فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب صبحانه قهرمانان

نسخه الکترونیک کتاب صبحانه قهرمانان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صبحانه قهرمانان

«صبحانۀ قهرمانان» نام انحصاریِ نوعی برشتوک ‌صبحانه از شرکت جنرال میلز است. هر گونه استفاده از این عبارت در سراسر کتاب و برای عنوان آن نه مبنی بر ارتباط با شرکت جنرال میلز و بهره‌مندی از حمایت ایشان است و نه به منظور بی‌اعتبار ساختن محصولات خوبشان.

فیبی هرتی، که کتاب به او تقدیم شده، به قول معروف، دیگر دستش از دنیا کوتاه است. فیبی بیوه‌ای اهل ایندیاناپولیس بود که اواخر دورۀ «رکود بزرگ» با او آشنا شدم. آن زمان، فیبی حدوداً پنجاه‌ساله بود و من شانزده‌ساله بودم یا در همین حول و حوش.
فیبی مایه‌دار بود، منتها چون در تمام دوران جوانی‌اش هفت روز هفته سر کار ‌رفته بود، دیگر برایش عادت شده بود و دست از کار نمی‌کشید. او نکته‌های منطقی و گیرایی در ستون «توصیه‌هایی به عاشقان دل‌خسته» می‌نوشت، در روزنامۀ ایندیاناپولیس‌تایمز، روزنامه‌ای که زمانی معتبر به حساب می‌آمد، ولی حالا دیگر منسوخ شده.
منسوخ.
او برای فروشگاه زنجیره‌ای ویلیام اچ. بلاک آگهی می‌نوشت. کسب و کار این فروشگاه هنوز هم، در ساختمانی که پدرم طراحی کرده، رونق دارد. فیبی برای حراج تابستانۀ کلاه حصیری آگهی زیر را نوشت:

«این کلاه‌های حصیری اون‌قده مُفته که می‌تونید بخریدشون واسه سایبون گل‌های رُز باغچه‌تون یا حتی رو هم بچینیدشون تا اسبتون بپره از روشون!»

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 4.47 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۱۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب صبحانه قهرمانان







به یاد فیبی هرتی که در زمان رکود اقتصادی در ایندیاناپولیس مایه تسلی ام بود.

هنگامی که او مرا بیازماید، باید چون طلای ناب از بوته آزمایش رستگار برون آیم.

ایوب نبی



صبحانه قهرمانان

کورت ونه گات

مترجم: راضیه رحمانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



سرآغاز کلام

«صبحانه قهرمانان» نام انحصاریِ نوعی برشتوک صبحانه از شرکت جنرال میلز است. هر گونه استفاده از این عبارت در سراسر کتاب و برای عنوان آن نه مبنی بر ارتباط با شرکت جنرال میلز و بهره مندی از حمایت ایشان است و نه به منظور بی اعتبار ساختن محصولات خوبشان.

فیبی هرتی، که کتاب به او تقدیم شده، به قول معروف، دیگر دستش از دنیا کوتاه است. فیبی بیوه ای اهل ایندیاناپولیس بود که اواخر دوره «رکود بزرگ» با او آشنا شدم. آن زمان، فیبی حدوداً پنجاه ساله بود و من شانزده ساله بودم یا در همین حول و حوش.
فیبی مایه دار بود، منتها چون در تمام دوران جوانی اش هفت روز هفته سر کار رفته بود، دیگر برایش عادت شده بود و دست از کار نمی کشید. او نکته های منطقی و گیرایی در ستون «توصیه هایی به عاشقان دل خسته» می نوشت، در روزنامه ایندیاناپولیس تایمز، روزنامه ای که زمانی معتبر به حساب می آمد، ولی حالا دیگر منسوخ شده.
منسوخ.
او برای فروشگاه زنجیره ای ویلیام اچ. بلاک آگهی می نوشت. کسب و کار این فروشگاه هنوز هم، در ساختمانی که پدرم طراحی کرده، رونق دارد. فیبی برای حراج تابستانه کلاه حصیری آگهی زیر را نوشت:

«این کلاه های حصیری اون قده مُفته که می تونید بخریدشون واسه سایبون گل های رُز باغچه تون یا حتی رو هم بچینیدشون تا اسبتون بپره از روشون!»

فیبی هرتی مرا استخدام کرد تا از روی آگهی هایی که برای تبلیغ لباس نوجوانان می نوشت رونویسی کنم. بخشی از کارم پوشیدن لباس هایی بود که ازشان تعریف و تمجید می کردم. با هر دو پسرش که هم سن و سالم بودند رفیق شدم و تمام وقت خانه آن ها پلاس بودم.
فیبی در صحبت با ما و دوست دخترهایمان اصلاً عفتِ کلام نداشت و حرف های رکیک می زد. از این گذشته، شوخ طبع بود و کاری به کارمان نداشت.
از فیبی یاد گرفتیم که نه تنها وقت حرف زدن از امور خصوصی، بلکه در صحبت از مدرسه، تاریخ آمریکا، قهرمانان سرشناس، نحوه توزیع ثروت در جامعه و خلاصه هر موضوعی بی ادب و جسور باشیم.
من خودم تا به حال از صدقه سر همین بی نزاکتی توانسته ام لقمه نانی به دست بیاورم، اما هنوز در این مقوله خیلی ناشی ام و مانده تا به فیبی هرتی برسم. مدام سعی می کنم از بی ادبی فیبی هرتی، که بسیار برازنده اش بود، تقلید کنم. به نظر من، آن زمان، به خاطر حال و هوای رکود اقتصادی، داشتن جذابیت برای فیبی بسیار آسان تر بود تا الآنِ من، چون او به همان چیزی اعتقاد داشت که اکثر آمریکایی های آن زمان بهش معتقد بودند: این که وقتی رفاه اقتصادی از راه برسد، مردم خوشبخت و منطقی و منصف خواهند شد.
دیگر هیچ وقت این کلمه را نشنیدم. منظورم «رفاه» است. این کلمه قبلاً مترادف با بهشت بود و فیبی هرتی معتقد بود آداب گریزی ای که به همه توصیه می کرد کمک می کند تا بهشت آمریکایی محقق شود.
هنوز راه و رسم آداب گریزیِ فیبی مُد است، اما دیگر هیچ کس بهشت آمریکایی را باور ندارد. البته هیچ کس، الا فیبی هرتی.
در این کتاب، از تصوراتم درباره ماشین وار بودنِ آدم ها خواهم گفت. این دیدگاه در دوران کودکی ام شکل گرفت، زمانی که مبتلایان به مراحل پیشرفته سیفلیس و اختلال حرکتی ــ به ویژه مبتلایان مرد ــ مضحکه تماشاگران سیرک ها و مردم پایین شهرِ ایندیاناپولیس می شدند.
سیفلیسی ها اسیر موجوداتی فنری شکل و گوشتخوار بودند، موجوداتی آن قدر ریز که فقط با میکروسکوپ می شد مشاهده شان کرد. این میکروب ها، وقتی از گوشتِ بین مهره های ستون فقرات قربانیان عبور می کردند، باعث به هم چسبیدن مهره ها می شدند و، در نتیجه، مبتلایان به شکل ترسناکی باوقار و شق و رق به نظر می رسیدند، گویی چشمانشان دارد از حدقه می زند بیرون.
یک بار، در تقاطع خیابان های مِریدیِن و واشینگتن، فردی مبتلا به سیفلیس دیدم. زیر ساعتی ایستاده بود که پدرم طراحی کرده بود. مردم محل به آن جا می گفتند «تقاطع آمریکا».
مرد سیفلیسی سخت به فکر فرو رفته بود که چگونه با پاهای رنجورش روی خط کشی خیابان قدم بردارد و خود را به آن طرف خیابان واشینگتن برساند. تنش رعشه خفیفی داشت؛ انگار درون بدنش موتوری کوچک کار گذاشته بودند که درجا کار می کرد. مشکل از این جا ناشی می شد: مغزش که بایست به پاها فرمان حرکت می داد دیگر کار نمی کرد، چون موجودات ریزْ زنده زنده خورده بودندش. رشته های عصبی و اتصالاتی که بایست دستورالعمل ها را منتقل می کردند هم یا دیگر عایق بندی نبودند یا همان موجودات ریز کاملاً جویده بودندشان. کلید هایی هم که در مسیر اتصالات قرار داشتند یا مسدود شده بودند یا کاملاً به هم جوش خورده بودند.
او حدوداً سی ساله بود، اما بسیار پیرتر به نظر می آمد. فکر می کرد و فکر می کرد؛ آن وقت، مثل زنان گروه همسرایان، دو بار پشت سر هم پایش را به جلو پرتاب می کرد.
آن زمان، که بچه سال بودم، او درست مثل ماشین به نظرم می رسید.
در آن دوران فکر می کردم آدم ها تیوب های پلاستیکی ای هستند که درونشان واکنش های شیمیایی در حال فعل و انفعال است. وقتی بچه بودم، افراد زیادی را دیدم که گواتر داشتند. دووِین هووِر،(۱) فروشنده پونتیاکی که قهرمان این کتاب است، هم چنین کسانی را به چشم خود دیده. این ساکنان بدبختِ زمین غدّه های تیروییدشان چنان ورم می کرد که انگار در گلویشان کدوخورشتی پرورش داده اند.
همان طور که بعدها ثابت شد، تنها کاری که مبتلایان به گواتر بایست انجام می دادند مصرف روزانه یک سرِ سوزن ید بود و بس. آن وقت می توانستند زندگی آرامی داشته باشند.
مادرم مغزش را با داروهای شیمیایی درب و داغان کرد، داروهایی که مثلاً قرار بود باعث شوند راحت بخوابد.
خودم، وقتی افسرده می شوم، یک قرص کوچک می خورم.
و از این حرف ها.
به علت همین تصوراتم است که وقتی برای رمان هایم شخصیتی خلق می کنم، وسوسه می شوم همه تقصیرها را بیندازم گردن مواد شیمیایی و سیم کشیِ معیوب. چون تمایل دارم بگویم نابسامانی های آن شخصیت یا به دلیل عیب و ایراد در سیم کشی است یا به خاطر مقادیر جزئیِ مواد شیمیایی که در آن زمان خاص خورده یا، برعکس، بایست می خورده و نخورده.
حتماً می پرسید خودم درباره کتابم چه نظری دارم؟ حس می کنم کتاب مزخرفی است، البته بگویم که همیشه در مورد کتاب هایم همچو حسی دارم. یک بار، دوستم، ناکز برگر،(۲) گفت که رمان ملال آوری را «... با این فرض خواندم که گویی فیلبوید استاج۲ آن را نوشته است». وقتی این رمان را ــ که از قرار معلوم برای نوشتنش برنامه ریزی شده ام ــ می نویسم، دقیقاً حس می کنم خودِ خودِ فیلبوید استاج هستم.
این کتاب هدیه تولد پنجاه سالگیِ من است به خودم. دیگر نیمی از زندگی ام را پشت سر گذاشته ام و افتاده ام توی سراشیبی عمر.
البته من طوری برنامه ریزی شده ام که در پنجاه سالگی هم بچگانه رفتار کنم، به پرچم ستاره نشان آمریکا بد و بیراه بگویم و با ماژیک از پرچم نازی ها و خیلی چیزهای دیگر نقاشی بکشم.
فکر می کنم، با کشیدن این تصاویر، مزخرفات درون ذهنم را تخلیه می کنم؛ دارم ذهنم را از شخصیت های کتاب های دیگرم هم خالی می کنم، چون این بار دیگر قصد ندارم خیمه شب بازی راه بیندازم.
می خواهم ذهنم را چنان تخلیه کنم که درست بشود مثل پنجاه سال پیش، یعنی وقتی که در این سیاره درب و داغان به دنیا آمدم.
گمان می کنم این کاری است که هم آمریکایی های سفیدپوست باید انجام دهند و هم آمریکایی های غیرسفید پوستی که از آمریکایی های سفیدپوست تقلید می کنند. چیزهایی را که دیگران، به هر شیوه ای، در ذهنم چپانده اند نمی شود به طرز زیبا و خوشایندی کنار هم چید. بیش ترشان به درد نخور و کریهند و در کنار هم نامتناسب به نظر می رسند. با زندگی واقعی ای که خارج از ذهن من در جریان است هم هیچ سنخیتی ندارند.
در ذهن من هیچ اثری از تمدن و توازن انسانی نیست. نه، بس است؛ دیگر نمی توانم بدون تمدن زندگی کنم.
در واقع، این کتاب برای من مثل پیاده رویی خواهد بود که هنگام سفرِ رو به عقبم ــ به یازدهم نوامبر سال هزار و نهصد و بیست و دو ــ آشغال ها و کاغذ پاره های توی سرم را به گوشه کنار آن خواهم ریخت.
در سفرم به گذشته، به یازدهم نوامبر خواهم رسید که تصادفاً روز تولدم هم هست. این روز مقدس «روز متارکه جنگ» نامیده می شد. وقتی من و دووین هوور بچه بودیم، تمام کسانی که با ملیت های مختلف در جنگ جهانی اول شرکت داشتند، به مناسبت پایان جنگ، در دقیقه یازدهمِ ساعت یازدهِ این روز در یازدهمین ماه سال، یک دقیقه سکوت می کردند.
در همین یک دقیقه سالِ هزار و نهصد و هجده بود که میلیون ها میلیون انسان دست از قصابی همدیگر برداشتند. با پیرمردهایی که در آن لحظه در میدان های جنگ حضور داشتند زیاد هم صحبت شده ام. هر کدام سعی می کردند به شیوه ای به من بفهمانند که آن سکوتِ ناگهانی صدای خدا بود. پس، ما هنوز بین خودمان کسانی داریم که لحظاتی را که خدا به روشنی با بندگانش سخن می گفت به یاد آورند.
حالا دیگر به روز متارکه جنگ «روز کهنه سربازان» می گویند. روز متارکه جنگ مقدس بود، ولی روز کهنه سربازان نه.
پس روز کهنه سربازان را از مغزم بیرون می اندازم، ولی روز متارکه جنگ را نگه می دارم. نمی خواهم چیزهای مقدس را دور بیندازم.
دیگر چه چیزی مقدس است؟ آهان، مثلاً رومئو و ژولیت.
و موسیقی هم همین طور.

فیلبوید استاج

به یاد پدرم که تلاش را از او آموختم.

این کتاب ترجمه ای است از:
 Breakfast of Champions
 Kurt Vonnegut
 Delacorte Press, 2006

فصل اول

این حکایتِ دیدار دو مرد است، دو سفیدپوستِ تنها و بی کس، لاغر و نسبتاً پیر، بر سیاره ای که شتابان به سوی مرگ می رفت.
یکی از آن دو کیلگور تِراوت،(۳) نویسنده رمان های علمی ـ تخیّلی بود. آن وقت هنوز برای خودش کسی نشده بود و فکر می کرد دیگر به ته خط رسیده، اما اشتباه می کرد. اتفاقاً، بعد از این دیدار، از محبوب ترین و محترم ترین افراد تاریخ شد.
فردی که تراوت با او دیدار کرد دووِین هووِر بود، دلال پونتیاک. دووین هوور آن زمان هنوز دیوانه نشده بود، اما در آستانه دیوانگی بود.

توجه کنید:
تراوت و هوور هر دو از شهروندان ایالات متحده آمریکا بودند، کشوری که به اختصار آمریکا نامیده می شد. سرود ملیشان، که چرند محض بود، بدین شرح است:

بگو می توانی در نور سپیده دم ببینی
آنچه ما در آخرین سوسوی گرگ و میش با افتخار بر آن درود فرستادیم؟
پرچمی که خطوط عریض و ستارگان رخشانش، در گیر و دارِ آن نزاع مخاطره آمیز،
بر فراز خاکریزهایی که تماشا می کردیم، چنان دلاورانه در اهتزاز بود
و تلالو سرخ موشک ها و بمب هایی که در هوا منفجر می شدند
در دل شب به ما نوید می دادند که پرچممان هنوز هم پابرجاست؟
بگو آیا هنوز آن بیرق ستاره نشان موج می زند
بر فراز سرزمین آزادی و مهد دلیران؟

هزاران هزار ملت در جهان وجود داشت، ولی ملتی که دووین هوور و کیلگور تراوت به آن تعلق داشتند تنها ملتی بود که سرودِ ملی اش قلنبه سلمبه، نامفهوم و سرشار از علامت سوال بود.
پرچم این کشور این طوری بود:



در ارتباط با پرچم ملی در کشورشان قانونی تصویب شده بود که هیچ کشور دیگری روی زمین مشابهش را نداشت: «پرچم ملی نباید برای ادای احترام به احدالناسی نیمه افراشته شود.»
نیمه افراشته کردن پرچم نوعی ادای احترام نظامی و دوستانه محسوب می شد و به معنای پایین آوردن پرچم تا نزدیک زمین و دوباره برافراشتن آن بود.
شعار کشور دووین هوور و کیلگور تراوت این بود: «E pluribus unum». این جمله به زبانی بود که دیگر سخنگویی نداشت و به معنیِ «از میان همه فقط یکی» بود.
پرچم کشور، که پایین آوردنش ممنوع بود، زیبا بود. سرود ملی و آن شعارهای توخالی هم خیلی مهم نبود، البته اگر این حقیقت تلخ وجود نداشت: بسیاری از شهروندان، از بس بهشان بی توجهی شده بود یا فریفته شده بودند و سرشان کلاه رفته بود، می گفتند کاش اصلاً در آن کشور یا حتی در آن سیاره زندگی نمی کردند؛ با خود می گفتند حتماً اشتباه شده؛ جای ما این جا نیست. اگر در سرود ملی و شعارها، به جای این خزعبلات، حرفی از جنس برابری، برادری، امید یا خوشبختی یافت می شد و اگر جامعه آن ها را با آغوش باز می پذیرفت، آن وقت، شاید، شاید، کمی تسلی می یافتند. حتی ورود این شهروندان به برخی املاک چندان خوشایند تلقی نمی شد.
اگر این مردم به دقت اسکناس هایشان را بررسی می کردند تا از طریق سرنخ هایی که به دست می آورند به چند و چون کشورشان پی ببرند، به چیزهای مهمل و عجیب و غریبی می رسیدند. در میان آن همه مهملات، می توانستند شاهد یک هرم سربریده با چشمی شعاع گستر روی نوک هرم باشند. درست مثل شکل زیر:



حتی رئیس جمهور ایالات متحده هم سر درنمی آورد این شکل چه مفهومی دارد. انگار این کشور می خواست به مردمش بگوید: «قدرت در چیزهای بی معنی است.»
خیلی از این چیزهای بی معنی نتیجه سربه هوایی ساده انگارانه بنیانگذاران کشور دووین هوور و کیلگور تراوت بود. بنیانگذاران کشور اشراف زادگانی بودند که دوست داشتند تحصیلات به دردنخور و کشکیشان را به رخ دیگران بکشند، تحصیلاتی که البته شامل مطالعه مهملاتی از دوران باستان بود. آن ها علاوه بر این شاعرانی درجه سه هم بودند.
برخی از این مهملات شرورانه بود، چون جرم های بزرگی را لاپوشانی می کرد. مثلاً، در مدارس ایالات متحده آمریکا، معلم ها تاریخ زیر را بارها و بارها روی تخته سیاه می نوشتند و از بچه ها می خواستند که با افتخار و شادمانی آن را از بر کنند:

۱۴۹۲

به بچه ها می گفتند این تاریخِ کشف قاره شان به دست انسان است. اما، در اصل، مدت ها قبل از سال ۱۴۹۲، میلیون ها انسان در آن قاره زندگی ای راحت و رویایی داشتند. در واقع، این تاریخِ همان سالی بود که دزدان دریایی بنا کردند به فریفتن، غارت و کشتن بومیان.
یکی دیگر از چیزهای بی معنی و شرورانه که در مدرسه به بچه ها یاد می دادند این بود که آن دزدان دریایی سرانجام دولتی تشکیل دادند که مشعل دار آزادیِ نوع بشر در سرتاسر جهان شد. عکس ها و مجسمه های زیادی از آن به اصطلاح مشعل آزادیِ خیالی نشان بچه ها می دادند. مشعل شکل یک بستنیِ قیفی بود با شعله ای آتش رویش. شبیه این:



البته دزدان دریایی ای که عامل اصلی تشکیل دولت جدید به شمار می آمدند مالک بردگان انسانی هم بودند. نظام برده داری بالاخره متلاشی شد، چون که حسابی شرم آور و مایه ننگ بود، اما آن ها، حتی بعد از ریشه کن شدن برده داری، همچنان آدم ها را مثل ماشین به کار می گرفتند. در واقع، آن ها و نوادگانشان آدم های معمولی را به چشم ماشین نگاه می کردند.
دزدان دریایی سفیدپوست بودند. آدم هایی که قبل از ورود دزدان دریایی در قاره آمریکا زندگی می کردند سرخپوست بودند. وقتی در آمریکا اولین بار برده داری رایج شد، از بردگان سیاهپوست استفاده می شد.
رنگِ پوست همه چیز بود.

نظرات کاربران
درباره کتاب صبحانه قهرمانان

کتاب عالی است و ترجمه خوبی هم دارد
در 7 ماه پیش توسط