سطوت تو ملک و دولت را حصار

از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفر
تخت احمد شاه را شانی دگر

سینه ها بی مهر تو ویرانه به
از دل و از آرزو بیگانه به

آبگون تیغی که داری در کمر
نیم شب از تاب او گردد سحر

نیک میدانم که تیغ نادر است
من چه گویم باطن او ظاهر است

حرف شوق آورده ام از من پذیر
از فقیری رمز سلطانی بگیر

ای نگاه تو ز شاهین تیز تر
گرد این ملک خدا دادی نگر

این که می بینیم از تقدیر کیست
چیست آن چیزی که میبایست و نیست

روز و شب آئینهٔ تدبیر ماست
روز و شب آئینهٔ تقدیر ماست

با تو گویم ای جوان سخت کوش
چیست فردا؟ دختر امروز و دوش

هر که خود را صاحب امروز کرد
گرد او گردد سپهر گرد گرد

او جهان رنگ و بو را آبروست
دوش ازو، امروز ازو، فردا ازوست

مرد حق سرمایهٔ روز و شب است
زانکه او تقدیر خود را کوکب است

بندهٔ صاحب نظر پیر امم
چشم او بینای تقدیر امم

از نگاهش تیز تر شمشیر نیست
ما همه نخچیر، او نخچیر نیست

لرزد از اندیشهٔ آن پخته کار
حادثات اندر بطون روزگار

چون پدر اهل هنر را دوست دار
بندهٔ صاحب نظر را دوست دار

همچو آن خلد آشیان بیدار زی
سخت کوش و پر دم و کرار زی

می شناسی معنی کرار چیست؟
این مقامی از مقامات علی است

امتان را در جهان بی ثبات
نیست ممکن جز به کراری حیات

سر گذشت آل عثمان را نگر
از فریب غربیان خونین جگر

تا ز کراری نصیبی داشتند
در جهان، دیگر علم افراشتند

مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟
همت او بوی کراری نداشت

مشت خاکش آنچنان گردیده سرد
گرمی آواز من کاری نکرد

ذکر و فکر نادری در خون تست
قاهری با دلبری در خون تست

ای فروغ دیدهٔ برنا و پیر
سرکار از هاشم و محمود گیر

هم از آن مردی که اندر کوه و دشت
حق ز تیغ او بلند آوازه گشت

روز ها، شب ها تپیدن میتوان
عصر دیگر آفریدن میتوان

صد جهان باقی است در قرآن هنوز
اندر آیاتش یکی خود را بسوز

باز افغان را از آن سوزی بده
عصر او را صبح نو روزی بده

ملتی گم گشتهٔ کوه و کمر
از جبینش دیده ام چیزی دگر

زانکه بود اندر دل من سوز و درد
حق ز تقدیرش مرا آگاه کرد

کاروبارش را نکو سنجیده ام
آنچه پنهان است پیدا دیده ام

مرد میدان زنده از الله هوست
زیر پای او جهان چار سوست

بنده ئی کو دل بغیرالله نبست
می توان سنگ از زجاج او شکست

او نگنجد در جهان چون و چند
تهمت ساحل به این دریا مبند

چون ز روی خویش بر گیرد حجاب
او حسابست او ثوابست او عذاب

برگ و ساز ما کتاب و حکمت است
این دو قوت اعتبار ملت است

آن فتوحات جهان ذوق و شوق
این فتوحات جهان تحت و فوق

هر دو انعام خدای لایزال
مومنان را آن جمال است این جلال

حکمت اشیا فرنگی زاد نیست
اصل او جز لذت ایجاد نیست

نیک اگر بینی مسلمان زاده است
این گهر از دست ما افتاده است

چون عرب اندر اروپا پر گشاد
علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرا نشینان کاشتند
حاصلش افرنگیان برداشتند

این پری از شیشه اسلاف ماست
باز صیدش کن که او از قاف ماست

لیکن از تهذیب لا دینی گریز
زانکه او با اهل حق دارد ستیز

فتنه ها این فتنه پرداز آورد
لات و عزی در حرم باز آورد

از فسونش دیدهٔ دل نا بصیر
روح از بی آبی او تشنه میر

لذت بیتابی از دل می برد
بلکه دل زین پیکر گل می برد

کهنه دزدی غارت او برملا ست
لاله می نالد که داغ من کجاست

حق نصیب تو کند ذوق حضور
باز گویم آنچه گفتم در زبور

«مردن و هم زیستن ای نکته رس
این همه از اعتبارات است و بس

مرد کر سوز نوا را مرده ئی
لذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کور
پیش رنگی زنده در گور است کور

روح باحق زنده و پاینده است
ورنه این را مرده، آن را زنده است

آنکه «حی لایموت» آمد حق است
زیستن با حق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست
گرچه کس در ماتم او زار نیست»

برخور از قرآن اگر خواهی ثبات
در ضمیرش دیده ام آب حیات

می دهد ما را پیام «لاتخف»
می رساند بر مقام لاتخف

قوت سلطان و میر از لااله
هیبت مرد فقیر از لااله

تا دو تیغ لا و الا داشتیم
ماسوی الله را نشان نگذاشتیم

خاوران از شعلهٔ من روشن است
ای خنک مردی که در عصر من است

از تب و تابم نصیب خود بگیر
بعد ازین ناید چو من مرد فقیر

گوهر دریای قرآن سفته ام
شرح رمز «صبغه الله» گفته ام

با مسلمانان غمی بخشیده ام
کهنه شاخی را نمی بخشیده ام

عشق من از زندگی دارد سراغ
عقل از صهبای من روشن ایاغ

نکته های خاطر افروزی که گفت؟
با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟

همچو نی نالیدم اندر کوه و دشت
تا مقام خویش بر من فاش گشت

حرف شوق آموختم وا سوختم
آتش افسرده باز افروختم

با من آه صبحگاهی داده اند
سطوت کوهی به کاهی داده اند

دارم اندر سینه نور لااله
در شراب من سرور لااله

فکر من گردون مسیر از فیض اوست
جوی ساحل ناپذیر از فیض اوست

پس بگیر از باده من یک دو جام
تا درخشی مثل تیغ بی نیام

۱ . اسرار خودی

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست

زاین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

مولانا جلال الدین رومی

تمهید

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی
چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم

نظیری نیشابوری

راه شب چون مهر عالمتاب زد
گریهٔ من بر رخ گل، آب زد

اشک من از چشم نرگس خواب شست
سبزه از هنگامه ام بیدار رست

باغبان زور کلامم آزمود
مصرعی کارید و شمشیری درود

در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت
تار افغانم به پود باغ رشت

ذره ام مهر منیر آن من است
صد سحر اندر گریبان من است

خاک من روشن تر از جام جم است
محرم از نازادهای عالم است

فکرم ن هو سر فتراک بست
کو هنوز از نیستی بیرون نجست

سبزه ناروئیده زیب گلشنم
گل بشاخ اندر نهان در دامنم

محفل رامشگری برهم زدم
زخمه بر تار رگ عالم زدم

بسکه عود فطرتم نادر نوا ست
هم نشین از نغمه ام نا آشنا ست

در جهان خورشید نوزائیده ام
رسم و ئین فلک نادیده ام

رم ندیده انجم از تابم هنوز
هست نا آشفته سیمابم هنوز

بحر از رقص ضیایم بی نصیب
کوه از رنگ حنایم بی نصیب

خوگر من نیست چشم هست و بود
لرزه بر تن خیزم از بیم نمود

بامم از خاور رسید و شب شکست
شبنم نو برگل عالم نشست

انتظار صبح خیزان می کشم
ای خوشا زرتشتیان آتشم

نغمه ام، از زخمه بی پرواستم
من نوای شاعر فرداستم

عصر من دانندهٔ اسرار نیست
یوسف من بهر این بازار نیست

ناامید استم ز یاران قدیم
طور من سوزد که می آید کلیم

قلزم یاران چو شبنم بی خروش
شبنم من مثل یم طوفان بدوش

نغمه ی من از جهان دیگر است
این جرس را کاروان دیگر است

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد

رخت باز از نیستی بیرون کشید
چون گل از خاک مزار خود دمید

کاروان ها گرچه زین صحرا گذشت
مثل گام ناقه کم غوغا گذشت

عاشقم، فریاد، ایمان من است
شور حشر از پیش خیزان من است

نغمه ام ز اندازهٔ تار است بیش
من نترسم از شکست عود خویش

قطره از سیلاب من بیگانه به
قلزم از شوب او دیوانه به

در نمی گنجد بجو عمان من
بحرها باید پی طوفان من

غنچه کز بالیدگی گلشن نشد
در خور ابر بهار من نشد

برقها خوابیده در جان من است
کوه و صحرا باب جولان من است

پنجه کن با بحرم ار صحراستی
برق من در گیر اگر سیناستی

چشمهٔ حیوان براتم کرده اند
محرم راز حیاتم کرده اند

ذره از سوز نوایم زنده گشت
پر گشود و کرمک تابنده گشت

هیچکس، رازی که من گویم، نگفت
همچو فکر من در معنی نسفت

سر عیش جاودان خواهی بیا
هم زمین، هم آسمان خواهی بیا

پیر گردون بامن این اسرار گفت
از ندیمان رازها نتوان نهفت

ساقیا برخیز و می در جام کن
محو از دل کاوش ایام کن

شعله ی بی که اصلش زمزم است
گر گدا باشد پرستارش جم است

می کند اندیشه را هشیار تر
دیده ی بیدار را بیدار تر

اعتبار کوه بخشد کاه را
قوت شیران دهد روباه را

خاک را اوج ثریا میدهد
قطره را پهنای دریا میدهد

خامشی را شورش محشر کند
پای کبک از خون باز احمر کند

خیز و در جامم شراب ناب ریز
بر شب اندیشه ام مهتاب ریز

تا سوی منزل کشم واره را
ذوق بیتابی دهم نظاره را

گرم رو از جستجوی نو شوم
روشناس رزوی نو شوم

چشم اهل ذوق را مردم شوم
چون صدا در گوش عالم گم شوم

قیمت جنس سخن بالا کنم
ب چشم خویش در کالاکنم

باز بر خوانم ز فیض پیر روم
دفتر سر بسته اسرار علوم

جان او از شعله ها سرمایه دار
من فروغ یک نفس مثل شرار

شمع سوزان تاخت بر پروانه ام
باده شبخون ریخت بر پیمانه ام

پیر رومی خاک را اکسیر کرد
از غبارم جلوه ها تعمیر کرد

ذره از خاک بیابان رخت بست
تا شعاع فتاب رد بدست

موجم و در بحر او منزل کنم
تا در تابنده ئی حاصل کنم

من که مستی ها ز صهبایش کنم
زندگانی از نفس هایش کنم

شب دل من مایل فریاد بود
خامشی از «یا ربم» باد بود

شکوه شوب غم دوران بدم
از تهی پیمانگی نالان بهدم

این قدر نظاره ام بیتاب شد
بال و پر بشکست و خر خواب شد

روی خود بنمود پیر حق سرشت
کو بحرف پهلوی قر ن نوشت

گفت «ای دیوانه ی ارباب عشق
جرعه ئی گیر از شراب ناب عشق

بر جگر هنگامه ی محشر بزن
شیشه بر سر، دیده بر نشتر بزن

خنده را سرمایه ی صد ناله ساز
اشک خونین را جگر پرکاله ساز

تا بکی چون غنچه می باشی خموش
نکهت خود را چو گل ارزان فروش

در گره هنگامه داری چون سپند
محمل خود بر سر تش به بند

چون جرس خر ز هر جزو بدن
ناله ی خاموش را بیرون فکن

تش استی بزم عالم بر فروز
دیگران را هم ز سوز خود بسوز

فاش گو اسرار پیر می فروش
موج می شو کسوت مینا بپوش

سنگ شو آئینهٔ اندیشه را
بر سر بازار بشکن شیشه را

از نیستان همچو نی پیغام ده
قیس را از قوم «حی» پیغام ده

ناله را انداز نو ایجاد کن
بزم را از های و هو باد کن

خیز و جان نو بده هر زنده را
از «قم» خود زنده تر کن زنده را

خیز و پا بر جاده ی دیگر بنه
جوش سودای کهن از سر بنه

شنای لذت گفتار شو
ای درای کاروان بیدار شو»

زین سخن تش به پیراهن شدم
مثل نی هنگامه بستن شدم

چون نوا از تار خود برخاستم
جنتی از بهر گوش راستم

بر گرفتم پرده از راز خودی
وا نمودم سر اعجاز خودی

بود نقش هستیم انگاره ئی
نا قبولی، ناکسی، ناکاره ئی

عشق سوهان زد مرا، دم شدم
عالم کیف و کم عالم شدم

حرکت اعصاب گردون دیده ام
در رگ مه گردش خون دیده ام

بهر انسان چشم من شبها گریست
تا دریدم پرده ی اسرار زیست

از درون کارگاه ممکنات
بر کشیدم سر تقویم حیات

من که این شب را چو مه راستم
گرد پای ملت بیضاستم

ملتی در باغ و راغ وازه اش
تش دلها سرود تازه اش

ذره کشت و فتاب انبار کرد
خرمن از صد رومی و عطار کرد

آه گرمم، رخت بر گردون کشم
گرچه دودم از تبار آتشم

خامه ام از همت فکر بلند
راز این نه پرده در صحرا فکند

قطره تا همپایه ی دریا شود
ذره از بالیدگی صحرا شود

شاعری زین مثنوی مقصود نیست
بت پرستی، بت گری مقصود نیست

هندیم از پارسی بیگانه ام
ماه نو باشم تهی پیمانه ام

حسن انداز بیان از من مجو
خوانسار و اصفهان از من مجو

گرچه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است

فکر من از جلوه اش مسحور گشت
خامهٔ من شاخ نخل طور گشت

پارسی از رفعت اندیشه ام
در خورد با فطرت اندیشه ام

خرده بر مینا مگیر ای هوشمند
دل بذوق خرده ی مینا به بند

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

نقطهٔ نوری که نام او خودی است
زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر
زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش
ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق
عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست
اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق
آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق شود
عشق حق آخر سراپا حق شود

عاشقی آموز و محبوبی طلب
چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی
بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی بر فروز
روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت
چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او ز خوبان خوب تر
خوشتر و زیباتر و محبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود
خاک همدوش ثریا می شود

خاک نجد از فیض او چالاک شد
آمد اندر وجد و بر افلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است
آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار خانه اش
کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد
کاسب افزایش از ذاتش ابد

بوریا ممنون خواب راحتش
تاج کسری زیر پای امتش

در شبستان حرا خلوت گزید
قوم و آئین و حکومت آفرید

ماند شبها چشم او محروم نوم
تا به تخت خسروی خوابیده قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز
دیده ی او اشکبار اندر نماز

در دعای نصرت آمین تیغ او
قاطع نسل سلاطین تیغ او

در جهان آئین نو آغاز کرد
مسند اقوام پیشین در نورد

از کلید دین در دنیا گشاد
همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست
با غلام خویش بر یک خوان نشست

در مصافی پیش آن گردون سریر
دختر سردار طی آمد اسیر

پای در زنجیر و هم بی پرده بود
گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید
چادر خود پیش روی او کشید

ما از آن خاتون طی عریان تریم
پیش اقوام جهان بی چادریم

روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پرده دار ماست او

لطف و قهر او سراپا رحمتی
آن بیاران این باعدا رحمتی

آن که بر اعدا در رحمت گشاد
مکه را پیغام «لاتثریب» داد

ما که از قید وطن بیگانه ایم
چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

از حجاز و چین و ایرانیم ما
شبنم یک صبح خندانیم ما

مست چشم ساقی بطحاستیم
در جهان مثل می و میناستیم

امتیازات نسب را پاک سوخت
آتش او این خس و خاشاک سوخت

چون گل صد برگ ما را بو یکیست
اوست جان این نظام و او یکیست

سر مکنون دل او ما بدیم
نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم

شور عشقش در نی خاموش من
می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست
خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او
طور ها بالد ز گرد راه او

پیکرم را آفرید آئینه اش
صبح من از آفتاب سینه اش

در تپید دمبدم آرام من
گرم تر از صبح محشر شام من

ابر آذار است و من بستان او
تاک من نمناک از باران او

چشم در کشت محبت کاشتم
از تماشا حاصلی برداشتم

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است
ای خنک شهری که آنجا دلبر است

کشته ی انداز ملا جامیم
نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گفته است
در ثنای خواجه گوهر سفته است

«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست
جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

کیفیت ها خیزد از صبهای عشق
هست هم تقلید از اسمای عشق

کامل بسطام در تقلید فرد
اجتناب از خوردن خربوزه کرد

عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار
تا کمند تو شود یزدان شکار

اندکی اندر حرای دل نشین
ترک خود کن سوی حق هجرت گزین

محکم از حق شو سوی خود گام زن
لات و عزای هوس را سر شکن

لشکری پیدا کن از سلطان عشق
جلوه گر شو بر سر فاران عشق

تا خدای کعبه بنوازد ترا
شرح «انی جاعل» سازد ترا

در بیان اینکه خودی از سوال ضعیف میگردد

ای فراهم کرده از شیران خراج
گشته ئی روبه مزاج از احتیاج

خستگی های تو از ناداری است
اصل درد تو همین بیماری است

می رباید رفعت از فکر بلند
می کشد شمع خیال ارجمند

از خم هستی می گلفام گیر
نقد خود از کیسه ی ایام گیر

خود فرود آ از شتر مثل عمر
الحذر از منت غیر الحذر

تابکی دریوزهٔ منصب کنی
صورت طفلان ز نی مرکب کنی

فطرتی کو بر فلک بندد نظر
پست می گردد ز احسان دگر

از سوال، افلاس گردد خوار تر
از گدائی گدیه گر نادار تر

از سوال آشفته اجزای خودی
بی تجلی نخل سینای خودی

مشت خاک خویش را از هم مپاش
مثل مه رزق خود از پهلو تراش

گرچه باشی تنگ روز و تنگ بخت
در ره سیل بلا افکنده رخت

رزق خویش از نعمت دیگر مجو
موج آب از چشمه ی خاور مجو

تا نباشی پیش پیغمبر خجل
روز فردائی که باشد جان گسل

ماه را روزی رسد از خوان مهر
داغ بر دل دارد از احسان مهر

همت از حق خواه و با گردون ستیز
آبروی ملت بیضا مریز

آنکه خاشاک بتان از کعبه رفت
مرد کاسب را «حبیب الله» گفت

وای بر منت پذیر خوان غیر
گردنش خم گشته ی احسان غیر

خویش را از برق لطف غیر سوخت
با پشیزی مایه ی غیرت فروخت

ای خنک آن تشنه کاندر آفتاب
می نخواهد از خضر یک جام آب

تر جبین از خجلت سائل نشد
شکل آدم ماند و مشت گل نشد

زیر گردون آن جوان ارجمند
می رود مثل صنوبر سر بلند

در تهی دستی شود خود دار تر
بخت او خوابیده، او بیدار تر

قلزم زنبیل سیل آتش است
گر ز دست خود رسد شبنم، خوشست

چون حباب از غیرت مردانه باش
هم به بحر اندر نگون پیمانه باش

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

از محبت چون خودی محکم شود
قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست
غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود
ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم
تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی
در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن
گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد
از هوای دامنش مینو سواد

کوچک ابدالش سوی بازار رفت
از شراب بوعلی سرشار رفت

عامل آن شهر می آمد سوار
همرکاب او غلام و چوبدار

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند
بر جلو داران عامل ره مبند

رفت آن درویش سر افکنده پیش
غوطه زن اندر یم افکار خویش

چوبدار از جام استکبار مست
بر سر درویش چوب خود شکست

از ره عامل فقیر آزرده رفت
دلگران و ناخوش و افسرده رفت

در حضور بوعلی فریاد کرد
اشک از زندان چشم آزاد کرد

صورت برقی که بر کهسار ریخت
شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

از رگ جان آتش دیگر گشود
با دبیر خویش ارشادی نمود

خامه را بر گیر و فرمانی نویس
از فقیری سوی سلطانی نویس

بنده ام را عاملت بر سر زده است
بر متاع جان خود اخگر زده است

باز گیر این عامل بد گوهری
ورنه بخشم ملک تو با دیگری

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه
لرزه ها انداخت در اندام شاه

پیکرش سرمایه ی آلام گشت
زرد مثل آفتاب شام گشت

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست
از قلندر عفو این تقصیر جست

خسرو شیرین زبان، رنگین بیان
نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

فطرتش روشن مثال ماهتاب
گشت از بهر سفارت انتخاب

چنگ را پیش قلندر چون نواخت
از نوائی شیشه ی جانش گداخت

شوکتی کو پخته چون کهسار بود
قیمت یک نغمه ی گفتار بود

نیشتر بر قلب درویشان مزن
خویش را در آتش سوزان مزن

حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

آن شنیدستی که در عهد قدیم
گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند
فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

آخر از ناسازی تقدیر میش
گشت از تیر بلائی سینه ریش

شیر ها از بیشه سر بیرون زدند
بر علف زار بزان شبخون زدند

جذب و استیلا شعار قوت است
فتح راز آشکار قوت است

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت
میش را از حریت محروم ساخت

بسکه از شیران نیاید جز شکار
سرخ شد از خون میش آن مرغزار

گوسفندی زیرکی فهمیده ئی
کهنه سالی گرگ باران دیده ئی

تنگدل از روزگار قوم خویش
از ستمهای هژبران سینه ریش

شکوه ها از گردش تقدیر کرد
کار خود را محکم از تدبیر کرد

بهر حفظ خویش مرد ناتوان
حیله ها جوید ز عقل کار دان

در غلامی از پی دفع ضرر
قوت تدبیر گردد تیز تر

پخته چون گردد جنون انتقام
فتنه اندیشی کند عقل غلام

گفت با خود عقده ی ما مشکل است
قلزم غمهای ما بی ساحل است

میش نتواند بزور از شیر رست
سیم ساعد ما و او پولاد دست

نیست ممکن کز کمال وعظ و پند
خوی گرگی آفریند گوسفند

شیر نر را میش کردن ممکن است
غافلش از خویش کردن ممکن است

صاحب آوازه ی الهام گشت
واعظ شیران خون آشام گشت

نعره زد ای قوم کذاب اشر
بی خبر از یوم نحس مستمر

مایه دار از قوت روحانیم
بهر شیران مرسل یزدانیم

دیده ی بی نور را نور آمدم
صاحب دستور و مامور آمدم

توبه از اعمال نا محمود کن
ای زیان اندیش فکر سود کن

هر که باشد تند و زور آور شقی است
زندگی مستحکم از نفی خودی است

روح نیکان از علف یابد غذا
تارک اللحم است مقبول خدا

تیزی دندان ترا رسوا کند
دیده ی ادراک را اعمی کند

جنت از بهر ضعیفان است و بس
قوت از اسباب خسران است و بس

جستجوی عظمت و سطوت شر است
تنگدستی از امارت خوشتر است

برق سوزان در کمین دانه نیست
دانه گر خرمن شود فرزانه نیست

ذره شو صحرا، مشو گر عاقلی
تا ز نور آفتابی بر خوری

ای که می نازی بذبح گوسفند
ذبح کن خود را که باشی ارجمند

زندگی را می کند نا پایدار
جبر و قهر و انتقام و اقتدار

سبزه پامال است و روید بار بار
خواب مرگ از دیده شوید بار بار

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی
گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

چشم بند و گوش بند و لب به بند
تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ
تو برین موهوم ای نادان مپیچ

خیل شیر از سخت کوشی خسته بود
دل بذوق تن پرستی بسته بود

آمدش این پند خواب آور پسند
خورد از خامی فسون گوسفند

آنکه کردی گوسفندان را شکار
کرد دین گوسفندی اختیار

با پلنگان سازگار آمد علف
گشت آخر گوهر شیری خزف

از علف آن تیزی دندان نماند
هیبت چشم شرار افشان نماند

دل بتدریج از میان سینه رفت
جوهر آئینه از آئینه رفت

آن جنون کوشش کامل نماند
آن تقاضای عمل در دل نماند

اقتدار و عزم و استقلال رفت
اعتبار و عزت و اقبال رفت

پنجه های آهنین بی زور شد
مرده شد دلها و تنها گور شد

زور تن کاهید و خوف جان فزود
خوف جان سرمایه همت ربود

صد مرض پیدا شد از بی همتی
کوته دستی، بیدلی، دون فطرتی

شیر بیدار از فسون میش خفت
انحطاط خویش را تهذیب گفت

در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است

راهب دیرینه افلاطون حکیم
از گروه گوسفندان قدیم

رخش او در ظلمت معقول گم
در کهستان وجود افکنده سم

آنچنان افسون نامحسوس خورد
اعتبار از دست و چشم و گوش برد

گفت سر زندگی در مردن است
شمع را صد جلوه از افسردن است

بر تخیلهای ما فرمان رواست
جام او خواب آور و گیتی رباست

گوسفندی در لباس آدم است
حکم او بر جان صوفی محکم است

عقل خود را بر سر گردون رساند
عالم اسباب را افسانه خواند

کار او تحلیل اجزای حیات
قطع شاخ سرو رعنای حیات

فکر افلاطون زیان را سود گفت
حکمت او بود را نابود گفت

فطرتش خوابید و خوابی آفرید
چشم هوش او سرابی آفرید

بسکه از ذوق عمل محروم بود
جان او وارفته ی معدوم بود

منکر هنگامه ی موجود گشت
خالق اعیان نامشهود گشت

زنده جان را عالم امکان خوش است
مرده دل را عالم اعیان خوش است

آهوش بی بهره از لطف خرام
لذت رفتار بر کبکش حرام

شبنمش از طاقت رم بی نصیب
طایرش را سینه از دم بی نصیب

ذوق روئیدن ندارد دانه اش
از طپیدن بی خبر پروانه اش

راهب ما چاره غیر از رم نداشت
طاقت غوغای این عالم نداشت

دل بسوز شعله ی افسرده بست
نقش آن دنیای افیون خورده بست

از نشیمن سوی گردون پر گشود
باز سوی آشیان نامد فرود

در خم گردون خیال او گم است
من ندانم درد یا خشت خم است

قومها از سکر او مسموم گشت
خفت و از ذوق عمل محروم گشت

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

گرم خون انسان ز داغ آرزو
آتش، این خاک از چراغ آرزو

از تمنا می بجام آمد حیات
گرم خیز و تیزگام آمد حیات

زندگی مضمون تسخیر است و بس
آرزو افسون تسخیر است و بس

زندگی صید افکن و دام آرزو
حسن را از عشق پیغام آرزو

از چه رو خیزد تمنا دمبدم
این نوای زندگی را زیر و بم

هر چه باشد خوب و زیبا و جمیل
در بیابان طلب ما را دلیل

نقش او محکم نشیند در دلت
آرزو ها آفریند در دلت

حسن خلاق بهار آرزوست
جلوه اش پروردگار آرزوست

سینه ی شاعر تجلی زار حسن
خیزد از سینای او انوار حسن

از نگاهش خوب گردد خوب تر
فطرت از افسون او محبوب تر

از دمش بلبل نوا آموخت است
غازه اش رخسار گل افروخت است

سوز او اندر دل پروانه ها
عشق را رنگین ازو افسانه ها

بحر و بر پوشیده در آب و گلشن
صد جهان تازه مضمر در دلش

در دماغش نادمیده لاله ها
ناشنیده نغمه ها هم ناله ها

فکر او با ماه و انجم همنشین
زشت را نا آشنا خوب آفرین

خضر و در ظلمات او آب حیات
زنده تر از آب چشمش کائنات

ما گران سیریم و خام و ساده ایم
در ره منزل ز پا افتاده ایم

عندلیب او نوا پرداخت است
حیله ئی از بهر ما انداخت است

تا کشد ما را بفردوس حیات
حلقه ی کامل شود قوس حیات

کاروانها از درایش گام زن
در پی آواز نایش گام زن

چون نسیمش در ریاض ما وزد
نرمک اندر لاله و گل می خزد

از فریب او خود افزا زندگی
خود حساب و نا شکیبا زندگی

اهل عالم را صلا بر خوان کند
آتش خود را چو باد ارزان کند

وای قومی کز اجل گیرد برات
شاعرش وا بوسد از ذوق حیات

خوش نماید زشت را آئینه اش
در جگر صد نشتر از نوشینه اش

بوسه ی او تازگی از گل برد
ذوق پرواز از دل بلبل برد

سست اعصاب تو از افیون او
زندگانی قیمت مضمون او

می رباید ذوق رعنائی ز سرو
جره شاهین از دم سردش تذرو

ماهی و از سینه تا سر آدم است
چون بنات آشیان اندر یم است

از نوا بر ناخدا افسون زند
کشتیش در قعر دریا افکند

نغمه هایش از دلت دزدد ثبات
مرگ را از سحر او دانی حیات

دایه ی هستی ز جان تو برد
لعل عنابی ز کان تو برد

چون زیان پیرایه بندد سود را
می کند مذموم هر محمود را

در یم اندیشه اندازد ترا
از عمل بیگانه می سازد ترا

خسته و ما از کلامش خسته تر
انجمن از دور جامش خسته تر

جوی برقی نیست در نیسان او
یک سراب رنگ و بو بستان او

حسن او را با صداقت کار نیست
در یمش جز گوهر تف دار نیست

خواب را خوشتر ز بیداری شمرد
آتش ما از نفسهایش فسرد

قلب مسموم از سرود بلبلش
خفته ماری زیر انبار گلشن

از خم و مینا و جامش الحذر
از می آئینه فامش الحذر

ای ز پا افتاده ی صهبای او
صبح تو از مشرق مینای او

ای دلت از نغمه هایش سرد جوش
زهر قاتل خورده ئی از راه گوش

ای دلیل انحطاط انداز تو
از نوا افتاد تار ساز تو

آن چنان زار از تن آسانی شدی
در جهان ننگ مسلمانی شدی

از رگ گل می توان بستن ترا
از نسیمی می توان خستن ترا

عشق رسوا گشته از فریاد تو
زشت رو تمثالش از بهزاد تو

زرد از آزار تو رخسار او
سردی تو برده سوز از نار او

خسته جان از خسته جانیهای تو
ناتوان از ناتوانیهای تو

گریه ی طفلانه در پیمانه اش
کلفت آهی متاع خانه اش

سر خوش از دریوزه ی میخانه ها
جلوه دزد روزن کاشانه ها

نا خوشی، افسرده ئی، آزرده ئی
از لگد کوب نگهبان مرده ئی

از غمان مانند نی کاهیده ئی
وز فلک صد شکوه بر لب چیده ئی

لابه و کین جوهر آئینه اش
ناتوانی همدم دیرینه اش

پست بخت و زیر دست و دون نهاد
ناسزا و ناامید و نامراد

شیونش از جان تو سرمایه برد
لطف خواب از دیده ی همسایه برد

وای بر عشقی که نار او فسرد
در حرم زائید و در بتخانه مرد

ای میان کیسه ات نقد سخن
بر عیار زندگی او را بزن

فکر روشن بین عمل را رهبر است
چون درخش برق پیش از تندر است

فکر صالح در ادب می بایدت
رجعتی سوی عرب می بایدت

دل به سلمای عرب باید سپرد
تا دمد صبح حجاز از شام کرد

از چمن زار عجم گل چیده ئی
نو بهار هند و ایران دیده ئی

اندکی از گرمی صحرا بخور
باده ی دیرینه از خرما بخور

سر یکی اندر بر گرمش بده
تن دمی با صرصر گرمش بده

مدتی غلطیده ئی اندر حریر
خو به کرپاس درشتی هم بگیر

قرنها بر لاله پا کوبیده ئی
عارض از شبنم چو گل شوئیده ئی

خویش ر بر ریگ سوزان هم بزن
غوطه اندر چشمه ی زمزم بزن

مثل بلبل ذوق شیون تا کجا
در چمن زاران نشیمن تا کجا

ای هما از یمن دامت ارجمند
آشیانی ساز بر کوه بلند

آشیانی برق و تندر در بری
از کنام جره بازان برتری

تا شوی در خورد پیکار حیات
جسم و جانت سوزد از نار حیات

در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»

خدمت و محنت شعار اشتر است
صبر و استقلال کار اشتر است

گام او در راه کم غوغا ستی
کاروان را زورق صحرا ستی

نقش پایش قسمت هر بیشه ئی
کم خور و کم خواب و محنت پیشه ئی

مست زیر بار محمل می رود
پای کوبان سوی منزل می رود

سر خوش از کیفیت رفتار خویش
در سفر صابر تر از اسوار خویش

تو هم از بار فرائض سر متاب
بر خوری از «عنده حسن المآب»

در اطاعت کوش ای غفلت شعار
می شود از جبر پیدا اختیار

ناکس از فرمان پذیری کس شود
آتش ار باشد ز طغیان خس شود

هر که تسخیر مه و پروین کند
خویش را زنجیری آئین کند

باد را زندان گل خوشبو کند
قید بو را نافه ی آهو کند

می زند اختر سوی منزل قدم
پیش آئینی سر تسلیم خم

سبزه بر دین نمو روئیده است
پایمال از ترک آن گردیده است

لاله پیهم سوختن قانون او
بر جهد اندر رگ او خون او

قطره ها دریاست از آئین وصل
ذره ها صحراست از آئین وصل

باطن هر شی ز آئینی قوی
تو چرا غافل ازین سامان روی

باز ای آزاد دستور قدیم
زینت پا کن همان زنجیر سیم

شکوه سنج سختی آئین مشو
از حدود مصطفی بیرون مرو

«مرحله دوم ضبط نفس»


نفس تو مثل شتر خود پرور است
خود پرست و خود سوار و خود سر است

مرد شو آور زمام او بکف
تا شوی گوهر اگر باشی خزف

هر که بر خود نیست فرمانش روان
می شود فرمان پذیر از دیگران

طرح تعمیر تو از گل ریختند
با محبت خوف را آمیختند

خوف دنیا، خوف عقبی، خوف جان
خوف آلام زمین و آسمان

حب مال و دولت و حب وطن
حب خویش و اقربا و حب زن

امتزاج ماء و طین تن پرور است
کشته ی فحشا هلاک منکر است

تا عصائی لا اله داری بدست
هر طلسم خوف را خواهی شکست

هر که حق باشد چو جان اندر تنش
خم نگردد پیش باطل گردنش

خوف را در سنیهٔ او راه نیست
خاطرش مرعوب غیر الله نیست

هر که در اقلیم لا آباد شد
فارغ از بند زن و اولاد شد

می کند از ماسوی قطع نظر
می نهد ساطور بر حلق پسر

با یکی مثل هجوم لشکر است
جان بچشم او ز باد ارزان تر است

لا اله باشد صدف گوهر نماز
قلب مسلم را حج اصغر نماز

در کف مسلم مثال خنجر است
قاتل فحشا و بغی و منکر است

روزه بر جوع و عطش شبخون زند
خیبر تن پروری را بشکند

مومنان را فطرت افروز است حج
هجرت آموز و وطن سوزست حج

طاعتی سرمایه ی جمعیتی
ربط اوراق کتاب ملتی

حب دولت را فنا سازد زکوه
هم مساوات آشنا سازد زکوه

دل ز «حتی تنفقوا» محکم کند
زر فزاید الفت زر کم کند

این همه اسباب استحکام تست
پخته ی محکم اگر اسلام تست

اهل قوت شو ز ورد یًا قوی»
تا سوار اشتر خاکی شوی

«مرحله سوم نیابت الهی»

گر شتر بانی جهانبانی کنی
زیب سر تاج سلیمانی کنی

تا جهان باشد جهان آرا شوی
تاجدار ملک «لایبلی» شوی

نایب حق در جهان بودن خوش است
بر عناصر حکمران بودن خوش است

نایب حق همچو جان عالم است
هستی او ظل اسم اعظم است

از رموز جزو و کل آگه بود
در جهان قائم بامرالله بود

خیمه چون در وسعت عالم زند
این بساط کهنه را برهم زند

فطرتش معمور و می خواهد نمود
عالمی دیگر بیارد در وجود

صد جهان مثل جهان جزو وکل
روید از کشت خیال او چو گل

پخته سازد فطرت هر خام را
از حرم بیرون کند اصنام را

نغمه زا تار دل از مضراب او
بهر حق بیداری او خواب او

شیب را آموزد آهنگ شباب
می دهد هر چیز را رنگ شباب

نوع انسان را بشیر و هم نذیر
هم سپاهی هم سپهگر هم امیر

مدعای «علم الاسما» ستی
سر «سبحان الذی اسرا» ستی

از عصا دست سفیدش محکم است
قدرت کامل بعلمش توام است

چون عنا گیرد بدست آن شهسوار
تیز تر گردد سمند روزگار

خشک سازد هیبت او نیل را
می برد از مصر اسرائیل را

از قم او خیزد اندر گور تن
مرده جانها چون صنوبر در چمن

ذات او توجیه ذات عالم است
از جلال او نجات عالم است

ذره خورشید آشنا از سایه اش
قیمت هستی گران از مایه اش

زندگی بخشد ز اعجاز عمل
می کند تجدید انداز عمل

جلوه ها خیزد ز نقش پای او
صد کلیم آواره ی سینای او

زندگی را می کند تفسیر نو
می دهد این خواب را تعبیر نو

هستئی مکنون او راز حیات
نغمه ی نشینده ی ساز حیات

طبع مضمون بند فطرت خون شود
تا دو بیت ذات او موزون شود

مشت خاک ما سر گردون رسید
زین غبار آن شهسوار آید پدید

خفته در خاکستر امروز ما
شعله ی فردای عالم سوز ما

غنچه ی ما گلستان در دامن است
چشم ما از صبح فردا روشن است

ای سوار اشهب دوران بیا
ای فروغ دیده ی امکان بیا

رونق هنگامه ی ایجاد شو
در سواد دیده ها آباد شو

شورش اقوام را خاموش کن
نغمه ی خود را بهشت گوش کن

خیز و قانون اخوت ساز ده
جام صهبای محبت باز ده

باز در عالم بیار ایام صلح
جنگجویان را بده پیغام صلح

نوع انسان مزرع و تو حاصلی
کاروان زندگی را منزلی

ریخت از جور خزان برگ شجر
چون بهاران بر ریاض ما گذر

سجده های طفلک و برنا و پیر
از جبین شرمسار ما بگیر

از وجود تو سرافرازیم ما
پس بسوز این جهان سازیم ما

حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمه الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد

سید هجویر مخدوم امم
مرقد او پیر سنجر را حرم

بند های کوهسار آسان گسیخت
در زمین هند تخم سجده ریخت

عهد فاروق از جمالش تازه شد
حق ز حرف او بلند آوازه شد

پاسبان عزت ام الکتاب
از نگاهش خانه ی باطل خراب

خاک پنجاب از دم او زنده گشت
صبح ما از مهر او تابنده گشت

عاشق و هم قاصد طیار عشق
از جبینش آشکار اسرار عشق

داستانی از کمالش سر کنم
گلشنی در غنچه ئی مضمر کنم

نوجوانی قامتش بالا چو سرو
وارد لاهور شد از شهر مرو

رفت پیش سید والا جناب
تا رباید ظلمتش را آفتاب

گفت «محصور صف اعداستم
درمیان سنگها میناستم

با من آموز ای شه گردون مکان
زندگی کردن میان دشمنان»

پیر دانائی که در ذاتش جمال
بسته پیمان محبت با جلال

گفت «ای نامحرم از راز حیات
غافل از انجام و آغاز حیات

فارغ از اندیشه ی اغیار شو
قوت خوابیده ئی بیدار شو

سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

ناتوان خود را اگر رهرو شمرد
نقد جان خویش با رهزن سپرد

تا کجا خود را شماری ماء و طین
از گل خود شعله ی طور آفرین

با عزیزان سرگران بودن چرا
شکوه سنج دشمنان بودن چرا

راست می گویم عدو هم یار تست
هستی او رونق بازار تست

هر که دانای مقامات خودی است
فضل حق داند اگر دشمن قوی است

کشت انسان را عدو باشد سحاب
ممکناتش را برانگیزد ز خواب

سنگ ره آبست اگر همت قویست
سیل را پست و بلند جاده چیست؟

سنگ ره گردد فسان تیغ عزم
قطع منزل امتحان تیغ عزم

مثل حیوان خوردن، آسودن چسود
گر بخود محکم نه ئی بودن چسود

خویش را چون از خودی محکم کنی
تو اگر خواهی جهان برهم کنی

گر فنا خواهی ز خود آزاد شو
گر بقا خواهی بخود آباد شو

چیست مردن از خودی غافل شدن
تو چه پنداری فراق جان و تن

در خودی کن صورت یوسف، مقام
از اسیری تا شهنشاهی خرام

از خودی اندیش و مرد کار شو
مرد حق شو حامل اسرار شو

شرح راز از داستانها می کنم
غنچه از زور نفس وا می کنم

«خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»

حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

طایری از تشنگی بیتاب بود
در تن او دم مثال موج دود

ریزه ی الماس در گلزار دید
تشنگی نظاره ی آب آفرید

از فریب ریزه ی خورشید تاب
مرغ نادان سنگ را پنداشت آب

مایه اندوز نم از گوهر نشد
زد برو منقار و کامش تر نشد

گفت الماس ای گرفتار هوس
تیز بر من کرده منقار هوس

قطره ی آبی نیم ساقی نیم
من برای دیگران باقی نیم

قصد آزارم کنی دیوانه ئی
از حیات خود نما بیگانه ئی

آب من منقار مرغان بشکند
آدمی را گوهر جان بشکند

طایر از الماس کام دل نیافت
روی خویش از ریزه ی تابنده تافت

حسرت اندر سینه اش آباد گشت
در گلوی او نوا فریاد گشت

قطره ی شبنم سر شاخ گلی
تافت مثل اشک چشم بلبلی

تاب او محو سپاس آفتاب
لرزه بر تن از هراس آفتاب

کوکب رم خوی گردون زاده ئی
یکدم از ذوق نمود استاده ئی

صد فریب از غنچه و گل خورده ئی
بهره ئی از زندگی نا برده ئی

مثل اشک عاشق دلداده ئی
زیب مژگانی چکید آماده ئی

مرغ مضطر زیر شاخ گل رسید
در دهانش قطره ی شبنم چکید

ای که می خواهی ز دشمن جان بری
از تو پرسم قطره ئی یا گوهری؟

چون ز سوز تشنگی طایر گداخت
از حیات دیگری سرمایه ساخت

قطره سخت اندام و گوهر خو نبود
ریزه ی الماس بود و او نبود

غافل از حفظ خودی یک دم مشو
ریزه ی الماس شو شبنم مشو

پخته فطرت صورت کهسار باش
حامل صد ابر دریا بار باش

خویش را دریاب از ایجاب خویش
سیم شو از بستن سیماب خویش

نغمه ئی پیدا کن از تار خودی
آشکارا ساز اسرار خودی

حکایت الماس و زغال

از حقیقت باز بگشایم دری
با تو می گویم حدیث دیگری

گفت با الماس در معدن، زغال
ای امین جلوه های لازوال

همدمیم و هست و بود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست

من بکان میرم ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی

قدر من از بد گلی کمتر ز خاک
از جمال تو دل آئینه چاک

روشن از تاریکی من مجمر است
پس کمال جوهرم خاکستر است

پشت پا هر کس مرا بر سر زند
بر متاع هستیم اخگر زند

بر سروسامان من باید گریست
برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟

موجه ی دودی بهم پیوسته ئی
مایه دار یک شرار جسته ئی

مثل انجم روی تو هم خوی تو
جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو

گاه نور دیده ی قیصر شوی
گاه زیب دسته ی خنجر شوی

گفت الماس ای رفیق نکته بین
تیره خاک از پختگی گردد نگین

تا به پیرامون خود در جنگ شد
پخته از پیکار مثل سنگ شد

پیکرم از پختگی ذوالنور شد
سینه ام از جلوه ها معمور شد

خوار گشتی از وجود خام خویش
سوختی از نرمی اندام خویش

فارغ از خوف و غم و وسواس باش
پخته مثل سنگ شو الماس باش

می شود از وی دو عالم مستنیر
هر که باشد سخت کوش و سختگیر

مشت خاکی اصل سنگ اسود است
کو سر از جیب حرم بیرون زد است

رتبه اش از طور بالا تر شد است
بوسه گاه اسود و احمر شد است

در صلابت آبروی زندگی است
ناتوانی، ناکسی ناپختگی است

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

در بنارس برهمندی محترم
سر فرو اندر یم بود و عدم

بهره ی وافر ز حکمت داشتی
با خدا جویان ارادت داشتی

ذهن او گیرا و ندرت کوش بود
با ثریا عقل او همدوش بود

آشیانش صورت عنقا بلند
مهر و مه بر شعله ی فکرش سپند

مدتی مینای او در خون نشست
ساقی حکمت بجامش می نبست

در ریاض علم و دانش دام چید
چشم دامش طایر معنی ندید

ناخن فکرش بخون آلوده ماند
عقده ی بود و عدم نگشوده ماند

آه بر لب شاهد حرمان او
چهره غماز دل حیران او

رفت روزی نزد شیخ کاملی
آنکه اندر سینه پروردی دلی

گوش بر گفتار آن فرزانه داد
بر لب خود مهر خاموشی نهاد

گفت شیخ ای طائف چرخ بلند
اندکی عهد وفا با خاک بند

تا شدی آواره ی صحرا و دشت
فکر بیباک تو از گردون گذشت

با زمین در ساز ای گردون نورد
در تلاش گوهر انجم مگرد

من نگویم از بتان بیزار شو
کافری شایسته ی زنار شو

ای امانت دار تهذیب کهن
پشت پا بر مسلک آبا مزن

گر ز جمعیت حیات ملت است
کفر هم سرمایه ی جمعیت است

تو که هم در کافری کامل نه ئی
در خور طوف حریم دل نه ئی

مانده ایم از جاده ی تسلیم دور
تو ز آزر من ز ابراهیم دور

قیس ما سودائی محمل نشد
در جنون عاشقی کامل نشد

مرد چون شمع خودی اندر وجود
از خیال آسمان پیما چه سود

آب زد در دامن کهسار چنگ
گفت روزی با هماله رود گنگ

ای ز صبح آفرینش یخ بدوش
پیکرت از رودها زنار پوش

حق ترا با آسمان همراز ساخت
پات محروم خرام ناز ساخت

طاقت رفتار از پایت ربود
این وقار و رفعت و تمکین چه سود

زندگانی از خرام پیهم است
برگ و ساز هستی موج از رم است

کوه چون این طعنه از دریا شنید
هم چو بحر آتش از کین بر دمید

گفت ای پهنای تو آئینه ام
چون تو صد دریا درون سینه ام

این خرام ناز سامان فناست
هر که از خود رفت شایان فناست

از مقام خود نداری آگهی
بر زیان خویش نازی ابلهی

ای ز بطن چرخ گردان زاده ئی
از تو بهتر ساحل افتاده ئی

هستی خود نذر قلزم ساختی
پیش رهزن نقد جان انداختی

همچو گل در گلستان خوددار شو
بهر نشر بو پی گلچین مرو

زندگی بر جای خود بالیدن است
از خیابان خودی گل چیدن است

قرنها بگذشت و من پا در گلم
تو گمان داری که دور از منزلم

هستیم بالید و تا گردون رسید
زیر دامانم ثریا آرمید

هستی تو بی نشان در قلزم است
ذروه ی من سجده گاه انجم است

چشم من بینای اسرار فلک
آشنا گوشم ز پرواز ملک

تا ز سوز سعی پیهم سوختم
لعل و الماس و گهر اندوختم

«در درونم سنگ و اندر سنگ نار
آب را بر نار من نبود گذار»

قطره ئی؟ خود را بپای خود مریز
در تلاطم کوش و با قلزم ستیز

آب گوهر خواه و گوهر ریزه شو
بهر گوش شاهدی آویزه شو

یا خود افزا شو سبک رفتار شو
ابر برق انداز و دریا بار شو

از تو قلزم گدیه ی طوفان کند
شکوه ها از تنگی دامان کند

کمتر از موجی شمارد خویش را
پیش پای تو گذارد خویش را

در بیان اینکه مقصد حیات مسلم، اعلای کلمه الله است و جهاد، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است

قلب را از صبغه الله رنگ ده
عشق را ناموس و نام و ننگ ده

طبع مسلم از محبت قاهر است
مسلم ار عاشق نباشد کافر است

تابع حق دیدنش نا دیدنش
خوردنش، نوشیدنش، خوابیدنش

در رضایش مرضی حق گم شود
«این سخن کی باور مردم شود»

خیمه در میدان الا الله زدست
در جهان شاهد علی الناس آمدست

شاهد حالش نبی انس و جان
شاهدی صادق ترین شاهدان

قال را بگذار و باب حال زن
نور حق بر ظلمت اعمال زن

در قبای خسروی درویش زی
دیده بیدار و خدا اندیش زی

قرب حق از هر عمل مقصود دار
تا ز تو گردد جلالش آشکار

صلح، شر گردد چو مقصود است غیر
گر خدا باشد غرض جنگ است خیر

گر نگردد حق ز تیغ ما بلند
جنگ باشد قوم را ناارجمند

حضرت شیخ میانمیر ولی
هر خفی از نور جان او جلی

بر طریق مصطفی محکم پئی
نغمه ی عشق و محبت را نئی

تربتش ایمان خاک شهر ما
مشعل نور هدایت بهر ما

بر در او جبه فرسا آسمان
از مریدانش شه هندوستان

شاه تخم حرص در دل کاشتی
قصد تسخیر ممالک داشتی

از هوس آتش بجان افروختی
تیغ را «هل من مزید» آموختی

در دکن هنگامه ها بسیار بود
لشکرش در عرصه ی پیکار بود

رفت پیش شیخ گردون پایه ئی
تا بگیرد از دعا سرمایه ئی

مسلم از دنیا سوی حق رم کند
از دعا تدبیر را محکم کند

شیخ از گفتار شه خاموش ماند
بزم درویشان سراپا گوش ماند

تا مریدی سکه سیمین بدست
لب گشود و مهر خاموشی شکست

گفت این نذر حقیر از من پذیر
ای ز حق آوارگان را دستگیر

غوطه ها زد در خوی محنت تنم
تا گره زد درهمی را دامنم

گفت شیخ این زر حق سلطان ماست
آنکه در پیراهن شاهی گداست

حکمران مهر و ماه و انجم است
شاه ما مفلس ترین مردم است

دیده بر خوان اجانب دوخت است
آتش جوعش جهانی سوخت است

قحط و طاعون تابع شمشیر او
عالمی ویرانه از تعمیر او

خلق در فریاد از ناداریش
از تهیدستی ضعیف آزاریش

سطوتش اهل جهان را دشمن است
نوع انسان کاروان، او رهزن است

از خیال خود فریب و فکر خام
می کند تاراج را تسخیر نام

عسکر شاهی و افواج غنیم
هر دو از شمشیر جوع او دو نیم

آتش جان گدا جوع گداست
جوع سلطان ملک و ملت را فناست

هر که خنجر بهر غیر الله کشید
تیغ او در سینه ی او آرمید

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

ای که مثل گل ز گل بالیده ای
تو هم از بطن خودی زائیده ای

از خودی مگذر بقا انجام باش
قطره ای می باش و بحر آشام باش

تو که از نور خودی تابنده ای
گر خودی محکم کنی پاینده ای

سود در جیب همین سوداستی
خواجگی از حفظ این کالاستی

هستی و از نیستی ترسیده ای
ای سرت گردم غلط فهمیده ای

چون خبر دارم ز ساز زندگی
با تو گویم چیست راز زندگی

غوطه در خود صورت گوهر زدن
پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن

زیر خاکستر شرار اندوختن
شعله گردیدن نظرها سوختن

خانه سوز محنت چل ساله شو
طوف خود کن شعله ی جواله شو

زندگی از طوف دیگر رستن است
خویش را بیت الحرم دانستن است

پر زن و از جذب خاک آزاد باش
همچو طایر ایمن از افتاد باش

تو اگر طایر نه ای ای هوشمند
بر سر غار آشیان خود مبند

ای که باشی در پی کسب علوم
با تو می گویم پیام پیر روم

«علم را بر تن زنی ماری بود
علم را بر دل زنی یاری بود»

آگهی از قصه ی آخوند روم
آنکه داد اندر حلب درس علوم

پای در زنجیر توجیهات عقل
کشتیش طوفانی «ظلمات» عقل

موسی بیگانه ی سینای عشق
بیخبر از عشق و از سودای عشق

از تشکک گفت و از اشراق گفت
وز حکم صد گوهر تابنده سفت

عقده های قول مشائین گشود
نور فکرش هر خفی را وانمود

گرد و پیشش بود انبار کتب
بر لب او شرح اسرار کتب

پیر تبریزی ز ارشاد کمال
جست راه مکتب ملا جلال

گفت این غوغا و قیل و قال چیست
این قیاس و وهم و استدلال چیست

مولوی فرمود نادان لب ببند
بر مقالات خردمندان مخند

پای خویش از مکتبم بیرون گذار
قیل و قال است این ترا با وی چه کار

قال ما از فهم تو بالاتر است
شیشه ی ادراک را روشنگر است

سوز شمس از گفته ی ملا فزود
آتشی از جان تبریزی گشود

بر زمین برق نگاه او فتاد
خاک از سوز دم او شعله زاد

آتش دل خرمن ادراک سوخت
دفتر آن فلسفی را پاک سوخت

مولوی بیگانه از اعجاز عشق
ناشناس نغمه های ساز عشق

گفت این آتش چسان افروختی
دفتر ارباب حکمت سوختی

گفت شیخ ای مسلم زنار دار
ذوق و حال است این ترا با وی چه کار

حال ما از فکر تو بالاتر است
شعله ی ما کیمیای احمر است

ساختی از برف حکمت ساز و برگ
از سحاب فکر تو بارد تگرگ

آتشی افروز از خاشاک خویش
شعله ای تعمیر کن از خاک خویش

علم مسلم کامل از سوز دل است
معنی اسلام ترک آفل است

چون ز بند آفل ابراهیم رست
در میان شعله ها نیکو نشست

علم حق را در قفا انداختی
بهر نانی نقد دین در باختی

گرم رو در جستجوی سرمه ای
واقف از چشم سیاه خود نه ای

آب حیوان از دم خنجر طلب
از دهان اژدها کوثر طلب

سنگ اسود از در بتخانه خواه
نافه ی مشک از سگ دیوانه خواه

سوز عشق از دانش حاضر مجوی
کیف حق از جام این کافر مجوی

مدتی محو تک و دو بوده ام
رازدان دانش نو بوده ام

باغبانان امتحانم کرده اند
محرم این گلستانم کرده اند

گلستانی لاله زار عبرتی
چون گل کاغذ سراب نکهتی

تا ز بند این گلستان رسته ام
آشیان بر شاخ طوبی بسته ام

دانش حاضر حجاب اکبر است
بت پرست و بت فروش و بتگر است

پا بزندان مظاهر بسته ای
از حدود حس برون نا جسته ای

در صراط زندگی از پا فتاد
بر گلوی خویشتن خنجر نهاد

آتشی دارد مثال لاله سرد
شعله ای دارد مثال ژاله سرد

فطرتش از سوز عشق آزاد ماند
در جهان جستجو ناشاد ماند

عشق افلاطون علت های عقل
به شود از نشترش سودای عقل

جمله عالم ساجد و مسجود عشق
سومنات عقل را محمود عشق

این می دیرینه در میناش نیست
شور «یارب»، قسمت شبهاش نیست

قیمت شمشاد خود نشناختی
سرو دیگر را بلند انداختی

مثل نی خود را ز خود کردی تهی
بر نوای دیگران دل می نهی

ای گدای ریزه ای از خوان غیر
جنس خود می جوئی از دکان غیر

بزم مسلم از چراغ غیر سوخت
مسجد او از شرار دیر سوخت

از سواد کعبه چون آهو رمید
ناوک صیاد پهلویش درید

شد پریشان برگ گل چون بوی خویش
ای ز خود رم کرده باز آ سوی خویش

ای امین حکمت ام الکتاب
وحدت گمگشته ی خود بازیاب

ما که دربان حصار ملتیم
کافر از ترک شعار ملتیم

ساقی دیرینه را ساغر شکست
بزم رندان حجازی بر شکست

کعبه آباد است از اصنام ما
خنده زن کفر است بر اسلام ما

شیخ در عشق بتان اسلام باخت
رشته ی تسبیح از زنار ساخت

پیر ها پیر از بیاض مو شدند
سخره بهر کودکان کو شدند

دل ز نقش لااله بیگانه ای
از صنم های هوس بتخانه ای

می شود هر مو درازی خرقه پوش
آه ازین سوداگران دین فروش

با مریدان روز و شب اندر سفر
از ضرورت های ملت بی خبر

دیده ها بی نور مثل نرگس اند
سینه ها از دولت دل مفلس اند

واعظان هم صوفیان منصب پرست
اعتبار ملت بیضا شکست

واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت
مفتی دین مبین فتوی فروخت

چیست یاران بعد ازین تدبیر ما
رخ سوی میخانه دارد پیر ما

۲ . رموز بیخودی

جهد کن در بیخودی خود را بیاب
زود تر والله اعلم بالصواب

مولانای روم

پیشکش به حضور ملت اسلامیه

منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق
این نشه بمن نیست اگر با دگری هست

عرفی

ای ترا حق خاتم اقوام کرد
بر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان تو
همگر دلها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسازاده ئی
ای ز راه کعبه دور افتاده ئی

ای فلک مشت غبار کوی تو
«ای تماشا گاه عالم روی تو»

همچو موج، آتش ته پا میروی
«تو کجا بهر تماشا میروی»

رمز سوز آموز از پروانه ئی
در شرر تعمیر کن کاشانه ئی

طرح عشق انداز اندر جان خویش
تازه کن با مصطفی پیمان خویش

خاطرم از صحبت ترسا گرفت
تا نقاب روی تو بالا گرفت

هم نوا از جلوه ی اغیار گفت
داستان گیسو و رخسار گفت

بر در ساقی جبین فرسود او
قصه ی مغ زادگان پیمود او

من شهید تیغ ابروی تو ام
خاکم و آسوده ی کوی تو ام

از ستایش گستری بالاترم
پیش هر دیوان فرو ناید سرم

از سخن آئینه سازم کرده اند
وز سکندر بی نیازم کرده اند

بار احسان بر نتابد گردنم
در گلستان غنچه گردد دامنم

سخت کوشم مثل خنجر در جهان
آب خود می گیرم از سنگ گران

گرچه بحرم موج من بیتاب نیست
بر کف من کاسه ی گرداب نیست

پرده ی رنگم شمیمی نیستم
صید هر موج نسیمی نیستم

در شرار آباد هستی اخگرم
خلعتی بخشد مرا خاکسترم

بر درت جانم نیاز آورده است
هدیه ی سوز و گداز آورده است

ز آسمان آبگون یم می چکد
بر دل گرمم دمادم می چکد

من ز جو باریکتر می سازمش
تا به صحن گلشنت اندازمش

زانکه تو محبوب یار ماستی
همچو دل اندر کنار ماستی

عشق تا طرح فغان در سینه ریخت
آتش او از دلم آئینه ریخت

مثل گل از هم شکافم سینه را
پیش تو آویزم این آئینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویش
می شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه ی پارینه ات
تازه سازم داغهای سینه ات

از پی قوم ز خود نامحرمی
خواستم از حق حیات محکمی

در سکوت نیم شب نالان بدم
عالم اندر خواب و من گریان بدم

جانم از صبر و سکون محروم بود
ورد من یاحی و یاقیوم بود

آرزوئی داشتم خون کردمش
تا ز راهدیده بیرون کردمش

سوختن چون لاله پیهم تا کجا
از سحر دریوز شبنم تا کجا؟

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع
با شب یلدا در آویزم چو شمع

جلوه را افزودم و خود کاستم
دیگران را محفلی آراستم

یک نفس فرصت ز سوز سینه نیست
هفته ام شرمنده ی آدینه نیست

جانم اندر پیکر فرسوده ئی
جلوه ی آهی است گرد آلوده ئی

چون مرا صبح ازل حق آفرید
ناله در ابریشم عودم تپید

ناله ئی افشا گر اسرار عشق
خونبهای حسرتگفتار عشق

فطرت آتش دهد خاشاک را
شوخی پروانه بخشد خاک را

عشق را داغی مثال لاله بس
در گریبانش گل یک ناله بس

من همین یک گل بدستارت زنم
محشری بر خواب سرشارت زنم

تا ز خاکت لاله زار آید پدید
از دمت باد بهار آید پدید

تمهید: در معنی ربط فرد و ملت

فرد را ربط جماعت رحمت است
جوهر او را کمال از ملت است

تاتوانی با جماعت یار باش
رونق هنگامه ی احرار باش

حرز جان کن گفته ی خیرالبشر
هست شیطان از جماعت دور تر

فرد و قوم آئینه ی یک دیگرند
سلک و گوهر کهکشان و اخترند

فرد می گیرد ز ملت احترام
ملت از افراد می یابد نظام

فرد تا اندر جماعت گم شود
قطره ی وسعت طلب قلزم شود

مایه دار سیرت دیرینه او
رفته و آینده را آئینه او

وصل استقبال و ماضی ذات او
چون ابد لا انتها اوقات او

در دلش ذوق نمو از ملت است
احتساب کار او از ملت است

پیکرش از قوم و هم جانش ز قوم
ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم

در زبان قوم گویا می شود
بر ره اسلاف پویا می شود

پخته تر از گرمی صحبت شود
تا بمعنی فرد هم ملت شود

وحدت او مستقیم از کثرت است
کثرت اندر وحدت او وحدت است

لفظ چون از بیت خود بیرون نشست
گوهر مضمون بجیب خود شکست

برگ سبزی کز نهال خویش ریخت
از بهاران تار امیدش گسیخت

هر که آب از زمزم ملت نخورد
شعله های نغمه در عودش فسرد

فرد تنها از مقاصد غافل است
قوتش آشفتگی را مایل است

قوم با ضبط آشنا گرداندش
نرم رو مثل صبا گرداندش

پا به گل مانند شمشادش کند
دست و پا بندد که آزادش کند

چون اسیر حلقه ی آئین شود
آهوی رم خوی او مشکین شود

تو خودی از بیخودی نشناختی
خویش را اندر گمان انداختی

جوهر نوریست اندر خاک تو
یک شعاعش جلوه ی ادراک تو

عیشت از عیشش غم تو از غمش
زنده ئی از انقلاب هر دمش

واحدستو بر نمی تابد دوئی
من ز تاب او من استم تو توئی

خویش دار و خویش باز و خویش ساز
نازها می پرورد اندر نیاز

آتشی از سوز او گردد بلند
این شرر بر شعله اندازد کمند

فطرتش آزاد و هم زنجیری است
جزو او را قوت کل گیری است

خوگر پیکار پیهم دیدمش
هم خودی هم زندگی نامیدش

چون ز خلوت خویش را بیرون دهد
پای در هنگامه ی جلوت نهد

نقش گیر اندر دلش «او» می شود
«من» ز هم می ریزد و «تو» می شود

جبر، قطع اختیارش می کند
از محبت مایه دارش می کند

ناز تا ناز است کم خیزد نیاز
ناز ها سازد بهم خیزد نیاز

در جماعت خود شکن گردد خودی
تا ز گلبرگی چمن گردد خودی

«نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نمی فهمی ز پیش ما گریز»

در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است

از چه رو بر بسته ربط مردم است
رشته ی این داستان سر در گم است

در جماعت فرد را بینیم ما
از چمن او را چو گل چینیم ما

فطرتش وارفته ی یکتائی است
حفظ او از انجمن آرائی است

سوزدش در شاهراه زندگی
آتش آوردگاه زندگی

مردمان خوگر بیکدیگر شوند
سفته در یک رشته چون گوهر شوند

در نبرد زندگی یار همند
مثل همکاران گرفتار همند

محفل انجم ز جذب باهم است
هستی کوکب ز کوکب محکم است

خیمه گاه کاروان کوه و جبل
مرغزار و دامن صحرا و تل

سست و بیجان تار و پود کار او
نا گشوده غنچه ی پندار او

ساز برق آهنگ او ننواخته
نغمه اش در پرده نا پرداخته

گوشمال جستجو نا خورده ئی
زخمه های آرزو نا خورده ئی

نا بسامان محفل نوزاده اش
می توان با پنبه چیدن باده اش

نو دمیده سبزه ی خاکش هنوز
سرد خون اندر رگ تاکش هنوز

منزل دیو و پری اندیشه اش
از گمان خود رمیدن پیشه اش

تنگ میدان هستی خامش هنوز
فکر او زیر لب بامش هنوز

بیم جان سرمایه ی آب و گلش
هم ز باد تند می لرزد دلش

جان او از سخت کوشی رم زند
پنچه در دامان فطرت کم زند

هر چه از خود می دمد برداردش
هر چه از بالا فتد برداردش

تا خدا صاحبدلی پیدا کند
کو ز حرفی دفتری املا کند

ساز پردازی که از آوازه ئی
خاک را بخشد حیات تازه ئی

ذره ی بی مایه ضو گیرد ازو
هر متاعی ارج نو گیرد ازو

زنده از یک دم دو صد پیکر کند
محفلی رنگین ز یک ساغر کند

دیده ی او می کشد لب جان دمد
تا دوئی میرد یکی پیدا شود

رشته اش کو بر فلک دارد سری
پارهای زندگی را همگری

تازه انداز نظر پیدا کند
گلستان در دشت و در پیدا کند

از تف او ملتی مثل سپند
بر جهد شور افکن و هنگامه بند

یک شرر می افکند اندر دلش
شعله ی در گیر می گردد گلش

نقش پایش خاک را بینا کند
ذره را چشمک زن سینا کند

عقل عریان را دهد پیرایه ئی
بخشد این بی مایه را سرمایه ئی

دامن خود میزند بر اخگرش
هر چه غش باشد رباید از زرش

بندها از پا گشاید بنده را
از خداوندان رباید بنده را

گویدش تو بنده ی دیگر نه ئی
زین بتان بی زبان کمتر نه ئی

تا سوی یک مدعایش می کشد
حلقه ی آئین بپایش می کشد

نکته ی توحید باز آموزدش
رسم و آئین نیاز آموزدش

ارکان اساسی ملیهٔ اسلامیه - رکن اول: توحید

در جهان کیف و کم گردید عقل
پی به منزل برد از توحید عقل

ورنه این بیچاره را منزل کجاست
کشتی ادراک را ساحل کجاست

اهل حق را رمز توحید ازبر است
در «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است

تا ز اسرار تو بنماید ترا
امتحانش از عمل باید ترا

دین ازو حکمت ازو آئین ازو
زور ازو قوت ازو تمکین ازو

عالمان را جلوه اش حیرت دهد
عاشقان را بر عمل قدرت دهد

پست اندر سایه اش گردد بلند
خاک چون اکسیر گردد ارجمند

قدرت او برگزیند بنده را
نوع دیگر آفریند بنده را

در ره حق تیز تر گردد تکش
گرم تر از برق خون اندر رگش

بیم و شک میرد عمل گیرد حیات
چشم می بیند ضمیر کائنات

چون مقام عبدهٔ محکم شود
کاسه ی دریوزه جام جم شود

ملت بیضا تن و جان لااله
ساز ما را پرده گردان لااله

لااله سرمایه ی اسرار ما
رشته اش شیرازه ی افکار ما

حرفش از لب چون بدل آید همی
زندگی را قوت افزاید همی

نقش او گر سنگ گیرد دل شود
دل گر از یادش نسوزد گل شود

چون دل از سوز غمش افروختیم
خرمن امکان ز آهی سوختیم

آب دلها در میان سینه ها
سوز او بگداخت این آئینه ها

شعله اش چون لاله در رگهای ما
نیست غیر از داغ او کالای ما

اسود از توحید احمر می شود
خویش فاروق و ابوذر می شود

دل مقام خویشی و بیگانگی است
شوق را مستی ز هم پیمانگی است

ملت از یک رنگی دلهاستی
روشن از یک جلوه این سیناستی

قوم را اندیشه ها باید یکی
در ضمیرش مدعا باید یکی

جذبه باید در سرشت او یکی
هم عیار خوب و زشت او یکی

گر نباشد سوز حق در ساز فکر
نیست ممکن این چنین انداز فکر

ما مسلمانیم و اولاد خلیل
از «ابیکم» گیر اگر خواهی دلیل

با وطن وابسته تقدیر امم
بر نسب بنیاد تعمیر امم

اصل ملت در وطن دیدن که چه
باد و آب و گل پرستیدن که چه

بر نسب نازان شدن نادانی است
حکم او اندر تن و تن فانی است

ملت ما را اساس دیگر است
این اساس اندر دل ما مضمر است

حاضریم و دل بغایب بسته ایم
پس ز بند این و آن وارسته ایم

رشته ی این قوم مثل انجم است
چون نگه هم از نگاه ما گم است

تیر خوش پیکان یک کیشیم ما
یک نما یک بین یک اندیشیم ما

مدعای ما مآل ما یکیست
طرز و انداز خیال ما یکیست

ما ز نعمتهای او اخوان شدیم
یک زبان و یکدل و یکجان شدیم

در معنی اینکه یاس و حزن و خوف ام الخبائث است و قاطع حیات و توحید ازالهٔ این امراض خبیثه می کند

مرگ را سامان ز قطع آرزوست
زندگانی محکم از لاتقنطوا ست

تا امید از آرزوی پیهم است
نا امیدی زندگانی را سم است

نا امیدی همچو گور افشاردت
گرچه الوندی ز پا می آردت

ناتوانی بنده ی احسان او
نامرادی بسته ی دامان او

زندگی را یاس خواب آور بود
این دلیل سستی عنصر بود

چشم جانرا سرمه اش اعمی کند
روز روشن را شب یلدا کند

از دمش میرد قوای زندگی
خشک گردد چشمه های زندگی

خفته با غم در ته یک چادر است
غم رگ جان را مثال نشتر است

ای که در زندان غم باشی اسیر
از نبی تعلیم لاتحزن بگیر

این سبق صدیق را صدیق کرد
سر خوش از پیمانه ی تحقیق کرد

از رضا مسلم مثال کوکب است
در ره هستی تبسم بر لب است

گر خدا داری ز غم آزاد شو
از خیال بیش و کم آزاد شو

قوت ایمان حیات افزایدت
ورد «لا خوف علیهم» بایدت

چون کلیمی سوی فرعونی رود
قلب او از لاتخف محکم شود

بیم غیر الله عمل را دشمن است
کاروان زندگی را رهزن است

عزم محکم ممکنات اندیش ازو
همت عالی تامل کیش ازو

تخم او چون در گلت خود را نشاند
زندگی از خود نمائی باز ماند

فطرت او تنگ تاب و سازگار
با دل لرزان و دست رعشه دار

دزدد از پا طاقت رفتار را
می رباید از دماغ افکار را

دشمنت ترسان اگر بیند ترا
از خیابانت چو گل چیند ترا

ضرب تیغ او قوی تر می فتد
هم نگاهش مثل خنجر می فتد

بیم چون بند است اندر پای ما
ورنه صد سیل است در دریای ما

بر نمی آید اگر آهنگ تو
نرم از بیم است تار چنگ تو

گوشتابش ده که گردد نغمه خیز
بر فلک از ناله آرد رستخیز

بیم، جاسوسی است از اقلیم مرگ
اندرونش تیره مثل میم مرگ

چشم او برهمزن کار حیات
گوش او بزگیر اخبار حیات

هر شر پنهان که اندر قلب تست
اصل او بیم است اگر بینی درست

لابه و مکاری و کین و دروغ
این همه از خوف می گیرد فروغ

پرده ی زور و ریا پیراهنش
فتنه را آغوش مادر دامنش

زانکه از همت نباشد استوار
می شود خوشنود با ناسازگار

هر که رمز مصطفی فهمیده است
شرک را در خوف مضمر دیده است

محاورهٔ تیر و شمشیر

سر حق تیر از لب سوفار گفت
تیغ را در گرمی پیکار گفت

ای پریها جوهر اندر قاف تو
ذوالفقار حیدر از اسلاف تو

قوت بازوی خالد دیده ئی
شام را بر سر شفق پاشیده ئی

آتش قهر خدا سرمایه ات
جنت الفردوس زیر سایه ات

در هوایم یا میان ترکشم
هر کجا باشم سراپا آتشم

از کمان آیم چو سوی سینه من
نیک می بینم به توی سینه من

گر نباشد در میان قلب سلیم
فارغ از اندیشه های یاس و بیم

چاک چاک از نوک خود گردانمش
نیمه ئی از موج خون پوشانمش

ور صفای او ز قلب مومن است
ظاهرش روشن ز نور باطن است

از تف او آب گردد جان من
همچو شبنم می چکد پیکان من

حکایت شیر و شهنشاه عالمگیررحمه الله علیه

شاه عالمگیر گردون آستان
اعتبار دودمان گورگان

پایه ی اسلامیان برتر ازو
احترام شرع پیغمبر ازو

در میان کارزار کفر و دین
ترکش ما را خدنگ آخرین

تخم الحادی که اکبر پرورید
باز اندر فطرت دارا دمید

شمع دل در سینه ها روشن نبود
ملت ما از فساد ایمن نبود

حق گزید از هند عالمگیر را
آن فقیر صاحب شمشیر را

از پی احیای دین مامور کرد
بهر تجدید یقین مامور کرد

برق تیغش خرمن الحاد سوخت
شمع دین در محفل ما بر فروخت

کور ذوقان داستانها ساختند
وسعت ادراک او نشناختند

شعله ی توحید را پروانه بود
چون براهیم اندرین بتخانه بود

در صف شاهنشان یکتاستی
فقر او از تربتش پیداستی

روزی آن زیبنده ی تاج و سریر
آن سپهدار و شهنشاه و فقیر

صبحگاهان شد به سیر بیشه ئی
با پرستاری وفا اندیشه ئی

سر خوش از کیفیت باد سحر
طایران تسبیح خوان بر هر شجر

شاه رمز آگاه شد محو نماز
خیمه بر زد در حقیقت از مجاز

شیر ببر آمد پدید از طرف دشت
از خروش او فلک لرزنده گشت

بوی انسان دادش از انسان خبر
پنجه عالمگیر را زد بر کمر

دست شه نادیده خنجر بر کشید
شرزه شیری را شکم از هم درید

دل بخود راهی نداد اندیشه را
شیر قالین کرد شیر بیشه را

باز سوی حق رمید آن ناصبور
بود معراجش نماز با حضور

این چنین دل خود نما و خود شکن
دارد اندر سینه ی مومن وطن

بنده ی حق پیش مولا لاستی
پیش باطل از نعم بر جاستی

تو هم ای نادان دلی آور بدست
شاهدی را محملی آور بدست

خویش را در باز و خود را بازگیر
دام گستر از نیاز و ناز گیر

عشق را آتش زن اندیشه کن
روبه حق باش و شیری پیشه کن

خوف حق عنوان ایمان است و بس
خوف غیر از شرک پنهان است و بس

رکن دوم: رسالت

تارک آفل براهیم خلیل
انبیا را نقش پای او دلیل

آن خدای لم یزل را آیتی
داشت در دل آرزوی ملتی

جوی اشک از چشم بیخوابش چکید
تا پیام «طهرابیتی» شنید

بهر ما ویرانه ئی آباد کرد
طائفان را خانه ئی بنیاد کرد

تا نهال «تب علینا» غنچه بست
صورت کار بهار ما نشست

حق تعالی پیکر ما آفرید
وز رسالت در تن ما جان دمید

حرف بی صوت اندرین عالم بدیم
از رسالت مصرع موزون شدیم

از رسالت در جهان تکوین ما
از رسالت دین ما آئین ما

از رسالت صد هزار ما یک است
جزو ما از جزو «مالاینفک» است

آن که شان اوست «یهدی من یرید»
از رسالت حلقه گرد ما کشید

حلقه ی ملت محیط افزاستی
مرکز او وادی بطحا ستی

ما ز حکم نسبت او ملتیم
اهل عالم را پیام رحمتیم

از میان بحر او خیزیم ما
مثل موج از هم نمیریزیم ما

امتش در حرز دیوار حرم
نعره زن مانند شیران در اجم

معنی حرفم کنی تحقیق اگر
بنگری با دیده ی صدیق اگر

قوت قلب و جگر گردد نبی
از خدا محبوب تر گردد نبی

قلب مومن را کتابش قوت است
حکمتش حبل الورید ملت است

دامنش از دست دادن، مردن است
چون گل از باد خزان افسردن است

زندگی قوم از دم او یافت است
این سحر از آفتابش تافت است

فرد از حق، ملت از وی زنده است
از شعاع مهر او تابنده است

از رسالت هم نوا گشتیم ما
هم نفس هم مدعا گشتیم ما

کثرت هم مدعا وحدت شود
پخته چون وحدت شود ملت شود

زنده هر کثرت ز بند وحدت است
وحدت مسلم ز دین فطرت است

دین فطرت از نبی آموختیم
در ره حق مشعلی افروختیم

این گهر از بحر بی پایان اوست
ما که یک جانیم از احسان اوست

تا نه این وحدت ز دست ما رود
هستی ما با ابد همدم شود

پس خدا بر ما شریعت ختم کرد
بر رسول ما رسالت ختم کرد

رونق از ما محفل ایام را
او رسل را ختم و ما اقوام را

خدمت ساقی گری با ما گذاشت
داد ما را آخرین جامی که داشت

«لا نبی بعدی» ز احسان خداست
پرده ی ناموس دین مصطفی است

قوم را سرمایه ی قوت ازو
حفظ سر وحدت ملت ازو

حق تعالی نقش هر دعوی شکست
تا ابد اسلام را شیرازه بست

دل ز غیر الله مسلمان بر کند
نعره ی لا قوم بعدی می زند

در معنی اینکه مقصود رسالت محمدیه تشکیل و تاسیس حریت و مساوات و اخوت بنی نوع آدم است

بود انسان در جهان انسان پرست
ناکس و نابود مند و زیر دست

سطوت کسری و قیصر رهزنش
بند ها در دست و پا و گردنش

کاهن و پاپا و سلطان و امیر
بهر یک نخچیر صد نخچیر گیر

صاحب اورنگ و هم پیر کنشت
باج بر کشت خراب او نوشت

در کلیسا اسقف رضوان فروش
بهر این صید زبون دامی بدوش

برهمن گل از خیابانش ببرد
خرمنش مغ زاده با آتش سپرد

از غلامی فطرت او دون شده
نغمه ها اندر نی او خون شده

تا امینی حق بحقداران سپرد
بندگان را مسند خاقان سپرد

شعله ها از مرده خاکستر گشاد
کوهکن را پایه ی پرویز داد

اعتبار کار بندان را فزود
خواجگی از کار فرمایان ربود

قوت او هر کهن پیکر شکست
نوع انسان را حصار تازه بست

تازه جان اندر تن آدم دمید
بنده را باز از خداوندان خرید

زادن او مرگ دنیای کهن
مرگ آتشخانه و دیر و شمن

حریت زاد از ضمیر پاک او
این می نوشین چکید از تاک او

عصر نو کاین صد چراغ آورده است
چشم در آغوش او وا کرده است

نقش نو بر صفحه هستی کشید
امتی گیتی گشائی آفرید

امتی از ما سوا بیگانه ئی
بر چراغ مصطفی پروانه ئی

امتی از گرمی حق سینه تاب
ذره اش شمع حریم آفتاب

کائنات از کیف او رنگین شده
کعبه ها بتخانه های چین شده

مرسلان و انبیا آبای او
اکرم او نزد حق اتقای او

«کل مومن اخوه» اندر دلش
حریت سرمایه آب و گلش

نا شکیب امتیازات آمده
در نهاد او مساوات آمده

همچو سرو آزاد فرزندان او
پخته از «قالوا بلی» پیمان او

سجده ی حق گل بسیمایش زده
ماه و انجم بوسه بر پایش زده

حکایت بوعبید و جابان در معنی اخوت اسلامیه

شد اسیر مسلمی اندر نبرد
قائدی از قائدان یزد جرد

گبر باران دیده و عیار بود
حیله جو و پرفن و مکار بود

از مقام خود خبردارش نکرد
هم ز نام خود خبردارش نکرد

گفت می خواهم که جان بخشی مرا
چون مسلمانان امان بخشی مرا

کرد مسلم تیغ را اندر نیام
گفت خونتریختن بر من حرام

چون درفش کاویانی چاک شد
آتش اولاد ساسان خاک شد

آشکارا شد که جابان است او
میر سربازان ایران است او

قتل او از میر عسکر خواستند
از فریب او سخن آراستند

بوعبید آن سید فوج حجاز
در وغا عزمش ز لشکر بی نیاز

گفت ای یاران مسلمانیم ما
تار چنگیم و یک آهنگیم ما

نعره ی حیدر نوای بوذر است
گرچه از حلق بلال و قنبر است

هر یکی از ما امین ملت است
صلح وکینش، صلح وکین ملت است

ملت ار گردد اساس جان فرد
عهد ملت می شود پیمان فرد

گرچه جابان دشمن ما بوده است
مسلمی او را امان بخشوده است

خون او ای معشر خیرالانام
بر دم تیغ مسلمانان حرام

حکایت سلطان مراد و معمار در معنی مساوات اسلامیه

بود معماری ز اقلیم خجند
در فن تعمیر نام او بلند

ساخت آن صنعت گر فرهاد زاد
مسجدی از حکم سلطان مراد

خوش نیامد شاه را تعمیر او
خشمگین گردید از تقصیر او

آتش سوزنده از چشمش چکید
دست آن بیچاره از خنجر برید

جوی خون از ساعد معمار رفت
پیش قاضی ناتوان و زار رفت

آن هنرمندی که دستش سنگ سفت
داستان جور سلطان باز گفت

گفت ای پیغام حق گفتار تو
حفظ آئین محمد کار تو

سفته گوش سطوت شاهان نیم
قطع کن از روی قرآن دعویم

قاضی عادل بدندان خسته لب
کرد شه را در حضور خود طلب

رنگ شه از هیبت قرآن پرید
پیش قاضی چون خطاکاران رسید

از خجالت دیده بر پا دوخته
عارض او لاله ها اندوخته

یک طرف فریادی دعوی گری
یک طرف شاهنشه گردون فری

گفت شه از کرده خجلت برده ام
اعتراف از جرم خود آورده ام

گفت قاضی فی القصاص آمد حیوه
زندگی گیرد باین قانون ثبات

عبد مسلم کمتر از احرار نیست
خون شه رنگین تر از معمار نیست

چون مراد این آیه ی محکم شنید
دست خویش از آستین بیرون کشید

مدعی را تاب خاموشی نماند
آیه ی «بالعدل و الاحسان» خواند

گفت از بهر خدا بخشیدمش
از برای مصطفی بخشیدمش

یافت موری بر سلیمانی ظفر
سطوت آئین پیغمبر نگر

پیش قرآن بنده و مولا یکی است
بوریا و مسند دیبا یکی است

در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا

هر که پیمان با هوالموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست

مومن از عشق است و عشق از مومنست
عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر
پاک تر چالاک تر بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل
عشق چوگان باز میدان عمل

عشق صید از زور بازو افکند
عقل مکار است و دامی میزند

عقل را سرمایه از بیم و شک است
عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند
این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند
عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن
عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب
عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو
عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است
ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده ی خیر الملل
دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او
شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت ان کیوان جناب
همچو حرف قل هو الله در کتاب

موسی و فرعون و شبیر و یزید
این دو قوت از حیات آید پدید

زنده حق از قوت شبیری است
باطل آخر داغ حسرت میری است

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتیده است
پس بنای لااله گردیده است

مدعایش سلطنت بودی اگر
خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد
دوستان او به یزدان هم عدد

سر ابراهیم و اسمعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تند سیر و کامگار

تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسوی الله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد رفت
سطوت غرناطه هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان

در معنی اینکه چون ملت محمدیه موسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد

جوهر ما با مقامی بسته نیست
باده ی تندش بجامی بسته نیست

هندی و چینی سفال جام ماست
رومی و شامی گل اندام ماست

قلب ما از هند و روم و شام نیست
مرز و بوم او به جز اسلام نیست

پیش پیغمبر چو کعب پاک زاد
هدیه یی آورد از بانت سعاد

در ثنایش گوهر شب تاب سفت
سیف مسلول از سیوف الهند گفت

آن مقامش برتر از چرخ بلند
نامدش نسبت به اقلیمی پسند

گفت سیف من سیوف الله گو
حق پرستی جز براه حق مپو

همچنان آن رازدان جزو و کل
گرد پایش سرمه ی چشم رسل

گفت با امتز دنیای شما
دوست دارم طاعت و طیب و نسا

گر ترا ذوق معانی رهنماست
نکته ئی پوشیده در حرف «شما»ست

یعنی آن شمع شبستان وجود
بود در دنیا و از دنیا نبود

جلوه ی او قدسیان را سینه سوز
بود اندر آب و گل آدم هنوز

من ندانم مرز و بوم او کجاست
این قدر دانم که با ما آشناست

این عناصر را جهان ما شمرد
خویشتن را میهمان ما شمرد

زانکه ما از سینه جان گم کرده ایم
خویش را در خاکدان گم کرده ایم

مسلم استی دل به اقلیمی مبند
گم مشو اندر جهان چون و چند

می نگنجد مسلم اندر مرز و بوم
در دل او یاوه گردد شام و روم

دل بدست آور که در پهنای دل
می شود گم این سرای آب و گل

عقده ی قومیت مسلم گشود
از وطن آقای ما هجرت نمود

حکمتش یک ملت گیتی نورد
بر اساس کلمه ئی تعمیر کرد

تا ز بخششهای آن سلطان دین
مسجد ما شد همه روی زمین

آنکه در قرآن خدا او را ستود
آن که حفظ جان او موعود بود

دشمنان بی دست و پا از هیبتش
لرزه بر تن از شکوه فطرتش

پس چرا از مسکن آبا گریخت
تو گمان داری که از اعدا گریخت

قصه گویان حق ز ما پوشیده اند
معنی هجرت غلط فهمیده اند

هجرت آئین حیات مسلم است
این ز اسباب ثبات مسلم است

معنی او از تنک آبی رم است
ترک شبنم بهر تسخیر یم است

بگذر از گل گلستان مقصود تست
این زیان پیرایه بند سود تست

مهر را آزاده رفتن آبروست
عرصه ی آفاق زیر پای اوست

همچو جو سرمایه از باران مخواه
بیکران شو در جهان پایان مخواه

بود بحر تلخ رو یک ساده دشت
ساحلی ورزید و از شرم آب گشت

بایدت آهنگ تسخیر همه
تا تو می باشی فراگیر همه

صورت ماهی به بحر آباد شو
یعنی از قید مقام آزاد شو

هر که از قید جهات آزاد شد
چون فلک در شش جهت آباد شد

بوی گل از ترک گل جولانگر است
در فراخای چمن خود گسترست

ای که یک جا در چمن انداختی
مثل بلبل با گلی در ساختی

چون صبا بار قبول از دوش گیر
گلشن اندر حلقه ی آغوش گیر

از فریب عصر نو هشیار باش
ره فتد ای رهرو هشیار باش

در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست

آنچنان قطع اخوت کرده اند
بر وطن تعمیر ملت کرده اند

تا وطن را شمع محفل ساختند
نوع انسان را قبائل ساختند

جنتی جستند در بئس القرار
تا «احلوا قومهم دار البوار»

این شجر جنت ز عالم برده است
تلخی پیکار بار آورده است

مردمی اندر جهان افسانه شد
آدمی از آدمی بیگانه شد

روح از تن رفت و هفت اندام ماند
آدمیت گم شد و اقوام ماند

تا سیاست مسند مذهب گرفت
این شجر در گلشن مغرب گرفت

قصه ی دین مسیحائی فسرد
شعله ی شمع کلیسائی فسرد

اسقف از بی طاقتی در مانده ئی
مهره ها از کف برون افشانده ئی

قوم عیسی بر کلیسا پازده
نقد آئین چلیپا وازده

دهریت چون جامه ی مذهب درید
مرسلی از حضرت شیطان رسید

آن فلارنساوی باطل پرست
سرمه ی او دیده ی مردم شکست

نسخه ئی بهر شهنشاهان نوشت
در گل ما دانه ی پیکار کشت

فطرت او سوی ظلمت برده رخت
حق ز تیغ خامه ی او لخت لخت

بتگری مانند آزر پیشه اش
بست نقش تازه ئی اندیشه اش

مملکت را دین او معبود ساخت
فکر او مذموم را محمود ساخت

بوسه تا بر پای این معبود زد
نقد حق را بر عیار سود زد

باطل از تعلیم او بالیده است
حیله اندازی فنی گردیده است

طرح تدبیر زبون فرجام ریخت
این خسک در جاده ی ایام ریخت

شب بچشم اهل عالم چیده است
مصلحت تزویر را نامیده است

در معنی اینکه ملت محمدیه نهایت زمانی هم ندارد، که دوام این ملت شریفه موعود است

در بهاران جوش بلبل دیده ئی
رستخیز غنچه و گل دیده ئی

چون عروسان غنچه ها آراسته
از زمین یک شهر انجم خاسته

سبزه از اشک سحر شوئیده ئی
از سرود آب جو خوابیده ئی

غنچه ئی بر می دمد از شاخسار
گیردش باد نسیم اندر کنار

غنچه ئی از دست گلچین خون شود
از چمن مانند بو بیرون رود

بست قمری آشیان بلبل پرید
قطره ی شبنم رسید و بو رمید

رخصت صد لاله ی ناپایدار
کم نسازد رونق فصل بهار

از زیان گنج فراوانش همان
محفل گلهای خندانش همان

فصل گل از نسترن باقی تر است
از گل و سرو و سمن باقی تر است

کان گوهر پروری گوهر گری
کم نگردد از شکست گوهری

صبح از مشرق ز مغرب شام رفت
جام صد روز از خم ایام رفت

باده ها خوردند و صهبا باقی است
دوشها خون گشت و فردا باقی است

همچنان از فردهای پی سپر
هست تقویم امم پاینده تر

در سفر یار است و صحبت قائم است
فرد ره گیر است و ملت قائم است

ذات او دیگر صفاتش دیگر است
سنت مرگ و حیاتش دیگر است

فرد بر می خیزد از مشت گلی
قوم زاید از دل صاحب دلی

فرد پور شصت و هفتاد است و بس
قوم را صد سال مثل یک نفس

زنده فرد از ارتباط جان و تن
زنده قوم از حفظ ناموس کهن

مرگ فرد از خشکی رود حیات
مرگ قوم از ترک مقصود حیات

گرچه ملت هم بمیرد مثل فرد
از اجل فرمان پذیرد مثل فرد

امت مسلم ز آیات خداست
اصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست

از اجل این قوم بی پرواستی
استوار از «نحن نزلنا»ستی

ذکر قائم از قیام ذاکر است
از دوام او دوام ذاکر است

تا خدا «ان یطفئوا» فرموده است
از فسردن این چراغ آسوده است

امتی در حق پرستی کاملی
امتی محبوب هر صاحبدلی

حق برون آورد این تیغ اصیل
از نیام آرزوهای خلیل

تا صداقت زنده گردد از دمش
غیر حق سوزد ز برق پیهمش

ما که توحید خدارا حجتیم
حافظ رمز کتاب و حکمتیم

آسمان با ما سر پیکار داشت
در بغل یک فتنه ی تاتار داشت

بندها از پا گشود آن فتنه را
بر سر ما آزمود آن فتنه را

فتنه ئی پامال راهش محشری
کشته ی تیغ نگاهش محشری

خفته صد آشوب در آغوش او
صبح امروزی نزاید دوش او

سطوت مسلم بخاک و خون تپید
دید بغداد آنچه روما هم ندید

تو مگر از چرخ کج رفتار پرس
زان نو آئین کهن پندار پرس

آتش تاتاریان گلزار کیست؟
شعله های او گل دستار کیست؟

زانکه ما را فطرت ابراهیمی است
هم به مولا نسبت ابراهیمی است

از ته آتش بر اندازیم گل
نار هر نمرود را سازیم گل

شعله های انقلاب روزگار
چون بباغ ما رسد گردد بهار

رومیان را گرم بازاری نماند
آن جهانگیری، جهانداری نماند

شیشه ی ساسانیان در خون نشست
رونق خمخانه یونان شکست

مصر هم در امتحان ناکام ماند
استخوان او ته اهرام ماند

در جهان بانگ اذان بودست و هست
ملت اسلامیان بودست و هست

عشق آئین حیات عالم است
امتزاج سالمات عالم است

عشق از سوز دل ما زنده است
از شرار لااله تابنده است

گرچه مثل غنچه دلگیریم ما
گلستان میرد اگر میریم ما

در معنی اینکه نظام ملت غیر از آئین صورت نبندد و آئین ملت محمدیه قرآن است

ملتی را رفت چون آئین ز دست
مثل خاک اجزای او از هم شکست

هستی مسلم ز آئین است و بس
باطن دین نبی این است و بس

برگ گل شد چون ز آئین بسته شد
گل ز آئین بسته شد گلدسته شد

نغمه از ضبط صدا پیداستی
ضبط چون رفت از صدا غوغاستی

در گلوی ما نفس موج هواست
چون هوا پابند نی گردد، نواست

تو همی دانی که آئین تو چیست؟
زیر گردون سر تمکین تو چیست؟

آن کتاب زنده قرآن حکیم
حکمت او لایزال است و قدیم

نسخه ی اسرار تکوین حیات
بی ثبات از قوتش گیرد ثبات

حرف او را ریب نی تبدیل نی
آیه اش شرمنده ی تاویل نی

پخته تر سودای خام از زور او
در فتد با سنگ، جام از زور او

می برد پابند و آزاد آورد
صید بندان را بفریاد آورد

نوع انسان را پیام آخرین
حامل او رحمه للعالمین

ارج می گیرد ازو ناارجمند
بنده را از سجده سازد سر بلند

رهزنان از حفظ او رهبر شدند
از کتابی صاحب دفتر شدند

دشت پیمایان ز تاب یک چراغ
صد تجلی از علوم اندر دماغ

آنکه دوش کوه بارش بر نتافت
سطوت او زهره ی گردون شکافت

بنگر آن سرمایه ی آمال ما
گنجد اندر سینه ی اطفال ما

آن جگر تاب بیابان کم آب
چشم او احمر ز سوز آفتاب

خوشتر از آهو رم جمازه اش
گرم چون آتش دم جمازه اش

رخت خواب افکنده در زیر نخیل
صبحدم بیدار از بانگ رحیل

دشت سیر از بام و در ناآشنا
هرزه گردد از حضر ناآشنا

تا دلش از گرمی قرآن تپید
موج بیتابش چو گوهر آرمید

خواند ز آیات مبین او سبق
بنده آمد ‘ خواجه رفت از پیش حق

از جهانبانی نوازد ساز او
مسند جم گشت پا انداز او

شهر ها از گرد پایش ریختند
صد چمن از یک گلش انگیختند

ای گرفتار رسوم ایمان تو
شیوه های کافری زندان تو

قطع کردی امر خود را در زبر
جاده پیمای الی «شئی نکر»

گر تو میخواهی مسلمان زیستن
نیست ممکن جز بقرآن زیستن

صوفی پشمینه پوش حال مست
از شراب نغمه ی قوال مست

آتش از شعر عراقی در دلش
در نمی سازد بقرآن محفلش

از کلاه و بوریا تاج و سریر
فقر او از خانقاهان باج گیر

واعظ دستان زن افسانه بند
معنی او پست و حرف او بلند

از خطیب و دیلمی گفتار او
با ضعیف و شاذ و مرسل کار او

از تلاوت بر تو حق دارد کتاب
تو ازو کامی که میخواهی بیاب

در معنی اینکه در زمانه انحطاط تقلید از اجتهاد اولی تر است

عهد حاضر فتنه ها زیر سر است
طبع ناپروای او آفت گر است

بزم اقوام کهن برهم ازو
شاخسار زندگی بی نم ازو

جلوه اش ما را ز ما بیگانه کرد
ساز ما را از نوا بیگانه کرد

از دل ما آتش دیرینه برد
نور و نار لااله از سینه برد

مضمحل گردد چو تقویم حیات
ملت از تقلید می گیرد ثبات

راه آبا رو که این جمعیت است
معنی تقلید ضبط ملت است

در خزان ای بی نصیب از برگ و بار
از شجر مگسل به امید بهار

بحر گم کردی زیان اندیش باش
حافظ جوی کم آب خویش باش

شاید از سیل قهستان برخوری
باز در آغوش طوفان پروری

پیکرت دارد اگر جان بصیر
عبرت از احوال اسرائیل گیر

گرم و سرد روزگار او نگر
سختی جان نزار او نگر

خون گران سیر است در رگهای او
سنگ صد دهلیز و یک سیمای او

پنجه ی گردون چو انگورش فشرد
یادگار موسی و هارون نمرد

از نوای آتشینش رفت سوز
لیکن اندر سینه دم دارد هنوز

زانکه چون جمعیتش ازهم شکست
جز براه رفتگان محمل نبست

ای پریشان محفل دیرینه ات
مرد شمع زندگی در سینه ات

نقش بر دل معنی توحید کن
چاره ی کار خود از تقلید کن

اجتهاد اندر زمان انحطاط
قوم را برهم همی پیچد بساط

ز اجتهاد عالمان کم نظر
اقتدا بر رفتگان محفوظ تر

عقل آبایت هوس فرسوده نیست
کار پاکان از غرض آلوده نیست

فکر شان ریسد همی باریک تر
ورعشان با مصطفی نزدیک تر

ذوق جعفر کاوش رازی نماند
آبروی ملت تازی نماند

تنگ بر ما رهگذار دین شد است
هر لئیمی راز دار دین شد است

ای که از اسرار دین بیگانه ئی
با یک آئین ساز اگر فرزانه ئی

من شنیدستم ز نباض حیات
اختلاف تست مقراض حیات

از یک آئینی مسلمان زنده است
پیکر ملت ز قرآن زنده است

ما همه خاک و دل آگاه اوست
اعتصامش کن که حبل الله اوست

چون گهر در رشته ی او سفته شو
ورنه مانند غبار آشفته شو

در معنی اینکه پختگی سیرت ملیه از اتباع آئین الهیه است

در شریعت معنی دیگر مجو
غیر ضو در باطن گوهر مجو

این گهر را خود خدا گوهر گر است
ظاهرش گوهر بطونش گوهر است

علم حق غیر از شریعت هیچ نیست
اصل سنت جز محبت هیچ نیست

فرد را شرع است مرقات یقین
پخته تر از وی مقامات یقین

ملت از آئین حق گیرد نظام
از نظام محکمی خیزد دوام

قدرت اندر علم او پیداستی
هم عصا و هم ید بیضاستی

با تو گویم سر اسلام است شرع
شرع آغاز است و انجام است شرع

ای که باشی حکمت دین را امین
با تو گویم نکته ی شرع مبین

چون کسی گردد مزاحم بی سبب
با مسلمان در ادای مستحب

مستحب را فرض گرادنیده اند
زندگی را عین قدرت دیده اند

روز هیجا لشکر اعدا اگر
بر گمان صلح گردد بی خطر

گیرد آسان روزگار خویش را
بشکند حصن و حصار خویش را

تا نگیرد باز کار او نظام
تاختن بر کشورش آمد حرام

سر این فرمان حق دانی که چیست
زیستن اندر خطرها زندگیست

شرع می خواهد که چون آئی بجنگ
شعله گردی واشکافی کام سنگ

آزماید قوت بازوی تو
می نهد الوند پیش روی تو

باز گوید سرمه ساز الوند را
از تف خنجر گداز الوند را

نیست میش ناتوانی لاغری
درخور سر پنچه ی شیر نری

باز چون با صعوه خوگر می شود
از شکار خود زبون تر می شود

شارع آئین شناس خوب و زشت
بهر تو این نسخه ی قدرت نوشت

از عمل آهن عصب می سازدت
جای خوبی در جهان اندازدت

خسته باشی استوارت می کند
پخته مثل کوهسارت می کند

هست دین مصطفی دین حیات
شرع او تفسیر آئین حیات

گر زمینی آسمان سازد ترا
آنچه حق می خواهد آن سازد ترا

صیقلش آئینه سازد سنگ را
از دل آهن رباید زنگ را

تا شعار مصطفی از دست رفت
قوم را رمز بقا از دست رفت

آن نهال سربلند و استوار
مسلم صحرائی اشتر سوار

پای تا در وادی بطحا گرفت
تربیت از گرمی صحرا گرفت

آن چنان کاهید از باد عجم
همچو نی گردید از باد عجم

آنکه کشتی شیر را چون گوسفند
گشت از پامال موری دردمند

آنکه از تکبیر او سنگ آب گشت
از صفیر بلبلی بیتاب گشت

آنکه عزمش کوه را کاهی شمرد
با توکل دست و پای خود سپرد

آنکه ضربش گردن اعدا شکست
قلب خویش از ضربهای سینه خست

آنکه گامش نقش صد هنگامه بست
پای اندر گوشه ی عزلت شکست

آنکه فرمانش جهان را ناگزیر
بر درش اسکندر و دارا فقیر

کوشش او با قناعت ساز کرد
تا به کشکول گدائی ناز کرد

شیخ احمد سید گردون جناب
کاسب نور از ضمیرش آفتاب

گل که می پوشد مزار پاک او
لااله گویان دمد از خاک او

با مریدی گفت ای جان پدر
از خیالات عجم باید حذر

زانکه فکرش گرچه از گردون گذشت
از حد دین نبی بیرون گذشت

ای برادر این نصیحت گوش کن
پند آن آقای ملت گوش کن

قلب را زین حرف حق گردان قوی
با عرب در ساز تا مسلم شوی

در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام است

می گشایم عقده از کار حیات
سازمت آگاه اسرار حیات

چون خیال از خود رمیدن پیشه اش
از جهت دامن کشیدن پیشه اش

در جهان دیر و زود آید چسان
وقت او فردا و دی زاید چسان

گر نظرداری یکی بر خود نگر
جز رم پیهم نه ئی ای بیخبر

تا نماید تاب نامشهود خویش
شعله ی او پرده بند از دود خویش

سیر او را تا سکون بیند نظر
موج جویش بسته آمد در گهر

آتش او دم بخویش اندر کشید
لاله گردید و ز شاخی بر دمید

فکر خام تو گران خیز است و لنگ
تهمت گل بست بر پرواز رنگ

زندگی مرغ نشیمن ساز نیست
طایر رنگ است و جز پرواز نیست

در قفس وامانده و آزاد هم
با نواها می زند فریاد هم

از پرش پرواز شوید دمبدم
چاره ی خود کرده جوید دمبدم

عقده ها خود می زند در کار خویش
باز آسان می کند دشوار خویش

پا بگل گردد حیات تیزگام
تا دو بالا گرددش ذوق خرام

سازها خوابیده اندر سوز او
دوش و فردا زاده ی امروز او

دمبدم مشکل گر و آسان گذار
دمبدم نو آفرین و تازه کار

گرچه مثل بو سراپایش رم است
چون وطن در سینه ئی گیرد دم است

رشته های خویش را بر خود تند
تکمه ئی گردد گره بر خود زند

در گره چون دانه دارد برگ و بر
چشم بر خود وا کند گردد شجر

خلعتی از آب و گل پیدا کند
دست و پا و چشم و دل پیدا کند

خلوت اندر تن گزیند زندگی
انجمن ها آفریند زندگی

همچنان آئین میلاد امم
زندگی بر مرکزی آید بهم

حلقه را مرکز چو جان در پیکر است
خط او در نقطه ی او مضمر است

قوم را ربط و نظام از مرکزی
روزگارش را دوام از مرکزی

راز دار و راز ما بیت الحرم
سوز ما هم ساز ما بیت الحرم

چون نفس در سینه او را پروریم
جان شیرین است او ما پیکریم

تازه رو بستان ما از شبنمش
مزرع ما آب گیر از زمزمش

تاب دار از ذره هایش آفتاب
غوطه زن اندر فضایش آفتاب

دعوی او را دلیل استیم ما
از براهین خلیل استیم ما

در جهان ما را بلند آوازه کرد
با حدوث ما قدم شیرازه کرد

ملت بیضا ز طوفش هم نفس
همچو صبح آفتاب اندر قفس

از حساب او یکی بسیاریت
پخته از بند یکی خودداریت

تو ز پیوند حریمی زنده ئی
تا طواف او کنی پاینده ئی

در جهان جان امم جمعیت است
در نگر سر حرم جمعیت است

عبرتی ای مسلم روشن ضمیر
از مآل امت موسی بگیر

داد چون آن قوم مرکز را ز دست
رشته ی جمعیت ملت شکست

آنکه بالید اندر آغوش رسل
جزو او داننده ی اسرار کل

دهر سیلی بر بنا گوشش کشید
زندگی خون گشت و از چشمش چکید

رفت نم از ریشه های تاک او
بید مجنون هم نروید خاک او

از گل غربت زبان گم کرده ئی
هم نوا هم آشیان گم کرده ئی

شمع مرد و نوحه خوان پروانه اش
مشت خاکم لرزد از افسانه اش

ای ز تیغ جور گردون خسته تن
ای اسیر التباس و وهم و ظن

پیرهن را جامه احرام کن
صبح پیدا از غبار شام کن

مثل آبا غرق اندر سجده شو
آنچنان گم شو که یکسر سجده شو

مسلم پیشین نیازی آفرید
تا به ناز عالم آشوبی رسید

در ره حق پا به نوک خار خست
گلستان در گوشه ی دستار بست

در معنی اینکه جمعیت حقیقی از محکم گرفتن نصب العین ملیه است و نصب العین امت محمدیه حفظ و نشر توحید است

با تو آموزم زبان کائنات
حرف و الفاظ است اعمال حیات

چون ز ربط مدعائی بسته شد
زندگانی مطلع برجسته شد

مدعا گردد اگر مهمیز ما
همچو صرصر می رود شبدیز ما

مدعا راز بقای زندگی
جمع سیماب قوای زندگی

چون حیات از مقصدی محرم شود
ضابط اسباب این عالم شود

خویشتن را تابع مقصد کند
بهر او چیند گزیند رد کند

نا خدا را یم روی از ساحل است
اختیار جاده ها از منزل است

بر دل پروانه داغ از ذوق سوز
طوف او گرد چراغ از ذوق سوز

قیس اگر آواره در صحراستی
مدعایش محمل لیلاستی

تا بود شهر آشنا لیلای ما
بر نمی خیزد به صحرا پای ما

همچو جان مقصود پنهان در عمل
کیف و کم از وی پذیرد هر عمل

گردش خونی که در رگهای ماست
تیز از سعی حصول مدعاست

از تف او خویش را سوزد حیات
آتشی چون لاله اندوزد حیات

مدعا مضراب ساز همت است
مرکزی کو جاذب هر قوت است

دست و پای قوم را جنباند او
یک نظر صد چشم را گرداند او

شاهد مقصود را دیوانه شو
طائف این شمع چون پروانه شو

خوش نوائی نغمه ساز قم زد است
زخمهٔ معنی بر ابریشم زد است

تا کشد خار از کف پا ره سپر
می شود پوشیده محمل از نظر

گر بقدر یک نفس غافل شدی
دور صد فرسنگ از منزل شدی

این کهن پیکر که عالم نام اوست
ز امتزاج امهات اندام اوست

صد نیستان کاشت تا یک ناله رست
صد چمن خون کرد تا یک لاله رست

نقشها آورد و افکند و شکست
تا به لوح زندگی نقش تو بست

ناله ها در کشت جان کاریده است
تا نوای یک اذان بالیده است

مدتی پیکار با احرار داشت
با خداوندان باطل کار داشت

تخم ایمان آخر اندر گل نشاند
با زبانت کلمهٔ توحید خواند

نقطهٔ ادوار عالم لااله
انتهای کار عالم لااله

چرخ را از زور او گردندگی
مهر را پایندگی رخشندگی

بحر گوهر آفرید از تاب او
موج در دریا تپید از تاب او

خاک از موج نسیمش گل شود
مشت پر از سوز او بلبل شود

شعله در رگهای تاک از سوز او
خاک مینا تابناک از سوز او

نغمه هایش خفته در ساز وجود
جویدت ای زخمه ور ساز وجود

صد نوا داری چو خون در تن روان
خیز و مضرابی بتار او رسان

زانکه در تکبیر راز بود تست
حفظ و نشر لااله مقصود تست

تا نخیزد بانگ حق از عالمی
گر مسلمانی نیاسائی دمی

می ندانی آیه ام الکتاب
امت عادل ترا آمد خطاب

آب و تاب چهره ایام تو
در جهان شاهد علی الاقوام تو

نکته سنجان را صلای عام ده
از علوم امئی پیغام ده

امیی پاک از هوی گفتار او
شرح رمز ماغوی گفتار او

تا بدست آورد نبض کائنات
وانمود اسرار تقویم حیات

از قبای لاله های این چمن
پاک شست آلودگیهای کهن

در جهان وابستهٔ دینش حیات
نیست ممکن جز به آئینش حیات

ای که میداری کتابش در بغل
تیز تر نه پا به میدان عمل

فکر انسان بت پرستی بت گری
هر زمان در جستجوی پیکری

باز طرح آزری انداخت است
تازه تر پروردگاری ساخت است

کاید از خون ریختن اندر طرب
نام او رنگ است و هم ملک و نسب

آدمیت کشته شد چون گوسفند
پیش پای این بت ناارجمند

ای که خوردستی ز مینای خلیل
گرمی خونت ز صهبای خلیل

برسر این باطل حق پیرهن
تیغ «لا موجود الا هو» بزن

جلوه در تاریکی ایام کن
آنچه بر تو کامل آمد عام کن

لرزم از شرم تو چون روز شمار
پرسدت آن آبروی روزگار

حرف حق از حضرت ما برده ئی
پس چرا با دیگران نسپرده ئی

در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد

کودکی را دیدی ای بالغ نظر
کو بود از معنی خود بی خبر

ناشناس دور و نزدیک آنچنان
ماه را خواهد که بر گیرد عنان

از همه بیگانه آن مامک پرست
گریه مست وشیر مست و خواب مست

زیر و بم را گوش او در گیر نیست
نغمه اش جز شورش زنجیر نیست

ساده و دوشیزه افکارش هنوز
چون گهر پاکیزه گفتارش هنوز

جستجو سرمایه ی پندار او
از چرا، چون، کی، کجا، گفتار او

نقش گیر این و آن اندیشه اش
غیر جوئی غیر بینی پیشه اش

چشمش از دنبال اگر گیرد کسی
جان او آشفته می گردد بسی

فکر خامش در هوای روزگار
پر گشا مانند باز نو شکار

در پی نخجیرها بگذاردش
باز سوی خویشتن می آردش

تا ز آتشگیری افکار او
گل فشاند زرچک پندار او

چشم گیرایش فتد بر خویشتن
دستکی بر سینه می گوید که من

یاد او با خود شناسایش کند
حفظ ربط دوش و فردایش کند

سفته ایامش درین تار زرند
همچو گوهر از پی یک دیگرند

گرچه هر دم کاهد، افزاید گلش
«من همانستم که بودم» در دلش

این «من» نو زاده آغاز حیات
نغمهٔ بیداری ساز حیات

ملت نوزاده مثل طفلک است
طفلکی کو در کنار مامک است

طفلکی از خویشتن نا آگهی
گوهر آلوده ئی خاک رهی

بسته با امروز او فرداش نیست
حلقه های روز و شب در پاس نیست

چشم هستی را مثال مردم است
غیر را بیننده و از خود گم است

صد گره از رشتهٔ خود وا کند
تا سر تار خودی پیدا کند

گرم چون افتد به کار روزگار
این شعور تازه گردد پایدار

نقشها بردارد و اندازد او
سر گذشت خویش را می سازد او

فرد چون پیوند ایامش گسیخت
شانهٔ ادراک او دندانه ریخت

قوم روشن از سواد سر گذشت
خود شناس آمد ز یاد سر گذشت

سر گذشت او گر از یادش رود
باز اندر نیستی گم می شود

نسخهٔ بود ترا ای هوشمند
ربط ایام آمده شیرازه بند

ربط ایام است ما را پیرهن
سوزنش حفظ روایات کهن

چیست تاریخ ای ز خود بیگانه ئی
داستانی قصه ئی افسانه ئی

این ترا از خویشتن آگه کند
آشنای کار و مرد ره کند

روح را سرمایهٔ تاب است این
جسم ملت را چو اعصاب است این

همچو خنجر بر فسانت می زند
باز بر روی جهانت می زند

وه چه ساز جان نگار و دلپذیر
نغمه های رفته در تارش اسیر

شعلهٔ افسرده در سوزش نگر
دوش در آغوش امروزش نگر

شمع او بخت امم را کوکب است
روشن از وی امشب و هم دیشب است

چشم پرکاری کا بیند رفته را
پیش تو باز آفریند رفته را

بادهٔ صد ساله در مینای او
مستی پارینه در صهبای او

صید گیری کو بدام اندر کشید
طایری کز بوستان ما پرید

ضبط کن تاریخ را پاینده شو
از نفسهای رمیده زنده شو

دوش را پیوند با امروز کن
زندگی را مرغ دست آموز کن

رشتهٔ ایام را آور بدست
ورنه گردی روز کور و شب پرست

سر زند از ماضی تو حال تو
خیزد از حال تو استقبال تو

مشکن ار خواهی حیات لازوال
رشتهٔ ماضی ز استقبال و حال

موج ادراک تسلسل زندگی است
می کشان را شور قلقل زندگی است

در معنی اینکه بقای نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام است

نغمه خیز از زخمهٔ زن ساز مرد
از نیاز او دو بالا ناز مرد

پوشش عریانی مردان زن است
حسن دلجو عشق را پیراهن است

عشق حق پروردهٔ آغوش او
این نوا از زخمهٔ خاموش او

آنکه نازد بر وجودش کائنات
ذکر او فرمود با طیب و صلوه

مسلمی کو را پرستاری شمرد
بهره ئی از حکمت قرآن نبرد

نیک اگر بینی امومت رحمت است
زانکه او را با نبوت نسبت است

شفقت او شفقت پیغمبر است
سیرت اقوام را صورتگر است

از امومت پخته تر تعمیر ما
در خط سیمای او تقدیر ما

هست اگر فرهنگ تو معنی رسی
حرف امت نکته ها دارد بسی

گفت آن مقصود حرف «کن فکان»
زیر پای امهات آمد جنان

ملت از تکریم ارحام است و بس
ورنه کار زندگی خام است و بس

از امومت گرم رفتار حیات
از امومت کشف اسرار حیات

از امومت پیچ و تاب جوی ما
موج و گرداب و حباب جوی ما

آن دخ رستاق زادی جاهلی
پست بالای سطبری بد گلی

نا تراشی پرورش ناداده ئی
کم نگاهی کم زبانی ساده ئی

دل ز آلام امومت کرده خون
گرد چشمش حلقه های نیلگون

ملت ار گیرد ز آغوشش بدست
یک مسلمان غیور و حق پرست

هستی ما محکم از آلام اوست
صبح ما عالم فروز از شام اوست

وان تهی آغوش نازک پیکری
خانه پرورد نگاهش محشری

فکر او از تاب مغرب روشن است
ظاهرش زن باطن او نازن است

بندهای ملت بیضا گسیخت
تا ز چشمش عشوه ها حل کرده ریخت

شوخ چشم و فتنه زا آزادیش
از حیا نا آشنا آزادیش

علم او بار امومت بر نتافت
بر سر شامش یکی اختر نتافت

این گل از بستان ما نارسته به
داغش از دامان ملت شسته به

لااله گویان چو انجم بی شمار
بسته چشم اندر ظلام روزگار

پا نبرده از عدم بیرون هنوز
از سواد کیف و کم بیرون هنوز

مضمر اندر ظلمت موجود ما
آن تجلی های نامشهود ما

شبنمی بر برگ گل ننشسته ئی
غنچه هائی از صبا نا خسته ئی

بر دمد این لاله زار ممکنات
از خیابان ریاض امهات

قوم را سرمایه ای صاحب نظر
نیست از نقد و قماش و سیم و زر

مال او فرزند های تندرست
تر دماغ و سخت کوش و چاق و چست

حافظ رمز اخوت مادران
قوت قرآن و ملت مادران

در معنی اینکه سیده النساء فاطمه الزهراء اسوه کامله ایست برای نساء اسلام

مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمه للعالمین
آن امام اولین و آخرین

آنکه جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید

بانوی آن تاجدار «هل اتی»
مرتضی مشکل گشا شیر خدا

پادشاه و کلبه ئی ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او

مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق

آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیرالامم

تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین

وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان

در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین

سیرت فرزند ها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات

مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوهٔ کامل بتول

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت
با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمانبرش
گم رضایش در رضای شوهرش

آن ادب پروردهٔ صبر و رضا
آسیا گردان و لب قرآن سرا

گریه های او ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی بدامان نماز

اشک او بر چید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین

رشتهٔ آئین حق زنجیر پاست
پاس فرمان جناب مصطفی است

ورنه گرد تربتش گردیدمی
سجده ها بر خاک او پاشیدمی

خطاب به مخدرات اسلام

ای ردایت پردهٔ ناموس ما
تاب تو سرمایهٔ فانوس ما

طینت پاک تو ما را رحمت است
قوت دین و اساس ملت است

کودک ما چون لب از شیر تو شست
لااله آموختی او را نخست

می تراشد مهر تو اطوار ما
فکر ما گفتار ما کردار ما

برق ما کو در سحابت آرمید
بر جبل رخشید و در صحرا تپید

ای امین نعمت آئین حق
در نفسهای تو سوز دین حق

دور حاضر تر فروش و پر فن است
کاروانش نقد دین را رهزن است

کور و یزدان ناشناس ادراک او
ناکسان زنجیری پیچاک او

چشم او بیباک و ناپرواستی
پنجهٔ مژگان او گیراستی

صید او آزاد خواند خویش را
کشتهٔ او زنده داند خویش را

آب بند نخل جمعیت توئی
حافظ سرمایهٔ ملت توئی

از سر سود و زیان سودا مزن
گام جز بر جادهٔ آبا مزن

هوشیار از دستبرد روزگار
گیر فرزندان خود را در کنار

این چمن زادان که پر نگشاده اند
ز آشیان خویش دور افتاده اند

فطرت تو جذبه ها دارد بلند
چشم هوش از اسوهٔ زهرا مبند

تا حسینی شاخ تو بار آورد
موسم پیشین بگلزار آورد

قل هوالله احد

من شبی صدیق را دیدم بخواب
گل ز خاک راه او چیدم بخواب

آن «امن الناس» بر مولای ما
آن کلیم اول سینای ما

همت او کشت ملت را چو ابر
ثانی اسلام و غار و بدر و قبر

گفتمش ای خاصهٔ خاصان عشق
عشق تو سر مطلع دیوان عشق

پخته از دستت اساس کار ما
چاره ئی فرما پی آزار ما

گفت تا کی در هوس گردی اسیر
آب و تاب از سورهٔ اخلاص گیر

اینکه در صد سینه پیچد یک نفس
سری از اسرار توحید است و بس

رنگ او بر کن مثال او شوی
در جهان عکس جمال او شوی

آنکه نام تو مسلمان کرده است
از دوئی سوی یکی آورده است

خویشتن را ترک و افغان خوانده ئی
وای بر تو آنچه بودی مانده ئی

وارهان نامیده را از نامها
ساز با خم در گذر از جامها

ای که تو رسوای نام افتاده ئی
از درخت خویش خام افتاده ئی

با یکی ساز از دوئی بردار رخت
وحدت خود را مگردان لخت لخت

ای پرستار یکی گر تو توئی
تا کجا باشی سبق خوان دوئی

تو در خود را بخود پوشیده ئی
در دل آور آنچه بر لب چیده ئی

صد ملل از ملتی انگیختی
بر حصار خود شبیخون ریختی

یک شو و توحید را مشهود کن
غائبش را از عمل موجود کن

لذت ایمان فزاید در عمل
مرده آن ایمان که ناید در عمل

الله الصمد

گر به الله الصمد دل بسته ئی
از حد اسباب بیرون جسته ئی

بندهٔ حق بندهٔ اسباب نیست
زندگانی گردش دولاب نیست

مسلم استی بی نیاز از غیر شو
اهل عالم را سراپا خیر شو

پیش منعم شکوهٔ گردون مکن
دست خویش از آستین بیرون مکن

چون علی در ساز بانان شعیر
گردن مرحب شکن خیبر بگیر

منت از اهل کرم بردن چرا
نشتر لا و نعم خوردن چرا

رزق خود را از کف دونان مگیر
یوسف استی خویش را ارزان مگیر

گرچه باشی مور و هم بی بال و پر
حاجتی پیش سلیمانی مبر

راه دشوار است سامان کم بگیر
در جهان آزاد زی آزاد میر

سبحهٔ «اقلل من الدنیا» شمار
از «تعش حراً» شوی سرمایه دار

تا توانی کیمیا شو گل مشو
در جهان منعم شو و سائل مشو

ای شناسای مقام بوعلی
جرعه ئی آرم ز جام بوعلی

«پشت پا زن تخت کیکاوس را
سر بده از کف مده ناموس را»

خود بخود گردد در میخانه باز
بر تهی پیمانگان بی نیاز

قاید اسلامیان هارون رشید
آنکه نقفور آب تیغ او چشید

گفت مالک را که ای مولای قوم
روشن از خاک درت سیمای قوم

ای نوا پرداز گلزار حدیث
از تو خواهم درس اسرار حدیث

لعل تا کی پرده بند اندر یمن
خیز و در دارالخلافت خیمه زن

ای خوشا تابانی روز عراق
ای خوشا حسن نظر سوز عراق

میچکد آب خضر از تاک او
مرهم زخم مسیحا خاک او

گفت مالک مصطفی را چاکرم
نیست جز سودای او اندر سرم

من که باشم بستهٔ فتراک او
بر نخیزم از حریم پاک او

زنده از تقبیل خاک یثربم
خوشتر از روز عراق آمد شبم

عشق می گوید که فرمانم پذیر
پادشاهان را بخدمت هم مگیر

تو همی خواهی مرا آقا شوی
بندهٔ آزاد را مولا شوی

بهر تعلیم تو آیم بر درت
خادم ملت نگردد چاکرت

بهره ئی خواهی اگر از علم دین
در میان حلقهٔ درسم نشین

بی نیازی نازها دارد بسی
ناز او اندازها دارد بسی

بی نیازی رنگ حق پوشیدن است
رنگ غیر از پیرهن شوئیدن است

علم غیر آموختی اندوختی
روی خویش از غازه اش افروختی

ارجمندیاز شعارش میبری
من ندانم تو توئی یا دیگری

از نسیمش خاک تو خاموش گشت
وز گل و ریحان تهی آغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکن
از سحابش گدیهٔ باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیر
در گلوی تو نفس از تار غیر

بر زبانت گفتگوها مستعار
در دل تو آرزوها مستعار

قمریانت را نواها خواسته
سروهایت را قباها خواسته

باده می گیری بجام از دیگران
جام هم گیری بوام از دیگران

آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»
سوی قوم خویش باز آید اگر

می شناسد شمع او پروانه را
نیک داند خویش و هم بیگانه را

«لست منی» گویدت مولای ما
وای ما، ای وای ما، ای وای ما،

زندگانی مثل انجم تا کجا
هستی خود در سحر گم تا کجا

ریوی از صبح دروغی خورده ئی
رخت از پهنای گردون برده ئی

آفتاب استی یکی در خود نگر
از نجوم دیگران تابی مخر

بر دل خود نقش غیر انداختی
خاک بردی کیمیا در باختی

تا کجا رخشی ز تاب دیگران
سر سبک ساز از شراب دیگران

تا کجا طوف چراغ محفلی
ز آتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پرده های خویش باش
می پر و اما بجای خویش باش

در جهان مثل حباب ای هوشمند
راه خلوت خانه بر اغیار بند

فرد، فرد آمد که خود را وا شناخت
قوم، قوم آمد که جز با خود نساخت

از پیام مصطفی آگاه شو
فارغ از ارباب دون الله شو

در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم است

ایکه با نادیده پیمان بسته ئی
همچو سیل از قید ساحل رسته ئی

چون نهال از خاک این گلزار خیز
دل بغائب بند و با حاضر ستیز

هستی حاضر کند تفسیر غیب
می شود دیباچهٔ تسخیر غیب

ما سوا از بهر تسخیر است و بس
سینهٔ او عرضهٔ تیر است و بس

از کن حق ما سوا شد آشکار
تا شود پیکان تو سندان گذار

رشته ئی باید گره اندر گره
تا شود لطف گشودن را فره

غنچه ئی؟ از خود چمن تعبیر کن
شبنمی؟ خورشید را تسخیر کن

از تو می آید اگر کار شگرف
از دمی گرمی گداز این شیر برف

هر که محسوسات را تسخیر کرد
عالمی از ذره ئی تعمیر کرد

آنکه تیرش قدسیان را سینه خست
اول آدم را سر فتراک بست

عقدهٔ محسوس را اول گشود
همت از تسخیر موجود آزمود

کوه و صحرا دشت و دریا بحر و بر
تختهٔ تعلیم ارباب نظر

ای که از تاثیر افیون خفته ئی
عالم اسباب را دون گفته ئی

خیز و وا کن دیدهٔ مخمور را
دون مخوان این عالم مجبور را

غایتش توسیع ذات مسلم است
امتحان ممکنات مسلم است

می زند شمشیر دوران بر تنت
تا ببینی هست خون اندر تنت

سینه را از سنگ زوری ریش کن
امتحان استخوان خویش کن

حق جهان را قسمت نیکان شمرد
جلوه اش با دیدهٔ مومن سپرد

کاروان را رهگذار است این جهان
نقد مومن را عیار است این جهان

گیر او را تا نه او گیرد ترا
همچو می اندر سبو گیرد ترا

دلدل اندیشه ات طوطی پر است
آنکه گامش آسمان پهناور است

احتیاج زندگی میراندش
بر زمین گردون سپر گرداندش

تا ز تسخیر قوای این نظام
ذوفنونیهای تو گردد تمام

نایب حق در جهان آدم شود
بر عناصر حکم او محکم شود

تنگی ات پهنا پذیرد در جهان
کار تو اندام گیرد در جهان

خویش را بر پشت باد اسوار کن
یعنی این جمازه را ماهار کن

دست رنگین کن ز خون کوهسار
جوی آب گوهر از دریا برآر

صد جهان در یک فضا پوشیده اند
مهر ها در ذره ها پوشیده اند

از شعاعش دیده کن نادیده را
وا نما اسرار نافهمیده را

تابش از خورشید عالم تاب گیر
برق طاق افروز از سیلاب گیر

ثابت و سیاره گردون وطن
آن خداوندان اقوام کهن

اینهمه ای خواجه آغوش تو اند
پیش خیز وحلقه در گوش تو اند

جستجو را محکم از تدبیر کن
انفس و آفاق را تسخیر کن

چشم خود بگشا و در اشیا نگر
نشه زیر پردهٔ صهبا نگر

تا نصیب از حکمت اشیا برد
ناتوان باج از توانایان خورد

صورت هستی ز معنی ساده نیست
این کهن ساز از نوا افتاده نیست

برق آهنگ است هشیارش زنند
خویش را چون زخمه بر تارش زنند

تو که مقصود خطاب انظری
پس چرا این راه چون کوران بری

قطره ئی کز خود فروزی محرم است
باده اندر تاک و بر گل شبنم است

چون بدریا در رود گوهر شود
جوهرش تابنده چون اختر شود

چون صبا بر صورت گلها متن
غوطه اندر معنی گلزار زن

آنکه بر اشیا کمند انداخت است
مرکب از برق و حرارت ساخت است

حرف چون طایر به پرواز آورد
نغمه را بی زخمه از ساز آورد

ای خرت لنگ از ره دشوار زیست
غافل از هنگامهٔ پیکار زیست

همرهانت پی به منزل برده اند
لیلی معنی ز محمل برده اند

تو بصحرا مثل قیس آواره ئی
خسته ئی وامانده ئی بیچاره ئی

علم اسما اعتبار آدم است
حکمت اشیا حصار آدم است

در معنی اینکه حسن سیرت ملیه از تادب به آداب محمدیه است

سائلی مثل قضای مبرمی
بر در ما زد صدای پیهمی

از غضب چوبی شکستم بر سرش
حاصل دریوزه افتاد از برش

عقل در آغاز ایام شباب
می نیندیشد صواب و ناصواب

از مزاج من پدر آزرده گشت
لاله زار چهره اش افسرده گشت

بر لبش آهی جگر تابی رسید
در میان سینه ی او دل تپید

کوکبی در چشم او گردید و ریخت
بر سر مژگان دمی تابید و ریخت

همچو آن مرغی که در فصل خزان
لرزد از باد سحر در آشیان

در تنم لرزید جان غافلم
رفت لیلای شکیب از محملم

گفت فردا امت خیرالرسل
جمع گردد پیش آن مولای کل

غازیان ملت بیضای او
حافظان حکمت رعنای او

هم شهیدانی که دین را حجت اند
مثل انجم در فضای ملت اند

زاهدان و عاشقان دل فگار
عالمان و عاصیان شرمسار

در میان انجمن گردد بلند
ناله های این گدای دردمند

ای صراطت مشکل از بی مرکبی
من چه گویم چون مرا پرسد نبی

«حق جوانی مسلمی با تو سپرد
کو نصیبی از دبستانم نبرد

از تو این یک کار آسان هم نشد
یعنی آن انبار گل آدم نشد»

در ملامت نرم گفتار آن کریم
من رهین خجلت و امید و بیم

اندکی اندیش و یاد آر ای پسر
اجتماع امت خیرالبشر

باز این ریش سفید من نگر
لرزه ی بیم و امید من نگر

بر پدر این جور نازیبا مکن
پیش مولا بنده را رسوا مکن

غنچه ئی از شاخسار مصطفی
گل شو از باد بهار مصطفی

از بهارش رنگ و بو باید گرفت
بهره ئی از خلق او باید گرفت

مرشد رومی چه خوش فرموده است
آنکه یم در قطره اش آسوده است

«مگسل از ختم رسل ایام خویش
تکیه کم کن بر فن و بر گام خویش»

فطرت مسلم سراپا شفقت است
در جهان دست و زبانش رحمت است

آنکه مهتاب از سر انگشتش دونیم
رحمت او عام و اخلاقش عظیم

از مقام او اگر دور ایستی
از میان معشر ما نیستی

تو که مرغ بوستان ماستی
هم صفیر و هم زبان ماستی

نغمه ئی داری اگر تنها مزن
جز بشاخ بوستان ما مزن

هر چه هست از زندگی سرمایه دار
میرد اندر عنصر ناسازگار

بلبل استی در چمن پرواز کن
نغمه ئی با هم نوایان ساز کن

ور عقاب استی ته دریا مزی
جز بخلوت خانه ی صحرا مزی

کوکبی! می تاب بر گردون خویش
پا منه بیرون ز پیرامون خویش

قطره ی آبی گر از نیسان بری
در فضای بوستانش پروری

تا مثال شبنم از فیض بهار
غنچه ی تنگش بگیرد در کنار

از شعاع آسمان تاب سحر
کز فسونش غنچه می بندد شجر

عنصر نم بر کشی از جوهرش
ذوق رم از سالمات مضطرش

گوهرت جز موج آبی هیچ نیست
سعی تو غیر از سرابی هیچ نیست

در یم اندازش که گردد گوهری
تاب او لرزد چو تاب اختری

قطره ی نیسان که مهجور از یم است
نذر خاشاکی مثال شبنم است

طینت پاک مسلمان گوهر است
آب و تابش از یم پیغمبر است

آب نیسانی به آغوشش در آ
وز میان قلزمش گوهر بر آ

در جهان روشن تر از خورشید شو
صاحب تابانی جاوید شو

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمایه ی ایمان علی

از ولای دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام

نرگسم وارفته ی نظاره ام
در خیابانش چو بو آواره ام

زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست
می اگر ریزد ز تاک من ازوست

خاکم و از مهر او آئینه ام
می توان دیدن نوا در سینه ام

از رخ او فال پیغمبر گرفت
ملت حق از شکوهش فر گرفت

قوت دین مبین فرموده اش
کائنات آئین پذیر از دوده اش

مرسل حق کرد نامش بوتراب
حق «یدالله» خواند در ام الکتاب

هر که دانای رموز زندگیست
سر اسمای علی داند که چیست

خاک تاریکی که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است

فکر گردون رس زمین پیما ازو
چشم کور و گوش ناشنوا ازو

از هوس تیغ دو رو دارد بدست
رهروان را دل برین رهزن شکست

شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گل تاریک را اکسیر کرد

مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است

مرد کشور گیر از کراری است
گوهرش را آبرو خودداری است

هر که در آفاق گردد بوتراب
باز گرداند ز مغرب آفتاب

هر که زین بر مرکب تن تنگ بست
چون نگین بر خاتم دولت نشست

زیر پاش اینجا شکوه خیبر است
دست او آنجا قسیم کوثر است

از خود آگاهی یداللهی کند
از یداللهی شهنشاهی کند

ذات او دروازه ی شهر علوم
زیر فرمانش حجاز و چین و روم

حکمران باید شدن بر خاک خویش
تا می روشن خوری از تاک خویش

خاک گشتن مذهب پروانگیست
خاک را اب شو که این مردانگیست

سنگ شو ای همچو گل نازک بدن
تا شوی بنیاد دیوار چمن

از گل خود آدمی تعمیر کن
آدمی را عالمی تعمیر کن

گر بنا سازی نه دیوار و دری
خشت از خاک تو بندد دیگری

ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ
جام تو فریادی بیداد سنگ

ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟
سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟

در عمل پوشیده مضمون حیات
لذت تخلیق قانون حیات

خیز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر کن خلیل آوازه شو

با جهان نامساعد ساختن
هست در میدان سپر انداختن

مرد خودداری که باشد پخته کار
با مزاج او بسازد روزگار

گر نسازد با مزاج او جهان
می شود جنگ آزما با آسمان

بر کند بنیاد موجودات را
می دهد ترکیب نو ذرات را

گردش ایام را برهم زند
چرخ نیلی فام را برهم زند

می کند از قوت خود آشکار
روزگار نو که باشد سازگار

در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جانسپردن زندگیست

آزماید صاحب قلب سلیم
زور خود را از مهمات عظیم

عشق با دشوار ورزیدن خوشست
چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست

ممکنات قوت مردان کار
گردد از مشکل پسندی آشکار

حربه ی دون همتان کین است و بس
زندگی را این یک آئین است و بس

زندگانی قوت پیداستی
اصل او از ذوق استیلاستی

عفو بیجا سردی خون حیات
سکته ئی در بیت موزون حیات

هر که در قعر مذلت مانده است
ناتوانی را قناعت خوانده است

ناتوانی زندگی را رهزن است
بطنش از خوف و دروغ آبستن است

از مکارم اندرون او تهی است
شیرش از بهر ذمائم فربهی است

هوشیار ای صاحب عقل سلیم
در کمینها می نشیند این غنیم

گر خردمندی فریب او مخود
مثل حر با هر زمان رنگش دگر

شکل او اهل نظر نشناختند
پرده ها بر روی او انداختند

گاه او را رحم و نرمی پرده دار
گاه می پوشد ردای انکسار

گاه او مستور در مجبوری است
گاه پنهان در ته معذوری است

چهره در شکل تن آسانی نمود
دل ز دست صاحب قوت ربود

با توانائی صداقت توام است
گر خود آگاهی همین جام جم است

زندگی کشت است و حاصل قوتست
شرح رمز حق و باطل قوتست

مدعی گر مایه دار از قوت است
دعوی او بی نیاز از حجت است

باطل از قوت پذیرد شان حق
خویش را حق داند از بطلان حق

از کن او زهر کوثر می شود
خیر را گوید شری، شر می شود

ای ز آداب امانت بیخبر
از دو عالم خویش را بهتر شمر

از رموز زندگی آگاه شو
ظالم و جاهل ز غیر الله شو

چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند
گر نبینی راه حق بر من بخند

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

پیکر هستی ز آثار خودی است
هر چه می بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد
آشکارا عالم پندار کرد

صد جهان پوشیده اندر ذات او
غیر او پیداست از اثبات او

در جهان تخم خصومت کاشته ست
خویشتن را غیر خود پنداشته ست

سازد از خود پیکر اغیار را
تا فزاید لذت پیکار را

میکشد از قوت بازوی خویش
تا شود آگاه از نیروی خویش

خود فریبی های او عین حیات
همچو گل از خون وضو عین حیات

بهر یک گل خون صد گلشن کند
از پی یک نغمه صد شیون کند

یک فلک را صد هلال آورده است
بهر حرفی صد مقال آورده است

عذر این اسراف و این سنگین دلی
خلق و تکمیل جمال معنوی

حسن شیرین عذر درد کوهکن
نافه ای عذر صد آهوی ختن

سوز پیهم قسمت پروانه ها
شمع عذر محنت پروانه ها

خامه ی او نقش صد امروز بست
تا بیارد صبح فردائی بدست

شعله های او صد ابراهیم سوخت
تا چراغ یک محمد بر فروخت

می شود از بهر اغراض عمل
عامل و معمول و اسباب و علل

خیزد، انگیزد، پرد، تابد، رمد
سوزد، افروزد، کشد، میرد، دمد

وسعت ایام جولانگاه او
آسمان موجی ز گرد راه او

گل به جیب فاق از گلکاریش
شب ز خوابش، روز از بیداریش

شعله ی خود در شرر تقسیم کرد
جز پرستی عقل را تعلیم کرد

خود شکن گردید و اجزا آفرید
اندکی شفت و صحرا آفرید

باز از شفتگی بیزار شد
وز بهم پیوستگی کهسار شد

وانمودن خویش را خوی خودی است
خفته در هر ذره نیروی خودی است

قوت خاموش و بیتاب عمل
از عمل پابند اسباب عمل

چون حیات عالم از زور خودی است
پس بقدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خودی ازبر کند
هستنی بی مایه را گوهر کند

باده از ضعف خودی بی پیکر است
پیکرش منت پذیر ساغر است

گرچه پیکر می پذیرد جام می
گردش از ما وام گیرد جام می

کوه چون از خود رود صحرا شود
شکوه سنج جوشش دریا شود

موج تا موج است در غوش بحر
می کند خود را سوار دوش بحر

حلقه ئی زد نور تا گردید چشم
از تلاش جلوه ها جنبید چشم

سبزه چون تاب دمید از خویش یافت
همت او سینه ی گلشن شکافت

شمع هم خود را بخود زنجیر کرد
خویش را از ذره ها تعمیر کرد

خود گدازی پیشه کرد از خود رمید
هم چو اشک خر ز چشم خود چکید

گر بفطرت پخته تر بودی نگین
از جراحت ها بیاسودی نگین

می شود سرمایه دار نام غیر
دوش او مجروح بار نام غیر

چون زمین بر هستی خود محکم است
ماه پابند طواف پیهم است

هستی مهر از زمین محکم تر است
پس زمین مسحور چشم خاور است

جنبش از مژگان برد شان چنار
مایه دار از سطوت او کوهسار

تار و پود کسوت او آتش است
اصل او یک دانهٔ گردن کش است

چون خودی آرد به هم نیروی زیست
می گشاید قلزمی از جوی زیست

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

زندگانی را بقا از مدعا ست
کاروانش را درا از مدعا ست

زندگی در جستجو پوشیده است
اصل او در رزو پوشیده است

رزو را در دل خود زنده دار
تا نگردد مشت خاک تو مزار

رزو جان جهان رنگ و بوست
فطرت هر شی امین رزو ست

از تمنا رقص دل در سینه ها
سینه ها از تاب او ئینه ها

طاقت پرواز بخشد خاک را
خضر باشد موسی ادراک را

دل ز سوز آرزو گیرد حیات
غیر حق میرد چو او گیرد حیات

چون ز تخلیق تمنا باز ماند
شهپرش بشکست و از پرواز ماند

آرزو هنگامه آرای خودی
موج بیتابی ز دریای خودی

آرزو صید مقاصد را کمند
دفتر افعال را شیرازه بند

زنده را نفی تمنا مرده کرد
شعله را نقصان سوز افسرده کرد

چیست اصل دیدهٔ بیدار ما
بست صورت لذت دیدار ما

کبک پا از شوخئ رفتار یافت
بلبل از سعی نوا منقار یافت

نی برون از نیستان آباد شد
نغمه از زندان او آزاد شد

عقل ندرت کوش و گردون تاز چیست
هیچ میدانی که این اعجاز چیست

زندگی سرمایه دار از آرزوست
عقل از زائیدگان بطن اوست

چیست نظم قوم و آئین و رسوم
چیست راز تازگیهای علوم

آرزوئی کو بزور خود شکست
سر ز دل بیرون زد و صورت به بست

دست و دندان و دماغ و چشم و گوش
فکر و تخییل و شعور و یاد و هوش

زندگی مرکب چو در جنگاه باخت
بهر حفظ خویش این آلات ساخت

آگهی از علم و فن مقصود نیست
غنچه و گل از چمن مقصود نیست

علم از سامان حفظ زندگی است
علم از اسباب تقویم خودی است

علم و فن از پیش خیزان حیات
علم و فن از خانه زادان حیات

ای از راز زندگی بیگانه، خیز
از شراب مقصدی مستانه خیز

مقصد مثل سحر تابنده ئی
ماسوی را آتش سوزنده ئی

مقصدی از آسمان بالاتری
دلربائی دلستانی دلبری

باطل دیرینه را غارتگری
فتنه در جیبی سراپا محشری

ما ز تخلیق مقاصد زنده ایم
از شعاع آرزو تابنده ایم

۳ . پیام مشرق

پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله

ای امیر کامگار ای شهریار
نوجوان و مثل پیران پخته کار

چشم تو از پردگیهای محرم است
دل میان سینه ات جام جم است

عزم تو پاینده چون کهسار تو
حزم تو آسان کند دشوار تو

همت تو چون خیال من بلند
ملت صد پاره را شیرازه بند

هدیه از شاهنشهان داری بسی
لعل و یاقوت گران داری بسی

ای امیر ابن امیر ابن امیر
هدیه ئی از بینوائی هم پذیر

تا مرا رمز حیات آموختند
آتشی در پیکرم افروختند

یک نوای سینه تاب آورده ام
عشق را عهد شباب آورده ام

پیر مغرب شاعر المانوی
آن قتیل شیوه های پهلوی

بست نقش شاهدان شوخ و شنگ
داد مشرق را سلامی از فرنگ

در جوابش گفته ام پیغام شرق
ماهتابی ریختم بر شام شرق

تا شناسای خودم خود بین نیم
با تو گویم او که بود و من کیم

او ز افرنگی جوانان مثل برق
شعلهٔ من از دم پیران شرق

او چمن زادی چمن پرورده ئی
من دمیدم از زمین مرده ئی

او چو بلبل در چمن فردوس گوش
من بصحرا چون جرس گرم خروش

هر دو دانای ضمیر کائنات
هر دو پیغام حیات اندر ممات

هر دو خنجر صبح خند آئینه فام
او برهنه من هنوز اندر نیام

هر دو گوهر ارجمند و تاب دار
زادهٔ دریای ناپیدا کنار

او ز شوخی در ته قلزم تپید
تا گریبان صدف را بر درید

من به آغوش صدف تابم هنوز
در ضمیر بحر نایابم هنوز

آشنای من ز من بیگانه رفت
از خمستانم تهی پیمانه رفت

من شکوه خسروی او را دهم
تخت کسری زیر پای او نهم

او حدیث دلبری خواهد ز من
رنگ و آب شاعری خواهد ز من

کم نظر بیتابی جانم ندید
آشکارم دید و پنهانم ندید

فطرت من عشق را در بر گرفت
صحبت خاشاک و آتش در گرفت

حق رموز ملک و دین بر من گشود
نقش غیر از پردهٔ چشمم ربود

برگ گل رنگین ز مضمون من است
مصرع من قطرهٔ خون من است

تا نپنداری سخن دیوانگیست
در کمال این جنوان فرزانگیست

از هنر سرمایه دارم کرده اند
در دیار هند خوارم کرده اند

لاله و گل از نوایم بی نصیب
طایرم در گلستان خود غریب

بسکه گردون سفله و دون پرور است
وای بر مردی که صاحب جوهر است

دیده ئی ای خسرو کیوان جناب
آفتاب «ما توارت بالحجاب»

ابطحی در دشت خویش از راه رفت
از دم او سوز الا الله رفت

مصریان افتاده در گرداب نیل
سست رگ تورانیان ژنده پیل

آل عثمان در شکنج روزگار
مشرق و مغرب ز خونش لاله زار

عشق را آئین سلمانی نماند
خاک ایران ماند و ایرانی نماند

سوز و ساز زندگی رفت از گلش
آن کهن آتش فسرده اندر دلش

مسلم هندی شکم را بنده ئی
خود فروشی دل ز دین بر کنده ئی

در مسلمان شان محبوبی نماند
خالد و فاروق و ایوبی نماند

ای ترا فطرت ضمیر پاک داد
از غم دین سینهٔ صد چاک داد

تازه کن آئین صدیق و عمر
چون صبا بر لالهٔ صحرا گذر

ملت آوارهٔ کوه و دمن
در رگ او خون شیران موج زن

زیرک و روئین تن و روشن جبین
چشم او چون جره بازان تیز بین

قسمت خود از جهان نا یافته
کوکب تقدیر او نا تافته

در قهستان خلوتی ورزیده ئی
رستخیز زندگی نادیده ئی

جان تو بر محنت پیهم صبور
کوش در تهذیب افغان غیور

تا ز صدیقان این امت شوی
بهر دین سرمایهٔ قوت شوی

زندگی جهد است و استحقاق نیست
جز به علم انفس و آفاق نیست

گفت حکمت را خدا خیر کیثر
هر کجا این خیز را بینی بگیر

سید کل صاحب ام الکتاب
پردگیها بر ضمیرش بی حجاب

گرچه عین ذات را بی پرده دید
«رب زدنی» از زبان او چکید

علم اشیا «علم الاسماستی»
هم عصا و هم ید بیضا ستی

علم اشیا داد مغرب را فروغ
حکمت او ماست می بندد ز دوغ

جان ما را لذت احساس نیست
خاک ره جز ریزهٔ الماس نیست

علم و دولت نظم کار ملت است
علم و دولت اعتبار ملت است

آن یکی از سینهٔ احرار گیر
وان دگر از سینهٔ کهسار گیر

دشنه زن در پیکر این کائنات
در شکم دارد گهر چون سومنات

لعل ناب اندر بدخشان تو هست
برق سینا در قهستان تو هست

کشور محکم اساسی بایدت
دیدهٔ مردم شناسی بایدت

ای بسا آدم که ابلیسی کند
ای بسا شیطان که ادریسی کند

رنگ او نیرنگ و بود او نمود
اندرون او چو داغ لاله دود

پاکباز و کعبتین او دغل
ریمن و غدر و نفاق اندر بغل

در نگر ای خسرو صاحب نظر
نیست هر سنگی که می تابد گهر

مرشد رومی حکیم پاک زاد
سر مرگ و زندگی بر ما گشاد

«هر هلاک امت پیشین که بود
زانکه بر جندل گمان بردند عود»

سروری در دین ما خدمتگری است
عدل فاروقی و فقر حیدری است

در هجوم کارهای ملک و دین
با دل خود یک نفس خلوت گزین

هر که یکدم در کمین خود نشست
هیچ نخچیر از کمند او نجست

در قبای خسروی درویش زی
دیده بیدار و خدا اندیش زی

قاید ملت شهنشاه مراد
تیغ او را برق و تندر خانه زاد

هم فقیری هم شه گردون فری
ارد شیری با روان بوذری

غرق بودش در زره بالا و دوش
در میان سینه دل موئینه پوش

آن مسلمانان که میری کرده اند
در شهنشاهی فقیری کرده اند

در امارت فقر را افزوده اند
مثل سلمان در مدائن بوده اند

حکمرانی بود و سامانی نداشت
دست او جز تیغ و قرآنی نداشت

هر که عشق مصطفی سامان اوست
بحر و بر در گوشهٔ دامان اوست

سوز صدیق و علی از حق طلب
ذره ئی عشق نبی از حق طلب

زانکه ملت را حیات از عشق اوست
برگ و ساز کائنات از عشق اوست

جلوهٔ بی پرده او وانمود
جوهر پنهان که بود اندر وجود

روح را جز عشق او آرام نیست
عشق او روزیست کو را شام نیست

خیز و اندر گردش آور جام عشق
در قهستان تازه کن پیغام عشق

شهید ناز او بزم وجود است

شهید ناز او بزم وجود است
نیاز اندر نهاد هست و بود است

نمی بینی که از مهر فلک تاب
به سیمای سحر داغ سجود است

دل من روشن از سوز درون است

دل من روشن از سوز درون است
جهان بین چشم من از اشک خون است

ز رمز زندگی بیگانه تر باد
کسی کو عشق را گوید جنون است

به باغان باد فروردین دهد عشق

به باغان باد فروردین دهد عشق
به راغان غنچه چون پروین دهد عشق

شعاع مهر او قلزم شکاف است
به ماهی دیدهٔ ره بین دهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق
تذروان را ببازان سر دهد عشق

نگه دارد دل ما خویشتن را
ولیکن از کمینش بر جهد عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق
بجان ما بلا انگیزی عشق

اگر این خاکدان را واشگافی
درونش بنگری خونریزی عشق

نه هر کس از محبت مایه دار است

نه هر کس از محبت مایه دار است
نه با هر کس محبت سازگار است

بروید لاله با داغ جگر تاب
دل لعل بدخشان بی شرار است

درین گلشن پریشان مثل بویم

درین گلشن پریشان مثل بویم
نمیدانم چه میخواهم چه جویم

برآید آرزو یا بر نیاید
شهید سوز و ساز آرزویم

جهان مشت گل و دل حاصل اوست

جهان مشت گل و دل حاصل اوست
همین یک قطرهٔ خون مشکل اوست

نگاه ما دو بین افتاد ورنه
جهان هر کسی اندر دل اوست

سحر می گفت بلبل باغبان را

سحر می گفت بلبل باغبان را
درین گل جز نهال غم نگیرد

به پیری میرسد خار بیابان
ولی گل چون جوان گردد بمیرد

جهان ما که نابود است بودش

جهان ما که نابود است بودش
زیان توام همی زاید بسودش

کهن را نو کن و طرح دگر ریز
دل ما بر نتابد دیر و زودش

نوای عشق را ساز است آدم

نوای عشق را ساز است آدم
کشاید راز و خود رازست آدم

جهان او آفرید این خوبتر ساخت
مگر با ایزد انباز است آدم

نه من انجام و نی آغاز جویم

نه من انجام و نی آغاز جویم
همه رازم جهان راز جویم

گر از روی حقیقت پرده گیرند
همان بوک و مگر را باز جویم

دلا نارائی پروانه تا کی

دلا نارائی پروانه تا کی
نگیری شیوهٔ مردانه تا کی

یکی خود را به سوز خویشتن سوز
طواف آتش بیگانه تا کی

تنی پیدا کن از مشت غباری

تنی پیدا کن از مشت غباری
تنی محکم تر از سنگین حصاری

درون او دل درد آشنائی
چو جوئی در کنار کوهساری

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت
جهانی از ارم زیبا تری ساخت

ولی ساقی به آن آتش که دارد
ز خاک من جهان دیگری ساخت

به یزدان روز محشر برهمن گفت

به یزدان روز محشر برهمن گفت
فروغ زندگی تاب شرر بود

ولیکن گر نرنجی با تو گویم
صنم از آدمی پاینده تر بود

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

گذشتی تیز گام ای اختر صبح
مگر از خواب ما بیزار رفتی

من از ناآگهی گم کرده راهم
تو بیدار آمدی بیدار رفتی

تهی از های و هو میخانه بودی

تهی از های و هو میخانه بودی
گل ما از شرر بیگانه بودی

نبودی عشق و این هنگامهٔ عشق
اگر دل چون خرد فرزانه بودی

ترا ای تازه پرواز آفریدند

ترا ای تازه پرواز آفریدند
سراپا لذت بال آزمائی

هوس ما را گران پرواز دارد
تو از ذوق پریدن پر گشائی

چه لذت یارب اندر هست و بود است

چه لذت یارب اندر هست و بود است
دل هر ذره در جوش نمود است

شکافد شاخ را چون غنچهٔ گل
تبسم ریز از ذوق وجود است

شنیدم در عدم پروانه میگفت

شنیدم در عدم پروانه میگفت
دمی از زندگی تاب تبم بخش

پریشان کن سحر خاکسترم را
ولیکن سوز و ساز یک شبم بخش

مسلمانان مرا حرفی است در دل

مسلمانان مرا حرفی است در دل
که روشن تر ز جان جبرئیل است

نهانش دارم از آزر نهادان
که این سری ز اسرار خلیل است

بکویش ره سپاری ای دل ایدل

بکویش ره سپاری ای دل ایدل
مرا تنها گذاری ای دل ایدل

دمادم آرزوها آفرینی
مگر کاری نداری ای دل ایدل

رهی در سینهٔ انجم گشائی

رهی در سینهٔ انجم گشائی
ولی از خویشتن ناآشنائی

یکی بر خود گشا چون دانه چشمی
که از زیر زمین نخلی بر آئی

سحر در شاخسار بوستانی

سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی

بر آور هر چه اندر سینه داری
سرودی، ناله ئی، آهی فغانی

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم
اگر درس حیات از من بگیری

بمیری گر به تن جانی نداری
وگر جانی به تن داری نمیری

بهل افسانهٔ آن پا چراغی

بهل افسانهٔ آن پا چراغی
حدیث سوز او آزار گوش است

من آن پروانه را پروانه دانم
که جانش سخت کوش و شعله نوش است

ترا از خویشتن بیگانه سازد

ترا از خویشتن بیگانه سازد
من آن آبی طربناکی ندارم

به بازارم مجو دیگر متاعی
چو گل جز سینهٔ چاکی ندارم

زیان بینی ز سیر بوستانم

زیان بینی ز سیر بوستانم
اگر جانت شهید جستجو نیست

نمایم آنچه هست اندر رگ گل
بهار من طلسم رنگ و بو نیست

برون از ورطهٔ بود و عدم شو

برون از ورطهٔ بود و عدم شو
فزونتر زین جهان کیف و کم شو

خودی تعمیر کن در پیکر خویش
چو ابراهیم معمار حرم شو

ز مرغان چمن نا آشنایم

ز مرغان چمن نا آشنایم
به شاخ آشیان تنها سرایم

اگر نازک دلی از من کران گیر
که خونم می تراود از نوایم

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد
همه را مست یک پیمانه کردی

نگه را با نگه آمیز دادی
دل از دل جان ز جان بیگانه کردی

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت
شریک سوز و ساز بحر و بر شو

تو این جنگ از کنار عرصه بینی
بمیر اندر نبرد و زنده تر شو

سریر کیقباد، اکلیل جم خاک

سریر کیقباد، اکلیل جم خاک
کلیسا و بتستان و حرم خاک

ولیکن من ندانم گوهرم چیست
نگاهم برتر از گردون تنم خاک

اگر در مشت خاک تو نهادند

اگر در مشت خاک تو نهادند
دل صد پارهٔ خونابه باری

ز ابر نو بهاران گریه آموز
که از اشک تو روید لاله زاری

دمادم نقش های تازه ریزد

دمادم نقش های تازه ریزد
بیک صورت قرار زندگی نیست

اگر امروز تو تصویر دوش است
بخاک تو شرار زندگی نیست

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد
قیامت افکنم در محفل خویش

چو می خواهم دمی خلوت بگیرم
جهان را گم کنم اندر دل خویش

چه میپرسی میان سینه دل چیست

چه میپرسی میان سینه دل چیست
خرد چون سوز پیدا کرد دل شد

دل از ذوق تپش دل بود لیکن
چو یک دم از تپش افتاد گل شد

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد
نگاه شوق در امید و بیم است

نمیگردد کهن افسانهٔ طور
که در هر دل تمنای کلیم است

تراشیدم صنم بر صورت خویش

تراشیدم صنم بر صورت خویش
به شکل خود خدا را نقش بستم

مرا از خود برون رفتن محال است
بهر رنگی که هستم خود پرستم

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت
نگاه ما چمن زادان رسا نیست

در آن پهنا که صد خورشید دارد
تمیز پست و بالا هست یا نیست

زمین را رازدان آسمان گیر

زمین را رازدان آسمان گیر
مکان را شرح رمز لامکان گیر

پرد هر ذره سوی منزل دوست
نشان راه از ریگ روان گیر

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست
نشان بی نشان غیر از تو کس نیست

قدم بیباک تر نه در ره زیست
به پهنای جهان غیر از تو کس نیست

زمین خاک در میخانهٔ ما

زمین خاک در میخانهٔ ما
فلک یک گردش پیمانهٔ ما

حدیث سوز و ساز ما دراز است
جهان دیباچه افسانه ما

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت
خراج شهر و گنج کان و یم رفت

امم را از شهان پاینده تر دان
نمی بینی که ایران ماند و جم رفت

ربودی دل ز چاک سینهٔ من

ربودی دل ز چاک سینهٔ من
به غارت برده ئی گنجینهٔ من

متاع آرزویم با که دادی
چه کردی با غم دیرینهٔ من

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت
زمین و آسمان و چار سو رفت

تو رفتی ای دل از هنگامهٔ او
و یا از خلوت آباد تو او رفت

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست
ولی دانم نوای زندگی چیست

سرودم آنچنان در شاخساران
گل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟

نوا مستانه در محفل زدم من

نوا مستانه در محفل زدم من
شرار زندگی بر گل زدم من

دل از نور خرد کردم ضیا گیر
خرد را بر عیار دل زدم من

عجم از نغمه های من جوان شد

عجم از نغمه های من جوان شد
ز سودایم متاع او گران شد

هجومی بود ره گم کره در دشت
ز آواز درایم کاروان شد

عجم از نغمه ام آتش بجان است

عجم از نغمه ام آتش بجان است
صدای من درای کاروان است

حدی را تیز تر خوانم چو عرفی
که ره خوابیده و محمل گران است

ز جان بیقرار آتش گشادم

ز جان بیقرار آتش گشادم
دلی در سینهٔ مشرق نهادم

گل او شعله زار از نالهٔ من
چو برق اندر نهاد او فتادم

مرا مثل نسیم آواره کردند

مرا مثل نسیم آواره کردند
دلم مانند گل صد پاره کردند

نگاهم را که پیدا هم نبیند
شهید لذت نظاره کردند

خرد کرپاس را زرینه سازد

خرد کرپاس را زرینه سازد
کمالش سنگ را آئینه سازد

نوای شاعر جادو نگاری
ز نیش زندگی نوشینه سازد

ز شاخ آرزو بر خورده ام من

ز شاخ آرزو بر خورده ام من
به راز زندگی پی برده ام من

بترس از باغبان ای ناوک انداز
که پیغام بهار آورده ام من

خیالم کو گل از فردوس چیند

خیالم کو گل از فردوس چیند
چو مضمون غریبی آفریند

دلم در سینه می لرزد چو برگی
که بر وی قطرهٔ شبنم نشیند

عجم بحریست ناپیدا کناری

عجم بحریست ناپیدا کناری
که در وی گوهر الماس رنگ است

ولیکن من نرانم کشتی خویش
به دریائی که موجش بی نهنگ است

مگو کار جهان نااستوار است

مگو کار جهان نااستوار است
هر آن ما ابد را پرده دار است

بگیر امروز را محکم که فردا
هنوز اندر ضمیر روزگار است

رمیدی از خداوندان افرنگ

رمیدی از خداوندان افرنگ
ولی بر گور و گنبد سجده پاشی

به لالائی چنان عادت گرفتی
ز سنگ راه مولائی تراشی

قبای زندگانی چاک تا کی

قبای زندگانی چاک تا کی
چو موران آشیان در خاک تا کی

بپرواز آ و شاهینی بیاموز
تلاش دانه در خاشاک تا کی

میان لاله و گل آشیان گیر

میان لاله و گل آشیان گیر
ز مرغ نغمه خوان درس فغان گیر

اگر از ناتوانی گشته ئی پیر
نصیبی از شباب این جهان گیر

بجان من که جان نقش تن انگیخت

بجان من که جان نقش تن انگیخت
هوای جلوه این گل را دو رو کرد

هزاران شیوه دارد جان بیتاب
بدن گردد چو با یک شیوه خو کرد

به گوشم آمد از خاک مزاری

به گوشم آمد از خاک مزاری
که در زیر زمین هم میتوان زیست

نفس دارد ولیکن جان ندارد
کسی کو بر مراد دیگران زیست

مشو نومید ازین مشت غباری

مشو نومید ازین مشت غباری
پریشان جلوهٔ ناپایداری

چو فطرت می تراشد پیکری را
تمامش می کند در روزگاری

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست
درین وادی بسی گل چیدنی هست

ولی چشم از درون خود نبندی
که در جان تو چیزی دیدنی هست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست
جهان آب و گل را انتها نیست

هنوز این راز بر من ناگشود است
که چشمم آنچه بیند هست یا نیست

بساطم خالی از مرغ کباب است

بساطم خالی از مرغ کباب است
نه در جامم می آئینه تاب است

غزال من خورد برگ گیاهی
ولی خون دل او مشک ناب است

رگ مسلم ز سوز من تپید است

رگ مسلم ز سوز من تپید است
ز چشمش اشک بیتابم چکید است

هنوز از محشر جانم نداند
جهان را با نگاه من ندید است

بحرف اندر نگیری لامکانرا

بحرف اندر نگیری لامکانرا
درون خود نگر این نکته پیداست

به تن جان آنچنان دارد نشیمن
که نتوان گفت اینجا نیست آنجاست

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد
گهی با سنگ گه با شیشه سر کرد

ترا از خود ربود و چشم تر داد
مرا با خویشتن نزدیک تر کرد

هنوز از بند آب و گل نرستی

هنوز از بند آب و گل نرستی
تو گوئی رومی و افغانیم من

من اول آدم بی رنگ و بویم
از آن پس هندی و تورانیم من

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد
غبار راه را مشت شرر کرد

به گفتار محبت لب گشودم
بیان این راز را پوشیده تر کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد
دل خود کام را از عشق خون کرد

ز اقبال فلک پیما چه پرسی
حکیم نکته دان ما جنون کرد

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ
ز فیض آرزوی تو گهر شد

به زر خود را مسنج ای بندهٔ زر
که زر از گوشهٔ چشم تو زر شد

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود
نگاهش بیقرار از جستجو بود

چو دید او را پرید از سینهٔ من
ندانستم که دست آموز او بود

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق
بهر رنگی که خواهی سر بر آرد

درون سینه بیش از نقطه ئی نیست
چو آید بر زبان پایان ندارد

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
ازین بستان سرا دیگر چه خواهی

لب جو، بزم گل، مرغ چمن سیر
صبا، شبنم، نوای صبحگاهی

مرا روزی گل افسرده ئی گفت

مرا روزی گل افسرده ئی گفت
نمود ما چو پرواز شرار است

دلم بر محنت نقش آفرین سوخت
که نقش کلک او ناپایدار است

جهان ما که پایانی ندارد

جهان ما که پایانی ندارد
چو ماهی در یم ایام غرق است

یکی بر دل نظر وا کن که بینی
یم ایام در یک جام غرق است

به مرغان چمن همداستانم

به مرغان چمن همداستانم
زبان غنچه های بی زبانم

چو میرم با صبا خاکم بیامیز
که جز طوف گلان کاری ندانم

نماید آنچه هست این وادی گل

نماید آنچه هست این وادی گل
درون لالهٔ آتش بجان چیست

بچشم ما چمن یک موج رنگ است
که می داند به چشم بلبلان چیست؟

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو
سراپا نورم از نظارهٔ تو

ز آغوش تو دورم ناتمامم
تو قرآنی و من سی پارهٔ تو

خیال او درون دیده خوشتر

خیال او درون دیده خوشتر
غمش افزوده جان کاهیده خوشتر

مرا صاحبدلی این نکته آموخت
ز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر

دماغم کافر زنار دار است

دماغم کافر زنار دار است
بتان را بنده و پروردگار است

دلم را بین که نالد از غم عشق
ترا با دین و آئینم چه کار است

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او
فروغ روی گل از بادهٔ او

حریمش آفتاب و ماه و انجم
دل آدم در نگشادهٔ او

ز انجم تا به انجم صد جهان بود

ز انجم تا به انجم صد جهان بود
خرد هر جا که پر زد آسمان بود

ولیکن چون بخود نگریستم من
کران بیکران در من نهان بود

بپای خود مزن زنجیر تقدیر

بپای خود مزن زنجیر تقدیر
ته این گنبد گردان رهی هست

اگر باور نداری خیز و دریاب
که چون پا وا کنی جولانگهی هست

دل من در طلسم خود اسیر است

دل من در طلسم خود اسیر است
جهان از پرتو او تاب گیر است

مپرس از صبح و شامم ز آفتابی
که پیش روزگار من پریر است

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو
چسان در جانی و از جان برونی

چراغم، با تو سوزم بی تو میرم
تو ای بیچون من بی من چگونی

نفس آشفته موجی از یم اوست

نفس آشفته موجی از یم اوست
نی ما نغمهٔ ما از دم اوست

لب جوی ابد چون سبزه رستیم
رگ ما ریشهٔ ما از نم اوست

ترا درد یکی در سینه پیچید

ترا درد یکی در سینه پیچید
جهان رنگ و بو را آفریدی

دگر از عشق بیباکم چه رنجی
که خود این های و هو را آفریدی

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی
که او پیداست تو زیر نقابی

تلاش او کنی جز خود نبینی
تلاش خود کنی جز او نیابی

تو ای کودک منش خود را ادب کن

تو ای کودک منش خود را ادب کن
مسلمان زاده ئی ترک نسب کن

برنگ احمر و خون و رگ و پوست
عرب نازد اگر، ترک عرب کن

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم
چمن زادیم و از یک شاخساریم

تمیز رنگ و بو بر ما حرام است
که ما پروردهٔ یک نو بهاریم

نهان در سینهٔ ما عالمی هست

نهان در سینهٔ ما عالمی هست
بخاک ما دلی در دل غمی هست

از آن صهبا که جان ما بر افروخت
هنوز اندر سبوی ما نمی هست

دل من ای دل من ایدل من

دل من ای دل من ایدل من
یم من کشتی من ساحل من

چو شبنم بر سر خاکم چکیدی
و یا چون غنچه رستی از گل من

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست
زبان لرزد که معنی پیچدار است

برون از شاخ بینی خار و گل را
درون او نه گل پیدا نه خار است

کسی کو درد پنهانی ندارد

کسی کو درد پنهانی ندارد
تنی دارد ولی جانی ندارد

اگر جانی هوس داری طلب کن
تب و تابی که پایانی ندارد

چه پرسی از کجایم چیستم من؟

چه پرسی از کجایم چیستم من؟
به خود پیچیده ام تا زیستم من

درین دریا چو موج بیقرارم
اگر بر خود نپیچم نیستم من

به چندین جلوه در زیر نقابی

به چندین جلوه در زیر نقابی
نگاه شوق ما را بر نتابی

دوی در خون ما چون مستی می
ولی بیگانه خوئی، دیر یابی

دل از منزل تهی کن پا بره دار

دل از منزل تهی کن پا بره دار
نگه را پاک مثل مهر و مه دار

متاع عقل و دین با دیگران بخش
غم عشق ار بدست افتد نگه دار

بیا ای عشق ای رمز دل ما

بیا ای عشق ای رمز دل ما
بیا ای کشت ما ای حاصل ما

کهن گشتند این خاکی نهادان
دگر آدم بنا کن از گل ما

سخن درد و غم آرد، درد و غم به

سخن درد و غم آرد، درد و غم به
مرا این ناله های دمبدم به

سکندر را ز عیش من خبر نیست
نوای دلکشی از ملک جم به

نه من بر مرکب ختلی سوارم

نه من بر مرکب ختلی سوارم
نه از وابستگان شهریارم

مرا ای همنشین دولت همین بس
چوکاوم سینه را لعلی بر آرم

کمال زندگی خواهی بیاموز

کمال زندگی خواهی بیاموز
گشادن چشم و جز بر خود نبستن

فرو بردن جهان را چون دم آب
طلسم زیر و بالا در شکستن

تو میگوئی که آدم خاکزاد است

تو میگوئی که آدم خاکزاد است
اسیر عالم کون و فساد است

ولی فطرت ز اعجازی که دارد
بنای بحر بر جویش نهاد است

دل بیباک را ضرغام رنگ است

دل بیباک را ضرغام رنگ است
دل ترسنده را آهو پلنگ است

اگر بیمی نداری بحر صحراست
اگر ترسی بهر موجش نهنگ است

ندانم باده ام یا ساغرم من

ندانم باده ام یا ساغرم من
گهر در دامنم یا گوهرم من

چنان بینم چو بر دل دیده بندم
که جانم دیگر است و دیگرم من

تو گوئی طایر ما زیر دام است

تو گوئی طایر ما زیر دام است
پریدن بر پر و بالش حرام است

ز تن بر جسته تر شد معنی جان
فسان خنجر ما از نیام است

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان زاید تمنا در دل ما
چسان سوزد چراغ منزل ما

بچشم ما که می بیند چه بیند
چسان گنجید دل اندر گل ما

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ
به چشمم این زمین و آسمان بود

شکی با جان حیرانم در آویخت
جهان بود آن که تصویر جهان بود

جهان ما که جز انگاره ئی نیست

جهان ما که جز انگاره ئی نیست
اسیر انقلاب صبح و شام است

ز سوهان قضا هموار گردد
هنوز این پیکر گل ناتمام است

چسان ای آفتاب آسمان گرد

چسان ای آفتاب آسمان گرد
باین دوری به چشم من در آئی

بخاکی واصل و از خاکدان دور
تو ای مژگان گسل آخر کجائی

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش
براه دیگران رفتن عذاب است

گر از دست تو کار نادر آید
گناهی هم اگر باشد ثواب است

بمنزل رهرو دل در نسازد

بمنزل رهرو دل در نسازد
به آب و آتش و گل در نسازد

نپنداری که در تن آرمید است
که این دریا به ساحل در نسازد

بیا با شاهد فطرت نظر باز

بیا با شاهد فطرت نظر باز
چرا در گوشهٔ خلوت گزینی

ترا حق داد چشم پاک بینی
که از نورش نگاهی آفرینی

میان آب و گل خلوت گزیدم

میان آب و گل خلوت گزیدم
ز افلاطون و فارابی بریدم

نکردم از کسی دریوزهٔ چشم
جهان را جز به چشم خود ندیدم

ز آغاز خودی کس را خبر نیست

ز آغاز خودی کس را خبر نیست
خودی در حلقهٔ شام و سحر نیست

ز خضر این نکتهٔ نادر شنیدم
که بحر از موج خود دیرینه تر نیست

دلا رمز حیات از غنچه دریاب

دلا رمز حیات از غنچه دریاب
حقیقت در مجازش بی حجاب است

ز خاک تیره میروید ولیکن
نگاهش بر شعاع آفتاب است

فروغ او به بزم باغ و راغ است

فروغ او به بزم باغ و راغ است
گل از صهبای او روشن ایاغ است

شب کس در جهان تاریک نگذاشت
که در هر دل ز داغ او چراغ است

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست
که خواب از چشم او شبنم فرو شست

خودی از بیخودی آمد پدیدار
جهان دریافت آخر آنچه می جست

جهان کز خود ندارد دستگاهی

جهان کز خود ندارد دستگاهی
به کوی آرزو می جست راهی

ز آغوش عدم دزدیده بگربخت
گرفت اندر دل آدم پناهی

دل من رازدان جسم و جان است

دل من رازدان جسم و جان است
نپنداری اجل بر من گران است

چه غم گر یک جهان گم شد ز چشمم
هنوز اندر ضمیرم صد جهان است

گل رعنا چو من در مشکلی هست

گل رعنا چو من در مشکلی هست
گرفتار طلسم محفلی هست

زبان برگ او گویا نکردند
ولی در سینهٔ چاکش دلی هست

مزاج لالهٔ خود رو شناسم

مزاج لالهٔ خود رو شناسم
بشاخ اندر گلان را بو شناسم

از آن دارد مرا مرغ چمن دوست
مقام نغمه های او شناسم

جهان یک نغمه زار آرزوئی

جهان یک نغمه زار آرزوئی
بم و زیرش ز تار آرزوئی

به چشمم هر چه هست و بود و باشد
دمی از روزگار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی
درون سینهٔ من های و هوئی

سخن ای همنشین از من چه خواهی
که من با خویش دارم گفتگوئی

دوام ما ز سوز ناتمام است

دوام ما ز سوز ناتمام است
چو ماهی جز تپش بر ما حرام است

مجو ساحل که در آغوش ساحل
تپید یک دم و مرگ دوام است

مرنج از برهمن ای واعظ شهر

مرنج از برهمن ای واعظ شهر
گر از ما سجده ئی پیش بتان خواست

خدای ما که خود صورتگری کرد
بتی را سجده ئی از قدسیان خواست

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند
مقیم سومنات بود و هستند

چسان افرشته و یزدان بگیرند
هنوز آدم به فتراکی نبستند

جهانها روید از مشت گل من

جهانها روید از مشت گل من
بیا سرمایه گیر از حاصل من

غلط کردی ره سر منزل دوست
دمی گم شو به صحرای دل من

هزاران سال با فطرت نشستم

هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم

ولیکن سر گذشتم این دو حرفست
تراشیدم، پرستیدم، شکستم

به پهنای ازل پر می گشودم

به پهنای ازل پر می گشودم
ز بند آب و گل بیگانه بودم

بچشم تو بهای من بلند است
که آوردی ببازار وجودم

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟
برون من همه اسرار این چیست

بفرما ای حکیم نکته پرداز
بدن آسوده، جان سیار، این چیست؟

بخود نازم گدای بی نیازم

بخود نازم گدای بی نیازم
تپم، سوزم، گدازم، نی نوازم

ترا از نغمه در آتش نشاندم
سکندر فطرتم، آئینه سازم

اگر آگاهی از کیف و کم خویش

اگر آگاهی از کیف و کم خویش
یمی تعمیر کن از شبنم خویش

دلا دریوزهٔ مهتاب تا کی
شب خود را برافروز از دم خویش

چه غم داری، حیات دل ز دم نیست

چه غم داری، حیات دل ز دم نیست
که دل در حلقه بود و عدم نیست

مخور ای کم نظر اندیشهٔ مرگ
اگر دم رفت دل باقی است غم نیست

تو ای دل تا نشینی در کنارم

تو ای دل تا نشینی در کنارم
ز تشریف شهان خوشتر گلیمم

درون سینه ام باشی پس از مرگ
من از دست تو در امید و بیمم

ز من گو صوفیان با صفا را

ز من گو صوفیان با صفا را
خدا جویان معنی آشنا را

غلام همت آن خود پرستم
که با نور خودی بیند خدا را

چو نرگس این چمن نادیده مگذر

چو نرگس این چمن نادیده مگذر
چو بو در غنچهٔ پیچیده مگذر

ترا حق دیدهٔ روشنتری داد
خرد بیدار و دل خوابیده مگذر

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر
جز این مشت گلی پیدا نکردی

ز حکم غیر نتوان جز بدل رست
تو ای غافل دلی پیدا نکردی

نه پیوستم درین بستان سرا دل

نه پیوستم درین بستان سرا دل
ز بند این و آن آزاده رفتم

چو باد صبح گردیدم دمی چند
گلان را آب و رنگی داده رفتم

به خود باز آورد رند کهن را

به خود باز آورد رند کهن را
می برنا که من در جام کردم

من این می چون مغان دور پیشین
ز چشم مست ساقی وام کردم

سفالم را می او جام جم کرد

سفالم را می او جام جم کرد
درون قطره ام پوشیده یم کرد

خرد اندر سرم بتخانه ئی ریخت
خلیل عشق دیرم را حرم کرد

خرد زنجیری امروز و دوش است

خرد زنجیری امروز و دوش است
پرستار بتان چشم و گوش است

صنم در آستین پوشیده دارد
برهمن زادهٔ زنار پوش است

خرد اندر سر هر کس نهادند

خرد اندر سر هر کس نهادند
تنم چون دیگران از خاک و خون است

ولی این راز کس جز من نداند
ضمیر خاک و خونم بیچگون است

گدای جلوه رفتی بر سر طور

گدای جلوه رفتی بر سر طور
که جان تو ز خود نامحرمی هست

قدم در جستجوی آدمی زن
خدا هم در تلاش آدمی هست

بگو جبریل را از من پیامی

بگو جبریل را از من پیامی
مرا آن پیکر نوری ندادند

ولی تاب و تب ما خاکیان بین
به نوری ذوق مهجوری ندادند

همای علم تا افتد بدامت

همای علم تا افتد بدامت
یقین کم کن گرفتار شکی باش

عمل خواهی یقین را پخته تر کن
یکی جوی و یکی بین و یکی باش

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت
نگاهی تشنهٔ دیدار دارم

در افتد هر زمان اندیشه با شوق
چه آشوب افکنی در جان زارم

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ
ز بیمش زرد مانند زریری

به خود باز آ خودی را پخته تر گیر
اگر گیری، پس از مردن نمیری

ز پیوند تن و جانم چه پرسی

ز پیوند تن و جانم چه پرسی
به دام چند و چون در می نیایم

دم آشفته ام در پیچ و تابم
چو از آغوش نی خیزم نوایم

مرا فرمود پیر نکته دانی

مرا فرمود پیر نکته دانی
هر امروز تو از فردا پیام است

دل از خوبان بی پروا نگهدار
حریمش جز به او دادن حرام است

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟
ضمیر ما به آیاتش دلیل است

خرد آتش فروزد دل بسوزد
همین تفسیر نمرود و خلیل است

من از بود و نبود خود خموشم

من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم خود پرستم

ولیکن این نوای ساده کیست
کسی در سینه می گوید که هستم

ز من با شاعر رنگین بیان گوی

ز من با شاعر رنگین بیان گوی
چه سود از سوز اگر چون لاله سوزی

نه خود را می گدازی ز آتش خویش
نه شام دردمندی بر فروزی

ز خوب و زشت تو ناآشنایم

ز خوب و زشت تو ناآشنایم
عیارش کرده ئی سود و زیان را

درین محفل ز من تنها تری نیست
به چشم دیگری بینم جهان را

تو ای شیخ حرم شاید ندانی

تو ای شیخ حرم شاید ندانی
جهان عشق را هم محشری هست

گناه و نامه و میزان ندارد
نه او را مسلمی نی کافری هست

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب
میان صد گهر یک دانه گردد

به بزم همنوایان آنچنان زی
که گلشن بر تو خلوت خانه گردد

من ای دانشوران در پیچ و تابم

من ای دانشوران در پیچ و تابم
خرد را فهم این معنی محال است

چسان در مشت خاکی تن زند دل
که دل دشت غزالان خیال است

میارا بزم بر ساحل که آنجا

میارا بزم بر ساحل که آنجا
نوای زندگانی نرم خیز است

به دریا غلت و با موجش در آویز
حیات جاودان اندر ستیز است

سراپا معنی سر بسته ام من

سراپا معنی سر بسته ام من
نگاه حرف بافان برنتابم

نه مختارم توان گفتن به مجبور
که خاک زنده ام در انقلابم

مگو از مدعای زندگانی

مگو از مدعای زندگانی
ترا بر شیوه های او نگه نیست

من از ذوق سفر آنگونه مستم
که منزل پیش من جز سنگ ره نیست

گل نخستین

هنوز همنفسی در چمن نمی بینم
بهار می رسد و من گل نخستینم

به آب جو نگرم خویش را نظاره کنم
به این بهانه مگر روی دیگری بینم

بخامه ئی که خط زندگی رقم زده است
نوشته اند پیامی به برگ رنگینم

دلم بدوش و نگاهم به عبرت امروز
شهید جلوهٔ فردا و تازه آئینم

ز تیره خاک دمیدم قبای گل بستم
وگرنه اختر وامانده ئی ز پروینم

دعا

ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختی
ز آتش صهبای من بگداز مینای مرا

عشق را سرمایه ساز از گرمی فریاد من
شعلهٔ بیباک گردان خاک سینای مرا

چون بمیرم از غبار من چراغ لاله ساز
تازه کن داغ مرا سوزان بصحرای مرا

هلال عید

نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید
از صد نگه براه تو دامی نهاده اند

بر خود نظر گشا ز تهی دامنی مرنج
در سینهٔ تو ماه تمامی نهاده اند

تسخیر فطرت

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات
چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

انکار ابلیس

نوری نادان نیم سجده به آدم برم
او به نهاد است خاک من به نژاد آذرم

می تپد از سوز من خون رگ کائنات
من به دو صرصرم من به غو تندرم

رابطهٔ سالمات ضابطهٔ امهات
سوزم و سازی دهم آتش مینا گرم

ساختهٔ خویش را در شکنم ریز ریز
تا ز غبار کهن، پیکر نو آورم

از زو من موجهٔ چرخ سکون ناپذیر
نقش گر روزگار، تاب و تب جوهرم

پیکر انجم ز تو گردش انجم ز من
جان بجهان اندرم، زندگی مضمرم

تو به بدن جان دهی، شور بجان من دهم
تو به سکون ره زنی، من به تپش رهبرم

من ز تنک مایگان گدیه نکردم سجود
قاهر بی دوزخم، داور بی محشرم

آدم خاکی نهاد، دون نظر و کم سواد
زاد در آغوش تو، پیر شود در برم

اغوای آدم

زندگی سوز و ساز به ز سکون دوام
فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

هیچ نیاید ز تو غیر سجود نیاز
خیز چو سرو بلند، ای بعمل نرم گام

کوثر و تسنیم برد، از تو نشاط عمل
گیر ز مینای تاک بادهٔ آئینه فام

زشت و نکو زادهٔ وهم خداوند تست
لذت کردار گیر، گام بنه، جوی کام

خیز که بنمایمت، مملکت تازه ئی
چشم جهان بین گشا، بهر تماشا خرام

قطرهٔ بی مایه ئی گوهر تابنده شو
از سر گردون بیفت، گیر بدریا مقام

تیغ درخشنده ئی، جان جهانی گسل
جوهر خود رانما، آی برون از نیام

بازوی شاهین گشا، خون تذروان بریز
مرگ بود باز ار زیستن اندر کنام

تو نشناسی هنوز شوق بمیرد ز وصل
چیست حیات دوام، سوختن ناتمام

آدم از بهشت بیرون آمده میگوید:

چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردن
دل کوه و دشت و صحرا بدمی گداز کردن

ز قفس دری گشادن به فضای گلستانی
ره آسمان نوردن به ستاره راز کردن

به گداز های پنهان به نیاز های پیدا
نظری ادا شناسی بحریم ناز کردن

گهی جز یکی ندیدن به هجوم لاله زاری
گهی خار نیش زن را به گل امتیاز کردن

همه سوز ناتمامم همه درد آرزویم
بگمان دهم یقین را که شهید جستجویم

صبح قیامت آدم در حضور باری

ایکه ز خورشید تو کوکب جان مستنیر
از دلم افروختی شمع جهان ضریر

ریخت هنر های من بحر بیک نای آب
تیشهٔ من آورد از جگر خاره شیر

زهره گرفتار من ماه پرستار من
عقل کلان کار من بهر جهان دار و گیر

من بزمین در شدم من بفلک بر شدم
بستهٔ جادوی من ذره و مهر منیر

گرچه فسونش مرا برد ز راه صواب
از غلطم در گذر عذر گناهم پذیر

رام نگردد جهان تا نه فسونش خوریم
جز به کمند نیاز ناز نگردد اسیر

تا شود از آه گرم این بت سنگین گداز
بستن زنار او بود مرا ناگزیر

عقل بدام آورد فطرت چالاک را
اهرمن شعله زاد سجده کند خاک را

بوی گل

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت
ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد

ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب
عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد

گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید
پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد

وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی
گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد

زان نازنین که بند ز پایش گشاده اند
آهی است یادگار که بو نام داده اند

نوای وقت

خورشید بدامانم انجم به گریبانم
در من نگری هیچم در خود نگری جانم

در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانم
من دردم و درمانم، من عیش فراوانم

من تیغ جهانسوزم، من چشمهٔ حیوانم

چنگیزی و تیموری، مشتی ز غبار من
هنگامهٔ افرنگی یک جسته شرار من

انسان و جهان او از نقش و نگار من
خون جگر مردان، سامان بهار من

من آتش سوزانم من روضه رضوانم

آسوده و سیارم این طرفه تماشا بین
در بادهٔ امروزم کیفیت فردا بین

پنهان به ضمیر من صد عالم رعنا بین
صد کوکب غلطان بین صد گنبد خضرا بین

من کسوت انسانم پیراهن یزدانم

تقدیر فسون من تدبیر فسون تو
تو عاشق لیلائی من دشت جنون تو

چون روح روان پاکم از چند و چگون تو
تو راز درون من، من راز درون تو

از جان تو پیدایم، در جان تو پنهانم

من رهرو و تو منزل من مزرع و تو حاصل
تو ساز صد آهنگی تو گرمی این محفل

آوارهٔ آب و گل، دریاب مقام دل
گنجیده بجامی بین این قلزم بی ساحل

از موج بلند تو سر بر زده طوفانم

فصل بهار

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

مست ترنم هزار
طوطی و دراج و سار

بر طرف جویبار
کشت گل و لاله زار

چشم تماشا بیار
خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار
خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید

باد بهاران وزید
مرغ نوا آفرید

لاله گریبان درید
حسن گل تازه چید

عشق غم نو خرید
خیز که در باغ و راغ قافلهٔ گل رسید
بلبلگان در صفیر، صلصلگان در خروش

خون چمن گرم جوش
ای که نشینی خموش

در شکن آئین هوش
بادهٔ معنی بنوش

نغمه سرا گل بپوش
بلبلگان در صفیر، صلصلگان در خروش
حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین

بر لب جوئی نشین
آب روان را ببین

نرگس ناز آفرین
لخت دل فرودین

بوسه زنش بر جبین
حجره نشینی گذار گوشهٔ صحرا گزین
دیده معنی گشا ای ز عیان بیخبر

لاله کمر در کمر
نیمهٔ آتش به بر

می چکدش بر جگر
شبنم اشک سحر

در شفق انجم نگر
دیدهٔ معنی گشا، ای ز عیان بیخبر
خاک چمن وانمود راز دل کائنات

بود و نبود صفات
جلوه گریهای ذات

آنچه تو دانی حیات
آنچه تو خوانی ممات

هیچ ندارد ثبات
خاک چمن وانمود راز دل کائنات

حیات جاوید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است

چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست
قبای زندگیش از دم صبا چاک است

اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر
دلی که از خلش خار آرزو پاک است

به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی
چو خش مزی که هوا تیز و شعله بی باک است

افکار انجم

شنیدم کوکبی با کوکبی گفت
که در بحریم و پیدا ساحلی نیست

سفر اندر سرشت ما نهادند
ولی این کاروان را منزلی نیست

اگر انجم همانستی که بود است
ازین دیرینه تابی ها چه سود است

گرفتار کمند روزگاریم
خوشا آنکس که محروم وجود است

کس این بار گران را برنتابد
ز بود ما نبود جاودان به

فضای نیلگونم خوش نیاید
ز اوجش پستی آن خاکدان به

خنک انسان که جانش بیقرار است
سوار راهوار روزگار است

قبای زندگی بر قامتش راست
که او نو آفرین و تازه کار است

زندگی

شبی زار نالید ابر بهار
که این زندگی گریهٔ پیهم است

درخشید برق سبک سیر و گفت
خطا کرده ئی خندهٔ یکدم است

ندانم به گلشن که برد این خبر
سخنها میان گل و شبنم است

محاورهٔ علم و عشق

علم:

نگاهم راز دار هفت و چار است
گرفتار کمندم روزگار است

جهان بینم به این سو باز کردند
مرا با آنسوی گردون چه کار است

چکد صد نغمه از سازی که دارم
به بازار افکنم رازی که دارم

عشق:

ز افسون تو دریا شعله زار است
هوا آتش گذار و زهردار است

چو با من یار بودی نور بودی
بریدی از من و نور تو نار است

بخلوت خانهٔ لاهوت زادی
ولیکن در نخ شیطان فتادی

بیا این خاکدان را گلستان ساز
جهان پیر را دیگر جوان ساز

بیا یک ذره از درد دلم گیر
ته گردون بهشت جاودان ساز

ز روز آفرینش همدم استیم
همان یک نغمه را زیر و بم استیم

لاله

آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق
پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید

افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم
گردون شرار خویش ز تاب من آفرید

در سینه چمن چو نفس کردم آشیان
یک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید

سوزم ربود و گفت یکی در برم بایست
لیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید

در تنگنای شاخ بسی پیچ و تاب خورد
تا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسید

شبنم براه من گهر آبدار ریخت
خندید صبح و باد صبا گرد من وزید

بلبل ز گل شنید که سوزم ربوده اند
نالید و گفت جامهٔ هستی گران خرید

وا کرده سینه منت خورشید می کشم
آیا بود که باز بر انگیزد آتشم؟

حکمت و شعر

بوعلی اندر غبار ناقه گم
دست رومی پردهٔ محمل گرفت

این فرو تر رفت و تا گوهر رسید
آن بگردابی چو خس منزل گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت است
شعر میگردد چو سوز از دل گرفت

کرمک شبتاب

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت
شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت

پهنای شب افروخت

وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد
از سوز حیاتست که کارش همه زر شد

دارای نظر شد

پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کرد
بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد

ترک من و تو کرد

یا اخترکی ماه مبینی به کمینی
نزدیک تر آمد بتماشای زمینی

از چرخ برینی

یا ماه تنک ضو که بیک جلوه تمام است
ماهی که برو منت خورشید حرام است

آزاد مقام است

ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است
پرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است

آئین ظهور است

در تیره شبان مشعل مرغان شب استی
آن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی

گرم طلب استی

مائیم که مانند تو از خاک دمیدیم
دیدیم تپیدیم، ندیدیم تپیدیم

جائی نرسیدیم

گویم سخن پخته و پرورده و ته دار
از منزل گم گشته مگو پای بره دار

این جلوه نگه دار

حقیقت

عقاب دوربین جوئینه را گفت
نگاهم آنچه می بیند سراب است

جوابش داد آن مرغ حق اندیش
تو می بینی و من دانم که آب است

صدای ماهی آمد از ته بحر
که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است

حدی

نغمهٔ ساربان حجاز

ناقهٔ سیار من
آهوی تاتار من

درهم و دینار من
اندک و بسیار من

دولت بیدار من
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

دلکش و زیباستی
شاهد رعناستی

روکش حوراستی
غیرت لیلاستی

دختر صحراستی
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

در تپش آفتاب
غوطه زنی در سراب

هم به شب ماهتاب
تند روی چون شهاب

چشم تو نادیده خواب
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

لکه ابر روان
کشتی بی بادبان

مثل خضر راه دان
بر تو سبک هر گران

لخت دل ساربان
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

سوز تو اندر زمام
ساز تو اندر خرام

بی خورش و تشنه کام
پا به سفر صبح و شام

خسته شوی از مقام
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

شام تو اندر یمن
صبح تو اندر قرن

ریگ درشت وطن
پای ترا یاسمن

ای چو غزال ختن
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

مه ز سفر پا کشید
در پس تل آرمید

صبح ز مشرق دمید
جامهٔ شب بر درید

باد بیابان وزید
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

نغمهٔ من دلگشای
زیر و بمش جانفرای

قافله ها را درای
فتنه ربا فتنه زای

ای به حرم چهره سای
تیزترک گام زن منزل ما دور نیست

قطرهٔ آب

مرا معنی تازه ئی مدعاست
اگر گفته را باز گویم رواست

«یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم»

ولیکن ز دریا برآمد خروش
ز شرم تنک مایگی رو مپوش

تماشای شام و سحر دیده ئی
چمن دیده ئی دشت و در دیده ئی

به برگ گیاهی به دوش سحاب
درخشیدی از پرتو آفتاب

گهی همدم تشنه کامان راغ
گهی محرم سینه چاکان باغ

گهی خفته در تاک و طاقت گداز
گهی خفته در خاک بی سوز و ساز

ز موج سبک سیر من زاده ئی
ز من زاده ئی در من افتاده ئی

بیاسای در خلوت سینه ام
چو جوهر درخش اندر آئینه ام

گهر شو در آغوش قلزم بزی
فروزان تر از ماه و انجم بزی

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

خدا

جهان را ز یک آب و گل آفریدم
تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی

من از خال پولاد ناب آفریدم
تو شمشیر و تیر و تفنگآفریدی

تبر آفریدی نهال چمن را
قفس ساختی طایر نغمه زن را

انسان

تو شب آفریدی چراغ آفریدم
سفال آفریدی ایاغ آفریدم

بیابان و کهسار و راغ آفریدی
خیابان و گلزار و باغ آفریدم

من آنم که از سنگ آئینه سازم
من آنم که از زهر نوشینه سازم

ساقی نامه - در نشاط باغ کشمیر نوشته شد

خوشا روزگاری خوشا نوبهاری
نجوم پرن رست از مرغزاری

زمین از بهاران چو بال تذروی
ز فواره الماس بار آبشاری

نپیچد نگه جز که در لاله و گل
نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری

لب جو خود آرائی غنچه دیدی
چه زیبا نگاری چه آئینه داری

چه شیرین نوائی چه دلکش صدائی
که می آید از خلوت شاخساری

بتن جان بجان آرزو زنده گردد
ز آوای ساری ز بانگ هزاری

نوا های مرغ بلند آشیانی
در آمیخت با نغمه جویباری

تو گوئی که یزدان بهشت برین را
نهاد است در دامن کوهساری

که تا رحمتش آدمی زادگان را
رها سازد از محنت انتظاری

چه خواهم درین گلستان گر نخواهم
شرابی، کتابی، ربابی نگاری

سرت گردم ای ساقی ماه سیما
بیار از نیاگان ما یادگاری

به ساغر فرو ریز آبی که جان را
فروزد چو نوری بسوزد چو ناری

شقایق برویان ز خاک نژندم
بهشتی فرو چین به مشت غباری

نبینی که از کاشغرتا به کاشان
همان یک نوا بالد از هر دیاری

ز چشم امم ریخت آن اشک نابی
که تاثیر او گل دماند ز خاری

کشیری که با بندگی خو گرفته
بتی می تراشد ز سنگ مزاری

ضمیرش تهی از خیال بلندی
خودی ناشناسی ز خود شرمساری

بریشم قبا خواجه از محنت او
نصیب تنش جامهٔ تارتاری

نه در دیدهٔ او فروغ نگاهی
نه در سینهٔ او دل بیقراری

از آن می فشان قطره ئی برکشیری
که خاکسترش آفریند شراری

شاهین و ماهی

ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت
این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست

دارای نهنگان خروشنده تر از میغ
در سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست

با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز
با گوهر تابنده و با لولوی لالاست

بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش
بالای سر ماست، ته پاست، همه جاست

هر لحظه جوان است و روان است و دوان است
از گردش ایام نه افزون شد و نی کاست

ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروخت
شاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست

زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیست
صحراست که دریاست ته بال و پر ماست

بگذر ز سر آب و به پهنای هوا ساز
این نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست

کرمک شبتاب

شنیدم کرمک شبتاب می گفت
نه آن مورم که کس نالد ز نیشم

توان بی منت بیگانگان سوخت
نپنداری که من پروانه کیشم

اگر شب تیره تر از چشم آهوست
خود افروزم چراغ راه خویشم

تنهائی

به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی
همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت
درون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت
به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟

رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی
اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست

یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی
بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت

ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم
سفر نصیب، نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری
فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست

سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت
شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر

که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل

چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت

شبنم

گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز
بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز

با موج در آویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز

من عیش هم آغوشی دریا نخریدم
آن باده که از خویش رباید نچشیدم

از خود نرمیدم ز آفاق بریدم بر لاله چکیدم

گل گفت که هنگامه مرغان سحر چیست؟
این انجمن آراسته بالای شجر چیست؟

این زیر و زبر چیست؟پایان نظر چیست؟خارگل ترچیست؟

تو کیستی و من کیم این صحبت ما چیست؟
بر شاخ من این طایرک نغمه سرا چیست؟

مقصود نوا چیست؟ مطلوب صبا چیست؟ این کهنه سرا چیست؟

گفتم که چمن رزم حیات همه جائی است
بزمی است که شیرازه ٔ او ذوق جدائی است

دم گرم نوائی است جان چهره گشائی است این راز خدائی است

من از فلک افتاده تو از خاک دمیدی
از ذوق نمود است دمیدی که چکیدی

در شاخ تپیدی صد پرده دریدی بر خویش رسیدی

نم در رگ ایام ز اشک سحر ماست
این زیر و زبر چیست فریب نظر ماست

انجم به بر ماست لخت جگر ماست نور بصر ماست

در پیرهن شاهد گل سوزن خار است
خار است ولیکن ز ندیمان نگار است

از عشق نزار است در پهلوی یار است اینهم ز بهار است

بر خیز و دل از صحبت دیرینه بپرداز
با لالهٔ خورشید جهان تاب نظر باز

با اهل نظر ساز چون من بفلک تاز داری سر پرواز

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زد
در دیر شد و در حرم زد

در دشت طلب بسی دویدم
دامن چون گرد باد چیدم

پویان بی خضر سوی منزل
بر دوش خیال بسته محمل

جویای می و شکسته جامی
چون صبح به باد چیده دامی

پیچیده بخود چو موج دریا
آواره چو گرد باد صحرا

عشق تو دلم ربود ناگاه
از کار گره گشود ناگاه

آگاه ز هستی و عدم ساخت
بتخانهٔ عقل را حرم ساخت

چون برق به خرمنم گذر کرد
از لذت سوختن خبر کرد

سر مست شدم ز پا فتادم
چون عکس ز خود جدا فتادم

خاکم به فراز عرش بردی
زان راز که با دلم سپردی

واصل به کنار کشتیم شد
طوفان جمال زشتیم شد

جز عشق حکایتی ندارم
پروای ملامتی ندارم

از جلوهٔ علم بی نیازم
سوزم، گریم، تپم، گدازم

اگر خواهی حیات اندر خطر زی

غزالی با غزالی درد دل گفت
ازین پس در حرم گیرم کنامی

بصحرا صید بندان در کمین اند
بکام آهو ان صبحی نه شامی

امان از فتنهٔ صیاد خواهم
دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم

رفیقش گفت ای یار خردمند
اگر خواهی حیات اندر خطر زی

دمادم خویشتن را بر فسان زن
ز تیغ پاک گوهر تیز تر زی

خطر تاب و توان را امتحان است
عیار ممکنات جسم و جان است

جهان عمل

هست این میکده و دعوت عام است اینجا
قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا

حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوز
از لب جام چکید است و کلام است اینجا

نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال
نکتهٔ فلسفه درد ته جام است اینجا

ما درین ره نفس دهر برانداخته ایم
آفتاب سحر او لب بام است اینجا

ای که تو پاس غلط کردهٔ خود میداری
آنچه پیش تو سکون است خرام است اینجا

ما که اندر طلب از خانه برون تاخته ایم
علم را جان بدمیدیم و عمل ساخته ایم

زندگی

پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست
گفتا مئی که تلخ تر او نکوتر است

گفتم که کرمک است و ز کل سر برون زند
گفتا که شعله زاد مثال سمندر است

گفتم که شر بفطرت خامش نهاده اند
گفتا که خیر او نشناسی همین شر است

گفتم که شوق سیر نبردش بمنزلی
گفتا که منزلش بهمین شوق مضمر است

گفتم که خاکی است و بخاکش همی دهند
گفتا چو دانه خاک شکافد گل تر است

حکمت فرنگ

شنیدم که در پارس مرد گزین
ادا فهم رمز آشنا نکته بین

بسی سختی از جان کنی دید و مرد
بر آشفت و جان شکوه لبریز برد

به نالش در آمد به یزدان پاک
که دارم دلی از اجل چاک چاک

کمالی ندارد به این یک فنی
نداند فن تازهٔ جان کنی

برد جان و ناپخته در کار مرگ
جهان نو شد و او همان کهنه برگ

فرنگ آفریند هنرها شگرف
بر انگیزد از قطره ئی بحر ژرف

کشد گرد اندیشه پرگار مرگ
همه حکمت او پرستار مرگ

رود چون نهنگ آبدوزش به یم
ز طیارهٔ او هوا خورده بم

نبینی که چشم جهان بین هور
همی گردد از غاز او روز کور

تفنگش به کشتن چنان تیز دست
که افرشتهٔ مرگ را دم گسست

فرست این کهن ابله را در فرنگ
که گیرد فن کشتن بی درنگ

حور وشاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعر

حور:

نه به باده میل داری نه به من نظر گشائی
عجب اینکه تو ندانی ره و رسم آشنائی

همه ساز جستجوئی همه سوز آرزوئی
نفسی که میگدازی غزلی که می سرائی

به نوای آفریدی چه جهان دلگشائی
که ارم به چشم آید چو طلسم سیمیائی

شاعر:

دل رهروان فریبی به کلام نیش داری
مگر اینکه لذت او نرسد به نوک خاری

چکنم که فطرت من به مقام در نسازد
دل ناصبور دارم چو صبا به لاله زاری

چو نظر قرار گیرد به نگار خوبروئی
تپد آن زمان دل من پی خوبتر نگاری

ز شرر ستاره جویم ز ستاره آفتابی
سر منزلی ندارم که بمیرم از قراری

چو ز بادهٔ بهاری قدحی کشیده خیزم
غزلی دگر سرایم به هوای نوبهاری

طلبم نهایت آن که نهایتی ندارد
به نگاه ناشکیبی به دل امیدواری

دل عاشقان بمیرد به بهشت جاودانی
نه نوای دردمندی نه غمی نه غمگساری

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سوالات»

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم

موج ز خود رفته ئی تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم

الملک الله

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت
گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست

دوریم از سواد وطن باز چون رسیم
ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست

خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفت
هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست

جوی آب

بنگر که جوی آب چه مستانه میرود
مانند کهکشان بگریبان مرغزار

در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحاب
وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار

از سنگریزه نغمه گشاید خرام او
سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود

در راه او بهار پریخانه آفرید
نرگس دمید و لاله دمید و سمن دمید

گل عشوه داد و گفت یکی پیش ما بایست
خندید غنچه و سر دامان او کشید

نا آشنای جلوه فروشان سبز پوش
صحرا برید و سینهٔ کوه و کمر درید

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود

صد جوی دشت و مرغ و کهستان و باغ و راغ
گفتند ای بسیط زمین با تو سازگار

ما را که راه از تنک آبی نبرده ایم
از دستبرد ریگ بیابان نگاه دار

وا کرده سینه را به هوا های شرق و غرب
در بر گرفته همسفران زبون و زار

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
با صد هزار گوهر یکدانه میرود

دریای پر خروش ز بند و شکن گذشت
از تنگنای وادی و کوه و دمن گذشت

یکسان چو سیل کرده نشیب و فراز را
از کاخ شاه و باره ه کشت و چمن گذشت

بیتاب و تند و تیز و جگر سوز و بیقرار
در هر زمان به تازه رسید از کهن گذشت

زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود

نامهٔ عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد)

ندانی که یزدان دیرینه بود
بسی دید و سنجید و بست و گشود

ز ما سینه چاکان این تیره خاک
شنید است صد نالهٔ درد ناک

بسی همچو شبیر در خون نشست
نه یک ناله از سینهٔ او گسست

نه از گریهٔ پیر کنعان تپید
نه از درد ایوب آهی کشید

مپندار آن کهنه نخچیر گیر
بدام دعای تو گردد اسیر

بهشت

کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردون ندارد

ندیده درد زندان یوسف او
زلیخایش دل نالان ندارد

خلیل او حریف آتشی نیست
کلیمش یک شرر در جان ندارد

به صرصر در نیفتد زورق او
خطر از لطمهٔ طوفان ندارد

یقین را در کمین بوک و مگر نیست
وصال اندیشهٔ هجران ندارد

کجا آن لذت عقل غلط سیر
اگر منزل ره پیچان ندارد

مزی اندر جهانی کور ذوقی
که یزدان دارد و شیطان ندارد

کشمیر

رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگر
سبزه جهان جهان ببین لاله چمن چمن نگر

باد بهار موج موج مرغ بهار فوج فوج
صلصل و سار زوج زوج بر سر نارون نگر

تا نفتد به زینتش چشم سپهر فتنه باز
بسته به چهرهٔ زمین برقع نسترن نگر

لاله ز خاک بر دمید موج به آب جو تپید
خاک شرر شرر ببین آب شکن شکن نگر

زخمه به تار ساز زن باده بساتگین بریز
قافلهٔ بهار را انجمن انجمن نگر

دخترکی برهمنی لاله رخی سمن بری
چشم بروی او گشا باز بخویشتن نگر

عشق

عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکش
از عشق بیاموزد آئین جهانتابی

عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد
از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط آور می گویم و میرقصم
از عشق دل آساید با اینهمه بیتابی

هر معنی پیچیده در حرف نمی گنجد
یک لحظه بدل در شو شاید که تو دریابی

بندگی

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش
گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش

مشرب باده گساران کهن این بود است
که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش

من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوق
ادب از دست مده باده به اندازه بنوش

گرد راهیم ولی ذوق طلب جوهر ماست
بندگی با همه جبروت خدائی مفروش

غلامی

آدم از بی بصری بندگی آدم کرد
گوهری داشت ولی نذر قباد و جم کرد

یعنی از خوی غلامی ز سگان خوار تر است
من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

چیستان شمشیر

آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب
محتاج خضر مثل سکندر نمی شود

مثل نگاه دیدهٔ نمناک پاک رو
در جوی آب و دامن او تر نمی شود

مضمون او به مصرع برجسته ئی تمام
منت پذیر مصرع دیگر نمی شود

جمهوریت

متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئی
ز موران شوخی طبع سلیمانی نمی آید

گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو
که از مغز دو صد خر فکر انسانی نمی آید

به مبلغ اسلام در فرنگستان

زمانه باز برافروخت آتش نمرود
که آشکار شود جوهر مسلمانی

بیا که پرده ز داغ جگر بر اندازیم
که آفتاب جهانگیر شد ز عریانی

هزار نکته زدی پیش دلبران فرنگ
گداختی صنمان را به علم برهانی

خبر ز شهر سلیمی بده حجازی را
شرار شوق فشان در ضمیر تورانی

ره عراق و خراسان زن ای مقام شناس
ببزم اعجمیان تازه کن غزل خوانی

بسی گذشت که در انتظار زخمه وریست
چه نغمه ها که نه خون شد به ساز افغانی

حدیث عشق به اهل هوس چه میگوئی
به چشم مور مکش سرمهٔ سلیمانی

غنی کشمیری

غنی آن سخنگوی بلبل صفیر
نوا سنج کشمیر مینو نظیر

چو اندر سرا بود در بسته داشت
چو رفت از سرا تخته را وا گذاشت

یکی گفتش ای شاعر دل رسی
عجب دارد از کار تو هر کسی

به پاسخ چه خوش گفت مرد فقیر
فقیر و به اقلیم معنی امیر

ز من آنچه دیدند یاران رواست
درین خانه جز من متاعی کجاست

غنی تا نشیند به کاشانه اش
متاعی گرانی است در خانه اش

چو آن محفل افروز در خانه نیست
تهی تر ازین هیچ کاشانه نیست

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم

بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا
حدیث دل به زبان نگاه می گویم

پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش
نگاه شوق به جوی سرشک می شویم

چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی
ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم

چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواست
گمان مبر که درین بحر ساحلی جویم

میانه من و او ربط دیده و نظر است
که در نهایت دوری همیشه با اویم

کشید نقش جهانی به پردهٔ چشمم
ز دست شعبده بازی اسیر جادویم

درون گنبد در بسته اش نگنجیدم
من آسمان کهن را چو خار پهلویم

به آشیان ننشینم ز لذت پرواز
گهی به شاخ گلم گاه بر لب جویم

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را
نغمهٔ تازه یاد ده مرغ نوا طراز را

جاده ز خون رهروان تختهٔ لاله در بهار
ناز که راه میزند قافله نیاز را

دیدهٔ خوابناک او گر به چمن گشوده ئی
رخصت یک نظر بده نرگس نیم باز را

حرف نگفتهٔ شما بر لب کودکان رسید
از من بی زبان بگو خلوتیان راز را

سجدهٔ تو بر آورد از دل کافران خروش
ایکه دراز تر کنی پیش کسان نماز را

گرچه متاع عشق را عقل بهای کم نهد
من ندهم به تخت جم آه جگر گداز را

برهمنی به غزنوی گفت کرامتم نگر
تو که صنم شکسته ئی بنده شدی ایاز را

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی
که جهان توان گرفتن بنوای دلگدازی

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان
دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

همه ناز بی نیازی همه ساز بینوائی
دل شاه لرزه گیرد ز گدای بی نیازی

ز مقام من چه پرسی به طلسم دل اسیرم
نه نشیب من نشیبی نه فراز من فرازی

ره عاقلی رها کن که به او توان رسیدن
به دل نیازمندی به نگاه پاکبازی

به ره تو ناتمامم ز تغافل تو خامم
من و جان نیم سوزی تو و چشم نیم بازی

ره دیر تختهٔ گل ز جبین سجده ریزم
که نیاز من نگنجد به دو رکعت نمازی

ز ستیز آشنایان چه نیاز و ناز خیزد
دلکی بهانه سوزی نگهی بهانه سازی

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است
چمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است

حنا ز خون دل نو بهار می بندد
عروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است

نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزی
به معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است

به چشم عشق نگر تا سراغ او گیری
جهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است

ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کن
که عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است

بلند تر ز سپهر است منزل من و تو
براه قافله خورشید میل فرسنگ است

ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیش
شدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است

تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیرد
وگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من
آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من

در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت
از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

در دیر نیاز من در کعبه نماز من
زنار بدوشم من تسبیح بدستم من

سرمایه درد تو غارت نتوان کردن
اشکی که ز دل خیزد در دیده شکستم من

فرزانه به گفتارم دیوانه به کردارم
از باده شوق تو هشیارم و مستم من

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد
سبو از غنچه می ریزد ز گل پیمانه می سازد

محبت چون تمام افتد رقابت از میان خیزد
به طوف شعله ئی پروانه با پروانه می سازد

به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی
چه بیدردانه می سوزد چه بیتابانه می سازد

تنش از سایهٔ بال تذروی لرزه می گیرد
چو شاهین زادهٔ اندر قفس با دانه می سازد

بگو اقبال را ای باغبان رخت از چمن بندد
که این جادو نوا ما را ز گل بیگانه می سازد

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را
کاتش زد از نگاهی یک شهر آرزو را

این نکته را شناسد آندل که دردمند است
من گرچه توبه گفتم نشکسته ام سبو را

ای بلبل از وفایش صد بار با تو گفتم
تو در کنار گیری باز این رمیده بو را

رمز حیات جوئی جز در تپش نیابی
در قلزم آرمیدن ننگ است آب جو را

شادم که عاشقان را سوز دوام دادی
درمان نیافریدی آزار جستجو را

گفتی مجو وصالم بالا تر از خیالم
عذر نو آفریدی اشک بهانه جو را

از ناله بر گلستان آشوب محشر آور
تا دم به سینه پیچد مگذار های و هو را

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی
در بیابان جنون بردی و رسوا ساختی

جرم ما از دانه ئی تقصیر او از سجده ئی
نی به آن بیچاره میسازی نه با ما ساختی

صد جهان میروید از کشت خیال ما چو گل
یک جهان و آنهم از خون تمنا ساختی

پرتو حسن تو می افتد برون مانند رنگ
صورت می پرده از دیوار مینا ساختی

طرح نو افکن که ما جدت پسند افتاده ایم
این چه حیرت خانه ئی امروز و فردا ساختی

خوش آنکه رخت خرد را به شعله ای می سوخت

خوش آنکه رخت خرد را به شعله ای می سوخت
مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت

تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن
بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت

دلم تپید ز محرومی فقیه حرم
که پیر میکده جامی به فتوئی نفروخت

مسنج قدر سرود از نوای بی اثرم
ز برق نغمه توان حاصل سکندر سوخت

صبا به گلشن ویمر سلام ما برسان
که چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت

بیار باده که گردون بکام ما گردید

بیار باده که گردون بکام ما گردید
مثال غنچه نواها ز شاخسار دمید

خورم بیاد تنک نوشی امام حرم
که جز به صحبت یاران رازدان نچشید

فزون قبیلهٔ آن پخته کار باد که گفت
چراغ راه حیات است جلوهٔ امید

نوا ز حوصلهٔ دوستان بلند تر است
غزل سرا شدم آنجا که هیچکس نشنید

عیار معرفت مشتری است جنس سخن
خوشم از آنکه متاع مرا کسی نخرید

ز شعر دلکش اقبال میتوان در یافت
که درس فلسفه میداد و عاشقی ورزید

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست
با من میا که مسلک شبیرم آرزوست

از بهر آشیانه خس اندوزیم نگر
باز این نگر که شعلهٔ در گیرم آرزوست

گفتند لب ببند و ز اسرار ما مگو
گفتم که خیر نعرهٔ تکبیرم آرزوست

گفتند هر چه در دلت آید ز ما بخواه
گفتم که بی حجابی تقدیرم آرزوست

از روزگار خویش ندانم جز این قدر
خوابم ز یاد رفته و تعبیرم آرزوست

کو آن نگاه ناز که اول دلم ربود
عمرت دراز باد همان تیرم آرزوست

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز
گر نگاه تو دو بین است ندیدن آموز

پا ز خلوت کدهٔ غنچه برون زن چو شمیم
با نسیم سحر آمیز و وزیدن آموز

آفریدند اگر شبنم بی مایه ترا
خیز و بر داغ دل لاله چکیدن آموز

اگرت خار گل تازه رسی ساخته اند
پاس ناموس چمن دار و خلیدن آموز

باغبان گر ز خیابان تو بر کند ترا
صفت سبزه دگر باره دمیدن آموز

تا تو سوزنده تر و تلخ تر آئی بیرون
عزلت خم کده ئی گیر و رسیدن آموز

تا کجا در ته بال دگران می باشی
در هوای چمن آزاده پریدن آموز

در بتخانه زدم مغبچگانم گفتند
آتشی در حرم افروز و تپیدن آموز

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم
جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

برهنه حرف نگفتن کمال گویائیست
حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان
بحر بی پایان به جوی خویش بستن میتوان

از نوائی میتوان یک شهر دل در خون نشاند
یک چمن گل از نسیمی سینه خستن میتوان

می توان جبریل را گنجشک دست آموز کرد
شهپرش با موی آتش دیده بستن میتوان

ای سکندر سلطنت نازکتر از جام جم است
یک جهان آئینه از سنگی شکستن میتوان

گر بخود محکم شوی سیل بلا انگیز چیست
مثل گوهر در دل دریا نشستن میتوان

من فقیرم بی نیازم مشربم این است و بس
مومیائی خواستن نتوان، شکستن میتوان

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی
صد آه شرر ریزی یک شعر دل آویزی

در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیست
آن تیشهٔ فرهادی این حیلهٔ پرویزی

با پردگیان بر گوکاین مشت غبار من
گردیست نظر بازی خاکیست بلا خیزی

هوشم برد ای مطرب مستم کند ایساقی
گلبانگ دل آویزی از مرغ سحر خیزی

از خاک سمرقندی ترسم که دگر خیزد
آشوب هلاکوئی، هنگامهٔ چنگیزی

مطرب غزلی، بیتی از مرشد روم آور
تا غوطه زند جانم در آتش تبریزی

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را
ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را

نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار
لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را

قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است
خلوتیان کجا برم لذت های های را

آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو
شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را

بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زن
باده بخور غزل سرای بند گشا قبای را

صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بست
تو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را

ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورم
در نگر ای هوس فریب همت این گدای را

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد
که میر قافله و ذوق رهزنی دارد

نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس
بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد

فرنگ گرچه سخن با ستاره میگوید
حذر که شیوهٔ او رنگ جوزنی دارد

ز مرگ و زیست چه پرسی درین رباط کهن
که زیست کاهش جان مرگ جانکنی دارد

سر مزار شهیدان یکی عنان در کش
که بی زبانی ما حرف گفتنی دارد

دگر بدشت عرب خیمه زن که بزم عجم
می گذشته و جام شکستنی دارد

نه شیخ شهر نه شاعر نه خرقه پوش اقبال
فقیر راه نشین است و دل غنی دارد

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم
دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم

حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم
عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم

نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش
نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم

بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویم
در خرابات مغان گردش جامی دارم

بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذر
مرغ لاهوتم و از دوست پیامی دارم

پرده برگیرم و در پرده سخن میگویم
تیغ خونریزم و خود را به نیامی دارم

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است
تلاش چشمهٔ حیوان دلیل کم طلبی است

حدیث دل به که گویم چه راه بر گیرم
که آه بی اثر است و نگاه بی ادبی است

غزل به زمزمه خوان پرده پست تر گردان
هنوز نالهٔ مرغان نوای زیر لبی است

متاع قافلهٔ ما حجازیان بردند
ولی زبان نگشائی که یار ما عربی است

نهال ترک ز برق فرنگ بار آورد
ظهور مصطفوی را بهانه بولهبی است

مسنج معنی من در عیار هند و عجم
که اصل این گهر از گریه های نیم شبی است

بیا که من ز خم پیر روم آوردم
می سخن که جوان تر ز باده عنبی است

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه
این جلوت جانانه آن خلوت جانانه

شادم که مزار من در کوی حرم بستند
راهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه

از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتر
یک همدم فرزانه وز باده دو پیمانه

هر کس نگهی دارد هر کس سخنی دارد
در بزم تو می خیزد افسانه ز افسانه

این کیست که بر دلها آورده شبیخونی
صد شهر تمنا را یغما زده ترکانه

در دشت جنون من جبریل زبون صیدی
یزدان به کمند آور ای همت مردانه

اقبال به منبر زد رازی که نباید گفت
نا پخته برون آمد از خلوت میخانه

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان
بی تو بودن نتوان با تو نبودن نتوان

در جهان است دل ما که جهان در دل ماست
لب فروبند که این عقدهٔ گشودن نتوان

دل یاران ز نواهای پریشانم سوخت
من از آن نغمه تپیدم که سرودن نتوان

ای صبا از تنک افشانی شبنم چه شود
تب و تاب از جگر لاله ربودن نتوان

دل بحق بند و گشادی ز سلاطین مطلب
که جبین بر در این بتکده سودن نتوان

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

این گنبد مینائی این پستی و بالائی
در شد بدل عاشق با این همه پهنائی

اسرار ازل جوئی بر خود نظری وا کن
یکتائی و بسیاری پنهانی و پیدائی

ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیست
در سینه نیاسائی از دیده برون آئی

برخیز که فروردین افروخت چراغ گل
برخیز و دمی بنشین با لالهٔ صحرائی

عشق است و هزار افسون حسن است و هزار آئین
نی من بشمار آیم نی تو بشمار آئی

صد ره بفلک بر شد صد ره بزمین در شد
خاقانی و فغفوری جمشیدی و دارائی

هم با خود و هم با او هجران که وصالست این
ای عقل چه میگوئی ای عشق چه فرمائی

به یکی از صوفیه نوشته شد

هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من
جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من

من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی
بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من

دل و دین در گرو زهره وشان عجمی
آتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من

خزفی بود که از ساحل دریا چیدیم
دانهٔ گوهر یکتا نه تو داری و نه من

دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت
تپش خون زلیخا نه تو داری و نه من

به که با نور چراغ ته دامان سازیم
طاقت جلوهٔ سینا نه تو داری و نه من

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز
شرر ز آتش نابم بخاک خویش آمیز

عروس لاله برون آمد از سراچه ناز
بیا که جان تو سوزم ز حرف شوق انگیز

بهر زمانه به اسلوب تازه میگویند
حکایت غم فرهاد و عشرت پرویز

اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است
ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست
انقلابیست ولی شام و سحر پیدا نیست

وای آن قافله کز دونی همت میخواست
رهگذاری که درو هیچ خطر پیدا نیست

بگذر از عقل و در آویز بموج یم عشق
که در آن جوی تنک مایه گهر پیدا نیست

آنچه مقصود تگ و تاز خیال من و تست
هست در دیده و مانند نظر پیدا نیست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست
حاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست

در طلبش دل تپید، دیر و حرم آفرید
ما به تمنای او، او به تمنای ماست

پردگیان بی حجاب، من به خودی در شدم
عشق غیورم نگر میل تماشا کراست

مطرب میخانه دوش نکتهٔ دلکش سرود
باده چشیدن خطاست باده کشیدن رواست

زندگی رهروان در تگ و تاز است و بس
قافلهٔ موج را جاده و منزلی کجاست

شعلهٔ در گیر زد بر خس و خاشاک من
مرشد رومی که گفت «منزل ما کبریاست»

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است
این شمع را فروغ ز پروانهٔ دل است

مشت گلیم و ذوق فغانی نداشتیم
غوغای ما ز گردش پیمانهٔ دل است

این تیره خاکدان که جهان نام کرده ئی
فرسوده پیکری ز صنم خانهٔ دل است

اندر رصد نشسته حکیم ستاره بین
در جستجوی سرحد ویرانهٔ دل است

لاهوتیان اسیر کمند نگاه او
صوفی هلاک شیوه ترکانهٔ دل است

محمود غزنوی که صنم خانه ها شکست
زناری بتان صنم خانهٔ دل است

غافل تری ز مرد مسلمان ندیده ام
دل در میان سینه و بیگانهٔ دل است

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند
کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند

در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت
ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند

گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند
گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند

فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند
که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند

عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد
بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی
ولیکن سوی مشتاقان چه مشتاقانه می آئی

قدم بیباکتر نه در حریم جان مشتاقان
تو صاحبخانه ئی آخر چرا دزدانه می آئی

بغارت میبری سرمایهٔ تسبیح خوانان را
به شبخون دل زناریان ترکانه می آئی

گی صد لشکر انگیری که خون دوستان ریزی
گهی در انجمن با شیشه و پیمانه می آئی

تو بر نخل کلیمی بی محابا شعله می ریزی
تو بر شمع یتیمی صورت پروانه می آئی

بیا اقبال جامی از خمستان خودی در کش
تو از میخانهٔ مغرب ز خود بیگانه می آئی

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من
که بیک نگاه محمد عربی گرفت حجاز من

چکنم که عقل بهانه جو گرهی به روی گره زند
نظری که گردش چشم تو شکند طلسم مجاز من

نرسد فسونگری خرد به تپیدن دل زنده ئی
ز کنشت فلسفیان در آ بحریم سوز و گداز من

مثل آئینه مشو محو جمال دگران

مثل آئینه مشو محو جمال دگران
از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز
آشیانی که نهادی به نهال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پر و بال دگران

مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا
می توان کشت بیک جام زلال دگران

ایکه نزدیک تر از جانی و پنهان ز نگه
هجر تو خوشترم آید ز وصال دگران

جهان عشق نه میری نه سروری داند

جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند

نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری
صنم پرستی و آداب کافری داند

هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا
نه هر که نان جوین خورد حیدری داند

بچشم اهل نظر از سکندر افزون است
گداگری که مآل سکندری داند

به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟
در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند

فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت
به حیرتم که همین شیشه را پری داند

چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی
جز اینکه پور خلیل است و آزری داند

یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر
ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند

بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش
اگرچه سر نتراشد قلندری داند

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست
بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست

گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ
تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست

پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است
ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست

دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز
نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست

نغمهٔ عافیت از بربط من می طلبی
از کجا بر کشم آن نغمه که در تارش نیست

دل ما قشقه زد و برهمنی کرد ولی
آنچنان کرد که شایسته زنارش نیست

عشق در صحبت میخانه به گفتار آید
زانکه در دیر و حرم محرم اسرارش نیست

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است
عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است

نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس
نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است

کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات
ز من بگیر که آن بنده محرمراز است

مرا ز پردگیان جهان خبر دادند
ولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است

سخن درشت مگو در طریق یاری کوش
که صحبت من و تو در جهان خدا ساز است

کجاست منزل این خاکدان تیره نهاد
که هر چه هست چو ریگ روان به پرواز است

تنم گلی ز خیابان جنت کشمیر
دل از حریم حجاز و نوا ز شیراز است

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم
در نیلگون یمی به تلاش کناره ایم

بود و نبود ماست ز یک شعلهٔ حیات
از لذت خودی چو شرر پاره پاره ایم

با نوریان بگو که ز عقل بلند دست
ما خاکیان به دوش ثریا سواره ایم

در عشق غنچه ایم که لرزد ز باد صبح
در کار زندگی صفت سنگ خاره ایم

چشم آفریده ایم چو نرگس درین چمن
روبند بر گشا که سراپا نظاره ایم

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا
عجم رمیده بو را نفسم بهار بادا

تپش است زندگانی تپش است جاودانی
همه ذره های خاکم دل بیقرار بادا

نه بجاده ئی قرارش نه بمنزلی مقامش
دل من مسافر من که خداش یار بادا

حذر از خرد که بندد همه نقش نامرادی
دل ما برد به سازی که گسسته تار بادا

تو جوان خام سوزی، سخنم تمام سوزی
غزلی که می سرایم به تو سازگار بادا

چو بجان من در آئی دگر آرزو نبینی
مگر اینکه شبنم تو یم بی کنار بادا

نشود نصیب جانت که دمی قرار گیرد
تب و تاب زندگانی به تو آشکار بادا

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی
نرسی جز به تقاضای کلیم اللهی

راه کور است بخود غوطه زن ای سالک راه
جاده را گم نکند در ته دریا ماهی

حاجتی پیش سلاطین نبرد مرد غیور
چه توان کرد که از کوه نیاید کاهی

مگذر از نغمهٔ شوقم که بیابی در وی
رمز درویشی و سرمایهٔ شاهنشاهی

نفسم با تو کند آنچه به گل کرد نسیم
اگر از لذت آه سحری آگاهی

ای فلک چشم تو بیباک و بلا جوست هنوز
می شناسم که تماشای دگر میخواهی

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست
مست لعلین تو شیرین سخنی نیست که نیست

در قبای عربی خوشترک آئی به نگاه
راست بر قامت تو پیرهنی نیست که نیست

گرچه لعل تو خموش است ولی چشم ترا
با دل خون شدهٔ ما سخنی نیست که نیست

تا حدیث تو کنم بزم سخن می سازم
ورنه در خلوت من انجمنی نیست که نیست

ای مسلمان دگر اعجاز سلیمان آموز
دیده بر خاتم تو اهرمنی نیست که نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست
گدای کوی تو کمتر ز پادشاهی نیست

بخواب رفته جوانان و مرده دل پیران
نصیب سینهٔ کس آه صبحگاهی نیست

به این بهانه بدشت طلب ز پا منشین
که در زمانهٔ ما آشنای راهی نیست

ز وقت خویش چه غافل نشسته ئی دریاب
زمانه ئی که حسابش ز سال و ماهی نیست

درین رباط کهن چشم عافیت داری
ترا به کشمکش زندگی نگاهی نیست

گناه ما چه نویسند کاتبان عمل
نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست

بیا که دامن اقبال را بدست آریم
که او ز خرقه فروشان خانقاهی نیست

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من

چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز
قیس را لیلی همی نامند در صحرای من

بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام
سجدهٔ شوقی که خون گردید در سیمای من

تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه ده
باز بنگر در جهان هنگامهٔ الای من

گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار
دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من

از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیب
جلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من

با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار
یا رسول الله او پنهان و تو پیدای من

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو
درون خویش نگاه دیده ئی دریغ از تو

چنان گداخته ئی از حرارت افرنگ
ز چشم خویش تراویده ئی دریغ از تو

به کوچه ئی که دهد خاک را بهای بلند
به نیم غمزه نیرزیده ئی دریغ از تو

گرفتم اینکه کتاب خرد فروخواندی
حدیث شوق نفهمیده ئی دریغ از تو

طواف کعبه زدی گرد دیر گردیدی
نگه به خویش نپیچیده ئی دریغ از تو

پیام

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشود است گرفتار تر است

برق را این به جگر میزند آن رام کند
عشق از عقل فسون پیشه جگردار تر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه
آنچه در پردهٔ رنگ است پدیدار تر است

عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری
عجب این است که بیمار تو بیمار تر است

دانش اندوخته ئی دل ز کف انداخته ئی
آه زان نقد گرانمایه که در باخته ئی

حکمت و فلسفه کاریست که پایانش نیست
سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست

بیشتر راه دل مردم بیدار زند
فتنه ئی نیست که در چشم سخندانش نیست

دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسد
لذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست

دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفت
طوف گلشن ز دو یک گل بگریبانش نیست

چاره این است که از عشق گشادی طلبیم
پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم

عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد
شعله در آب دوانید و جهان برهم زد

کیمیا سازی او ریگ روان را زر کرد
بر دل سوخته اکسیر محبت کم زد

وای بر سادگی ما که فسونش خوردیم
رهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد

هنرش خاک بر آورد ز تهذیب فرنگ
باز آن خاک به چشم پسر مریم زد

شرری کاشتن و شعله درون تا کی؟
عقده بر دل زدن و باز گشودن تا کی؟

عقل خود بین دگر و عقل جهان بین دگر است
بال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است

دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاک
آنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است

دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیم
آنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است

دگر است آنسوی نه پرده گشادن نظری
این سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است

ای خوش آن عقل که پهنای دو عالم با اوست
نور افرشته و سوز دل آدم با اوست

ما ز خلوت کدهٔ عشق برون تاخته ایم
خاک پا را صفت آینه پرداخته ایم

در نگر همت ما را که به داوی فکنیم
دو جهان را که نهان برده عیان باخته ایم

پیش ما میگذرد سلسلهٔ شام و سحر
بر لب جوی روان خیمه بر افروخته ایم

در دل ما که برین دیر کهن شبخون ریخت
آتشی بود که در خشک و تر انداخته ایم

شعله بودیم، شکستیم و شرر گردیدیم
صاحب ذوق و تمنا و نظر گردیدیم

عشق گردید هوس پیشه و هر بند گسست
آدم از فتنه او صورت ماهی در شست

رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراست
تیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست

رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفت
ستم خواجگی او کمر بنده شکست

بی حجابانه ببانگ دف و نی می رقصد
جامی از خون عزیزان تنک مایه بدست

وقت آن است که آئین دگر تازه کنیم
لوح دل پاک بشوئیم و ز سر تازه کنیم

افسر پادشهی رفت و به یغمائی رفت
نی اسکندری و نغمهٔ دارائی رفت

کوهکن تیشه بدست آمد و پرویزی خواست
عشرت خواجگی و محنت لالائی رفت

یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردند
همه افسانه و افسون زلیخائی رفت

راز هائی که نهان بود ببازار افتاد
آن سخن سازی و آن انجمن آرائی رفت

چشم بگشای اگر چشم تو صاحب نظر است
زندگی در پی تعمیر جهان دگر است

من درین خاک کهن گوهر جان می بینم
چشم هر ذره چو انجم نگران می بینم

دانه ئی را که به آغوش زمین است هنوز
شاخ در شاخ و برومند و جوان می بینم

کوه را مثل پر کاه سبک می یابم
پر کاهی صفت کوه گران می بینم

انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک
بینم و هیچ ندانم که چسان می بینم

خرم آنکس که درین گرد سواری بیند
جوهر نغمه ز لرزیدن تاری بیند

زندگی جوی روان است و روان خواهد بود
این می کهنه جوان است و جوان خواهد بود

آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفت
آنچه بایست و نبود است همان خواهد بود

عشق از لذت دیدار سراپا نظر است
حسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود

آن زمینی که برو گریهٔ خونین زده ام
اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود

مژدهٔ صبح درین تیره شبانم دادند
شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند

جمعیت الاقوام

بر فتد تا روش رزم درین بزم کهن
دردمندان جهان طرح نو انداخته اند

من ازین بیش ندانم که کفن دزدی چند
بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند

شو پنهاور و نیچه

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید
خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید

بد گفت فطرت چمن روزگار را
از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید

داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد
اندر طلسم غنچه فریب بهار دید

گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کج
صبحی کجا که چرخ درو شامها نچید

نالید تا به حوصلهٔ آن نوا طراز
خون گشت نغمه و ز دو چشمش فرو چکید

سوز فغان او بدل هدهدی گرفت
با نوک خویش خار ز اندام او کشید

گفتش که سود خویش ز جیب زیان بر آر
گل از شکاف سینه زر ناب آفرید

درمان ز درد ساز اگر خسته تن شوی
خوگر به خار شو که سراپا چمن شوی

فلسفه و سیاست

فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنج
چشم آن خورشید کوری دیدهٔ این بی نمی

آن تراشد قول حق را حجت نا استوار
وین تراشد قول باطل را دلیل محکمی

صحبت رفتگان (در عالم بالا)

تولستوی

بارکش اهرمن لشکری شهریار
از پی نان جوین تیغ ستم بر کشید

زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوست
مردک بیگانه دوست سینهٔ خویشان درید

داروی بیهوشی است تاج، کلیسا، وطن
جان خدا داد را خواجه بجامی خرید

کارل مارکس

رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد است
آدم از سرمایه داری قاتل آدم شد است

هگل

جلوه دهد باغ و راغ معنی مستور را
عین حقیقت نگر حنطل و انگور را

فطرت اضداد خیز لذت پیکار داد
خواجه و مزدور را، آمر و مامور را

تولستوی

عقل دو رو آفرید فلسفه خود پرست
درس رضا میدهی بندهٔ مزدور را

مزدک

دانهٔ ایران ز کشت زار و قیصر بر دمید
مرگ نو می رقصد اندر قصر سلطان و امیر

مدتی در آتش نمرود می سوزد خلیل
تا تهی گردد حریمش از خداوندان پیر

دور پرویزی گذشت ای کشتهٔ پرویز خیز
نعمت گم گشتهٔ خود را ز خسرو باز گیر

کوهکن

نگار من که بسی ساده و کم آمیز است
سیتزه کیش و ستم کوش و فتنه انگیز است

برون او همه بزم و درون او همه رزم
زبان او ز مسیح و دلش ز چنگیز است

گسست عقل و جنون رنگ بست و دیده گداخت
در آ به جلوه که جانم ز شوق لبریز است

اگرچه تیشهٔ من کوه را ز پا آورد
هنوز گردش گردون بکام پرویز است

ز خاک تا بفلک هر چه هست ره پیماست
قدم گشای که رفتار کاروان تیز است

نیچه

از سستی عناصر انسان دلش تپید
فکر حکیم پیکر محکم تر آفرید

افکند در فرنگ صد آشوب تازه ئی
دیوانه ئی به کارگه شیشه گر رسید

حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور
تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور

از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس
زود پروازی که پروازش نیاید در شعور

خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاک
جلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور

بی تغیر در طلسم چون و چند و بیش و کم
برتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور

در نهادش تار و شید و سوز و ساز و مرگ و زیست
اهرمن از سوز او و ساز او جبریل و حور

من چه گویم از مقام آن حکیم نکته سنج
کرده زردشتی ز نسل موسی و هارون ظهور

بایرن

مثال لاله و گل شعله از زمین روید
اگر بخاک گلستان تراود از جامش

نبود در خور طبعش هوای سرد فرنگ
تپید پیک محبت ز سوز پیغامش

خیال او چه پریخانه ئی بنا کرد است
شباب غش کند از جلوه لب بامش

گذاشت طایر معنی نشیمن خود را
که سازگار تر افتاد حلقهٔ دامش

نیچه

گر نوا خواهی ز پیش او گریز
در نی کلکش غریو تندر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرد
دستش از خون چلیپا احمر است

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساخت
قلب او مومن دماغش کافر است

خویش را در نار آن نمرود سوز
زانکه بستان خلیل از آذر است

جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکر
عقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمود
ابدی راز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتی
خجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتم
کشتی عقل گشت طوفانی

خواب بر من دمید افسونی
چشم بستم ز باقی و فانی

نگه شوق تیز تر گردید
چهره بنمود پیر یزدانی

آفتابی که از تجلی او
افق روم و شام نورانی

شعله اش در جهان تیره نهاد
به بیابان چراغ رهبانی

معنی از حرف او همی روید
صفت لاله های نعمانی

گفت با من چه خفته ئی بر خیز
به سرابی سفینه می رانی

به خرد راه عشق می پوئی؟
به چراغ آفتاب می جوئی؟

پتوفی

نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودی
بدلی غمی فزودی ز دلی غمی ربودی

تو بخون خویش بستی کف لاله را نگاری
تو به آه صبحگاهی دل غنچه را گشودی

به نوای خود گم استی سخن تو مرقد تو
به زمین نه باز رفتی که تو از زمین نبودی

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور

حکیم:

«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
همان نخل را شاخ و برگ و بر اند

دماغ ار خرد زاست از فطرت است
اگر پا زمین ساست از فطرت است

یکی کار فرما، یکی کار ساز
نیاید ز محمود کار ایاز

نبینی که از قسمت کار زیست
سراپا چمن می شود خار زیست

مرد مزدور:

فریبی به حکمت مرا ای حکیم
که نتوان شکست این طلسم قدیم

مس خام را از زر اندوده ئی
مرا خوی تسلیم فرموده ئی

کند بحر را آبنایم اسیر
ز خارا برد تیشه ام جوی شیر

حق کوهکن دادی ای نکته سنج
به پرویز پرکار و نا برده رنج

خطا را به حکمت مگردان صواب
خضر را نگیری بدام سراب

به دوش زمین بار، سرمایه دار
ندارد گذشت از خور و خواب و کار

جهان راست بهروزی از دست مزد
ندانی که این هیچ کار است دزد

پی جرم او پوزش آورده ئی
به این عقل و دانش فسون خورده ئی

هگل

حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت
گرچه بکر فکر او پیرایه پوشد چون عروس

طایر عقل فلک پرواز او دانی که چیست؟
«ماکیان کز زور مستی خایه گیرد بی خروس»

جلال و گوته

نکته دان المنی را در ارم
صحبتی افتاد با پیر عجم

شاعری کو همچو آن عالی جناب
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

خواند بر دانای اسرار قدیم
قصهٔ پیمان ابلیس و حکیم

گفت رومی ای سخن را جان نگار
تو ملک صید استی و یزدان شکار

فکر تو در کنج دل خلوت گزید
این جهان کهنه را باز آفرید

سوز و ساز جان به پیکر دیده ئی
در صدف تعمیر گوهر دیده ئی

هر کسی از رمز عشق آگاه نیست
هر کسی شایان این درگاه نیست

«داند آن کو نیکبخت و محرم است
زیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»

رومی

پیغام برگسن

تا بر تو آشکار شود راز زندگی
خود را جدا ز شعله مثال شرر مکن

بهر نظاره جز نگه آشنا میار
در مرز و بوم خود چو غریبان گذر مکن

نقشی که بسته ئی همه اوهام باطل است
عقلی بهم رسان که ادب خوردهٔ دل است

میخانهٔ فرنگ

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

چشم مست می فروشش باده را پروردگار
باده خواران را نگاه ساقی اش پیغمبر است

جلوهٔ او بی کلیم و شعله او بی خلیل
عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است

در هوایش گرمی یک آه بیتابانه نیست
رند این میخانه را یک لغزش مستانه نیست

موسیولینن و قیصر ولیم

موسیولینن

بسی گذشت که آدم درین سرای کهن
مثال دانه ته سنگ آسیا بودست

فریب زاری و افسون قیصری خورد است
اسیر حلقهٔ دام کلیسیا بودست

غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر
قمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست

شرار آتش جمهور کهنه سامان سوخت
ردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت

قیصر ولیم

گناه عشوه و ناز بتان چیست؟
طواف اندر سرشت برهمن هست

دمادم نو خداوندان تراشد
که بیزار از خدایان کهن هست

ز جور رهزنان کم گو که رهرو
متاع خویش را خود رهزن هست

اگر تاج کئی جمهور پوشد
همان هنگامه ها در انجمن هست

هوس اندر دل آدم نمیرد
همان آتش میان مرزغن هست

عروس اقتدار سحر فن را
همان پیچاک زلف پر شکن هست

«نماند ناز شیرین بی خریدار
اگر خسرو نباشد کوهکن هست»

حکما

لاک:

ساغرش را سحر از بادهٔ خورشید افروخت
ورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد

کانت:

فطرتش ذوق می آینه فامی آورد
از شبستان ازل کوکب جامی آورد

برگسن:

نه مئی از ازل آورد نه جامی آورد
لاله از داغ جگر سوز دوامی آورد

شعرا

برونینگ:

بی پشت بود بادهٔ سر جوش زندگی
آب خضر بگیرم و در ساغر افکنم

بایرن:

از منت خضر نتوان کرد سینه داغ
آب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم

غالب:

«تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر
بگدازم آبگینه و در ساغر افکنم»

رومی:

آمیزشی کجا گهر پاک او کجا
از تاک باده گیرم و در ساغر افکنم

خرابات فرنگ

دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود

گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی
صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود

این خرابات فرنگ است و ز تاثیر میش
آنچه مذموم شمارند، نماید محمود

نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیم
چشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود

خوب، زشت است اگر پنجهٔ گیرات شکست
زشت، خوب است اگر تاب و توان تو فزود

تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیات
هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود

دعوی صدق و صفا پردهٔ ناموس ریاست
پیر ما گفت مس از سیم بباید اندود

فاش گفتم بتو اسرار نهانخانهٔ زیست
به کسی باز مگو تا که بیابی مقصود

خطاب به انگلستان

مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ
عجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست

فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموخت
جوش زد خون به رگ بندهٔ تقدیر پرست

ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشوی
خود تو انصاف بده اینهمه هنگامه که بست؟

«بوی گل خود به چمن راه نما شد ز نخست
ورنه بلبل چه خبر داشت که گلزاری هست»

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور

غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من
گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج برو مینهد ز من
باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو

تلخابه ئی که درد سر آرد از آن من
صهبای پاک آدم و حوا از آن تو

مرغابی و تذرو و کبوتر از آن من
ظل هما و شهپر عنقا از آن تو

این خاک و آنچه درشکم او از آن من
و ز خاک تا بعرش معلا از آن تو

نوای مزدور

ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش
نصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر

ز خوی فشانی من لعل خاتم والی
ز اشک کودک من گوهر ستام امیر

ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را
بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر

خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرم
شباب لاله و گل از طراوت جگرم

بیا که تازه نوا می تراود از رگ ساز
مئی که شیشه گدازد به ساغر اندازیم

مغان و دیر مغان را نظام تازه دهیم
بنای میکده های کهن بر اندازیم

ز رهزنان چمن انتقام لاله کشیم
به بزم غنچه و گل طرح دیگر اندازیم

به طوف شمع چو پروانه زیستن تا کی؟
ز خویش اینهمه بیگانه زیستن تا کی؟

آزادی بحر

بطی می گفت بحر آزاد گردید
چنین فرمان ز دیوان خضر رفت

نهنگی گفت رو هر جا که خواهی
ولی از ما نباید بی خبر رفت

خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله

جولائی

امئی بود که ما از اثر حکمت او
واقف از سر نهانخانه تقدیر شدیم

اصل ما یک شرر باخته رنگی بود است
نظری کرد که خورشید جهانگیر شدیم

نکتهٔ عشق فرو شست ز دل پیر حرم
در جهان خوار به اندازهٔ تقصیر شدیم

باد صحراست که با فطرت ما در سازد
از نفسهای صبا غنچهٔ دلگیر شدیم

آه آن غلغله کز گنبد افلاک گذشت
ناله گردید چو پابند بم و زیر شدیم

ای بسا صید که بی دام به فتراک زدیم
در بغل تیر و کمان کشتهٔ نخچیر شدیم

«هر کجا راه دهد اسپ، بران تاز که ما
بارها مات درین عرصه بتدبیر شدیم»

نظیری

طیاره

سر شاخ گل طایری یک سحر
همی گفت با طایران دگر

«ندادند بال آدمی زاده را
زمین گیر کردند این ساده را»

بدو گفتم ای مرغک باد سنج
اگر حرف حق با تو گویم مرنج

ز طیاره ما بال و پر ساختیم
سوی آسمان رهگذر ساختیم

چه طیاره آن مرغ گردون سپر
پر او ز بال ملک تیز تر

به پرواز شاهین به نیرو عقاب
به چشمش ز لاهور تا فاریاب

بگردون خروشنده و تند جوش
میان نشیمن چو ماهی خموش

خرد ز آب و گل جبرئیل آفرید
زمین را بگردون دلیل آفرید

چو آن مرغ زیرک کلامم شیند
مرا یک نظر آشنایانه دید

پرش را به منقار خارید و گفت
که من آنچه گوئی ندارم شگفت

مگر ای نگاه تو بر چون و چند
اسیر طلسم تو پست و بلند

«تو کار زمین را نکو ساختی
که با آسمان نیز پرداختی»

سعدی

عشق

آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست
من فاش گویمت که شنید از کجا شنید

دزدید ز آسمان و به گل گفت شبنمش
بلبل ز گل شنید و ز بلبل صبا شنید

تهذیب

انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت
خاک سیاه خویش چو آئینه وانمود

پوشید پنجه را ته دستانه حریر
افسونی قلم شد و تیغ از کمر گشود

این بوالهوس صنم کدهٔ صلح عام ساخت
رقصید گرد او به نواهای چنگ و عود

دیدم چو جنگ پرده ناموس او درید
جز یسفک الدما و «خصیم مبین» نبود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود

گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما
که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود

به علم غره مشو کار می کشی دگر است
فقیه شهر گریبان و آستین آلود

بهار، برگ پراکنده را بهم بر بست
نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود

نظر بخویش فروبسته را نشان این است
دگر سخن نسراید ز غایب و موجود

شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی
به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود

چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات
چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود

به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور
بنای بتکده افکند در دل محمود

بخاک هند نوای حیات بی اثر است
که مرده زنده نگردد ز نغمه داود

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران
دلبران زهره وشان گل برنان سیم بران

در چمن قافلهٔ لاله و گل رخت گشود
از کجا آمده اند این همه خونین جگران

ایکه در مدرسه جوئی ادب و دانش و ذوق
نخرد باده کس از کارگه شیشه گران

خرد افزود مرا درس حکیمان فرنگ
سینه افروخت مرا صحبت صاحبنظران

بر کش آن نغمه که سرمایه آب و گل تست
ای ز خود رفته تهی شو ز نوای دگران

کس ندانست که من نیز بهائی دارم
آن متاعم که شود دست زد بی بصران

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر
رست از یک بند تا افتاد در بندی دگر

بر سر بام آ، نقاب از چهره بیباکانه کش
نیست در کوی تو چون من آرزومندی دگر

بسکه غیرت میبرم از دیدهٔ بینای خویش
از نگه بافم به رخسار تو رو بندی دگر

یک نگه یک خندهٔ دزدیده یک تابنده اشک
بهر پیمان محبت نیست سوگندی دگر

عشق را نازم که از بیتابی روز فراق
جان ما را بست با درد تو پیوندی دگر

تا شوی بیباک تر در ناله ای مرغ بهار
آتشی گیر از حریم سینه ام چندی دگر

چنگ تیموری شکست آهنگ تیموری بجاست
سر برون می آرد از ساز سمرقندی دگر

ره مده در کعبه ای پیر حرم اقبال را
هر زمان در آستین دارد خداوندی دگر

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است
که چون بجلوه در آئی حجاب من نظر است

به نوریان ز من پا به گل پیامی گوی
حذر ز مشت غباری که خویشتن نگر است

نوا زنیم و به بزم بهار می سوزیم
شرر به مشت پر ما ز ناله سحر است

ز خود رمیده چه داند نوای من ز کجاست
جهان او دگر است و جهان من دگر است

مثال لاله فتادم بگوشهٔ چمنی
مرا ز تیر نگاهی نشانه بر جگر است

به کیش زنده دلان زندگی جفا طلبی است
سفر به کعبه نکردم که راه بی خطر است

هزار انجمن آراستند و بر چیدند
درین سراچه که روشن ز مشعل قمر است

ز خاک خویش به تعمیر آدمی بر خیز
که فرصت تو بقدر تبسم شرر است

اگر نه بوالهوسی با تو نکته ئی گویم
که عشق پخته تر از ناله های بی اثر است

نوای من به عجم آتش کهن افروخت
عرب ز نغمهٔ شوقم هنوز بی خبر است

سرود انجم

هستی ما نظام ما
مستی ما خرام ما

گردش بی مقام ما
زندگی دوام ما

دور فلک بکام ما می نگریم و میرویم

جلوه گه شهود را
بتکدهٔ نمود را

رزم نبود و بود را
کشکمش وجود را

عالم دیر و زود را می نگریم و میرویم

گرمی کار زار ها
خامی پخته کار ها

تاج و سریر و دارها
خواری شهریار ها

بازی روزگارها می نگریم و میرویم

خواجه ز سروری گذشت
بنده ز چاکری گذشت

زاری و قیصری گذشت
دور سکندری گذشت

شیوهٔ بتگری گذشت می نگریم و میرویم

خاک خموش و در خروش
سست نهاد و سخت کوش

گاه به بزم نا و نوش
گاه جنازه ئی بدوش

میر جهان و سفته گوش می نگریم و میرویم

تو به طلسم چون و چند
عقل تو در گشاد و بند

مثل غزاله در کمند
زار و زبون و دردمند

ما به نشیمن بلند می نگریم و میرویم

پرده چرا ظهور چیست؟
اصل ظلام و نور چیست؟

چشم و دل و شعور چیست؟
فطرت ناصبور چیست؟

این همه نزد و دور چیست می نگریم و میرویم

بیش تو نزد ما کمی
سال تو پیش ما دمی

ای بکنار تو یمی
ساخته ئی به شبنمی

ما به تلاش عالمی می نگریم و میرویم

نسیم صبح

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم
ولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار
ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم
که رنگ و بو ز مسامات او بر انگیزم

خمیده تا نشود شاخ او ز گردش من
به برگ لاله و گل نرم نرمک آویزم

چو شاعری ز غم عشق در خروش آید
نفس نفس به نوا های او در آمیزم

پند باز با بچهٔ خویش

تو دانی که بازان ز یک جوهرند
دل شیر دارند و مشت پرند

نکو شیوه و پخته تدبیر باش
جسور و غیور و کلان گیر باش

میامیز با کبک و تورنگ و ساز
مگر اینکه داری هوای شکار

چه قومی فرو مایهٔ ترسناک
کند پاک منقار خود را به خاک

شد آن باشه نخچیر خویش
که گیرد ز صید خود آئین و کیش

بسا شکره افتاده بر روی خاک
شد از صحبت دانه چینان هلاک

نگه دار خود را و خورسند زی
دلیر و درشت و تنومند زی

تن نرم و نازک به تیهو گذار
رگ سخت چون شاخ آهو بیار

نصیب جهان آنچه از خرمی است
ز سنگینی و محنت و پر دمی است

چه خوش گفت فرزند خود را عقاب
که یک قطره خون بهتر از لعل ناب

مجو انجمن مثل آهو و میش
به خلوت گرا چون نیاکان خویش

چنین یاد دارم ز بازان پیر
نشیمن بشاخ درختی مگیر

کنامی نگیریم در باغ و کشت
که داریم در کوه و صحرا بهشت

ز روی زمین دانه چیدن خطاست
که پهنای گردون خدا داد ماست

نجیبی که پا بر زمین سوده است
ز مرغ سرا سفله تر بوده است

پی شاهبازان بساط است سنگ
که بر سنگ رفتن کند تیز چنگ

تو از زرد چشمان صحراستی
به گوهر چو سیمرغ والاستی

جوانی اصیلی که در روز جنگ
برد مردمک را ز چشم پلنگ

به پرواز تو سطوت نوریان
به رگهای تو خون کافوریان

ته چرخ گردندهٔ کوژ پشت
بخور آنچه گیری ز نرم و درشت

ز دست کسی طعمهٔ خود مگیر
نکو باش و پند نکویان پذیر

کرم کتابی

شنیدم شبی در کتب خانهٔ من
به پروانه می گفت کرم کتابی

به اوراق سینا نشیمن گرفتم
بسی دیدم از نسخهٔ فاریابی

نفهمیده ام حکمت زندگی را
همان تیره روزم ز بی آفتابی

نکو گفت پروانهٔ نیم سوزی
که این نکته را در کتابی نیابی

تپش می کند زنده تر زندگی را
تپش می دهد بال و پر زندگی را

کبر و ناز

یخ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت
ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی
هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی
خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک
راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی
بر خویشتن مناز و نهال منی مکار

من میروم که در خور این دودمان نیم
تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار

۴ . زبور عجم

به خوانندهٔ کتاب زبور

می شود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهی
دیده ام هر دو جهان را به نگاهی گاهی

وادی عشق بسی دور و درازست ولی
طی شود جادهٔ صد ساله به آهی گاهی

در طلب کوش و مده دامن امید زدست
دولتی هست که یابی سر راهی گاهی

حصه اول

ز برون در گذشتم ز درون خانه گفتم
سخنی نگفته ئی را چه قلندرانه گفتم

دعا

یارب درون سینه دل با خبر بده
در باده نشهٔ را نگرم آن نظر بده

این بنده را که با نفس دیگران نزیست
یک آه خانه زاد مثال سحر بده

سیلم، مرا بجوی تنک مایه ئی مپیچ
جولانگهی بوادی و کوه و کمر بده

سازی اگر حریف یم بیکران مرا
بااضطراب موج، سکون گهر بده

شاهین من بصید پلنگان گذاشتی
همت بلند و چنگل ازین تیز تر بده

رفتم که طایران حرم را کنم شکار
تیری که نافکنده فتد کارگر بده

خاکم به نور نغمهٔ داود بر فروز
هر ذره مرا پر و بال شرر بده

عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد

«عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد»
«بر تلاش خود چه مینا زد که ره سوی تو برد»

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟
سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟

گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم
به ذره ذره ما درد جستجو ز کجاست؟

نگاه ما به گریبان کهکشان افتد
جنون ما ز کجا شور های و هو ز کجاست؟

غزل سرای و نواهای رفته باز آور

غزل سرای و نواهای رفته باز آور
به این فسرده دلان حرف دل نواز آور

کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را
هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور

ز باده ئی که بخاک من آتشی آمیخت
پیاله ئی بجوانان نو نیاز آور

نئی که دل ز نوایش بسینه می رقصد
مئی که شیشهٔ جان را دهد گداز آور

به نیستان عجم باد صبحدم تیز است
شراره ئی که فرو می چکد ز ساز آور

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را
زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را

با دل ما چها کنی تو که ببادهٔ حیات
مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را

غنچهٔ دل گرفته را از نفسم گره گشای
تازه کن از نسیم من داغ درون لاله را

می گذرد خیال من از مه و مهر و مشتری
تو بکمین چه خفته ای صید کن این غزاله را

خواجهٔ من نگاه دار آبروی گدای خویش
آنکه ز جوی دیگران پر نکند پیاله را

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی
نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی

در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی
در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی

مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه
وقت است که در عالم نقش دگر انگیزی

آنکس که بسر دارد سودای جهانگیری
تسکین جنونش کن با نشتر چنگیزی

من بنده بی قیدم شاید که گریزم باز
این طره پیچان را در گردنم آویزی

جز ناله نمی دانم گویند غزل خوانم
این چیست که چون شبنم بر سینهٔ من ریزی

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم
به نظارهٔ جمالی چو ستاره دیده بازم

بهوای زخمه تو همه نالهٔ خموشم
تو باین گمان که شاید ز نوا فتاده سازم

به ضمیرم آنچنان کن که ز شعلهٔ نوائی
دل خاکیان فروزم دل نوریان گدازم

تب و تاب فطرت ما ز نیازمندی ما
تو خدای بی نیازی نرسی بسوز و سازم

به کسی عیان نکردم ز کسی نهان نکردم
غزل آنچنان سرودم که برون فتاد رازم

بصدای درمندی بنوای دلپذیری

بصدای درمندی بنوای دلپذیری
خم زندگی گشادم بجهان تشنه میری

تو بروی بینوائی در آن جهان گشادی
که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری

ز نگاه سرمه سائی بدل و جگر رسیدی
چه نگاه سرمه سائی دو نشانه زد به تیری

به نگاه نارسایم چه بهار جلوه دادی
که بباغ و راغ نالم چو تذرو نو صفیری

چه عجب اگر دو سلطان بولایتی نگنجند
عجب اینکه می نگنجد بدو عالمی فقیری

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را
بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را

زمزمهٔ کهن سرای گردش باده تیز کن
باز به بزم ما نگر، آتش جام خویش را

دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری
صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را

ریگ عراق منتظر، کشت حجاز تشنه کام
خون حسین باز ده کوفه و شام خویش را

دوش به راهبر زند، راه یگانه طی کند
می ندهد بدست کس عشق زمام خویش را

ناله به آستان دیر بیخبرانه می زدم
تا بحرم شناختم راه و مقام خویش را

قافله بهار را طایر پیش رس نگر
آنکه بخلوت قفس گفت پیام خویش را

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست
بخاشاکم شرار افتاده باد صبحدم تیز است

ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ئی دارد
خراشد سینهٔ کهسار و پاک از خون پرویز است

مرا در دل خلید این نکته از مرد ادا دانی
ز معشوقان نگه کاری تر از حرف دلاویز است

به بالینم بیا، یکدم نشین، کز درد مهجوری
تهی پیمانه بزم ترا پیمانه لبریز است

به بستان جلوه دادم آتش داغ جدائی را
نسیمش تیز تر می سازد و شبنم غلط ریز است

اشارتهای پنهان خانمان برهم زند لیکن
مرا آن غمزه می باید که بیباک است و خونریز است

نشیمن هر دو را در آب و گل لیکن چه رازست این
خرد را صحبت گل خوشتر آید دل کم آمیز است

مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینی
برهمن زاده ئی رمز آشنای روم و تبریز است

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره
چه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره

تو به جلوه در نقابی که نگاه بر نتابی
مه من اگر ننالم تو بگو دگر چه چاره

چه شود اگر خرامی به سرای کاروانی
که متاع ناروانش دلکی است پاره پاره

غزلی زدم که شاید به نوا قرارم آید
تب شعله کم نگردد ز گسستن شراره

دل زنده ئی که دادی به حجاب در نسازد
نگهی بده که بیند شرری بسنگ خاره

همه پارهٔ دلم را ز سرور او نصیبی
غم خود چسان نهادی به دل هزار پاره

نکشد سفینه کس به یمی بلند موجی
خطری که عشق بیند بسلامت کناره

به شکوه بی نیازی ز خدایگان گذشتم
صفت مه تمامی که گذشت بر ستاره

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست
اندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست

آنچه ازکار فروبسته گره بگشاید
هست و در حوصلهٔ زمزمه پروازی هست

تاب گفتار اگر هست شناسائی نیست
وای آن بنده که در سینه او رازی هست

گرچه صد گونه بصد سوز مرا سوخته اند
ای خوشا لذت آن سوز که هم سازی هست

مرده خاکیم و سزاوار دل زنده شدیم
این دل زنده و ما، کار خدا سازی هست

شعلهٔ سینهٔ من خانه فروز است ولی
شعله ئی هست که هم خانه براندازی هست

تکیه بر عقل جهان بین فلاطون نکنم
در کنارم دلکی شوخ و نظر بازی هست

این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است

این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است
جلوهٔ او گرو دیدهٔ بیدار من است

همه آفاق که گیرم به نگاهی او را
حلقه ئی هست که از گردش پرگار من است

هستی و نیستی از دیدن و نا دیدن من
چه زمان و چه مکان شوخی افکار من است

از فسون کاری دل سیر و سکون غیب و حضور
اینکه غماز و گشاینده اسرار من است

آن جهانی که درو کاشته را می دروند
نور و نارش همه از سبحه و زنار من است

ساز تقدیرم و صد نغمهٔ پنهان دارم
هر کجا زخمهٔ اندیشه رسد تار من است

ای من از فیض تو پاینده نشان تو کجاست
این دو گیتی اثر ماست جهان تو کجاست

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین
چهره گشا، غزل سرا، باده بیار این چنین

اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر
ریز به نیستان من برق و شرار این چنین

باد بهار را بگو پی به خیال من برد
وادی و دشت را دهد نقش و نگار این چنین

زادهٔ باغ و راغ را از نفسم طراوتی
در چمن تو زیستم با گل و خار این چنین

عالم آب و خاک را بر محک دلم بسای
روشن و تار خویش را گیر عیار این چنین

دل بکسی نباخته با دو جهان نساخته
من بحضور تو رسم روز شمار این چنین

فاخته کهن صفیر نالهٔ من شنید و گفت
کس نسرود در چمن نغمهٔ پار این چنین

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا
چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا

تپید عشق و درین کشت نا بسامانی
هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم
نفس نفس به عیار زمانه سود مرا

جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت
شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا

پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست
کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا

خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان

خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان
آتش خود بلند کن آتش ما فرونشان

میکدهٔ تهی سبو حلقه خود فرامشان
مدرسهٔ بلند بانگ بزم فسرده آتشان

فکر گره گشا غلام دین بروایتی تمام
زانکه درون سینه ها دل هدفی است بی نشان

هر دو بمنزلی روان هر دو امیر کاروان
عقل بحیله می برد، عشق برد کشان کشان

عشق ز پا در آورد خیمهٔ شش جهات را
دست دراز می کند تا به طناب کهکشان

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم
به طواف خانه کاری بخدای خانه دارم

شرر پریده رنگم مگذر ز جلوهٔ من
که بتاب یک دو آنی تب جاودانه دارم

نکنم دگر نگاهی به رهی که طی نمودم
به سراغ صبح فردا روش زمانه دارم

یم عشق کشتی من یم عشق ساحل من
نه غم سفینه دارم نه سر کرانه دارم

شرری فشان ولیکن شرری که وا نسوزد
که هنوز نو نیازم غم آشیانه دارم

«به امید اینکه روزی به شکار خواهی آمد»
ز کمند شهریاران رم آهوانه دارم

تو اگر کرم نمائی بمعاشران ببخشم
دو سه جام دلفروزی ز می شبانه دارم

نظر به راه نشینان سواره می گذرد

نظر به راه نشینان سواره می گذرد
مرا بگیر که کارم ز چاره می گذرد

به دیگران چه سخن گسترم ز جلوهٔ دوست
بیک نگاه مثال شراره می گذرد

رهی به منزل آن ماه سخت دشوار است
چنانکه عشق بدوش ستاره می گذرد

ز پرده بندی گردون چه جای نومیدیست
که ناوک نظر ما ز خاره می گذرد

یمی است شبنم ما کهکشان کنارهٔ اوست
بیک شکستن موج از کناره می گذرد

بخلوتش چو رسیدی نظر به او مگشا
که آن دمی است که کار از نظاره می گذرد

من از فراق چه نالم که از هجوم سرشک
ز راه دیده دلم پاره پاره می گذرد

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به
یک ذره درد دل از علم فلاطون به

دی مغبچه ئی با من اسرار محبت گفت
اشکی که فرو خوردی از بادهٔ گلگون به

آن فقر که بی تیغی صد کشور دل گیرد
از شوکت دارا به از فر فریدون به

در دیر مغان آئی مضمون بلند آور
در خانقه صوفی افسانه و افسون به

در جوی روان ما بی منت طوفانی
یک موج اگر خیزد آن موج ز جیحون به

سیلی که تو آوردی در شهر نمی گنجد
این خانه بر اندازی در خلوت هامون به

اقبال غزل خوان را کافر نتوان گفتن
سودا بدماغش زد از مدرسه بیرون به

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه
یا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین

یا چنان کن یا چنین

یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراش
یا خود اندر سینهٔ زناریان خلوت گزین

یا چنان کن یا چنین

یا دگر آدم که از ابلیس باشد کمترک
یا دگر ابلیس بهر امتحان عقل و دین

یا چنان کن یا چنین

یا جهانی تازه ئی یا امتحانی تازه ئی
می کنی تا چند با ما آنچه کردی پیش ازین

یا چنان کن یا چنین

فقر بخشی؟ باشکوه خسرو پرویز بخش
یا عطا فرما خرد با فطرت روح الامین

یا چنان کن یا چنین

یا بکش در سینهٔ من آرزوی انقلاب
یا دگرگون کن نهاد این زمان و این زمین

یا چنان کن یا چنین

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست
لیکن این بیچاره را آن جرات رندانه نیست

گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من است
در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست

هر زمان یک تازه جولانگاه میخواهم ازو
تا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه نیست

با چنین زور جنون پاس گریبان داشتم
در جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو
راه چو مار می گزد گر نروم بسوی تو

سینه گشاده جبرئیل از بر عاشقان گذشت
تا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو

هم بهوای جلوه ئی پاره کنم حجاب را
هم به نگاه نارسا پرده کشم بروی تو

من بتلاش تو روم یا به تلاش خود روم
عقل و دل نظر همه گم شدگان کوی تو

از چمن تو رسته ام قطرهٔ شبنمی ببخش
خاطر غنچه وا شود کم نشود ز جوی تو

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی
ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی

کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی
می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی

شرار از خاک من خیزد کجا ریزم کرا سوزم
غلط کردی که در جانم فکندی سوز مشتاقی

مکدر کرد مغرب چشمه های علم و عرفان را
جهان را تیره تر سازد چه مشائی چه اشراقی

دل گیتی انا المسموم انا المسموم فریادش
خرد نالان که ما عندی بتریاق و لا راقی

چه ملائی چه درویشی چه سلطانی چه دربانی
فروغ کار می جوید به سالوسی و زراقی

ببازاری که چشم صیرفی شور است و کم نور است
نگینم خوار تر گردد چو افزاید به براقی

ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز

ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز
دگر آشوب قیامت به کف خاک انداز

او بیک دانهٔ گندم به زمینم انداخت
تو بیک جرعه آب آنسوی افلاک انداز

عشق را باده مرد افکن و پرزور بده
لای این باده به پیمانه ادراک انداز

حکمت و فلسفه کرد است گران خیز مرا
خضر من از سرم این بار گران پاک انداز

خرد از گرمی صهبا بگدازی نرسید
چارهٔ کار به آن غمزه چالاک انداز

بزم در کشمکش بیم و امید است هنوز
همه را بی خبر از گردش افلاک انداز

میتوان ریخت در آغوش خزان لاله و گل
خیز و بر شاخ کهن خون رگ تاک انداز

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده
کف خاک مرا ساقی بباد فرودینی ده

ز مینائی که خوردم در فرنگ اندیشه تاریکست
سفر ورزیدهٔ خود را نگاه راه بینی ده

چو خس از موج هر بادی که می آید ز جا رفتم
دل من از گمانها در خروش آمد یقینی ده

بجانم آرزوها بود و نابود شرر دارد
شبم را کوکبی از آرزوی دل نشینی ده

بدستم خامه ئی دادی که نقش خسروی بندد
رقم کش این چنینم کرده ئی لوح جبینی ده

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم
گدای معنی پاکم تهی ادراک می آیم

گهی رسم و ره فرزانگی ذوق جنون بخشد
من از درس خرد مندان گریبان چاک میآیم

گهی پیچد جهان بر من گهیمن بر جهان پیچم
بگردان باده تا بیرون ازین پیچاک میآیم

نه اینجا چشمک ساقی نه آنجا حرف مشتاقی
ز بزم صوفی و ملا بسی غمناک می آیم

رسد وقتی که خاصان ترا با من فتدکاری
که من صحرائیم پیش ملک بیباک می آیم

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده
حرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده

متاع طاقت خود را ترازوئی بر افروزد
ببازار قیامت با خدا سوداگری کرده

زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهد
غبار راه و با تقدیر یزدان داوری کرده

گهی با حق درآمیزد گهی با حق درآویزد
زمانی حیدری کرده زمانی خیبری کرده

باین بی رنگی جوهر ازو نیرنگ می ریزد
کلیمی بین که هم پیغمبری هم ساحری کرده

نگاهش عقل دور اندیش را ذوق جنون داده
ولیکن با جنون فتنه سامان نشتری کرده

بخود کی می رسد این راه پیمای تن آسانی
هزاران سال منزل در مقام آزری کرده

ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی

ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی
تو خود هنگامه ئی هنگامهٔ دیگر چه میخواهی

به بحر نغمه کردی آشنا طبع روانم را
ز چاک سینه ام دریا طلب گوهر چه میخواهی

نماز بی حضور از من نمی آید نمی آید
دلی آورده ام دیگر ازین کافر چه می خواهی

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی
نگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی

سخن بی پرده گو با ما شد آن روز کم آمیزی
که می گفتند تو ما را چنین خواهی چنان خواهی

نگاه بی ادب زد رخنه ها در چرخ مینائی
دگر عالم بنا کن گر حجابی درمیان خواهی

چنان خود را نگه داری که با این بی نیازی ها
شهادت بر وجود خود ز خون دوستان خواهی

مقام بندگی دیگر مقام عاشقی دیگر
ز نوری سجده میخواهی ز خاکی بیش از آن خواهی

مس خامی که دارم از محبت کیمیا سازم
که فردا چون رسم پیش تو از من ارمغان خواهی

نور تو وانمود سپید و سیاه را

نور تو وانمود سپید و سیاه را
دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را

تو در هوای آنکه نگه آشنای اوست
من در تلاش آنکه نتابد نگاه را

بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است

بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است
بگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است

بده آندل بده آن دل که گیتی را فراگیرد
بگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است

مرا ای صید گیر از ترکش تقدیر بیرون کش
جگر دوزی چه می آید از آن تیری که در کیش است

نگردد زندگانی خسته از کار جهان گیری
جهانی در گره بستم جهانی دیگری پیش است

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را

چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش
ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را

دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی
به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را

می عشق و مستی او نرود برون ز خونم
که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را

تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی
دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را

بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید
چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا
این جام جهان بینم روشن تر ازین بادا

تلخی که فرو ریزد گردون به سفال من
در کام کهن رندی آنهم شکرین بادا

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت

تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینهٔ من آنچه بکس نتوان گفت

از نهانخانهٔ دل خوش غزلی می خیزد
سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت

شوق اگر زندهٔ جاوید نباشد عجب است
که حدیث تو درین یک دو نفس نتوان گفت

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی
جام می در دست من مینای می در دست وی

درکنار آئی خزان ما زند رنگ بهار
ورنیا ئی فرودین افسرده تر گردد ز دی

بیتو جان من چو آن سازی که تارش در گسست
در حضور از سینهٔ من نغمه خیزد پی به پی

آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟
یک چمن گل یک نیستان ناله یک خمخانه می

زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او
بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی

دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ئی
من پریشان جاده های علم و دانش کرده طی

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را
بیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را

هر چند زمین سائیم برتر ز ثریانیم
دانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را

شام و سحر عالم از گردش ما خیزد
دانی که نمی سازد این شام و سحر ما را

این شیشهٔ گردون را از باده تهی کردیم
کم کاسه مشو ساقی مینای دگر ما را

شایان جنون ما پهنای دو گیتی نیست
این راهگذر ما را آن راهگذر ما را

خاور که آسمان بکمند خیال اوست

خاور که آسمان بکمند خیال اوست
از خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست

در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست
جولان موج را نگران از کنار جوست

بتخانه و حرم همه افسرده آتشی
پیر مغان شراب هوا خورده در سبوست

فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجود
بینای کور و مست تماشای رنگ و بوست

گردنده تر ز چرخ و رباینده تر ز مرگ
از دست او به دامن ما چاک بی رفوست

خاکی نهاد و خو ز سپهر کهن گرفت
عیار و بی مدار و کلان کار و تو بتوست

مشرق خراب و مغرب از آن بیشتر خراب
عالم تمام مرده و بی ذوق جستجوست

ساقی بیار باده و بزم شبانه ساز
ما را خراب یک نگه محرمانه ساز

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را
یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را

از تو درون سینه ام برق تجلئی که من
با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را

ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد
عشق فریب می دهد جان امیدوار را

تا بفراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم
باز به مرغزار ده طایر مرغزار را

طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشای
تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را

تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوست
عشق بدوش می کشد این همه کوهسار را

جانم در آویخت با روزگاران

جانم در آویخت با روزگاران
جوی است نالان در کوهساران

پیدا ستیزد پنهان ستیزد
ناپایداری با پایداران

این کوه و صحرا این دشت و دریا
نی راز داران نی غمگساران

بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق
این جویباران این آبشاران

فریاد بی سوز فریاد بی سوز
بانگ هزاران در شاخساران

داغی که سوزد در سینهٔ من
آن داغ کم سوخت در لاله زاران

محفل ندارد ساقی ندارد
تلخی که سازد با بیقراران

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را

چه دلی که محنت او ز نفس شماری او
که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را

بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی
بکناره برفکندی در آبدار خود را

مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی
که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را

خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت
که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را
من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی
محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را

کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند
کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را

اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من
باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را

من ای دریای بی پایان بموج تو در افتادم
نه گوهر آرزو دارم نه می جویم کرانی را

از آن معنی که چون شبنم بجان من فرو ریزی
جهانی تازه پیدا کرده ام عرض فغانی را

چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را

چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را
چهره گشا تمام کن جلوهٔ ناتمام را

سوز و گداز حالتی است باده ز من طلب کنی
پیش تو گر بیان کنم مستی این مقام را

من بسرود زندگی آتش او فزوده ام
تو نم شبنمی بده لالهٔ تشنه کام را

عقل ورق ورق بگشت عشق به نکته ئی رسید
طایر زیرکی برد دانهٔ زیر دام را

نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایست
سوی قطار می کشم ناقهٔ بی زمام را

وقت برهنه گفتن است من به کنایه گفته ام
خود تو بگو کجا برم هم نفسان خام را

نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم

نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم
مثال بحر خروشیم و درکنار خودیم

اگرچه سطوت دریا امان بکس ندهد
بخلوت صدف او نگاهدار خودیم

ز جوهری که نهان است در طبیعت ما
مپرس صیرفیان را که ما عیار خودیم

نه از خرابهٔ ما کس خراج می خواهد
فقیر راه نشینیم و شهریار خودیم

درون سینهٔ ما دیگری چه بوالعجبی است
کرا خبر که توئی یا که ما دچار خودیم

گشای پرده ز تقدیر آدم خاکی
که ما به رهگذر تو در انتظار خودیم

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد
غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد

چه حرم چه دیر هر جا سخنی ز آشنائی
مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد

چه ندیدنی است اینجا که شرر جهان ما را
نفسی نگاه دارد، نفسی دگر ندارد

تو ز راه دیدهٔ ما به ضمیر ما گذشتی
مگر آنچنان گذشتی که نگه خبر ندارد

کس ازین نگین شناسان نگذشت بر نگینم
بتو می سپارم او را که جهان نظر ندارد

قدح خرد فروزی که فرنگ داد ما را
همه آفتاب لیکن اثر سحر ندارد

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم
کس چه داند که چسان اینهمه راه آمده ایم

با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی
شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم

پرده از چهره بر افکن که چو خورشید سحر
بهر دیدار تو لبریز نگاه آمده ایم

عزم ما را به یقین پخته ترک ساز که ما
اندرین معرکه بی خیل و سپاه آمده ایم

تو ندانی که نگاهی سر راهی چه کند
در حضور تو دعا گفته براه آمده ایم

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر
ذره ئی در خود فرو پیچد بیابانی نگر

حسن بی پایان درون سینهٔ خلوت گرفت
آفتاب خویش را زیر گریبانی نگر

بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز را
آتش خود را به آغوش نیستانی نگر

شوید از دامان هستی داغهای کهنه را
سخت کوشیهای این آلوده دامانی نگر

خاک ما خیزد که سازد آسمان دیگری
ذره ناچیز و تعمیر بیابانی نگر

’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو»

’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو»
«منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو»

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم
کجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم

دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئی
دو صد هنگامهٔ خیزد ز سودائی که من دارم

مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآید
که چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم

ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسم
نداری تاب آن آشوب و غوغائی که من دارم

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد
این مشت غباری را انجم به سجود آمد

آن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بود
از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد

مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند

مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند
کرشمه سنج و ادا فهم و صاحب نظرند

چه جلوه هاست که دیدند در کف خاکی
قفا بجانب افلاک سوی ما نگرند

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد
بیک نفس گره غنچه وا توانی کرد

حیات چیست جهان را اسیر جان کردن
تو خود اسیر جهانی کجا توانی کرد

مقدر است که مسجود مهر و مه باشی
ولی هنوز ندانی چها توانی کرد

اگر ز میکدهٔ من پیاله ئی گیری
ز مشت خاک جهانی بپا توانی کرد

چسان به سینه چراغی فروختی اقبال
به خویش آنچه توانی به ما توانی کرد

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی
هزار شعله دهی یک زبانه میخواهی

مرا ز لذت پرواز آشنا کردند
تو در فضای چمن آشیانه میخواهی

یکی به دامن مردان آشنا آویز
ز یار اگر نگه محرمانه می خواهی

جنون نداری و هوئی فکنده ئی در شهر
سبو شکستی و بزم شبانه می خواهی

تو هم به عشوه گری کوش و دلبری آموز
اگر ز ما غزل عاشقانه می خواهی

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است
چه قاصدی که وجودش تمام پیغام است

گمان مبر که نصیب تو نیست جلوهٔ دوست
درون سینه هنوز آرزوی تو خام است

گرفتم این که چو شاهین بلند پروازی
بهوش باش که صیاد ما کهن دام است

به اوج مشت غباری کجا رسد جبریل
بلند نامی او از بلندی بام است

تو از شمار نفس زنده ئی نمیدانی
که زندگی به شکست طلسم ایام است

ز علم و دانش مغرب همین قدر گویم
خوش است آه و فغان تا نگاه ناکام است

من از هلال و چلیپا دگر نیندیشم
که فتنهٔ دگری در ضمیر ایام است

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت
نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت

زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین
سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت

خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود
سخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت

خراب لذت آنم که چون شناخت مرا
عتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت

غمین مشو که جهان راز خود برون ندهد
که آنچه گل نتوانست مرغ نالان گفت

پیام شوق که من بی حجاب می گویم
به لاله قطره شبنم رسید و پنهان گفت

اگر سخن همه شوریده گفته ام چه عجب
که هر که گفت ز گیسوی او پریشان گفت

خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است

خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است
این که جوینده و یابندهٔ هر موجود است

جلوهٔ پاک طلب از مه و خورشید گذر
زانکه هر جلوه درین دیر نگه آلود است

غلام زنده دلانم که عاشق سره اند

غلام زنده دلانم که عاشق سره اند
نه خانقاه نشینان که دل بکس ندهند

به آن دلی که برنگ آشنا و بیرنگ است
عیار مسجد و میخانه و صنم کده اند

نگاه از مه و پروین بلند تر دارند
که آشیان بگریبان کهکشان ننهند

برون ز انجمنی در میان انجمنی
بخلوت اند ولی آنچنان که با همه اند

بچشم کم منگر عاشقان صادق را
که این شکسته بهایان متاع قافله اند

به بندگان خط آزادگی رقم کردند
چنانکه شیخ و برهمن شبان بی رمه اند

پیاله گیر که می را حلال می گویند
حدیث اگرچه غریب است راویان ثقه اند

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز
سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز

فتنه ئی را که دو صد فتنه با آغوشش بود
دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز

ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز
که ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز

از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیست
ای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز

باش تا پرده گشایم ز مقام دگری
چه دهم شرح نواها که بچنگ است هنوز

نقش پرداز جهان چون بجنونم نگریست
گفت ویرانه بسودای تو تنگ است هنوز

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند
کار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند

گاه باشد که ته خرقه زره می پوشند
عاشقان بندهٔ حال اندو چنان نیز کنند

چون جهان کهنه شود پاک بسوزند او را
و ز همان آب و گل ایجاد جهان نیز کنند

همه سرمایهٔ خود را به نگاهی بدهند
این چه قومی است که سودا بزیان نیز کنند

آنچه از موج هوا با پرکاهی کردند
عجبی نیست که با کوه گران نیز کنند

عشق مانند متاعی است به بازار حیات
گاه ارزان بفروشند و گران نیز کنند

تا تو بیدار شوی ناله کشیدم ورنه
عشق کاری است که بی آه و فغان نیز کنند

چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش

چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش
ترا که گفت که بنشین و پا بدامان کش

بقصد صید پلنگ از چمن سرا برخیز
بکوه رخت گشا خیمه در بیابان کش

به مهر و ماه کمند گلو فشار انداز
ستاره ر از فلک گیر و در گریبان کش

گرفتم اینکه شراب خودی بسی تلخ است
بدرد خویش نگر زهر ما بدرمان کش

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون
کاروان زین وادی دور و دراز آید برون

من به سیمای غلامان فر سلطان دیده ام
شعلهٔ محمود از خاک ایاز آید برون

عمر ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات
تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون

طرح نو می افکند اندر ضمیر کائنات
ناله ها کز سینهٔ اهل نیاز آید برون

چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفت
نغمه ام خون گشت و از رگهای ساز آید برون

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی
مسلمانم از گل نسازم الهی

دل بی نیازی که در سینه دارم
گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی

ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من
فرو ریزم او را به برگ گیاهی

چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من
به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی

اگر آفتابی سوی من خرامد
به شوخی بگردانم او را ز راهی

به آن آب و تابی که فطرت ببخشد
درخشم چو برقی به ابر سیاهی

ره و رسم فرمانروایان شناسم
خران بر سر بام و یوسف بچاهی

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن

ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

تو سوز درون او، تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن

عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن

لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

هوس هنوز تماشا گر جهانداری است

هوس هنوز تماشا گر جهانداری است
دگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است

زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقل
بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است

امیر قافله ئی سخت کوش و پیهم کوش
که در قبیلهٔ ما حیدری ز کراری است

تو چشم بستی و گفتی که این جهان خوٍابست
گشای چشم که این خواب خواب بیداری است

بخلوت انجمنی آفرین که فطرت عشق
یکی شناس و تماشا پسند بسیاری است

تپید یک دم و کردند زیب فتراکش
خوشا نصیب غزالی که زخم او کاری است

بباغ و راغ گهر های نغمه می پاشم
گران متاع و چه ارزان ز کند بازاری است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است
نگاه او بتماشای این کف خاک است

گمان مبر که بیک شیوه عشق می بازند
قبا بدوش گل و لاله بی جنون چاک است

حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوست
به ناله ئی که ز آلایش نفس پاک است

توان گرفت ز چشم ستاره مردم را
خرد بدست تو شاهین تند و چالاک است

گشای چهره که آنکس که لن ترانی گفت
هنوز منتظر جلوهٔ کف خاک است

درین چمن که سرود است و این نوا ز کجاست
که غنچه سر بگریبان و گل عرقناک است

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد
هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد

عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویش
عاشقی؟ راحله از شام و سحر باید کرد

پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست
از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد

تو اگر ترک جهان کرده سر او داری
پس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد

گفتمش در دل من لات و منات است بسی
گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد

خیال من به تماشای آسمان بود است

خیال من به تماشای آسمان بود است
بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است

گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست
که هر ستاره جهان است یا جهان بود است

به چشم مور فرومایه آشکار آید
هزار نکته که از چشم ما نهان بود است

زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد
غبار ماست که بر دوش او گران بود است

ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینم
که این گسسته نفس صاحب فغان بود است

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست
پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست

در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند
ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست

لب فروبند از فغان در ساز با درد فراق
عشق تا آهی کشد از جذب خویش آگاه نیست

شعله ئی میباش و خاشاکی که پیش آید بسوز
خاکیان را در حریم زندگانی راه نیست

جره شاهینی بمرغان سرا صحبت مگیر
خیز و بال و پر گشا پرواز تو کوتاه نیست

کرم شب تاب است شاعر در شبستان وجود
در پر و بالش فروغی گاه هست و گاه نیست

در غزل اقبال احوال خودی را فاش گفت
زانکه این نو کافر از آئین دیر آگاه نیست

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است
فشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم است

چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود
هنوز تا به کمر در میانهٔ عدم است

بیا که مثل خلیل این طلسم در شکنیم
که جز تو هر چه درین دیر دیده ام صنم است

اگر به سینهٔ این کائنات در نروی
نگاه را به تماشا گذاشتن ستم است

غلط خرامی ما نیز لذتی دارد
خوشم که منزل ما دور و راه خم بخم است

تغافلی که مرا رخصت تماشا داد
تغافل است به از التفات دمبدم است

مرا اگرچه به بتخانه پرورش دادند
چکید از لب من آنچه در دل حرم است

لاله صحرایم از طرف خیابانم برید

لاله صحرایم از طرف خیابانم برید
در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید

روبهی آموختم از خویش دور افتاده ام
چاره پردازن به آغوش نیستانم برید

در میان سینه حرفی داشتم گم کرده ام
گرچه پیرم پیش ملای دبستانم برید

ساز خاموشم نوای دیگری دارم هنوز
آنکه بازم پرده گرداند پی آنم برید

در شب من آفتاب آن کهن داغی بس است
این چراغ زیر فانوس از شبستانم برید

من که رمز شهریاری با غلامان گفته ام
بندهٔ تقصیر وارم پیش سلطانم برید

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید
جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید

سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر
وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید

کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام
هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید

ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی
در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید

از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ
جگر بحر شکافید و به سینا نرسید

عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت
شرر ماست که برجست و به پروانه رسید

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد
عاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد

عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش
در نسازد به جهانی که کرانی دارد

دل بیدار ندادند به دانای فرنگ
این قدر هست که چشم نگرانی دارد

عشق ناپید و خرد می گزدش صورت مار
گرچه در کاسهٔ زر لعل روانی دارد

درد من گیر که در میکدها پیدانیست
پیر مردی که می تند و جوانی دارد

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است
بشاخ گل دگر است و به آشیان دگر است

بخود نگر گله های جهان چه میگوئی
اگر نگاه تو دیگر شود جهان دگر است

به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگرد
طریق میکده و شیوهٔ مغان دگر است

به میر قافله از من دعا رسان و بگوی
اگرچه راه همان است کاروان دگر است

ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست

ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست
چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش
گاهی درون سینه مرغان به های و هوست

در نرگس آرمید که بیند جمال ما
چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهی سحر گهی که زند در فراق ما
بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست

هنگامه بست از پی دیدار خاکئی
نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز
پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگی گم است
این گوهری که گم شده مائیم یا که اوست

انقلاب! ای انقلاب!

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب
از جفای دهخدایان کشت دهقانان خراب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

شیخ شهر از رشته تسبیح صد مومن بدام
کافران ساده دل را برهمن زنار تاب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

میر و سلطان نرد باز و کعبتین شان دغل
جان محکومان ز تن بردند محکومان بخواب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

واعظ اندر مسجد و فرزند او در مدرسه
آن به پیری کودکی این پیر در عهد شباب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

ای مسلمانان فغان از فتنه های علم و فن
اهرمن اندر جهان ارزان و یزدان دیریاب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

شوخی باطل نگر اندر کمین حق نشست
شپر از کوری شبیخونی زند بر آفتاب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

در کلیسا ابن مریم را بدار آویختند
مصطفی از کعبه هجرت کرده با ام الکتاب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

من درون شیشه های عصر حاضر دیده ام
آنچنان زهری که از وی مار ها در پیچ و تاب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

با ضعیفان گاه نیروی پلنگان می دهند
شعله ئی شاید برون آید ز فانوس حباب

انقلاب!
انقلاب ای انقلاب

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون
تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون

ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک
ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون

تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار
کز درون او شعاع آفتاب آید برون

ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی
پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون

در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر
چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون

گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند
سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است
جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است

آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست
در بهای آن کف خاکی که دارای دل است

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند
دگر مرو بطواف بتی که بشکستند

چه جلوه ایست که دلها بلذت نگهی
ز خاک راه مثال شراره بر جستند

کجاست منزل تورانیان شهر آشوب
که سینه های خود از تیزی نفس خستند

تو هم بذوق خودی رس که صاحبان طریق
بریده از همه عالم بخویش پیوستند

بچشم مرده دلان کائنات زندانی است
دو جام باده کشیدند و از جهان رستند

غلام همت بیدار آن سوارانم
ستاره را به سنان سفته در گره بستند

فرشته را دگر آن فرصت سجود کجاست
که نوریان بتماشای خاکیان مستند

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی
کفر او زنار دار حاضر و موجود نی

عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر
عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی

کافری را پخته تر سازدشکست سومنات
گرمی بتخانه بی هنگامهٔ محمود نی

مسجد و میخانه و دیر و کلیسا و کنشت
صد فسون از بهر دل بستند و دل خوشنود نی

نغمه پردازی ز جوی کوهسار آموختم
در گلستان بوده ام یک ناله درد آلود نی

پیش من آئی دم سردی دل گرمی بیار
جنبش اندر تست اندر نغمهٔ داوود نی

عیب من کم جوی و از جامم عیار خویش گیر
لذت تلخاب من بی جان غم فرسود نی

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند
کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند

من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام
این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند

بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم
ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند

غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب
چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند

ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج
نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند

فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی

فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی
زمین از کوکب تقدیر ما گردون شود روزی

خیال ما که او را پرورش دادند طوفانها
ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی

یکی در معنی آدم نگر از من چه می پرسی
هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی

چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی
که یزدان را دل از تاثیر او پر خون شود روزی

ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق

ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق
جز اینکه منکر عشق است کافر و زندیق

مقام آدم خاکی نهاد دریا بند
مسافران حرم را خدا دهد توفیق

من از طریق نپرسم، رفیق می جویم
که گفته اند نخستین رفیق و باز طریق

کند تلافی ذوق آنچنان حکیم فرنگ
فروغ باده فزون تر کند بجام عقیق

هزار بار نکو تر متاع بی بصری
ز دانشی که دل او را نمی کند تصدیق

به پیچ و تاب خرد گرچه لذت دگر است
یقین ساده دلان به ز نکته های دقیق

کلام و فلسفه از لوح دل فروشستم
ضمیر خویش گشادم به نشتر تحقیق

ز آستانهٔ سلطان کناره می گیرم
نه کافرم که پرستم خدای بی توفیق

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب
هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب

از خلش کرشمه ئی کار نمی شود تمام
عقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب

عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات را
جام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب

راهروانبرهنه پا راه تمام خار زار
تا به مقام خود رسی راحله از رضا طلب

چون بکمال میرسد فقر دلیل خسروی است
مسند کیقباد را در ته بوریا طلب

پیش نگر که زندگی راه بعالمی
از سر آنچه بود و رفت در گذر انتها طلب

ضربت روزگار اگر ناله چو نی دهد تو را
بادهٔ من ز کف بنه چاره ز مومیا طلب

بینی جهان را خود را نبینی

بینی جهان را خود را نبینی
تا چند نادان غافل نشینی

نور قدیمی شب را بر افروز
دست کلیمی در آستینی

بیرون قدم نه از دور آفاق
تو پیش ازینی تو بیش ازینی

از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟
مرگ است صیدی تو در کمینی

جانی که بخشد دیگر نگیرند
آدم بمیرد از بی یقینی

صورت گری را از من بیاموز
شاید که خود را باز آفرینی

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها
شبها که سحر گردد از گردش کوکب ها

نشناخت مقام خویش افتاد بدام خویش
عشقی که نمودی خواست از شورش یارب ها

آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است
در سینه شکن او را آلوده مکن لب ها

در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه
آن می که نمی گنجد در شیشهٔ مشرب ها

آسوده نمی گردد آندل که گسست از دوست
با قرات مسجد ها با دانش مکتب ها

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود
هزار چشم براه تو از ستاره گشود

چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدی
که خون کند جگرم را ایازی محمود

تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکرد
شراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود

فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشاد
به جرعه دگری نشئه ترا افزود

سخن ز نامه و میزان دراز تر گفتی
به حیرتم که نبینی قیامت موجود

خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت و شنود

از آن بمکتب و میخانه اعتبارم نیست
که سجده ئی نبرم بر در جبین فرسود

دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا

دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا
به ذره ذره توان دیده جان پاک آنجا

می مغانه ز مغ زادگان نمی گیرند
نگاه می شکند شیشه های تاک آنجا

به ضبط جوش جنون کوش در مقام نیاز
بهوش باش و مرو با قبای چاک آنجا

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست
پیش صاحب نظران حور و جنان چیزی نیست

هرچه از محکم و پاینده شناسی گذرد
کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست

دانش مغربیان فلسفهٔ مشرقیان
همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست

از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر
که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست

در طریقی که بنوک مژه کاویدم من
منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند
ز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند

به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچند
به خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند

بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریر
بروز رزم خود آگاه و تن فراموشند

نظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشند
ستاره های کهن را جنازه بر دوشند

زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب
معاشران همه سر مست بادهٔ دوشند

بلب رسید مرا آن سخن که نتوان گفت
بحیرتم که فقیهان شهر خاموشند

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا
فسان کشیده بروی زمانه آخت مرا

من آن جهان خیالم که فطرت ازلی
جهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا

می جوان که به پیمانه تو می ریزم
ز راوقی است که جام و سبو گداخت مرا

نفس به سینه گدازم که طایر حرمم
توان ز گرمی آواز من شناخت مرا

شکست کشتی ادراک مرشدان کهن
خوشا کسی که به دریا سفینه ساخت مرا

مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم

مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم
تن به تپیدن دهم بال پریدن دهم

سوز نوایم نگر ریزهٔ الماس را
قطرهٔ شبنم کنم خوی چکیدن دهم

چون ز مقام نمود نغمهٔ شیرین زنم
نیم شبان صبح را میل دمیدن دهم

یوسف گم گشته را باز گشودم نقاب
تا به تنک مایگان ذوق خریدن دهم

عشق شکیب آزما خاک ز خود رفته را
چشم تری داد و من لذت دیدن دهم

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها
تو ای درد آشنا بیگانه شو از آشنائی ها

بدرگاه سلاطین تا کجا این چهره سائی ها
بیاموز از خدای خویش ناز کبریائی ها

محبت از جوانمردی بجائی میرسد روزی
که افتد از نگاهش کاروبار دلربائی ها

چنان پیش حریم او کشیدم نغمهٔ دردی
که دادم محرمان را لذت سوز جدائی ها

از آن بر خویش می بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم روائی ها

بیا بر لاله پا کوبیم و بیباکانه می نوشیم
که عاشق را بحل کردند خون پارسائی ها

برون آ از مسلمانان گریز اندر مسلمانی
مسلمانان روا دارند کافر ماجرائی ها

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعله ئی آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما

میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

دم مرا صفت باد فرودین کردند

دم مرا صفت باد فرودین کردند
گیاه را ز سرشکم چو یاسمین کردند

نمود لالهٔ صحرا نشین ز خونابم
چنانکه بادهٔ لعلی به ساتگین کردند

بلند بال چنانم که بر سپهر برین
هزار بار مرا نوریان کمین کردند

فروغ آدم خاکی ز تازه کاریهاست
مه و ستاره کنند آنچه پیش ازین کردند

چراغ خویش بر افروختم که دست کلیم
درین زمانه نهان زیر آستین کردند

در آبسجده و یاری ز خسروان مطلب
که روز فقر نیاکان ما چنین کردند

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد
سخن دراز کند لذت نظر ندهد

شنیده ام سخن شاعر و فقیه و حکیم
اگرچه نخل بلند است برگ و بر ندهد

تجلئی که برو پیر دیر می نازد
هزار شب دهد و تاب یک سحر ندهد

هم از خدا گله دارم که بر زبان نرسد
متاع دل برد و یوسفی به بر ندهد

نه در حرم نه به بتخانه یابم آن ساقی
که شعله شعله ببخشد شرر شرر ندهد

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را
پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را

اگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آید
بغارت میتوان دادن متاع کاروانی را

ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است

ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است
دل شاهین نسوزد بهر آن مرغی که در چنگ است

پشیمان شو اگر لعلی ز میراث پدر خواهی
کجا عیش برون آوردن لعلی که در سنگ است

سخن از بود و نابود جهان با من چه میگوئی
من این دانم که من هستم ندانم این چه نیرنگ است

درین میخانه هر مینا ز بیم محتسب لرزد
مگر یک شیشهٔ عاشق که از وی لرزه بر سنگ است

خودی را پرده میگوئی بگو من با تو این گویم
مزن این پرده را چاکی که دامان نگه تنگ است

کهن شاخی که زیر سایه او پر بر آوردیی
چو برگش ریخت از وی آشیان برداشتن ننگ است

غزل آن گو که فطرت ساز خود را پرده گرداند
چه آید زان غزل خوانی که با فطرت هماهنگ است

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو

چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو

زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ایکه در قافله ئی بی همه شو با همه رو

تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو

آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو

از تنک جامی ما میکده رسوا گردید
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این
یکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این

نگاه جلوه بدمست از صفای جلوه می لغزد
تو میگوئی حجابست این نقابست این مجاز است این

بیا در کش طناب پرده های نیلگونش را
که مثل شعله عریان بر نگاه پاکباز است این

مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوشتر
مقام ذوق و شوقست این حریم سوز و ساز است این

زمانی گم کنم خود را زمانی گم کنم او را
زمانی هر دو را یابم چه رازست این چه رازست این

از داغ فراق او در دل چمنی دارم

از داغ فراق او در دل چمنی دارم
ای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارم

این آه جگر سوزی در خلوت صحرا به
لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم

سوال هفتم

مسافر چون بود رهرو کدام است
کرا گویم که او مرد تمام است

جواب

اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش

سفر اندر حضر کردن چنین است
سفر از خود بخود کردن همین است

کسی اینجا نداند ما کجائیم
که در چشم مه و اختر نیائیم

مجو پایان که پایانی نداری
بپایان تا رسی جانی نداری

نه ما را پخته پنداری که خامیم
بهر منزل تمام و ناتمامیم

بپایان نارسیدن زندگانی است
سفر ما را حیات جاودانی است

ز ماهی تا به مه جولانگه ما
مکان و هم زمان گرد ره ما

بخود پیچیم و بیتاب نمودیم
که ما موجیم و از قعر وجودیم

دمادم خویش را اندر کمین باش
گریزان از گمان سوی یقین باش

تب و تاب محبت را فنا نیست
یقین و دید را نیز انتها نیست

کمال زندگی دیدار ذات است
طریقش رستن از بند جهات است

چنان با ذات حق خلوت گزینی
ترا او بیند و او را تو بینی

منور شو ز نور «من یرانی»
مژه برهم مزن تو خود نمانی

بخود محکم گذر اندر حضورش
مشو ناپید اندر بحر نورش

نصیب ذره کن آن اضطرابی
که تابد در حریم آفتابی

چنان در جلوه گاه یار میسوز
عیان خود را نهان او را برافروز

کسی کو دید عالم را امام است
من تو ناتمامیم او تمام است

اگر او را نیابی در طلب خیز
اگر یابی به دامانش در آویز

فقیه و شیخ و ملا را مده دست
مرو مانند ماهی غافل از شست

بکار ملک و دین او مرد راهی است
که ما کوریم و او صاحب نگاهی است

مثال آفتاب صبحگاهی
دمد از هر بن مویش نگاهی

فرنگ آئین جمهوری نهاد ست
رسن از گردن دیوی گشادست

نوا بی زخمه و سازی ندارد
ابی طیاره پروازی ندارد

ز باغش کشت ویرانی نکوتر
ز شهر او بیابانی نکوتر

چو رهزن کاروانی در تک و تاز
شکمها بهر نانی در تک و تاز

روان خوابید و تن بیدار گردید
هنر با دین و دانش خوار گردید

خرد جز کافری کافر گری نیست
فن افرنگ جز مردم دری نیست

گروهی را گروهیدر کمین است
خدایش یار اگر کارش چنین است

ز من ده اهل مغرب را پیامی
که جمهور است تیغ بی نیامی

چه شمشیری که جانها می ستاند
تمیز مسلم و کافر نداند

نماند در غلاف خود زمانی
برد جان خود و جان جهانی

سوال هشتم

کدامی نکته را نطق است اناالحق
چه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق

جواب

من از رمز اناالحق باز گویم
و گر با هند و ایران راز گویم

مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت
«حیات از خود فریبی خورد و من»گفت

خدا خفت و وجود ما ز خوابش
وجود ما نمود ما ز خوابش

مقام تحت وفوق و چار سو خواب
سکون و سیر و شوق و جستجو خواب

دل بیدار و عقل نکته بین خواب
گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب

ترا این چشم بیداری بخواب است
ترا گفتار و کرداری بخواب است

چو او بیدار گردد دیگری نیست
متاع شوق را سوداگری نیست

فروغ دانش ما از قیاس است
قیاس ما ز تقدیر حواس است

چو حس دیگر شد این عالم دگر شد
سکون و سیر و کیف و کم دگر شد

توان گفتن جهان رنگ و بو نیست
زمین و آسمان و کاخ و کو نیست

توان گفتن که خوابی یا فسونی است
حجاب چهره آن بی چگونی است

توان گفتن همه نیرنگ هوش است
فریب پرده های چشم و گوش است

خودی از کائنات رنگ و بو نیست
حواس ما میان ما و او نیست

نگه را در حریمش نیست راهی
کنی خود را تماشا بی نگاهی

حساب روزش از دور فلک نیست
بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست

اگر کوئی که «من» وهم و گمان است
نمودش چون نمود این و آن است

بگو با من که دارای گمان کیست
یکی در خود نگر آن بی نشان کیست

جهان پیدا و محتاج دلیلی
نمیآید به فکر جبرئیلی

خودی پنهان ز حجت بی نیاز است
یکی اندیش و دریاب این چه رازست

خودی را حق بدان باطل مپندار
خودی را کشت بی حاصل مپندار

خودی چون پخته گردد لازوالست
فراق عاشقان عین وصالست

شرر را تیز بالی میتوان داد
تپید لایزالی میتوان داد

دوام حق جزای کار او نیست
که او را این دوام از جستجو نیست

دوام آن به که جان مستعاری
شود از عشق و مستی پایداری

وجود کوهسار و دشت و در هیچ
جهان فانی خودی باقی دگر هیچ

دگر از شنکر و منصور کم گوی
خدا را هم براه خویشتن جوی

بخود گم بهر تحقیق خودی شو
انا الحق گوی و صدیق خودی شو

سوال نهم

که شد بر سر وحدت واقف آخر؟
شناسای چه آمد عارف آخر؟

جواب

ته گردون مقام دلپذیر است
و لیکن مهر و ماهش زود میر است

بدوش شام نعش آفتابی
کواکب را کفن از ماهتابی

پرد کهسار چون ریگ روانی
دگرگون می شود دریا بآنی

گلان را در کمین باد خزان است
متاع کاروان از بیم جان است

ز شبنم لاله را گوهر نماند
دمی ماند دمی دیگر نماند

نوا نشنیده در چنگی بمیرد
شرر ناجسته در سنگی بمیرد

مپرس از من ز عالمگیری مرگ
من و تو از نفس زنجیری مرگ

غزل

فنا را بادهٔ هر جام کردند
چه بیدردانه او را عام کردند

تماشا گاه مرگ ناگهان را
جهان ماه و انجم نام کردند

اگر یک زره اش خوی رم آموخت
به افسون نگاهی رام کردند

قرار از ما چه میجوئی که ما را
اسیر گردش ایام کردند

خودی در سینهٔ چاکی نگهدار
ازین کوکب چراغ شام کردند

جهان یکسر مقام آفلین است
درین غربت سرا عرفان همین است

دل ما در تلاش باطلی نیست
نصیب ما غم بی حاصلی نیست

نگه دارند اینجا آرزو را
سرور ذوق و شوق جستجو را

خودی را لازوالی میتوان کرد
فراقی را وصالی میتوان کرد

چراغی از دم گرمی توان سوخت
به سوزن چاک گردون میتوان دوخت

خدای زنده بی ذوق سخن نیست
تجلی های او بی انجمن نیست

که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟
که خورد آن باده و ساغر بسر زد

عیار حسن و خوبی از دل کیست؟
مه او در طواف منزل کیست؟

«الست» از خلوت نازی که برخاست
«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست

چه آتش عشق در خاکی بر افروخت
هزاران پرده یک آواز ما سوخت

اگر مائیم گردان جام ساقی است
به بزمش گرمی هنگامه باقی است

مرا دل سوخت بر تنهائی او
کنم سامان بزم آرائی او

مثال دانه می کارم خودی را
برای او نگهدارم خودی را

خاتمه

تو شمشیری ز کام خود برون آ
برون آ، از نیام خود برون آ

نقاب از ممکنات خویش برگیر
مه و خورشید و انجم را به برگیر

شب خود روشن از نور یقین کن
ید بیضا برون از آستین کن

کسی کو دیده را بر دل گشود است
شراری کشت و پروینی درود است

شراری جسته ئی گیر از درونم
که من مانند رومی گرم خونم

وگرنه آتش از تهذیب نوگیر
برون خود بیفروز، اندرون میر

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم
همه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم

به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا
چه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم

نه به ماست زندگانی نه ز ما ست زندگانی
همه جاست زندگانی ز کجا ست زندگانی

این هم جهانی آن هم جهانی

این هم جهانی آن هم جهانی
این بیکرانی آن بیکرانی

هر دو خیالی هر دو گمانی
از شعلهٔ من موج دخانی

این یک دو آنی آن یک دو آنی
من جاودانی من جاودانی

این کم عیاری آن کم عیاری
من پاک جانی نقد روانی

اینجا مقامی آنجا مقامی
اینجا زمانی آنجا زمانی

اینجا چه کارم آنجا چه کارم
آهی فغانی آهی فغانی

این رهزن من آن رهزن من
اینجا زیانی آنجا زیانی

هر دو فروزم هر دو بسوزم
این آشیانی آن آشیانی

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله
هزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله

فشان یک جرعه بر خاک چمن از بادهٔ لعلی
که از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله

جهان رنگ و بو دانی ولی دل چیست میدانی
مهی کز حلقهٔ آفاق سازد گرد خود هاله

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید
از نقش این و آن بتماشای خود رسید

صوفی! برون ز بنگه تاریک پا بنه
فطرت متاع خویش به سوداگری کشید

صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب
بی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید

باز این عالم دیرینه جوان می بایست

باز این عالم دیرینه جوان می بایست
برگ کاهش صفت کوه گران می بایست

کف خاکی که نگاه همه بین پیدا کرد
در ضمیرش جگر آلوده فغان می بایست

این مه و مهر کهن راه بجائی نبرند
انجم تازه به تعمیر جهان می بایست

هر نگاری که مرا پیش نظر می آید
خوش نگاریست ولی خوشتر از آن می بایست

گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگو
گفت آدم که چنین است چنان می بایست

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت
نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت

خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود
زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت

روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی
باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق
هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد
ورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
زناریان او همه نالنده همچو نای

در ’بنگه فقیر و به کاشانهٔ امیر
غمها که پشت را به جوانی کند دو تای

درمان کجا که درد بدرمان فزون شود
دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای

بی زور سیل کشتی آدم نمی رود
هر دل هزار عربده دارد به ناخدای

از من حکایت سفر زندگی مپرس
در ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای

آمیختم نفس به نسیم سحر گهی
گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای

از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کوی
کردم بچشم ماه تماشای این سرای

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ
در من نگر که میدهم از زندگی سراغ

ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستیم
مائیم آنچه می رود اندر دل و دماغ

مستی ز باده میرسد و از ایاغ نیست
هر چند باده را نتوان خورد بی ایاغ

داغی به سینه سوز که اندر شب وجود
خود را شناختن نتوان جز به این چراغ

ای موج شعله سینه بباد صبا گشای
شبنم مجو که میدهد از سوختن فراغ

من بندهٔ آزادم عشق است امام من

من بندهٔ آزادم عشق است امام من
عشق است امام من عقل است غلام من

هنگامهٔ این محفل از گردش جام من
این کوکب شام من این ماه تمام من

جان در عدم آسودهٔ بی ذوق تمنا بود
مستانه نوا ها زد در حلقه دام من

ای عالم رنگ و بو این صحبت ما تا چند
مرگست دوام تو عشق است دوام من

پیدا به ضمیرم او پنهان به ضمیرم او
این است مقام او دریاب مقام من

کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت

کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت
در هجوم گل و ریحان غم دم سازی داشت

محرمی خواست ز مرغ چمن و باد بهار
تکیه بر صحبت آن کرد که پروازی داشت

خود را کنم سجودی، دیر و حرم نمانده

خود را کنم سجودی، دیر و حرم نمانده
این در عرب نمانده آن در عجم نمانده

در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده
در ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده

در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم
شاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده

سیاره های گردون بی ذوق انقلابی
شاید که روز و شب را توفیق رم نمانده

بی منزل آرمیدند پا از طلب کشیدند
شاید که خاکیان را در سینه دم نمانده

یا در بیاض امکان یکبرگ ساده ئی نیست
یا خامهٔ قضا را تاب رقم نمانده

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من
به ضمیر تو جهانی دگر آفریده ام من

همه خاوران بخوابی که نهان ز چشم انجم
به سرود زندگانی سحر آفریده ام من

سوال دوم

چه بحر است این که علمش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد

جواب

حیات پر نفس بحر روانی
شعور آگهی او را کرانی

چه دریائی که ژرف و موج داراست
هزاران کوه و صحرا بر کنار است

مپرس از موجهای بیقرارش
که هر موجش برون جست از کنارش

گذشت از بحر و صحرا را نمی داد
نگه را لذت کیف و کمی داد

هر آن چیزی که آید در حضورش
منور گردد از فیض شعورش

بخلوت مست و صحبت ناپذیر است
ولی هر شی ز نورش مستنیر است

نخستین می نماید مستنیرش
کند آخر به آئینی اسیرش

شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد

خرد بند نقاب از رخ گشودش
ولیکن نطق عریان تر نمودش

نگنجد اندرین دیر مکافات
جهان او را مقامی از مقامات

برون از خویش می بینی جهانرا
در و دشت و یم و صحرا و کان را

جهان رنگ و بو گلدستهٔ ما
ز ما آزاد و هم وابستهٔ ما

خودی او را بیک تار نگه بست
زمین و آسمان و مهر و مه بست

دل ما را به او پوشیده راهی است
که هر موجود ممنون نگاهی است

گر او را کس نبیند زار گردد
اگر بیند، یم و کهسار گردد

جهان را فربهی از دیدن ما
نهالش رسته از بالیدن ما

حدیث ناظر و منظور رازی است
دل هر ذره در عرض نیازی است

ق

تو ای شاهد مرا مشهود گردان
ز فیض یک نظر موجود گردان

کمال ذات شی موجود بودن
برای شاهدی مشهود بودن

زوالش در حضور ما نبودن
منور از شعور ما نبودن

جهان غیر از تجلی های ما نیست
که بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست

تو هم از صحبتش یاری طلب کن
نگه را از خم و پیچش ادب کن

«یقین میدان که شیران شکاری
درین ره خواستند از مور یاری»

بیاری های او از خود خبر گیر
تو جبریل امینی بال و پر گیر

به بسیاری گشا چشم خرد را
که دریابی تماشای احد را

نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر
به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر

خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر
اسیر بند تدبیرش مه و مهر

چو آتش خویش را اندر جهان زن
شبیخون بر مکان و لامکان زن

سوال سوم

وصال ممکن و واجب بهم چیست؟
حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟

جواب

سه پهلو این جهان چون و چند است
خرد کیف و کم او را کمند است

جهان طوسی و اقلیدس است این
پی عقل زمین فرسا بس است این

زمانش هم مکانش اعتباری است
زمین و آسمانش اعتباری است

کمان را زه کن و آماج دریاب
ز حرفم نکتهٔ معراج دریاب

مجو مطلق درین دیر مکافات
که مطلق نیست جز نورالسموات

حقیقت لازوال و لامکان است
مگو دیگر که عالم بیکران است

کران او درون است و برون نیست
درونش پست، بالا کم فزون نیست

درونش خالی از بالا و زیر است
ولی بیرون او وسعت پذیر است

ابد را عقل ما ناسازگار است
«یکی» از گیر و دار او هزار است

چو لنگ است او سکون را دوست دارد
نبیند مغز و دل بر پوست دارد

حقیقت را چو ما صد پاره کردیم
تمیز ثابت و سیاره کردیم

خرد در لامکان طرح مکان بست
چو زناری زمان را بر میان بست

زمان را در ضمیر خود ندیدم
مه و سال و شب و روز آفریدم

مه و سالت نمی ارزد بیک جو
بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو

بخود رس از سر هنگامه بر خیز
تو خود را در ضمیر خود فرو ریز

تن و جان را دو تا گفتن کلام است
تن و جان را دو تا دیدن حرام است

بجان پوشیده رمز کائنات است
بدن خالی ز احوال حیات است

عروس معنی از صورت حنا بست
نمود خویش را پیرایه ها بست

حقیقت روی خود را پرده باف است
که او را لذتی در انکشاف است

بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید

کلیسا سبحهٔ پطرس شمارد
که او با حاکمی کاری ندارد

بکار حاکمی مکر و فنی بین
تن بیجان و جان بی تنی بین

خرد را با دل خود همسفر کن
یکی بر ملت ترکان نظر کن

به تقلید فرنگ از خود رمیدند
میان ملک و دین ربطی ندیدند

«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم
عدد بهر شمارش آفریدیم

کهن دیری که بینی مشت خاکست
دمی از سر گذشت ذات پاکست

حکیمان مرده را صورت نگارند
ید موسی دم عیسی ندارند

درین حکمت دلم چیزی ندید است
برای حکمت دیگر تپید است

من این گویم جهان در انقلابست
درونش زنده و در پیچ و تابست

ز اعداد و شمار خویش بگذر
یکی در خود نظر کن پیش بگذر

در آن عالم که جزو از کل فزون است
قیاس رازی و طوسی جنون است

زمانی با ارسطو آشنا باش
دمی با ساز بیکن هم نوا باش

و لیکن از مقامشان گذر کن
مشو گم اندرین منزل سفر کن

به آن عقلی که داند بیش و کم را
شناسد اندرون کان و یم را

جهان چند و چون زیر نگین کن
بگردون ماه و پروین را کمین کن

و لیکن حکمت دیگر بیاموز
رهان خود را از این مکر شب و روز

مقام تو برون از روزگار است
طلب کن آن یمین کو بی یسار است

سوال چهارم

قدیم و محدث از هم چون جدا شد
که این عالم شد آن دیگر خدا شد

اگر معروف و عارف ذات پاکست
چه سودا در سر این مشت خاکست

جواب

خودی را زندگی ایجاد غیر است
فراق عارف و معروف خیر است

قدیم و محدث ما از شمار است
شمار ما طلسم روزگار است

دمادم دوش و فردا می شماریم
به هست و بود و باشد کار داریم

ازو خود را بریدن فطرت ماست
تپیدن نارسیدن فطرت ماست

نه ما را در فراق او عیاری
نه او را بی وصال ما قراری

نه او بی ما نه، بی او چه حال است
فراق ما فراق اندر وصال است

جدائی خاک را بخشد نگاهی
دهد سرمایه کوهی بکاهی

جدائی عشق را آئینه دار است
جدائی عاشقان را سازگار است

اگر ما زنده ایم از دردمندی است
وگر پاینده ایم از دردمندی است

من و او چیست اسرار الهی است
من و او بر دوام ما گواهی است

بخلوت هم بجلوت نور ذات است
میان انجمن بودن حیات است

محبت دیده ور بی انجمن نیست
محبت خود نگر بی انجمن نیست

به بزم ما تجلی هاست بنگر
جهان ناپید و او پیداست بنگر

در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست
که اینجا هیچکس جز ما و او نیست

گهی خود را ز ما بیگانه سازد
گهی ما را چو سازی می نوازد

گهی از سنگ تصویرش تراشیم
گهی نادیده بر وی سجده پاشیم

گهی هر پردهٔ فطرت دریدیم
جمال یار بیباکانه دیدیم

چه سودا در سر این مشت خاکست
ازین سودا درونش تابناکست

چه خوش سودا که نالد از فراقش
و لیکن هم ببالد از فراقش

فراق او چنان صاحب نظر کرد
که شام خویش را بر خود سحر کرد

خودی را دردمندامتحان ساخت
غم دیرینه را عیش جوان ساخت

گهر ها سلک سلک از چشم تر برد
ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد

خودی را تنگ در آغوش کردن
فنا را با بقا هم دوش کردن

محبت در گره بستن مقامات
محبت در گذشتن از نهایات

محبت ذوق انجامی ندارد
طلوع صبح او شامی ندارد

براهش چون خرد پیچ و خمی هست
جهانی در فروغ یکدمی هست

هزاران عالم افتد در ره ما
بپایان کی رسد جولانگه ما

مسافر جاودان زی جاودان میر
جهانی را که پیش آید فراگیر

به بحرش گم شدن انجام ما نیست
اگر او را تو در گیری فنا نیست

خودی اندر خودی گنجد محال است
خودی را عین خود بودن کمال است

سوال پنجم

که من باشم مرا از من خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفر کن»

جواب

خودی تعویذ حفظ کائنات است
نخستین پرتو ذاتش حیات است

حیات از خواب خوش بیدار گردد
درونش چون یکی بسیار گردد

نه او را بی نمود ما گشودی
نه ما را بی گشود او نمودی

ضمیرش بحر ناپیدا کناری
دل هر قطره موج بیقراری

سر و برگ شکیبائی ندارد
بجز افراد پیدائی ندارد

حیات آتش خودیها چون شررها
چو انجم ثابت و اندر سفر ها

ز خود نا رفته بیرون غیر بین است
میان انجمن خلوت نشین است

یکی بنگر بخود پیچیدن او
ز خاک پی سپر بالیدن او

نهان از دیده ها در های و هوئی
دمادم جستجوی رنگ و بوئی

ز سوز اندرون در جست و خیز است
به آئینی که با خود در ستیز است

جهان را از ستیز او نظامی
کف خاک از ستیز آئینه فامی

نریزد جز خودی از پرتو او
نخیزد جز گهر اندر زو او

خودی را پیکر خاکی حجاب است
طلوع او مثال آفتاب است

درون سینهٔ ما خاور او
فروغ خاک ما از جوهر او

تو میگوئی مرا از «من» خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟

ترا گفتم که ربط جان و تن چیست
سفر در خود کن و بنگر که «من»چیست

سفر در خویش زادن بی اب و مام
ثریا را گرفتن از لب بام

ابد بردن بیک دم اضطرابی
تماشا بی شعاع آفتابی

ستردن نقش هر امید و بیمی
زدن چاکی به دریا چون کلیمی

شکستن این طلسم بحر و بر را
ز انگشتی شکافیدن قمر را

چنان باز آمدن از لامکانش
درون سینه او در کف جهانش

ولی این راز را گفتن محال است
که دیدن شیشه و گفتن سفال است

چه گویم از «من» و از توش و تابش
کند«انا عرضنا» بی نقابش

فلک را لرزه بر تن از فر او
زمان و هم مکان اندر بر او

نشیمن را دل آدم نهاد است
نصیب مشت خاکی او فتاد است

جدا از غیر و هم وابستهٔ غیر
گم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر

خیال اندر کف خاکی چسان است
که سیرش بی مکان و بی زمان است

بزندان است و آزاد است این چیست
کمند و صید و صیاد است این چیست

چراغی در میان سینهٔ تست
چه نور است این که در آئینهٔ تست

مشو غافل که تو او را امینی
چه نادانی که سوی خود نبینی

سوال ششم

چه جزو است آنکه او از کل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است

جواب

خودی ز اندازه های ما فزون است
خودی زان کل که تو بینی فزون است

ز گردون بار بار افتد که خیزد
به بحر روزگار افتد که خیزد

جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟
به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟

به ظلمت مانده و نوری در آغوش
برون از جنت و حوری در آغوش

به آن نطقی دل آویزی که دارد
ز قعر زندگی گوهر بر آرد

ضمیر زندگانی جاودانی است
بچشم ظاهرش بینی زمانی است

به تقدیرش مقام هست و بود است
نمود خویش و حفظ این نمود است

چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست
که تقدیر از نهاد او برون نیست

چه گویم از چگون و بی چگونش
برون مجبور و مختار اندرونش

چنین فرمودهٔ سلطان بدر است
که ایمان در میان جبر و قدر است

تو هر مخلوق را مجبور گوئی
اسیر بند نزد و دور گوئی

ولی جان از دم جان آفرین است
به چندین جلوه ها خلوت نشین است

ز جبر او حدیثی در میان نیست
که جان بی فطرت آزاد جان نیست

شبیخون بر جهان کیف و کم زد
ز مجبوری به مختاری قدم زد

چو از خود گرد مجبوری فشاند
جهان خویش را چون ناقه راند

نگردد آسمان بی رخصت او
نتابد اختری بی شفقت او

کند بی پرده روزی مضمرش را
بچشم خویش بیند جوهرش را

قطار نوریان در رهگذار است
پی دیدار او در انتظار است

شراب افرشته از تاکش بگیرد
عیار خویش از خاکش بگیرد

چه پرسی از طریق جستجویش
فرو آرد مقام های و هویش

شب و روزی که داری بر ابد زن
فغان صبحگاهی بر خرد زن

خرد را از حواس آید متاعی
فغان از عشق می گیرد شعاعی

خرد جز را فغان کل را بگیرد
خرد میرد فغان هرگز نمیرد

خرد بهر ابد ظرفی ندارد
نفس چون سوزن ساعت شمارد

تراشد روز ها شب ها سحر ها
نگیرد شعله و چیند شرر ها

فغان عاشقان انجام کاریست
نهان در یکدم او روزگاریست

خودی تا ممکناتش وا نماید
گره از اندرون خود گشاید

از آن نوری که وا بیند نداری
تو او را فانی و آنی شماری

از آن مرگی که میآید چه باک است
خودی چون پخته شد از مرگ پاک است

ز مرگ دیگری لرزد دل من
دل من جان من آب و گل من

ز کار عشق و مستی برفتادن
شرار خود به خاشاکی ندادن

بدست خود کفن بر خود بریدن
بچشم خویش مرگ خویش دیدن

ترا این مرگ هر دم در کمین است
بترس از وی که مرگ ما همین است

کند گور تو اندر پیکر تو
نکیر و منکر او در بر تو

بندگی نامه

گفت با یزدان مه گیتی فروز
تاب من شب را کند مانند روز

یاد ایامی که بی لیل و نهار
خفته بودم در ضمیر روزگار

کوکبی اندر سواد من نبود
گردشی اندر نهاد من نبود

نی ز نورم دشت و در آئینه پوش
نی به دریا از جمال من خروش

آه زین نیرنگ و افسون وجود
وای زین تابانی و ذوق نمود

تافتن از آفتاب آموختم
خاکدانی مرده ئی افروختم

خاکدانی با فروغ و بی فراغ
چهرهٔ او از غلامی داغ داغ

آدم او صورت ماهی به شست
آدمی یزدان کشی آدم پرست

تا اسیر آب و گل کردی مرا
از طواف او خجل کردی مرا

این جهان از نور جان آگاه نیست
این جهان شایان مهر و ماه نیست

در فضای نیلگون او را بهل
رشتهٔ ما نوریان از وی گسل

یا مرا از خدمت او واگذار
یا ز خاکش آدم دیگر بیار

چشم بیدارم کبود و کور به
ای خدا این خاکدان بی نور به

از غلامی دل بمیرد در بدن
از غلامی روح گردد بار تن

از غلامی ضعف پیری در شباب
از غلامی شیر غاب افکنده ناب

از غلامی بزم ملت فرد فرد
این و آن با این و آن اندر نبرد

آن یکی اندر سجود این در قیام
کاروبارش چون صلوه بی امام

در فتد هر فرد با فردی دگر
هر زمان هر فرد را دردی دگر

از غلامی مرد حق زنار بند
از غلامی گوهرش ناارجمند

شاخ او بی مهرگان عریان ز برگ
نیست اندر جان او جز بیم مرگ

کور ذوق و نیش را دانسته نوش
مرده ئی بی مرگ و نعش خود بدوش

آبروی زندگی در باخته
چون خران با کاه و جو در ساخته

ممکنش بنگر محال او نگر
رفت و بود ماه و سال او نگر

روزها در ماتم یکدیگرند
در خرام از ریگ ساعت کمترند

شوره بوم از نیش کژدم خار خار
مور او اژدر گز و عقرب شکار

صرصر او آتش دوزخ نژاد
زورق ابلیس را باد مراد

آتشی اندر هوا غلطیده ئی
شعله ئی در شعله ئی پیچیده ئی

آتشی از دود پیچان تلخ پوش
آتشی تندر غو و دریا خروش

در کنارش مارها اندر ستیز
مارها با کفچه های زهر ریز

شعله اش گیرنده چون کلب عقور
هولناک و زنده سوز و مرده نور

در چنین دشت بلا صد روزگار
خوشتر از محکومی یک دم شمار

موسیقی

مرگ ها اندر فنون بندگی
من چه گویم از فسون بندگی

نغمهٔ او خالی از نار حیات
همچو سیل افتد به دیوار حیات

چون دل او تیره سیمای غلام
پست چون طبعش نواهای غلام

از دل افسردهٔ او سوز رفت
ذوق فردا لذت امروز رفت

از نی او آشکارا راز او
مرگ یک شهر است اندر ساز او

ناتوان و زار می سازد ترا
از جهان بیزار می سازد ترا

چشم او را اشک پیهم سرمه ایست
تا توانی بر نوای او مایست

الحذر این نغمهٔ موت است و بس
نیستی در کسوت صوت است و بس

تشنه کامی، این حرم بی زمزم است
در بم و زیرش هلاک آدم است

سوز دل از دل برد غم میدهد
زهر اندر ساغر جم می دهد

غم دو قسم است ای برادر گوش کن
شعلهٔ ما را چراغ هوش کن

یک غم است آن غم که آدم را خورد
آن غم دیگر که هر غم را خورد

آن غم دیگر که ما را همدم است
جان ما از صحبت او بی غم است

اندرو هنگامه های غرب و شرق
بحر و در وی جمله موجودات غرق

چون نشیمن می کند اندر دلی
دل ازو گردد یم بی ساحلی

بندگی از سر جان نا آگهی است
زان غم دیگر سرود او تهی است

من نمیگویم که آهنگش خطاست
بیوه زن را اینچنین شیون رواست

نغمه باید تند رو مانند سیل
تا برد از دل غمان را خیل خیل

نغمه می باید جنون پرورده ئی
آتشی در خون و دل حل کرده ئی

از نم او شعله پروردن توان
خامشی را جزو او کردن توان

می شناسی در سرود است آن مقام
«کاندرو بی حرف می روید کلام»

نغمهٔ روشن چراغ فطرت است
معنی او نقشبند صورت است

اصل معنی را ندانم از کجاست
صورتش پیدا و با ما آشناست

نغمه گر معنی ندارد مرده ایست
سوز او از آتش افسرده ایست

راز معنی مرشد رومی گشود
فکر من بر آستانش در سجود

«معنی آن باشد که بستاند ترا
بی نیاز از نقش گرداند ترا

معنی آن نبود که کور و کر کند
مرد را بر نقش عاشق تر کند»

مطرب ما جلوهٔ معنی ندید
دل بصورت بست و از معنی رمید

مصوری

همچنان دیدم فن صورت گری
نی براهیمی درو نی آزری

«راهبی در حلقهٔ دام هوس
دلبری با طایری اندر قفس

خسروی پیش فقیری خرقه پوش
مرد کوهستانیی هیزم بدوش

نازنینی در ره بتخانه ئی
جوگئی در خلوت ویرانه ئی

پیرکی از درد پیری داغ داغ
آنکه اندر دست او گل شد چراغ

مطربی از نغمهٔ بیگانه مست
بلبلی نالید و تار او گسست

نوجوانی از نگاهی خورده تیر
کودکی بر گردن بابای پیر»

می چکد از خامه ها مضمون موت
هر کجا افسانه و افسون موت

علم حاضر پیش آفل در سجود
شک بیفزود و یقین از دل ربود

بی یقین را لذت تحقیق نیست
بی یقین را قوت تخلیق نیست

بی یقین را رعشه ها اندر دل است
نقش نو آوردن او را مشکل است

از خودی دور است و رنجور است و بس
رهبر او ذوق جمهور است و بس

حسن را دریوزه از فطرت کند
رهزن و راه تهی دستی زند

حسن را از خود برون جستن خطاست
آنچه می بایست پیش ما کجاست

نقشگر خود را چو با فطرت سپرد
نقش او افکند و نقش خود سترد

یک زمان از خویشتن رنگی نزد
بر زجاج ما گهی سنگی نزد

فطرت اندر طیلسان هفت رنگ
مانده بر قرطاس او با پای لنگ

بی تپش پروانهٔ کم سوز او
عکس فردا نیست در امروز او

از نگاهش رخنه در افلاک نیست
زانکه اندر سینه دل بیباک نیست

خاکسار و بی حضور و شرمگین
بی نصیب از صحبت روح الامین

فکر او نادار و بی ذوق ستیز
بانگ اسرافیل او بی رستخیز

خویش را آدم اگر خاکی شمرد
نور یزدان در ضمیر او بمرد

چون کلیمی شد برون از خویشتن
دست او تاریک و چوب او رسن

زندگی بی قوت اعجاز نیست
هر کسی دانندهٔ این راز نیست

آن هنرمندیکه بر فطرت فزود
راز خود را بر نگاه ما گشود

گرچه بحر او ندارد احتیاج
میرسد از جوی ما او را خراج

چین رباید از بساط روزگار
هر نگاه از دست او گیرد عیار

حور او از حور جنت خوشتر است
منکر لات و مناتش کافر است

آفریند کائنات دیگری
قلب را بخشد حیات دیگری

بحر و موج خویش را بر خود زند
پیش ما موجش گهر می افکند

زان فراوانی که اندر جان اوست
هر تهی را پر نمودن شان اوست

فطرت پاکش عیار خوب و زشت
صنعتش آئینه دار خوب و زشت

عین ابراهیم و عین آزر است
دست او هم بت شکن هم بتگر است

هر بنای کهنه را بر می کند
جمله موجودات را سوهان زند

در غلامی تن ز جان گردد تهی
از تن بی جان چه امید بهی

ذوق ایجاد و نمود از دل رود
آدمی از خویشتن غافل رود

جبرئیلی را اگر سازی غلام
بر فتد از گنبد آئینه فام

کیش او تقلید و کارش آزری ست
ندرت اندر مذهب او کافری ست

تازگیها وهم و شک افزایدش
کهنه و فرسوده خوش می آیدش

چشم او بر رفته از آینده کور
چون مجاور رزق او از خاک گور

گر هنر این است مرگ آرزوست
اندرونش زشت و بیرونش نکوست

طایر دانا نمیگردد اسیر
گرچه باشد دامی از تار حریر

تمهید

ز جان خاور آن سوز کهن رفت
دمش واماند و جان او ز تن رفت

چو تصویری که بی تار نفس زیست
نمی داند که ذوق زندگی چیست

دلش از مدعا بیگانه گردید
نی او از نوا بیگانه گردید

به طرز دیگر از مقصود گفتم
جواب نامهٔ محمود گفتم

ز عهد شیخ تا این روزگاری
نزد مردی بجان ما شراری

کفن در بر بخاکی آرمیدیم
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم

گذشت از پیش آن دانای تبریز
قیامتها که رست از کشت چنگیز

نگاهم انقلابی دیگری دید
طلوع آفتابی دیگری دید

گشودم از رخ معنی نقابی
بدست ذره دادم آفتابی

نپنداری که من بی باده مستم
مثال شاعران افسانه بستم

نبینی خیر از آن مرد فرو دست
که بر من تهمت شعر و سخن بست

بکوی دلبران کاری ندارم
دل زاری غم یاری ندارم

نه خاک من غبار رهگذاری
نه در خاکم دل بی اختیاری

به جبریل امین همداستانم
رقیب و قاصد و دربان ندانم

مرا با فقر سامان کلیم است
فر شاهنشهی زیر گلیم است

اگر خاکم به صحرائی نگنجم
اگر آبم به دریائی نگنجم

دل سنگ از زجاج من بلرزد
یم افکار من ساحل نورزد

نهان تقدیر ها در پردهٔ من
قیامت ها بغل پروردهٔ من

دمی در خویشتن خلوت گزیدم
جهانی لازوالی آفریدم

«مرا زین شاعری خود عار ناید
که در صد قرن یک عطار ناید»

بجانم رزم مرگ و زندگانی است
نگاهم بر حیات جاودانی است

ز جان خاک ترا بیگانه دیدم
به اندام تو جان خود دمیدم

از آن ناری که دارم داغ داغم
شب خود را بیفروز از چراغم

بخاک من دلی چون دانه کشتند
به لوح من خط دیگر نوشتند

مرا ذوق خودی چون انگبین است
چه گویم واردات من همین است

نخستین کیف او را آزمودم
دگر بر خاوران قسمت نمودم

اگر این نامه را جبریل خواند
چو گرد آن نور ناب از خود فشاند

بنالد از مقام و منزل خویش
به یزدان گوید از حال دل خویش

تجلی را چنان عریان نخواهم
نخواهم جز غم پنهان نخواهم

گذشم از وصال جاودانی
که بینم لذت آه و فغانی

مرا ناز و نیاز آدمی ده
به جان من گداز آدمی ده

سوال اول

نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر

کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است

جواب

درون سینهٔ آدم چه نور است
چه نور است این که غیب او حضور است

من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم

گهی نازش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان جبرئیل است

چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی

بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است

شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست

گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی پایان بجامش

همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است

غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی

زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی

ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور

ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی

نگه از جلوهٔ او ناشکیب است
تجلی های او یزدان فریب است

به چشمی خلوت خود را ببیند
به چشمی جلوت خود را ببیند

اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است

ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند

همان دم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد

درو هنگامه های بی خروش است
درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است

درون شیشهٔ او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است

حیات از وی بر اندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی

ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ماسوا را هم فشارد

دو عالم می شود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش

اگر این هر دو عالم را بگیری
همه آفاق میرد، تو نمیری

منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن عالم که در تست

اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو

به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق

خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه نه آسمان را

گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی

درین دیر کهن آزاد باشی
بتان را بر مراد خود تراشی

بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را

فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن

به رنج و راحت او دل نبستن
طلسم نه سپهر او شکستن

فرورفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش

شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر
ز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر

گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نئی
بکوی دوست بانداز محرمانه گذر

بهر نفس که بر آری جهان دگرگون کن
درین رباط کهن صورت زمانه گذر

اگر عنان تو جبریل و حور می گیرند
کرشمه بر دلشان ریز و دلبرانه گذر

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است

سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است

حکمت و فلسفه را همت مردی باید
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی
که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی

تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسم
هوای او ببال تو دهد پرواز کوتاهی

غباری گشته ئی آسوده نتوان زیستن اینجا
بباد صبحدم در پیچ و منشین بر سر راهی

ز جوی کهکشان بگذر ز نیل آسمان بگذر
ز منزل دل بمیرد گرچه باشد منزل ماهی

اگر زان برق بی پروا درون او تهی گردد
به چشمم کوه سینا می نیرزد با پرکاهی

چسان آداب محفل را نگه دارند و می سوزند
مپرس از ما شهیدان نگاه بر سر راهی

پس از من شعر من خوانند و دریابند و میگویند
جهانی را دگرگون کرد یک مرد خود آگاهی

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم
از آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم

ز فیض عشق و مستی برده ام اندیشه را آنجا
که از دنباله چشم مهر عالمتاب میگیرم

من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابم
چو بحر آسوده میگردد ز طوفان چاره برگیرم

جهان را پیش ازین صد بار آتش زیر پا کردم
سکون و عافیت را پاک می سوزد بم و زیرم

از آن پیش بتان رقصیدم و زنار بربستم
که شیخ شهر مرد باخدا گردد ز تکفیرم

زمانی رم کنند از من زمانی بامن آمیزند
درین صحرا نمی دانند صیادم که نخچیرم

دل بی سوز کم گیرد نصیب از صحبتمردی
مس تابیده ئی آور که گیرد در تو اکسیرم

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است
ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است

شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی
دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است

رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست
که حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است

یقین مومنی دارد گمان کافری دارد
چه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است

گهی باشد که کار ناخدائی میکند طوفان
که از طغیان موجی کشتیم بر ساحل افتاد است

نمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا را
گهر در سینهٔ دریا خزف بر ساحل افتاد است

نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را
زدم اکسیر را بر خاک صحرا باطل افتاد است

اگر در دل جهانی تازه ئی داری برون آور
که افرنگ از جراحتهای پنهان بسمل افتاد است

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را
بخود گم شو نگه دار آبروی عشق بازی را

من از کار آفرین داغم که با این ذوق پیدائی
ز ما پوشیده دارد شیوه های کار سازی را

کسی این معنی نازک نداند جز ایاز اینجا
که مهر غزنوی افزون کند درد ایازی را

من آن علم و فراست با پر کاهی نمیگیرم
که از تیغ و سپر بیگانه سازد مرد غازی را

بهر نرخی که این کالا بگیری سود مند افتد
بزور بازوی حیدر بده ادراک رازی را

اگر یک قطره خون داری اگر مشت پری داری
بیا من با تو آموزم طریق شاهبازی را

اگر این کار را کار نفس دانی چه نادانی
دم شمشیر اندر سینه باید نی نوازی را

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست
واماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست

آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد
با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست

هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کرد
داغی که جگر سوزد در سینهٔ ماهی نیست

من چشم نه بردارم از روی نگارینش
آن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست

اقبال قبا پوشد در کار جهان کوشد
دریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن
همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن

نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردان
چو جوهر در دل آئینه راهی میتوان کردن

درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ است
بانداز گشود غنچه آهی می توان کردن

نه این عالم حجاب او را نه آن عالم نقاب او را
اگر تاب نظر داری نگاهی میتوان کردن

«تو در زیر درختان همچو طفلان آشیان بینی»
به پرواز آکه صید مهر و ماهی میتوان کردن

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی
بنور دیگران افروختی پیمانه پی در پی

ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان در کش
که از خاک تو خیزد نالهٔ مستانه پی در پی

دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گردد
زند بر شعله خود را صورت پروانه پی در پی

ز اشک صبحگاهی زندگی را برگ و ساز آور
شود کشت تو ویران تا نریزی دانه پی در پی

بگردان جام و از هنگامه افرنگ کمتر گوی
هزاران کاروان بگذشت ازین ویرانه پی در پی

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست
عجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست

بزیر خرقهٔ پیران سبوها چه خالی است
فغان که کس نشناسد می جوانه کجاست

درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد
کسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست

هزار قافله بیگانه وار دید و گذشت
دلی که دید به انداز محرمانه کجاست

چو موج خیز و به یم جاودانه می آویز
کرانه می طلبی؟ بی خبر کرانه کجاست

بیا که در رگ تاک تو خون تازه دوید
دگر مگوی که آن بادهٔ مغانه کجاست

بیک نورد فرو پیچ روزگاران را
ز دیر و زود گذشتی دگر زمانه کجاست

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز

اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز

موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی
آنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی

در انجمن شوق تپیدن دگر آموز

کافر دل آواره دگر باره به او بند
بر خویش گشا دیده و از غیر فروبند

دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز

دم چیست پیام است شنیدی نشنیدی
در خاک تو یک جلوه عام است ندیدی

دیدن دگر آموز شنیدن دگر آموز

ما چشم عقاب و دل شهباز نداریم
چون مرغ سرا لذت پرواز نداریم

ای مرغ سرا خیز و پریدن دگر آموز

تخت جم و دارا سر راهی نفروشند
این کوه گران است بکاهی نفروشند

با خون دل خویش خریدن دگر آموز

نالیدی و تقدیر همان است که بود است
آن حلقهٔ زنجیر همان است که بود است

نومید مشو ناله کشیدن دگر آموز

وا سوخته ئی یک شرر از داغ جگر گیر
یک چند بخود پیچ و نیستان همه در گیر

چون شعله بخاشاک دویدن دگر آموز

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
کاشانهٔ ما رفت بتاراج غمان خیز

از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز
از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

خورشید که پیرایه بسیمای سحر بست
آویزه بگوش سحر از خون جگر بست

از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست
ای چشم جهان بین بتماشای جهان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

خاور همه مانند غبار سر راهی است
یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است

هر ذره این خاک گره خورده نگاهی است
از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست
دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست

بیگانهٔ آشوب و نهنگ است چه دریاست
از سینه چاکش صفت موج روان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

این نکته گشاینده اسرار نهان است
ملک است تن خاکی و دین روح روان است

تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است
با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

ناموس ازل را تو امینی تو امینی
دارای جهان را تو یساری تو یمینی

ای بندهٔ خاکی تو زمانی تو زمینی
صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

فریاد از افرنگ و دلآویزی افرنگ
فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ

عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز

از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد

شبی که گور غریبان نشیمن است او را
مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد

دلی که تاب و تب لایزال می طلبد
کرا خبر که شود برق یا شرر گردد

نگاه شوق و خیال بلند و ذوق وجود
مترس ازین که همه خاک رهگذر گردد

چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوام
خدا ز کردهٔ خود شرمسار تر گردد

نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی

نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی
نه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی

اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی
پریشان جلوه ئی چون ماهتاب اندر بیابانی

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست
زندگی را روش نوری و ناری از تست

دل بیدار و کف خاک و تماشای جهان
سیر این ماه بشب گونه عماری از تست

همه افکار من از تست چه در دل چه بلب
گهر از بحر بر آری نه بر آری از تست

من همان مشت غبارم که بجائی نرسد
لاله از تست و نم ابر بهاری از تست

نقش پرداز توئی ما قلم افشانیم
حاضر آرائی و آینده نگاری از تست

گله ها داشتم از دل به زبانم نرسید
مهر و بی مهری و عیاری و یاری از تست

خوشتر ز هزار پارسائی

خوشتر ز هزار پارسائی
گامی به طریق آشنائی

در سینهٔ من دمی بیاسای
از محنت و کلفت خدائی

ما را ز مقام ما خبر کن
مائیم کجا و تو کجائی

آن چشمک محرمانه یاد آر
تا کی به تغافل آزمائی

دی ماه تمام گفت با من
در ساز به داغ نارسائی

خوش گفت ولی حرام کردند
در مذهب عاشقان جدائی

پیش تو نهاده ام دل خویش
شاید که تو این گره گشائی

بر جهان دل من تاختنش را نگرید

بر جهان دل من تاختنش را نگرید
کشتن و سوختن و ساختنش را نگرید

روشن از پرتو آن ماه دلی نیست که نیست
با هزار آینه پرداختنش را نگرید

آنکه یکدست برد ملک سلیمانی چند
با فقیران دو جهان باختنش را نگرید

آنکه شبخون بدل و دیدهٔ دانایان ریخت
پیش نادان سپر انداختنش را نگرید

مرا براه طلب بار در گل است هنوز

مرا براه طلب بار در گل است هنوز
که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز

کجا ست برق نگاهی که خانمان سوزد
مرا با معامله با کشت و حاصل است هنوز

یکی سفینهٔ این خام را به طوفان ده
ز ترس موج نگاهم بساحل است هنوز

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد
خوشا کسی که بدنبال محمل است هنوز

کسی که از دو جهان خویش را برون نشناخت
فریب خوردهٔ این نقش باطل است هنوز

نگاه شوق تسلی به جلوه ئی نشود
کجا برم خلشی را که در دل است هنوز

حضور یار حکایت دراز تر گردید
چنانکه این همه نا گفته در دل است هنوز

زمستان را سرآمد روزگاران

زمستان را سرآمد روزگاران
نواها زنده شد در شاخساران

گلان را رنگ و نم بخشد هواها
که می آید ز طرف جویباران

چراغ لاله اندر دشت و صحرا
شود روشن تر از باد بهاران

دلم افسرده تر در صحبت گل
گریزد این غزال از مرغزاران

دمی آسوده با درد و غم خویش
دمی نالان چو جوی کوهساران

ز بیم اینکه ذوقش کم نگردد
نگویم حال دل با رازداران

هوای خانه و منزل ندارم

هوای خانه و منزل ندارم
سر راهم غریب هر دیارم

سحر می گفت خاکستر صبا را
«فسرد از باد این صحرا شرارم

گذر نرمک، پریشانم مگردان
ز سوز کاروانی یادگارم»

ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت
که من هم خاکم و در رهگذارم

بگوش من رسید از دل سرودی
که جوی روزگار از چشمه سارم

ازل تاب و تب پیشنیهٔ من
ابد از ذوق و شوق انتظارم

میندیش از کف خاکی میندیش
بجان تو که من پایان ندارم

از چشم ساقی مست شرابم

از چشم ساقی مست شرابم
بی می خرابم بی می خرابم

شوقم فزون تر از بی حجابی
بینم نه بینم در پیچ و تابم

چون رشتهٔ شمع آتش بگیرد
از زخمهٔ من تار ربابم

از من برون نیست منزلگه من
من بی نصیبم، راهی نیابم

تا آفتابی خیزد ز خاور
مانند انجم بستند خوابم

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی
تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی

تو بدرد من رسیدی بضمیرم آرمیدی
ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی

تو عیار کم عیاران تو قرار بیقراران
تو دوای دل فگاران مگر اینکه دیریابی

غم و عشق و لذت او اثر دو گونه دارد
گهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی

ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانی
دل من کجا که او را بکنار من نیابی

به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارم
بجز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر
که من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر

دمی این پیکر فرسوده را سازی کف خاکی
فشانی آب و از خاک آتش انگیزی دمی دیگر

بیار آن دولت بیدار و آن جام جهان بین را
عجم را داده ئی هنگامهٔ بزم جمی دیگر

بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری

بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری
تب و تاب ما شناسی دل بی قرار داری

چه خبر ترا ز اشکی که فرو چکد ز چشمی
تو ببرگ گل ز شبنم در شاهوار داری

چه بگویمت ز جانی که نفس نفس شمارد
دم مستعار داری غم روزگار داری

تمهید زمینی - آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

عشق شور انگیز بی پروای شهر
شعلهٔ او میرد از غوغای شهر

خلوتی جوید بدشت و کوهسار
یا لب دریای ناپیدا کنار

من که در یاران ندیدم محرمی
بر لب دریا بیاسودم دمی

بحر و هنگام غروب آفتاب
نیلگون آب از شفق لعل مذاب

کور را ذوق نظر بخشد غروب
شام را رنگ سحر بخشد غروب

با دل خود گفتگوها داشتم
آرزوها جستجوها داشتم

آنی و از جاودانی بی نصیب
زنده و از زندگانی بی نصیب

تشنه و دور از کنار چشمه سار
می سرودم این غزل بی اختیار

غزل

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا، برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شو
ای عشق نکته های پریشانم آرزوست

این آب و نان چرخ چو سیل است بیوفا
من ماهیم نهنگم و عمانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور جیب موسی عمرانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می نشود جسته ایم‘
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

رومی

موج مضطر خفت بر سنجاب آب
شد افق تار از زیان آفتاب

از متاعش پاره ئی دزدید شام
کوکبی چون شاهدی بالای بام

روح رومی پرده ها را بر درید
از پس که پاره ئی آمد پدید

طلعتش رخشنده مثل آفتاب
شیب او فرخنده چون عهد شباب

پیکری روشن ز نور سرمدی
در سراپایش سرور سرمدی

بر لب او سر پنهان وجود
بند های حرف و صوت از خود گشود

حرف او آئینه ئی آویخته
علم با سوز درون آمیخته

گفتمش موجود و ناموجود چیست
معنی محمود و نامحمود چیست

گفت موجود آنکه می خواهد نمود
آشکارائی تقاضای وجود

زندگی خود را بخویش آراستن
بر وجود خود شهادت خواستن

انجمن روز الست آراستند
بر وجود خود شهادت خواستند

زنده ئی یا مرده ئی یا جان بلب
از سه شاهد کن شهادت را طلب

شاهد اول شعور خویشتن
خویش را دیدن بنور خویشتن

شاهد ثانی شعور دیگری
خویش را دیدن بنور دیگری

شاهد ثالث شعور ذات حق
خویش را دیدن بنور ذات حق

پیش این نور ار بمانی استوار

حی و قائم چون خدا خود را شمار
بر مقام خود رسیدن زندگی است

ذات را بی پرده دیدن زندگی است
مرد مومن در نسازد با صفات

مصطفی راضی نشد الا به ذات
چیست معراج آرزوی شاهدی

امتحانی روبروی شاهدی
شاهد عادل که بی تصدیق او

زندگی ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش کس نماند استوار

ور بماند هست او کامل عیار
ذره ئی از کف مده تابی که هست

پخته گیر اندر گره تابی که هست
تاب خود را بر فزودن خوشتر است

پیش خورشید آزمودن خوشتر است
پیکر فرسوده را دیگر تراش

امتحان خویش کن موجود باش
این چنین موجود محمود است و بس

ورنه نار زندگی دود است و بس

باز گفتم پیش حق رفتن چسان
کوه خاک و آب را گفتن چسان

آمر و خالق برون از امر و خلق
ما ز شست روزگاران خسته حلق

گفت اگر سلطان ترا آید بدست
می توان افلاک را از هم شکست

باش تا عریان شود این کائنات
شوید از دامان خود گرد جهات

در وجود او نه کم بینی نه بیش
خویش را بینی ازو، او را ز خویش

نکتهٔ «الا بسلطان» یاد گیر
ورنه چون مور و ملخ در گل بمیر

از طریق زادن ای مرد نکو
آمدی اندر جهان چار سو

هم برون جستن بزادن میتوان
بندها از خود گشادن میتوان

لیکن این زادن نه از آب و گل است
داند آن مردی که او صاحبدل است

آن ز مجبوری است، این از اختیار
آن نهان در پرده ها این آشکار

آن یکی با گریه، این با خنده ایست
یعنی آن جوینده، این یابنده ایست

آن سکون و سیر اندر کائنات
این سراپا سیر بیرون از جهات

آن یکی محتاج روز و شب است
وان دگر روز و شب او را مرکب است

زادن طفل از شکست اشکم است
زادن مرد از شکست عالم است

هر دو زادن را دلیل آمد اذان
آن بلب گویند و این از عین جان

جان بیداری چو زاید در بدن
لرزه ها افتد درین دیر کهن»

گفتم این زادن نمیدانم که چیست
گفت شانی از شون زندگی است

شیوه های زندگی غیب و حضور
آن یکی اندر ثبات آن در مرور

گه بجلوت می گدازد خویش را
گه بخلوت جمع سازد خویش را

جلوت او روشن از نور صفات
خلوت او مستنیر از نور ذات

عقل او را سوی جلوت می کشد
عشق او را سوی خلوت می کشد

عقل هم خود را بدین عالم زند
تا طلسم آب و گل را بشکند

می شود هر سنگ ره او را ادیب
می شود برق و سحاب او را خطیب

چشمش از ذوق نگه بیگانه نیست
لیکن او را جرات رندانه نیست

پس ز ترس راه چون کوری رود
نرم نرمک صورت موری رود

تا خرد پیچیده تر بر رنگ و بوست
میرود آهسته اندر راه دوست

کارش از تدریج می یابد نظام
من ندانم کی شود کارش تمام

می نداند عشق سال و ماه را
دیر و زود و نزد و دور راه را

عقل در کوهی شکافی میکند
یا بگرد او طوافی می کند

کوه پیش عشق چون کاهی بود
دل سریع السیر چون ماهی بود

عشق، شبخونی زدن بر لامکان
گور را نادیده رفتن از جهان

زور عشق از باد و خاک و آب نیست
قوتش از سختی اعصاب نیست

عشق با نان جوین خیبر گشاد
عشق در اندام مه چاکی نهاد

کله نمرود بی ضربی شکست
لشکر فرعون بی حربی شکست

عشق در جان چون بچشم اندر نظر
هم درون خانه هم بیرون در

عشق هم خاکستر و هم اخگر است
کار او از دین و دانش برتر است

عشق سلطان است و برهان مبین
هر دو عالم عشق را زیر نگین

لا زمان و دوش فردائی ازو
لامکان و زیر و بالائی ازو

چون خودی را از خدا طالب شود
جمله عالم مرکب او راکب شود

آشکارا تر مقام دل ازو
جذب این دیر کهن باطل ازو

عاشقان خود را به یزدان میدهند
عقل تاویلی به قربان میدهند

عاشقی از سو به بی سوئی خرام
مرگ را بر خویشتن گردان حرام

ای مثال مرده در صندوق گور
می توان برخاستن بی بانگ صور

در گلو داری نواها خوب و نغز
چند اندر گل بنالی مثل چغز

بر مکان و بر زمان اسوار شو
فارغ از پیچاک این زنار شو

تیز تر کن این دو چشم و این دو گوش
هر چه می بینی نیوش از راه هوش

آن کسی کو بانگ موران بشنود
هم ز دوران سر دوران بشنود

آن نگاه پرده سوز از من بگیر
کو بچشم اندر نمیگردد اسیر

«آدمی دید است باقی پوست است
دید آن باشد که دید دوست است

جمله تن را در گداز اندر بصر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر»

رومی

تو ازین نه آسمان ترسی، مترس
از فراخای جهان ترسی مترس

چشم بگشا بر زمان و بر مکان
این دو یک حال است از احوال جان

تا نگه از جلوه پیش افتاده است
اختلاف دوش و فردا زاده است

دانه اندر گل به ظلمت خانه ئی
از فضای آسمان بیگانه ئی

هیچ میداند که در جای فراخ
می توان خود را نمودن شاخ شاخ

جوهر او چیست یک ذوق نموست
هم مقام اوست این جوهر هم اوست

ایکه گوئی محمل جان است تن
سر جان را در نگر بر تن متن

محملی نی، حالی از احوال اوست
محملش خواندن فریب گفتگوست

چیست جان جذب و سرور و سوز و درد
ذوق تسخیر سپهر گرد گرد

چیست تن با رنگ و بو خو کردن است
با مقام چار سو خو کردن است

از شعور است این که گوئی نزد و دور
چیست معراج؟ انقلاب اندر شعور

انقلاب اندر شعور از جذب و شوق
وارهاند جذب و شوق از تحت و فوق

این بدن با جان ما انباز نیست
مشت خاکی مانع پرواز نیست»

زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

از کلامش جان من بیتاب شد
در تنم هر ذره چون سیماب شد

ناگهان دیدم میان غرب و شرق
آسمان در یک سحاب نور غرق

زان سحاب افرشته ئی آمد فرود
با دو طلعت این چو آتش آن چو دود

آن چو شب تاریک و این روشن شهاب
چشم این بیدار و چشم آن بخواب

بال او را رنگهای سرخ و زرد
سبز و سیمین و کبود و لاجورد

چون خیال اندر مزاج او رمی
از زمین تا کهکشان او را دمی

هر زمان او را هوای دیگری
پر گشادن در فضای دیگری

گفت «زروانم جهان را قاهرم
هم نهانم از نگه هم ظاهرم

بسته هر تدبیر با تقدیر من
ناطق و صامت همه نخچیر من

غنچه اندر شاخ می بالد ز من
مرغک اندر آشیان نالد ز من

دانه از پرواز من گردد نهال
هر فراق از فیض من گردد وصال

هم عتابی هم خطابی آورم
تشنه سازم تا شرابی آورم

من حیاتم من مماتم من نشوز
من حساب و دوزخ و فردوس و حور

آدم و افرشته در بند من است
عالم شش روزه فرزند من است

هر گلی کز شاخ می چینی منم
ام هر چیزی که می بینی منم

در طلسم من اسیر است این جهان
از دمم هر لحظه پیر است این جهان

لی مع الله هر که را در دل نشست
آن جوانمردی طلسم من شکست

گر تو خواهی من نباشم در میان
لی مع الله باز خوان از عین جان»

در نگاه او نمیدانم چه بود
از نگاهم این کهن عالم ربود

یا نگاهم بر دگر عالم گشود
یا دگرگون شد همان عالم که بود

مردم اندر کائنات رنگ و بو
زادم اندر عالم بی های و هو

رشتهٔ من زان کهن عالم گسست
یک جهان تازه ئی آمد بدست

از زیان عالمی جانم تپید
تا دگر عالم ز خاکم بر دمید

تن سبک تر گشت و جان سیار تر
چشم دل بیننده و بیدار تر

پردگی ها بی حجاب آمد پدید
نغمهٔ انجم بگوش من رسید

جلوهٔ سروش

مرد عارف گفتگو را در ببست
مست خود گردید و از عالم گسست

ذوق و شوق او را ز دست او ربود
در وجود آمد ز نیرنگ شهود

با حضورش ذره ها مانند طور
بی حضور او نه نور و نی ظهور

نازنینی در طلسم آن شبی
آن شبی بی کوکبی را کوکبی

سنبلستان دو زلفش تا کمر
تاب گیر از طلعتش کوه و کمر

غرق اندر جلوهٔ مستانه ئی
خوش سرود آن مست بی پیمانه ئی

پیش او گردنده فانوس خیال
ذوفنون مثل سپهر دیر سال

اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگ
شکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ

من به رومی گفتم ای دانای راز
بر رفیق کم نظر بگشای راز

گفت «این پیکر چو سیم تابناک
زاد در اندیشهٔ یزدان پاک

باز بیتابانه از ذوق نمود
در شبستان وجود امید فرود

همچو ما آواره و غربت نصیب
تو غریبی، من غریبم، او غریب

شان او جبریلی و نامش سروش
می برد از هوش و می آرد بهوش

غنچهٔ ما را گشود از شبنمش
مرده آتش، زنده از سوز دمش

زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوست
چاکها در پردهٔ محمل ازوست

دیده ام در نغمهٔ او عالمی
آتشی گیر از نوای او دمی»

نوای سروش

ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر
زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر

چون سرمه رازی را از دیده فروشستم
تقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر

بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ
برقی که بخود پیچد میرد به سحاب اندر

با مغربیان بودم پر جستم و کم دیدم
مردی که مقاماتش ناید بحساب اندر

بی درد جهانگیری آن قرب میسر نیست
گلشن بگریبان کش ای بو بگلاب اندر

ای زاهد ظاهر بین گیرم که خودی فانی است
لیکن تو نمی بینی طوفان به حباب اندر

این صوت دلاویزی از زخمهٔ مطرب نیست
مهجور جنان حوری نالد به رباب اندر

حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

رومی آن عشق و محبت را دلیل
تشنه کامان را کلامش سلسبیل

گفت «آن شعری که آتش اندروست
اصل او از گرمی الله هوست

آن نوا گلشن کند خاشاک را
آن نوا برهم زند افلاک را

آن نوا بر حق گواهی میدهد
با فقیران پادشاهی میدهد

خون ازو اندر بدن سیار تر
قلب از روح الامین بیدار تر

ای بسا شاعر که از سحر هنر
رهزن قلب است و ابلیس نظر

شاعر هندی خدایش یار باد
جان او بی لذت گفتار باد

عشق را خنیاگری آموخته
با خلیلان آزری آموخته

حرف او چاویده و بی سوز و درد
مرد خوانند اهل درد او را نه مرد

زان نوای خوش که نشناسد مقام
خوشتر آن حرفی که گوئی در منام

فطرت شاعر سراپا جستجوست
خالق و پروردگار آرزوست

شاعر اندر سینهٔ ملت چو دل
ملتی بی شاعری انبار گل

سوز و مستی نقشبند عالمی است
شاعری بی سوز و مستی ماتمی است

شعر را مقصود اگر آدم گری است
شاعری هم وارث پیغمبری است»

گفتم از پیغمبری هم باز گوی
سر او با مرد محرم باز گوی

گفت «اقوام و ملل آیات اوست
عصر های ما ز مخلوقات اوست

از دم او ناطق آمد سنگ و خشت
ما همه مانند حاصل، او چو کشت

پاک سازد استخوان و ریشه را
بال جبریلی دهد اندیشه را

های و هوی اندرون کائنات
از لب او نجم و نور و نازعات

آفتابش را زوالی نیست نیست
منکر او را کمالی نیست نیست

رحمت حق صحبت احرار او
قهر یزدان ضربت کرار او

گرچه باشی عقل کل از وی مرم
زانکه او بیند تن و جان را بهم

تیز تر نه پا به را یرغمید
تا ببینی آنچه می بایست دید

کنده بر دیواری از سنگ قمر
چار طاسین نبوت را نگر»

شوق راه خویش داند بی دلیل
شوق پروازی ببال جبرئیل

شوق را راه دراز آمد دو گام
این مسافر خسته گردد از مقام

پا زدم مستانه سوی یرغمید
تا بلندیهای او آمد پدید

من چه گویم از شکوه آن مقام
هفت کوکب در طواف او مدام

فرشیان از نور او روشن ضمیر
عرشیان از سرمهٔ خاکش بصیر

حق مرا چشم و دل و گفتار داد
جستجوی عالم اسرار داد

پرده را بر گیرم از اسرار کل
با تو گویم از طواسین رسل

طاسین گوتم

«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»
گوتم

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست
پیش صاحب نظران حور جنان چیزی نیست

هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد
کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست

دانش مغربیان فلسفه مشرقیان
همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست

از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر
که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست

در طریقی که به نوک مژه کاویدم من
منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست

بگذر از غیب که این وهم و گمان چیزی نیست
در جهان بودن و رستن ز جهان چیزی هست

آن بهشتی که خدائی بتو بخشد همه هیچ
تا جزای عمل تست جنان چیزی هست

راحت جان طلبی راحت جان چیزی نیست
در غم همنفسان اشک روان چیزی هست

چشم مخمور و نگاه غلط انداز و سرود
همه خوبست ولی خوشتر از آن چیزی هست

حسن رخسار دمی هست و دمی دیگر نیست
حسن کردار و خیالات خوشان چیزی هست

رقاصه

فرصت کشمکش مده این دل بیقرار را
یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را

از تو درون سینه ام برق تجلئی که من
با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را

ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد
عشق فریب می دهد جان امیدوار را

تا به فراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم
باز به مرغزار ده طایر مرغزار را

طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشای
تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را

تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوست
عشق بدوش می کشد این همه کوهسار را

طاسین زرتشت: آزمایش کردن اهریمن زرتشت را

اهریمن

از تو مخلوقات من نالان چو نی
از تو ما را فرودین مانند دی

در جهان خوار و زبونم کرده ئی
نقش خود رنگین ز خونم کرده ئی

زنده حق از جلوهٔ سینای تست
مرگ من اندر ید بیضای تست

تکیه بر میثاق یزدان ابلهی است
بر مرادش راه رفتن گمرهی است

زهرها در بادهٔ گلفام اوست
اره و کرم و صلیب انعام اوست

جز دعاها نوح تدبیری نداشت
حرف آن بیچاره تاثیری نداشت

شهر را بگذار و در غاری نشین
هم به خیل نوریان صحبت گزین

از نگاهی کیمیا کن خاک را
از مناجاتی بسوز افلاک را

در کهستان چون کلیم آواره شو
نیم سوز آتش نظاره شو

لیکن از پیغمبری باید گذشت
از چنین ملا گری باید گذشت

کس میان ناکسان ناکس شود
فطرتش گر شعله باشد خس شود

تا نبوت از ولایت کمتر است
عشق را پیغمبری درد سر است

خیز و در کاشانهٔ وحدت نشین
ترک جلوت گوی و در خلوت نشین

زرتشت

نور دریای است ظلمت ساحلش
همچو من سیلی نزاد اندر دلش

اندرونم موجهای بیقرار
سیل را جز غارت ساحل چه کار

نقش بیرنگی که او را کس ندید
جز بخون اهرمن نتوان کشید

خویشتن را وانمودن زندگی است
ضرب خود را آزمودن زندگیست

از بلا ها پخته تر گردد خودی
تا خدا را پرده در گردد خودی

مرد حق بین جز بحق خود را ندید
لااله می گفت و در خون می تپید

عشق را در خون تپیدن آبروست
اره و چوب و رسن عیدین اوست

در ره حق هر چه پیش آید نکوست
مرحبا نامهربانیهای دوست

جلوهٔ حق چشم من تنها نخواست
حسن را بی انجمن دیدن خطاست

چیست خلوت درد و سوز و آرزوست
انجمن دید است و خلوت جستجو است

عشق در خلوت کلیم اللهی است
چون بجلوت می خرامد شاهی است

خلوت و جلوت کمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نیاز

چیست آن بگذشتن از دیر و کنشت
چیست این تنها نرفتن در بهشت

گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست

گفته ئی پیغمبری درد سر است
عشق چون کامل شود آدم گر است

راه حق با کاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است

ارض ملک خداست

سر گذشت آدم اندر شرق و غرب
بهر خاکی فتنه های حرب و ضرب

یک عروس و شوهر او ما همه
آن فسونگر بی همه هم با همه

عشوه های او همه مکر و فن است
نی از آن تو نه از آن من است

در نسازد با تو این سنگ و حجر
این ز اسباب حضر تو در سفر

اختلاط خفته و بیدار چیست
ثابتی را کار با سیار چیست

حق زمین را جز متاع ما نگفت
این متاع بی بها مفت است مفت

ده خدایا نکته ئی از من پذیر
رزق و گور از وی بگیر او را مگیر

صحبتش تا کی تو بود و او نبود
تو وجود و او نمود بی وجود

تو عقابی طایف افلاک شو
بال و پر بگشا و پاک از خاک شو

باطن «الارض الله» ظاهر است
هر که این ظاهر نبیند کافر است

من نگویم در گذر از کاخ و کوی
دولت تست این جهان رنگ و بوی

دانه دانه گوهر از خاکش بگیر
صید چون شاهین ز افلاکش بگیر

تیشهٔ خود را به کهسارش بزن
نوری از خود گیر و بر نارش بزن

از طریق آزری بیگانه باش
بر مراد خود جهان نو تراش

دل به رنگ و بوی و کاخ و کو مده
دل حریم اوست جز با او مده

مردن بی برگ و بی گور و کفن
گم شدن در نقره و فرزند و زن

هر که حرف لااله از بر کند
عالمی را گم بخویش اندر کند

فقر جوع و رقص و عریانی کجاست؟
فقر سلطانی است رهبانی کجاست؟

حکمت خیرکثیر است

گفت حکمت را خدا خیر کثیر
هر کجا این خیر را بینی بگیر

علم حرف و صوت را شهپر دهد
پاکی گوهر به نا گوهر دهد

علم را بر اوج افلاک است ره
تا ز چشم مهر بر کندد نگه

نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کل
بستهٔ تدبیر او تقدیر کل

دشت را گوید حبابی ده، دهد
بحر را گوید سرابی ده، دهد

چشم او بر واردات کائنات
تا ببیند محکمات کائنات

دل اگر بندد به حق پیغمبری است
ور ز حق بیگانه گردد کافری است

علم را بی سوز دل خوانی شر است
نور او تاریکی بحر و بر است

عالمی از غاز او کور و کبود
فرودینش برگ ریز هست و بود

بحر و دشت و کوهسار و باغ و راغ
از بم طیارهٔ او داغ داغ

سینه افرنگ را ناری ازوست
لذت شبخون و یلغاری ازوست

سیر واژونی دهد ایام را
می برد سرمایهٔ اقوام را

قوتش ابلیس را یاری شود
نور، نار از صحبت ناری شود

کشتن ابلیس کاری مشکل است
زانکه او گم اندر اعماق دل است

خوشتر آن باشد مسلمانش کنی
کشتهٔ شمشیر قرآنش کنی

از جلال بی جمالی الامان
از فراق بی وصالی الامان

علم بی عشق است از طاغوتیان
علم با عشق است از لاهوتیان

بی محبت علم و حکمت مرده ئی
عقل تیری بر هدف ناخورده ئی

کور را بیننده از دیدار کن
بولهب را حیدر کرار کن

زنده رود

محکماتش وانمودی از کتاب
هست آن عالم هنوز اندر حجاب

پرده را از چهره نگشاید چرا
از ضمیر ما برون ناید چرا

پیش ما یک عالم فرسوده ایست
ملت اندر خاک او آسوده ایست

رفت سوز سینهٔ تاتار و کرد
یا مسلمان مرد یا قرآن بمرد

سعید حلیم پاشا

دین حق از کافری رسوا تر است
زانکه ملا مومن کافر گر است

شبنم ما در نگاه ما یم است
از نگاه او یم ما شبنم است

از شگرفیهای آن قرآن فروش
دیده ام روح الامین را در خروش

زانسوی گردون دلش بیگانه ئی
نزد او ام الکتاب افسانه ئی

بی نصیب از حکمت دین نبی
آسمانش تیره از بی کوکبی

کم نگاه و کور ذوق و هرزه گرد
ملت از قال و اقولش فرد فرد

مکتب و ملا و اسرار کتاب
کور مادر زاد و نور آفتاب

دین کافر فکر و تدبیر جهاد
دین ملا فی سبیل الله فساد

مرد حق جان جهان چار سوی
آن بخلوت رفته را از من بگوی

ای ز افکار تو مومن را حیات
از نفسهای تو ملت را ثبات

حفظ قرآن عظیم آئین تست
حرف حق را فاش گفتن دین تست

تو کلیمی چند باشی سرنگون
دست خویش از آستین آور برون

سر گذشت ملت بیضا بگوی
با غزال از وسعت صحرا بگوی

فطرت تو مستنیر از مصطفی است
باز گو آخر مقام ما کجاست

مرد حق از کس نگیرد رنگ و بو
مرد حق از حق پذیرد رنگ و بو

هر زمان اندر تنش جانی دگر
هر زمان او را چو حق شانی دگر

رازها با مرد مومن باز گوی
شرح رمز «کل یوم» باز گوی

جز حرم منزل ندارد کاروان
غیر حق در دل ندارد کاروان

من نمی گویم که راهش دیگر است
کاروان دیگر نگاهش دیگر است

افغانی

از حدیث مصطفی داری نصیب
دین حق اندر جهان آمد غریب

با تو گویم معنی این حرف بکر
غربت دین نیست فقر اهل ذکر

بهر آن مردی که صاحب جستجوست
غربت دین ندرت آیات اوست

غربت دین هر زمان نوع دگر
نکته را دریاب اگر داری نظر

دل به آیات مبین دیگر ببند
تا بگیری عصر نو را در کمند

کس نمی داند ز اسرار کتاب
شرقیان هم غربیان در پیچ و تاب

روسیان نقش نوی انداختند
آب و نان بردند و دین در باختند

حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوی
یک دو حرف از من به آن ملت بگوی

پیغام افغانی با ملت روسیه

منزل و مقصود قرآن دیگر است
رسم و آئین مسلمان دیگر است

در دل او آتش سوزنده نیست
مصطفی در سینه او زنده نیست

بنده مومن ز قرآن بر نخورد
در ایاغ او نه می دیدم نه درد

خود طلسم قیصر و کسری شکست
خود سر تخت ملوکیت نشست

تا نهال سلطنت قوت گرفت
دین او نقش از ملوکیت گرفت

از ملوکیت نگه گردد دگر
عقل و هوش و رسم و ره گردد دگر

تو که طرح دیگری انداختی
دل ز دستور کهن پرداختی

همچو ما اسلامیان اندر جهان
قیصریت را شکستی استخوان

تا بر افروزی چراغی در ضمیر
عبرتی از سر گذشت ما بگیر

پای خود محکم گذار اندر نبرد
گرد این لات و هبل دیگر مگرد

ملتی می خواهد این دنیای پیر
آنکه باشد هم بشیر و هم نذیر

باز می آئی سوی اقوام شرق
بسته ایام تو با ایام شرق

تو بجان افکنده ئی سوزی دگر
در ضمیر تو شب و روزی دگر

کهنه شد افرنگ را آئین و دین
سوی آن دیر کهن دیگر مبین

کرده ئی کار خداوندان تمام
بگذر از لا جانب الا خرام

در گذر از لا اگر جوینده ئی
تا ره اثبات گیری زنده ئی

ای که می خواهی نظام عالمی
جسته ئی او را اساس محکمی؟

داستان کهنه شستی باب باب
فکر را روشن کن از ام الکتاب

با سیه فامان ید بیضا که داد
مژدهٔ لا قیصر و کسری که داد

در گذر از جلوه های رنگ رنگ
خویش را دریاب از ترک فرنگ

گر ز مکر غربیان باشی خبیر
روبهی بگذار و شیری پیشه گیر

چیست روباهی تلاش ساز و برگ
شیر مولا جوید آزادی و مرگ

جز به قرآن ضیغمی روباهی است
فقر قرآن اصل شاهنشاهی است

فقر قرآن اختلاط ذکر و فکر
فکر را کامل ندیدم جز به ذکر

ذکر ذوق و شوق را دادن ادب
کار جان است این، کار کام و لب

خیزد از وی شعله های سینه سوز
با مزاج تو نمی سازد هنوز

ای شهید شاهد رعنای فکر
با تو گویم از تجلی های فکر

چیست قرآن؟ خواجه را پیغام مرگ
دستگیر بندهٔ بی ساز و برگ

هیچ خیر از مردک زرکش مجو،
«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»

از ربا آخر چه می زاید فتن
کش نداند لذت قرض حسن

از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگ
آدمی درنده بی دندان و چنگ

رزق خود را از زمین بردن رواست
این متاع بنده و ملک خداست

بندهٔ مومن امین، حق مالک است
غیر حق هر شی که بینی هالک است

رایت حق از ملوک آمد نگون
قریه ها از دخل شان خوار و زبون

آب و نان ماست از یک مائده
دودهٔ آدم «کنفس واحده»

نقش قرآن تا درین عالم نشست
نقشهای کاهن و پایا شکست

فاش گویم آنچه در دل مضمر است
این کتابی نیست چیزی دیگر است

چون بجان در رفت جان دیگر شود
جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

مثل حق پنهان و هم پیداست این
زنده و پاینده و گویاست این

اندرو تقدیر های غرب و شرق
سرعت اندیشه پیدا کن چو برق

با مسلمان گفت جان بر کف بنه
هر چه از حاجت فزون داری بده

آفریدی شرع و آئینی دگر
اندکی با نور قرآنش نگر

از بم و زیر حیات آگه شوی
هم ز تقدیر حیات آگه شوی

محفل ما بی می و بی ساقی است
ساز قرآن را نواها باقی است

زخمهٔ ما بی اثر افتد اگر
آسمان دارد هزاران زخمه ور

ذکر حق از امتان آمد غنی
از زمان و از مکان آمد غنی

ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداست
احتیاج روم و شام او را کجاست

حق اگر از پیش ما برداردش
پیش قومی دیگری بگذاردش

از مسلمان دیده ام تقلید و ظن
هر زمان جانم بلرزد در بدن

ترسم از روزی که محرومش کنند
آتش خود بر دل دیگر زنند

پیر رومی به زنده رود می گوید که شعری بیار

پیر رومی آن سراپا جذب و درد
این سخن دانم که با جانش چه کرد

از درون آهی جگر دوزی کشید
اشک او رنگین تر از خون شهید

آنکه تیرش جز دل مردان نسفت
سوی افغانی نگاهی کرد و گفت

«دل بخون مثل شفق باید زدن
دست در فتراک حق باید زدن

جان ز امید است چون جوئی روان
ترک امید است مرگ جاودان»

باز در من دید و گفت ای زنده رود
با دو بیتی آتش افکن در وجود

ناقهٔ ما خسته و محمل گران
تلخ تر باید نوای ساربان

امتحان پاک مردان از بلاست
تشنگان را تشنه تر کردن رواست

در گذر مثل کلیم از رود نیل
سوی آتش گام زن مثل خلیل

نغمهٔ مردی که دارد بوی دوست
ملتی را میبرد تا کوی دوست»

برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه

پیر مردی ریش او مانند برف
سالها در علم و حکمت کرده صرف

تیز بین مانند دانایان غرب
کسوتش چون پیر ترسایان غرب

دیر سال و قامتش بالا چو سرو
طلعتش تابنده چون ترکان مرو

آشنای رسم و راه هر طریق
آشکار از چشم او فکر عمیق

آدمی را دید و چون گل بر شکفت
در زبان طوسی و خیام گفت

«پیکر گل آن اسیر چند و چون
از مقام تحت و فوق آمد برون

خاک را پرواز بی طیاره داد
ثابتان را جوهر سیاره داد»

نطق و ادراکش روان چون آب جو
محو حیرت بودم از گفتار او

این همه خوابست یا افسونگری
بر لب مریخیان حرف دری

گفت «بود اندر زمان مصطفی
مردی از مریخیان با صفا

بر جهان چشم جهان بین را گشاد
دل به سیر خطه آدم نهاد

پر گشود اندر فضا های وجود
تا به صحرای حجاز آمد فرود

آنچه دید از مشرق و مغرب نوشت
نقش او رنگین تر از باغ بهشت

بوده ام من هم به ایران و فرنگ
گشته ام در ملک نیل و رود گنگ

دیده ام امریک و هم ژاپون و چین
بهر تحقیق فلزات زمین

از شب و روز زمین دارم خبر
کرده ام اندر بر و بحرش سفر

پیش ما هنگامه های آدم است
گرچه او از کار ما نامحرم است»

رومی

من ز افلاکم رفیق من ز خاک
سر خوش و نا خورده از رگهای تاک

مرد بی پروا و نامش زنده رود
مستی او از تماشای وجود

ما که در شهر شما افتاد ایم
در جهان و از جهان آزاده ایم

در تلاش جلوه های نو بنو
یک زمان ما را رفیق راه شو

حکیم مریخی

این نواح مرغدین برخیاست
بر خیا نام ابوآلابای ماست

فرز مرز، آن آمر کردار زشت
رفت پیش برخیا اندر بهشت

گفت «تو اینجا چسان آسوده ئی
عمرها محکوم یزدان بوده ئی

از مقام تو نکوتر عالمی است
پیش او جنت بهار یکدمی است

آن جهان از هر جهان بالاتر است
آن جهان از لامکان بالاتر است

نیست یزدان را از آن عالم خبر
من ندیدم عالمی آزاد تر

نی خدائی در نظام او دخیل
نی کتاب و نی رسول و جبرئیل

نی طوافی، نی سجودی اندرو
نی دعائی نی درودی اندرو»

برخیا گفت«ای فسون پرداز خیز،
نقش خود را اندر آن عالم بریز»

تا ابوآلابا فریب او نخورد
حق جهانی دیگری با ما سپرد

اندرین ملک خدا دادی گذر
مرغدین و رسم و آئینش نگر

گردش در شهر مرغدین

مرغدین و آن عمارات بلند
من چه گویم زان مقام ارجمند

ساکنانش در سخن شیرین جو نوش
خوب روی و نرم خوی و ساده پوش

فکرشان بی درد و سوز اکتساب
رازدان کیمیای آفتاب

هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نور
چون نمک گیریم ما از آب شور

خدمت آمد مقصد علم و هنر
کارها را کس نمی سنجد بزر

کس ز دینار و درم آگاه نیست
این بتان را در حرمها راه نیست

بر طبیعت دیو ماشین چیره نیست
آسمانها از دخانها تیره نیست

سخت کش دهقان چراغش روشن است
از نهاب دهخدایان ایمن است

کشت و کارش بی نزاع آب جوست
حاصلش بی شرکت غیری ازوست

اندر آن عالم نه لشکر نی قشون
نی کسی روزی خورد از کشت و خون

نی قلم در مرغدین گیرد فروغ
از فن تحریر و تشهیر دروغ

نی به بازاران ز بیکاران خروش
نی صدا های گدایان درد گوش

حکیم مریخی

کس در اینجا سائل و محروم نیست
عبد و مولا حاکم و محکوم نیست

زنده رود

سائل و محروم تقدیر حق است
حاکم و محکوم تقدیر حق است

جز خدا کس خالق تقدیر نیست
چارهٔ تقدیر از تدبیر نیست

حکیم مریخی

گر ز یک تقدیر خون گردد جگر
خواه از حق حکم تقدیر دگر

تو اگر تقدیر نو خواهی رواست
زانکه تقدیرات حق لا انتهاست

ارضیان نقد خودی در باختند
نکتهٔ تقدیر را نشناختند

رمز باریکش بحرفی مضمر است
تو اگر دیگر شوی او دیگر است

خاک شو نذر هوا سازد ترا
سنگ شو بر شیشه اندازد ترا

شبنمی؟ افتندگی تقدیر تست
قلزمی؟ پایندگی تقدیر تست

هر زمان سازی همان لات و منات
از بتان جوئی ثبات ای بی ثبات»

تا بخود ناساختن ایمان تست
عالم افکار تو زندان تست

رنج بی گنج است تقدیر اینچنین
گنج بی رنج است تقدیر اینچنین

اصل دین این است اگر ای بیخبر،
می شود محتاج ازو محتاج تر

وای آن دینی که خواب آرد ترا
باز در خواب گران دارد ترا

سحر و افسون است یا دین است این
حب افیون است یا دین است این

می شناسی طبع دراک از کجاست
حوری اندر بنگه خاک از کجاست

قوت فکر حکیمان از کجاست
طاقت ذکر کلیمان از کجاست

این دل و این واردات او ز کیست
این فنون و معجزات او ز کیست

گرمی گفتار داری از تو نیست
شعله کردار داری از تو نیست

اینهمه فیض از بهار فطرت است
فطرت از پرودگار فطرت است

زندگانی چیست کان گوهر است
تو امینی صاحب او دیگر است

طبع روشن مرد حق را آبروست
خدمت خلق خدا مقصود اوست

خدمت از رسم و ره پیغمبری است
مزد خدمت خواستن سوداگری است

همچنان این باد و خاک و ابر و کشت
باغ و راغ و کاخ و کوی و سنگ و خشت

ایکه میگوئی متاع ما ز ماست
مرد نادان این همه ملک خداست

ارض حق را ارض خود دانی بگو
چیست شرح آیهٔ لاتفسدوا

ابن آدم دل به ابلیسی نهاد
من ز ابلیسی ندیدم جز فساد

کس امانت را بکار خود نبرد
ایخوش آنکو ملک حق با حق سپرد

برده ئی چیزی که از آن تو نیست
داغم از کاری که شایان تو نیست

گر تو باشی صاحب شی می سزد
ور نباشی خود بگو کی می سزد

ملک یزدان را به یزدان باز ده
تا ز کار خویش بگشائی گره

زیر گردن فقر و مسکینی چراست
آنچه از مولاست میگوئی ز ماست

بنده ئی کز آب و گل بیرون نجست
شیشهٔ خود را به سنگ خود شکست

ایکه منزل را نمی دانی ز ره
قیمت هر شی ز انداز نگه

تا متاع تست گوهر، گوهر است
ورنه سنگ است از پشیزی کمتر است

نوع دیگر بین جهان دیگر شود
این زمین و آسمان دیگر شود

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

از مقام مومنان دوری چرا
یعنی از فردوس مهجوری چرا

حلاج

مرد آزادی که داند خوب و زشت
می نگنجد روح او اندر بهشت

جنت ملا، می و حور و غلام
جنت آزادگان سیر دوام

جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگیز خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس
عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کائنات
عشق غرق اندر جمال کائنات

علم را بر رفته و حاضر نظر
عشق گوید آنچه می آید نگر

علم پیمان بسته با آئین جبر،
چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر

عشق آزاد و غیور و ناصبور
در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست
گرچه او را گریهٔ مستانه ایست

این دل مجبور ما مجبور نیست
ناوک ما از نگاه حور نیست

آتش ما را بیفزاید فراق
جان ما را سازگار آید فراق

بی خلشها زیستن، نا زیستن
باید آتش در ته پا زیستن

زیستن این گونه تقدیر خودی است
از همین تقدیر تعمیر خودی است

ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر
گنجد اندر سینه او نه سپهر

شوق چون بر عالمی شبخون زند
آنیان را جاودانی می کند

زنده رود

گردش تقدیر مرگ و زندگیست
کس نداند گردش تقدیر چیست

حلاج

هر که از تقدیر دارد ساز و برگ
لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ

جبر دین مرد صاحب همت است
جبر مردان از کمال قوت است

پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،
جبر مرد خام را آغوش قبر

جبر خالد عالمی برهم زند
جبر ما بیخ و بن ما بر کند

کار مردان است تسلیم و رضا
بر ضعیفان راست ناید این قبا

تو که دانی از مقام پیر روم
می ندانی از کلام پیر روم

«بود گبری در زمان با یزید
گفت او را یک مسلمان سعید

خوشتر آن باشد که ایمان آوری
تا بدست آید نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید
آن که دارد شیخ عالم با یزید

من ندارم طاقت آن، تاب آن
کان فزون آمد ز کوششهای جان

رومی

کار ما غیر از امید و بیم نیست
هر کسی را همت تسلیم نیست

ایکه گوئی بودنی این بود، شد
کار ها پابند آئین بود، شد

معنی تقدیر کم فهمیده ئی
نی خودی را نی خدا را دیده ئی

مرد مومن با خدا دارد نیاز
«با تو ما سازیم، تو با ما بساز»

عزم او خلاق تقدیر حق است
روز هیجا تیر او تیر حق است

زنده رود

کم نگاهان فتنه ها انگیختند
بندهٔ حق را به دار آویختند

آشکارا بر تو پنهان وجود
باز گو آخر گناه تو چه بود؟

حلاج

بود اندر سینهٔ من بانگ صور
ملتی دیدم که دارد قصد گور

مومنان با خوی و بوی کافران
لااله گویان و از خود منکران

«امر حق» گفتند نقش باطل است
زانکه او وابستهٔ آب و گل است

من بخود افروختم نار حیات
مرده را گفتم ز اسرار حیات

از خودی طرح جهانی ریختند
دلبری با قاهری آمیختند

هر کجا پیدا و نا پیدا خودی
بر نمی تابد نگاه ما خودی

نار ها پوشیده اندر نور اوست
جلوه های کائنات از طور اوست

هر زمان هر دل درین دیر کهن
از خودی در پرده میگوید سخن

هر که از نارش نصیب خود نبرد
در جهان از خویشتن بیگانه مرد

هند و هم ایران ز نورش محرم است
آنکه نارش هم شناسد آن کم است

من ز نور و نار او دادم خبر
بندهٔ محرم گناه من نگر

آنچه من کردم تو هم کردی بترس
محشری بر مرده آوردی بترس

طاهره

از گناه بندهٔ صاحب جنون
کائنات تازه ئی آید برون

شوق بیحد پرده ها را بر درد
کهنگی را از تماشا می برد

آخر از دار و رسن گیرد نصیب
بر نگردد زنده از کوی حبیب

جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
تا نپنداری که از عالم گذشت

در ضمیر عصر خود پوشیده است
اندرین خلوت چسان گنجیده است

زنده رود

ای ترا دادند درد جستجوی
معنی یک شعر خود با من بگوی

«قمری، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ
ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»

غالب

ناله ئی کو خیزد از سوز جگر
هر کجا تاثیر او دیدم دگر

قمری از تاثیر او وا سوخته
بلبل از وی رنگها اندوخته

اندرو مرگی به آغوش حیات
یک نفس اینجا حیات آنجا ممات

آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست
آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست

تو ندانی این مقام رنگ و بوست
قسمت هر دل بقدر های و هوست

یا به رنگ آ، یا به بیرنگی گذر
تا نشانی گیری از سوز جگر

زنده رود

صد جهان پیدا درین نیلی فضاست
هر جهان را اولیا و انبیاست

غالب

نیک بنگر اندرین بود و نبود
پی به پی آید جهانها در وجود

«هر کجا هنگامهٔ عالم بود
رحمه’ للعالمینی هم بود»

زنده رود

فاش تر گو زانکه فهمم نارساست

غالب

این سخن را فاش تر گفتن خطاست

زنده رود

گفتگوی اهل دل بیحاصل است

غالب

نکته را بر لب رسیدن مشکل است

زنده رود

تو سراپا آتش از سوز طلب
بر سخن غالب نیائی ای عجب

غالب

خلق و تقدیر و هدایت ابتداست
رحمه’ للعالمینی انتهاست

زنده رود

من ندیدم چهرهٔ معنی هنوز
آتشی داری اگر ما را بسوز

غالب

ای چو من بینندهٔ اسرار شعر
این سخن افزونتر است از تار شعر

شاعران بزم سخن آراستند
این کلیمان بی ید بیضاستند

آنچه تو از من بخواهی کافری است
کافری کو ماورای شاعری است

حلاج

هر کجا بینی جهان رنگ و بو
آن که از خاکش بروید آرزو

یا ز نور مصطفی او را بهاست
یا هنوز اندر تلاش مصطفی است

زنده رود

از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست
سر آن جوهر که نامش مصطفی است

آدمی یا جوهری اندر وجود
آنکه آید گاهگاهی در وجود

حلاج

پیش او گیتی جبین فرسوده است
خویش را خود عبده فرموده است

عبده‘ از فهم تو بالاتر است
زانکه او هم آدم و هم جوهر است

جوهر او نی عرب نی اعجم است
آدم است و هم ز آدم اقدم است

عبده صورتگر تقدیر ها
اندرو ویرانه ها تعمیر ها

عبده هم جانفزا هم جان ستان
عبده هم شیشه هم سنگ گران

عبد دیگر عبده چیزی دگر
ما سراپا انتظار او منتظر

عبده دهر است و دهر از عبده است
ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست

عبده با ابتدا بی انتها است
عبده را صبح و شام ما کجاست

کس ز سر عبده آگاه نیست
عبده جز سر الا الله نیست

لااله تیغ و دم او عبده
فاش تر خواهی بگو هو عبده

عبده چند و چگون کائنات
عبده راز درون کائنات

مدعا پیدا نگردد زین دو بیت
تا نبینی از مقام «ما رمیت»

بگذر از گفت و شنود ای زنده رود
غرق شو اندر وجود ای زنده رود

زنده رود

کم شناسم عشق را این کار چیست
ذوق دیدار است پس دیدار چیست

حلاج

معنی دیدار آن آخر زمان
حکم او بر خویشتن کردن روان

در جهان زی چون رسول انس و جان
تا چو او باشی قبول انس و جان

باز خود را بین همین دیدار اوست
سنت او سری از اسرار اوست

زنده رود

چیست دیدار خدای نه سپهر
آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر

حلاج

نقش حق اول بجان انداختن
باز او را در جهان انداختن

جان تا در جهان گردد تمام
می شود دیدار حق دیدار عام

ای خنک مردی که از یک هوی او
نه فلک دارد طواف کوی او

وای درویشی که هوئی آفرید
باز لب بر بست و دم در خود کشید

حکم حق را در جهان جاری نکرد
نانی از جو خورد و کراری نکرد

خانقاهی جست و از خیبر رمید
راهبی ورزید و سلطانی ندید

نقش حق داری جهان نخچیر تست
هم عنان تقدیر با تدبیر تست

عصر حاضر با تو می جوید ستیز
نقش حق بر لوح این کافر بریز

زنده رود

نقش حق را در جهان انداختند
من نمی دانم چسان انداختند

حلاج

یا بزور دلبری انداختند
یا بزور قاهری انداختند

زانکه حق در دلبری پیدا تر است
دلبری از قاهری اولی تر است

زنده رود

باز گو ای صاحب اسرار شرق
در میان زاهد و عاشق چه فرق
حلاج

زاهد اندر عالم دنیا غریب
عاشق اندر عالم عقبی غریب

زنده رود

معرفت را انتها نابودن است
زندگی اندر فنا آسودن است

حلاج

سکر یاران از تهی پیمانگی است
نیستی از معرفت بیگانگی است

ای که جوئی در فنا مقصود را
در نمی یابد عدم موجود را

زنده رود

آنکه خود را بهتر از آدم شمرد
در خم و جامش نه می باقی نه درد

مشت خاک ما بگردون آشناست
آتش آن بی سر و سامان کجاست

حلاج

کم بگو زان خواجهٔ اهل فراق
تشنه کام و از ازل خونین ایاق

ما جهول، او عارف بود و نبود
کفر او این راز را بر ما گشود

از فتادن لذت برخاستن
عیش افزدون ز درد کاستن

عاشقی در نار او وا سوختن
سوختن بی نار او نا سوختن

زانکه او در عشق و خدمت اقدم است
آدم از اسرار او نامحرم است

چاک کن پیراهن تقلید را
تا بیاموزی ازو توحید را

زنده رود

ای ترا اقلیم جان زیر نگین
یک نفس با ما دگر صحبت گزین

حلاج

با مقامی در نمی سازیم و بس
ما سراپا ذوق پروازیم و بس

هر زمان دیدن تپیدن کار ماست
بی پر و بالی پریدن کار ماست

زنده رود

گفته ئی از حکمت زشت و نکوی
پیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی

مرشد معنی نگاهان بوده ئی
محرم اسرار شاهان بوده ئی

ما فقیر و حکمران خواهد خراج
چیست اصل اعتبار تخت و تاج

شاه همدان

اصل شاهی چیست اندر شرق و غرب
یا رضای امتان یا حرب و ضرب

فاش گویم با تو ای والا مقام
باج را جز با دو کس دادن حرام

یا «اولی الامری» که «منکم» شان اوست
آیهٔ حق حجت و برهان اوست

یا جوانمردی چو صرصر تند خیز
شهر گیر و خویش باز اندر ستیز

روز کین کشور گشا از قاهری
روز صلح از شیوه های دلبری

می توان ایران و هندوستان خرید
پادشاهی را ز کس نتوان خرید

جام جم را ای جوان باهنر
کس نگیرد از دکان شیشه گر

ور بگیرد مال او جز شیشه نیست
شیشه را غیر از شکستن پیشه نیست

غنی

هند را این ذوق آزادی که داد
صید را سودای صیادی که داد

آن برهمن زادگان زنده دل
لالهٔ احمر ز روی شان خجل

تیزبین و پخته کار و سخت کوش
از نگاهشان فرنگ اندر خروش

اصلشان از خاک دامنگیر ماست
مطلع این اختران کشمیر ماست

خاک ما را بی شرر دانی اگر
بر درون خود یکی بگشا نظر

اینهمه سوزی که داری از کجاست
این دم باد بهاری از کجاست

این همان باد است کز تاثیر او
کوهسار ما بگیرد رنگ و بو

هیچ میدانی که روزی در ولر
موجه ئی می گفت با موج دگر

چند در قلزم به یکدیگر زنیم
خیز تا یک دم بساحل سر زنیم

زادهٔ ما یعنی آن جوی کهن
شور او در وادی و کوه و دمن

هر زمان بر سنگ ره خود را زند
تا بنای کوه را بر می کند

آن جوان کو شهر و دشت و در گرفت
پرورش از شیر صد مادر گرفت

سطوت او خاکیان را محشری است
این همه از ماست، نی از دیگری است

زیستن اندر حد ساحل خطاست
ساحل ما سنگی اندر راه ماست

با کران در ساختن مرگ دوام
گرچه اندر بحر غلتی صبح و شام

زندگی جولان میان کوه و دشت
ای خنک موجی که از ساحل گذشت

ایکه خواندی خط سیمای حیات
ای به خاور داده غوغای حیات

ای ترا آهی که می سوزد جگر
تو ازو بیتاب و ما بیتاب تر

ای ز تو مرغ چمن را های و هو
سبزه از اشک تو می گیرد وضو

ایکه از طبع تو کشت گل دمید
ای ز امید تو جانها پر امید

کاروانها را صدای تو درا
تو ز اهل خطه نومیدی چرا

دل میان سینهٔ شان مرده نیست
اخگر شان زیر یخ افسرده نیست

باش تا بینی که بی آواز صور
ملتی بر خیزد از خاک قبور

غم مخور ای بندهٔ صاحب نظر
بر کش آن آهی که سوزد خشک و تر

شهر ها زیر سپهر لاجورد
سوخت از سوز دل درویش مرد

سلطنت نازکتر آمد از حباب
از دمی او را توان کردن خراب

از نوا تشکیل تقدیر امم
از نوا تخریب و تعمیر امم

نشتر تو گرچه در دلها خلید
مر ترا چونانکه هستی کس ندید

پردهٔ تو از نوای شاعری است
آنچه گوئی ماورای شاعری است

تازه آشوبی فکن اندر بهشت
یک نوا مستانه زن اندر بهشت

زنده رود

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغچه ها کم زن

ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

تو سوز درون او تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن

عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن

لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن

صحبت با شاعر هندی برتری هری

حوریان را در قصور و در خیام
ناله من دعوت سوز تمام

آن یکی از خیمه سر بیرون کشید
وان دگر از غرفه رخ بنمود و دید

هر دلی را در بهشت جاودان
دادم از درد و غم آن خاکدان

زیر لب خندید پیر پاک زاد
گفت «ای جادو گر هندی نژاد»

آن نوا پرداز هندی را نگر
شبنم از فیض نگاه او گهر

نکته آرائی که نامش برتری است
فطرت او چون سحاب آذری است

از چمن جز غنچه نورس نچید
نغمه تو سوی ما او را کشید

پادشاهی با نوای ارجمند
هم به فقر اندر مقام او بلند

نقش خوبی بندد از فکر شگرف
یک جهان معنی نهان اندر دو حرف

کارگاه زندگی را محرم است
او جم است و شعر او جام جم است‘‘

ما به تعظیم هنر برخاستیم
باز با وی صحبتی آراستیم

زنده رود

ای که گفتی نکته های دلنواز
مشرق از گفتار تو دانای راز

شعر را سوز از کجا آید بگوی
از خودی یا از خدا آید بگوی

برتری هری

کس نداند در جهان شاعر کجاست
پرده او از بم و زیر نواست

آن دل گرمی که دارد در کنار
پیش یزدان هم نمی گیرد قرار

جان ما را لذت اندر جستجوست
شعر را سوز از مقام آرزوست

ای تو از تاک سخن مست مدام
گر ترا آید میسر این مقام

با دو بیتی در جهان سنگ و خشت
می توان بردن دل از حور بهشت

زنده رود

هندیان را دیده ام در پیچ و تاب
سر حق وقتست گوئی بی حجاب

برتری هری

این خدایان تنک مایه ز سنگ اند و ز خشت
برتری هست که دور است ز دیر و ز کنشت

سجده بی ذوق عمل خشک و بجائی نرسد
زندگانی همه کردار، چه زیبا و چه زشت

فاش گویم بتو حرفی که نداند همه کس
ای خوش آن بنده که بر لوح دل او را بنوشت

این جهانی که تو بینی اثر یزدان نیست
چرخه از تست و هم آن رشته که بر دوک تو رشت

پیش آئین مکافات عمل سجده گزار
زانکه خیزد ز عمل دوزخ و اعراف و بهشت

برتری هری

زنده رود

می شناسی چیست تهذیب فرنگ
در جهان او دو صد فردوس رنگ

جلوه هایش خانمانها سوخته
شاخ و برگ و آشیانها سوخته

ظاهرش تابنده و گیرنده ایست
دل ضعیف است و نگه را بنده ایست

چشم بیند دل بلغزد اندرون
پیش این بتخانه افتد سرنگون

کس نداند شرق را تقدیر چیست
دل به ظاهر بسته را تدبیر چیست

ابدالی

آنچه بر تقدیر مشرق قادر است
حزم و حزم پهلوی و نادر است

پهلوی آن وارث تخت قباد
ناخن او عقدهٔ ایران گشاد

نادر آن سرمایهٔ درانیان
آن نظام ملت افغانیان

از غم دین و وطن زار و زبون
لشکرش از کوهسار آمد برون

هم سپاهی هم سپه گر هم امیر
با عدو فولاد و با یاران حریر

من فدای آنکه خود را دیده است
عصر حاضر را نکو سنجیده است

غربیان را شیوه های ساحری است
تکیه جز بر خویش کردن کافری است

سلطان شهید

باز گو از هند و از هندوستان
آنکه با کاهش نیرزد بوستان

آنکه اندر مسجدش هنگامه مرد
آنکه اندر دیر او آتش فسرد

آنکه دل از بهر او خون کرده ایم
آنکه یادش را بجان پرورده ایم

از غم ما کن غم او را قیاس
آه از آن معشوق عاشق ناشناس

زنده رود

هندیان منکر ز قانون فرنگ
در نگیرد سحر و افسون فرنگ

روح را بار گران آئین غیر
گرچه آید ز آسمان آئین غیر

سلطان شهید

چون بروید آدم از مشت گلی
با دلی، با آرزوی در دلی

لذت عصیان چشیدن کار اوست
غیر خود چیزی ندیدن کار اوست

زانکه بی عصیان خودی ناید بدست
تا خودی ناید بدست، آید شکست

زائر شهر و دیارم بوده ئی
چشم خود را بر مزارم سوده ئی

ای شناسای حدود کائنات
در دکن دیدی ز آثار حیات

زنده رود

تخم اشکی ریختم اندر دکن
لاله ها روید ز خاک آن چمن

رود کاویری مدام اندر سفر
دیده ام در جان او شوری دگر

سلطان شهید

ای ترا دادند حرف دل فروز
از تپ اشک تو می سوزم هنوز

کاو کاو ناخن مردان راز
جوی خون بگشاد از رگهای ساز

آن نوا کز جان تو آید برون
میدهد هر سینه را سوز درون

بوده ام در حضرت مولای کل
آنکه بی او طی نمی گردد سبل

گرچه آنجا جرات گفتار نیست
روح را کاری به جز دیدار نیست

سوختم از گرمی اشعار تو
بر زبانم رفت از افکار تو

گفت این بیتی که بر خواندی ز کیست
اندرو هنگامه های زندگی است

با همان سوزی که در سازد بجان
یکدو حرف از ما به کاویری رسان

در جهان تو زنده رود او زنده رود
خوشترک آید سرود اندر سرود

پیغام سلطان شهید به رود کاویری

حقیقت حیات و مرگ و شهادت

رود کاویری یکی نرمک خرام
خسته ئی شاید که از سیر دوام

در کهستان عمر ها نالیده ئی
راه خود را با مژه کاویده ئی

ای مرا خوشتر ز جیحون و فرات
ای دکن را آب تو آب حیات

آه شهری کو در آغوش تو بود
حسن نوشین جلوه از نوش تو بود

کهنه گردیدی شباب تو همان
پیچ و تاب و رنگ و آب تو همان

موج تو جز دانه گوهر نزاد
طره تو تا ابد شوریده باد

ای ترا سازی که سوز زندگی است
هیچ میدانی که این پیغام کیست؟

آنکه میکردی طواف سطوتش
بوده ئی آئینه دار دولتش

آنکه صحرا ها ز تدبیرش بهشت
آنکه نقش خود بخون خود نوشت

آنکه خاکش مرجع صد آرزوست
اضطراب موج تو از خون اوست

آنکه گفتارش همه کردار بود
مشرق اندر خواب و او بیدار بود

ای من و تو موجی از رود حیات
هر نفس دیگر شود این کائنات

زندگانی انقلاب هر دمی است
زانکه او اندر سراغ عالمی است

تار و پود هر وجود از رفت و بود
اینهمه ذوق نمود از رفت و بود

جاده ها چون رهروان اندر سفر
هر کجا پنهان سفر پیدا حضر

کاروان و ناقه و دشت و نخیل
هر چه بینی نالد از درد رحیل

در چمن گل میهمان یک نفس
رنگ و آبش امتحان یک نفس

موسم گل ماتم و هم نای و نوش
غنچه در آغوش و نعش گل بدوش

لاله را گفتم یکی دیگر بسوز
گفت راز ما نمی دانی هنوز

از خس و خاشاک تعمیر وجود
غیر حسرت چیست پاداش نمود

در سرای هست و بود آئی میا
از عدم سوی وجود آئی میا

ور بیائی چون شرار از خود مرو
در تلاش خرمنی آواره شو

تاب و تب داری اگر مانند مهر
پا بنه در وسعت آباد سپهر

کوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوز
ماهیان را در ته دریا بسوز

سینه ئی داری اگر در خورد تیر
در جهان شاهین بزی شاهین بمیر

زانکه در عرض حیات آمد ثبات
از خدا کم خواستم طول حیات

زندگی را چیست رسم و دین و کیش
یک دم شیری به از صد سال میش

زندگی محکم ز تسلیم و رضاست
موت نیرنج و طلسم و سیمیاست

بندهٔ حق ضیغم و آهوست مرگ
یک مقام از صد مقام اوست مرگ

می فتد بر مرگ آن مرد تمام
مثل شاهینی که افتد بر حمام

هر زمان میرد غلام از بیم مرگ
زندگی او را حرام از بیم مرگ

بندهٔ آزاد را شانی دگر
مرگ او را میدهد جانی دگر

او خود اندیش است مرگ اندیش نیست
مرگ آزادان ز آنی بیش نیست

بگذر از مرگی که سازد با لحد
زانکه این مرگست مرگ دام و دد

مرد مومن خواهد از یزدان پاک
آن دگر مرگی که بر گیرد ز خاک

آن دگر مرگ انتهای راه شوق
آخرین تکبیر در جنگاه شوق

گرچه هر مرگ است بر مومن شکر
مرگ پور مرتضی چیزی دگر

جنگ شاهان جهان غارتگری است
جنگ مومن سنت پیغمبری است

جنگ مومن چیست؟ هجرت سوی دوست
ترک عالم اختیار کوی دوست

آنکه حرف شوق با اقوام گفت
جنگ را رهبانی اسلام گفت

کس نداند جز شهید این نکته را
کو بخون خود خرید این نکته را

۵ . جاوید نامه

دیباچه

خیال من به تماشای آسمان بود است
بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است

گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست
که هر ستاره جهان است یا جهان بود است

مناجات

آدمی اندر جهان هفت رنگ
هر زمان گرم فغان مانند چنگ

آرزوی هم نفس می سوزدش
ناله های دل نواز آموزدش

لیکن این عالم که از آب و گل است
کی توان گفتن که دارای دل است

بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر
آسمان و مهر و مه خاموش و کر

گرچه بر گردون هجوم اختر است
هر یکی از دیگری تنها تر است

هر یکی مانند، بیچاره ایست
در فضای نیلگون آواره ایست

کاروان برگ سفر ناکرده ساز
بیکران افلاک و شب ها دیر یاز

این جهان صید است و صیادیم ما
یا اسیر رفته از یادیم ما

زار نالیدم صدائی برنخاست
هم نفس فرزند آدم را کجاست

دیده ام روز جهان چار سوی
آنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی

از رم سیاره ئی او را وجود
نیست الا اینکه گوئی رفت و بود

ای خوش آن روزی که از ایام نیست
صبح او را نیمروز و شام نیست

روشن از نورش اگر گردد روان
صوت را چون رنگ دیدن میتوان

غیب ها از تاب او گردد حضور
نوبت او لایزال و بی مرور

ای خدا روزی کن آن روزی مرا
وارهان زین روز بی سوزی مرا

آیهٔ تسخیر اندر شان کیست؟
این سپهر نیلگون حیران کیست؟

رازدان علم الاسما که بود
مست آن ساقی و آن صهبا که بود

برگزیدی از همه عالم کرا؟
کردی از راز درون محرم کرا؟

ای ترا تیری که ما را سینه سفت
حرف از «ادعونی» که گفت و با که گفت؟

روی تو ایمان من قرآن من
جلوه ئی داری دریغ از جان من

از زیان صد شعاع آفتاب
کم نمیگردد متاع آفتاب

عصر حاضر را خرد زنجیر پاست
جان بیتابی که من دارم کجاست؟

عمر ها بر خویش می پیچد وجود
تا یکی بیتاب جان آید فرود

گر نرنجی این زمین شوره زار
نیست تخم آرزو را سازگار

از درون این گل بی حاصلی
بس غنیمت دان اگر روید دلی

تو مهی اندر شبستانم گذر
یک زمان بی نوری جانم نگر

شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟
برق را از برفتادن باک چیست؟

زیستم تا زیستم اندر فراق
وانما آنسوی این نیلی رواق

بسته در ها را برویم باز کن
خاک را با قدسیان همراز کن

آتشی در سینهٔ من برفروز
عود را بگذار و هیزم را بسوز

باز بر آتش بنه عود مرا
در جهان آشفته کن دود مرا

آتش پیمانهٔ من تیز کن
با تغافل یک نگه آمیز کن

ما ترا جوئیم و تو از دیده دور
نی غلط، ما کور و تو اندر حضور

یا گشا این پردهٔ اسرار را
یا بگیر این جان بی دیدار را

نخل فکرم ناامید از برگ و بر
یا تبر بفرست یا باد سحر

عقل دادی هم جنونی ده مرا
ره به جذب اندرونی ده مرا

علم در اندیشه می گیرد مقام
عشق را کاشانه قلب لاینام

علم تا از عشق برخودار نیست
جز تماشا خانهٔ افکار نیست

این تماشا خانه سحر سامری است
علم بی روح القدس افسونگری است

بی تجلی مرد دانا ره نبرد
از لکد کوب خیال خویش مرد

بی تجلی زندگی رنجوری است
عقل مهجوری و دین مجبوری است

این جهان کوه و دشت و بحر و بر
ما نظر خواهیم و او گوید خبر

منزلی بخش ای دل آواره را
باز ده با ماه این مهپاره را

گرچه از خاکم نروید جز کلام
حرف مهجوری نمی گردد تمام

زیر گردون خویش را یابم غریب
ز آنسوی گردون بگو «انی قریب»

تا مثال مهر و مه گردد غروب
این جهات و این شمال و این جنوب

از طلسم دوش و فردا بگذرم
از مه و مهر و ثریا بگذرم

تو فروغ جاودان ما چون شرار
یک دو دم داریم و آن هم مستعار

ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیست
رشک بر یزدان برد این بنده کیست

بندهٔ آفاق گیر و ناصبور
نی غیاب او را خوش آید نی حضور

آنیم من جاودانی کن مرا
از زمینی آسمانی کن مرا

ضبط در گفتار و کرداری بده
جاده ها پیداست رفتاری بده

آنچه گفتم از جهانی دیگر است
این کتاب از آسمانی دیگر است

بحرم و از من کم آشوبی خطاست
آنکه در قعرم فرو آید کجاست

یک جهان بر ساحل من آرمید
از کران غیر از رم موجی ندید

من که نومیدم ز پیران کهن
دارم از روزی که میآید سخن

بر جوانان سهل کن حرف مرا
بهرشان پایاب کن ژرف مرا

تمهید آسمانی - نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را

زندگی از لذت غیب و حضور
بست نقش این جهان نزد و دور

آنچنان تار نفس از هم گسیخت
رنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت

هر کجا از ذوق و شوق خود گری
نعرهٔ «من دیگرم، تو دیگری»

ماه و اختر را خرام آموختند
صد چراغ اندر فضا افروختند

بر سپهر نیلگون زد آفتاب
خیمهٔ زر بفت با سیمین طناب

از افق صبح نخستین سر کشید
عالم نو زاده را در بر کشید

ملک آدم خاکدانی بود و بس
دشت او بی کاروانی بود و بس

نی به کوهی آب جوئی در ستیز
نی به صحرائی سحابی ریزریز

نی سرود طایران در شاخسار
نی رم آهو میان مرغزار

بی تجلی های جان بحر و برش
دود پیچان طیلسان پیکرش

سبزه باد فرودین نادیده ئی
اندر اعماق زمین خوابیده ئی

طعنه ئی زد چرخ نیلی بر زمین
روزگار کس ندیدم این چنین

چون تو در پهنای من کوری کجا
جز به قندیلم ترا نوری کجا

خاک اگر الوند شد جز خاک نیست
روشن و پاینده چون افلاک نیست

یا بزی با ساز و برگ دلبری
یا بمیر از ننگ و عار کمتری

شد زمین از طعنهٔ گردون خجل
نا امید و دل گران و مضمحل

پیش حق از درد بی نوری تپید
تا ندانی ز آنسوی گردون رسید

ای امینی از امانت بی خبر
غم مخور اندر ضمیر خود نگر

روز ها روشن ز غوغای حیات
نی از آن نوری که بینی در جهات

نور صبح از آفتاب داغ دار
نور جان پاک از غبار روزگار

نور جان بی جاده ها اندر سفر
از شعاع مهر و مه سیار تر

شسته ئی از لوح جان نقش امید
نور جان از خاک تو آید پدید

عقل آدم بر جهان شبخون زند
عشق او بر لامکان شبخون زند

راه دان اندیشهٔ او بی دلیل
چشم او بیدار تر از جبرئیل

خاک و در پرواز مانند ملک
یک رباط کهنه در راهش فلک

می خلد اندر وجود آسمان
مثل نوک سوزن اندر پرنیان

داغها شوید ز دامان وجود
بی نگاه او جهان کور و کبود

گرچه کم تسبیح و خونریز است او
روزگاران را چو مهمیز است او

چشم او روشن شود از کائنات
تا ببیند ذات را اندر صفات

«هر که عاشق شد جمال ذات را
اوست سید جمله موجودات را»

نغمه ملائک

فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی
زمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی

خیال او که از سیل حوادث پرورش گیرد
ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی

یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسی
هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی

چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی
که یزدان را دل از تاثیر او پر خون شود روزی

زمزمهٔ انجم

عقل تو حاصل حیات، عشق تو سر کائنات
پیکر خاک خوش بیا، این سوی عالم جهات

زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر
از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات

در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو
صاحب شوق و آرزو دل ندهد بکلیات

صدق و صفاست زندگی نشوونماست زندگی
«تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی»

شوق غزل سرای را رخصت های و هو بده
باز به رند و محتسب باده سبو سبو بده

شام و عراق و هند و پارس خوبه نبات کرده اند
خوبه نبات کرده را تلخی آرزو بده

تا به یم بلند موج معرکه ئی بنا کند
لذت سیل تند رو با دل آب جو بده

مرد فقیر آتش است میری و قیصری خس است
فال و فر ملوک را حرف برهنه ئی بس است

دبدبهٔ قلندری، طنطنهٔ سکندری
آن همه جذبهٔ کلیم این همه سحر و سامری

آن به نگاه می کشد این به سپاه می کشد
آن همه صلح و آشتی این همه جنگ و داوری

هر دو جهان گشاستند هر دو دوام خواستند
این به دلیل قاهری، آن به دلیل دلبری

ضرب قلندری بیار سد سکندری شکن
رسم کلیم تازه کن رونق ساحری شکن

فلک قمر

این زمین و آسمان ملک خداست
این مه و پروین همه میراث ماست

اندرین ره هر چه آید در نظر
با نگاه محرمی او را نگر

چون غریبان در دیار خود مرو
ای ز خود گم اندکی بیباک شو

این و آن حکم ترا بر دل زند
گر تو گوئی این مکن آن کن،کند

نیست عالم جز بتان چشم و گوش
اینکه هر فردای او میرد چو دوش

در بیابان طلب دیوانه شو
یعنی ابراهیم این بتخانه شو

چون زمین و آسمان را طی کنی
این جهان و آن جهان را طی کنی

از خدا هفت آسمان دیگر طلب
صد زمان و صد مکان دیگر طلب

بی خود افتادن لب جوی بهشت
بی نیاز از حرب و ضرب خوب و زشت

گر نجات ما فراغ از جستجوست
گور خوشتر از بهشت رنگ و بوست

ای مسافر جان بمیرد از مقام
زنده تر گردد ز پرواز مدام

هم سفر با اختران بودن خوش است
در سفر یک دم نیاسودن خوش است

تا شدم اندر فضاها پی سپر
آنچه بالا بود، زیر آمد نظر

تیره خاکی برتر از قندیل شب
سایهٔ من بر سر من ای عجب

هر زمان نزدیک تر نزدیکتر
تا نمایان شد کهستان قمر

گفت «رومی از گمانها پاک شو
خوگر رسم و ره افلاک شو

ماه از ما دور و با ما آشناست
این نخستین منزل اندر راه ماست

دیر و زود روزگارش دیدنی است
غارهای کوهسارش دیدنی است»

آن سکوت آن کوهسار هولناک
اندرون پر سوز و بیرون چاک چاک

صد جبل از خافطین و یلدرم
بر دهانش درد و نار اندر شکم

از درونش سبزه ئی سر بر نزد
طایری اندر فضایش پر نزد

ابر ها بی نم، هوا ها تند و تیز
با زمین مرده ئی اندر ستیز

عالم فرسوده ئی بی رنگ و صوت
نی نشان زندگی در وی نه موت

نی بنافش ریشهٔ نخل حیات
نی به صلب روزگارش حادثات

گرچه هست از دودمان آفتاب
صبح و شام او نزاید انقلاب

گفت رومی «خیز و گامی پیش نه
دولت بیدار را از کف مده

باطنش از ظاهر او خوشتر است
در قفار او جهانی دیگر است

هر چه پیش آید ترا ای مرد هوش
گیر اندر حلقه های چشم و گوش

چشم اگر بیناست هر شی دیدنی است
در ترازوی نگه سنجیدنی است

هر کجا رومی برد آنجا برو
یک دو دم از غیر او بیگانه شو»

دست من آهسته سوی خود کشید
تند رفت و بر سر غاری رسید

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند

من چوکوران دست بر دوش رفیق
پا نهادم اندر آن غار عمیق

ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشید محتاج چراغ

وهم و شک بر من شبیخون ریختند
عقل و هوشم را بدار آویختند

راه رفتم رهزنان اندر کمین
دل تهی از لذت صدق و یقین

تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب
صبح روشن بی طلوع آفتاب

وادی هر سنگ او زنار بند
دیو سار از نخلهای سر بلند

از سرشت آب و خاک است این مقام
یا خیالم نقش بندد در منام

در هوای او چو می ذوق و سرور
سایه از تقبیل خاکش عین نور

نی زمینش را سپهر لاجورد
نی کنارش از شفقها سرخ و زرد

نور در بند ظلام آنجا نبود
دود گرد صبح و شام آنجا نبود

زیر نخلی عارف هندی نژاد
دیده ها از سرمه اش روشن سواد

موی بر سر بسته و عریان بدن
گرد او ماری سفیدی حلقه زن

آدمی از آب و گل بالاتری
عالم از دیر خیالش پیکری

وقت او را گردش ایام نی
کار او با چرخ نیلی فام نی

گفت با رومی که همراه تو کیست؟
در نگاهش آرزوی زندگیست

رومی

مردی اندر جستجو آواره ئی
ثابتی با فطرت سیاره ئی

پخته تر کارش ز خامی های او
من شهید ناتمامی های او

شیشهٔ خود را به گردون بسته طاق
فکرش از جبریل میخواهد صداق

چون عقاب افتد به صید ماه و مهر
گرم رو اندر طواف نه سپهر

حرف با اهل زمین رندانه گفت
حور و جنت را بت و بتخانه گفت

شعله ها در موج دودش دیده ام
کبریا اندر سجودش دیده ام

هر زمان از شوق مینالد چو نال
می کشد او را فراق و هم وصال

من ندانم چیست در آب و گلش
من ندانم از مقام و منزلش

جهان دوست

عالم از رنگست و بی رنگی است حق
چیست عالم، چیست آدم، چیست حق؟

رومی

آدمی شمشیر و حق شمشیر زن
عالم این شمشیر را سنگ فسن

شرق حق را دید و عالم را ندید
غرب در عالم خزید از حق رمید

چشم بر حق باز کردن بندگی است
خویش را بی پرده دیدن زندگی است

بنده چون از زندگی گیرد برات
هم خدا آن بنده را گوید صلوت

هر که از تقدیر خویش آگاه نیست
خاک او با سوز جان همراه نیست

جهان دوست

بر وجود و بر عدم پیچیده است
مشرق این اسرار را کم دیده است

کار ما افلاکیان جز دید نیست
جانم از فردای او نومید نیست

دوش دیدم بر فراز قشمرود
ز آسمان افرشته ئی آمد فرود

از نگاهش ذوق دیداری چکید
جز بسوی خاکدان ما ندید

گفتمش از محرمان رازی مپوش
تو چه بینی اندر آن خاک خموش

از جمال زهره ئی بگداختی
دل به چاه بابلی انداختی

گفت «هنگام طلوع خاور است
آفتاب تازه او را در بر است

لعل ها از سنگ ره آید برون
یوسفان او ز چه آید برون

رستخیزی در کنارش دیده ام
لرزه اندر کوهسارش دیده ام

رخت بندد از مقام آزری
تا شود خوگر ز ترک بت گری

ای خوش آن قومی که جان او تپید
از گل خود خویش را باز آفرید

عرشیان را صبح عید آن ساعتی
چون شود بیدار چشم ملتی»

پیر هندی اندکی دم در کشید
باز در من دید و بی تابانه دید

گفت مرگ عقل؟ گفتم ترک فکر
گفت مرگ قلب؟ گفتم ترک ذکر

گفت تن؟ گفتم که زاد از گرد ره
گفت جان؟ گفتم که رمز لااله

گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست
گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست

گفت این علم و هنر؟ گفتم که پوست
گفت حجت چیست؟ گفتم روی دوست

گفت دین عامیان؟ گفتم شنید
گفت دین عارفان؟ گفتم که دید

از کلامم لذت جانش فزود
نکته های دل نشین بر من گشود

نه تا سخن از عارف هندی

ذات حق را نیست این عالم حجاب
غوطه را حایل نگردد نقش آب

زادن اندر عالمی دیگر خوش است
تا شباب دیگری آید بدست

حق ورای مرگ و عین زندگی است
بنده چون میرد نمیداند که چیست

گرچه ما مرغان بی بال و پریم
از خدا در علم مرگ افزون تریم

وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته
رحمت عامی به قهر آمیخته

خالی از قهرش نبینی شهر و دشت
رحمت او اینکه گوئی در گذشت

کافری مرگست ای روشن نهاد
کی سزد با مرده غازی را جهاد

مرد مومن زنده و با خود به جنگ
بر خود افتد همچو بر آهو پلنگ

کافر بیدار دل پیش صنم
به ز دینداری که خفت اندر حرم

چشم کورست اینکه بیند نا صواب
هیچگه شب را نبیند آفتاب

صحبت گل دانه را سازد درخت
آدمی از صحبت گل تیره بخت

دانه از گل می پذیرد پیچ و تاب
تا کند صید شعاع آفتاب

من بگل گفتم بگو ای سینه چاک
چون بگیری رنگ و بو از باد و خاک؟

گفت گل ای هوشمند رفته هوش
چون پیامی گیری از برق خموش؟

جان به تن ما را ز جذب این و آن
جذب تو پیدا و جذب ما نهان

طاسین مسیح

رویای حکیم تولستوی

در میان کوهسار هفت مرگ
وادی بی طایر و بی شاخ و برگ

تاب مه از دود گرد او چو قیر
آفاب اندر فضایش تشنه میر

رود سیماب، اندر آن وادی روان
خم به خم مانند جوی کهکشان

پیش او پست و بلند راه هیچ
تند سیر و موج موج و پیچ پیچ

غرق در سیماب مردی تا کمر
با هزاران ناله های بی اثر

قسمت او ابر و باد و آب نی
تشنه و آبی به جز سیماب نی

برکران دیدم زنی نازک تنی
چشم او صد کاروان را رهزنی

کافری آموز پیران کنشت
از نگاهش زشت خوب و خوب زشت

گفتمش تو کیستی نام تو چیست
این سراپا ناله و فریاد کیست

گفت در چشمم فسون سامری است
نامم افرنگین و کارم ساحری است

ناگهان آن جوی سیمین یخ ببست
استخوان آن جوان در تن شکست

بانگ زد ای وای بر تقدیر من
وای بر فریاد بی تاثیر من

گفت افرنگین «اگر داری نظر
اندگی اعمال خود را هم نگر

پور مریم آن چراغ کائنات
نور او اندر جهات و بی جهات

آن فلاطوس آن صلیب آن روی زرد
زیر گردون تو چه کردی او چه کرد

ای بجانت لذت ایمان حرام
ای پرستار بتان سیم خام

قیمت روح القدس نشناختی
تن خریدی نقد جان در باختی»

طعنهٔ آن نازنین جلوه مست
آن جوان را نشتر اندر دل شکست

گفت «ای گندم نمای جو فروش
از تو شیخ و برهمن ملت فروش

عقل و دین از کافریهای تو خوار
عشق از سوداگریهای تو خوار

مهر تو آزار و آزار نهان
کین تو مرگ است و مرگ ناگهان

صحبتی با آب و گل ورزیده ئی
بنده را از پیش حق دزدیده ئی

حکمتی کو عقدهٔ اشیا گشاد
با تو غیر از فکر چنگیزی نداد

داند آن مردی که صاحب جوهر است
جرم تو از جرم من سنگین تر است

از دم او رفته جان آمد بتن
از تو جان را دخمه میگردد بدن

آنچه ما کردیم با ناسوت او
ملت او کرد با لاهوت او

مرگ تو اهل جهان را زندگی است
باش تا بینی که انجام تو چیست»

طاسین محمد

نوحهٔ روح ابوجهل در حرم کعبه

سینهٔ ما از محمد داغ داغ
از دم او کعبه را گل شد چراغ

از هلاک قیصر و کسری سرود
نوجوانان را ز دست ما ربود

ساحر و اندر کلامش ساحری است
این دو حرف لااله خود کافری است

تا بساط دین آبا در نورد
با خداوندان ما کرد آنچه کرد

پاش پاش از ضربتش لات و منات
انتقام از وی بگیر ای کائنات

دل به غایب بست و از حاضر گسست
نقش حاضر را فسون او شکست

دیده بر غایب فرو بستن خطاست
آنچه اندر دیده می ناید کجاست

پیش غایب سجده بردن کوری است
دین نو کور است و کوری دوری است

خم شدن پیش خدای بی جهات
بنده را ذوقی نبخشد این صلوت

مذهب او قاطع ملک و نسب
از قریش و منکر از فضل عرب

در نگاه او یکی بالا و پست
با غلام خویش بر یک خوان نشست

قدر احرار عرب نشناخته
با کلفتان حبش در ساخته

احمران با اسودان آمیختند
آبروی دودمانی ریختند

این مساوات این مواخات اعجمی است
خوب میدانم که سلمان مزدکی است

ابن عبدالله فریبش خورده است
رستخیزی بر عرب آورده است

عترت هاشم ز خود مهجور گشت
از دو رکعت چشم شان بی نور گشت

اعجمی را اصل عدنانی کجاست
گنگ را گفتار سحبانی کجاست

چشم خاصان عرب گردیده کور
بر نیائی ای زهیر از خاک گور

ای تو ما را اندرین صحرا دلیل
بشکن افسون نوای جبرئیل

باز گوی ای سنگ اسود باز گوی
آنچه دیدیم از محمد باز گوی

ای هبل، ای بنده را پوزش پذیر
خانهٔ خود را ز بی کیشان بگیر

گلهٔ شان را به گرگان کن سبیل
تلخ کن خرمایشان را بر نخیل

صرصری ده با هوای بادیه
«انهم اعجاز نخل خاویه»

ای منات ای لات ازین منزل مرو
گر ز منزل میروی از دل مرو

ای ترا اندر دو چشم ما وثاق
مهلتی، ان کنت ازمعت الفراق»

فلک عطارد - زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پاشا

مشت خاکی کار خود را برده پیش
در تماشای تجلی های خویش

یا من افتادم بدام هست و بود
یا بدام من اسیر آمد وجود

اندرین نیلی تتق چاک از من است
من ز افلاکم که افلاک از من است

یا ضمیرم را فلک در بر گرفت
یا ضمیر من فلک را در گرفت

اندرونست این که بیرون است چیست؟
آنچه می بیند نگه چون است چیست؟

پر زنم بر آسمانی دیگری
پیش خود بینم جهانی دیگری

عالمی با کوه و دشت و بحر و بر
عالمی از خاک ما دیرینه تر

عالمی از ابرکی بالیده ئی
دستبرد آدمی نادیده ئی

نقشها نابسته بر لوح وجود
خرده گیر فطرت آنجا کس نبود

من به رومی گفتم این صحرا خوش است
در کهستان شورش دریا خوش است

من نیابم از حیات اینجا نشان
از کجا می آید آواز اذان

گفت رومی این مقام اولیاست
آشنا این خاکدان با خاک ماست

بوالبشر چون رخت از فردوس بست
یک دو روزی اندرین عالم نشست

این فضاها سوز آهش دیده است
ناله های صبحگاهش دیده است

زائران این مقام ارجمند
پاک مردان از مقامات بلند

پاک مردان چون فضیل و بوسعید
عارفان مثل جنید و با یزید

خیز تا ما را نماز آید بدست
یک دو دم سوز و گداز آید بدست

رفتم و دیدم دو مرد اندر قیام
مقتدی تاتار و افغانی امام

پیر رومی هر زمان اندر حضور
طلعتش بر تافت از ذوق و سرور

گفت «مشرق زین دو کس بهتر نزاد
ناخن شان عقده های ما گشود

سید السادات مولانا جمال
زنده از گفتار او سنگ و سفال

ترک سالار آن حلیم دردمند
فکر او مثل مقام او بلند

با چنین مردان دو رکعت طاعت است
ورنه آن کاری که مزدش جنت است»

قرات آن پیر مرد سخت کوش
سوره والنجم و آن دشت خموش

قراتی کز وی خلیل آید به وجد
روح پاک جبرئیل آید به وجد

دل ازو در سینه گردد ناصبور
شور الا الله خیزد از قبور

اضطراب شعله بخشد دود را
سوز و مستی میدهد داود را

آشکارا هر غیاب از قراتش
بی حجاب ام الکتاب از قراتش

من ز جا بر خاستم بعد از نماز
دست او بوسیدم از راه نیاز

گفت رومی «ذرهٔ گردون نورد
در دل او یک جهان سوز و درد

چشم جز بر خویشتن نگشاده ئی
دل بکس ناداده ئی آزاده ئی

تند سیر اندر فراخای وجود
من ز شوخی گویم او را زنده رود»

افغانی

زنده رود از خاکدان ما بگوی
از زمین و آسمان ما بگوی

خاکی و چون قدسیان روشن بصر
از مسلمانان بده ما را خبر

زنده رود

در ضمیر ملت گیتی شکن
دیده ام آویزش دین و وطن

روح در تن مرده از ضعف یقین
ناامید از قوت دین مبین

ترک و ایران و عرب مست فرنگ
هر کسی را در گلو شست فرنگ

مشرق از سلطانی مغرب خراب
اشتراک از دین و ملت برده تاب

افغانی

دین و وطن

لرد مغرب آن سراپا مکر و فن
اهل دین را داد تعلیم وطن

او بفکر مرکز و تو در نفاق
بگذر از شام و فلسطین و عراق

تو اگر داری تمیز خوب و زشت
دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت

چیست دین برخاستن از روی خاک
تا ز خود آگاه گردد جان پاک

می نگنجد آنکه گفت الله هو
در حدود این نظام چار سو

پر که از خاک و برخیزد ز خاک
حیف اگر در خاک میرد جان پاک

گرچه آدم بردمید از آب و گل
رنگ و نم چون گل کشید از آب و گل

حیف اگر در آب و گل غلطد مدام
حیف اگر برتر نپرد زین مقام

گفت تن در شو بخاک رهگذر
گفت جان پهنای عالم را نگر

جان نگنجد در جهات ای هوشمند
مرد حر بیگانه از هر قید و بند

حر ز خاک تیره آید در خروش
زانکه از بازان نیاید کار موش

آن کف خاکی که نامیدی وطن
اینکه گوئی مصر و ایران و یمن

با وطن اهل وطن را نسبتی است
زانکه از خاکش طلوع ملتی است

اندرین نسبت اگر داری نظر
نکته ئی بینی ز مو باریک تر

گرچه از مشرق برآید آفتاب
با تجلی های شوخ و بی حجاب

در تب و تاب است از سوز درون
تا ز قید شرق و غرب آید برون

بر دمد از مشرق خود جلوه مست
تا همه آفاق را آرد بدست

فطرتش از مشرق و مغرب بری است
گرچه او از روی نسبت خاوری است

اشتراک و ملوکیت

صاحب سرمایه از نسل خلیل
یعنی آن پیغمبری بی جبرئیل

زانکه حق در باطل او مضمر است
قلب او مومن دماغش کافر است

غربیان گم کرده اند افلاک را
در شکم جویند جان پاک را

رنگ و بو از تن نگیرد جان پاک
جز به تن کاری ندارد اشتراک

دین آن پیغمبری حق ناشناس
بر مساوات شکم دارد اساس

تا اخوت را مقام اندر دل است
بیخ او در دل نه در آب و گل است

هم ملوکیت بدن را فربهی است
سینهٔ بی نور او از دل تهی است

مثل زنبوری که بر گل میچرد
برگ را بگذارد و شهدش برد

شاخ و برگ و رنگ و بوی گل همان
بر جمالش نالهٔ بلبل همان

از طلسم رنگ و بوی او گذر
ترک صورت گوی و در معنی نگر

مرگ باطن گرچه دیدن مشکل است
گل مخوان او را که در معنی گل است

هر دو را جان ناصبور و ناشکیب
هر دو یزدان ناشناس آدم فریب

زندگی این را خروج آن را خراج
در میان این دو سنگ آدم زجاج

این به علم و دین و فن آرد شکست
آن برد جان را ز تن نان را ز دست

غرق دیدم هر دو را در آب و گل
هر دو را تن روشن و تاریک دل

زندگانی سوختن با ساختن
در گلی تخم دلی انداختن

سعید حلیم پاشا

شرق و غرب

غربیان را زیرکی ساز حیات
شرقیان را عشق راز کائنات

زیرکی از عشق گردد حق شناس
کار عشق از زیرکی محکم اساس

عشق چون با زیرکی همبر شود
نقشبند عالم دیگر شود

خیز و نقش عالم دیگر بنه
عشق را با زیرکی آمیز ده

شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست
چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

زخمها خوردند از شمشیر خویش
بسمل افتادند چون نخچیر خویش

سوز و مستی را مجو از تاک شان
عصر دیگر نیست در افلاک شان

زندگی را سوز و ساز از نار تست
عالم نو آفریدن کار تست

مصطفی کو از تجدد می سرود
گفت نقش کهنه را باید زدود

نو نگردد کعبه را رخت حیات
گر ز افرنگ آیدش لات و منات

ترک را آهنگ نو در چنگ نیست
تازه اش جز کهنهٔ افرنگ نیست

سینه او را دمی دیگر نبود
در ضمیرش عالمی دیگر نبود

لا جرم با عالم موجود ساخت
مثل موم از سوز این عالم گداخت

طرفگی ها در نهاد کائنات
نیست از تقلید، تقویم حیات

زنده دل خلاق اعصار و دهور
جانش از تقلید گردد بی حضور

چون مسلمانان اگر داری جگر
در ضمیر خویش و در قرآن نگر

صد جهان تازه در آیات اوست
عصرها پیچیده در آنات اوست

یک جهانش عصر حاضر را بس است
گیر اگر در سینه دل معنی رس است

بندهٔ مومن ز آیات خداست
هر جهان اندر بر او چون قباست

چون کهن گردد جهانی در برش
می دهد قرآن جهانی دیگرش

زنده رود

زورق ما خاکیان بی ناخداست
کس نداند عالم قرآن کجاست

افغانی

عالمی در سینهٔ ما گم هنوز
عالمی در انتظار قم هنوز

عالمی بی امیتاز خون و رنگ
شام او روشن تر از صبح فرنگ

عالمی پاک از سلاطین و عبید
چون دل مومن کرانش ناپدید

عالمی رعنا که فیض یک نظر
تخم او افکند در جان عمر

لایزال و وارداتش نو به نو
برگ و بار محکماتش نو به نو

باطن او از تغیر بی غمی
ظاهر او انقلاب هر دمی

اندرون تست آن عالم نگر
می دهم از محکمات او خبر

محکمات عالم قرآنی - خلافت آدم

در دو عالم هر کجا آثار عشق
ابن آدم سری از اسرار عشق

سر عشق از عالم ارحام نیست
او ز سام و حام و روم و شام نیست

کوکب بی شرق و غرب و بی غروب
در مدارش نی شمال و نی جنوب

حرف انی جاعل تقدیر او
از زمین تا آسمان تفسیر او

مرگ و قبر و حشر و نشر احوال اوست
نور و نار آن جهان اعمال اوست

او امام و او صلوت و او حرم
او مداد و او کتاب و او قلم

خرده خرده غیب او گردد حضور
نی حدود او را نه ملکش را ثغور

از وجودش اعتبار ممکنات
اعتدال او عیار ممکنات

من چه گویم از یم بی ساحلش
غرق اعصار و دهور اندر دلش

آنچه در آدم بگنجد عالم است
آنچه در عالم نگنجد آدم است

آشکارا مهر و مه از جلوتش
نیست ره جبریل را در خلوتش

برتر از گردون مقام آدم است
اصل تهذیب احترام آدم است

زندگی ای زنده دل دانی که چیست
عشق یک بین در تماشای دوئی است

مرد و زن وابستهٔ یکدیگرند
کائنات شوق را صورتگرند

زن نگهدارندهٔ نار حیات
فطرت او لوح اسرار حیات

آتش ما را بجان خود زند
جوهر او خاک را آدم کند

در ضمیرش ممکنات زندگی
از تب و تابش ثبات زندگی

شعله ئی کز وی شرر ها در گسست
ج