فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لذتی که حرفش بود

نسخه الکترونیک کتاب لذتی که حرفش بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لذتی که حرفش بود


«لذتی که حرفش بود» نوشته پیمان هوشمند‌زاده ( -۱۳۴۸)، عکاس و نویسنده ایرانی است.
این کتاب مجموعه‌ای است از تاب‌ترین تجربه‌های به ظاهر پیش‌پا افتاده و روزمره ما.
مجموعه‌ای از بدیهات، آن‌قدر که کمتر کسی به آنها فکر می‌کند.
پیمان هوشمندزاده و منطق روایی ساده و روانش، کولاژوار قطعاتی از مشاهدات هر انسانی را از پیرامونش و خاطراتش کنار هم چیده، جوری که برای خواننده چاره‌ای جز حیرت کردن نمی‌ماند.
این تکه‌ها و در کلیت‌شان این مقالات، عریان‌کننده‌ی یکی از بارزترین کمبودهای عنصر معاصر ماست، قدرت دیدن، شناختن و شکافتن ساده‌ترین اتفاقات جاری زندگی و حرف زدن راجع‌به‌شان.
گاهی لازم است انگشت عکاس برای فشردن شاتر بلرزد، قلم در دستان نویسنده بلغزد و مخاطب جسارت کندوکاو در جزئی‌ترین رکن اثر پیش رویش را بیابد. این کتاب، به قول نویسنده‌اش، «توضیح واضحات» است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لذتی که حرفش بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

طبیعی

بالاخره راه افتادیم سمت استودیو. از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگ تری شدیم. از پله ها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همین طور راهرو به راهرو جلو می رفتیم. مادرم کنارم بود. یک دست لباس نو تنم کرده بود. هنوز مدرسه نمی رفتم. سی و هفت یا هشت سال پیش، به گمانم پنج ساله بودم. از دو تا درِ سنگین رد شدیم و به فضای وسیعی رسیدیم که دکور را چیده بودند، یک دکور رنگارنگ خوشحال. ده دوازده تا بازیگر که هر کدام نقش یک حیوانی را بازی می کردند آن وسط می چرخیدند و با هم حرف می زدند. چندتایی تمرین می کردند. با پارتی بازی مادرم نقش اصلی را که تنها آدم آن جمع به حساب می آمد داده بودند به منِ بخت برگشته. یک نمایش عروسکی بود مربوط به برنامه کودک. قرار بود توی عید پخش شود. وقتی ما رسیدیم خروس تازه داشت می رفت توی پوست خودش. یک نفر داشت دُم گرگ را که کَنده شده بود می دوخت. کارگردان را که زن خوشگلی بود قبلن دیده بودم. همان طور که یک روپوش آبی را تنم می کرد باز تاکید کرد؛ تنها چیزی که از من می خواست این بود که طبیعی باشم. هزار بار گفت: فقط طبیعی باش، همین.
مادرم با فاصله ایستاده بود و نگاه می کرد. درست همان موقع، همان لحظه ی حساسی که می خواستم صدایش کنم، چرخید و دور شد. یک درخت سیب دستم را گرفت و کشید سمت خودش. چند قدمی با هم جلو رفتیم. دستم را ول نمی کرد. سیب هایش همین طور تکان می خورد ولی نمی افتاد.
مادرم دیگر رفته بود. دوربین ها را جابه جا کردند. مرغ که سرش را دستش گرفته بود نزدیکم شد، لپم را کشید، سرش را گذاشت سر جایش، ادا و اطواری درآورد و رفت. نور کم شد. هر کسی رفت سر جایی که باید می بود. مرا انداختند آن وسط و جریان با یک موسیقی خیلی شاد شروع شد. مادرم از پشت شیشه برایم دست تکان داد. این طرف، توی استودیو، یک نفر حرکاتی می کرد که منظورش را نمی فهمیدم. همان اول که گفت طبیعی، باید می پرسیدم اما فقط نگاه کردم. آن قدر راحت درباره اش حرف می زد که خجالت کشیدم بپرسم. ولی هر چه بود باید طبیعی می شدم. طبیعی، طبیعی. طبیعی یعنی چه؟ معنی طبیعی را نمی دانستم.
نقشم درست وقتی شروع می شد که موسیقی را قطع می کردند. قطع کردند. یک دفعه تمام استودیو ساکت شد. همه به من نگاه کردند. صدام درنمی آمد.
لال شدم.
تمام یک هفته را لال شدم. درست برعکس چیزی که باید می شد، تنها اتفاق غیرطبیعی ای که ممکن بود بیفتد، افتاد.

حالا چهل و دو ساله ام و بدون این که خجالت بکشم می پرسم، طبیعی بودن یعنی چه؟ ما کی طبیعی هستیم؟ کجا طبیعی هستیم؟ چرا باید طبیعی باشیم؟ اصلن چرا طبیعی بودن خوب است؟ آن هم برای ما، مایی که دائم از نقشی به نقش دیگر می غلتیم.
مگر غیر از این است که کل هنر بر پایه ی اتفاقات غیرطبیعی ست. مگر سینما غیرطبیعی نیست؟ مگر تئاتر، نقاشی، مجسمه سازی و حتا رقص غیرطبیعی نیست؟ پس چرا این قدر به طبیعی بودن اهمیت می دهیم؟
هر چه فکر می کنم نمی توانم یک تعریف کامل یا حتا ناقص از طبیعی بودن جور کنم. غیرطبیعی را درک می کنم، می فهمم، ولی با طبیعی بودن کنار نمی آیم یا شاید برعکس زیادی کنار می آیم. گاهی معنی اش نزدیک به کلمه ی معمولی می شود و گاهی نزدیک به واقعی یا بدیهی و جاهایی معنی خود یا خودِ خود می دهد. و گاهی هر چهار واژه را در خودش جمع می کند. شاید وقتی بهمن جلالی می گفت عکاس نباید در عکس باشد منظورش همین بود، همین طبیعی بودن.
نمی دانم همه به عکس چه طور نگاه می کنند ولی هیچ عکسی نیست که ببینم و عکاسی را که روبه روی آن صحنه ایستاده فراموش کنم. فرض کن که هر عکس مثل هرمی باشد که سطح مقطع آن، خودِ عکس است و نوک آن هرم هم عکاس ایستاده. در نتیجه نمی توانم فراموش کنم که همیشه یک نفر بوده که آن عکس را گرفته.

آن اوایل که توی مجلات کار می کردم سردبیری به تور ما خورد که همیشه می گفت: چرا از آدم ها جوری عکس نمی گیری که طبیعی باشن؟
شاید منظورش چیز دیگری بود، شاید می خواست بگوید وقتی از آن ها عکس بگیر که نقش شان را خوب بازی می کنند، ولی منظورش را درست نمی رساند. ما دائم با هم سر این مورد درگیر می شدیم.
فرض بگیرید می خواهیم با نویسنده ای که شما باشید مصاحبه کنیم.
خبرنگار نشسته روبه رویت، درست مثل گرگی که اگر یک لحظه غافل شوی خرخره ات را می جود. یک ریز سوال هایی می کند که بکشاندَت گوشه ی رینگ. عکاس مرتب دورت می چرخد، گاهی یک چیزهایی را توی اتاق تو جابه جا می کند. هر جایی هم که آرام می گیرد یک لنز بلند را نشانه رفته توی صورتت.
خب این وضعیت کلن یک موقعیت غیرطبیعی ست. بعد این آقا که سردبیر باشد انتظار دارد در یک چنین موقعیتی از آن بخت برگشته یک عکس طبیعی در بیاوری. آن آقا که نویسنده باشد، توی آن حالت، خیلی که هنر کند نقش یک نویسنده را بازی می کند. آن هم نقش کلیشه ای یک نویسنده، نقشی که از رسانه ها یاد گرفته. به افق های دور نگاه می کند و دستش را جوری به پیشانی می زند که انگار در حال حل کردن کل معمای هستی ست. و این غیرطبیعی ترین حالتِ ممکن است. بیشترشان، مخصوصن جوان ترها، مبهوت می شوند و کل شان، پیر و جوان، مقهور. کلی راه رفته ایم که از این آدم عکس بگیریم. او هم لباس مهمانی اش را تنش کرده برای همین کار. طبیعی ترین حالت این جریان این است که نویسنده ی عزیز توی دوربین نگاه کند و با این کار ناگفته بگوید: ای بیننده ی آینده ی عکس، در این شرایط که این عکاس روبه روی من نشسته و دوربین را گرفته سمتم، منِ نویسنده این طوری می شوم و در این موقعیت، این طبیعی ترین حالت من است.
ولی اگر بخواهد جوری باشد که سردبیر ما می خواست، فقط بازی در بازی می شود، ادای طبیعی بودن در یک وضعیت غیرطبیعی. هر چند که وجوه دیگری از نویسنده لو می رود ولی جنس طبیعی بودنش متفاوت است.
اختلاف ما با سردبیر دقیقن به همین خاطر بود. ما یک استنباط مشترک از حالت طبیعی بودن آدم ها نداشتیم و برای سردبیر ما طبیعی بودن جور دیگری بود، جوری که از نظر من غیرطبیعی به حساب می آمد.

وقتی «وی افزود» طبیعی می شود

دوستی دارم به اسم امید، این دوست ما نه ادیب است و نه هیچ علاقه ای به ادبیات دارد، ولی کلن لفظ قلم صحبت می کند. بعضی جاها حرف زدنش واقعن مسخره می شود. آن قدر که اگر بار اولی باشد که می بینیدش خیلی تعجب می کنید. ولی بار دوم که جریان برای تان جا افتاده، حتا اگر وسط حرف هایش بگوید «وی افزود»، شما متوجه نمی شوید. آمپر لفظ قلم بودنش هم با تعداد آدم ها بالاتر می رود. آن اوایل که تازه با هم آشنا شده بودیم همیشه تصور می کردم این بابا وقتی با زنش تنهاست، خیلی تنها، چه طور حرف می زند؟ از چه کلمه هایی استفاده می کند؟ اما باور کنید به غیر از وقت هایی که دوروبرمان شلوغ است و آمپر می چسباند، دیگر حرف زدنش کمتر به چشم می آید.
ولی بخش بامزه ی جریان کجاست؟
بعد از سال ها بالاخره ازدواج کرد. وقتی همسرش را دیدم باورم نمی شد، زنش از خودش لفظ قلم تر بود. جوری که وسط حرف هایش به جای یک دفعه، می گفت «به ناگاه». با هم که حرف می زدند فکر می کردی بیهقی می خوانند.

ده دوازده سال پیش یکی از فیلمسازهای مملکت یک دفعه کارش را تعطیل کرد و رفت توی عالم سیاست. قرار بود نماینده ی مجلس شود. همان وقت ها در روزنامه ای کار می کردم که هر چه فکر می کنم اسمش یادم نمی آید ولی خیلی از کسانی که قرار بود کاندیدا شوند توی آن روزنامه رفت و آمد داشتند. به گمانم کلن آن روزنامه را برای همین کار عَلَم کرده بودند. با امید، یکی از دوستانم، نه آن که لفظ قلم بود، نشسته بودیم که آقای فیلمسازی که آن زمان نمی شناختمش از در وارد شد. بار اولی بود که این آدم را می دیدم. امید می شناختش، فیلم هایش را دیده بود. نیم ساعت بعد قرار شد عکسش را بگیریم. عکس همان عکسی بود که باید با آن به مردم معرفی می شد، همان عکس نمایندگی مجلس. به حساب این که فیلمساز است و جلوی دوربین باید راحت باشد رفتم که کار را شروع کنم.
قبل از او از چندتای دیگرشان هم عکس گرفته بودم، همه از دم گرگ باران دیده، سیاستمداری از سر تا پاشان می بارید، همه می آمدند و می نشستند، با حالت هایی که از قبل فکر شده بود. اما این دوست مان فرق داشت. خیلی زیر پوستی کنترلش را از دست داده بود. شاید فقط منی که پشت دوربین می دیدمش می فهمیدم. نمی دانم چرا، شاید به خاطر این که در موقعیت جدیدی قرار گرفته بود یا شاید به خاطر این که در جایگاه خودش نبود. واقعن آن لحظه معصومیت از سر و رویش می بارید. مثل روز روشن بود که این کاره نیست.
بعد از کلی جابه جا شدن و عرق ریختن بالاخره دستش رفت زیر چانه. کاری که همان لحظه فهمیدم همیشه همان کار را می کرده. هنوز عکس را نگرفته بودم که یکی از پشت گفت: یه حالت جدید بگیر.
با همین جمله همه چیز به هم ریخت. دست از زیر چانه جدا شد. حالا دوتا دست داشت که جفت شان اضافه بود. دو دستی که آشکارا می لرزید و نمی دانست با آن ها چه کند. به نظرم می آمد کاری کرده که راه برگشتی ندارد و اگر دست خودش بود همان لحظه ول می کرد و می رفت دنبال فیلم خودش.
من در نهایت به این آدم رای دادم، هر چند مطمئن بودم حق ملت که هیچ، حق خودش را هم نمی تواند بگیرد. چند سال بعد زمانی که دیگر نماینده نبود باز در فرصتی همدیگر را دیدیم. طبیعی بود که او مرا فراموش کرده باشد ولی لحظاتی که از او عکس می گرفتم برای همیشه در ذهنم مانده بود. این بار توی اتاق تدوین نشسته بود. محکم، مطمئن و با اعتماد به نفس بود. خیلی اتفاقی توی سینی برای مان چای آورد. بدون آن که کوچک ترین صدایی از استکان و نعلبکی شنیده شود.

شاید در مجموع ده دوازده باری رفته باشم تئاتر. یکی دو بارِ اول فقط به خاطر آن که ببینم این تئاتری که این قدر حرفش را می زنند چیست. بقیه را فقط از روی اجبار رفته ام، یا کارگردانش رفیقم بوده یا بازیگرش. تئاتر را کلن باور نمی کنم. از دیدنش لذت نمی برم. می دانم که بنا را باید بر غیرواقعی بودن بگذارم، این را می فهمم ولی نمی توانم. همیشه یک اتفاق های واقعی قاتی جریان می شود که بلد نیستم در غیرواقعی ها حل شان کنم.
متاسفانه همیشه یک نفر که قدش از همه ی تماشاچی ها بلندتر است جلوی من نشسته. یک آدم واقعی. نمی توانم این آدم را حذف کنم. نمی توانم نبینمش. او همیشه یکی از بازیگرهاست با این تفاوت که واقعی ست. هر جایی را که می خواهم ببینم سرش را همان طرف خم می کند. خودش را به زور وارد بازی می کند. به درک، به درک که یک لکه ی سیاه متحرک جلوم کار گذاشته اند، به درک که همیشه هست. از خیرش می گذرم ولی آن ها را چه طور باور کنم؟! هیچ وقت یادم نمی رود آن هایی که آن بالا ایستاده اند، بازی می کنند. یادم نمی رود آن طرف همان بچه معروفی ست که عکسش را سردر سینماها دیده ام. یا آن آقا یا خانمی که آن وسط می چرخد و بلند بلند حرف می زند دوست من است. اگر عصبانی می شود، اگر غمگین می شود عین خیالم هم نیست. همیشه درگیر کلاهی می شوم که ناغافل از سر یکی می افتد. واقعن می افتد، می افتد و قل می خورد و می رود جلو صحنه می ایستد. وای، وای چه افتضاحی! حالا کی و کِی کلاه را بر می دارد؟ اگر دیالوگ بعدی در باره ی کلاه باشد چه؟! چه شانسی، چه شانسی که از صحنه پایین نیفتاد!
حتمن همه باور می کنند، حتمن همه غرق می شوند که لذت می برند. یا شاید چیز دیگری را می بینند که من نمی بینم. باید این طور باشد، وگرنه خودشان با پای خودشان نمی آمدند توی صفِ بلیت بایستند که این رفیق ما گول شان بزند.

مگر می شود عکاس در عکس نباشد؟ شاید آن هایی که تئاتر را آن طور باور می کنند همان طور هم قبول کنند که می شود. اما برای من ممکن نیست. او همیشه نوک آن هرم ایستاده.
عکس همیشه یک راوی دارد و آن اول شخص مفرد است. فراموش نکنیم؛ اول شخص مفرد. در عکس همیشه این جمله ی عکاس مستتر است: دیدم، ببیـن. و چیزی شبیه به دیدیم یا دیدند معنی ندارد. معنیِ داستانیِ این که عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. که به نظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
اگر بخواهیم روی استاد را زمین نینداخته باشیم و نزدیک ترین حالت به حرف او را هم حساب کرده باشیم، باید از فعلی استفاده کنیم که فاعلش مشخص نباشد، چیزی شبیه فعل مجهول. در نتیجه باید بگوییم: دیده شد. اما این تنها امکانی ست که در ادبیات می شود از آن استفاده کرد. در عکس از این بابت چیز مجهولی وجود ندارد، همه چیز کاملن مشخص است و خیلی زود می شـود به جـواب رسـید. مگر این که بخواهیم سر خودمان را شیره بمالیم. جریان به همین راحتی ست: دیده شد. کی دید؟ عکاس.

یک داستان دو وجهی

در کودکی بچه ی شیطانی بودم، خیلی شیطان. آن قدر که یک بار از برج آزادی آن قدر بالا رفتم که دیگر نمی توانستم برگردم و کار به آتش نشانی کشید. جمع و جور کردن چنین بچه ای واقعن کار سختی بود. از هیچ چیز و هیچ کسی نمی ترسیدم الا پدرم. او به روش های مختلفی مرا کنترل می کرد. برای هر گندی برنامه ای عَلَم می کرد.
هنوز نمی دانم که در آن زمان آدم دروغ گویی بودم یا نه، اما حدس می زنم که خیلی دروغ می گفتم. پدرم برای این جریان کلک خوبی سوار کرد. هربار که از من حرف می زد جمله ی پایانی اش ثابت بود: ولی هیچ وقت دروغ نمی گه.
بعد از کلی منفی گویی یک نکته ی مثبت مطرح می کرد و این تنها نکته ی مثبت بود. نه درس خوان بودم، نه آرام و سربه زیر. مرا در موقعیتی قرار می داد که همین یک مورد را حفظ کنم. در واقع مجبورم می کرد به راست گویی. نزدیک به یک دهه از کلکش جواب گرفت. یعنی درست تا زمانی که عقلم رسید و فهمیدم چه زمان طولانی ای رودست خورده ام. تا زمانی که حریم خصوصی می خواستم و با راست گویی مهیا نمی شد.
می پرسیدند: کجا می ری؟
نمی خواستم بدانند. یا باید دروغ می گفتم یا یک جواب گنگ می دادم. می گفتم: بیرون.
: بیرون کجاست؟
: بیرون بیرونه.
: یعنی کجا؟
: یعنی بیرون از خونه.
ولی دست بردار نبودند. آن قدر پیله کردند تا کار به احمدرضا کشید. و شاید یکی از دلایل داستان نویس شدنم همین احمدرضا باشد. تا قبل از این جریان داشتم خیلی معمولی، نمی خواهم از کلمه ی طبیعی استفاده کنم، زندگی می کردم. ولی همین بند کردن ها مرا کشاند به یک جریان غیرمعمول.

و اما احمدرضا

حقیقتش هیچ وقت دوستی به اسم احمدرضا نداشته ام. تا دل تان بخواهد اسم دوستانم امید بوده ولی احمدرضا هیچ وقت. برایم خیلی عجیب است که توی این همه سال هیچ وقت پیش نیامده که با کسی به این اسم دوست شوم.
ولی احمدرضا از کجا آمد؟ باید اعتراف کنم که با جسارت هر چه تمام تر از یک زمانی به بعد به جای کلمه ی بیرون از کلمه ی احمدرضا استفاده کردم. توجیه دروغ نگفتنم هم این بود که این مشکلِ آن هاست که نمی دانند این دو کلمه هم معنی هستند. بار اول تلفنی گفتم: نیم ساعتی دیر می آم. نگران نباشین، می رم پیش احمدرضا چیزی بگیرم ازش.
حساسیت های شان را می دانستم. توی همچین جمله ای مهم نبود که احمدرضا چه کسی هست. مهم بخش مجهول جمله بود.
: چیزی؟ چه چیزی؟
جواب ساده، کافی و بی دردسر بود: کتاب.
چند روز بعد زمانش را از نیم ساعت به یک ساعت افزایش دادم. و هفته ی بعد دو بار رفتم. آن قدر گفتم تا احمدرضا شکل گرفت و باورشان شد. اما کار به این جا ختم نشد. یا باید به جای هر کلمه ای کلمه ی دیگری می گذاشتم، یعنی سینما رفتن را به درس خواندن ترجمه می کردم و یا احمدرضا را می ساختم. که در نهایت ترجیح دادم بسازمش.
ولی احمدرضا کی بود؟
او یکی از همکلاسی ها به حساب می آمد. پسر درس خوانی بود. شاگرد اول نبود ولی باهوش بود، آن قدر که می توانست سوال های مرا جواب دهد. فوق العاده خجالتی بود و البته کم حرف. پدرش معلم بود و مادرش خانه دار. خانه شان نزدیک مدرسه و البته دور از ما بود. او بعد از گذشت مدتی نزدیک ترین دوستم شد، آن قدر که بیشتر وقتم را با او می گذراندم.
هر چند که یک موجود خیالی بود ولی بود. او واقعن نزدیک ترین دوستم شد. همیشه فکر می کنم آیا ما وقتی به چیزی فکر می کنیم آن را می آفرینیم؟ در جوابش همیشه به یاد احمدرضا می افتم. کسی که در طی یک سِری اتفاقات طبیعی یا به گمان بعضی غیرطبیعی، وارد زندگی ام شد و خیلی طبیعی به زندگی اش ادامه داد. احمدرضایی که بهترین لحظه ها را با هم گذراندیم.

ببرها برای که به صدا درمی آیند؟

ده سال پیش به باغ وحشی رفتیم که بخش هیجان انگیزش مربوط به دو تا ببر می شد. ببرها توی دالان دراز و بزرگی بودند که انتهایش تاریک بود و ما چیزی نمی دیدیم. توی دالان اصلی، دالان های دیگری هم بود که ببرها از هر کدام که می رفتند از یکی دیگر سر در می آوردند. برخلاف همه ی باغ وحش ها که قفس ها را با حصار فلزی می سازند، ببرها را با شیشه از ما جدا کرده بودند. ما این طرف بودیم، آن ها آن طرف. به نظر همه چیز طبیعی می آمد. اولش فکر می کردی خب، نباید فرق زیادی بین حصار و شیشه باشد ولی بود. درست برعکس، خیلی خیلی فرق داشت.
ما برای آن ها بودیم ولی نبودیم. می خواستند چیزی را که می دیدند یک لقمه کنند ولی نمی شد. از آن طرف، آن ها برای ما بودند ولی دیگر ببر نبودند. می رفتیم توی صورت شان. فکرش را بکن؛ توی صورت ببر! با فاصله ای کمتر از سه سانتیمتر. پنجه می کشید، می غرید، ولی چه فایده. صداشان بود ولی نبود، درست مثل وقتی که توی کامپیوتر چیزی را cut می کنی ولی هنوز paste نکرده ای. ببری با آن هیکل، با آن عظمت شده بود مثل یک گربه ی خانگی. آن هم نبود، شده بود پیشی.
یک حصار ساده، یک فاصله ی سه سانتیمتری همه چیز را به هم زده بود. همه ی عواملْ طبیعی بودند ولی حاصلش یک اتفاق غیرطبیعی می شد، چیزی که اصلن انتظارش را نداشتی.

شاید هنوز هم این اتفاق بیفتد اما به خاطر اینترنت سریع تر شده باشد و دیگر کار به پدرومادرها نکشد، ولی بیست سال پیش خیلی زیاد بودند پسرهایی که خارج از ایران یک دفعه فیل شان یاد هندوستان می کرد و می خواستند با دخترهایی که توی ایران بودند ازدواج کنند. مادرِ طرف عکس پسرش را برمی داشت و می چرخید توی خانه ی دخترها. از هر دختری هم که می پسندید عکسی می گرفت و می فرستاد برای پسرش.
همه چیز در حیطه ی عکس اتفاق می افتاد. آن هم عکسی که هیچ اعتباری بهش نیست. اما جالب این جا بود که هر دو طرف به عکس ها اطمینان داشتند، آن قدر که پرونده ی یک عمر زندگی را با دوتا عکس می بستند. این اطمینان از کجا می آمد؟ چه چیزی در عکس ها بود که آن ها را مطمئن می کرد؟ این دیگر واقعن معجزه ی عکس است.
حالا هزاری هم می گفتی که این عکس هیچ ربطی به آن آدم ندارد آن ها کار خودشان را می کردند و یک زاویه ی آن آدم را بسط می دادند به زاویه های دیگرش. اما بخش جالب جریان این است که همه چیز مجازی بود. کل اتفاقات بر مبنای مجاز پایه ریزی شده بود. هیچ چیزِ واقعی ای آن بین نبود ولی کل مراسم مسیر طبیعی خودش را می رفت و کاری به مجاز و غیرمجاز نداشت. همان وقت ها به یکی از همین عروسی ها رفتم. واقعن صحنه ی مسخره ای بود؛ عروس نشسته بود پای سفره ی عقد، با دست راستش دسته گلش را گرفته بود و با دست چپ چسبیده بود به عکس قاب شده ی داماد. رسمن یک عکس نشسته بود به جای یک آدم. و همه فراموش کرده بودند که چه اتفاق عجیب و غیرطبیعی ای دارد می افتد. فراموش کرده بودند که در چه عروسی شگفت انگیزی شرکت کرده اند.
آقا شروع کرد به خواندن خطبه ی عقد. داماد باید جواب می داد. گوشی تلفن را دست به دست رساندند به آقا. بعد آقا اعلام کردند که داماد بله را گفته.
همه ذوق کردند.
بعد نوبتِ عروس شد. باز آقا شروع کرد به خواندن. گوشی را دست به دست رساندند به عروس که بله گفتنش را داماد از آن سر دنیا بشنود. واضح است که با اجازه ی بزرگ ترها بالاخره بله را گفت.
همه بیشتر ذوق کردند.
فکر می کنید وسط این همه اتفاق عجیب و غریب، مردی که کنارم نشسته بود درگیر چه چیزی شده بود؟
گفت: پول تلفن شون خیلی می شه.
باور کنید اگر خود عروس هم نبود و او هم یک گوشه ی دیگر دنیا نشسته بود، قید پول تلفن را می زدند و دوتا عکس را می نشاندند پای سفره ی عقد و مثل آب خوردن صیغه را می خواندند. و این به نظرم اوج طبیعی جلوه کردن عکس است.

بدون شرح

قبل از انقلاب هم زیاد پیش می آمد که عکس شاه را جایی می زدند و جلوی عکس رژه می رفتند ولی برگ برنده را آل سعود رو کرد.
یک سالن خیلی بزرگ را تصور کنید، چیزی شبیه سالن فرودگاه. عده ی زیادی تا انتهای سالن به صف ایستاده اند. ته صف مشخص نیست، پیچ خورده از سالن زده بیرون. وسط سالن سه عکس بزرگ، در حد طبیعی، از شاهزاده های سعودی نصب شده. به جای مچ دست راستِ هر کدام از این عکس ها سوراخی گذاشته اند و پشت هر عکس یک نفر ایستاده و از همان سوراخ دستش را بیرون آورده. ملت هم خیلی مرتب، به صف و بی هیچ شک وشبهه ای می آیند و با این سه عکس دست می دهند.
خب این به نظر شما معجزه نیست؟

در سیزده سالگی، فقط برای یک روز، به آرزویم رسیدم. اوایل جنگ بود. پدرم به جبهه رفته بود. سه یا چهار ماهی می شد که ما تنها بودیم. دست و بال مان تنگ بود. زندگی مان شده بود کوپُن و دفترچه. مثل همه برای هر چیزی باید توی صف می ایستادیم. و درست وسط این هیر و ویر بند کردم به شلوار جین. نبودِ پدرم کار را راحت تر کرده بود. چه زمانی بهتر از این؟! شکستن دل بچه ای که شاید فردا پدرش دیگر نباشد کار هر کسی نیست! مادرم مثل آب خوردن رضایت داد و بعد از سال ها ما شلواردار شدیم. یک جین آبی روشن، اصل، ایزیِ سه خط. واقعن معرکه بود. هیچ وقت فراموش نمی کنم. خیلی بیشتر از پدرسوختگی ای که درآوردم می ارزید. از فکر این که همین فردا با همین شلوار تا مدرسه می روم خوابم نمی برد.
صبح با یک کاپشن بلند و یک جفت کتانی اسپرتکس راه افتادم. قبول دارم که سرووضع افتضاحی بوده ولی با همان شلوار جین، توی ایستگاه، توی اتوبوس، دخترها، پسرها، همه، همه جا مرا نگاه می کردند. دست وپایم را گم کرده بودم. همه ی شهر چشم شان به من بود. دیگر مثل همیشه نبودم. راحت نبودم.
در مدرسه، وقتی این موفقیت افسانه ای به اوج رسید، اوضاع کمی بهتر شد. آرام آرام همه چیز داشت به حالت عادی برمی گشت اما از بخت بدم، درست موقع تعطیلی، جیب عقب شلوار به گوشه ی نیمکت گرفت و یک تکه قلوه کن شد. فاجعه بود. تنم معلوم بود. و بدتر از همه شلوار از دست رفته بود.
اوضاع برعکسِِ صبح شد. کاپشن را تا جایی که می شد پایین کشیدم. با فاصله از بقیه و از کنار دیوار می رفتم ولی بی فایده بود. همان موقعیت صبح بود ولی در جهت معکوس، همان مسیر، همان آدم ها، همان چشم ها.
اما حقیقت چیز دیگری بود. چه صبح و چه ظهر کسی حواسش به من نبود. همه داشتند زندگی شان را می کردند. هر کسی به فکر بدبختی خودش بود. آن تکه ی شلوار چیزی نبود که توجه کسی را جلب کند. یا حتا پاره بودنش آن قدر زیر کاپشن گم بود که محال بود دیده شود. جهان مسیر هر روزه ی خودش را می رفت بدون کوچک ترین توجهی به شلوار جین من. آن شلوار یک سوءتفاهم بود، یک شوخی بی مزه که اتفاق می ساخت. یک اتفاق درونی، یک نابسامانی فکری، یک باور بی جهت و مهم تر از همه یک حس بود، حسی که فقط باعث شد یک روز کامل را غیرطبیعی باشم.

دوست نویسنده ای دارم که از بخت بدش با مطالبی اسم درکرد که طنز بود. این بنده ی خدا نه تنها آدم طنازی نیست بلکه کمی هم بداخلاق است. ولی باور عموم چیز دیگری ست. مردم از او چیز دیگری ساخته اند. یک اسم را می شناسند و از آن اسم انتظاراتی دارند. آن اوایل به این جریان شدیدن حساس بود و مقاومت نشان می داد. ولی آرام آرام عادت کرد و حالا دو شخصیت کاملن متفاوت را پیش می برد. او معتقد است که اسمش زندگی ای جدا از خودش را پیش گرفته و حالا که نمی تواند باور عمومی را عوض کند، پس بهتر است خرابش نکند. در نتیجه او همیشه مجبور است دو شخصیت را همزمان زندگی کند، یکی که خودش باشد و یکی که کاملن خیالی ست، چیزی شبیه احمدرضای ما.
این دوست ما مجبور است یا حداقل خودش این اجبار را برای خودش گذاشته که به باور مردم آسیب نزند. ولی مگر غیر از این است که هر کدام از ما در موقعیت های متفاوت، آدم های متفاوتی می شویم؟ ما واقعن آدم دیگری می شویم. ما واقعن می رویم در نقش دیگری. و چه کسی می خواهد بگوید که این حالت مان طبیعی ست یا حالت قبلی؟ چه کسی می خواهد این وضعیت را تشخیص دهد؟ ما گاهی خوشحال ایم، گاهی ناراحت. و نمود بیرونی آن را از قبل یاد گرفته ایم. یک نمایش عمومی که همه با هم آن را اجرا می کنیم.
شاید مشکل در اجراست. یعنی اگر اجرای شما با باور عمومی هماهنگ نباشد یا متفاوت باشد غیرطبیعی به حساب تان می خورد، هر چند که خودِ خودتان باشید؛ یعنی طبیعی ترین حالت خودتان. از طرفی هم اگر بتوانید اجرای خوبی داشته باشید ولی آن اجرا هیچ ربطی به خودتان نداشته باشد همه چیز طبیعی پیش رفته است.
اما حالا که از این طرف مانده و از آن طرف رانده شده ایم، ای شیخ، تکلیف چیست؟
شیخ: تکلیف، همان است که بود.(۱)

آذر ۹۰

لذتی که حرفش بود

شش تک نگاری درباره ی دیدن و زیستن

پیمان هوشمند زاده





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

نظرات کاربران درباره کتاب لذتی که حرفش بود

درعین سادگی جذاب بود.
در 2 هفته پیش توسط
کتاب خوبی بود
در 2 هفته پیش توسط
یه جذابیت ذاتی داشت. کشف کنش‌ها و واکنش‌هایی که تو زندگی خود ما هم بسیار آشناست، اما توجه‌ای با این نوع منظر بهشون نداشتیم. به خاطر همزاد پنداری‌ای که با خط روایی داستان پیدا می‌کنیم، لذت فوق العاده‌ای تا پایان کتاب همراهی‌مون می‌کنه. این کتاب حجم کمی داره، اما تجربه‌ی شیرینش سهم بزرگی رو تو خاطرات کتابخونی‌تون به خودش اختصاص می‌ده.
در 4 هفته پیش توسط
جالب بود، چند بخشش رو نشستم خوندم و خوشم اومد
در 1 ماه پیش توسط
من کتاب صوتی میخواستم
در 3 ماه پیش توسط