فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شکوه ساسانیان

کتاب شکوه ساسانیان
رمان تاریخی

نسخه الکترونیک کتاب شکوه ساسانیان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شکوه ساسانیان

شعله‌های آتش زبانه می‌کشید و روشنی خود را رقصان به صورت بابک که روبروی آتشگاه معبد آناهیتا دو زانو نشسته بود و به آینده فکر می‌کرد، می‌بخشید. از وقتی که ریاست معبد آناهیتا را از پدرش به ارث برده بود، وضع کشور بسیار به هم خورده به نظر می‌رسید و بابک خوب می‌دانست که اشکانیان پس از پنج قرن حکومت، دیگر توانایی آن را ندارند که امپراتوری بزرگ خود را به صورت متمرکز حفظ کنند. از آن طرف هم می‌دانست اردوان پنجم به عنوان اشک بیست و نهم درگیر جنگ با رومی‌هاست و تمام توان خود را صرف سرکوب رومی‌ها کرده است. به سربازانی فکر کرد که پس از استقلال شهر استخر دور خود جمع خواهد کرد، از همان وفاداران معبد. همان‌هایی که فرزندان معنوی و از خادمان معبد آناهیتا هستند و بیش‌تر از این‌که به شهر و سرزمین خود وفادار باشند، به حفظ ایزدان خود هم قسم‌اند...

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شکوه ساسانیان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

شعله های آتش زبانه می کشید و روشنی خود را رقصان به صورت بابک که روبروی آتشگاه معبد آناهیتا دو زانو نشسته بود و به آینده فکر می کرد، می بخشید. از وقتی که ریاست معبد آناهیتا را از پدرش به ارث برده بود، وضع کشور بسیار به هم خورده به نظر می رسید و بابک خوب می دانست که اشکانیان پس از پنج قرن حکومت، دیگر توانایی آن را ندارند که امپراتوری بزرگ خود را به صورت متمرکز حفظ کنند. از آن طرف هم می دانست اردوان پنجم به عنوان اشک بیست و نهم درگیر جنگ با رومی هاست و تمام توان خود را صرف سرکوب رومی ها کرده است. به سربازانی فکر کرد که پس از استقلال شهر استخر دور خود جمع خواهد کرد، از همان وفاداران معبد. همان هایی که فرزندان معنوی و از خادمان معبد آناهیتا هستند و بیش تر از این که به شهر و سرزمین خود وفادار باشند، به حفظ ایزدان خود هم قسم اند.
بابک به همین ارتش کوچک خود امیدوار بود و شهر استخر را برای حکومت خود کوچک می دانست. همان شب بود که به فکر نوشتن نامه ای به فرمانروای فارس افتاد. بابک از این که تنها شهر کوچک استخر را که به واسطه آتشکده و معبد آناهیتا مشهور بود، قلمرو خود بداند، ناراضی بود و چشم به شهر بزرگ تر داراب داشت که مرکز سیاسی آن منطقه هم بود، ولی می دانست که او به عنوان موبد بزرگ، نباید موقعّیت دینی خود را با درخواست سیاسی که ممکن هم بود با آن موافقت نشود، به خطر بیندازد و به همین خاطر شروع کرد به نوشتن نامه ای تا از گوچیهر، فرمانروای پارس، حکمرانی داراب را برای پسرش اردشیر بخواهد.
فردا صبح با پیکی چابک، نامه را به سوی گوچیهر فرستاد و چون حدس می زد که امکان دارد خواسته اش رد شود، شروع به تجهیز ارتش کوچک خود کرد. هنوز یک هفته از ارسال نامه بابک نگذشته بود که پیکی از جانب فرمانروای پارس پیش بابک آمد که اردشیر را حاکم داراب کرده بود و این به معنی آن بود که بابک به عنوان یک روحانی دینی، دارای قدرت زیادی در آن منطقه بود و با رفتن اردشیر به داراب، حالا می توانست با ارتش وفادارش به فکر حکومت بر کلّ پارس باشد.
ارتش اشکانی درگیر جنگ با روم بود و گوچیهر هم افراد جنگی خود را به مرزهای غربی فرستاده بود و بابک و اردشیر، از این جریان خبر داشتند. اردشیر پسر کوچک بابک، بسیار جاه طلب و قدرت طلب بود و به محض رسیدن به فرمانداری داراب به فکر رسیدن به حکومت پارس افتاد؛ در حالی که این با سنّت خاندان ساسان جور در نمی آمد، زیرا شاپور به عنوان برادر بزرگ تر اردشیر، برای جانشینی مناسب تر بود. به همین جهت ارتش وفادار، پیش از هر کاری که اردشیر انجام بدهد، به سوی کاخ سفید، مقرّ فرمانداری پارس حرکت کرد. چون گوچیهر از این حرکت بابک باخبر شد، هیچ چاره ای جز مقاومت با اندک یارانش نداشت. در این جنگ کوچک و یک طرفه بابک پیروز شد و با دست خود گوچیهر را کشت. با کشته شدن گوچهر ایالت پارس دیگر رسماً از آن خاندان ساسانی شد.
پس از تصرّف پایتخت پارس، این بار بابک به عنوان موبد بزرگ، نامه ای به شاهنشاه ایران در تیسفون نوشت و پسر بزرگش، شاپور را برای حکومت فارس معرّفی کرد و از اردوان خواست اجازه دهد به عنوان موبد بزرگ، تاج گوچیهر را بر سر فرزندش شاپور بگذارد. این بار مطمئن بود که شاه اشکانی با درخواست او موافقت نخواهد کرد، چون بابک به زور به پارس آمده و گوچیهر را کشته بود. وقتی نامه به تیسفون رسید، اردوان تازه از جنگ با رومی ها و پیروزی بر آن ها برگشته بود و انتظار نداشت از داخل کشور هم یک نفر علیه او قیام کند. اردوان با خواندن نامه بابک بسیار عصبانی شد و تصمیم گرفت با او بجنگد و دستور داد نامه تندی علیه موبد نافرمانش بنویسند. در نامه، بابک را یاغی خواند و به او اعلام جنگ کرد.
نامه به استخر نرسیده بود که بابک به بستر بیماری افتاد. پسرانش را جمع کرد و به عنوان آخرین وصیت، سنّت خاندان خود را که جانشینی فرزند بزرگ بود، به آن ها گفت. هنوز از مرگ او چند روزی نگذشته بود که اردشیر بر خلاف برادران دیگرش، وصیت پدر را زیر پا گذاشت و از اطاعت برادر سرپیچی کرد و به سرعت به داراب برگشت. شاپور چاره ای نداشت جز این که با برادرش به جنگ برخیزد و چون در معبد به خلوت نشست، از خدا پیروزی بر دشمنانش را خواست. وقتی اردشیر به داراب برگشت، به این فکر کرد که با وجود وصیت پدر، او هرگز نمی تواند بر ارتش کوچک و وفادار معبد که اکنون در استخر با شاپور بودند مقابله کند. او تا صبح خواب به چشمانش نیامد و به این فکر کرد که راه رسیدن به حکومت پارس چیست؟ و به این که چه آرزوهای بزرگی برای آینده دارد و حتّی برادرش نیز، نمی تواند مانع رسیدن او به آرزوهایش باشد. صبح، اردشیر تصمیمش را گرفته بود. در نبود شاپور، او که پسر دوم بود، جانشین پدرش بابک، در معبد، ارتش و پارس می شد و این، یعنی شاپور باید کشته شود. به یاد پدرش افتاد و با خود گفت: بازگشت شکوه پدر فقط به دست او ممکن است.
شاپور با سپاه خود به دروازه شهر داراب رسیده و مصمّم بود که با اردشیر، برادر نافرمانش بجنگد. دروازه بسته بود و شب تاریک. شاپور دستور استراحت داد تا فردا صبح یکسره به داراب حمله ببرند و برادر یاغی را از میان بردارند. هوا دیگر رو به سردی می رفت و شاپور دستور داد چادر بزرگی برای استراحت برپا کنند. سربازان در حال آماده کردن چادر بودند. شاپور کمی دورتر در مقابل آتش ایستاده و به شعله های آتش خیره شده بود. صدای سربازی او را به خود آورد: امیر بزرگ، چند روستایی آمده اند و می خواهند با شما صحبت کنند. سرباز خم شده بود و کمی دور از او، شعله های آتش انگار در حال رقص بود. شاپور گفت: چه کاری با من دارند در این وقت شب؟ سرباز هنوز به حالت تعظیم ایستاده بود: سرورم! می گویند از خادمان معبدند و می خواهند در خدمت شما باشند.
شاپور غمی در دلش حس کرد، برگشت رو به آتش و گفت: بگو بیایند و سرباز رفت. شاپور به یاد پدرش افتاد و اردشیر، که چگونه از وصیت پدر سر تافته بود و به این اندیشید که تازه این اوّل کار است و هنوز او در چشم اردوان، یک دشمن است، که باید سرکوب شود و باید به محض فارغ شدن از کار اردشیر، به مقابله با اشکانیان برود. با شنیدن صدای پا برگشت. سه روستایی به زانو نشستند و با صدای بلند درود گفتند. شاپور نگاهشان کرد و گفت: چه می خواهید که این موقع شب به سراغم آمده اید؟ یکی از آن ها بی آن که سر بلند کند، گفت: شاه بزرگ! برای ما افتخار بزرگی است که خادم و خدمتگزار شما باشیم. ما از رعایای معبد آناهیدیم و در خدمت شما. غرض از مزاحمت عرض ادب و دعوت از شما بود. سرور بزرگ! شب های این جا سرد است و چادر نمی تواند شما را از سرمای این جا محفوظ بدارد. اگر قابل بدانید، بیرون شهر و کمی دورتر از اردوگاه، قصر کوچکی است. به پیشواز شما آماده کرده ایم که اگر پسند کردید، شب را در آن جا استراحت بفرمایید. شاپور نگاهی به آن ها کرد و اندیشید اگر قبول کند، خود را به آن ها نزدیک کرده است و ممکن است در جنگ فردا به او کمک کنند. رو به آتش کرد و گفت: قبول می کنم. روستاییان تعظیم کردند و با گفتن قصر همای آماده قدوم شماست، رفتند.
صبح که اردشیر از دروازه بسته داراب دیدن می کرد، پیکی به سرعت خود را به او رساند و نفس زنان جلوی او زانو زد و اجازه سخن گفتن خواست. اردشیر سری تکان داد. پیک گفت: حاکم بزرگ! شاپور برادر بزرگتان، در پشت دروازه این شهر، در خانه ای که شب را به صبح می رساند، کشته شد. اردشیر نگاهی به پیک انداخت و پیک ادامه داد: دیشب شاپور از سرما به قصر همای رفت که سقفش ویران بود و سنگ های سقف فرو ریخت و او را در آوار گرفتار کرد. اردشیر با دست به پیک اشاره کرد که برود و به سمت دیوار برگشت. لبخندی زد و گفت: آفرین. حالا پارس از آن من است.
دروازه شهر داراب را باز کردند و اردشیر با سپاه اندکش بیرون آمد. سپاه پارس در برابرش بودند. جسد شاپور را در پارچه ای پیچیده بودند تا به رسم خود به کوه ببرند. اردشیر در کنار جسد ایستاد و رو به سپاه کرد: اینک، خواسته اهورامزدا این بود که شاپور به چنین سرنوشتی دچار شود. من، اردشیر، اینک به سنّت خاندان پارس فرمان می دهم؛ پس از رها کردن برادرم در کوه، به استخر برگردیم تا پس از نیایش اهورامزدا، خود را برای مقابله با دشمنان روشنی و پاکی آماده سازیم.
تمام سپاه سخنان اردشیر را تایید کردند و با او به استخر بازگشتند. در کاخ سفید، اردشیر خود به دست خود تاج شاهی را به سر گذاشت و به معبد آناهیتا رفت تا شب را به تنهایی در معبد، به شکر گزاری و عبادت بگذراند. اینک اردشیر حاکم پارس بود و صاحب معبد؛ معبدی که آتشش سال های سال روشن بود. اردشیر نگاهی به سقف معبد انداخت. به این فکر کرد که چگونه برادر بزرگش را به خاطر آرزوهایش به کام مرگ فرستاده بود. به این فکر کرد که حالا او مانده است و چهار برادر دیگر که مثل او به حکومت پارس می اندیشند و شاید هم به کشتن او. نمی دانست چه کند. به آتش چشم دوخت و زیر لب گفت: شکوه پارس به شمشیر من نیاز دارد. این شمشیر هر کسی را که مانع کار شود، بر می دارد، چه برادر، چه دشمن. صبح که از معبد بیرون آمد، فرمان قتل همه برادرانش را صادر کرد.
اهالی داراب وقتی شنیدند اردشیر در قتل همه برادرانش سهیم است، خشمگین شدند و دروازه های شهر را به روی او بستند؛ ولی اردشیر با سپاهش وارد شهر شد و در میدان شهر همه را جمع کرد. مردان داراب با سپاه او در میدان گرد آمدند و اردشیر رو به آن ها گفت: به راستی که اهورامزدا نگاهبان این سرزمین است و ما پرستنده اهورامزدا، ولی بدانید که اهورامزدا مرا از بین بندگانش برگزیده است تا سرزمین ایران را به نام او به روشنی و پاکی برسانم. هر کس از خواسته خدا سر پیچی کند، از سیاهی و اهریمن فرمان گرفته است و سزایش مرگ است، چه دشمن من باشد، چه برادرم. مردم سکوت کرده بودند. اردشیر ادامه داد: پیش از آن که در اندیشه مقابله با خواسته اهورا باشید، به یاری او بشتابید. آتش پاک باید در تمام سرزمین ایران روشن باشد. خودتان را آماده کنید. فردا سپاه به سیرجان می رود. جمعیت فریاد کشیدند و اردشیر به کاخ رفت.
فردا صبح سپاه به سوی استان کرمان حرکت کرد. روحیه سپاه آن قدر بالا بود که اردشیر جز به پیروزی فکر نمی کرد. اردوان که تازه از جنگ با روم با پیروزی برگشته بود و فکر نمی کرد از داخل ایران برای تخت و تاج او خطری باشد، از شنیدن کشته شدن گوچیهر و حمله اردشیر به کرمان سخت عصبانی شد. او می دانست که با مرگ بابک فتنه پارسیان تمام نخواهد شد، ولی او و لشکرش نایی برای یک جنگ تمام عیار دیگر نداشتند و برای همین، اردوان حمله و سرکوبی اردشیر را به زمانی دیگر گذاشت. وقتی جاسوس ها ضعف ارتش اردوان را به اردشیر رساندند، دست به آسمان بلند کرد و اهورا را سپاس گفت، زیرا دیگر برایش حتمی شده بود که اهورامزدا او را برای نجات ایران زمین برگزیده است. همان روز بود که سپاه آماده اش با بلاش، شاه کرمان که خویشاوند نزدیک شاهنشاه ایران بود، در نزدیکی سیرجان روبرو شد و اردشیر به سختی بلاش را شکست داد و کرمان را هم به کشور خودکه آرزومند گسترشش بود اضافه کرد. حالا نوبت خوزستان بود که در همسایگی تیسفون قرار داشت. اردشیر می دانست اگر او به خوزستان حمله کند، اردوان چاره ای جز مقابله با او نخواهد داشت و مجبور به جنگ با او خواهد بود و با آن وضع آشفته پایتخت و خستگی لشگر اشکانی، پیروزی با اردشیر خواهد بود. این را هم می دانست که برای او هدر دادن زمان، یعنی ایجاد فرصت برای دشمن. اردشیر در سیرجان سپاه خود را به دو بخش کرد. حدس می زد که تا تیسفون دشمنی جدّی مقابل او نخواهد ایستاد و به همین جهت نیمی از سپاه خود را به شاپور، پسرش، سپرد تا به عمان در جنوب کرمان رود و آن جا را هم به قلمرو او بیفزاید و پسر کوچکش را که اردشیر نام داشت، در کرمان گذاشت و به پارس رفت.
کاخ سفید، دیگر برای پادشاهی که ادّعای حکومت بر سراسر ایران را می کرد، کوچک بود. اردشیر پس از فتح کرمان به این فکر افتاده بود که برای خود کاخی بسازد و می خواست قبل از حمله به خوزستان و مقابله با اشک بیست ونهم، در این کاخ به عنوان شاه ایران خود را معرّفی کند، نه به عنوان جانشین فرماندار پارس. در ضمن منتظر بود که پسرش از عمان برگردد و سپاهش را سر و سامانی بدهد. مشاورانش را به کاخ کوچک خود خواند. «می خواهم به سپاس این پیروزی، معبدی برای آناهیتا برپا دارم و کاخی برای خود، تا از نام اشکانیان خودم را دور کنم. مکانی مناسب تر از این جا سراغ دارید تا نشانم دهید؟» همه سکوت کرده بودند که یکی برخاست. ریش سفیدش را به دست گرفت و گفت: شاه بزرگ! استخر، رودی را که تمام سال پر آب باشد، ندارد. معبد آناهیتا به رود و آب نیاز دارد. باری، کاخ شاه هم از آب و آبادانی نشاط و شادی می آورد. اگر شاه بزرگ بپسندند، در کنار رود بزرگی کاخ را به پا داریم. اردشیر سکوت کرد و به روبرو چشم دوخت. بعد با صدای بلند گفت: در کنار نزدیک ترین رود پرآب استخر، مکانی برای پرستشگاه آناهیتا بیابید. شهر گور در کنار استخر، بهترین مکان برای ساخت کاخ بود. آب و هوای مطبوع و نزدیکی به شهر استخر. اردشیر دستور احداث بنا را صادر کرد و کار ساخت کاخ به سرعت شروع شد. شاپور به استخر که رسید، خبر پیروزی را آورد و اردشیر دیگر مصمم شد که به خوزستان حمله کند. تمام جنوب ایران اکنون به فرمان او بودند.
خبر حمله به خوزستان به اردوان رسید و این بار دیگر چاره ای جز تجهیز ارتش خسته اش برای مقابله با پارسیان ندید. اردشیر با خود گفت: هر چه زودتر به حمله دست بزند، همان قدر موفّق شده است. اردوان به حاکم شوش دستور داد به جنگ اردشیر رفته او را دستگیر کند. اردشیر البتّه تا حاکم شوش امکان تجهیز سپاهش را به دست آورد، از راه سپاهان به شوش حمله برد. شکست دادن شاد شاپور، امیر اسپهان، چندان دشوار نبود، ولی برای برای پارسیان این فایده را داشت که با کشته شدن شاد شاپور، سپاه کوچک او هم به ارتش پارس ملحق شود.
اردوان، اردشیر را دست کم گرفته بود، چون یک حاکم محلّی را برای شکست و اسیر کردن او مامور کرده بود. وقتی این را فهمید که پیک، خبر تسخیر شوش و کشته شدن حاکم شوش و اسپهان را به او رساند. اردوان فکر می کرد شورش پارس هم مثل همه شورش های محلّی است که عدّه ای بر می خیزند و با یک حمله هم از بین می روند، ولی این بار فرق می کرد. فرماندهان سپاه را جمع کرد و دستور تجهیز ارتش را داد. تنها زمانی که روم به ایران حمله می کرد، چنین جلسه ای با حضور تمام فرماندهان برگزار می شد. این بار دشمن غربی نبود، از داخل ایران بود و تجهیز سپاه فقط از مردان پایتخت امکان پذیر بود، چون اردشیر با تسخیر اسپهان، راه رسیدن نیرو از خراسان را که هنوز به اشکانیان وفادار بودند، گرفته بود. اردوان هنوز به شکست دادن اردشیر امیدوار بود. به مذاکره فکر نکرد و از تیسفون به سوی خوزستان حرکت کرد. اردشیر در شوش بود که خبر حرکت شاه تیسفون را شنید و تمام سپاه خود را جمع کرد. او خوب می دانست که سپاه تازه نفس او به حمله راغب ترند تا دفاع، و می دانست اگر به سوی تیسفون که پایتخت ایران زمین است، حرکت کنند، هیجان سپاه بیش تر می شود، پس فرمان حرکت به تیسفون را داد. صدای فریاد سپاه به آسمان بلند شد. همه خود را آماده کردند و اردشیر، شب تا صبح مقابل آتش پیروزی را از خدای خود خواست.
سپاه به تیسفون نرسید. چون اردوان نیز از شهر بیرون زده بود. دو سپاه ایرانی در رامهرمز در شمال شوش به هم رسیدند. جنگ بدون مذاکره و صحبت شروع شد، چون هر دو سپاه تنها به پیروزی می اندیشیدند. از فریاد و هیجان سپاه اردشیر مشخّص بود که پیروز میدان، ارتش پارس خواهد بود. جنگ طولانی نبود و نزدیک ظهر، اردشیر به اردوگاه اردوان پنجم رسیده بود و باید خود به جنگ اردوان می رفت، چون شاه باید در برابر شاه شمشیر می کشید. این رسم ایرانیان بود و جنگ، بین ایرانیان بود.
میدان را برای جنگ دو شاه آماده کردند. سپاه اشکانی شکست را پذیرفته بودند و تنها دل خوشی شان، نبرد تن به تن شاهشان با اردشیر بود. مبارزه آغاز شد. هر دو با دلاوری مبارزه کردند، ولی اردشیر انگیزه بیش تری برای مبارزه داشت. سپاه او پیروز شده بود و اینک نوبت او بود که پیروز میدان باشد و در یک حمله، شمشیر کوتاه اردوان را از کفش بیرون آورد و با ضربه ای، سرش را از تن جدا کرد. جنگ تمام شده بود و اردشیر در حالی که شمشیر خونینش را بالا برده بود، فریاد کشید: آماده شوید. به سوی تیسفون حرکت می کنیم. فریاد شادی به آسمان برخاست. تا تیسفون دیگر دشمنی نبود که با او مقابله کند. دروازه های تیسفون را برای او گشوده بودند و اردشیر با ارتش فاتح وارد شهر شد. مردم به استقبال شاه جدید آمدند. شاه جدید، دیگر برای آن ها مانند امپراتور روم نبود که یک بیگانه باشد و به خوبی می توانستند او را شاه بنامند.۱۷ فروردین ۲۲۴ میلادی بود که اردشیر وارد کاخ اردوان شد. همان روز امیر بابل پیکی فرستاد و وفاداریش را به او اعلام کرد. ارتش به دستور او در پایتخت ماندند تا اردشیر تجدید قوایی بکند و به شرق برود. هنوز شرق ایران را افراد وفادار به اشکانیان اداره می کردند. اردشیر دوست نداشت این اتفّاق برای او بیفتد.
تابستان که شد، سپاه پارس به سمت شرق حرکت کرد. از سمت پارس به سیستان رفت و بعد از فتح سیستان به خراسان حرکت کرد. ایالات شرقی، بدون دولت اشکانی انگیزه ای برای مقاومت نداشتند. اردشیر می دانست وجود یک ولایت تحت حاکمیت اشکانی ها، ممکن است حکومت او را به خطر بیندازد. بنابراین در هر استان، هر حاکم پارتی را که شکست می داد، به قتل می رساند. از سیستان به خراسان و بعد به مرو لشکر کشید و بعد بلخ را که شهر مهّم ایران شرقی بود، تسخیر کرد و به توران زمین پا گذاشت. مرز ایران به رود سیحون رسیده بود و اردشیر به آرزوی خود که رساندن ایران به مرزهای اجداد هخامنشی اش بود، رسیده بود. تنها پنجاب مانده بود که می دانست با تسخیر آن جا، به مرز رود سند و همسایگی کشور ثروتمند هند خواهد رسید. به همین جهت زیاد در توران نماند تا روحیه ای ارتش تازه نفسش در لذّت پیروزی نسوزد و ارتش به غرور دروغ، زمینگیر نشود.
یک سال طول کشیده بود که شرق ایران به دست شاه ساسانی بیفتد. همه جا پیروزی با او بود. پنجاب هم به آسانی به دست سپاه اردشیر فتح شد. کار شرق به پایان رسیده بود و فکر اردشیر را غرب ایران و آن سوی فرات به خود مشغول کرده بود. اردشیر یک کار مهّم دیگر داشت. او هنوز به طور رسمی تاج شاهی به سر نگذاشته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب شکوه ساسانیان