فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قصۀ باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها

نسخه الکترونیک کتاب قصۀ باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصۀ باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها

پهلوان وارد می‌شود و بساط معرکه خود را پهن می‌کند و در سه گاه می‌خواند.

پهلوان: مشو از بهر طمع بنده فرمان کسی
خون دل می‌خور و منت مکش از خوان کسی

از کباب جگر خویش بباید خوردن
بخور و درگذر از بره بریان کسی

مادروپدر و هرمز و نوش‌آفرین شیون‌کنان وارد می‌شوند.

پهلوان: چی شده؟
مادر: دستم به دامنت پهلوون، بچه‌م داره از دست می‌ره. محض رضای خدا به من پیرزن کمک کن. این‌قدری بود که پدرش مرد. جوونیم رو گذاشتم به‌پاش بزرگش کردم. همین‌که پشت لبش سبز شد، فیلش یاد هندوستون کرد.
پهلوان: می‌خواد با فیل بره هندوستون؟
مادر: نه بابا، عاشق شده.

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب قصۀ باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها



قصه باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها

داود فتحعلی بیگی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به: علی نصیریان

قصه باغ زالزالک

آدم های بازی

نگهبان قصر
اولی
دومی
فیروز
خاتون (ملکه)
سلطان
وزیر
داروغه
درباریان
فیروزه
دختر سلطان
همسایه ها
مرد آفتابه به دست
مرد گنگ
پیرزن
زن مرد گنگ
جارچی
نقابداران
پیشخدمت باشی
جاروکش ها
آب پاش ها
پیشخدمت ها
مردم
آینه دار

صحنه: یک سکو یا قالی

تقلیدچیان(۱) در هیئت مردم شهر وارد می شوند و دور صحنه می گردند و تصنیف(۲) ذیل را می خوانند تا می رسند به روی سکو یا قالی.

تقلیدچیان: رفتی ز برم چرا عدالت
هی ورد زبان من عدالت

از دوری روت بی شکیبم
از عشق تو پرسوز و لهیبم(۲)

تو کدوم زندون اسیری
که چنین خسته و پیری

خداجون کی عدالت برمی گرده
شب تاریک ما روشن می گرده(۲)

هرکی تو رو بسته
شمشیرت شکسته
بشه زار و خسته
کرده به ما خیانت حاکم این ولایت(۲)

یکی از تقلیدچیان که لباس نگهبانان قصر را به تن کرده از صف خارج می شود و جلوی حرکت مردم را سد می کند.

دروازه قصر

نگهبان قصر: بله، بله؟ نفهمیدم، حاکم این حکایت به کی کرده خیانت؟
یکی: به هیشکی، فقط دست و پای فرشته عدالت رو بسته و زندونیش کرده.
نگهبان: تا بوده همین بوده، این غلطای زیادی به شما نیومده. برید گم شید.

یک نفر پنهانی شیشکی می بندد.

کی بود؟
اولی: من نبودم.
نگهبان: کی بود؟
دومی: من نبودم.
نگهبان: کی بود؟
سومی: من نبودم.

کم کم پرسش و پاسخ تبدیل به رِنگی می شود که نگهبان با آن قری می دهد.

مردم: (دم گیری) خرس رو به رقص آوردیم. دمش رو به دست آوردیم.

ناگهان نگهبان به خود می آید و می بیند مردم مثل عنتر او را احاطه کرده می رقصانند.

نگهبان: دِ برید گم شید پدرسوخته ها.

مردم ــ تقلیدچیان ــ پراکنده می شوند و در کنار صحنه ــ سکو ــ می نشینند. فیروز وارد می شود و به طرف قصر می رود.

فیروز: خجالتم نمی کشن، چی می خواین از جون مردم؟

نگهبان متوجه فیروز می شود.

نگهبان: ایست.
فیروز: ایستیدم.
نگهبان: دستا بالا، رو به دیوار، تکون بخوری سوراخ سوراخت می کنم.

فیروز پشت به نگهبان می کند.

فیروز: جلو نیا که آبکشت می کنم.
نگهبان: (پس از بازرسی بدنی از فیروز می پرسد.) کجا؟
فیروز: اون جا.
نگهبان: اون جا کجاست؟
فیروز: پیش سلطون.(۳)
نگهبان: حضرت سلطون، بی ادب.
فیروز: دربونش که این باشه، معلومه خودش چیه...
نگهبان: جناب عالی کی باشین؟
فیروز: جوراب خالی!
نگهبان: جوراب خالی نه، جناب عالی.
فیروز: نمی شناسم.
نگهبان: نمی شناسی؟
فیروز: نع.
نگهبان: پرسیدم کی هستی؟
فیروز: من؟ منم دیگه.
نگهبان: تو کی هستی؟
فیروز: من؟ منم دیگه.
نگهبان: فهمیدم. بگو کی هستی؟
فیروز: خب منم دیگه.
نگهبان: عجب آدم زبون نفهمیه، تو کی هستی؟
فیروز: زبون نفهم خودتی، چند دفعه بگم؟ منم، منم، منم.
نگهبان: با چه زبونی بهت بگم. تو کی هستی؟
فیروز: با چه زبونی بهت بگم؟ من منم.
نگهبان: اسمت چیه؟
فیروز: تربچه.
نگهبان: پدرت کیه؟
فیروز: آلوچه.
نگهبان: اهل کجایی؟
فیروز: پس کوچه.
نگهبان: خونه تون کجاست؟
فیروز: تو باغچه.(۴)
نگهبان: چی چی می خوای؟
فیروز: به تو چه؟
نگهبان: به من چه، هان؟

نگهبان اراده می کند که فیروز را بزند.

فیروز: ببخشید من...
نگهبان: برو گم شو این جا پیدات نشه.
فیروز: شوخی کردم...
نگهبان: دور شو نسناس.

هر بار فیروز می خواهد حرفی بزند، نگهبان با واژه های نامفهوم که ناشی از خشم است او را می راند.

فیروز: (به تماشاگران) نخیر، مثل این که به این سادگیا نمی شه رفت پیش سلطون. چاره ای نیست، باید کلک زد. یه جارو می گیریم به دستمون و می شیم جاروکش دربار.

فیروز جارویی به دست می گیرد و مانند جاروکش خیمه شب بازی می خواند و جارو می کند.

نظرات کاربران
درباره کتاب قصۀ باغ زالزالک و پهلوان کچل و اژدها