فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خروس سحر

کتاب خروس سحر

نسخه الکترونیک کتاب خروس سحر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خروس سحر

سنِ، اتاق جمشید را نشان می‌دهد. اتاق با قالبِ مفروش. چند صندلی و یک میز کوچک در اتاق است. یک طرف اتاق میزتحریر قرار دارد، طرف دیگر چوب‌رختی به‌دیوار نصب و چند تکه لباس مردانه و زنانه به آن آویخته است. در یک طرف اتاق نیز یک جعبه گرامافون و چند صفحه روی میز کوچکی قرار دارد. جمشید درحالی‌که شلوار به‌پا دارد و فُکل و کراوات خود را هنوز نزده مشغول شانه کردن سر خودش است.

جمشید: (درحالی‌که جلوی آیینه ایستاده و سر خود را شانه می‌کند.) یک روز هم که تعطیل داریم باید منزل بمانیم و چرندیات خواهرها و زن برادرهای خانم را بشنویم. پرگویی‌ها و ناز و غمزه خودش و صدای عروعر بچه کم است، و هر روز هم یک قبیله را خانم دعوت می‌کنند. یک روز خاله و خانم باجی، یک روز عمه و عموقزی، روز دیگر خواهرهای خانم ما را راحت نمی‌گذارند. این هم زندگی شد، آدم متصل توی خانه بنشیند و پُرچانگی زن‌ها را گوش کند. این یکی از دامن خود صحبت می‌کند، آن یکی پلیسه‌های لباس‌اش را نشان می‌دهد، دیگری دعوای بین خودش و هوویش را نقل می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خروس سحر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره عبدالحسین نوشین (۱۳۵۰ـ۱۲۸۴)

عبدالحسین نوشین (۱۳۵۰ـ۱۲۸۴) نمایش نامه نویس، مترجم و کارگردان ایرانی تئاتر. با نام های مستعار قائم مقام، محسن سهراب، سهراب فردوس و عبدالله فردوس فعالیت داشته است. حضورش در عرصه تئاتر آمیخته به مسایل سیاسی بود. دیدگاه هایش را در کتاب «هنر تئاتر» بیان داشته و معتقد بود تئاتر یک کار نمایشی است؛ اما هر نمایشی تئاتر نیست.
نوشین در مقام بنیان گذار تئاتر نوین ایران برای ایجاد کردن «تئاتر ملی» قایل به آموزش صناعت تئاتر اروپایی و تلفیق ویژگی ها و صبغه ملی و بومی با آن بود. از این لحاظ در ترجمه متون نمایشی، نوشتن نمایش نامه های بومی و برگزاری کلاس های آموزش تئاتر کوشا بود.
نوشین متولد بیرجند (خراسان) بود، و تحصیلات متوسطه را در مدرسه دارالفنون انجام داد. پس از خدمت ناپیوسته نظام، در سال ۱۳۰۶ با هدف آموزش ویولن در گروه ارکستر «جامعه باربد» ثبت نام کرد. او در سال ۱۳۰۷ به همراه نخستین گروه محصلان ایرانی به فرانسه اعزام شد، و از همان زمان به مباحث سیاسی علاقه نشان داد. پس از تحصیلات در سال ۱۳۱۱ به ایران بازگشت. از همین دوره با صادق هدایت، بزرگ علوی، مجتبی مینوی و شاهین سرکیسیان حشر و نشر یافت. معاشرت با تقی ارانی، رهبر گروه «۵۳ نفر»، او را به فعالیت های سیاسی کشاند.
نوشین در همین سال ها در «کلوب ایران جوان» به سرپرستی رضا کمال (شهرزاد) عضو شد، و با پری (ساتو) آقابابیان، غلام علی فکری ارشاد، حبیب الله اتحادیه، اسکندری پور، محمد شمس، مریم نوری، نصرت الله محتشم و همسر آینده اش لُرتا هایراپتیان طرح دوستی ریخت. در همین «کلوب» نمایش نامه های «توپاز / مردم» و «تاثیر زن وظیفه شناس» را ــ که در شهریور ۱۳۰۹ نوشته بود ــ ابتدا در تهران و سپس در رشت و بندر انزلی و مسجد سلیمان روی صحنه برد.
نوشین در فاصله سال های ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۷ به همت محمد نکویی و لُرتا «تئاتر نکویی» را در خیابان علاالدوله (چهارراه اسلامبول) دایر کرد. نمایش نامه های «زال و رودابه»، «رستم و قباد» و «رستم و تهمینه» (همگی از عبدالحسین نوشین، ۱۳۱۳) در این سالن اجرا شدند. نوشین در این نمایش نامه ها نقش رستم را ایفا می کرد. لُرتا، علی اصغر گرمسیری و مجتبی مینوی سایر نقش آفرین های این نمایش نامه ها بودند که به مناسبت جشن «هزاره فردوسی» روی صحنه رفتند.
نوشین پس از شهریور ۱۳۲۰ کارهایش را گسترش داد. او به عضویت کمیته مرکزی حزب توده ایران درآمده بود، به همراه لُرتا، حسن خاشع و حسین خیرخواه فعالیت هایش را در باشگاه حزب توده ادامه داد و پس از آن با بنیان نهادن «تئاتر فرهنگ» (۱۳۲۳) و «تئاتر فردوسی» (۱۳۲۵) فعالانه پی گیری کرد.
«سینما و تئاتر فرهنگ» به همت نوشین، طایفی و وثیقی در خیابان لاله زار با نمایش «ولپن» (بن جانسون) افتتاح شد. گروهی از همکاران قدیمی نوشین مثل لُرتا، توران مهرزاد، خیرخواه، خاشع، عطاالله زاهد، ایرج ساویز، مصطفی اسکویی، علی محزون، علی جنویه و جلال ریاحی با او در این تئاتر همکاری می کردند. نوشین و خیرخواه نمایش نامه های «تاجر ونیزی» (ویلیام شکسپیر)، «مسافرت حاجی قربان» (ترجمه حسن ناصر)، «میرزا کمال الدین / تارتوف شرقی» (مولیر) و «دختر شکلات فروش» را در «تئاتر فرهنگ» روی صحنه بردند.
فعالیت نوشین در «تئاتر فرهنگ» یک سال دوام آورد، و او پس از آن به عضویت کمیسیون تفتیش کل حزب توده درآمد و به عنوان مسئول کمیته ایالتی حزب در سال ۱۳۲۳ به خراسان رفت و «تئاتر فرهنگ» منحل شد.
نوشین، در سال ۱۳۲۵، پس از بازگشت به تهران با مساعدت همکارانش (لُرتا، خیرخواه، خاشع، عبدالکریم عمویی، وثیقی، رضا رخشانی، تقی مینا، نصرت الله کریمی و برادران شباویز) در خیابان لاله زار (کوچه باربد) «تئاتر فردوسی» را با اجرای نمایش نامه «پرنده آبی» (موریس مترلینگ) تاسیس کرد. نوشین و گروهش نمایش نامه های «مستنطق» (پریستلی)، «سه دزد» (ساراچف)، «بادبزن خانم ویندر میر» (اسکار وایلد)، «شنل قرمز» (اوژن بریو) و «چراغ گاز» (پاتریک همیلتون) را نیز در «تئاتر فردوسی» روی صحنه بردند. اجرای نمایش نامه اخیر با حادثه تیراندازی به محمدرضا شاه پهلوی در بهمن ۱۳۲۷ و انحلال حزب توده همزمان شد. نوشین به اتهام عضویت در کمیته مرکزی حزب توده ــ یا به تعبیر خودش از رونق انداختن «تئاتر دهقان» ــ دستگیر و زندانی شد.
موقعی که نوشین در حبس بود همسر و دوستانش برای پیگیری آموزه های او «تئاتر سعدی» را افتتاح کردند. نوشین در دوره حبس نیز هدایت و نظارت بر چند نمایش نامه را که در «تئاتر سعدی» روی صحنه رفت به عهده داشت.
در دوره ای که نوشین در زندان بود، صادق هدایت، به واسطه شوهر خواهرش سپهبد رزم آرا، که رییس ستاد ارتش بود، برای تبرئه و آزادی او تلاش کرد. نوشین در چنین موقعیتی، که به حبس کوتاه مدت محکوم شده بود، در ۲۵ آذر ۱۳۲۹ به همراه گروهی از رفقایش از زندان گریخت و به شوروی رفت و تا آخر عمر به فعالیت های تحقیقی و ادبی، به ویژه درباره فردوسی و شاهنامه، مشغول شد.
نوشین، که شیفته شهرت و حضور روی صحنه بود، در مهاجرت به شوروی از فعالیت های تئاتری بازماند. او در سال هایی که در ایران فعالیت می کرد برای آموزش بازیگر، فن بیان، صحنه آرایی و انتخاب متون نمایشی برای ترجمه و اجرای آن ها روی صحنه اهمیت فراوانی قایل بود. «تاثیر زن وظیفه شناس» و «خروس سحر» دو نمایش نامه ای هستند که نوشین در ایران نوشت. «تاثیر زن وظیفه شناس» نخستین بار در سال ۱۳۰۹ (در ۴۸ صفحه) انتشار یافت. «خروس سحر» نیز مرتبه اول در «مجله مردم»، شماره ۸، سال ۱۳۲۶ (صص ۵۷ تا ۱۱۷) و مرتبه دوم در همان سال در چاپخانه تابان (در ۶۲ صفحه) به طبع رسید.
«تاثیر زن وظیفه شناس» متعلق به ادبیات سوزناک و سودایی ــ و در عین حال پرمشتری ــ و رمانتیک بود که محتوی و مضمون آن از کانون حوادث و افکار سیاسی فاصله زیادی داشت. اعتراض مقبول به عناصر «بی اخلاق» و «ناپاک» و «بی غیرت» طبقه متوسط ــ به عنوان بخشی از واکنش طغیان آمیز رمانتیک ها در ادبیات ــ درون مایه اصلی این نمایش نامه را تشکیل می دهد. اعتراض نوشین در متن این نمایش نامه بر ضد اجتماع، دست بالا، خصلتی کاملاً اخلاقی دارد، و بیانیه ای گلایه آمیز علیه قدرت پول و تاثیر تباه کننده آن، و در نفی عیاشی، بیکارگی، رفتار غیرمسوولانه نسبت به همسر و فرزند و طرد دوستان ناباب است. وارستگی، عشق ناب، فداکاری و پاکیزگی اخلاق آن خصایص پسندیده ای است که در «تاثیر زن وظیفه شناس» ستایش و تجلیل می شوند.
«خـروس سـحر» ــ به خلاف «تاثیـر زن وظیفـه شـناس» ــ نمایش نامه ای اجتماعی و کارگری است، که در سال های اوج فعالیت های حزبی نوشین نوشته شد. روایت است که نوشین «خروس سحر» را تحت تاثیر نمایش نامه «دشمنان» (ماکسیم گورکی) نوشته بود، که در همان روزها توسط کریم کشاورز ترجمه شده، و اول بار در مجله «پیام نو» و سپس همزمان با «خروس سحر»، به شکل مستقل، انتشار یافته بود.
«خروس سحر» ــ در مقایسه با «تاثیر زن وظیفه شناس» ــ شخصیت ها، گفت وگوها و ساختار دراماتیک پرداخته تری دارد؛ اما با وجود آن که نوشین و همکارانش، دست کم یک بار به تمرین دقیق آن پرداخته بودند، هیچ گاه روی صحنه برده نشد. حضور نوشین در تبعید مانع از آن شد که او امکان اجرای این نمایش نامه را در سال های بعدتر بیابد، و آن هایی هم که در ایران کار تئاتر می کردند، مضمون سیاسی «خروس سحر» را مناسب اجرا، در آن اوضاع و احوال، نیافتند.
سعید نفیسی (س.ن) از معدود منتقدان ادبی است ــ که همزمان با انتشار «خروس سحر» در «پیام نو» (شماره ۹، تیر ۱۳۲۶، ص ۱۱۳) به ارزیابی این نمایش نامه پرداخته است. نفیسی نوشته است: «این پیس آقای نوشین، که از هر حیث می توان آن را شاهکار واقعی دانست، نه تنها در زبان فارسی نظیر ندارد بلکه در زبان های اروپایی هم با این افکار تند و بسیار دلیرانه کم تر پیس نوشته شده است تا بدین گونه سرمایه دار پست را رسوا کند و ریاکاری های این گونه مردم را از پرده بیرون بریزد. این پیس قطعا یکی از بهترین نمونه های زندگی امروز کارفرمایان و کارگران ایرانی و حتی اختلاف در میان سرمایه دار پستِ دسیسه باز و پسر فرنگ رفته و تحصیل کرده اوست. آقای نوشین در ظاهر ساختنِ طبیعت چرکینِ «درم نواز» و «زردوست» و «پاک اندیش» و «نخ چیان» مخصوصا مهارت همیشگی خود را نشان داده و من پرده دوم را که میدان رسوایی این دسته است و سپس خاتمه پیس را که به وضع بسیار جالب و فخیمی به پایان می رسد و از حیث فن تئاتر به هیچ وجه جای کم ترین ایراد در آن نیست بسیار می پسندم و همیشه جزو بهترین چیزهایی که خوانده ام به یاد خواهم داشت و آرزو دارم به زودی این پیسِ به این خوبی را در روی سن هم ببینیم و مخصوصا امیدوارم که آقای نوشین آن را بازی کرده، یکی از رل های مهم آن را بر ما منّت بگذارد.»

تاثیر زن وظیفه شناس در اجتماع

پیس در سه پرده

اشخاص:

جمشید - شوهر رباب.
رباب - همسر جمشید.
مادر - مادر جمشید.
مهدی - دوست جمشید.
مسعود - دوست جمشید.
بچه - فرزند خردسال جمشید و رباب.


پرده اول

سن

جمشید (تنها)

سنِ، اتاق جمشید را نشان می دهد. اتاق با قالبِ مفروش. چند صندلی و یک میز کوچک در اتاق است. یک طرف اتاق میزتحریر قرار دارد، طرف دیگر چوب رختی به دیوار نصب و چند تکه لباس مردانه و زنانه به آن آویخته است. در یک طرف اتاق نیز یک جعبه گرامافون و چند صفحه روی میز کوچکی قرار دارد. جمشید درحالی که شلوار به پا دارد و فُکل و کراوات خود را هنوز نزده مشغول شانه کردن سر خودش است.

جمشید: (درحالی که جلوی آیینه ایستاده و سر خود را شانه می کند.) یک روز هم که تعطیل داریم باید منزل بمانیم و چرندیات خواهرها و زن برادرهای خانم را بشنویم. پرگویی ها و ناز و غمزه خودش و صدای عروعر بچه کم است، و هر روز هم یک قبیله را خانم دعوت می کنند. یک روز خاله و خانم باجی، یک روز عمه و عموقزی، روز دیگر خواهرهای خانم ما را راحت نمی گذارند. این هم زندگی شد، آدم متصل توی خانه بنشیند و پُرچانگی زن ها را گوش کند. این یکی از دامن خود صحبت می کند، آن یکی پلیسه های لباس اش را نشان می دهد، دیگری دعوای بین خودش و هوویش را نقل می کند. همه متصل و بی خود هِرهِر می خندند. معقول تا این بلا به سر من نیامده بود زندگی راحتی داشتم. هر وقت می خواستم بیرون می رفتم، هر وقت می خواستم به منزل می آمدم. شب ها خواب راحت می کردم، حالا از ترس گریه بچه جرات نمی کنم پا به خانه بگذارم... در عرض ماه اگر یک شب هم به خانه می آیم خواب حسابی نمی توانم بکنم، به محض این که چشم به هم می گذارم عَر و عور بچه از جا می پراندم... این هم وضع اتاق و زندگی بنده است. به هر چیز که احتیاج دارم باید یک ساعت عقبش بگردم، بالاخره معلوم می شود بچه گم کرده... خدایا هیچ مردی را گرفتار زن نکن... معقول تمام رفقای من آزاده و بی سرخر هستند، هر جا بروند، هر جا بیایند کسی نیست از آن ها بازخواست کند. آه بابا من غلط کردم زن گرفتم. خانم مبصرِ بنده شده، در اعمال من نظارت می کند، از من حساب می کشد. هیچ محاسبی نمی تواند به این دقت حساب صددینار، صد دینار خرج را نگاه دارد. من جرات نمی کنم بدون اجازه خانم یک جفت جوراب برای خودم یا دیگران بخرم... اگر یک روز پنج دقیقه یکی از رفقای من به دیدن من بیاید خانم تا پنج روز بلکه پنجاه روز به من قُرقُر می کند در صورتی که هر روز خودش صدتا مهمان دارد. (جمشید سرش را شانه کرده فُکل و کراوات خود را مرتب نموده، عقب سنجاق فُکل می گردد.) سنجاق من کجاست؟ (روی میز حوله، آیینه و سایر اسباب ها را به هم می زند) خیر بی خود می گردم. این را هم بچه گم کرده. بله حتم دارم. بابا سنجاق من! حالا اگر کسی به داد من رسید. (فریاد می کشد.) بابا سنجاق من کجاست؟ سنجاق، سنجاق.

سن ۲

جمشید و رباب

رباب: (در حالتی که دست هایش را بالا زده و پیش بند سفیدی دارد و چنین معلوم می شود که بیرون مشغول کار خانه است سراسیمه داخل می شود.) چی است باز؟ چرا آن قدر داد و فریاد می کنی، چرا بداخلاقی می کنی؟
جمشید: سنجاق، سنجاق من.
رباب: یواش تر حرف بزن، آخر همسایه ها چه می گویند، سنجاق چه؟
جمشید: سنجاق زیر گلویم. سنجاق چارقدم. سنجاقِ چه! مگر من سنجاق دیگری به غیر از سنجاق فُکل دارم؟
رباب: من چه می دانم. خیال کردم شاید سنجاق برای کاری می خواهی سنجاق فُکلت که روی میز است.
جمشید: (اسباب ها را به هم می زند.) کو کجای میز. بگو بچه گم کرده.
رباب: چه می دانم. برای این که تو نمی گردی. بی خود اسباب ها را بدتر به هم می زنی.
جمشید: مخصوصا یک گوشه ای پنهان می کنید که داد من بلند شود.
رباب: این چه حرفی است. چرا بی خود نسبت به من سوءظن داری. این عوض خدمت هایی است که من می کنم.
جمشید: اگر پنهان نمی کنید، پس چرا من یک ساعت می گردم و پیدا نمی کنم.
رباب: خوب تو را به خدا دیگر بس است. یک امروز اوقات خودت و دیگران را تلخ نکن... بگذار من به کارهایم برسم. (با عجله خارج می شود.)

سن ۳

جمشید (تنها)

جمشید: (مشغول لباس پوشیدن است.) خدایا هیچ مرد بدبختی را گرفتار زن نکن. این بهترین نصیحتی است که من همیشه به رفقای خودم می کنم. آن ها هم همیشه برای این خطایی که من در زندگی کرده ام مرا سرزنش می کنند و حق هم دارند. آدم عاقل هم به دست خود آزادی خود را سلب می کند! اِه بابا، من توی خانه خودم آزاد نیستم داد بکشم. مخصوصا به هرطور شده صدای مرا درمی آورند، آن وقت تا من حرف می زنم می گویند حرف نزن آبروی مان پیش همسایه ها می رود، اما بچه که شب و روز گریه می کند و عَر می زند هیچ کس هیچ نمی گوید. همه ناز و نوازش اش می کنند. قربان صدقه اش می روند... بنده سرشب باید خانه باشم اگر یک شب با رفقا به کافه یا سینما بروم تا یک ماه دیگر باید قُرقُر بشنوم. خانم از من گله می کنند که چرا مرا تنها گذاشتی من تا نصفه شب بیدار بودم و انتظار می کشیدم. نمی دانم... خیالات مرا راحت نمی گذاشت... خوب خانم بگیر بخواب. خیال نکن این هم تقصیر من است. (جمشید نیم تنه خود را برداشته عقب ماهوت پاک کن می گردد.) لااله الااللّه. باز باید یک ساعت عقب ماهوت پاک کن بگردم. حالا مگر پیدا می شود. ببینی بچه کدام گوشه حیاط انداخته (شانه، آیینه، ماهوت پاک کن سر، حوله، سینی و هر چه دم دستش می آید در اتاق پخش می کند.) من این همه می گردم و پیدا نمی کنم، آن وقت که صدایم درمی آید خانم می گویند تو نمی گردی. نه خیر، نیست. بابا ماهوت پاک کن کجاست. مگر جواب می دهند، باید آن قدر داد بزنم تا گلویم پاره شود. ماهوت پاک کن، ماهوت پاک کن...

سن ۴

جمشید و رباب

رباب: (در حالی که دست هایش را با پیش دامنش خشک می کند دوان دوان داخل می شود.) چرا امروز آن قدر وحشی گری می کنی... باز دیگر چه می خواهی. به من بگو تا بدهم.
جمشید: ده مرتبه داد زدم. ماهوت پاک کن، ماهوت پاک کن.
رباب: کدام ماهوت پاک کن؟
جمشید: کدام! کدام! ماهوت پاک کنی که با آن برگ های درخت ها را پاک می کنم! ماهوت پاک کن هم کدام دارد!
رباب: عزیزم آن قدر داد و بیداد نکن. آن قدر باعث آبروریزی نباش. آخر همسایه ها می گویند در این خانه چه خبر است که متصل توی سر هم می زنند. یک کلمه بگو ماهوت پاک کن، سر کفش، لباس.
جمشید: (قدری آرام تر) ماهوت پاک کنِ لباس.
رباب: خوب آن که همین جا روی زمین بوده. (کمی می گردد.)
جمشید: کو، کو، پس چرا من نمی بینم.
رباب: (آن را از روی زمین برمی دارد.) این ماهوت پاک کن لباس است که روی زمین انداخته ای (در حالی که اسباب ها را از روی زمین جمع می کند و آن ها را به جای خود مرتب می نماید.) آقای من، عزیزم چرا آن قدر نحسی می کنی. چرا بی خود بهانه می گیری، چرا این زندگی تلخ را به من تلخ تر می کنی. من که از زیادی کارِ خانه و مرتب کردن زندگی تو و بچه داری دقیقه راحت ندارم، چرا سربارِ من می شوی. چرا باعث می شوی که من متصل جوش بزنم، غصه بخورم. آخر یک خورده هم به حال من فکر کن. رحم داشته باش. (نیم تنه جمشید را می گیرد که به راحتی بپوشد و یخه آن را درست می کند.)
جمشید: (در حالی که نیم تنه اش را می پوشد) من چه کرده ام، من که هفته به هفته پا به خانه نمی گذارم.
رباب: همین کارهایت باعث غصه من است، چرا نباید هر شب به خانه بیایی، من در حیاط همه حرف هایی را که می زدی و شکایت هایی را که می کردی شنیدم، اما خیال نکن حق با تو است. خیر قدری فکر کن، زندگی حقیقی و شرافتمند را در نظر بیاور تا ببینی تقصیر با کی است. که حق می گوید من یا تو... من نمی گویم شب ها به کافه و سینما یا تئاتر نرو، اما می گویم ده شب که با رفقا می روی یک شب هم دست مرا بگیر ببر. ده شب که با آن ها تا صبح به گردش و خوش گذرانی می روی یک ساعت هم مرا ببر. اگر تو مرا به گردش نبری، پس من با که بروم؟ من حق حیات ندارم. من نباید گردش کنم. آیا تمام زحمات زندگی قسمت من است. من از راحتی هیچ سهمی ندارم... پارسال تابستان که یک ماه ناخوش بودی یادت می آید من تمام روز عقب حکیم و دوا و غذای تو می رفتم و هر شب بالای سر تو بی خوابی می کشیدم و تو را باد می زدم. (جمشید روی صندلی نشسته مشغول سیگار کشیدن است.) به محض این که خوابت می برد از ترس آن که بچه بیدارت نکند او را در حیاط می بردم. روی دست های خودم می خواباندم و تمام شب را قدم می زدم که خوابم نبرد و اگر تو حاجتی داشته باشی فورا حاضر شوم. یادت می آید؟... آیا یک مرتبه این رفقا به احوال پرسی تو آمدند. این ها همان رفقایی بودند که قبل از ناخوشی تو هر روز در این خانه پلاس بودند و بعد از آن موقع نیز به این جا می آیند. چه طور شد در آن وقت تو را فراموش کردند... زحمات آن وقت و همیشگی من به خاطرت هست؟ خیال می کنی اگر خدای نکرده یک وقت جزیی سرت درد بگیرد من کم تر از آن وقت زحمت خواهم کشید و غصه خواهم خورد. خوب من فقط باید شریک رنج و زحمت تو باشم؟ از راحتی تو نصیبی ندارم؟ گردش، تفریح، کافه، سینما با این رفقای لاابالی. دعوا، اوقات تلخی و ناخوشی ات برای من است. من که از زحمت شکایت نمی کنم این کارها وظیفه ای است که بر عهده من گذارده شده و من آن ها را با کمال میل انجام می دهم، اما تو نباید صد یک آن قدر که به رفقا می پردازی و پول خرج ولگردی آن ها می کنی به فکر من باشی؟ من نمی گویم رفیق داری بد است، اما اولاً زن داری مقدم است؛ ثانیا رفیق باید خوب باشد. واللّه این رفقا به درد تو نمی خورند. این ها رفیق پول تو هستند. تا تو دیوانه وار برای آن ها پول خرج می کنی ظاهرا با تو دوست هستند. (رباب پیش می آید و یک کرک که روی آستین جمشید است با کمال محبت می گیرد و دور می اندازد.) اگر یک روز خرج گردش و الواطی آن ها را ندهی دیگر تو را نمی شناسند، این موضوع اختصاص به این چند نفر ندارد غالب جوانان امروز همین طور هستند. خودشان بی فکر و ولگردند. ابدا معنی زندگی را نمی فهمند کم است به زندگی دیگران نیز احترام نمی کنند. جوانان زن دار را از راه در می برند و به خاک سیاه می نشانند... می گفتی بدون اجازه من جرات نمی کنی برای خودت یا دیگران جوراب بخری...
جمشید: مگر دروغ گفتم؟
رباب: چرا بی انصافی می کنی. چرا حق کشی می کنی. من می گویم هر روز پنج جفت، پنج جفت جوراب و دستمال به رفقایت... بله رفقایت وعده نکن. من می گویم مرد لازم نیست هر روز یک جفت جوراب عوض کند و جوراب شسته هم نپوشد. واللّه یک زنبیل جوراب های تو را من جمع کرده ام که هیچ کدام یک دفعه بیش تر شسته نشده... خودم که نمی توانم بپوشم همه را به این و آن می دهم... خوب تو همه عطا و بخشش ات را برای دیگران داری. یک دفعه شد از این همه دستمال و جوراب که برای مردم می خری از در بیایی و یک جفت جوراب هم برای بچه یا مادرت یا من بیاوری. یک دفعه شد یک دانه نان قندی یا آب نبات برای بچه بخری. یک دفعه شد تو این بچه را در بغل بگیری به او محبت و مهربانی کنی. او را ببوسی... می دانی وجود این بچه چه چیز را به تو یادآوری می کند؟ گوش کن. ماه اولی که من به خانه تو آمدم به خاطرت هست؟ به یاد داری آن شب هایی را که من در آغوش مهر تو به خواب می رفتم و صبح با بوسه های آبدارت از خواب بیدار می شدم... یادت می آید چه قدر پیمان وفاداری با من می بستی. این بچه شاهد آن عهد و پیمان ها است. آن ها را به تو یادآوری می کند، چرا مثل آن روزها با من مهربان نیستی؟ آیا حس می کنی ذره ای از محبت و دوستی من نسبت به تو کم شده؟ چرا نباید مثل آن ایام هر شب به خانه بیایی؟ (گریه می کند.) چرا باید هر شب را تا صبح با دیگران به عیش و نوش بگذرانی و مرا فراموش کنی؟
جمشید: (از جای خود بلند می شود چند قدم در اتاق قدم می زند. با صدای گرفته و لرزان) گریه نکن. گریه نکن.
رباب: چرا گریه نکنم. چرا اشک نریزم شاید ذره ای در تو اثر کند. اگر بدانی چه قدر خواهرهای من خوش بخت هستند. چه قدر شوهران شان با آن ها مهربانی و دوستی می کنند. چه قدر زندگی بر آن ها خوش می گذرد. آن ها به اندازه تو پول ندارند، ولی مهر و دوستی شان از تو بیش تر است... می گفتی من هر روز یک قبیله را به خانه دعوت می کنم. یک سال است کی دیده ای خواهرهای من پا به این خانه بگذارند. من گاهی آن ها را در کوچه می بینم یا برای احوال پرسی به خانه شان می روم در صورتی که رفقای تو هر روز و هر ساعت که تو در خانه هستی این جا را به سر می گیرند، صدای داد و بیداد و شوخی و خنده شان تا هفت خانه می رود. چرا عوض این سورچران ها قوم و خویشان و یا چند نفر رفیق خوب را به منزل نمی آوری... اقلاً یک امروز که پس از یک سال خواهرهای من به این جا می آیند روی خوش به آن ها نشان بده، مرا نزد آن ها خجالت زده نکن. این همه مادر پیرت به تو نصیحت می کند بشنو. خیرِ من و تو هر دو در آن جهت است.
جمشید: خوب حالا خواهر بزرگت تابنده خانم چند بچه دارد؟
رباب: دو تا یک پسر شش ساله و یک دختر هجده ماهه... راستی پریروز عصر که منزل پدرم رفته بودم سر شب از آن جا برمی گشتم، توی کوچه تابنده را با پسرش و شوهرش دیدم که به گردش و تئاتر می رفتند، اگر بدانی با چه صفا و محبتی این سه نفر دست به دست یک دیگر داده شادان و خندان با هم صحبت و گردش می کردند. (با حالت بغض و اندوه درونی) خدا می داند مدتی ایستاده بودم و از دور آن ها را تماشا می کردم و به حالت آن ها رشک می بردم. وقتی نزدیک شدیم از من می پرسیدند آیا من هم با تو به گردش و سینما می رویم... بالاخره مرا به تئاتر دعوت کردند، هزارگونه عذر آوردم قبول نمی کردند. آخر گفتم جمشید جزیی کسالت دارد و من باید شب خانه باشم... ببین من خیلی از تو شکایت دارم، ولی به هیچ کس اظهار نمی کنم، فقط به خودت می گویم و مقصودم از تمام این حرف ها این است که زندگی حقیقی را برای تو مجسم کنم. وظایفی که به عهده تو است بیان نمایم. من هم اگر به وظایف خودم کوتاهی می کنم تو به من گوشزد کن تا به این طریق با هم زندگی را به خوشی به سر بریم... آخر تو چه طور دلت می آید هر شب را بدون این که به یاد من باشی، بدون این که فکر کنی که من با چه حال در این کنج خانه نشسته ام و هر ثانیه منتظر ورود تو هستم با دیگران بگذرانی، در صورتی که من با تمام خستگی که از کارِ خانه دارم از اول شب به انتظار تو می نشینم. هر صدایی که می آید خیال می کنم تو هستی و فورا مایوس می شوم، گرسنگی و خواب بر من غلبه می کنند، می خواهم شام بخورم، تنهایی میل نمی کنم، می خواهم بخوابم فکر و خیال نمی گذارد. متصل فکر می کنم تو الان کجا هستی، چه می کنی، که با تو است. باز اگر این کارها برای تو ضرر نداشت آن قدر غصه نمی خوردم، اما می دانم این رفقای هرزه آن قدر تو را به مجلس قمار و عیش می برند تا به خاک سیاهت بنشانند. آن قدر به تو مشروب می دهند تا تو را دوباره ناخوش کنند. بالاخره از شدت خستگی با اولین صدای خروس می خوابم و به امید آن که اولین نظرم به تو افتد به آخرین صدای خروس چشم باز می کنم باز هم مایوس می شوم... (در صدا می کند.) در می زنند. کی است، با کی وعده داری؟
جمشید: نه.
رباب: (دم در می رود.) کی است؟
صدا: (از بیرون) آقای جمشید خان.
رباب: (به جمشید) چه جواب بدهم؟
جمشید: (پس از قدری فکر) مسعودخان است بگو بیاید تو.
رباب: بیرون که نباید بروی؟ وعده ای که نداری؟
جمشید: نه.
رباب: پس من می روم، اما زیاد نگه شان نداری. الان مهمان ها می آیند. (رباب تا دم در می رود، دومرتبه برمی گردد.) جمشید تو را به خدا این ها زیاد این جا نمانند. بیرون نروی. این ها به دیدن تو می آیند. من می روم ناهار را تهیه کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب خروس سحر