فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آداب دنیا

کتاب آداب دنیا

نسخه الکترونیک کتاب آداب دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آداب دنیا

کتاب «آداب دنیا» نوشته‌ی یعقوب یادعلی ( -۱۳۴۹) نویسنده و فیلم‌ساز ایرانی و برنده جایزه ادبی گلشیری است. این کتاب پس از یازده سال سکوت و بعد از یکی از مشهورترین رمانهای فارسی معاصر یعنی «آداب بی‌قراری»‌ منتشر شد. رمان تازه یادعلی نیز چون نخستین اثر او‌، رمانی نفس‌گیر است. نویسنده در این اثر درعین پای‌بندی به واقع‌گرایی، روحی متافیزیکی را احضار می‌کند که در آن چهره‌های عجیبی از شخصیت‌هایش پنهان شده‌اند؛ چهره‌هایی که با جلو رفتن داستان از سایه بیرون می‌آیند… یک پلیس خسته و توبیخ‌شده، درگیر ماجرای ناپدیدشدن مردی می‌شود که پایش را به ویلایی بزرگ باز می‌کند؛ ویلایی که براساس نگاهی آرمانی ساخته شده و ساکنانش را گرد هم آورده ‌است. همزمان عشقی قدیمی در این میانه ظهور می‌کند که عامل اصلی رفتارهای قهرمان یادعلی‌ است. رمان با اتفاق‌های ریزودرشت غیرقابل‌پیش‌بینی جلو می‌رود و اتاقی که کسی نباید وارد آن شود… اتاق دربسته... در بخشی از کتاب «آداب دنیا»‌ می‌خوانیم: « نمی‌فهمید دارد بهش حال می‌دهد در آن آفتاب تند، یا به‌عمد می‌آید می‌پیچد دور خیسی شلوار تا ساق پایش را مورمور کند، بدجنس! بهش گفته بودند تنها نرود. هر چه جلوتر می‌رفت، بیشتر می‌ترسید. به خودش نهیب می‌زد: برو! سر جاده آسفالت، پیش از وارد شدن به خاکی، لحظه‌ای ایستاد تا از دکه‌ای آدرس بپرسد. «این‌جا برای یک زن تنها، جای خوبی نیست.» دکه‌ای گفت همین راه خاکی را برود تا چند تپه و یک مسیر سنگلاخ. «بعد از نیم‌فرسخ می‌زنی به آب.» جاده از نهر می‌گذشت و اگر نمی‌خواست به آب بزند، باید برمی‌گشت. برمی‌گشت؟ بعد از این‌همه مرارت؟ اهمیت نداد به نهر که داشت ته دلش را خالی می‌کرد؛ برگرد! برگرد! گفت: برگردم؟ فکر کردی ترسیدم؟ کور خواندی اگر فکر می‌کنی برمی‌گردم. با ماشین زد به دل نهر و محل نداد به آخ و وای و کولی‌بازی‌اش. بعد که نهر گیرش انداخت آن وسط، مجبور شد دوربینش را بردارد، پاچه‌های شلوارش را بالا بزند و برود توی آب. گفت: دلت خنک شد؟»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آداب دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نسیم، نسیم است
حتا اگر برگی را تکان ندهد، یا شوخ وشنگ به هر جا سرک نکشد،
اما نسیمی که حرف نزند، بدجنس است،
تازه اگر بی موقع، در یک پیش از ظهرِ اوایل فروردین بوزد که...

... نمی فهمید دارد بهش حال می دهد در آن آفتاب تند، یا به عمد می آید می پیچد دور خیسی شلوار تا ساق پایش را مورمور کند، بدجنس!
بهش گفته بودند تنها نرود. هر چه جلوتر می رفت، بیشتر می ترسید. به خودش نهیب می زد: برو! سر جاده آسفالت، پیش از وارد شدن به خاکی، لحظه ای ایستاد تا از دکه ای آدرس بپرسد.
«این جا برای یک زن تنها، جای خوبی نیست.» دکه ای گفت همین راه خاکی را برود تا چند تپه و یک مسیر سنگلاخ. «بعد از نیم فرسخ می زنی به آب.»
جاده از نهر می گذشت و اگر نمی خواست به آب بزند، باید برمی گشت. برمی گشت؟ بعد از این همه مرارت؟ اهمیت نداد به نهر که داشت ته دلش را خالی می کرد؛ برگرد! برگرد! گفت: برگردم؟ فکر کردی ترسیدم؟ کور خواندی اگر فکر می کنی برمی گردم.
با ماشین زد به دل نهر و محل نداد به آخ و وای و کولی بازی اش. بعد که نهر گیرش انداخت آن وسط، مجبور شد دوربینش را بردارد، پاچه های شلوارش را بالا بزند و برود توی آب. گفت: دلت خنک شد؟
همین جا بود که نسیم آمد و موج داد به آب نهر تا بزند به پاچه ی شلوار و خیسش کند. وقتی از آب بیرون آمد، پلق پلقِ آبِ مانده توی کفش های اسپورتش، شده بود موسیقی متن آن اکستریم لانگ شاتِ پُر از تپه و خاربوته های کوتاه. گفت: با هر دو تان قهرم! به نهر پشت کرد و با پلق پلق توی کفش هایش راه افتاد، به نسیم هم محل نگذاشت که هی می آمد دوروبرش می پیچید تا حرصش را دربیاورد.
از پیچ تپه که رد شد، یک مزرعه دید با چند ساختمان وسط آن. برگشت ببیند دریاچه ی پشت سد از آن جا پیداست. جز تپه و یک کوه گردولوی قلنبه هیچی نبود. بهش گفته بودند یک جای پرت است؛ در دامنه ی یک تپه، کنار چشمه ی نمک. برگشت و منظره ی روبه رو را قاب بست؛ شلخته بود: خط جاده خاکی، ساختمان ها را دور می زد و بین تپه و کوه گردولو محو می شد. ترکیب خط و ساختمان ها و کرت های کشاورزی بین شان را قاب بست. عاشق ترکیب های شلخته بود. عکس نگرفت. نور زمخت و بی حس و حال ظهر را دوست نداشت.
آن سوی نهر، به فاصله از ساختمان ها، وارد قابِ یک آلاچیق بی قواره شد، وسط چند تکه زمین سفید که قطعه قطعه از هم جدا شده بودند، مثل تکه های یک پازل گنده که بعضی تکه هاش گم شده. چشمه ی نمک این بود؟ گفته بودند تک است و آن دوروبر از هر کس بپرسد، پیداش می کند.
دکه ایِ سر جاده گفته بود «بپا! این ها یک جوری اند. چه کارشان داری؟» سفارش کرده بودند بگوید دنبال نمک برای گاوداری اش می گردد. دکه ای گفته بود «خوب جایی آمده ای. نمک این چشمه به قیمتِ ریگ بیابان است! ولی چرا تنها؟ کارگرهایت را می فرستادی. هول دارد خانم. دل شیر داری تنها آمدی. می خواهی همراهت بیایم؟»
نرمگس چَپرچلاغ! خواسته بود سوار ماشین بشود که پا گذاشته بود روی پدال گاز و تیز جاکَن شده بود.
زوم بَک کرد تا همه ی شش ساختمان، توی قاب باشد؛ به فاصله از همدیگر، نه دور نه نزدیک؛ یکی وسط، پنج تا دورش. قاب را روی محوطه ی بین خانه ها چرخاند و تکه تکه، چمن و سبزی کاری دید و درخت کاری و سنگ فرش شنی. بعد از خانه ها، زمین های کشت شده تا پای کوه می رفت. دیوارهای بلوک سیمانیِ دورِ همه ی این ها را از قاب حذف کرد و دکمه را فشرد: کلیک. یک جای دنج و پرت و ساکت. یک آن فکر کرد اگر بهش حمله می کردند، یا گیرش می انداختند، چه کاری ازش برمی آمد. هیچ کس غیر از این نسیم سمج و نهر ناقلا آن جا نبود. چرا! یک اسپری فلفل هم داشت، محض خاطرجمعی. کله خرتر از این حرف ها بود که بخواهد کسی را دنبال خودش یدک بکشد برای کمک و لحظه ی مبادا. تازه، از کی باید خواهش می کرد همراهش بیاید؟ کی برایش مانده بود بعد از این همه سال؟
با هر قدم، پلق پلق کفش ها بیشتر می شد. جرئت نکرد بایستد و سنگ ریزه ی ته کفش را بتکاند. به سنگ ریزه گفت: فعلاً باش! بعد خدمتت می رسم!
دستش به اسپری فلفل بود، توی جیب مانتو. تند قدم برمی داشت، یک جور یورتمه که شاید واکنشی غریزی بود به تنهایی ترساننده اش در آن برهوت. دوربین می خورد به سینه اش، بالاوپایین می رفت. توی ماشین این همه نترسیده بود که حالا. اگر یکی این جا جلوش سبز می شد و بهش حمله می کرد، کی خبر می شد؟ کاش به حرف نهر گوش می کرد و برمی گشت. کاش با نسیم قهر نکرده بود. نزدیک ساختمان ها که رسید، نگاه کرد به درِ آهنی بزرگ. گفت: خیلی بی ریختی!
صدای پارس سگی آمد. از درز در، سگ قوی هیکل سیاهی دید که با همه ی قوتش می دوید و یک بند واق می زد. پوزه ی زمخت پهنش را چسبانده بود به درز در و پیاپی پارس می کرد، جست می زد، پنجه می کشید به در.
«آهااااااای...»
زن هول کرد. پیرمردی بیل به دست از پشت سر، از آلاچیق بدقواره بیرون آمده بود، داشت از وسط پازل های سفید نمک به طرفش می آمد؛ «کی هستی تو؟»
زن دست گذاشت روی اسپری فلفل؛ «سلام عمو. آمدم نمک بخرم برای گاوداری ام.»
پیرمرد بیل را اهرم کرد وسط نهر و فرز جهید به این سو. انگار یک لایه چرم زبر قهوه ای سوخته روی صورتش کشیده بودند؛ «نمک می خواهی چرا آمدی این طرف؟» به درِ آهنی اشاره کرد.
زن گفت «شما کارگر این جایی؟ مگر چشمه ی نمک مال این ها نیست؟»
پیرمرد بیلش را بلند کرد؛ «غلط کردند این ها با تو. نکند آدم منابع طبیعی هستی آمدی سر این یک وجب زمین و چشمه، حرف صدمن یک غاز بزنی؟ بنچاق این جا دستم هست، به خط خود خان که بخشید به پدر خدابیامرزم که خودش این چشمه را پیدا کرده بود؛ هفتاد سال پیش از این که نه تو بودی، نه منابع طبیعی، نه دولت. از هر کی بپرسی می داند این چشمه ارث پدریِ من است. حالا حرف بی حساب بزن.» داشت بیلش را تکان می داد.
«عمو، من کاری به زمین و چشمه ی تو ندارم. آمدم نمک بخرم برای گاوهای زبان بسته ام.»
پیرمرد به شک گفت «تو آدم منابع طبیعی نیستی؟ پس چرا دوربین انداختی به چشمه؟ از آن بالا ردت را داشتم.»
زن آمد چیزی بگوید که در باز شد و مردی با موی بلند جوگندمی و لباس کار یک تکه، بیرون آمد. داشت افسار سگ سیاه گنده را می کشید که به زن هجوم نبرد. پیرمرد خیز برداشت طرف سگ و مرد؛ « ای ضمیر بی ضمیر، نَه صدبار گفتم این نجس بلانسبت بی صاحب را ببند؟ زبان نفهم است مثل خودت...»
ضمیر گفت «جوری، کاکااسکندر؟ به قراری؟» به سگ اشاره کرد «مشکی زبان بسته هست که زبان نفهم نیست. بعض ما فهم دارد. باش جنگی نکن، پیرمرد.» به زن نگاه کرد. «امری بود، بانو؟»
اسکندر آمد حایل ایستاد بین زن و ضمیر؛ «نمک می خواهد. با تو کار ندارد.» رو کرد به زن. «برویم خواهرم. این افغانی زبان آدمیزاد نمی فهمد. اگر می فهمید، این بدپوز را می بست، مردم زابراه نشوند.»
زن قدمی پس رفت و اسپری توی جیبش را فشرد. لحن مهربان مرد بیشتر مضطربش کرد؛ با آن چهره ی فتوژنیک و اسم غریبش. پیرمرد دوباره گفت «برویم گونی های نمک را برایت بکشم.» حضور پیرمرد بهش قوت قلب می داد؛ یک جور قوت قلب از سر ناچاری. گفت «می خواهم آقای نوید سعادتی را ببینم.»
اسکندر برگشت به زن؛ «تو که گفتی نمک می خواهی. نوید را از کجا می شناسی؟ چه کاره ی نویدی؟»
قلب زن انگار می خواست از جا کنده شود؛ «این جاست؟» باور نمی کرد این جا هم نشانی از نوید پیدا کند، مثل جاهای دیگر که این چندماهه سر زده بود.
ضمیر گفت «ما یک نوید داریم، اما فامیلش این که شما می گویی نیست. شما قوم آقانویدی؟»
«می خواهم ببینمش.»
«چه بگویم بانو؛ خودش می داند. اگر بخواهد می آید همین جا دم دروازه. ببخش که تعارف کرده نمی تانم داخل بیایی. قانون است و ما هم تابع. بود و باشِ این جا با همه ی عالم فرق دارد. هر کسی را قبول کرده نمی تانیم.» سگ واق می زد و تقلا می کرد قلاده اش را از دست ضمیر بیرون بکشد. «همین جا باش، پس می آیم.»
زن هنوز باور نمی کرد نوید را پیدا کرده باشد. واقعاً خودش بود؟ دیگر نمی توانست بگردد. بعد از چند ماه داشت ته می کشید. اگر خود نوید نبود؟ به نسیم گفت: دیدی پیداش کردم! نسیم جوابش را نداد و راهش را کشید رفت و چیزی توی گوش نهر گفت. بعد یک موج کوچک و نرم انداخت روی آب نهر. موج آمد و از بین زن و چشمه ی نمک گذشت و چپ چپ نگاهش کرد، جوری که انگار داشت ته دلش را خالی می کرد. اسکندر نمی توانست حرف های نسیم و نهر و موج را بشنود و داشت یک غلتک چوبی را روی کرت های سفید نمک می برد و می آورد تا پودرشان کند، بی که چشم از او بردارد. زن به موج و نسیم گفت: می خواهید ته دلم را خالی کنید؟ کور خواندید.
سعی کرد نگذارد این بدجنس ها بفهمند که خوشی و هیجان اولیه ی پیدا کردن نوید، حالا داشت آرام آرام بدل می شد به یک جور دلهره و تشویش. فکر کرد اگر به مادرش زنگ بزند، آرام می شود؛ ولو این که یک اَلوِ خشک و خالی بشنود. شماره ی خانه ی مادر را گرفت. کاش خودش گوشی را برمی داشت. چندبار شماره گرفت. کسی جواب نداد.
«سلام!»
مردی جاافتاده با موهای کم پشت سفید آمده بود دم در. اردوان این بود؟ تی شرت قرمزِ ول و چرکی تنش بود با شلوار لی رنگ و رورفته. «عذرخواهی می کنم که معطل شدید. داشتیم دنبال نوید می گشتیم. مجتمع بزرگی داریم و طول می کشد یکی را بخواهیم پیدا کنیم.» اشاره کرد به تابلوِ برنجی کوچکی به اندازه ی یک کف دست، کوبیده شده به دیوار. روی تابلو نوشته بود: مجتمع... تابلو رنگ و رو رفته بود و باقی نوشته خوانا نبود. «متاسفانه نوید نیست. گویا بی خبر رفته چادِگان چیزی بخرد. هر جا باشد تا یکی دو ساعت دیگر برمی گردد. می توانید بفرمایید داخل منتظر باشید. گفتید شما چه نسبتی با آقای شکوهی دارید؟»
«من دنبال نوید سعادتی می گردم.»
«نوید ما شکوهی است، نه سعادتی.»
همه ی ردها درست بود. تا به شرکت اردوان برسد، همه چیز درست بود. نوید هم خود نوید بود. بعد چه طور همه چیز گنگ بود و درهم؟ گفت «می خواهم همین آقای شکوهی را ببینم.»
«می توانم بپرسم نسبت شما با ایشان چیست؟»
«چرا باید به شما جواب بدهم؟»
«ما چرا باید به شما جواب بدهیم؟ این نوید ما هیچ کس را ندارد. خودش است و خودش.»
زن دلش قرص شد. محکم گفت «همین نشان می دهد که نوید شما همان نویدی است که دنبالش می گردم. منتظر می مانم برگردد. فقط اگر کمک کنید ماشینم را از آن جوی آب دربیاورم...»
اردوان گفت «باز هم این نهر ما دردسر درست کرده؟» راه افتاد به آن سمت و اسکندر را صدا زد. پیرمرد بیل و غلتک را رها کرد و چَشم گویان دوید. ضمیر از پشت سر پیدا شد؛ «اردی خان، ما که چند ماه است می گوییم این جا پل می خواهد. باشنده گان به تکلیف می شوند.»
سه تایی ماشین را از شکم نهر بیرون کشیدند. اردوان دیگر اصرار نکرد زن تو برود و منتظر بماند، اما سپرد که ضمیر برایش شربت بیاورد و اگر چیزی خواست دریغ نکند. اسکندر همان دوروبر می پلکید. زن از ضمیر خواست یا شماره تلفن نوید را بدهد یا خودش زنگ بزند اگر اعتماد ندارد. ضمیر طفره می رفت؛ «تا حال که پس نیامده، ولی می آید. آقانوید آدم بیرون نیست.»
زن لوند گفت «چه قدر این لباس یک تکه و موی بلند بهت می آید.» داشت تلاش می کرد ازش حرف بکشد. «خیلی وقت است این جا کار می کنی؟»
«مرحمت داری، بانو. چند سالی هست ایرانم.»
ضمیر اصرار می کرد زن تو برود و می گفت خوبیت ندارد آن جا بایستد. اما نم پس نمی داد. پرت می گفت. هرازچندی می آمد، می پرسید کم و کسری ندارد و می زد به تعارف و صحرای کربلا. اسکندر با غلتک چوبی روی نمک های توی ویزورِ زن می رفت و می آمد. توی بعضی پازل ها آب بود و توی بعضی یک کپه ی کوچک نمک. چشمه ی باریکی که از زیر سنگ های کوه درمی آمد، می ریخت توی پازل ها. پیرمرد نمک ها را با بیل جمع می کرد، هم می زد و دوباره پخش می کرد تا باز با غلتک برود و بیاید. زن فکر کرد باید سر صبر و در نور مناسب می آمد و از این پیرمرد و چشمه یک مجموعه عکس می گرفت. نسیم که لجش گرفته بود از بی محلی های زن، مدام می آمد و می چرخید آن دوروبر، خودش را لوس می کرد. زن گفت: اگر بام حرف نزنی، نگاهت هم نمی کنم. و آن قدر بهش نگاه نکرد که آفتاب نشست. نه از نوید خبری شد، نه هیچی. هول برش داشته بود در این غروبی تاریک روشن. شماره اش را داد به ضمیر و گفت «به نوید بگو پروا باید ببیندت.»
کمی که از آن جا دور شد، یکهو شروع کرد به دویدن به طرف نهر و با کفش و شلوار نیمه خیس دوباره به آب زد و سوار ماشین شد و گازش را گرفت. توی آینه می دید که نسیم دارد جان می کَند خودش را از لای گردوخاکِ عقب ماشین نجات بدهد. تندتر رفت تا بیشتر گردوخاک بلند شود. بعد گفت: حالا بخور!
وقتی به جاده ی آسفالت رسید، ضربان قلبش آرام آرام برگشت به شماره ی عادی. دکه دار داشت چراغ توری کهنه ای را تلمبه می زد تا روشن کند. تا او را دید، دست تکان داد. نرمگس پُررو!
به سه راهی سد که رسید، دیگر نسیم را ندید. یک باد قوی از طرف داران می آمد و می کوبید به پراید نحیفش. شیشه را داد بالا و به باد گفت: هو! چه کار می کنی؟
بادهای تند را دوست نداشت. فکر می کرد بادهای به این تندی به جای حرف زدن و نجوا کردن، داد می زنند. کی می تواند با یک باد دیوانه که به صورتش می کوبد، حرف بزند؟ سعی کرد بهش گوش بدهد، ولی زود از این بازی هم خسته شد و دیگر نه به باد فکر کرد، نه نهر یا هر چیز دیگری. دوست نداشت به هیچی فکر کند.
یک سره راند تا اصفهان. توی راه، دوباره شماره ی مادرش را گرفت. اَه! پسربچه ای که حدس زد باید برادرزاده اش باشد، گوشی را برداشت. چی باید به شان می گفت بعد از این همه سال؟ تلفن را قطع کرد. وقت هایی بود که دلش لک می زد برود مادرش را بغل کند و سیر گریه کند.
تمام شب تلفن کناردستش بود، روی عسلی. درازکش نصف چوب شورهای توی ظرف را سق زده بود، منتظر نوید که تماس بگیرد. هنوز کاملاً مطمئن نبود این نوید، همان نوید است. چرا زنگ نمی زد؟ نخواسته بود؟
صبح دوباره برگشت به آن مجتمع پرت. از خیلی چیزها متنفر بود، از دوتای شان بیشتر: جیغ زدن و گریه کردن، وقتی که کاری از دستش برنمی آمد و عصبانی بود، بی نهایت عصبانی. این طور وقت ها حرف زدن با نسیم و نهر و درخت و هیچی آرامَش نمی کرد.
ضمیر آمد دم در، بی حوصله؛ «بانو، این جا کسی تلیفون ندارد. نه تلیفون، نه انترنت، نه تلویزیون. هیچ.»
«آن وقت چرا؟ موبایل که آنتن می دهد این جا.»
«قانون است، بانو.»
«این قدر به من نگو بانو. چرا دیروز نگفتی تلفن ندارید؟»
وسط جروبحث شان، اردوان آمد؛ «نوید هنوز نیامده که تلفن تان را بهش بدهیم.»
نمی فهمید دارند راستش را می گویند یا دست به سرش می کنند. چرا هیچ شماره تماسی از این نوید نمی دادند؟ باید باور می کرد هیچ کدام شان موبایل ندارند؟ یا تلفن؟ ضمیر دوباره گفت «هیچ.»
اردوان گفت «آدرس تان را بدهید، نوید خودش بیاید که شما اذیت نشوید. اهل این طرف ها که نیستید؟ ماشین تان امروز توی آب گیر نکرد؟»
نمی فهمید دارند می پیچانندش، یا چی. نه از نوید چیزی می گفتند نه از خودشان. حتا دیگر تعارف نکردند تو برود. بی حوصله می خواستند دست به سرش کنند.
دیگر چاره ای نداشت غیر از این که لنگه جوراب را پیدا کند؛ لنگه جورابی که یک جاهایی همین دورواطراف افتاده و وقتی دیگر جوراب تمیزی برای پوشیدن نیست، باید دنبالش گشت.

امورات آدمِ پابه سن گذاشته
خیلی هم چاق تر از موتور یک پرشیا نمی چرخد
که به روغن سوزی افتاده و...

... هی یدکیِ چینی می بندند به خیکش. اردوان پژو پرشیا نبود، از آن پیکان های پدر و مادردار قبل از انقلاب هم نبود، یک جور شترگاوپلنگ بود؛ یک پژو آردی با اتاق چهارصد و پنج و موتور پیکان که بیشتر از این نمی شد بهش تریخمون زد. در این چند سال، تو کَتش نرفته بود شترگاوپلنگش را بفروشد. به همه می گفت با شترگاوپلنگ حال می کند.
امروز شتر بود؛ شتری با رکابی و شلوارک که تصمیم گرفته بود بی خیال نواله ی روزانه بشود و جز آب چیزی نخورد، تا چهل روز. شتر بودن این مزیت را داشت که می توانست کمی از سه لیوان سهمیه ی آب هرروزه را جایی حول و حوش کوهانِ نداشته اش ذخیره کند. روزهای شتری کمتر توی خودش می رفت. خیلی سال بود پلنگی که می شناخت رفته بود، مثل گونه ای در حال انقراض. دیروز هم که خواسته بود گاو باشد و شتر شده بود، سرِ کیف نبود. صبح سعی کرده بود بی آن که فریماه را بیدار کند از تخت پایین بیاید. فریماه خواب و بیدار گفته بود «صبر کن باهم برویم.» گفته بود «چشم عزیزم.» و صبر کرده بود تا فریماه دوباره خوابش ببرد؛ بعد بی سروصدا، با رکابی و شلوارک از خانه بیرون زده بود. مثل یک شتر بی دل و دماغ، رغبت نکرد قدم بزند، به گل ها آب نداد، سربه سر اسکندر نگذاشت؛ با مشکی هم سگ اخلاقی کرد و به پاتوق راهش نداد.
دوست نداشت امروز کسی برای صبحانه به پاتوق بیاید. گاهی یکی خواب می ماند یا به هر دلیلی که می گفت یا نمی گفت، نمی خواست صبح علی الطلوع ریخت بقیه را ببیند، می ماند خانه یا می رفت یک گوشه برای خودش. بقیه هم کاری به کارش نداشتند تا هر وقت که عشقش می کشید. همه کمابیش این درد را می گرفتند، هرازچندی. با وجود این می دانست از دست فریماه، نازنین ترین زنی که تا به حال خلق شده بود تا تمام وقت در خدمت شتری مثل او باشد، خلاصی نداشت. فریماه از آن دسته زن ها بود که روز عروسی، مهم ترین روز زندگی شان محسوب می شود و بدون ازدواج با یک مرد مقتدر و زرنگِ منقرض نشده، دنیا برای شان یک کابوس مدام است. خودش با افتخار می گفت جفت بودن در کنار اردوان ــ اولین خواستگار و تنها مردی که عاشقش شده ــ مهم ترین انگیزه ی زندگی و منبع همه چیزِ او بود. به همین خاطر، وقتی چند سال پیش اردوان خواست از همه، از فامیل، دوست و آشنا ببرد و همراهش به این گوشه ی دنج بیاید، نه گفت چرا، نه پرسید چه طور. مهم این بود که اردوانش خوشحال باشد، کنارش بماند و به او افتخار کند. آن وقت ها اردوان روزهای پلنگی بیشتری داشت.
«پس بچه ها چی؟ دل تو تنگ نمی شود؟»
فریماه می دانست اگر مجبور باشد بین بچه ها و اردوان یکی را انتخاب کند، برنده کدام شان است؛ می دانست، اما تلاش کرد همین یک بار اگر بتواند به نوعی مصالحه با خودش برسد که هم اردوان در آن باشد، هم بچه ها. اردوان گفته بود «آن ها که شش ماه یک بار زنگ می زنند، آن هم برای پول. هر وقت دلت تنگ شد، برو مخابرات چادگان.»
فریماه معصومانه پرسیده بود «می ترسم اردوان. چه کار می خواهی بکنی؟ این جا توی این بَرّ بیابان چه کار داریم ما؟»
باید اول همه چیز را مهیا می کرد و آرام آرام بهش می گفت که پس نیفتد. گفته بود «به پلنگت اعتماد کن. به وقتش می گویم.»
آمده بود ایستاده بود دم درِ پاتوق، با لباس خواب. شاکی. گم وگور شدن نوید همه چیز را به هم ریخته بود.
«چرا بیدارم نکردی؟»
اردوان رفت دستش را گرفت و آورد، مثل بچه ها نشاندش روی صندلی تا صبحانه آماده کند.
«کاش این قدر به نوید فکر نمی کردی. می دانی چند وقت است پلنگم نشدی؟»
اردوان داشت استکان لبه زرد قدیمی را توی نعلبکی پُرنقش و نگار می گذاشت تا چای بریزد. همیشه این طور وقت ها می گفت «خدا مادربزرگت را بیامرزد با این جهیزیه ی عتیقه اش!» هربار و هر چندبار که در روز چای می ریخت، این را به شکلی می گفت؛ «این هم از چای آخر. رفت تا چهل روز دیگر.» بعد یک لیوان شیر ریخت.
فریماه گفت «یک عمر برای مردم کار کردی، یک دستت درد نکند خشک و خالی هم نگفتند. رفت که رفت. برای کی داری جوش می زنی؟ اصلاً کی بود این آدم؟ دو سال این جا بود، نفهمیدیم کس و کارش کی اند و چه کاره اند. چرا خودت را اذیت می کنی؟ امروز هم باید بی خودی دنبالش بگردیم؟»
اردوان لیوان شیر را نیم خورده گذاشت کنار سماور؛ «نباید این این طور می شد. همه چیز داشت خوب پیش می رفت.»
«من از اول هم به نوید شک داشتم. آدم های عزب همیشه یک جای کارشان می لنگد.»
«با این آب درمانی از فردا کار ضمیر سنگین تر می شود و هر چه می گویم انگارنه انگار. نکند اشتباه کردم زیر بال و پرش را گرفتم؟ چند روز بود با هم حرف نمی زدند. به تو نگفت آخرش سر چی با نوید دعوا کرده؟ اگر من نفهمم توی دنیا چه می گذرد، سنگ روی سنگ بند نمی شود.»
فریماه دست اردوان را گرفت. یخ بود. گفت «نمی دانستم باهم حرف نمی زدند. این ها که جان دریک قالب بودند.»
«خیلی وقت ها آدم از همانی می خورد که فکرش را نمی کند.»
«می خواهی بگویی نوید به خاطر آن دعوا گذاشته رفته؟ به کسی حرف نزد که می خواهد برود. آدمِ پشت و پدردار این طور نمی کند.»
«همین است که فکرم را مشغول کرده. نمی بینی از وقتی نوید گم شده، ضمیر از درودیوار بالا می رود؟ آن ضمیر وراج دیگر حرف نمی زند.» اردوان انگار که آن جا نباشد، گفت «باید بروم بیمارستان ها را بگردم. دکتر و نوشین هنوز برنگشته اند؟» و بلند شد.
«با این حالِ روز کجا می خواهی بروی؟ من نمی دانم این آب درمانی دیگر چی بود وسط این معرکه!»
ضمیر پاتیل شیربه دست پیداش شد، بُق کرده. اردوان گفت «از فردا کارت سنگین تر می شود.»
ضمیر پاتیل را گذاشت روی اُپن و قابلمه ای از توی کابینت برداشت؛ «پس شبی دیدم یکی با موتر رفت. پریروز.» شیر را توی قابلمه ریخت و روی گاز گذاشت. «به پولیس نگوییم؟»
«پلیس چه کار می کند؟ اول خودت را می گیرند که اقامت نداری. همین را می خواهی؟ بعد همه ی ما را سین جیم می کنند. اگر نوید بی خبر رفته باشد، چه جوابی داریم به پلیس بدهیم؟ بگوییم این جا چه کار می کرد؟ نمی خواهم پای پلیس به این جا باز بشود.»
ضمیر گفت «ضمیر غلط کند بخواهد فضولی کند و گپ سرگپِ اردی خان بیاورد. ضمیر خواست پرس و پال کند شما ندیدی که پریروز، پس شبی کی رفت کارگاه؟» بعد به فریماه نگاه کرد. «ها، بانو؟ اگر کاکانوید بود، پس چرا موتر حالی این جاست و خودش نیست؟»
صدای پارس مشکی دنیا را برداشت. ضمیر و اردوان و فریماه از پنجره ی قدی پاتوق بیرون را نگاه کردند. فریماه گفت «کی آمده اول صبحی؟»
ضمیر ذوق کرد؛ «کاکانوید آمد.» ظرف شیر را ول کرد و همان طور که می رفت در را باز کند، گفت «به خداوندی خدا خودم سیر لت و کوبش می کنم.» داشت به نوید فحش می داد و می رفت. در را که باز کرد، پروا را دید به همراه مردی در لباس فرم نیروی انتظامی. خنده از لبش رفت و دو قدم پس آمد. پروا گفت «شماره تلفن را به نوید دادی؟»
طول کشید تا اردوان فاصله ی دویست سیصدمتری پاتوق تا دم در را پیاده بیاید. ضمیر آرام آرام خودش را کشید پسِ در و نگاه دزدید. فریماه پشت پنجره ی پاتوق ایستاده بود. اردوان دید که پاچه های شلوار ستوان خیس است. دورتر، پراید پروا وسط نهر گیر کرده بود. اردوان گفت «امرتان؟» و به پروا نگاه نکرد.
«سلیمی هستم، از اداره ی آگاهی. می خواهم با این آقای نوید شکوهی یا سعادتی یا هر چی که اسمش هست، صحبت کنم.»
«چرا؟ جرمی، کاری کرده؟»
ستوان از روی شانه ی اردوان به محوطه و ساختمان ها نگاه کرد؛ «این جا چه جور جایی است؟ تابلوِ درست و درمان هم که ندارد.»
اردوان ایستاد جلوِ خط نگاه ستوان و گفت «دنبال چه جور جایی هستید؟»
پروا به ستوان نگاه کرد؛ «گفتم که.»
اردوان گفت «فکر کردید با کی طرف اید؟»
ستوان گفت «خواستیم کار به گرفتن حکم بازرسی و شکایت و این حرف ها نکشد.»
اردوان خندید؛ «کی شکایت کند؟ کسی که اسم فامیل طرف را عوضی می گوید؟»
پروا گفت «پریروز مودب تر بودید.»
اردوان داشت در را می بست؛ «پریروز طرفم یک خانم مودب و تنها بود، نه یک قشون. دست خودم نیست، این طور وقت ها قد شتر رم کرده هم ادب ندارم.» در را به هم کوبید و ضمیر را که خودش را گم وگور کرده بود، صدا زد «برو با اسکندر کمک کن ماشین شان را از نهر دربیاورند.»
ضمیر گفت «ضمیر برود؟»
«مگر پلیس نمی خواستی؟»
ضمیر گفت «چشم.» و نرفت. گفت «اردی خان، ضمیر سرچرخی دارد. می شود این جا زنده جانی بال بزند و ما خبر نشویم؟» بعد درشتی نثار باد هوا کرد و رفت.
فریماه با سرپنجه، پرچین ها را لمس می کرد و می آمد. وسط محوطه رسید به اردوان که دمپایی اش را لخ لخ روی ماسه های درشت می کشید، شل و ول. فریماه گفت «چی گفتند؟»
اردوان گفت «به همه بگو امشب تو پاتوق جمع می شویم. دکتر و نوشین هنوز نیامده اند؟»
خیال کرده بود که امروز می تواند شتر باشد. الان هیبت یک پلنگ را داشت که زور می زد مریض احوالی اش را بپوشاند و نشان بدهد شتر است.

نظرات کاربران درباره کتاب آداب دنیا

خیلی خوب
در 9 ماه پیش توسط مسعود
کتابی پرکشش که نویسنده با حوصله آن را نوشته بود
در 12 ماه پیش توسط zmk...985
بد نبود.
در 3 ماه پیش توسط مهدیه حسینی