فیدیبو نماینده قانونی نشر باد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چشم نسترن
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب چشم نسترن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چشم نسترن

نسترن! یادت بخیر ‌ای عاشق آواره‌ام
ای عزیز کبریایی! همنشین ساده‌ام

چشم تو من را گرفت از روز اول، نازنین!
بی گمان از چشم تو من این چنین آواره‌ام

متن شعرم گشته‌ای، بی‌حد و بی‌اندازه‌ای
رفتنت مرگ من است ‌ای دلبر بیچاره‌ام!

هرچه گفتی، گفتمت چشم و برفتم از نظر
تا بحال آیا بدیدی رخصت پیمانه‌ام؟

من تمام مهر خود را در دلت جا داده‌ام
بشکن آیین ادب را از دل سجاده‌ام

مستی‌ام را بنگر و عاشق بشو، اما مکُش
این دل غمناک رؤیا، چون زپا افتاده‌ام

من که هستم کاین چنین راه تو را روشن کنم؟
من در این درگه به جان چشم تو، بیگانه‌ام

ادامه...
  • ناشر نشر باد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چشم نسترن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




دل نوشته هایم را تقدیم می دارم به

روانِ شاد پدرم
دستان پُر سخاوت مادرم
مهربانی همسرم بهنام
لبخند فرزندانم حسین و نسترن زهرا
خانواده عزیز و دوست داشتنی ام
دوستان همراهم
و اساتید گرانقدرم

به یاد خدا

گاهی احساست که تکان می خورَد، او را می بینی...... او را می بینی که نیست اما شمعدانی هایش کنار بوته دلت پوسیده و دق کرده اند.
گاهی احساست که تکان می خورَد، او را حس می کنی. او را که نبود و در نبودش فکر می کرد که بود.
گاهی احساست که تکان می خورَد، برایش می نویسی. از داشته هایی که فکر می کرد نداشت.
گاهی احساست که تکان می خورَد چشم هایش را به یاد می آوری که عاشقانه نگاهت می کرد و تو از خجالت سرت را پایین می انداختی تا بی شرمی چشمانش، حرمت چشمهایت را نسوزد.
گاهی احساست که تکان می خورَد دست هایش را به یاد می آوری که چقدر گرم بود و تو نخواستی که سرمای دستانت، دستان گرمش را حس کند.
گاهی احساست که تکان می خورَد صدایش را می شنوی که فقط نام تو را زمزمه می کند.
............و گاهی احساسم که تکان می خورَد، چشم نسترن را به یاد می آورم که خسته بود و دلتنگ نگاهم...

رویا اسدی
۳/۳/ ۹۳

شب مرداد

شب که چشمان عزیز تو مرا یاد آمد
از قفس مرغ گرفتار دل آزاد آمد

وندرآن بغض تر و گریه گمنام دلم
اشک تو، غمزده در لحظه بیداد آمد

کیستی اینهمه بیداد روا میداری؟
که غرورت پی ویرانی بنیاد آمد

و غروبی که به احساس سحر با غم عشق
با صبا، با نفس عطر تن باد آمد،

در کمین گاه گریزم ز تو و عشق تو بود
که دلت زنده شد و در پی امداد آمد

لب احساس تو آن دم به غمم حالی کرد:
شب ما رفته، سپس این «شب مرداد» آمد

زلف تو بر سر انگشت تنم می رقصید
که هوایت به هوای دل من شاد آمد

و به جان شه این تخت طلایی سوگند
«حالتی رفت که محراب بفریاد آمد»

فدای تار موی تو

زبس گفتم فدای تو، دلم غرق گنه گشته
از این پس گویمت هر دم، فدای تار موی تو

تو لبریز از صفا هستی، منور دیده ای ای گل
غرورت بر دلم مرهم، فدای تار موی تو

تو نه زاهد و نه ساقی، نه فرهادی و نه خسرو
ولی این جان شیرینم، فدای تار موی تو

به دنبال دعای خود، میان موج چشمانت،
شدم گمگشته ای کم کم، فدای تار موی تو

نه عارف صحبت از دل کرد و نه مستان بازاری
همه مستند و بی ماتم، فدای تار موی تو

تو در دستان پر مهرت، شراب جاودان داری
بیاور باده ای بی غم، فدای تار موی تو

تو ای مسندنشین کفر! مخاطب گشته ای بی قصد
بنوش از باده ام نم نم، فدای تار موی تو

نمازم از غم عشقت، قضا گشت و وفا لرزید
اگر از بی وفا مردم، فدای تار موی تو

صیدلان چشم عاشق

صیدلان چشم تو هر لحظه خوابم کرده است
سوز و ساز عشق تو آهنگ نابم کرده است

مستی ام در کنج دل پرواز رمزی تازه بود
این طنین نازنین، شب را سرابم کرده است

ساقی دل گشتم ودیدم غم هشیاری ات
میگساری بی سبو، عمری خرابم کرده است

شعر چشمانت سراسر مستی و دیوانگیست
در بلور دست تو، جام شرابم کرده است

این غزل با دلهره تقدیم چشمان تو باد
فاش می گویم که امشب، غم، جوابم کرده است

«به دخترم نسترن» بزم نسترن

آمدی روزی به بزم قلب من
با دلیلی بی صدا ای نسترن

نسترن! بی رنگ رویت مرده ام
آمدی اما که حیف افسرده ام

آمدی اما صدایم دور بود
سینه ام از غصه ها رنجور بود

آمدی لبخند من جانی گرفت
خنده ام با اشک، همخوانی گرفت

نسترن! لبهای تو همواره شاد
چشمت از چشم حسودان دور باد

شاید از این گفته ام غمگین شدی
یا بگویی لایق نفرین شدی

واژه ای مبهم شدی در جان و تن
ای سزاوار خوشی ای نسترن!

نسترن تنها دلیل نام توست
می توان با آن دلی از غصه شست

نظرات کاربران درباره کتاب چشم نسترن