فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من منچستر یونایتد را دوست دارم

نسخه الکترونیک کتاب من منچستر یونایتد را دوست دارم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من منچستر یونایتد را دوست دارم

باران تندتر شده و دانشجوی تاریخ با تأنی راه می‌افتد سمت دانشگاه. مرد میان‌سالی به‌سرعت از کنارش رد می‌شود و آب جمع‌شده‌ی زیر سنگ‌فرش لق‌شده را می‌پاشد به پاچه‌ی شلوارجین بیست و پنج هزارتومانی. دانشجو می‌ایستد و زیر لب به خواهرمادر مردک فحش می‌دهد. سردش شده و تی‌شرتِ آستین‌کوتاهِ تابستانی‌اش نمی‌تواند از پس قطره‌های درشت باران پاییزی بربیاید. نفس عمیقی می‌کشد و دوباره کیف سنگین را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کند. پشت چراغ‌قرمز فلسطین که می‌رسد، باران باز هم تندتر می‌شود. می‌دود زیر تاقی ساختمان سرِ‌ نبش و می‌نشیند روی سکوی کوتاهش که هنوز خشک است و سرد. روبه‌رویش آدم‌ها زیرِ چتر یا کلاه‌های نایلونی یا روزنامه‌های تمام‌رنگی منتظر سبز شدن چراغ راهنما هستند که هنوز صد و سی ثانیه‌اش مانده است. ثانیه‌شمار از بین تنه‌ی دختر مانتوپوشِ لاغر و پیرمرد کت‌وشلواری چتربه‌دست می‌افتد روی نگاه دانشجوی تاریخ. آن‌طرف خیابان فروشگاه صوتی‌تصویری بزرگی است با ویترینی پر از تلویزیون‌های غول‌پیکر که فوتبال پخش می‌کنند. دانشجوی تاریخ کمی خودش را جابه‌جا می‌کند تا از بین عابرهای معطل، تاکسی‌ها و موتورسیکلت‌ها و اتوبوس زردرنگ کثیفی که تا سقف مسافر زده، بازی را ببیند. لکه‌های سرخ روی صفحه‌های تلویزیون‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند و بین‌شان نقطه‌های سفیدی هستند که مدام طرف سرخ‌ها می‌روند. چند نفری جلوِ ویترینِ بزرگ مغازه پا سست کرده‌اند تا چند ثانیه‌ای را از بازی تماشا کنند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من منچستر یونایتد را دوست دارم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تکه ی اول

دانشجوی تاریخ با دندان های جرم گرفته، کیف سنگینش را روی شانه ی راستش جابه جا می کند. شلوارجینِ بیست و پنج هزارتومانی اش زانو انداخته و تی شرت سیاهِ بورشده اش هنوز ردِ بند رخت حیاط خانه ی پدری را روی خود دارد. دانشجوی تاریخِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران با کفش های زرشکی بدرنگش از میدان فردوسی راه افتاده طرف میدان ِ انقلاب. ورق پاره های جورواجور تحقیقاتِ پایان نامه اش کیف را سنگین کرده اند و باعث شده اند کج راه برود. دانشجوی تاریخ حالش خوش نیست. هوای ابری پاییز سالِ ۱۳۸۳، نشانی از باران روی سنگ فرش های فرسوده ی پیاده رو می گذارد و خنکی تند هوا می لغزد روی پوستِ آدم هایی که خون ِ رگ هاشان چرب و غلیظ یا شاید کم رمق و آبکی، هی توی تن شان می چرخد. دانشجو چهارراه ولیعصر را رد می کند و می بیند مثل همیشه، دخترهای دانشکده ی معماری دانشگاه آزاد اسلامی کوله پشتی برپشت، روبه روی درِ دانشکده ایستاده اند و جان می کنند تا آرمِ طلایی رنگ دانشگاه را که روی کلاسورهای سیاه شان حک شده، جلوِ چشمِ عابران بگذارند. از جلوِ دفتر کانون فرهنگی آموزش با تضمین هزار درصد قبولی در کنکور، راه های افتخار و عکس قاب شده ی مشتی جوان الکی خوشحالی رد می شود که رتبه های تک رقمی کنکورشان را در دست گرفته اند و از پشت شیشه ی کلفت قاب عکس دسته جمعی شان، عابران را نگاه می کنند. چهارراهِ ولیعصر شلوغ. دانشجوی تاریخ می ایستد، سیگار وینستون ِ چروکی از ته کیفش بیرون می کشد و با فندک زیپوِ تقلبی نقره ای اش روشن می کند. پک اول را می زند، دود را به هوا می فرستد و بعد از آن چند سرفه ی کوتاهِ پرخلط می کند.
باران تندتر شده و دانشجوی تاریخ با تانی راه می افتد سمت دانشگاه. مرد میان سالی به سرعت از کنارش رد می شود و آب جمع شده ی زیر سنگ فرش لق شده را می پاشد به پاچه ی شلوارجین بیست و پنج هزارتومانی. دانشجو می ایستد و زیر لب به خواهرمادر مردک فحش می دهد. سردش شده و تی شرتِ آستین کوتاهِ تابستانی اش نمی تواند از پس قطره های درشت باران پاییزی بربیاید. نفس عمیقی می کشد و دوباره کیف سنگین را روی شانه اش جابه جا می کند. پشت چراغ قرمز فلسطین که می رسد، باران باز هم تندتر می شود. می دود زیر تاقی ساختمان سرِ نبش و می نشیند روی سکوی کوتاهش که هنوز خشک است و سرد. روبه رویش آدم ها زیرِ چتر یا کلاه های نایلونی یا روزنامه های تمام رنگی منتظر سبز شدن چراغ راهنما هستند که هنوز صد و سی ثانیه اش مانده است. ثانیه شمار از بین تنه ی دختر مانتوپوشِ لاغر و پیرمرد کت وشلواری چتربه دست می افتد روی نگاه دانشجوی تاریخ. آن طرف خیابان فروشگاه صوتی تصویری بزرگی است با ویترینی پر از تلویزیون های غول پیکر که فوتبال پخش می کنند. دانشجوی تاریخ کمی خودش را جابه جا می کند تا از بین عابرهای معطل، تاکسی ها و موتورسیکلت ها و اتوبوس زردرنگ کثیفی که تا سقف مسافر زده، بازی را ببیند. لکه های سرخ روی صفحه های تلویزیون ها این طرف و آن طرف می دوند و بین شان نقطه های سفیدی هستند که مدام طرف سرخ ها می روند. چند نفری جلوِ ویترینِ بزرگ مغازه پا سست کرده اند تا چند ثانیه ای را از بازی تماشا کنند.
حوصله ی دانشجو سر می رود. سرش را، نگاهش را برمی گرداند سمتِ عابران منتظرِ پشت چراغ قرمز. کیفش را باز می کند تا سیگار دیگری پیدا کند. جیب جلویی کیفِ برزنتی پر است از خرده ریزهای احمقانه ی دست وپاگیر؛ شامپوی کوچک نیمه پُری که چندبار شره کرده روی کاغذها، یک لامپ سوخته، زیرسیگاری بلوری لب پریده ای که چندباری که دستش را بی هوا داخل کیف کرده، انگشتش را بریده، انبوهی سیگار نیمه کشیده ی ۵۷ که قاطی وینستون ها جا خوش کرده و یک کپه موی زبرِ طلایی که اولین محصولِ ریش تراشیدن ِ دانشجوست. کیفِ پول مشکی براقش زیر این چرندیات افتاده است، دست می برد و بیرون می کشدش. ده اسکناس هزارتومانی و چندتایی دویست تومانی. تای کیف را باز می کند، عکس کوچکی از خودش در سه ماهگی لُخت لُخت زیر قاب پلاستیکی دیده می شود. کنارش چند کارت ویزیت رنگ ورورفته است از کافه هایی که چندباری توی شان قهوه و کافه گلاسه خورده و دست آخر یک عکس رویایی از پراگ. عکس پُلی که مردی با کُت وشلوار اتوخورده ی خوش دوختی رویش ایستاده و با آن دستش که دستکش دارد به جایی دور اشاره می کند. عکس را بیرون می آورد، با پشتِ دست پاکش می کند و جلوِ صورتش می گیرد. زیر عکس با حروف سفید ریز نوشته شده، پراگ ۱۹۳۹. در پس زمینه ی عکس چند ساختمان معمولی دیده می شود که آن طرف پُل هستند. مرد وسطِ عکس تقریباً سه رخ افتاده و چهره اش مبهوت و کمی نگران به نظر می رسد. آسمان بالای سرش نیمه ابری است. دانشجو عکس را به زور هُل می دهد توی قابِ پلاستیکی و زیپ کوچک کنارش را باز می کند. انگشتانش را سُر می دهد تو و با هر جان کندنی برگه ی سرخ وسفیدی را بیرون می کشد. برگه بَراق است و چندبار تاخورده. بازش می کند و از سر تا ته می خواندش و بعد انگشت کوچک دست چپش را می کشد روی مُهر نقش برجسته ای که آرمِ سازمان ِ انتقال خون دارد. باد تند می شود و می زند زیر برگه، زور می زند کاغذِ براق را با خود ببرد. دانشجوی تاریخ برگه را محکم تر می گیرد و سرش را بالا می آورد. چراغ سبز است و عابران عجله می کنند تا سریع از چهارراه رد شوند. چراغ دوباره قرمز می شود و جیغِ لاستیکِ ماشین ها جمعیت را عقب می راند. نفس عمیقی می کشد و یادش می آید باید قبل از تمام شدن ِ ساعت اداری خودش را برساند به خیابان کارگر شمالی، به ساختمان قدیمی سفیدرنگی که بیست روز پیش آن جا خون داده و با پرستار خوش برورویش گرم گرفته.
پرستار با صدایی کش دار پرسیده بوده: تا حالا جنوب بوده ی؟... و او جواب داده بوده: مگه فرقی هم می کنه؟!... بعد پرستار با لبخند ادامه داده بوده که خیلی فرق می کنه و او گفته بوده: پدربزرگم توی شرکتِ نفت کار می کرده. اگه از جنوب ارثی چیزی به آدم می رسه، با یک واسطه جنوب بوده م!... و پرستار فقط با لب های درشتِ براق خندیده بوده.
خونش را توی کیسه ی کلفت پلاستیکی جمع کرده بوده اند. خون از لوله ی شفافی آرام آرام آمده و ریخته بوده توی کیسه. پرستار مدام از حال دانشجو پرسیده و الکی با ساعدش ور رفته. بعد یکهو پرانده که خیلی خون ِ خوبی دارد. یک دست قرمز تیره. و دانشجوی تاریخ کلی کیف کرده که خونش آن قدر جذاب است که پرستارِ نیمه وقتِ اداره ی انتقال خون ِ شعبه ی کارگر شمالی را سر حال آورده و باعث شده فشار دستش روی ساعد او بیشتر و بیشتر شود. آخر هم ساندیس پرتقال بی مزه را به حلقش ریخته و رفته اند داخل اتاقِ معاینه و در را بسته اند. آخرهای وقت اداری بوده و هیچ کس دیگر حال وحوصله ی خون دادن و اهدای مایع حیات بخش نداشته.
دانشجوی تاریخ از جایش بلند می شود و می رود می ایستد قاطی آدم های پشتِ چراغ قرمز. سرطان خون و آزمایش های لازم. نامه ی سازمان انتقال خون را سرِ صبحی از زیرِ در حیاط برداشته و فهمیده که قاطی خونش، مزخرفاتی دیده شده که اوضاع را به هم ریخته اند: سرطان شاید. این که سلول های گرد و بامزه ناگهان وحشی بشوند و به سرعت برق تکثیر شوند و حال آدم را بگیرند. آدم کم کم حالش بد می شود، سرش گیج می رود، رگ وپی اش می سوزد و بعد هم با کمال تاثر و تاسف درگذشت جوان ناکام... حجله هم می زنند حتماً. جدوآباش زار می زنند و یکی از بهترین عکس هایش را، همان را که پارسال توی دماوند انداخته بوده، بزرگ می کنند و می چسبانند پشتِ شیشه ی ماشین هاشان. پشت چراغ قرمز یا وسط ترافیک بعدازظهرِ همت، آدم های ماشین پُشتی، عکس را می بینند و زلف های ریخته روی شانه اش را نگاه می کنند و بدجور حال شان گرفته می شود. خوبی مُردن این است که می توانی حالِ دیگران را بدجوری بگیری. بشاشی به اعصاب شان. وقتی برای رفتن به مهمانی بعدازظهر جمعه با لباس های شیک وپیک پشت سر ماشینِ جلویی توی اتوبان وسط ترافیک گیر افتاده اند، عکس را می بینند و جوان ناکام با چشم های وق زده و موهای بلندِ توی عکس گه می زند به شب شان...
دانشجوی تاریخ لبخند می زند و کمی جلوتر می رود. برگه های پایان نامه ی درباره ی وضعیت نیروهای چپ در دوران نخست وزیری محمد مصدق، باز هم به شانه اش فشار می آورند. صدای خنده ی بلند زنانه ای حواسش را پرت می کند. خیسِ خیس شده و از موهایش آب می چکد و شره می کند روی کمرش. نگاه می کند به دهانه ی خیابان فلسطین؛ کاخ. آن وقت ها که طرف دارِ سینه چاک مصدق بوده، چندباری توی خیابان روبه روی خانه ای که می گفتند مالِ مصدق بوده، ایستاده و حالی به حالی شده. پدربزرگش از بچگی آن قدر توی گوشش از عظمت مصدق و مبارزه هایش گفته بوده که به محض این که صاحب اتاق شده، داده پوستری از مصدق قاب کرده اند و زده به دیوار.
ماشین ها زور می زنند تا چهارراه را رد کنند و بروند داخل فلسطین جنوبی، روبه پایین. قطره های آبِ سمجی از پس گردن وارد تنش شده است و لیز می خورد تا پایین ستون ِ مُهره ها، چندشش می شود. کمرش را صاف می کند تا پیراهن تَرشده, قطره ی آب را پخش کند روی پوستش. سرش را بالا می آورد و به روبه رویش خیره می شود. خیلی ها بی توجه به چراغ می پرند وسط چهارراه. دختری جلوش ایستاده است. موهای نم گرفته اش از زیر روسری سبزش ریخته بیرون. رشته های نازک و کم رمقی که اگر چشم بیندازی و دقیق بشوی، می بینی بعضی شان دوشاخه و سه شاخه شده اند. تکثیر. موخوره. دانشجوی تاریخ دوست دارد با دست به شانه ی دختر بزند و بگوید باید برود سلمانی و بدهد موخوره ها را از بیخ بزنند، وگرنه مرض کُل موها را می گیرد و خیلی ناجور می شود. موهای دختر چرب است و قطره های باران آرام از روی شان سُر می خورند پایین. مانتوِ سیاه ساده ای تنش است و مدام پابه پا می کند تا چراغ زودتر سبز شود و بتواند در آخرین ساعت اداری خودش را به دفتر فوق برنامه ی دانشگاه تهران برساند. دختر با هزار جان کندن توانسته وامی جور کند تا پیش پرداختِ خانه ی در حال ساختی را حوالی کرج بدهد و بعد هم با حقوق تدریس خصوصی عربی و انگلیسی، خانه را دوازده ساله تمام وکمال بخرد. دختر اصلاً حواسش به موهای موخوره گرفته اش نیست، یا اصلاً وقت نمی کند برود آرایشگاه زنانه ای که با خط نستعلیق بالایش نوشته اند سالن زیبایی ناتاشا، تحت لیسانس شوارتسکف آلمان و زیرش با قرمز توضیح داده اند آرایش عروس با آخرین مِتُد پاریس و بعد هم سال تاسیس ۱۳۴۷.
پیرزن آرایشگر عکس بزرگ پسرش را که اول های انقلاب گم شده، روی دیوار زده است و حالا چند نسل از مشتری های همیشگی اش، با سرِ باز جلوِ عکس پسر می نشینند و می پرسند: لیلاجون، از هادی خبری نشده؟... و او جواب می دهد: دامادمون آشنا داره، پرس وجو کرده، گفتن زنده س به حق علی... و بعد بوی تند آمونیاک بلند می شود و ناله ی زن های یائسه ای که زیر سشوارهای بزرگ قدیمی ریشه ی موهای تازه اصلاح شده شان بدجور می سوزد. پیرزن آرایشگر نذرونیاز کرده و به حق پنج تن قسم خورده که اگر پسرش زنده پیدا شود، آرایشگاه را تعطیل کند و با پس اندازش یک صندوق قرض الحسنه راه بیندازد.
دختر جوان ِ زیر باران که اصلاً به موهای چندشاخه شده ی سرش فکر نمی کند، نگاهش به پیرمرد شق ورقی است که با پارچه یک ور صورتش را پوشانده و با دست دیگرش چترش را نگه داشته. پیرمرد سرِ صبحی که بلند شده، دنبالِ عکس های دوران خدمتش در دزفول گشته. دنبال تصویرِ رفیق ازدست رفته ای که روزِ حمله ی متفقین، پشت مسلسل رفته و به آن ها گفته: شماها تخم جنگ ندارین... و بعد هم آتش و گلوله را ول کرده روی ستون ِ منظم سربازان هندی ـ انگلیسی و چندتایی شان را درو کرده. عکس را چند روز قبل از حمله ی متفقین انداخته بوده اند. پشتِ دیوار باشگاه افسران. روزی که آفتاب لعنتی جنوب می کوبیده وسط فرق شان و اتاق های آسایشگاه دم کرده بوده اند از گرما. غروب که نزدیک شده یکی پیشنهاد داده عکسی به یادگار بگیرند و از پادگان بزنند بیرون و بروند اهواز. پیرمرد که آن روزها بیست سالی داشته، توی اهواز سراغ آشنایی می رود که شنیده بوده قاچاق می آورده از کویت. با همقطارانش اهواز را زیر پا گذاشته و آخرسر فهمیده که آشنای قاچاقچی را دو روز قبلش با گلوله توی یکی از کَپرنشین های اطراف اهواز کشته اند. گویا قضیه ناموسی بوده سرِ دختری که شوهرش برای آشنای او کار می کرده. شبِ اهواز را با حالی دمغ توی کافه ی نخل سر کرده و حوالی صبح با دوستانش برگشته پادگان.
چند روز بعدش بوده که شنیده اند به ایران حمله شده و چند ساعت بعدترش هم خبر آمده که ارتش تسلیم شده. طرف های ظهر صدای ماشین های انگلیسی را شنیده و بعد از برج پادگان پرچم شان را دیده که آرام نزدیک می شده. پادگان نیمه خالی شده بوده و پرچم سه رنگ ایران هنوز بلاتکلیف توی باد تکان می خورده. رفیق ازدست رفته کنار پیرمرد منظره را نگاه می کرده که ناگهان از جایش تکان خورده و دویده سمت مسلسل. تا بیایند به خودشان تکانی بدهند، صدای گلوله ها بوده و نعره های سرباز عصبانی که می گفته «شماها تخم جنگ ندارین». گلوله ها یکی را کشته اند و چندتایی را هم زخمی کرده اند و ناگهان مغز سرباز متلاشی شده. پیرمرد با سلاح کمری آن روزگارش، رفیقش را خلاص کرده و بلافاصله پرچم سفید را بالا برده و یکهو به خودش شاشیده. هیچ کس صحنه ی شلیک او را ندیده و بعدها گفته اند که سرباز دیوانه شده بوده، خودکشی کرده و پرونده مختومه شده.
فرمانده انگلیسی وقتی صدای اولین رگبار مسلسل را شنیده، به سرعت خودش را روی زمین پرت کرده و در حالی که زور می زده تا با بی سیم با فرمانده کل تماس بگیرد، شانه اش گلوله خورده. فرمانده انگلیسی همان طور که زیر لب دعای ای پدر ما که در آسمانی را می خوانده، چشمش به سربازی هندی افتاده که اولین گلوله ی مسلسل گونه اش را سوراخ کرده بوده و سقف دهنش را له. سرباز مرده ی هندی با چشمانی باز خیره شده بوده به سرجوخه ی انگلیسی تیرخورده. فرمانده انگلیسی دیگر درست نفهمیده چه بر سرش آمده. پیرمرد هم که هنوز شب ها خواب تکه های مغز پخش شده بر خاک جنوب را می دیده، نتوانسته عکس را پیدا کند و از حرصش چنان دندان قروچه ای کرده که ریشه ی پوسیده ی تنها دندان عقبی دهنش از جا درآمده و درد و چرک و خون از لثه ی بیمارش زده بیرون. به همین خاطر دفترچه ی بیمه ی ارتش را برداشته و از خانه زده بیرون.
باد باران را شلاقی می کوبد روی صورت آدم های پشت چراغ قرمز چهارراه فلسطین. دانشجوی تاریخ متوجه می شود که چراغ عابر سبز شده. آدمک سبزرنگی که ادای راه رفتن درمی آورد، درجا می زند. چشم هایش را می بندد و دستش را روبه روی صورتش می گیرد تا جلوِ باران شلاقی را بگیرد. چراغ هنوز سبز است، اما دانشجوی تاریخ راهش را کج می کند و تند می رود سمت سکویی که رویش نشسته بوده. وقتی روی سکوی سنگی می نشیند با دست های خیس سیگار چروک دیگری از ته کیفش درمی آورد و به هر جان کندنی که هست با فندک روشنش می کند. دختری که موهای چرب موخوره گذاشته دارد، چهارراه را رد کرده و دیگر آن جا نایستاده. پک محکمی به سیگار می زند و آتش جان گرفته ی سیگارِ نصفه ونیمه، کاغذ را می سوزاند و صدایی می دهد و دود است که بالا می رود. دوباره کیف را باز می کند و کیف پولش را از بین خرت وپرت ها بیرون می کشد. برگه ی سازمان ِ انتقال خون را دوباره دستش می گیرد و از سر تا تهش می خواند. وراثت، پایین برگه نوشته شده که یکی از عوامل سرطان خون است. چیزی مثل دست به دست کردن مُردن. چیزی مثل قرض دادن ِ یک گلبول قرمز بی شرف به دیگری. پدر ـ پسر، مادر ـ پسر، عمو ـ برادرزاده، جد بزرگ ـ نبیره و... مسیر این مبادله ی یک طرفه گم است. برگه را با زانوی شلوارش پاک می کند و به شاخه شاخه شدن ِ خونش، خون قرمز تیره ی یک دستش فکر می کند که مدام دارد توی تنش می چرخد. سرش گیج می رود. ضربان قلبش تندتر می شود و به پدرش شک می کند، به پدری که چند سالی هست در قطعه ی ۲۱۲ بهشت زهرا درازبه دراز خوابیده و تجزیه می شود. به خون فکر می کند، به خونی که از لوله ی شفاف به کیسه ی پلاستیکی می ریزد. باد شدیدتر شده است. بلند می شود. برگه را همان طور می چپاند توی جیب شلوارجینِ بیست و پنج هزارتومانی اش.
بلند می شود و می رود پشت چراغ می ایستد. فشار باد و باران درجا نگهش می دارد، سرش بی اختیار به عقب برمی گردد و در حالی که جان می کَنَد تا سریع تر از چهارراه لعنتی رد شود، قدم هایش سست می شود. پشت سرش پُر است از انبوه کاغذها و روزنامه های رهاشده ای که باد به هم می کوبدشان. ناگهان فکری به سرش می زند. برگه ی سازمان ِ انتقال خون را از جیبش بیرون می آورد. موهایش می کوبند روی پلک چشم هایش. با این نگاه نصفه ونیمه، کاغذ را بالا می آورد و تکه تکه اش می کند و تکه ها را می فرستد هوا. تکه ها پخش می شوند و نفس توی سینه ی پسر دانشجوی تاریخِ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران حبس می شود. از خوشی نعره ای می کشد و توی باد پایین بالا می پرد. سرطان ِ خون با سرعتی باورنکردنی توی رگ هایش پخش می شود و ناگهان احساس می کند چیزی تا پشت گلویش بالا آمده است. لحظه ای باد آرام می گیرد. پسر دانشجو می دود سمت سکوی سنگی نبش چهارراه و بالا می آورد؛ خون بالا می آورد. رگه های خون ِ گرم از لای انگشت هایش رد می شود و شره می کند روی سنگ فرش های پیاده رو. به زحمت خودش را می اندازد روی سکو و یک بار دیگر خون بالاآمده تا پشت حلق را ول می کند روی زمین. چشمانش داغ شده اند. رد خون را می بیند که قاطی آبِ روی سنگ فرش ها شده و کم رنگ می شود. سرش را بلند می کند. هیبت آدم هایی را می بیند که دورش را گرفته اند و صدای شان درهم برهم است. کسی دست بر شانه اش می گذارد و چیزی می پرسد. با دست پس می زندش و خودش را به ته سکو می چسباند. پاهای روبه رویش مردد بین رفتن و ماندن ایستاده اند. نگاهش می افتد به پای زنی که باد مانتوش را کنار زده و زانوی شلوارش سوراخ بزرگی دارد. سوراخ ریش ریشی که هر رشته اش به سمتی افتاده. رگه ی خون روی سنگ فرش آرام آرام با فشار آب روی پیاده رو راه پیدا می کند توی جوب و می رود سمت جنوب؛ سمتِ میدان بهارستان. دانشجوی تاریخ بی اختیار خنده اش می گیرد و میان سرفه های شدید و تکه های خون رهاشده روی لب هایش، داد می زند: گم شید اون ور، سرطان خون دارم. حالی تونه؟... و سرش را بالاتر می آورد. موهایش را کنار می زند و چشم می دوزد به صورتِ زن مانتویی جلوِ رویش. زن سرش را برمی گرداند و به سرعت می دود طرف چهارراه، مسیرش را کج می کند رو به پایین و میان بوق ماشین ها و باران و باد، می رود توی فلسطین جنوبی. کسی نمی بیند که زن از هول فریاد دانشجو، خودش را خیس کرده است و گرمی خیس میان ران هایش چسبیده به پارچه ی شلوارجینی که زانویش سوراخ است. کسی دانشجو را از جا بلند می کند و می دود سمت چهارراه.

پدربزرگ فقط پای جوراب پوش زن را دیده که از زانو سوراخ بوده. پا، که جوراب نایلونی آلمانی پوشانده بوده اش، اندک تکانی خورده و پدربزرگ که غیرتش به جوش آمده دویده سمت زن. زن جوان که فقط یک پایش جوراب داشته، حس کرده که از زمین بلند شده و به آسمان نزدیک تر. بعد منتظر مانده که فرشته ای، نظرکرده ای، چیزی دست بیندازد و ببردش بالاتر و بالاتر، اما آخرین تکان پا جان را از تنش بیرون انداخته و پدربزرگ، که زن را روی شانه اش جا داده بوده و می دویده سمت بیمارستان ِ سینا، نفهمیده که زن جوان مُرده است. زن جوان وقتی صدای تفنگ ها را شنیده بوده بدجور هول کرده و دست انداخته و جوراب هاش را برداشته و از ترس یادش رفته که هر دو لنگه را پا کند. چادر را سرش کرده و دویده سمتِ میدان ِ بهارستان. توی راه پایش به سنگ درشتی که وسط کوچه ول شده بوده گرفته و بدجور خورده زمین. زانوی جوراب نایلونی رنگِ پای آلمانی، که شوهرش از کوچه برلن و مغازه ی آنتیک فروشی آن جا خریده بوده، درجا پاره شده. شوهرِ زن جوان که طرف دارِ سینه چاک مصدق بوده از صبح شال وکلاه کرده و رفته بوده میدان بهارستان تا سروگوشی آب بدهد و زن که بدجور دلش شور می زده، بدون دلیل و بی وقت عادت شده و خون را که دیده، به دلش افتاده که باید برود و مردش را پیدا کند و بیاورد خانه و نگذارد توی این گرمای بدپیر لعنتی خودش را هلاک کند. زن جوان با صدای گلوله باورش شده که خون ریزی بی موقعش نشانه ی بدی دارد. با یک پای جوراب پوش و یک پای لخت، چادر سر کرده و دویده سمت میدان تا مردش را از کافه ای که با رفقایش آن جا جمع می شده بیرون بکشد.
به میدان که رسیده، تانک دیده و چند سرباز و جیغ زده که بگذارند رد شود از آن وسط. پدربزرگ که آن موقع تازه از شرکت نفت اخراج شده بوده، توی درگاهی خیاطی موریس پناه گرفته بوده و دیده که زن جوان ناگهان پریده توی دل سربازها و بعد صدای گلوله و سربِ نقره ای یی را که نشسته زیر قلبِ زن، شنیده. سرباز کم تجربه که از شدت ترس دستش می لرزیده، به بخت خودش لعنت فرستاده که چرا ده روز مانده به پایان خدمتش باید بیاید وسط این آشوب و اسلحه بکشد روی ناموس مردم. سرباز که تکیه داده بوده به تنه ی تانکِ شرمنِ روشن، سیاهی یی را دیده که دارد می دود طرفش. میخ کوب شده و اسلحه اش را آماده کرده. نگاهی به زن جوان چادری انداخته که از جلوِ تانک های میدان رد شده و مستقیم می آمده رو به او. اسلحه را بالا آورده و داد زده: برگرد... اما دستش لرزیده. سفیدی پای بی جورابِ زن زده توی صورتش و خون دویده توی مغزش. تفنگ روغن خورده ناگهان بی اختیار زن را نشانه رفته و بعد هم آتش. زن با سَر خورده زمین و سرباز کم تجربه که نفس نفس می زده، عقب رفته و بلند گفته: خراب کار بود به خدا... و سرش را محکم کوبیده به تانک شرمن که موتورش مثل ساعت کار می کرده.
پدربزرگ دیگِ غیرتش به جوش آمده و دویده طرف زن نیمه جان. دست انداخته زیر تنه ی زن. سرانگشتانش پای نامحرم زن را لمس کرده و به سرعت «استغفرالله»ای گفته و زن را انداخته روی کولش. کسی اخطاری نداده. فقط سرباز کم تجربه صیحه ای زده و دوباره فریاد کشیده و فریاد کشیده و سیلی محکم افسرِ تانک که روی صورتش نشسته، به خودش آمده و سریع جمع وجور شده و سلام نظامی داده. پدربزرگ که زن را روی دوش انداخته پا تند کرده طرف بیمارستان سینا. خون زن آرام آرام ول شده روی پیراهنش و شره کرده روی پوستِ تنش. خون از پاهای زن سُر خورده و ردی گذاشته پشت سر پدربزرگ.
به بیمارستان که رسیده عرق و خون از تنش لیز می خورده اند پایین. دم بیمارستان غلغله بوده و پدربزرگ زن را خوابانده جلوِ در ورودی و یقه ی پرستارِ جوان ِ خوش رویی را گرفته و کشانده سمت جنازه. پرستار خوش رو نبض زن ِ جوان را که گرفته، تاملی کرده و گفته که مرده است و پدربزرگ را ول کرده و رفته به دو نفر از کارمندان ِ خسته ی بیمارستان بگوید تا جنازه را ببرند زیرزمین. پدربزرگ که نفسش بالا نمی آمده، تازه فهمیده پیراهن و شلوارش غرق خون است و شاش. تکان های شدید، آخرین قطراتِ زرد را از مثانه ی زن بیرون آورده و پاشیده روی پیراهنِ سفیدرنگِ پدربزرگ. سری تکان داده، بغضش را خورده و با همان سرووضع نشسته بالاسر جنازه. چادر سیاه زن را روی تنش مرتب کرده، جوری که پاها و سوراخ روی زانوی زخم شده را خوب بپوشاند. فاتحه ای هم خوانده و بلند شده و به کندی رفته توی خیابان.
کارمندان قلچماق سروته جنازه را گرفته اند و برده اند به زیرزمین دم کرده ی بیمارستان. توی زیرزمین «یاعلی»یی گفته اند و جنازه را پرت کرده اند روی جنازه های دیگر و روی کاغذی یادداشت کرده اند که زن مُرده چه شکلی بوده و جای محل دفن را خالی گذاشته اند تا تکلیف صاحب جنازه روشن شود. پیرزن قدکوتاهی که روی چهارپایه ای دمِ در زیرزمین نشسته بوده، جوراب درجه یک نایلونی رنگ پا را از زیر چادر جنازه نشان کرده و بعد از رفتنِ کارمندان قلچماق، رفته سرِ وقت کوهِ جنازه ها. دست انداخته به بالای ران ِ زن و وقتی که دیده جوراب پاره شده و اصلاً یک لنگه است، حالش گرفته شده. با غیظ نیشگون محکمی از ران ِ زن جوان مرده گرفته و زیر لب گفته: لگوری گوربه گورشده، وقت نکرده خودشو درُس کنه، بس که سرش شلوغ بوده... و نگاهی به صورتِ سفیدشده ی زن انداخته. هوای دم کرده ی زیرزمین نفسش را به شماره انداخته و تا آمده برگردد و بی خیال جوراب آش ولاش بشود، چشمش خورده به تکان دست مردانه ای که از زیر تنه ی زن ِ جوان ِ مرده بیرون زده بوده. اول هول کرده، اما چهار قل را خوانده و با احتیاط جنازه ی زن را هُل داده آن طرف تر. زیر نعش زن، جوانک جاهلی با موهای سیاه افتاده بوده. گوشه ی لبش جر خورده بوده و دستِ چپش سوراخِ خون گرفته ای را چنگ زده بوده. سوراخِ روی شکمِ جوانک جاهل جای چاقویی بوده که سر صبح به ناغافل از مرد آبروداری خورده بوده که عاشقِ ناموسش بوده و رنگ دخترش را آفتاب ندیده بوده، چه برسد به چشم های هیز جاهل های ولگردِ خیابان.
جاهل جوان سر صبحی از خانه زده بیرون و خوش خوشک راه افتاده سمت حمامِ محل. پیراهنِ قهوه ای اش را روی شلوارش انداخته بوده و همان طور که با سوت آهنگی قدیمی را می زده، می رفته تا غسل کند و پاک و مطهر برود میدان بارفروش ها. هنوز آفتاب نزده بوده که جاهل جوان، سیاهی کم رنگی دیده که از کوچه ی حمام می آمده بیرون. پا تند کرده طرفش و ناگهان دخترِ جوانی را دیده که دستش را به دیوار گرفته بوده و آرام آرام خودش را می کشیده جلو. جاهل جوان نزدیک تر که رسیده نگاهش را انداخته پایین و با صدایی بم پرسیده: طوری شده؟... و زن جوان همان جا از حال رفته. جاهل که شوکه شده بوده چشم چرخانده بلکه تنابنده ای آن دوروبر پیدا کند که زن باشد و مرد نباشد، که دست زدن به زن نامحرم گناه کبیره است و روز هزار سال دستش به حرف خواهد آمد و می گوید آن چه او کرده و او می ماند و مار غاشیه و اژدهای صدسر. در آن حالی که داشته به تعداد سرهای اژدها فکر می کرده، نگاهش افتاده به رد خونی که از زیر چادر زن شره کرده بوده به خاک و نور کم رنگ صبحِ کاذب لحظه ای پررنگش کرده بوده. جاهل بی خیالِ سرهای اژدها شده و دست انداخته زیر بازوی زن ازحال رفته و بقچه ی خیسی از زیر دست زن ول شده کفِ زمین خاکی. زیر نور بی رمق، بقچه ی حمامِ دختر جوان چیزی بوده شبیه دستمالِ گره خورده ای که تویش را پُر کرده باشند از پنبه. جاهل زن را تکیه داده به دیوار خشتی خانه ی همسایه، چیزی زیر لب گفته و آرام روبنده ی دختر را بالا زده. صورت دختر سفید بوده و بی حال، چشمانش نور نداشته اند و لب هایش خیلی توپر بوده اند. «استغفرالله»ای گفته و نگاهش را چرخانده به بقچه. گره پارچه ی جنازه ی نوزادِ پسر را که باز کرده، بوی سرکه ی چندسال مانده زده توی دماغش. گره پارچه ی سرش را پس کشیده و با سرانگشت تکه گوشت را دوباره پیچیده لای پارچه و زن را با یاعلی بلندی انداخته روی دوشش. دختر را همان موقع شناخته. پدرش مرد آبروداری بوده و دکان زغال فروشی داشته. قدم هایش را تند کرده و دویده سمت درگاهی تنگی که دو محل را به هم وصل می کرده. رشته ای از موهای دختر بی هوش از زیر چادرش ریخته بوده بیرون و این ور و آن ور می رفته. موها تاب دار و مریض بوده اند. عرق به هم گره شان زده بوده و بوی چربی چندسال مانده می داده اند. خون ماسیده شده بوده روی پاهای دختر و می مالیده به پیراهن قهوه ای جاهل جوان. جاهل رسیده بوده به در خانه ی مرد آبروداری که دخترش یواشکی از خانه زده بوده بیرون و رفته بوده حمام.
مرد آبرودار صبح از خواب بیدار شده، آمده توی حیاط و بلندبلند اذان گفته. بعد رفته سر حوض تا وضو بگیرد و داشته حساب کتاب می کرده که پس اندازش تا پاییز و سرما چه قدر کفاف می دهد. آخر تیرماه بوده و کاسبی خراب. اما صدای قدم های سنگینی از پشت دیوار کوچه حواسش را پرت کرده و همه چیز به هم ریخته با صدای کلون در و دیدن دخترِ نیمه جان روی شانه ی جاهلی که سرش را انداخته بوده پایین و زیر نور تازه جان گرفته، دانه های درشت عرق صورتش را پوشانده بوده. مرد آبرودار سر برگردانده طرف حیاط و از پشت پرده ی سفید، صورت زنش را دیده که داشته نگاهش می کرده. جاهل فقط فرصت کرده که بگوید دختر را کنار کوچه پیدا کرده و حرفی نزده از بقچه ی خیس که وسط راه پرتش کرده بوده توی خرابه ای پر از سگ های ولگرد و بعد هم نشنیده و ندیده که سگ ها خیز برداشته اند سمت تکه گوشت ول شده. جاهل جوان گفته که گویا سر صبحی اراذل واوباش به دختر پیله کرده اند و او که از راه رسیده، دُم شان را گذاشته اند روی کول شان. بعد دختر را گذاشته روی سکوی کنار در و معطل مانده. مرد آبرودار میان سال زبانش قفل شده وقتی صورتِ دختر و پاهای خیسِ خونش را دیده. نعره ای زده و ناغافل از بین گونی زغال های چیده شده روی هم سرتیزکی بیرون کشیده تا دختر را خلاص کند، که جاهل پریده جلو و سرتیزک تا ته رفته توی معده اش. صدای جیغی از بهارخواب بلند شده و زن ِ مرد آبرودار و دو دختر دیگرش دویده اند بیرون. جاهل نگاهش افتاده به گربه ای که از روی دیوار پریده روی گونی زغال ها و بعد هم گم شده توی تاریکی پشت آن ها. به نظرش آمده که گربه ته تاریکی بزرگ و بزرگ تر شده و شده اژدهایی هزارسر که هر سرش لبخندی موذیانه روی لب دارد و با دو دستش اشاره می کند به او. چند لحظه بعدِ آن که جاهلِ جوان ول شده روی خاکِ کوچه، حس کرده روی شانه های قوی یی گذاشته شده و دارد می رود سمتِ اژدهای هزارسر که وسطِ کوچه لم داده و قمه ی بزرگی توی دستش است.

نظرات کاربران درباره کتاب من منچستر یونایتد را دوست دارم

داستان خوب نبود. البته اگر خوب می‌بود تعجب می‌کردم. از یزدانی خرم جز چرندیاتی که گه‌گاه در نشریات خودشون می‌نویسند و تشکیل باندهای قدرت در انتشارات انتظار دیگه‌ای نمیره. آخه نون به نرخ روز خوری چون یزدانی خرم رپ چه به عرصه‌ی اندیشه و ادبیات.
در 2 ماه پیش توسط
خیلی خوب بود
در 7 ماه پیش توسط
قشنگ بود
در 9 ماه پیش توسط
خوب نیست
در 1 سال پیش توسط
انتظارش را نداشتم تنها چند صفحه اش را توانستم تحمل کنم
در 1 سال پیش توسط