فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نیمکت

نسخه الکترونیک کتاب نیمکت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نیمکت

درون بستر کودکی عرفان جاری بود.
ردّ پای احساسی طلایی بر حیاط خانه جا مانده.
این رد پا را می‌شناسم.
از آن کودکی‌های دلم است.

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نیمکت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



باران

باز باران نگذاشت جنگل تمام شود.
باز نگذاشت شعری بخشکد. باز باران خستگی را مرهم است.
کاش می شد از باران نردبامی بافت تا از فرازش به زمینیان نیشخند زد.
باران! دیگر ستاره ها را هم نمی خواهم.
«باران، باز باران. با ترانه. با گوهرهای فراوان»
وقتی کودکی بیش نبودم با شنیدن این شعر یاد جنگل های گیلان و سرزمین مادری ام(تالش) می افتادم.
نرم و نازک با قطره های باران به اوج می رفتم و قطره ها نوازشگرم بودند. اندیشه هایم چست و چابک بود و حدّ و مرز نداشت و می رفت و می رفت. جوی های باران زده برایم معنای دریا داشت و دلم می خواست پاهایم را در آن جوی ها، شالاپ شالاپ صدا دهم.
دلم می خواست ساعت ها و روزها بنشینم و برگ های شناور روی جوی آب را بشمارم. فکر می کردم دنیا همین قدر است.
آخ چه لذتی داشت وقتی پای برهنه، خیس خیس وسط جنگل های انبوه دنبال شستن دل تنگی هایم می گشتم. کودک که بودم خیلی چیزها را می دیدم و خیلی چیزها را هم نمی دیدم. حالا دلم می خواهد باران با نم نمش همه نامردی ها را بشوید و بریزد در دریا،
دلم می خواهد آرام آرام با آهنگ مهربانش گریه کنم. نه باران بند بیاید و نه گریه من.
دلم می خواهد خود را ویران کنم. و از نو بسازم.
زمان چه ساده گذشت و سرم سرشار از صدای گوش ماهی هایی ست که کودکی ام را فریاد می زنند که در دریای نامرادی ها پرورش یافته اند. احساس می کنم کلاف سردرگم دنیا منم.
لابه لای دانه های باران دنبال توام ای خدا!
اصلاً باران و خانه نشینی؟ باید به گوشه آسمان خزید.
می خواهم بال بلور رنگین کمان باشم. می خواهم به اندازه همه باران های آمده و نیامده دوستت داشته باشم خدا!

کودکی

روی گاری، وسط خربزه ها پا تکان می دادم و زندگی زیبا بود.
پیرمرد گاری چی برایم گوشواری از آلبالو می بست. آسمان پاک بود و من خوشبخت.
من کبوتر بودم. من ترانه بودم. وقتی شیشه بلوغ، ترک برداشت؛ مرا به ته قوسی تاریک برد و برد تا خود مسخ صدا، دیگر دیروز سایه ای بیش نبود.
آه کودکی های دلم! آه کودکی های دلم!
شاید با گیسوانِ شکوفه بسته، شاید با پیراهن بلند آبی در باغی به وسعت تمامی خاطره ها گیج گیج می چمیدم اما خلوتم پر از برق نی نی چشمان جوجه کبوتران پشت پنجره بود.
آه یلدای سرزمین خواب ها. آی کودکی های دلم! کدام دفتر؟ کدام حباب؟ کدام حرف بوی تو را دارد؟ عروسکم! هنوز زنده ای ؟ کوچه های کودکی! هنوز هفت سنگ تان روی خط زمان پابرجاست؟ طناب می زنی باز هم دخترک مقوایی؟
باغ، هنوز رنگش نپریده بود. چه فسونی داشتند شب بوها.
درون بستر کودکی عرفان جاری بود. ردّ پای احساسی طلایی بر حیاط خانه جا مانده. این رد پا را می شناسم. از آن کودکی های دلم است.

نظرات کاربران درباره کتاب نیمکت