فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نسیم پاییزی...
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب نسیم پاییزی... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نسیم پاییزی...

برگ‌ها از درختان فروافتادند
و برف‌ها،
نرم و سنگین بر کوه‌ها نشستند.
گدایان به کنج دیوارها خزیدند و
آتشی از خار و خاشاک برافروختند.
درختان گویی هزاران پنجه استغاثه‌اند
که از آسمان، نجات خویش می‌طلبند.
و من به انتظار برآوردن آرزوهای
مردی نشسته‌ام،
که تابوتش بر رودخانه‌ها جاری است
و نامش در دل ماهیان خزر.

آه، افسوس بر رویای انتظار!
کودکی بودم، با «چپه»های نان،
که از سفره می‌ربودم؛
می‌فریفتم سگان ده را و می‌رماندم،
گرازان را از بیشه‌زاران و گندم‌زاران!

اکنون می‌کوبم بر سر تمام سال‌های رفته را،
که نه باکسم و نه بی‌کس.
برگ‌ها از درختان فرومی‌افتند.
و گدایان هنوز می‌شمارند،
سکه‌های دریوزگی‌ خویش را
در نور آتش...

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نسیم پاییزی...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نسیم پاییزی

ـ به انگیزه پیشگفتار و به شوند پیدایش این دفتر که برگزیده ای از زندگی است.
ـ گر نسیم مهری نَوَزد از شرق و غرب
ـ تو خود به وز همه روز و همه شب
ـ حال که بی اختیار آمدیم در این وادی و خاک
ـ دیگران بر سنگ گور ما چه خواهند نگاشت؟
ـ ناگزیر از خویشتن هم اثری باید گذاشت
ـ با پای برهنه به دبستان هم می توان پای گذارد
ـ در طویله ها هم می توان مدرسه را بنیان نهاد
ـ سال ها در صحن آن هم می توان خطی گماشت
ـ گر ندانی زبان کودکان، به اشاره خواندن را باید شناخت
ـ در کف رود تُهی چشمه آب مُرده را هم می توان زنده یافت
ـ با دستان تهی بن بست روستا را می توان از هم شکافت
ـ یعنی نکته و کلامی بر دفتر فرهنگ هم باید نگاشت
ـ یا لاشه سنگی روی دیوار ادب هم باید گذاشت
ـ یا دانه بذری بر خاک بارور باید که کاشت

آوای تنهایی

با چهار فصل خود تو را آواز دادم.
ناگاه، فصل مهرگان آمد به یادم.
هر برگ تنهایی که می افتاد بر خاک،
نام تو را می خواند با آهنگ غمناک

دی ۱۳۵۱

انتظار

برگ ها از درختان فروافتادند
و برف ها،
نرم و سنگین بر کوه ها نشستند.
گدایان به کنج دیوارها خزیدند و
آتشی از خار و خاشاک برافروختند.
درختان گویی هزاران پنجه استغاثه اند
که از آسمان، نجات خویش می طلبند.
و من به انتظار برآوردن آرزوهای
مردی نشسته ام،
که تابوتش بر رودخانه ها جاری است
و نامش در دل ماهیان خزر.

آه، افسوس بر رویای انتظار!
کودکی بودم، با «چپه»های نان،
که از سفره می ربودم؛
می فریفتم سگان ده را و می رماندم،
گرازان را از بیشه زاران و گندم زاران!

اکنون می کوبم بر سر تمام سال های رفته را،
که نه باکسم و نه بی کس.
برگ ها از درختان فرومی افتند.
و گدایان هنوز می شمارند،
سکه های دریوزگی خویش را
در نور آتش...
خون در تنم می جوشد.

و فریاد در گلویم،
گویی این بغض هرگز نخواهد ترکید.
و من به انتظار رویش هزاران نهالی نشسته ام،
که مرگ مردی را
که تابوتش با طلوع آفتاب بر رودخانه ها روان است،
هنوز باور نکرده اند!

تهران، شنبه ۲۵ دی ۱۳۵۱

من و تو

در نگاه تو غمی هست 
که من آن را می بینم.

در دل تو شوری هست 
که من آن را می خواهم.

بر لب تو سخنی هست 
که من آن را می دانم.

در خنده تو رازی هست 
که من آن را می جویم.

دریا که نیست بین من و تو، 
صحرا که نیست بین من و تو.

بنگر آن دیوار و این پنجره است بین من و تو
گر دل، خواهان آن پیوند است بین من و تو
دریا، صحرا، کوه و جنگل هیچ است بین من و تو.

تهران، ششم اسفند ۱۳۵۱

بوته خار

چون بوته ای خار در دست بادم.
بادِ تنها،
تنها، مرا با خود می بَرَد.
من که زاده تنهایی ام
دو تنها در هم می پیچند
و آن گاه عشق آغاز می گردد.
در حسرت رویش شکوفه ها
و برگ های سبز،
می غلتم بر سنگ ها و کلوخ ها.
در میان تپه های شن، از کینه شتران،
می گریزم، بی باد،
هوای کوهسار به سر دارم
ای رفیقان، هوای کوهسار.
کبکان با نوک گلگون و پنجه های گلی رنگ،
در زعفرانی صبحگاه،
به سرچشمه های کوهسار،
بال می گشایند.
مرا بالی برای پرواز آرزوست.
تا در میان شاخسار دستان تو،
لانه ای بیارایم.
تو هرگز قهقهه کبکان را نشنیده ای،
تو هرگز ندیده ای
گلوگاه این نوعروسان را،
پس از نوش هر جرعه آب.
و در نخجیرگاه،
لکه های گلگون خون را!

چرا باید گریخت!
من،
همراه توام،
در نفس یک اتفاق می توان ماند!
چرا که تو به عظمت یک کوه،
به روشنی یک شهاب،
از این راه روانی.
در غروب یک روز، تنها
بر بام خانه می روی!
در نبودنم،
چون سنگ سخت باش!
و چون شمع بر خاطره ها
روشنایی بخش!

۲۹ فروردین ۱۳۵۴

نظرات کاربران درباره کتاب نسیم پاییزی...