فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس

کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس

نسخه الکترونیک کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس

نمایشنامه «داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد» نوشته ماتئی ویسنی‌یک، نمایشنامه‌نویس،‌ شاعر و روزنامه نگار فرانسوی- رومانیایی تبار است. این نمایشنامه‌ای است که نمی‌توانید هرگز فراموشش کنید و برای همیشه در ذهن شما حک می‌شود. خلق موقعیتی بسیار ساده اما منحصر به فرد توسط نویسنده و گفت‌وگوهای بسیار تاثیرگذار آن، بر هر مخاطبی تاثیر دارد. این نمایشنامه سرگذشت زن و مردی است که خود را در کنار هم می‌یابند. بی آنکه به روشنی معلوم باشد که چگونه و کجا در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. آنها با هم قرار می‌گذارند تا چندین شبانه روز را کنار هم سپری کنند. با این قرار،‌ وضعیتی آغاز می‌شود که گویی زن و مرد به موجوداتی خیالی تبدیل می‌شوند و کسی قادر به دیدن آنها نیست. این نمایشنامه در چهارده پرده، زمان سپری شده بین این زن و مرد را بیان می‌کند و در هر پرده گفت‌وگوهای این دوست که بدنه اصلی اثر را می‌سازد. گفت‌گوهایی که از ذهن مخاطبان پاک نخواهد شد. یکی از مشهورترین پرده‌های این نمایشنامه با این گفت‌وگوها آغاز می‌شود: «زن: بگو آ مرد: آ زن: مهربون‌تر، آ مرد: آ زن: آهسته‌تر، آ مرد: آ زن: من یه آی لطیف تر می‌خوام، آ مرد: آ زن: با صدای بلند اما لطیف، آ مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوستم داری مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی. مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خوشگلم مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای اعتراف کنی خیلی خری مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بگی برام می‌میری مرد: آ زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی بمون مرد: آ»

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار مترجم

سال دو هزار از کودکی می شنیدیم که سال سقوط و سال فرار است، برای من سال بازگشت بود. با چمدانی پر از رویا و تخیل و نمایشنامه به تنها جایی بازگشتم که تئاتر برایم تمام معنای خود را هنوز نگه داشته بود و هنوز هم نگه داشته. تئاتر ایران، دور از صحنه های نمایشی قراردادی و منجمد فرانسه، برای من افق تازه ای را می گشود. کلام تئاتری، فضای زنده، رویارویی با تماشاگر تشنه و گرسنه ی آن چه صحنه می تواند برایش به ارمغان بیاورد، همه ی این ها معنای راستین خود را در همان اجراها و تمرین های اولی که در تئاترشهر دیدم پیدا می کرد.
چند ماهی از رسیدنم گذشته بود و من هم گرسنه و تشنه ی مشارکت در این فضای مسرت بخش و مهیج بودم، اما نمی دانستم از کجا باید آغاز کرد. یک به یک نمایشنامه هایی را که با خود آورده بودم مرور می کردم و یک به یک هر کدام را کنار می گذاشتم. نه، این یکی برای این جا نیست، این یکی برای الان نیست، این یکی برای این جا و الان نیست... تا این که به یاد روزهای آخری که با ماتئی ویسنی یک در پاریس گذرانده بودم افتادم، و نمایشنامه هایی که بهم داده بود بخوانم. آن زمان ماتئی ویسنی یک هنوز آن نمایشنامه نویسی نبود که تعداد اجراهایش هر سال در جشنواره ی آوینیون به تعداد اجراهای نمایش های شکسپیر و مولیر برسد. آن زمان تازه یکی از مهم ترین سالن های دولتی پاریس نمایش پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی را روی صحنه برده بود.
وقتی داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد را همین طوری، سر پا، برای مهشاد مخبری خواندم، درحالی که چشم هایم فرانسوی می خواند و لب هایم فارسی می گفتند، به پایان نمایشنامه که رسیدیم برایش جای شک نبود، باید با همین نمایشنامه کارمان را آغاز می کردیم. به چشم های گردشده ی نخستین مخاطب فارسی زبان ماتئی ایمان آوردم و این دو نمایشنامه تقریبا همزمان در عرض چند شب ترجمه و ویرایش شد.
کم تر از یک سال بعد داستان خرس های پاندا... در جشنواره ی فجر و سپس برای اجرای عمومی در تئاتر شهر روی صحنه رفت و پیش از آن نشر ماهریز هر دو نمایشنامه را منتشر کرد. سال ها این دو نمایشنامه تجدید چاپ شد تا این که نشر ماهریز بی خبر از میان ما رفت و این دو کتاب نیز در ایران نایاب شد.
امسال گمان کردیم این دو نمایشنامه را کنار هم بگذاریم و این دوگانه ی ماتئی ویسنی یک را با ویرایشی جدید دوباره در دسترس علاقمندان بگذاریم.

داستان خرس های پاندا

شخصیت ها

زن
مرد

صبح

اتاقی به هم ریخته. یک تختخواب. می توان دو بدن را زیر لحاف تشخیص داد. مرد در جای خود از این دنده به آن دنده می غلتد. هنوز کاملاً بیدار نشده است. آشفته به نظر می آید. عطر غریب و ناشناسی را بو می کند. چشم هایش را باز می کند اما به آسانی قادر به باز نگه داشتن آن ها نیست. پلک هایش را می بندد و منتظر می ایستد. صدای نفسی را می شنود که نفس خودش نیست. چشم هایش را دوباره باز می کند. دستش را دراز می کند و تنی را که کنارش خوابیده لمس می کند. دستپاچه می شود.
چشم هایش را می بندد و سعی می کند دوباره بخوابد ولی موفق نمی شود. چشم هایش را دوباره باز می کند. به آرامی ملافه را کنار می کشد و تن دیگر را کشف می کند: یک زن.
زن به آرامی بیدار می شود، چشم هایش را باز می کند. مدتی طولانی یکدیگر را نگاه می کنند و سپس به هم لبخند می زنند.

مرد: تو کی هستی؟
زن: من؟

مکث.

مرد: ما همدیگه رو می شناسیم؟
زن: نه لزوماً.
مرد: این جا خونه ی توئه؟
زن: نه، خونه ی توئه.
مرد: شوخی می کنی؟

مکث.

زن: نه بابا، ما خونه ی توئیم.
مرد: امکان نداره.
زن: به هرحال تو کلید داشتی.
مرد: اون وقت ما این جا چه غلطی می کنیم؟
زن: نمی دونم.
مرد: ما با هم چی کار کردیم؟
زن: اطو داری؟
مرد: چی؟
زن: می گم اطو داری؟
مرد: می گه اطو دارم. این دیگه آخرشه. یا این خله یا من دارم خواب می بینم.

(سرش را زیر ملافه پنهان می کند. مکث.)

خوابم یا بیدارم؟
زن: خوابی.
مرد: (سعی می کند سرش را کمی تکان بدهد.) اَه!
زن: چیه؟
مرد: سرم... هنوز زنده م؟
زن: به نظر نمی رسه.
مرد: راست می گی. ما چی کار کردیم؟
زن: تو هیچی یادت نیست؟
مرد: چرا، چرا...

(دستش را دراز می کند و روی زمین چیزی را جست وجو می کند.)

راستش رو بخوای فقط یادمه که سیگارم رو همین دوروبرا گذاشتم.

(پاکت سیگار را پیدا می کند. آخرین سیگار را برمی دارد و روشن می کند.)

یه پُک می زنی؟
زن: نه، باید برم. ساعت چنده؟
مرد: اسمت چیه؟
زن: (دوروبر خود را نگاه می کند.) ساعت زنگ دارم کجاست؟
مرد: (ناخودآگاه دستش را دراز می کند و روی زمین جست وجو می کند.) من که ساعت زنگ دار ندارم.
زن: نگفتم ساعت زنگ دار تو. گفتم ساعت زنگ دار من. ساعت زنگ دار منه. گذاشته بودم زنگ بزنه. کجاست؟
مرد: وایسا زنگ بزنه، پیداش می کنیم.
زن: خیلی وقت پیش باید زنگ می زد.
مرد: ببینم، تو جریانت چیه؟ یعنی هر جا می ری بخوابی با خودت یه ساعت زنگ دار می بری؟
زن: بعله. الان هم ساعت زنگ دارم رو می خوام.
مرد: (پس از کمی جست وجو.) ببین، به نظر من ساعت زنگ دار جنابعالی باید طرف خودتون باشه.
زن: نیست!
مرد: خب پس دیگه من نمی دونم.

مکث.

زن: یه سیگار بهم بده.
مرد: (سیگار خود را به سمت او دراز می کند.) آخریشه.

مدتی در سکوت با هم سیگار می کشند.

زن: اطو داری؟
مرد: ببین، ناراحت نمی شی اگه یه چیز احمقانه ازت بپرسم؟
زن: بپرس.
مرد: ما کجا با هم آشنا شدیم؟
زن: یعنی تو واقعاً هیچی یادت نیست؟
مرد: تنها چیزی که یادمه اینه که یه لحظه ای یه کسی یه جایی یه «سَنت اِمیلیون» ۱۹۴۵ باز کرد و بلافاصله بعدش... مخم تعطیل شد.
زن: خب همینش هم بد نیست. اگه یادته یه «سَنت اِمیلیون» ۱۹۴۵ بود...
مرد: آره، هنوزم طعمش مونده رو سقّم.
زن: تو معمولاً این جوری هستی که طعم «سَنت اِمیلیون» شب قبل یادت می آد، ولی یادت نمی آد با کی خوردیش؟
مرد: پس ما با هم...!
زن: خیالت راحت باشه، عزیزم، ما هیچ کاری نکردیم.
مرد: تو لباس هام رو درآوردی؟
زن: نخیر، جنابعالی خودتون همین جوری بودین.

مکث.

مرد: (معذب، سرش را پایین می اندازد.) من چه طوری موفق شدم؟
زن: منظورت دلبری از منه؟ تو موفق نشدی، ساکسیفونت موفق شد.
مرد: راست می گی؟
زن: آره، تو خیلی خوب ساکسیفون می زنی.
مرد: واقعا این طوری فکر می کنی؟
زن: خب، آره.
مرد: ولی من که ساکسیفونم همرام نبود.
زن: درسته، ولی یکی دیگه داشت، بهت قرض داد.
مرد: آهان.
زن: بعد هم سعی کردی یه کم «آراگون» به خوردم بدی.
مرد: «آراگون»؟ من؟ امکان نداره!
زن: به خدا، تو تقریباً نصف شعرهای «آراگون» رو برام از بر خوندی.
مرد: مسخره م می کنی؟
زن: نه بابا، تو برام «آراگون» خوندی و منم خیلی خوشم اومد.
مرد: آخه لامصب، من اصلاً «آراگون» بلد نیستم!
زن: اشتباه می کنی. تو بیش تر از اونی که فکر می کنی بلدی. و قشنگیش هم به اینه که وقتی مست می کنی، «آراگون» می خونی.
مرد: واقعا؟
زن: اگه این طور نبود که من الان این جا نبودم.
مکث.
مرد: و این اتفاق کجا افتاد؟
زن: کدوم اتفاق؟
مرد: ساکسیفون و «آراگون» و... همه ی این ها دیگه.
زن: پیش کی کی.
مرد: کی؟ کی؟ کی کی دیگه کیه؟
زن: چه می دونم. لابد یکی از دوست های تو.
مرد: یکی از دوست های من...
زن: یه «سَنت اِمیلیون»شناس حرفه ای.
مرد: آهان، دوست من «سَنت اِمیلیون»شناس حرفه ای...
زن:...که تازه رستورانش رو افتتاح کرده...
مرد: کی کی...

(تلاش می کند به یاد بیاورد.)

کی کی، «سَنت اِمیلیون»شناس حرفه ای که تازه رستورانش رو افتتاح کرده...
زن: پسر خیلی خوبیه.
مرد: خب، پس تو می گی یه رستوران داره... امیدوارم که هنوز آدرسش یادت باشه. نکنه تو پیش اون کار می کنی؟
زن: نه بابا، من فقط برای افتتاحیه اومده بودم.
مرد: افتتاحیه ی رستوران...
زن: اسمش «آتموس»ئه.
مرد: و من برای چی تشریف برده بودم اون جا؟
زن: این یکی رو دیگه نمی دونم.
مرد: ساعت چند بود؟
زن: وقتی تو اومدی؟ طرف های دو صبح.
مرد: عجب. و من از کجا اومده بودم؟
زن: ببین، من نمی تونم همه چی رو بدونم.
مرد: عجب.
زن: عجب، چی؟
مرد: هیچی، فقط دارم سعی می کنم تکه های پازل رو کنار هم بذارم... هر چی هم بیش تر توضیح بدی قضیه گنگ تر می شه.
زن: تو هنوز احتیاج به استراحت داری.
مرد: خیلی شلوغ بود؟
زن: آره، یه سی چهل تایی خل و دیوونه.
مرد: کی ها بودن؟
زن: من که نمی شناختم شون. منم دفعه ی اولم بود که اون جا می رفتم.
مرد: بعد از این خل بازی ها هم، یه راست اومدم خونه ی تو و برات «آراگون» خوندم؟
زن: نخیر، جنابعالی اول روی پیرهن من بالا آوردین، بعد «آراگون» خوندین.
مرد: شوخی می کنی، من از این عادت ها ندارم...
زن: خب معلومه که نه، شوخی کردم.
مرد: مرسی، خیلی ممنون... خیلی باحاله که آدم کله ی سحر رو با یه شوخی بامزه شروع کنه.
زن: خب حالا دیگه باید برم. اطوت کجاست؟
مرد: نه، وایسا، بذار لااقل یه قهوه ای چیزی با هم بخوریم... فقط برای این که بیش تر با هم آشنا بشیم. باشه؟
زن: چه فایده؟
مرد: خب آخه بابا، ناسلامتی ما یه شب تا صبح با هم بودیم.
زن: چشم هات رو ببند.
مرد: چرا؟
زن: می خوام برم حموم.
مرد: خب برو.
زن: بهت می گم ببند چشم هات رو.
مرد: آهان فهمیدم.
زن: بعله.
مرد: پس یعنی...؟!
زن: (آرام به گونه ی او می زند.) هیچ هم چنین معنی یی نمی ده عزیزم، اصلاً.
مرد: اتفاقی افتاد یا نیفتاد؟
زن: خیلی بامزه ای. افتادن یا نیفتادن، مسئله این نیست.
مرد: ببین این حق منه که بدونم اتفاقی افتاده یا نه. تو این جا توی اتاق منی، منم این جام. خب من حق دارم بدونم...
زن: بدو، چشم هات رو ببند.
مرد: چه بامزه، اتفاقاً من از زن های خجالتی خیلی خوشم می آد. شرم و حیای زنانه همیشه من رو تحریک می کنه. خب پس اتفاقی افتاده، نه؟
زن: (با دست جلوی چشم های مرد را می گیرد.) همین ریختی بمون. باشه؟ دیگه نگاه نکن. تکون نخور، جیک هم نزن. باشه؟

زن به حمام می رود. مرد با چشم های بسته، لابه لای قوطی های خالی هاینکن کنار تخت دنبال چیزی می گردد.

مرد: این کی کی آخر شب یه بطر بهمون داد که ببریم، نه؟ یا این که من خیالاتی شده م؟ ولی یادمه وقتی رسیدیم خونه یه بطری داشتیم که هنوز هم باید پر باشه... یا شاید هم اشتباه می کنم؟ این بطری کجاست؟
زن: (از داخل حمام.) توی آشپزخونه.

مرد ملافه را دور خود می پیچد و به آشپزخانه می رود.
صدای زمین خوردن.
مرد از آشپزخانه خارج می شود، درحالی که یک بطری در یک دست و یک ساعت زنگ دار در دست دیگر دارد. مرد پشت در حمام می ایستد و جرعه ای می نوشد.

مرد: اسمت چیه؟
زن: سولانژ.
مرد: دیشب یه اسم دیگه بهم گفتی.
زن: کریستین.
مرد: نه.
زن: ماتیلد.
مرد: اصلاً.

مکث.

زن: آنی.
مرد: اذیت نکن.
زن: ویرژینی، ناتالی، ایوون، ژوزف.
مرد: گوش کن... آنی، ناتالی، ایوون.
زن: بله؟
مرد: تو مطمئنی که باید بری؟
زن: بله.

(مکث. زن از لای در حمام دستش را دراز می کند.)

لطفاً اطوت رو بده بهم.
مرد: چشم، سولانژ... چشم، ماتیلد... چشم...

(می گردد و اطو را به زن می دهد.)

گشنه ت نیست؟ یه عالمه غذا توی آشپزخونه داریم.
زن: نه گشنه م نیست.
مرد: سه تا تخم مرغ، یه تیکه پنیر... پنج تا بیسکوئیت... بابا ما خیلی کارمون درسته، می تونیم یه مهمونی اعیونی بدیم.
زن: من باید برم...
مرد: یه ماست رژیمی؟...
زن: (با یک لباس شب زیبا از حمام بیرون می آید. ظاهرش به کل تغییر کرده است. لباس او شیک و ساده و ظریف است.) نه مرسی، من باید برم.

(مرد او را با دهان باز نگاه می کند.)

ساعت زنگ دارم! کجا بود؟
مرد: (می خواهد جواب بدهد ولی گویی لال شده است.)...
زن: (ساعتش را وارسی می کند.) عجیبه. زنگ نزد. ولی من که کوکش کرده بودم! دفعه ی اوله که همچین اتفاقی برام می افته.
مرد: (با لکنت.) تو... تو... تو اسمت سولانژ نیست.
زن: اسم من همونیه که تو بخوای، باشه؟
مرد: نه. من نمی ذارم تو همین جوری بری.
زن: مجبورم. واقعاً خیلی خیلی دیرم شده.
مرد: آخه شنبه تولدمه...
زن: خب که چی؟ تو که از من انتظار نداری تا شنبه این جا بمونم؟
مرد: یه کم صبر کن. بذار لباس بپوشم، می رسونمت. کجا می ری؟
زن: نه، ببین. تو باید اول استراحت کنی، خب؟ تو به اندازه ی کافی نخوابیدی. بعدش هم وقتی حالت جا اومد باید بری پیش کی کی، دنبال ماشینت، خب؟ صبح یادت رفته بود ماشینت رو کجا گذاشته بودی. فهمیدی؟ این کار رو بکن تا ببینیم چی می شه. باشه، قناری کوچولوی من؟ خداحافظ. خوب بخوابی.
مرد: نه. من قبول ندارم! اصلاً. آخه من برات ساکسیفون زدم. برات «آراگون» خوندم. رو پیرهنت بالا آوردم... شماره تلفن می خوام.
زن: (گونه اش را به سمت او می گیرد.) بیا. یه «بیزو» بده و برو بخواب... باشه؟
مرد: نه، نباشه. تو توی تختخواب من خوابیدی، [ کفش هام رو] درآوردی، من حتا اطوم رو بهت قرض دادم. من اسم واقعیت رو می خوام.
زن: چه فایده؟
مرد: فایده... فایده... فایده ش اینه که می خوام بشناسمت، لعنتی.
زن: من که بهت گفتم، خودت برام یه اسم انتخاب کن.

زن در را باز می کند. مرد برمی گردد روی تخت و خود را زیر ملافه پنهان می کند.

مرد: (گیج.) این عادلانه نیست! نه! اصلاً! اصلاً، اصلاً! من برات «آراگون» خوندم... من... آخه... اَه... دارم دیوونه می شم. باید یه جایی خودم رو قایم کنم... باید یه مدتی غیبم بزنه. ولی عادلانه نیست! اصلاً! من برات آراگون خوندم... لااقل می تونی یه کم بمونی... عادلانه نیست. تو خیلی بی رحمی...

زن به کنار او بازمی گردد.

زن: واقعاً فکر می کنی من بی رحمم؟
مرد: آره! هزاربار آره!
زن: چند شب احتیاج داری تا من رو بشناسی؟
مرد: (از زیر ملافه.) یه شب دیگه.
زن: یه شب دیگه؟ باشه.
مرد: نه، دوتا.
زن: دوتا؟ خیلی خب.
مرد: نه، یه هفته. هفت شب.
زن: هفت شب زیاده. تو خیلی پرتوقعی.
مرد: هشت شب.
زن: هشت شب؟ این که خودش یه زندگیه.
مرد: نه تا. تو رو خدا نه تا.
زن: نه تا؟ باشه، مال تو. اما بعدش هیچی از من نخواه.
مرد: چشم.
زن: قول مردونه؟
مرد: آره، نه شب و بعدش هم... هیچی.
زن: خیلی خب. پس من نه شب دیگه می آم.

(ساعت زنگ دارش را روی تخت می گذارد.)

پس قرار ما شد نه شب. باشه؟ و تو برام ساکسیفون می زنی.
مرد: (یک کلید به او می دهد.) بیا، این رو بگیر.
زن: برای چی؟
مرد: دلم می خواد بدونم که تو هر وقت بخوای می تونی وارد این خونه بشی.
زن: تو چی؟ تو چه طوری می ری بیرون؟
مرد: من دیگه نمی رم بیرون. همین جا منتظرت می مونم.

زن خارج می شود.

در تاریکی

مرد: «هیچ چیز از آن انسان نیست،
هرگز
نی قدرتش،
نی ضعفش،
و نی دلش حتا
و آن دم که دست...
و آن دم که دست...»

اَه، لعنتی!...

«و آن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایه اش سایه ی صلیبی ست...
و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است
آن را له می کند.
زندگی او طلاقی غریب و دردناک است...
هیچ عشقی را...
هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست...»

تلفن زنگ می زند. مرد جواب نمی دهد. پیغام گیر به کار می افتد.

صدا: سلام. منم، کریستیان... خونه ای؟ خب، گوش کن. باید هرچه زودتر با من تماس بگیری. یه پیشنهاد برات دارم. خداحافظ!

شب اول

تاریکی. زن چراغی روشن می کند.

زن: منم.
مرد: (از خواب می پرد.) هان؟
زن: (چراغ دوم را روشن می کند.) منم.
مرد: آهان... تو چه جوری اومدی تو؟
زن: (کفش هایش را درمی آورد.) یادت رفته کلیدت رو بهم دادی؟
مرد: آخه اون کلید انباری بود.
زن: (کتش را درمی آورد و روی جالباسی آویزان می کند.) چرا این کار رو کردی؟
مرد: نمی دونم. خواستم سربه سرت بذارم. من رو ببخش.
زن: (کلاه اش را برمی دارد و موهایش روی شانه هایش می ریزد.) می بخشمت. تو یه بچه ی تخس و ننری، ولی من می بخشمت.
مرد: حالا چه جوری اومدی تو؟
زن: (وارد آشپزخانه می شود و با یک سیب برمی گردد.) در باز بود.
مرد: راست می گی؟
زن: (روی صندلی گهواره ای می نشیند و سیبش را می خورد.) بله. بیا نامه هات رو از پایین برات آوردم.
مرد: تو انگار خوب بلدی همه ی درها رو باز کنی، نه؟

(نامه هایش را نگاه می کند.)

حتماً همه شون رو هم خوندی؟
زن: آره. هیچ چیز جالبی نبود. فقط چند تا قبض.
مرد: خودم می دونم. وضعم خیلی خرابه.
زن: امروز بیرون نرفتی؟
مرد: نه. همه ش منتظرت بودم.
زن: دروغگو. مثل خرس خوابیدی.
مرد: نه به خدا، منتظرت بودم. چون فهمیدم که این یارو، کی کی، اصلاً وجود نداره.
زن: واقعاً کی کی وجود نداره؟
مرد: به همه ی دوست هام زنگ زدم. کسی دیشب رستورانی افتتاح نکرده.
زن: دروغگو. تو به هیچ کی زنگ نزدی.
مرد: از کجا می دونی؟
زن: از همون جایی که بلدم همه ی درها رو باز کنم.

مکث.

مرد: فکر نمی کردم برگردی.
زن: بهت قول داده بودم.
مرد: نصفه شب برات ساکسیفون زدم.
زن: شنیدم.
مرد: نکنه تو همون همسایه ی جدید پایینی هستی؟
زن: نه. من با تو زندگی می کنم.
مرد: برای نُه شب، آره.
زن: نُه شب می تونه نُه تا زندگی باشه.

مکث.

مرد: می دونی، من خوشم می آد با تو قرارداد ببندم.
زن: نمی ترسی از این که ممکنه همه چیزت رو از دست بدی؟
مرد: برای این قضیه ی کلید واقعاً متاسفم. مطمئن بودم داری دستم می ندازی.
زن:... و خواستی ازم انتقام بگیری.
مرد: به خدا فوری پشیمون شدم.

(مکث.) 

یه بیزو بهم می دی؟
زن: ابداً. اول باید بری یه دوش بگیری.
مرد: چی؟
زن: تو مثل سگ بوگند می دی. تازه باید این جا رو جمع وجور کنیم و پنجره ها رو باز کنیم. من نمی تونم نُه شب با تو توی این کثافت ها بخوابم.
مرد: (به حمام می رود.) اطاعت، سرکار.
زن: یادت نره ریشت رو اصلاح کنی. بیا، اینم مال توئه. امروز صبح دیدم اُدکلنت خالیه.
مرد: این رو دیگه چه جوری دیدی؟
زن: آخه من به قوطی خالی حساسیت دارم.
مرد: پس هیچ وقت توی آشپزخونه نرو. یه من قوطی خالی اون جاست.
زن: نگران نباش. خرید کردم.

مرد وارد حمام و زن وارد آشپزخانه می شود. صدای شرشر آب در حمام و صدای خانه تکانی عظیمی در آشپزخانه شنیده می شود. تلفن زنگ می زند و پیغام گیر به کار می افتد.

صدای پیغام: شب به خیر، میشل. الیزابت هستم. خونه ای؟ گوشی رو بردار بابا... هستی... نیستی... هستی... نیستی... برمی داری؟... نه، برنمی داری... خب پس وقتی اومدی به من زنگ بزن، خداحافظ.

زن از آشپزخانه خارج می شود. با چند رفت و برگشت بین سالن و آشپزخانه، وسایل را جمع می کند و پنجره را باز می کند. میز غذاخوری را آماده می کند و دو شمع روی میز را روشن می کند. وقتی که مرد از حمام بیرون می آید، همه چیز حاضر است.

مرد: آخ چه خوب. سال ها بود که شمع روشن نکرده بودم.
زن: تو دیگه پیغام هات رو گوش نمی کنی؟
مرد: دیگه از این پیغام ها خسته شده م. دلم می خواد یه کم دست از سرم بردارند.
زن: امروز هیچی نخوردی.
مرد: گشنه م نبود.
زن: (به او یک «بیزو» می دهد.) تو واقعاً منتظر من بودی؟
مرد: آره.
زن: بیا بشین. اگه دوست داری می تونی شرابت رو باز کنی.
مرد: چه شرابیه؟ سنت امیلیون ۱۹۴۵. ای بابا، این که خیلی شراب گرونیه.
زن: ما با هم یه قرارداد بستیم. امشب شب اول مونه. باید جشن بگیریم.
مرد: سنت امیلیون ۱۹۴۵. این من رو یاد یه چیزی می ندازه.
زن: یاد چی؟
مرد: یادِ... عجیبه، خوب حس می کنم که من رو یاد یه چیزی می ندازه ولی درست نمی دونم یاد چی...
زن: قربان، لطفاً بفرمایید سرجاتون بنشینید. بفرمایید.

(مرد می نشیند و زن لیوانش را پر می کند.)

افتخار بدین، سنت امیلیون تون رو میل کنید.
مرد: (پس از این که مدتی طولانی آن را در دهان خود نگه می دارد.) بعله... خیلی واضحه... این بو من رو یاد یه چیزی می ندازه... اجازه می دین؟

(دو لیوان را پر می کند.)

خانم لطفاً شما هم میل کنید. امکان نداره این طعم شما رو به یاد چیزی نندازه.

کسی در می زند.

زن: (که از ماجرا خوشش آمده.) منتظر کسی هستی؟
مرد: من؟
صدای پشت در: آقای پایلول...
زن: (آهسته.) کیه؟
مرد: همه شون دیوونه ن.
زن: ولی...
مرد: مردم آزار.
(فریاد می زند.)
همه تون مردم آزارین.
صدای پشت در: آقای پایلول...
زن: (آهسته.) خب در رو باز کن، ببین چی می خواد.
مرد: (آهسته.) هیس. اصلاً دلم نمی خواد بدونم چی می خواد.
زن: (آهسته.) می خوای من برم در رو باز کنم؟

باز صدای کوبیدن به در.

صدای پشت در: آقای پایلول...
مرد: (آهسته.) بیا. باید در بریم.
زن: چه جوری؟
مرد: بدو، بدو. اگه بمونیم می گیرن مون! همه شون دیوونه ن، همه شون.

(کفش های او را درمی آورد.)

بدو، بدو...

(چراغ ها را خاموش می کند.)

زود باش، زود باش... باید زودتر از این جا بریم بیرون...
زن: (که بیش تر خوشش آمده.) تو اسمت پایلوله؟
مرد: (با صدای بلند.) این جا هیچ کی نیست، می شنوید؟ تو این خونه هیچ کی نیست، لعنتی ها. مگه نمی بینین؟ مردم آزارها.

(آهسته.)

بگو، بهشون بگو که آدم های مردم آزاری هستن.
زن: (با صدای بلند.) مردم آزارها.

مرد زن را به طرف تخت می کشاند. در را می کوبند.

صدای پشت در: آقای پایلول...
مرد: (با صدای بلند.) این جا هیچ کی نیست، هیچ کی.

(آهسته.)

بهشون بگو، بهشون بگو که هیچ کی هیچ جا نیست.
زن: (با صدای بلند.) ما این جا نیستیم.
مرد: بهشون بگو ما هیچ جا نیستیم.
زن: (خود را در ملافه پنهان می کند. مرد چراغ کنار تخت را خاموش می کند.) ما هیچ جا نیستیم، پدرسوخته ها.

تاریکی.

مرد: خیلی خوبه.

(خنده زیر پتو.)

دیدی؟ دیدی چه خوب از دست شون در رفتیم؟
زن: آخ... این چیه؟
مرد: هیچی. سنت امیلیون. تنها چیزی که تونستم نجات بدم.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان خرس‌های پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوستی در فرانكفورت دارد و سه شب با مادوكس

من نمایشش رو دیدم بینظیره واقعا عاشقش شدم تا یک ماه فکرمو درگیر خودش کرده بود
در 3 ماه پیش توسط
وقتی کتابی در ایران در مدتی کوتاه بسیار محبوب میشود، من عادت دارم تا وجهه بین االمللی اش را ببینم. و وقتی مانند این کتاب بیش از هشتاد درصد از طرفدارانش از کشور خودمان هستند، کمی بدبین میشوم چون سابقه خوبی از این کتابها در ذهن ندارم. به نظرم ابهام و زبان استعاری داستانها در مقایسه با باز شدن گره ها در انتها بیش از حد بود و نسبت پیچیدگی ها به روایت برایم قانع کننده نبود. حتی به نظرم داستان سه شب با مادوکس از داستان مشهورتر خرسهای پاندا بهتر بود و خواننده را بیشتر درگیر میکرد. حتی در بخشهایی داستان خرس های پاندا مرا یاد نمایشنامه "نام همه مصلوبان عیسی است" از ایوب آقاخانی می انداخت که شاید برای خواننده وطنی ملموس تر هم باشد. در مقابل، درونمایه داستان دوم و معطوف به تنهایی درونی و ذهنیت های افراد که به جای واقعیت می نشیند، بهتر پرورانده شده بود و حتی به لحاظ نمایشی هم جذاب تر به نظر می رسد در موخره کتاب، نویسنده حرف از آرزوهای بزرگ می زند. از آمیختن ادبیات و شعر و فلسفه در آثارش. از وظیفه نویسنده معروف برای به مبارزه طلبیدن حاکم خودکامه از طریق رسالت قلم و این جور حرفها. اما این دو اثر که بوی چندانی از این رسالت نبرده بودند و شاید برای فهم این مهم باید سری به آثار دیگر بزنم
در 12 ماه پیش توسط
حتما بخونید ارزش خوندن داره. مخصوصا داستان اولش خرس های پاندا. عاشقانه ای خاص
در 2 سال پیش توسط