فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هفت شین

نسخه الکترونیک کتاب هفت شین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هفت شین

چه بی‌آرزو در چشمانم غرق شدی و فرو رفتی در اعماق خاطرات و غلتیدی بر ضمیر نیاز تا سبز کنی لحظاتم را با نامت ای عشق!
از همان لحظه که در چشمم نشستی، همه چیز زیباست.چه نرم، امّا سریع می‌آیی! آنقدر که فرصت نکردم کیسۀ کینه توزیم را که عمری بر دوش می‌کشیدم، از ریزش سیل آسایت حفظ کنم. با آمدنت زندگی بی‌تاب پُرشدن است و مرگ آمادۀ پَرپَر شدن، سکوت مست شنیدن و گوش در تب و تاب سکوت. زبان، غزل را قطعنامه کرده و لب، معاهدۀ آرامش را مُهر می‌کند. من تا از شاخسار تو به زمین نگاه می‌کنم، از لذّت گناه، ‌تَر نمی‌شوم. امّا می‌دانم به محض افتادن بر خاک سیاه، رطوبت حادثه‌ها مرا به فساد می‌کشد و نابود می‌کند.
مرا از خود(ت) پر کن، می‌خواهم زمین تشنه را سیراب کنم.مرا از خود(م) تهی کن، می‌خواهم برای تو خود(م) را بیارایم. عمر کوتاه است و این چند صباح را برای بودن با تو به من داده‌اند. تو در رگ‌های من جاری شده‌ای، از این روست که اگر رگم را بزنند، خواهم مرد.
تنها رهایم نکن که هوس بی‌صبرانه منتظر است در غیبت تو مرا بفریبد و با سجل تقلّبی، خود را قالب کند بر رویای ساده لوح بی‌باک من که خود را به آتش و آب می‌زند برای رسیدن به تو. اصلاً بگذار بی‌پروا حرف آخر را همین حالا بگویم. شناسنامه‌ام را گم کرده‌ام و هر کس نام و نشانم را بپرسد، نشانی تو را می‌دهم. شاید در چشمان او هم بمانی و دامنش را پر کنی از مرواریدهایی که غوّاصشان خودت بوده‌ای. زیباست، نه؟ چون به جای تردامنی، تر می‌شود دامنمان از حاصل زحمت بی‌وقفه‌ات و در خزان عمر، جوانی، جوانه می‌زند و به رسم ادب می‌ایستد تا با وقار بنشینی بر زمین قلبمان و پرواز کنی بر اوج آسمان عقلمان.

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هفت شین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به یاد پدرم که عشقش الی الابد شمس بی زوال قلب من است. بزرگمردی که «شراباً طهورا» را از دست شاهد ازل نوشید و در شبستان عشق، شادمان شیفتگی اش را جشن گرفت و شیرینی اش را به دیگران ایثار کرد.
وبه خاطر مادر عزیزم، عفیف بانوی بردباری که تمام خوشی زندگی ام از اوست. سلامتی و شادمانی اش شیرین ترین آرزوی من است.

نامه ای به استاد

به نام اولین معلّم، همو که هزار و یک اسم خویش را به آدم آموخت. سلام بر تمامی معلّمانی که در خلق مدام در دو سوی جاده کون و فساد، سراب را از شراب باز شناختند و هر لحظه روزن نور را بر گور بی سرور گشادند تا گور برتر از طور شد و در رقص آمد و چالاک فرموده مولا علی(ع) را زمزمه کرد، که «اتزعم انّک جرم صغیر و فیک انطوی عالم الاکبر».

استاد عزیزم جناب آقای دکتر قدمعلی سرامی:
بخت و اقبال سکه ای است دورویه که ضرّاب، یک سوی آن را قلب و دیگر سو را نه قلب می پسندد و در طریق سازگاری این دو ناساز، هر دو را با هم در آسمان قلب و روح رها می کند، تا هر کسی بیش تر از کدام روی متاثّر شود؟ و ما در اولین دیدارمان با شما روی برّاق و حقیقی اش را دیدیم. و نگران لحظه فراق که با ناباوری شاهد روی تلخ و گزنده آن شویم. بی شک دیدار روی بزرگان و عزیزان، سعادتی است بی بدیل و تجربه حکم سرنوشت که در کار ساختن لحظه های تلخ و شیرین است. امّا درس سعه صدر و اغتنام فرصت را پیش تر از شما آموختیم و ایمان آوردیم که انسان موجودی است در عین عظمت، حقیر و در چنگال تقدیر اسیر. و آن گاه با زاری از درگاه ایزد منّان خواستیم، که ما را در بوستانی به میهمانی بپذیرد، که علمای واقعی جمع اند. و چون تشبّه برای چون منی ممکن نیست با «لاتیاسو من رحمه الله» مدد فرماید تا با سِحر حلالِ بزرگان عرفان، شبم را سَحَر کنم و دردم را مداوا.
بار پروردگارا! بر محمّد(ص) و آل او درود فرست و نجوای زبانم را از آلودگی پاک گردان و با گوش عقل آشنا کن و ذکر خیر را مونس راهم قرار ده، تا تمام لحظاتم پربرکت شود از سلام به بزرگانی که هر چه دارم از برکت نفس گرم آنان است و توفیقی که تو نصیبم فرمودی از زیارت آنان.
بار پروردگارا! سعادت دنیا و آخرت را نصیبشان فرما و در تمام لحظه های عمر حافظ و نگهبانشان باش و خورشید وجودشان را تا ابد تابناک گردان. آمین یا ربّ العالمین.

آیینه

دیشب برای اولین بار خیلی از خودم ترسیدم. چند وقت پیش در فاصله ای خیلی نزدیک یک نفر مرا تعقیب می کرد. باور کنید آن قدر ترسیده بودم که نمی توانستم به صورتش نگاه کنم. هی رفتم و او هم آمد. با خود گفتم بالاخره خسته می شود. گام هایم را بلندتر برداشتم. از شدّت خستگی نای راه رفتن نداشتم. نفس هایم به شماره افتاد و وزنم رو به نقصان. او با عرق من مست می شد، امّا حواسش کاملاً به جا بود و یک سر سوزن عقب نمی ماند. سوار ماشین شدم، آمد. خواستم غذا بخورم، آمد. دویدم، آمد. نشستم، آمد. خوابیدم، آمد. دیدم از دستش خلاصی ندارم، خودم را به غفلت زدم. خیلی خوش بود، چون دیگر او را نمی دیدم، امّا این خوشی خیلی دوام نداشت.
شب گذشته در عالم خواب دوباره به سراغم آمد. چیزی نمانده بود نفسم از حلقوم به در رود که اشک چون فریادرسی به موقع ظاهر شد و مرا در پناه خود گرفت. درمانده و ناتوان روی زمین نشستم و از آنجا که هیبت چیزهای ترسناک در خواب هزار برابر بیش تر می شود، سرم گیج رفت و زبانم بند آمد. هر چه خواستم فریاد بزنم شاید کسی صدایم را بشنود، قادر نبودم. دوست داشتم بتوانم به صورتش نگاه کنم و به جان عزیز سوگندش دهم که دست از سرم بردارد و دیگر دنبالم نیاید. با تعجّب صدایی به گوشم رسید که می گفت: «او با تو کاری ندارد، این تو هستی که دنبال او افتاده ای و راحتش نمی گذاری.». حیرت کردم و شک، چون دروغ را به راحتی می توان تشخیص داد. امّا مقاومت کردم و انکار. گفتم: چه حرف های مفتی! من کجا دنبال کسی راه افتاده ام که این بار دوم باشد؟ خیلی از قیافه ات خوشم می آید؟
که یک لحظه حسابی ترسیدم. نکند راست بگوید. گنگ و منگ شده بودم. نمی دانستم چه بگویم. باور نکردم. همان صدا را دوباره شنیدم که می گفت: چشمت را باز کن. به خود جرات بده. برخیز و به صورتش نگاه کن تا حقیقت را درک کنی.
هراسان از خواب پریدم. عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود و قلبم به شدّت می تپید. انگار تحملّش برای کتمان سر تمام شده بود و می خواست هر چه در درون دارد با یک جهش بیرون بریزد. دور و برم را نگاه کردم. او هنوز کنار من بود. به التماس افتادم و خواستم نقابش را کنار بزند تا چهره اش را بهتر ببینم. هنوز می ترسیدم مستقیم به صورتش نگاه کنم. خودم را تا نزدیک آیینه رساندم و غیرمستقیم به چهره اش خیره شدم. اگر با چشم خود نمی دیدم محال بود حرف کسی را باور کنم. می دانید او که بود؟ خودم بودم!!
به قدری از دیدن قیافه وحشت زده ام ترسیدم که نمی دانستم چگونه از خودم فرار کنم. چه قیافه کریه و زشتی داشتم! چطور تا آن موقع متوجّه نشده بودم! تازه بعضی وقت ها آنقدر از شکل خودم خوشم می آمد که از ترس چشم زخم، برای خودم اسفند دود می کردم. امّا حالا... حالا از دیدن این قیافه حالم به هم می خورد.
فهمیدم از دست هر کس بتوان فرار کرد از خود نمی توان گریخت. اعمال ما همسفر ما هستند. هم در این دنیا و هم در آن دنیا و اگر چشم باز کنیم همین جا می توانیم چهره واقعی مان را ببینیم، نه آن چهره ای که شیطان برایمان بزک کرده و به نظرمان زیبا می آید. در دل غبطه خوردم به کسانی که همسفرشان زیباست. خوشا به حالشان که هر لحظه با فرشته ها مانوسند و بدا به حال امثال من که از خودمان می گریزیم؛ گریزی مسخره و به یاد این بیت از حضرت مولانا افتادم:

از که بگریزی از خود این وبال 
از که برتابی از حق این محال

نظرات کاربران درباره کتاب هفت شین