فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بعد زلزله

کتاب بعد زلزله
مجموعه شش داستان

نسخه الکترونیک کتاب بعد زلزله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بعد زلزله

وقتی چند دقیقه‌ای قبلِ نیمه‌شب تلفن زنگ زد، جونکو داشت تلویزیون تماشا می‌کرد. کایسوکی گوشه‌ی اتاق هدفون‌به‌گوش نشسته بود، چشمانش نیم‌بسته، و هم‌هنگام با حرکتِ انگشتان بلندش بر سیم‌های گیتاربرقی، سرش را عقب‌‌جلو تاب می‌داد. داشت قطعه‌ای با ریتم تند تمرین می‌کرد و اصلاً نفهمید تلفن دارد زنگ می‌زند. جونکو گوشی را برداشت. میاکی با آن صدای خفه و لهجه‌ی اوزاکایی آشنایش پرسید «بیدارت کردم؟» جونکو گفت «نه، بیداریم هنوز.» «من دمِ ساحلَم. باید ببینی این‌همه کُنده‌ی شناور و! می‌تونیم یه آتیشِ حسابی راه بندازیم این‌دفعه. می‌آی؟» جونکو گفت «حتماً. بذار لباس عوض کنم؛ ده دقیقه‌ی دیگه اون‌جام.» جوراب‌شلواری‌یی پوشید، رویش هم شلوارجینش را، بالاتنه پولیوری یقه‌اسکی، و بسته‌ای سیگار هم چپاند توی جیبِ کُتِ پشمی‌اش. کیف، کبریت، دسته‌کلید. با پا آهسته زد به پشتِ کایسوکی. کایسوکی هدفون را از روی گوش‌اش برداشت. جونکو گفت «من دارم می‌رم دمِ ساحل آتیش‌بازی.» کایسوکی با اخم پرسید «باز هم میاکی؟ شوخیت گرفته؟ می‌دونی که، فِوریه‌ست. ساعت هم دوازدهِ شبه. الان می‌خواین برین آتیش درست کنین؟» «مشکلی نیست. تو نمی‌خواد بیای. من خودم می‌رم.» کایسوکی آهی کشید؛ «نه، می‌آم. یه دقیقه وقت بده لباس عوض کنم.» آمپلی‌فایرش را خاموش کرد، روی زیرشلواری‌اش شلوار پوشید، پولیور، و رویش ژاکتی کُرک‌دار که زیپش را تا دمِ چانه داد بالا. جونکو روسری‌یی پیچید دورِ گردنش و کلاهی بافتنی هم سرش گذاشت. وقتی داشتند می‌رفتند سمتِ ساحل کایسوکی گفت «دیوونه‌این شماها، چی تو آتیش ‌درست‌ کردن هست که این‌قدر باهاش کِیف می‌کنین؟»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بعد زلزله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




اُتویی در چشم انداز

وقتی چند دقیقه ای قبلِ نیمه شب تلفن زنگ زد، جونکو داشت تلویزیون تماشا می کرد. کایسوکی گوشه ی اتاق هدفون به گوش نشسته بود، چشمانش نیم بسته، و هم هنگام با حرکتِ انگشتان بلندش بر سیم های گیتاربرقی، سرش را عقب جلو تاب می داد. داشت قطعه ای با ریتم تند تمرین می کرد و اصلاً نفهمید تلفن دارد زنگ می زند. جونکو گوشی را برداشت.
میاکی با آن صدای خفه و لهجه ی اوزاکایی آشنایش پرسید «بیدارت کردم؟»
جونکو گفت «نه، بیداریم هنوز.»
«من دمِ ساحلَم. باید ببینی این همه کُنده ی شناور و! می تونیم یه آتیشِ حسابی راه بندازیم این دفعه. می آی؟»
جونکو گفت «حتماً. بذار لباس عوض کنم؛ ده دقیقه ی دیگه اون جام.»
جوراب شلواری یی پوشید، رویش هم شلوارجینش را، بالاتنه پولیوری یقه اسکی، و بسته ای سیگار هم چپاند توی جیبِ کُتِ پشمی اش. کیف، کبریت، دسته کلید. با پا آهسته زد به پشتِ کایسوکی. کایسوکی هدفون را از روی گوش اش برداشت.
جونکو گفت «من دارم می رم دمِ ساحل آتیش بازی.»
کایسوکی با اخم پرسید «باز هم میاکی؟ شوخیت گرفته؟ می دونی که، فِوریه ست. ساعت هم دوازدهِ شبه. الان می خواین برین آتیش درست کنین؟»
«مشکلی نیست. تو نمی خواد بیای. من خودم می رم.»
کایسوکی آهی کشید؛ «نه، می آم. یه دقیقه وقت بده لباس عوض کنم.»
آمپلی فایرش را خاموش کرد، روی زیرشلواری اش شلوار پوشید، پولیور، و رویش ژاکتی کُرک دار که زیپش را تا دمِ چانه داد بالا. جونکو روسری یی پیچید دورِ گردنش و کلاهی بافتنی هم سرش گذاشت.
وقتی داشتند می رفتند سمتِ ساحل کایسوکی گفت «دیوونه این شماها، چی تو آتیش درست کردن هست که این قدر باهاش کِیف می کنین؟»
شبِ سردی بود اما هیچ بادی نمی آمد. کلماتی که از دهان شان بیرون می آمدند در هوا یخ می زدند.
جونکو گفت «چی تو پِرل جَم هست که تو این قدر باهاش کِیف می کنی؟ یه مقدارِ زیادی سروصدائه دیگه فقط.»
کایسوکی گفت «پِرل جَم تو کُلِ دنیا ده میلیون طرف دار داره.»
جونکو گفت «خب، آتیش درست کردن هم پنجاه هزار ساله که تو کُلِ عالم طرف‎دار داشته.»
کایسوکی گفت «تو قضیه ی پِرل جم آدم ها بالاخره یه چیزی دست‎شون رو می گیره.»
«پِرل جَم که بمیره تا کلی بعدش مردم بازم آتیش روشن می کنن.»
«البته آتیش هم یه چیزی به آدم می ده.» کایسوکی دستِ راست‎اش را از جیبش کشید بیرون و انداخت دورِ شانه ی جونکو. «مشکل اینه که، چیزی که مالِ پنجاه هزار سال پیشه هیچ ربطی به من نداره؛ مالِ پنجاه سال بعد هم همین طور. هیچ ربطی. هیچ. چیزی که مهمه الانه. کی می دونه دنیا کِی قراره به تهِ خط برسه؟ مگه می شه به آینده فکر کرد؟ چیزی که فقط اهمیت داره اینه که من می تونم همین الان شکمم رو پُر کنم و همین الان خوش بگذرونم. هان؟»
پله ها را تا روی موج شکن بالا رفتند. میاکی توی ساحل همان جای همیشگی اش بود و داشت کُنده های شناور را با هر شکل و اندازه ای جمع می کرد و پُشته ای می ساخت خوش ترکیب و آراسته. کشاندنِ کُنده ی بزرگی تا دمِ آن جا احتمالاً کُلی زحمت داشت.
نورِ ماه خط ساحل را شبیه کرده بود به تیغه ی شمشیری تیز. موج های زمستانی در کمال تعجب بر ماسه ی ساحل که می نشستند خاموش می شدند. میاکی تنها آدمِ ساحل بود.
نفس اش به وقتِ حرف زدن توده ای سفید می ساخت توی هوا. «خیلی معرکه نیست، هان؟»
جونکو گفت «بی نظیره.»
«هرازگاه این اتفاق می اُفته. می دونی که، یه روزِ توفانی رو گذروندیم امروز، با موج های بزرگ. این اواخر دیگه من از روی صدای این چیزها می تونم بگم که امروز قراره هیزم های معرکه ای بیاد ساحل.»
کایسوکی که داشت دست هایش را به هم می مالید گفت «خب، خب، می دونیم تو چه قدر واردی، حالا یه کاری کنیم گرم شیم. بَد سرده، اون قدر که پوستِ آدم جمع می شه.»
«هِی، آروم باش. راهِ درست اش همینه. اول از همه باید تدارکِ قضیه درست باشه. وقتی همه چی مرتب باشه اشکال هم پیش نمی آد. کم کم باید روشن اش کرد. عجله ای نمی شه. "گدایی صبوره که خرج روزانه ش رو درمی آره."»
کایسوکی گفت «آره، عینِ هرزه ی صبور.»
میاکی سر تکان داد. گفت «تو برای همچین شوخی های بی ادبی یی کردن هنوز بچه ای ها!»
میاکی کُنده های بزرگ و کوچک را چنان ماهرانه لابه لای هم چیده بود که پُشته اش شده بود شبیه یک جور مجسمه ی آوانگارد. چند قدمی عقب می آمد، جزئیاتِ هیبتی را که ساخته بود برمی رسید، قطعه ها را میزان می کرد، بعد چرخی می زد و می رفت تا از آن طرف نگاهی بیندازد. چندباری این کار را کرد. مثلِ همیشه. فقط لازم بود ترکیبی را که قطعه چوب ها ساخته بودند نگاه کند تا در ذهن غیرمنتظره ترین حرکاتِ شعله های خیزانِ آتشی را که از پی اش می آمد تصور کند، همان جور که یک مجسمه ساز شکلِ اندامی را که عجالتاً در دلِ یک تکه سنگ ناپیداست.
میاکی کارش را سرِ حوصله انجام داد اما همین که دیگر از همه چیز راضی شد سری تکان داد، انگار به خودش بگوید همین است: عالی. بعد روزنامه هایی را که همراه آورده بود دسته کرد و خیلی نرم گذاشت شان پای پُشته. روزنامه ها را با فندکی پلاستیکی آتش زد. جونکو بسته ی سیگارش را از جیب درآورد، یکی برداشت و گذاشت بر لب و کبریتی کشید. چشم هایش را جمع کرد و خیره شد به پُشتِ قوزکرده و سرِ میاکی که موهایش داشت می ریخت. رسید: لحظه ی نفس گیرِ کُلِ این مراسم. آتش جان می گیرد؟ شعله می کشد به آسمان؟
سه تایی در سکوت خیره بودند به کُپه ی کُنده ها. روزنامه ها الو گرفتند. شعله ها افتان و خیزان لحظه ای بالا آمدند، سپس پژمردند و خاموش شدند. بعد دیگر هیچ نبود. جونکو با خودش فکر کرد جواب نداد. چوب ها احتمالاً خیس تر از آن بودند که به نظر می رسیدند.
جونکو داشت امیدش را از دست می داد که باریکه ای دودِ سفید از پشته ی چوب ها بیرون زد. بادی نبود که دود را ببرد، دود رشته ای شد پیوسته که داشت رو به آسمان می رفت. جایی از پُشته باید آتش گرفته باشد اما هنوز نشانی از شعله ای نبود.
هیچ کدام شان چیزی نگفتند. حتا کایسوکی پُرچانه هم دهانش را بسته نگه داشت، دست هایش را چپانده بود توی جیب های کُتش. میاکی نشست روی ماسه ها. جونکو سیگاردردست، دست به سینه شد. هرازگاه پُکی به سیگار می زد. انگار ناگهانی یادش آمده باشد سیگار دست اش است.
مثل همیشه، جونکو فکرش رفت به قصه ی آتش درست کردنِ جک لندن. قصه ی مردی که در نواحی برفی آلاسکا تنها سفر می کرد و کوشش های او برای روشن کردنِ آتش. مرد باید از پسِ آتش درست کردن برمی آمد وگرنه یخ می زد و می مُرد. خورشید داشت غروب می کرد. جونکو زیاد قصه نخوانده بود اما این یک قصه ی کوتاه را بارها و بارها خوانده بود، از همان وقتی که معلم شان در تعطیلات تابستانی سالِ اول دبیرستان، این قصه را موضوعِ نوشتنِ مقاله برای کلاس تعیین کرده بود. هربار داستان را می خواند صحنه هایش تمام و کمال در ذهنش شکل می گرفت. چنان می توانست ترس و امید و یاسِ مرد را حس کند انگار این ها همه احساساتِ خودش اند. می توانست تپشِ قلب مرد را، همچنان که داشت تا آستانه ی مرگ جان می کَند، حس کند. بااین حال از همه مهم تر این بود که خودِ مرد هم اساساً مشتاقِ مُردن بود. جونکو مطمئن بود از این قضیه. نمی توانست توضیح دهد از کجا می داند ولی از همان اول هم این را می دانست. مرگ به راستی همان چیزی بود که مرد دلش می خواست. مرد می دانست پایان درستِ زندگی او همین است. و بااین حال باید با تمام توان برابرش می جنگید. باید با دشمن سرسخت می جنگید، به قصدِ زنده ماندن. آن چه بیش از همه بر جونکو تاثیر گذاشت همین تناقضِ شدید بود.
معلم برداشتِ او از قصه را مسخره کرد. « راستی راستی این چیزی بوده که مرده دلش می خواسته؟ واقعاً تازه ست برای من! و عجیب! باید بگم کاملاً هم خلاقانه ست.» معلم قسمتِ نتیجه گیری مقاله را با صدای بلند در کلاس خواند و همه خندیدند.
اما جونکو می دانست که همه شان دارند اشتباه می کنند. در غیر این صورت چه طور ممکن بود پایان قصه برای خواننده این قدر آرامش بخش و زیبا باشد؟
«هوه، آقای میاکی ــ» کایسوکی جرئتش را جمع کرد. «فکر نمی کنین آتیشه خاموش شده؟»
«نگران نباش، گرفته، الان داره آماده می شه شعله بکشه. می بینی چه دودی می کنه؟ می دونی که چی می گن؛ "هر جا دود هست، آتیش هم هست."»
«خب، می دونین که دیگه چی می گن؛ "هر جا خون هست یه چیزی هم سیخ شده."»
«تو تمام مدت فقط بلدی از همین حرف ها بزنی؟»
«نه، ولی شما هم از کجا می تونین این قدر مطمئن باشین که آتیشه خاموش نشده؟»
«می دونم دیگه. الان هاست که شعله بکشه.»
«چه طور تونستین به مقامِ استادی چنین هنری برسین آقای میاکی؟»
«برای من که هنر نبود. وقتی پیشاهنگ بودم یاد گرفتم. پیشاهنگ که باشی، خوشت بیاد یا نیاد، هر چی باید در موردِ آتیش درست کردن بدونی، یاد می گیری.»
کایسوکی گفت «می فهمم. پیشاهنگ، هان؟»
«همه ش هم به خاطرِ این نبود البته، یه جورهایی استعدادش رو هم داشتم. لاف نمی آم ولی سرِ قضیه ی آتیش درست کردن من یه استعدادِ ویژه ای دارم که خیلی از مردم ندارن.»
«باید کارِ خیلی لذت بخشی هم براتون باشه، ولی گمون نکنم این استعدادتون چندان پولی نصیب تون کنه.»
میاکی با لبخندی گفت «راست می گی. اصلاً نمی کنه.»
چنان که میاکی گفته بود چندتایی شعله ی کوچک وسط پُشته سوسو زدند، صدای خفیفِ ترق وتروقی هم آمد. جونکو نفس‎اش را که خیلی وقت بود حبس کرده بود بیرون داد. دیگر جایی برای نگرانی نبود. آتش شان می گرفت. هر سه دست ها را بالاسرِ شعله های نوپا گرفتند. تا چند دقیقه کاری نداشتند غیرِ این که در سکوت تماشا کنند شعله ها کم کم جان می گیرند. جونکو با خودش فکر کرد مردمان پنجاه سال پیش هم احتمالاً وقتی دست ها را روی آتش می‎گرفتند چنین حسی داشتند.
کایسوکی با هیجانی که انگار این نکته یکهو به ذهنش رسیده، گفت «من می دونم که شما اهلِ کوبه این آقای میاکی، سرِ زلزله ی ماهِ پیش کانزائی قوم و خویش یا همچین چیزی اون جا نداشتین؟»
میاکی گفت «مطمئن نیستم. من دیگه با کوبه ارتباطی ندارم. سال هاست که ندارم.»
«سال ها؟ خب، مطمئن باشین لهجه ی کانزائی تون رو که از دست نداده ین.»
«نداده م؟ خودم که نمی تونم بگم البته.»
کایسوکی با لحنِ کانزائی اغراق شده ای گفت «من به صراحت می گم که نداده ین. دارین شوخی می کنین خودتون دیگه؟»
«بس کن مزخرف گفتن رو کایسوکی. اصلاً خوشم نمی آد یه جغله ی اهل ایباراگی بخواد با من با یه لهجه ی کانزائی من درآوردی صحبت کنه. شما بچه دهاتی های شرقی همون بهتره فصلِ بی‎کاری سوار موتورهاتون دوروبر ول بچرخین و ویراژ بدین.»
کایسوکی گفت «هوی، حتماً ناجور مالوندمت! تو با این که آدمِ معقولِ آرومی به نظر می آی ولی دهنت خیلی گشاده. این جا هم ایبارکی ئه نه ایبارکی. شما کانزائی ها همه تون همیشه دارین دنبالِ فرصت می گردین ماها رو تحقیر کنین که "بچه دهاتی"های شرقی ییم. من دیگه تمومش می کنم. ولی حالا جداً کسیت چیزیش نشد اون جا؟ تو حتماً یه کَس هایی رو می شناسی تو کوبه دیگه. اخبارِ تلویزیون رو دیده ی؟»
میاکی گفت «موضوع حرف رو عوض کنیم. به سلامتی؟»
«قطعاً.»
«جون؟»
جونکو گفت «یه ذره فقط.»
میاکی از جیبِ کُت چرمی اش بغلی فلزی باریکی درآورد و دادَش به کایسوکی. کایسوکی درِش را چرخاند و باز کرد و قدری ریخت توی دهانش، بی آن که به دهانه ی بغلی لب بزند. پُرسروصدا پایین اش داد و بعد نفسِ عمیقی کشید.
گفت «معرکه ست. احتمالاً باید بیست و یک ساله ی عالی یی باشه. چیز محشریه. لای چوبِ بلوط کُهنه شده. آدم صدای غُرّش دریا و نَفَسِ فرشته های اسکاتلندی رو ازش می شنوه.»
«کوتاه بیا کایسوکی. این ارزون ترینه تو بازار.»
بعد نوبتِ جونکو بود. بغلی را از کایسوکی گرفت، کمی ریخت توی درش و مزه مزه کنان جرعه هایی کوچک نوشید. چهره در هم کشید اما بعدش که مایع از گلویش رفت پایین سمتِ شکمش، احساس گرما کرد. در عمقِ جان احساس گرمای بیشتر کرد. بعدی میاکی بود که موقّر و آرام جرعه ای نوشید و در پی اش هم کایسوکی قُلُپی دیگر پایین داد. همچنان که بغلی دست به دست می شد آتش هم هیبتی یافت و جان گرفت ــ نه به یکباره، بلکه به آهنگی آرام و تدریجی. آتشِ میاکی ویژگی محشری داشت. شعله هایش ملایم و یکنواخت بود، همچون نوازش های آدمی خبره، بی آن که لمحه ای زمختی و شتاب داشته باشد ــ تنها هدفِ این شعله ها گرم کردنِ جانِ آدم ها بود.
جونکو پای آتش خیلی حرفی نزد. به ندرت هم تکانی خورد. شعله ها در سکوت همه چیز را پذیرا بودند، همه را می کشیدند سمتِ خود، درک می کردند، و می بخشیدند. جونکو با خودش فکر کرد یک خانواده، یک خانواده ی واقعی، احتمالاً همین شکلی است.

جونکو در ماهِ مِیِ سومین سالِ دبیرستانش آمد به این شهر. با دفترچه حساب و مُهرِ پدرش سه هزار ین از بانک برداشت. هر چه لباس می توانست چپاند توی کیفِ بوستونی اش، و از خانه فرار کرد. بی هدف از این قطار می رفت توی بعدی تا این که بعدِ کُلی راه از توکوروزاوا رسید به این منطقه ی ساحلی در استانِ ایباراکی، شهری که هیچ وقت حتا اسمش را هم نشنیده بود. به کمک معاملات ملکی روبه روی ایستگاهِ قطار آپارتمانی تک خوابه گرفت و هفته ی بعدش هم در یک مغازه ی فروش غذای حاضری در بزرگراهِ کنارِ ساحل کاری پیدا کرد. به مادرش نوشت: «نگرانم نباشین و خواهش می کنم دنبالم هم نگردین. من حالم خوبه.»
در حد مرگ از مدرسه بیزار بود و ریختِ پدرش را هم دیگر نمی توانست تحمل کند. کوچک که بود با پدر مشکلی نداشت. آخرِ هفته ها و تعطیلات دوتایی با هم همه جا را گشته بودند. از دست در دستِ پدر قدم زدن توی خیابان احساسِ غرور و قدرت می کرد. اما وقتی آخرهای دبستان کم کم نشانه های بلوغش پیدا شد، پدر هم شروع کرد او را جورِ تازه ای نگاه کردن، یک جورِ عجیب وغریب. وقتی رسید به سوم راهنمایی و قدّش که پنج پا و شش را رد کرد، پدر دیگر اصلاً به ندرت با او حرف می زد.
جدای این، نمره هایش هم چندان مایه ی مباهات نبودند. واردِ راهنمایی که شد جزء زرنگ های کلاس بود، آخر دوره اما ساده تر این بود که رتبه اش را از ته حساب کنند. در دبیرستان حتا در این حد هم نبود. نمی شود گفت خنگ بود: فقط نمی توانست روی چیزی تمرکز کند. هیچ کدام از کارهایی را که شروع می کرد نمی توانست تمام کند. هر وقت سعی می کرد تمرکز کند سرش به شدت درد می گرفت. نفس کشیدنش سخت می شد و ضربان قلبش از نظم می افتاد. مدرسه رفتن دیگر برایش شکنجه ای بود تمام و کمال.
خیلی نگذشته بود از جاگیر شدنش در این شهر که کایسوکی را دید. کایسوکی دو سال بزرگ تر بود، موج سواری قهار. بلندقد بود، موهایش را قهوه ای کرده بود و دندان های صاف و ردیفی داشت. به خاطرِ موج های حسابی ساحلِ ایباراکی آن جا مانده بود و با چندتایی دوست گروهِ موسیقی راکی نیز تشکیل داده بود؛ در دانشکده ی خصوصی درجه دویی ثبت نام کرده بود، اما خیلی به ندرت به آن جا سر می زد و حتا هیچ آینده ی تحصیلی یی برایش متصور نبود. پدر و مادرش شکلات فروشی قدیمی معتبری را در شهرِ میتو می گرداندند و او در بدترین شرایط می توانست کسب وکارِ خانواده را پی بگیرد، اما هیچ قصد نداشت بشود صاحبِ یک شکلات فروشی. تنها علایقش این ور و آن ور رفتن همراهِ دوستان با بارکشِ داتسونش، موج سواری، و گیتار زدن در گروهِ آماتوری شان بود ــ یک جور زندگی بی خیال که هر کسی می توانست بفهمد نمی شود تا ابد ادامه اش داد.
جونکو که اسباب کشی کرد خانه ی کایسوکی، با میاکی دوست شد. به نظر می آمد میاکی چهل و چندساله باشد ــ یک آدم کوتاه قدِ لاغرِ عینکی با صورت دراز و نحیف و موی کوتاه. سه تیغه می کرد اما ریش اش چنان رشد سریعی داشت که هر روز غروب صورتش را باز سیاه می کرد. از پوشیدنِ پیرهن های روپوش مانندِ آستین کوتاهِ رنگی رنگی چروک خوش اش می آمد، هیچ وقت هم نمی گذاشت شان توی شلوارنخی های بَگی قدیمی اش. کتانی های سفیدِ درب وداغانی پا می کرد. زمستان ها یک کتِ چرمی چروک و بعضی وقت ها یک کلاهِ بیسبال می پوشید. جونکو هیچ وقت او را در لباسِ دیگری ندیده بود. با این همه هر چه میاکی می پوشید همیشه کاملاً تمیز بود.
در این شهر تقریباً هیچ آدمی نبود که لهجه ی کانزائی داشته باشد، بنابراین توجهِ همه به میاکی جلب می شد. سرِ کار یکی از دخترها به جونکو گفت «همین حوالی تنهایی تو یه خونه ی اجاره ای زندگی می کنه. نقاشی می کشه. فکر نکنم مشهوری چیزی باشه، هیچ وقت هم کارهاش رو ندیده م. ولی زندگیش ردیفه. انگاری زندگیه رو می تونه بگذرونه. بعضی وقت ها می ره توکیو و آخرِ وقت با لوازمِ نقاشی و از این جور چیزها برمی گرده. وای، نمی دونم، شاید پنج سالی یا همین قدرها باشه که این جاست. آدم همیشه تو ساحل می بیندش که داره آتیش درست می کنه. فکر کنم از آتیش خوش اش می آد. منظورم اینه که همیشه وقتی داره آتیش درست می کنه یه حالتِ هیجان زده ای تو چشم هاش هست. خیلی حرف نمی زنه، یه جورهایی هم عجیب وغریبه، ولی آدمِ بدی نیست.»
میاکی دست کم روزی سه بار می آمد خواروبارفروشی. صبح ها شیر می خرید و یک روزنامه. ظهرها ناهار و مخلفاتش را می خرید و عصرها یک قوطی آبجو و تنقلات ــ هر روز همین ها. میاکی و جونکو غیر ادای احترام هایی خشک وخالی هیچ وقت کلامی ردوبدل نمی کردند، اما بعدِ مدتی جونکو فهمید که جذبش شده.
یک روز صبح که توی مغازه تنها بودند دل به دریا زد و از میاکی سوال هایی شخصی پرسید. این که حتا اگر آن نزدیکی هم زندگی نمی کند چرا روزی چندبار می آید آن جا؟ چرا خیلی راحت تعداد زیادی شیر و آبجو نمی خرد و نمی گذارد در یخچال؟ این جوری راحت تر نخواهد بود؟ البته برای کارکنانِ غذافروشی فرقی نمی کند ولی بااین حال...
میاکی گفت «آره، فکر کنم حق با شماست، منطقیش اینه که تو خونه ذخیره کنم؛ ولی نمی تونم.»
جونکو پرسید «چرا نمی تونین؟»
«خب، قضیه فقط اینه که، مثلِ ــ نمی تونم. همین.»
جونکو گفت «منظورم فضولی کردن و این چیزها نبود. خواهش می کنم ناراحت نشین از حرف هام. من این جوری‎ام دیگه، نمی تونم وقتی چیزی رو نمی دونم درباره ش سوال نکنم. قصدم اذیت نیست.»
میاکی ــ مردّد ــ دَمی با خودش فکر کرد. سر خاراند. بعد جوری که معلوم بود زدنِ این حرف برایش سخت است، گفت «راست شو بگم به تون؛ من یخچال ندارم. خوشم نمی آد از یخچال.»
جونکو لبخندی زد. «من خودم هم از یخچال خوشم نمی آد، ولی یکی دارم. یه جورهایی مشکل نیست نداشتن اش؟»
«معلومه که مشکله، ولی وقتی از یه چیزهایی متنفرم خب چی کار کنم؟ دوروبرم که یخچال باشه شب خوابم نمی بره.»
جونکو با خودش فکر کرد چه آدم عجیب وغریبی. حالا ولی جونکو حتا بیش از پیش جلبِ او شده بود.

چند روزی بعدتر وقتی جونکو عصری داشت در ساحل قدم می زد، میاکی را دید که تنهایی گرمِ برپا کردنِ آتشی است؛ آتش کوچکی از کُنده هایی که خودش جمع کرده بود. جونکو با میاکی سلام و احوال پرسی یی کرد و بعد پای آتش بهش ملحق شد. کنارِ او که می ایستاد زوج خوبی می شد برایش؛ جونکو چند اینچی بلندتر بود. دوتایی خوش وبشِ ساده ای کردند و بعد هم خیره شدند به آتش و هیچ نگفتند.
اولین بار بود که جونکو حینِ تماشای شعله های آتش «چیز» خاصی حس کرد، «چیز»ی درونِ خودش، می شد اسمش را بگذارد احساساتی «قلنبه»، چون واقعاً ناپرورده تر و عمیق تر و واقعی تر از آن بود که بشود بهش گفت تصور. این «چیز» به شتاب در تن اش جاری و بعد ناپدید شد، و پشت سرش یک جور احساسِ حُزنِ خوشایند، احساسِ عجیب وغریبِ سوزشی در سینه به جا گذاشت. تا چند لحظه ای بعدِ از بین رفتنِ این احساس هم هنوز دست هایش داشت می لرزید.
«آقای میاکی، بهم بگین شما وقتی شکل هایی رو که شعله های آتیش درست می کنن می بینین هیچ وقت احساس عجیب وغریبی کرده ین یا نه؟»
«چه جور احساسی یعنی؟»
«نمی دونم. مثِ این که مثلاً یهو درباره ی یه چیزی نکته ای دستگیر تون بشه که آدم های دیگه معمولاً تو زندگی روزمره شون متوجهش نیستن. نمی دونم چه جوری بگم، من اون قدرها هم باهوش نیستم، ولی الان که دارم به آتیش نگاه می کنم یه جور حس عمیق و درونی یی دارم.»
میاکی دَمی به این حرفِ جونکو فکر کرد. گفت «می دونی جون، آتیش می تونه هر شکلی که بخواد بشه. آزاده. بنابراین می تونه بسته به درونِ آدمی که داره نگاهش می کنه شبیهِ هر چیزی هم به نظر برسه. اگه تو وقتی به آتیش نگاه می کنی یه جور حس عمیق و درونی داری، دلیلش اینه که نشون می ده توی خودت یه جور حس عمیق و درونی یی داری. می فهمی منظورم چیه؟»
«اوهوم.»
«ولی این اتفاق با هر آتیشی هم نمی افته. برای این که یه همچین اتفاقی بیفته خودِ آتیشه باید آزاد باشه. با آتیش اجاق گاز یا فندک نمی شه. حتا با یه آتیشِ معمولی هم نه. برای این که آتیشه آزاد باشه باید جای درست روشن اش کنی. که آسون هم نیست. هر کسی از پَس اش برنمی آد.»
«ولی شما که از پَس اش برمی آین آقای میاکی؟»
«بعضی وقت ها برمی آم. بعضی وقت هام برنمی آم. بیشترِ وقت ها برمی آم. اگه ذهنم رو واقعاً روش متمرکز کنم همیشه از پَس اش برمی آم.»
«شما آتیش دوست دارین، نه؟»
میاکی با سر تایید کرد. «تقریباً یه جور مرضه برای من. فکر می کنی چرا اومدم تو این شهرِ هیچی ندار زندگی می کنم؟ چون این جا از همه ی ساحل هایی که من می شناسم بیشتر کُنده می آد. تنها دلیلش همینه. کُلّی راه اومده م این جا که آتیش درست کنم. بی معنیه یه جورهایی، هان؟»
از آن به بعد جونکو هر گاه فرصت می کرد برای آتش درست کردن پیش میاکی می رفت. جز وسط های تابستان که ساحل تا دیروقتِ شب پُر آدم بود، میاکی باقی سال آتش درست می کرد. بعضی وقت ها هفته ای دوبار، بعضی وقت ها هم یک ماه می گذشت و آتشی راه نینداخته بود. آهنگِ کارش را مقدارِ کُنده هایی تعیین می کرد که به ساحل می آمدند. هر وقت زمانِ آتش درست کردن می رسید قطعاً به جونکو زنگ می زد. کایسوکی رگِ حسادتِ ترسناکی داشت ولی میاکی استثنا بود. کایسوکی جونکو را سرِ این «رفیقِ آتش»اش دست هم می انداخت.

شعله ها سرِآخر راه شان را به سمتِ بزرگ ترین تکه ی کُنده پیدا کردند و حالا دیگر بالاخره آتش برای مدتی طولانی شعله ور می ماند. جونکو چمباتمه زد بر ساحلِ ماسه ای و بی حرف خیره شد به شعله ها. میاکی با دقتِ بسیار جریان شعله ها را هدایت می کرد، شاخه ای دست اش بود که با آن مانع می شد تکه ای از پشته ی آتش یکهو قوت بگیرد یا این که قوتش را از دست بدهد. از کُپه ی کوچکِ هیزم های اضافی هرازگاه قطعه کُنده ای برمی داشت و می انداخت جایی که لازم بود.
کایسوکی اعلام کرد که دل درد دارد. «حتماً چاییده م. فکر کنم باید برم خودم رو خالی کنم.»
جونکو گفت «چرا نمی ری خونه استراحت کنی؟»
کایسوکی، جوری که انگار برای خودش متاسف است، گفت «آره، واقعاً باید برم. تو چی؟»
میاکی گفت «نگرانِ جون نباش. من تا دمِ خونه باهاش می آم. سالم می رسه خونه.»
کایسوکی ساحل را ترک کرد. «خب پس، ممنون.»
جونکو سرش را تکانی داد و گفت «خیلی احمقه این کایسوکی. ظرفیت اش کمه و باز زیاده روی می کنه.»
«می فهمم چی می گی جون. ولی آدم وقتی جوونه خوب نیست که خیلی هم معقول باشه. خوشیِ آدم رو زایل می کنه. کایسوکی هم محسّناتِ خودش رو داره.»
«شاید این جوری باشه. آخه ولی برای هیچ کاری از مغزش استفاده نمی کنه.»
«بعضی چیزهاست که توشون مغز کمکی به آدم نمی کنه. جوون بودن آسون هم نیست.»
دوتایی پای آتش مدتی به سکوت گذراندند، هر کدام غرقِ افکارِ خودش؛ مجال می دادند به زمان تا در مجراهایی مجزا جریان پیدا کند.
بعد جونکو گفت «می دونین آقای میاکی، یه موضوعی هست که ذهنِ من رو درگیر کرده. از نظرتون اشکالی نداره بپرسمش؟»
«چه جور موضوعی؟»
«یه موضوعِ شخصی.»
میاکی با کف دست گونه های گوشتالویش را خاراند؛ «خب، نمی دونم. فکر نکنم مشکلی باشه.»
«فقط داشتم فکر می کردم ممکنه شما یه جایی زنی داشته باشین یا نه.»
میاکی بغلی را از توی جیبِ کتِ چرمی اش درآورد، باز کرد، و آرام و طولانی کامی گرفت. بعد کلاهش را گذاشت، بغلی را سُراند توی جیب اش، و جونکو را نگاه کرد.
«این فکر یهویی از کجا اومد؟»
«یهویی نبود. حس اش قبل تر اومد سراغم. اون موقعی که کایسوکی شروع کرد حرف زدن درباره ی زلزله. حالتِ چهره تون رو خوندم. می دونین که چی گفتین به من یه باری؛ در مورد این که آدم ها وقتی دارن آتیش رو تماشا می کنن، یه صداقتی تو چشم هاشون هست.»
«من گفتم؟»
«بچه هم دارین؟»
«آره. دوتا بچه.»
«تو کوبه، درسته؟»
«خونه هه که اون جاست. فکر هم کنم هنوز همون جا زندگی می کنن.»
«کجای کوبه؟»
«ناحیه ی هیگاشی نادا. بالای تپه ها. اون جا خیلی خسارت نخورده.»
میاکی چشم هایش را جمع کرد، سرش را بالا آورد و نگاه کرد به دریای تیره . بعد نگاهش را برگرداند سمتِ آتش. گفت «برای همینه که نمی تونم کایسوکی رو سرزنش کنم. نمی تونم بهش بگم احمق. من این حق رو ندارم. من هم بیشتر از اون از مغزم استفاده نمی کنم. من پادشاهِ احمق هام. فکر کنم می فهمی منظورم چیه دیگه.»
«می خواین باز هم برام بگین؟»
میاکی گفت «نه، راست اش نمی خوام.»
«باشه، پس ول کنین. ولی این رو به تون می گم که من فکر می کنم شما آدمِ خوبی هستین.»
میاکی باز سر تکان داد و گفت «مسئله این نیست.» با نُک شاخه روی ماسه ها طرحی کشید. «بهم بگو جون، تا حالا به این فکر کرده ی که چه جوری قراره بمیری؟»
جونکو چند لحظه ای به این قضیه فکر کرد و بعد سر تکان داد که نه.
میاکی گفت «خب، من تمام مدت بهش فکر می کنم.»
«چه جوری قراره بمیرین؟»
میاکی گفت «تو یه یخچال گیر می افتم. می دونی که، این اتفاقیه که اغلب می افته. یه بچه ای داره تو یه یخچالی که یکی دور انداخته بازی می کنه و درِ یخچاله بسته می شه و بچه هه خفه می شه. این جوری قراره بمیرم.»
کُنده ی بزرگِ آتش افتاد کنار و کُلی جرقه به هوا فرستاد. میاکی دید ولی کاری نکرد. نورِ شعله ها سایه هایی وهمناک و عجیب وغریب بر صورتش می انداخت.
«من تو اون محفظه ی تنگم، تو تاریکی کامل، و آروم و تدریجی دارم می میرم. اگه می تونستم خفه بشم و تموم، خیلی بد نبود. ولی قضیه این جوری نیست. از یه شکافی یه ذره هوا می تونه بیاد تو، بنابراین خفه شدنه حسابی طول می کشه. داد می زنم ولی هیچ کس صدام رو نمی شنوه. هیچ کسی هم متوجه نمی شه که من گم شده م ها! جائه خیلی تنگه و تکون نمی تونم بخورم. زور می زنم و زور می زنم ولی در باز نمی شه.»
جونکو چیزی نگفت.
«بارها و بارها این خواب رو دیده م. نصفه شب خیسِ عرق بیدار می شم. قبلش داشتم تو اون سیاهی خوابِ ذره ذره مردن رو می دیدم، ولی حتا بعدِ بیدار شدن هم خوابه تموم نمی شه. ترسناک ترین بخشِ خوابه همین جاست. چشم هام رو باز می کنم و گلوم خشکِ خشکه. می رم آشپزخونه و درِ یخچال رو باز می کنم. البته من یخچال که ندارم بنابراین باید متوجه بشم که خوابم دیگه. ولی باز هم متوجه نمی شم. دارم فکر می کنم یه اتفاقِ عجیب وغریبی داره می افته ولی درو باز می کنم. توی یخچاله تاریکِ تاریکه. چراغش خاموشه. تو فکرم که برق رفته یا نه، که سرم رو می کنم تو. یه دفعه از تو تاریکی یه دست هایی می آد و یقه م رو می چسبه. یه دست های سردی. دست های آدم های مُرده. دست ها حسابی قویی ان و دارن می کِشَنَم تو. با صدای بلند داد می زنم و این بار واقعاً از خواب پا می شم. خوابِ من اینه. همیشه هم همین. همیشه. با تمام جزئیات. هربار هم این خواب رو می بینم به همون ترسناکی دفعه ی قبله.»
میاکی با نُک شاخه کُنده ی بزرگ را هُل داد و برگرداند سرِجایش.
«خوابه خیلی واقعیه، حس می کنم انگار صدبار مُرده م تا حالا.»
«این خواب تون از کِی شروع شد؟»
میاکی گفت «از خیلی وقت پیش. اون قدر قبل که یادم نمی آد از کِی.
یه دوره هایی هم داشته م که ولم کرده. یه سال... نه، دو سال اصلاً نیومد سراغم. حسم این بود که قضایا داره برام حل می شه. ولی نه. خوابه برگشت. درست سرِ وقتی که تو فکر بودم که دیگه مشکلی ندارم، خلاص شده م، خوابه دوباره شروع شد. اوضاع هم که این جوری می شه دیگه هیچ کاری از دستم برنمی آد.»
میاکی سر تکان داد.
«ببخشید جون. جداً نباید این قصه های ناراحت کننده رو برات تعریف می کردم.»
جونکو گفت «چرا، باید می کردین.» سیگاری بین لب ها گذاشت و کبریتی کشید. پُکِ عمیقی زد و ریه اش را از دود پُر کرد. «باز هم بگین.»
آتش دیگر داشت فرو می نشست. پشته ی بزرگِ کُنده های اضافی دیگر تمام بود. میاکی کُلش را انداخته بود توی آتش. شاید خیالات بود ولی جونکو حس می کرد صدای اقیانوس بلندتر شده.
میاکی حرفش را این جور از سر گرفت که «یه نویسنده ی امریکایی یی هست به اسمِ جک لندن ــ»
«آره، همونی که در موردِ آتیش نوشته دیگه.»
«خودشه. لندن یه مدتِ طولانی یی فکر می کرده که قراره تو دریا غرق بشه و بمیره. کاملاً هم مطمئن بوده؛ که شب لیز می خوره و می افته تو اقیانوس، هیشکی هم متوجه نمی شه و اون غرق می شه.»
«غرق هم شد واقعاً؟»
میاکی سر تکان داد که نه. «نه، خودش رو با مورفین کُشت.»
«پس چیزی که دلواپَس اش بود اتفاق نیفتاد. یا شاید هم یه کاری کرد که مطمئن شه اتفاق نمی افته.»
میاکی لحظه ای مکث کرد و گفت «دست کم در ظاهر که این طور به نظر می آد، ولی اساساً از یه نظر درست فکر می کرد. اون واقعاً تک وتنها تو یه دریای ظلمانی غرق شد. الکلی شد. خودش رو غرق کرد تو یاس و ناامیدی ــ تا اون تهِ ته ــ و با عذاب مُرد. بعضی وقت ها دلواپسی های آدم ممکنه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشن. و اون چیزهای دیگه ای هم که دلواپسی ها نشونه شونن ممکنه خیلی حادتر از خودِ واقعیت باشن. ترسناک ترین نکته ی دلواپسِ چیزی بودن همینه. متوجهی منظورم چیه؟»
جونکو چند لحظه ای درباره اش فکر کرد. متوجهِ منظورِ میاکی نبود. گفت «من تا حالا هیچ وقت به این فکر نکردم که چه جوری قراره بمیرم. نمی تونم بهش فکر کنم. من حتا نمی دونم چه جوری قراره زندگی کنم.»
میاکی به نشانه‎ی فهمیدنِ حرفِ جونکو سر تکان داد. گفت «می دونم منظورت چیه. ولی یه جور زندگی کردن هست که جوری که آدم قراره بمیره روش تاثیر داره.»
جونکو پرسید «زندگی شما این جوریه؟»
«مطمئن نیستم. بعضی وقت ها این جوری به نظر می آد.»
میاکی کنارِ جونکو نشست. خسته تر و تکیده تر از معمول به نظر می آمد. موهای روی گوش هایش اصلاح نشده بود و زده بود بیرون.
جونکو پرسید «چه جور نقاشی هایی می کِشین شما؟»
«سخته توضیح دادنش.»
«خب پس، آخرین نقاشی یی که کشیدین چی بوده؟»
«اسمش رو گذاشته م "اُتویی در چشم انداز". سه روز پیش تمومش کردم. تصویرِ یه اُتوئه تو یه اتاق فقط.»
«خب، چرا توضیح دادنِ این به نظرتون سخت می اومد؟»
«چون چیزی که تو اتاقه در واقع اُتو نیست.»
جونکو سر بالا آورد و نگاهش کرد؛ «اُتوئه اتو نیست.»
«همین.»
«یعنی نشونه ی یه چیزِ دیگه ایه؟»
«شاید.»
«یعنی شما فقط وقتی می تونین یه چیزی رو بکِشین که یه چیز دیگه براتون نشونه ی اون باشه؟»
میاکی در سکوت با سر تایید کرد.
جونکو سر بالا کرد و دید که در آسمان کُلی بیشتر از قبل ستاره پیدا شده. نورِ ماه تا فاصله ای زیاد را گرفته بود. میاکی آخرین تکه، شاخه ی درازِ توی دست‎اش را، انداخت وسطِ آتش. جونکو خم شد سمتِ میاکی و این‎جوری شانه های شان خورد به هم. بوی دودِ صدتا آتش مانده بود بر کُتِ میاکی. جونکو طولانی و عمیق ازش کام گرفت و نفس اش را فرو داد.
جونکو گفت «یه چیزی رو می دونین؟»
«چی؟»
«من به کل خالی اَم.»
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
جونکو چشم هایش را بست و پیش از آن که متوجه شود اشک بر گونه هایش جاری شد. با دست راست، با تمام توانی که داشت، از روی شلوار زانوی میاکی را گرفت. سرمایی خفیف توی تن اش دوید. میاکی دست انداخت دور شانه ی او و کشیدش نزدیک تر؛ اشک جونکو اما کماکان بند نمی آمد.
خیلی گذشت تا آن که جونکو بالاخره با صدای گرفته گفت «این تو واقعاً هیچ چیِ هیچ چی نیست. هیچ چی توم نمونده. خالی.»
میاکی گفت «می دونم منظورت چیه.»
«واقعاً؟»
«آره. من متخصصی اَم تو این قضیه.»
«چی کار می تونم بکنم؟»
«شب خوب بخواب. معمولاً روبه راه می کنه قضیه رو.»
«این جوری که من شده م روبه راه کردنش خیلی آسون نیست.»
«شاید هم حق با تو باشه جون. شاید خیلی آسون نباشه.»
درست همین موقع فس فسی طولانی همراه با مقادیری بخار خبر از تبخیرِ آبِ جامانده درون یکی از کُنده ها داد. میاکی سر بالا آورد، چشم هایش را جمع کرد و لحظاتی زُل زد به آتش.
جونکو پرسید «حالا چی کار باید بکنم؟»
«نمی دونم. می تونیم با همدیگه بمیریم. چی می گی؟»
«به نظرِ من که فکرِ خوبیه.»
«جدی داری می گی الان؟»
«جدی.»
میاکی، همچنان که دستانش دور شانه های جونکو بود، لحظاتی ساکت ماند. جونکو صورتش را بُرد زیرِ چرمِ نرم و کهنه‎ی کُتِ میاکی.
میاکی گفت «به هرحال که صبر کنیم آتیش خاموش شه. آتیشه رو ما راه انداخته یم بنابراین باید تا تهش هم همراهیش کنیم. همین که خاموش بشه و همه جا تاریک شه اون وقت دیگه می تونیم بمیریم.»
جونکو گفت «باشه، ولی چه جوری؟»
«من فکرش رو می کنم.»
«خیله خب.»
جونکو، غرق در بوی آتش، چشم هایش را بست. دست های میاکی در امتدادِ شانه های او برای آدمی در سن وسالِ میاکی زیادی کوتاه بود و به طرز عجیبی استخوانی. با خودش فکر کرد من هیچ وقت نمی توانستم با این آدم زندگی کنم. هیچ وقت نمی توانستم درون قلبش نفوذ کنم، ولی احتمالاً می توانم همراهش بمیرم.
احساس کرد خوابش گرفته. با خودش فکر کرد احتمالاً به خاطرِ چیزی است که خورده. بیشتر کُنده های سوزانِ آتش دیگر شده بودند خاکستر و خُرده تکه های کوچک؛ آن بزرگ ترین تکه اما همچنان به رنگ نارنجیِ گداخته بود و جونکو گرمای مطبوع آن را بر پوستِ خودش حس می کرد. طول می کشید تا این تکه از پا درآید.
جونکو پرسید «اشکالی داره من یه چُرتِ کوچولویی بزنم؟»
«معلومه که نه. دست به کار شو.»
«آتیش که خاموش شد بیدارم می کنی؟»
«نگران نباش. آتیش که خاموش بشه احساسِ سرما می آد سراغت. بخوای نخوای خودت بیدار می شی.»
جونکو در ذهن این جملاتِ آخری را تکرار کرد: آتیش که خاموش بشه احساسِ سرما می آد سراغت. بخوای نخوای خودت بیدار می شی. بعد خودش را جمع کرد توی جایی که بود و به خوابی فرو رفت کوتاه اما عمیق.

مقدمه

هاروکی موراکامی متولدِ ۱۹۴۹ است در کیوتوِ ژاپن، اما خانواده اش در زادگاهِ او نماندند و نوجوانی و جوانی را در شوکوگاوا، آشیا، و کوبه گذراند. پدر و مادرش هر دو معلمِ زبانِ ژاپنی بودند. از همان کودکی دلبسته ی فرهنگِ غرب و به خصوص موسیقی و ادبیاتش شد و با خواندنِ کورت ونگات، ریچارد براتیگان و جک کرواک جهان را برای خودش تعریف کرد و شناخت. این دلبستگی تا همین امروز هم ادامه دارد و هیچ وقت پنهانش نکرده، مترجم بسیاری از شاهکارهای ادبیاتِ غربی به ژاپنی است (از جمله شان مجموعه ی کاملِ داستان های ریموند کاروِر، سه تا از رمان های ریموند چندلِر، ناتورِ دشتِ جِی. دی. سالینجر، و گتسبیِ بزرگِ اِف. اسکات فیتزجرالد) و در خودِ ژاپن منتقدانی دوآتشه دارد که معتقدند نوشته های او غیرژاپنی و غرب زده است و برای خوشامدِ مخاطبِ غربی نوشته شده. در جوانی به توکیو رفت و در دانشگاهی درسِ تئاتر خواند. همزمان با تحصیل ازدواج کرد، مدتی فروشنده ی یک صفحه فروشی بود، و بعد کمی قبلِ پایانِ دانشگاه، کافه ای باز کرد. هشت سال کافه می گرداند تا این که سالِ ۱۹۸۱ کرکره را برای همیشه پایین کِشید تا دیگر فقط وفقط بنشیند در خانه و بنویسد. هنوز هم تصمیمش عوض نشده.
سی ساله بود که نخستین رمانش را نوشت و منتشر کرد، به آوای باد گوش کن. یک سال قبلِ این که کافه را تعطیل کند، رمانِ دوم درآمد، پین بال، ۱۹۷۳، و یک سال بعدِ این که کافه را تعطیل کرد، با انتشارِ سومین رمانش، تعقیبِ گوسفندِ وحشی، ناگهان دنیای ادبیات روی خوش اش را به او نشان داد: رمانش خوب فروخت و منتقدها تحویلش گرفتند (از همان موقع دیگر اجازه ی تجدیدچاپِ دوتا رمان اولی را به هیچ زبانی نداد). طیِ سی سالِ بعدش تا الان، تقریباً هر چی نوشته، بسیار موفق بوده و درجا به چهل پنجاه تایی زبان ترجمه شده: یازده رمان، چهار مجموعه داستان، و هفت کتابِ غیرداستانی. در داستان هایش وهم و واقعیت را به هم می آمیزد و شخصیت هایش را در دامِ دنیاهایی می اندازد که مناسباتش را نمی فهمند. با این که زندگی ادامه دارد و آدم هایش اغلب از گزندِ خطرات جانِ سالم به درمی بَرند، اما از گذرِ مسیری که می پیمایند زیروزِبَر می شوند و کم پیش می آید آخرِ قصه، همانی باشند که اولش بوده اند.

سالِ ۱۹۹۵ زلزله ای سهمگین کوبه ی ژاپن را لرزاند و هزاران کُشته و بسیار ویرانی ها به جا گذاشت. موراکامی اهلِ کوبه نبود و خیلی کسی را آن جا نداشت، اما در نوجوانی مدتی را آن جا سر کرده بود و مثلِ همه ی شخصیت های شش قصه ای که حولِ همین فاجعه نوشت، چیزی نامرئی و توضیح ندادنی به کوبه وصلش می کرد. شخصیت های اصلیِ این قصه هایش هر کدام جایی دیگر دارند روزگار می گذرانند اما زلزله سایه ی سنگین اش را روی زندگی شان می اندازد و وادارشان می کند از روالِ روزمره بیرون بزنند و پا به وادی هایی تازه بگذارند. قصه ها ابتدا تک تک به انگلیسی ترجمه و در مجلاتی منتشر شدند و اغلبِ ترجمه های فارسیِ پراکنده از دو سه تای این قصه ها هم از همین منابع بوده، اما برای انتشارِ مجموعه شان در قالبِ کتاب، موراکامی بازنویسی های مفصلی کرد، تعدادی را بسیار گسترش داد (مثلاً شیرینی عسلی را که نسخه ی کتاب شش هفت صفحه ای از نسخه ی پیش تر چاپ شده اش بیشتر است)، و رشته هایی در هر کدامِ داستان ها تنید که همه شان را به همدیگر پیوند می داد ــ آن قدر که منتقدانی بَعدِ زلزله را رمان خوانده اند. برای نخستین بار است که مجموعه ی هر شش داستان کنارِ همدیگر به فارسی منتشر می شود. حالا می شود آدم های هر قصه را در قصه هایی دیگر هم رد گرفت، شاید بالاخره نجات یافته باشند، رستگار شده باشند.

نظرات کاربران درباره کتاب بعد زلزله

پس از زلزله‌ وحشتناکی که در سال ۱۹۹۵ در شهر کوبه‌ ژاپن رخ داد، هاروکی موراکامی شش داستان درباره‌ شش شخصیت مختلف نوشت که هر کدام در نقاط مختلف جهان زندگی می‌کردند و به ظاهر هیچ ارتباطی با شهر کوبه و زلزله‌ای که در این شهر رخ داد، نداشتند. اما زندگی هر یک از آن‌ها تحت تاثیر این زلزله به کلی تغییر می‌کند.
در 2 سال پیش توسط P D
ترجمه‌های نشر چشمه عالیه، خواهش میکنم به آواز باد گوش سپار رو با ترجمه محمد حسین واقف از نشر چشمه بیارین.
در 2 سال پیش توسط نازنین بنایی
مجموعه ای از چند داستان کوتاه....جوری دلچسب و روان بود که برام یهو تموم شد.
در 2 سال پیش توسط اکرم بانو
جالب بود..دوست داشتم
در 2 سال پیش توسط هپاتیت G
کمتر پیش میاد یه مجموعه داستان کوتاه بخونی و همه داستان هاش خوب باشه ، ولی این کتاب این جوریه . واقعا همه داستان هاش خوبه ...
در 1 سال پیش توسط ریحانه عباس آبادی
مثل همیشه شاهکار ...نویسنده ی مورد علاقه م...خوب و دوست داشتنی....متنی که به موقع تموم میشه و حوصله سر بر نیست و اضافه گویی نمیکنه
در 2 ماه پیش توسط مرسده نفری