فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آنجا کیست؟

کتاب آنجا کیست؟

نسخه الکترونیک کتاب آنجا کیست؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آنجا کیست؟

ژان تردیو سال ۱۹۰۳ در سن ژرمن دو ژو Saint-Germain de Jouxبه دنیا آمد. پدرش نقاش و مادرش موسیقیدان بود.
«تردیو» سال ۱۹۲۳ به تحصیل در دانشگاه سوربون می‌آغازد. چهار سال پس از آن نخستین سروده‌های او با تقریظ بزرگان ادب فرانسه همچون آندره ژید André Gide و روژه مارتن دو گار Roger Martin du Gard در هفته‌نامه‌ی «دفترِ نوِ فرانسوی»، La Nouvelle Revue به چاپ می‌رسد.
تردیو تا اواسط سال ۱۹۴۰ دبیر فرهنگی موزه‌های ملی و بنگاهِ انتشاراتی «اشِت Hachette» است. از آن تاریخ به نیروی مقاومت ملی فرانسه می‌پیوندد و به نگارش و چاپِ پنهان نامه‌ها همت می‌کند. پس از آزادی کشور از نیروهای نازی به‌عنوان مدیر برنامه‌های نمایش به استخدام رادیو، پس از آن به مدیریت «مرکزِ مطالعات»، مسئول برنامه‌ی «موسیقی فرانسوی» و سرانجام به مشاورت مدیریت برگزیده می‌شود.
پژوهش‌های «ژان تردیو» برای دستیابی به زبان نوِ نمایشی از سال ۱۹۴۶ آغاز شد. در این سال برای نخستین بار چند نمایشنامه‌ی او با عنوان «تئاتر مجلسی و منظومه‌هایی برای صحنه» به چاپ می‌رسد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آنجا کیست؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

«زندگی من،
همه نقشِ رودهای پنهان
میان «پیدا و نهان»
فرومی رود، فراز می آید و تفریح می کند.»
(از دیوان «رودخانه های پنهان» Le fleuve caché,1966)

«برای نخستین انتشار این جُنگ سرآغازی نوشته بودم که سر آخر از چاپ آن چشم پوشیدم. می اندیشیدم که چند قطعه ی نمایشی، آن هم به این قطع و حجم، بنای کوچکی است که زینتِ «سردر» برایش زیادی سنگین است.
البته که هنوز هم بر آن سرم. با این همه از آن روزگار تا به امروز این نمایشنامه های کوچک راه شگفتی را پیموده اند، نه تنها در فرانسه که همه جای دنیا، در کشورهای بسیار، گروه های حرفه ای و آماتور با نام هایی چون: «تئاتر پژوهشی»، «تئاتر پیشتاز» یا «تئاتر دانشجویی» از جهت مالی بی چیز، اما با شوق و شور و استعداد بسیار، آنها را هزاران بار روی صحنه برده اند. از این رو است که نسبت به این همه دوستِ نزدیک و دور، گونه ای بی حرمتی می بینم اگر از این فرصت بهره نگیرم و سرِ گفتگو با آنها را باز نکنم.
این سطور همچنین پاسخی می تواند باشد به منتقدان، تاریخدانان و پژوهشگرانی که نوشته های جذاب و مستند به شناساییِ کارهای من اختصاص داده اند به ویژه «ر. شامپینیی R. Champigny»، «ماریانه کستینگ Marianne Kesting»، «ژ.ف. مورته ئو G.F.Morteo»، «پ. پورتنر P. Pörtner»، «ل. پرونکو L. Pronko»، «پُل لویی مینیون Paul-Louis Mignon». حسابِ «مارتین اسلین Martin Esslin» را از دیگران جدا می کنم که پیش از همه مرا همراهِ گروهی از نمایشنامه نویسان دیگر در کتاب خویش: «تئاتر پوچی» به جهان معرفی کرد. گرچه این عنوان، به عقیده ی من نه مکتب خاصی است و نه جهتی مشترک، بلکه دیداری است میان نویسندگانی مستقل از هم که غم مشترک همه ی آنها شکل و محتوای تئاتر بود. این «اصطلاح» بر اثر تکرار وِرد زبان ها شد و چه خوب بود، چرا که سبب نیرو گرفتن این نهضت گردید.
باری به هر جهت من اینجا بخشی از «سرآغاز» پیشین را که به زمانِ خود برای پاسخ به پژوهش ها، یا مصاحبه ها نگاشته بودم و فکر می کنم هنوز هم اعتبار دارد از صندوقخانه ی «تئاترِ مجلسی» خود بیرون کشیده اینجا می آورم. گذشته از این نوشته ی من نشان خواهد داد که تا چه اندازه مدیون آن همه نویسنده هستم که یاری ام دادند تا بتوانم نقطه نظرها و اندیشه هایم را بهتر بفهمانم.
من هرازگاه درِ «صندوقخانه ی تئاتر مجلسی»ام را باز می کردم، بخش های پراکنده ی یک کمدی و تکه های ناجور از یک «درام» خود را دست می گرفتم. خنده هایی می شنیدم، دیالوگ هایی با محتوایِ سری می خواندم، زیر نور پروژکتورها آدم های مضحک یا مهربان، رقت انگیز یا وحشتناکی را می دیدم که گویی از سانحه ای شگفتی انگیز گریخته باشند، به سویم می آیند برای اینکه تحریکم کنند، آشفته ام کنند، انگاری برای این که از دنیای عینی و ملموس چیز دیگری با خود نداشته باشند جز پژواک های دور.
این تکه های شبح گونه را می پذیرفتم، یادداشت می کردم، جایی کوچک و غذایی بهشان می دادم، اما بیش از این دقیق نمی شدم که بدانم گذشته شان چگونه بوده و آینده شان چه خواهد شد؛ و نه بر آن سر بودم که دریابم آیا حضور فرّارِ آنها در کارگاه سایه ها به کدامین ژرفا پیوسته است.
درواقع گمان داشتم که نقش های نمایش، موقعیت ها، نور و تاریکی، پچ پچ ها، خنده و فریاد، همه ی این قایم باشک بازی ها در دهلیزهای رویاهایم هیچ علت وجودی نداشتند مگر تعهدی استوار و خاص در برابرِ زیبایی.
از این رو برای چون منی، نوآموز نمایشنامه نویسی، رویارویی با تئاتر بیشتر نگاه به امکانات بود تا به هدف تئاتر، بیشتر به «موضوع صحنه» توجه داشتم تا به «سوژه»ی نمایشنامه. هر بار با مقدمه ای یا به بهانه ای دست به قلم می بردم و آنگاه کوشش و تنها کوششی بود تا مفاهیم و ارزش ها را در چارچوب نمایشنامه بگنجانم.
سخن کوتاه: جستجوی آدم ها از طریقِ سنت و آیین. و این کاری بود سنگین و دشوار.
به این دلیل وقتی بر آن شده بودم که این طرح ها یا «اِتود»ها را با عنوان هایی چون: «کمدیِ زبان»، «مونولوک و دیالوگ» یا «رویا و کابوس» بنامم و برای هر کدام یک «زیرعنوان» بنویسم که نمایشگر مجموعه ی آنها باشد نظیرِ: «استبداد لغت»، «استبداد امکانات»، «کمدیِ با خود و بلند حرف زدن»، «کمدیِ درام بورژوایی»، «زمانِ سریع»، «صحنه ی خالی» و مانندِ آن.
امروز اگر از این گروه بندی منصرف نمی شدم درباره ی آنچه در گذشته نوشته ام دیگر حرفی نمی زدم و آن یادداشت ها به همان حالِ طرح نخستین و ناقص از نقشه ای جاه طلبانه و پر از راز به جا می ماند، یعنی طرحی نمایشگرِ عشق من به کار خلاقه ی آهنگسازان روی یک «تِم» براساس اراده ی انتزاعی و نه اجرای ابتکاری، و نه گونه ای دیگر از شیوه ی بازیگری.
هدف من در افق این پژوهش آن بود که با روشی منطقی این ماشین ذهنی و فیزیکی را که تئاترش می خوانند در شکل های گذشته و از مد افتاده اش، همچنین در امکانات آینده اش استخراج کنم. این حرکت منطقا می بایست مرا، همچون نابغه ی موسیقی «یان سباستی ین باخ» که برایش احترام فوق العاده قائلم، به سویِ «یک پیانوی معتدلِ تئاتر» راهنمایی می کرد، تا بتوان با حفظ نسبت ها فهرستی از مواد، تمهیدات، حتی «شگردها»، از گذشته و حال، از طریق ساده ترین مظروف (سهل و ممتنع) به پیچیده ترین مظروف رسید.
از آنجا که سببِ پیدایی این نمایشنامه ها بیش از آنچه براساس سوژه ی نمایش باشد، بر پایه ی «مساله ی تئاتر» بود، چندان که با تغییر شکل و «پس و پیش کردنِ» واژه ها، یا «روی هم گذاشتن» آنها برای اثرگذاری روی مفاهیم از هرگونه زیبایی شناسی رئالیستی دوری می گرفت، با این اندیشه که از خلال پرده ها و زبانِ به ظاهر عادیِ نمایش، پیوسته درک و کشفِ «چیزی دیگر» امکان پذیر باشد...»

ژان تردیو
(به مناسبت چاپ دوم نمایشنامه ها، ۱۹۴۷)

تنها آنها می دانند

نقش ها:
اِکتور: Hektor  ساله ۳۵
سیمون: Simone ساله ۳۰
ژوستن: Justin ساله ۲۸
ژانین: Janine ساله ۲۱ 
گوینده

سالنی در خانه ی یک خانواده ی متوسط. کاناپه، مبل، میزتحریرِ کشودار، روی آن پر از کاغذ و چیزهای دیگر. ته صحنه پنجره ای و دری.

گوینده:  نمایشنامه نویسی که در قرن نوزده می زیسته و ما ترجیح می دیم به خاطرِ احترامی که براش قائل هستیم از ذکر نامش خودداری کنیم، پس از مرگ کمدی ای به جا گذاشته که ما امروز می خواهیم اجرا کنیم.
این نویسنده ی بزرگ بارها گفته بود: «تماشاگران در اکثر مواقع مجبور می شوند ماجرایی دراماتیک رو بی آنکه بتوانند به ماهیتش پی ببرند، تماشا کنند.
ــ آیا باید ریشه ی اساسی این عدم تفاهم رو در نارسایی زبانِ تئاتر جست؟
ــ یا اینکه آدم ها حاضر نیستند زندگی خصوصی شونو، اسرارشونو، نه در واقعیت، نه روی صحنه ی تئاتر نشون بدن؟
ــ یا علت اصلی اینه که نقش ها، به خصوص نقش های نمایشنامه های مشهور به رئالیستی، به مسائل خودشون توجه دارند، نه به مسائل و خواست های تماشاگران؟ که البته این بی احترامی به تماشاگرانه.
ــ بالاخره آیا این نویسندگان نیستند که از امتیازِ خودشون سوءاستفاده می کنند و ما رو توی بن بستِ «چی بود و چی شد» می ذارن؟
اینها سوال هایی است که شما، وقتی نمایش «تنها آنها می دانندِ» ما رو می بینید و سعی می کنید بفهمید براتون مطرح خواهد شد.»

گوینده خارج می شود. پرده بازمی گردد. اِکتور عصبی بالا و پایین می رود. سیمون خشمگین با نگاه او را تعقیب می کند. پرده های پنجره نیمه بالا و اتاق در نیمه تاریکی ست.

اِکتور: دیگه نمی ذارم به این سادگی ها گیر بیفتم، ببین کی بهت گفتم.
سیمون: به همین خیال باش!
اِکتور: حالا می بینی!
سیمون: (شانه بالا می اندازد) من اگر جای تو بودم همین الان منصرف می شدم.
اِکتور: (شوکه شده) منصرف بشم؟ من؟ بعد از اون همه اتفاق؟ هرگز! می شنوی؟ هرگز!... اونوقت تو همچین... همچین پیشنهادی به من می کنی!... واقعا که! خیلی لطف داری!
سیمون: برای آخرین بار بهت هشدار می دم: این راهی که تو می ری به بن بست می رسه. یک وقت پشیمون می شی. آره، پشیمون می شی، ببین کی بهت گفتم.
اِکتور: حالا ببین من چی بهت می گم: اینجوری نمی مونه! این که دیگه ساده ست. بیش از حد... نه، دیوانگیِ محضه. آدم حرف تو رو که می شنوه ها، به این فکر می افته، نکنه تو در این قضیه ذی نفعی... خب باشه، شاید می خواستی بگم ذی نفع نیستی. هیچ ذی نفع نیستی؟ پس حقش اینه که یه کار بکنی: دهنتو ببندی و بذاری من کارمو بکنم.
سیمون: نه! دهنمو نمی بندم. من می دونم که حق با منه، می خوام چشماتو باز کنی و واقعیتو ببینی. فکر نکنی که...
اِکتور: (خشمناک) دهنتو چفت می کنی یا نه؟
سیمون: فکر نکنی می تونی منو مجبور به سکوت کنی. من هم به اندازه ی تو، تو این ماجرا دخیلم.
اِکتور: نه خیر! این درست نیست. من خودم می دونم چی کار باید بکنم.
سیمون: تو هیچ چی نمی دونی! این وظیفه ی منه، می شنوی؟ وظیفه ی منه که روشنت کنم. من می خوام که هیچ چی پنهون نمونه.
اِکتور: من می دونم چی می خوام.
سیمون: (شانه بالا می اندازد) همیشه همین حرفو می زنی! اصلاً معلومه چی کار می خوای بکنی، بیچاره؟ حالا که ما به آخر خط رسیدیم؟ تکرار می کنم: تو هیچ چی نمی دونی، مطلقا هیچ چی.
اِکتور: دِ پاک در اشتباهید، خانوم! وقتی من می گم می دونم، یعنی اینکه واقعا می دونم چی می دونم. این موضوع البته در موردِ شما چیز دیگه ست، بعضی وقت ها آدم خیال می کنه...
سیمون: (سوت می کشد) بگو دیگه، چرا معطلی، بریز بیرون، لطفا!
اِکتور: نه! نمی گم، حماقت محضه!
سیمون: (به سخره) اینو من نگفتم.
اِکتور: (ناگهان به خشم تصمیم نهایی را می گیرد) دیگه کافی ست! با تو هیچ چیز امکان پذیر نیست.
سیمون: معلومه، چیزی که امکان پذیر نیست، امکان پذیر نیست. حداقل اینو دیگه مطمئنم که می دونم نترس! (اِکتور به طرف در می رود) امیدوارم خیال نداشته باشی بری «اونجا»؟
اِکتور: (دست به دستگیره ی در) من نیازی ندارم به تو حساب پس بدم.
سیمون: (راه او را سد می کند) خیلی هم نیاز داری! باید توضیح بدی. اون هم همین الان!... کجا می خوای بری؟
اِکتور: هر جا دلم بخواد! (به شدت او را کنار می زند)
سیمون: حالا دیگه برا من قُلدر هم شده. الاغ، کثافت، شکنجه گر!

اِکتور بدون کلمه ای حرف می رود و در را پشت سرِ خود سخت به هم می کوبد. سیمون تنها مانده، عصبی با قدم های بلند در اتاق بالا و پایین می رود، رفته رفته آرام می گیرد.

سیمون: آروم باش! آروم! چرا جوش می آری؟... باید خوب فکر کنم... یکی از این دو راه بیشتر نیست: یا تصمیم می گیره راهِ اوّلو انتخاب کنه... یا راهِ دوم رو... راهِ اوّل، مسلما عواقبِ خیلی بدی داره... راه دوم هم همین طور، نفعش همون قدره که ضررش... با وجود این... نمی دونم، حس شیشمم می گه... ولی شاید همه ی اینها تخیلات منه؟... اگر... ولی نه، این ممکن نیست.

زنگ در شنیده می شود. سیمون در را باز می کند. ژوستن وارد می شود. سیمون ناگهان خیلی مهربان.

سیمون: آه، ژوستن! چه خوب شد که آمدید! منتظرتون بودم.
ژوستن: (شگفت زده، لبخند می زند) ولی من که هیچ خیالِ آمدن رو نداشتم؟
سیمون: می خواستم بگم من یک کم امید داشتم که پیداتون بشه... (مهرآمیز) بشینید پهلوی من!... بهم ایده بدید! من تو وضعِ وحشتناکی گیر کرده ام. (روی کاناپه می نشیند)
ژوستن: (کنارِ وی می نشیند) بگید، چی شد؟
سیمون: نه خوب، نه بد... ولی بیشتر... بد. اون... اون دیگه اینجا نیست.
ژوستن: اه! که رفت اونجا؟ فکرِشو می کردم... درواقع این تنها کاری بود که می تونست بکنه.
سیمون: آره، درسته. ولی من هیچ دلیلی ندارم که ثابت کنه، برنمی گرده.
ژوستن: که برگرده؟ هیچ بعید نیست برگرده... (پس از کمی تامل)، بسیار آهسته. ولی... «اونجا» چی؟
سیمون: (شانه بالا می اندازد) من هیچ چی نمی شنفم. می آن، می رن، این پیشِ اون، اون پیشِ این، تصمیم های مهم می گیرند، ولی در آخرین لحظه، مثل همیشه تردید پیدا می کنند... هیچ آخر نداره... حقیقتشو بخواید فکر می کنم، خودشون هم باور ندارند که خیلی هم به نتیجه برسند...
ژوستن: اینکه کارِ همیشه شون بوده. تا حالا صد مرتبه نصیحتشون کرده ام، که مواظبِ خودشون باشند. به تنها مساله ای که توجه نکرده اند همین بوده.
سیمون: دلم به حالتون می سوزه، چه آرزوهایی داشتید! تازه داره حسابِ این آدم ها دستم می آد... ببینید! اگر قسم بخورید، اینو که می گم پیش خودتون بمونه، چیزی بهتون نشون می دم که از تعجب شاخ دربیارید! ولی اول باید قسم بخورید که به هیچ احدی ابراز نکنید.
ژوستن: مسلّمه.
سیمون: قول می دید؟

نظرات کاربران درباره کتاب آنجا کیست؟