فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است

نسخه الکترونیک کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است

یک روز که خورشید با زور و زحمت بالا آمده بود و شوننباوم داشت می‌رفت سمتِ لاپاس، خورد به یکی از این گله‌ها که تماشایش همیشه لبخندی دوستانه روی صورتش می‌انداخت. قدم­هاش را کمی یواش‌تر برداشت و دستش را دراز کرد تا همین‌طور که رد می‌شود، دستی بکشد به سر‌و‌روی یکی‌شان. با این‌که توی آلمان پُر است از سگ و گربه، تا‌به‌حال هیچ­وقت دست روی سرِ هیچ‌کدام نکشیده بود. هیچ­وقت به صدای هیچ­یک از پرنده­هایی که توی آلمان آواز می‌خواندند، گوش نداده بود. مطمئناً به خاطر حضورش در اردوگاه‌های مرگ کم‌وبیش با آلمانی­ها با احتیاط برخورد می­کرد. اما وقتی داشت به پهلوی حیوان دست می­کشید، نگاهش روی چهره­ی سرخ‌پوستی که کنارشان راه می‌رفت، خشک شد. مرد پابرهنه و تندتند قدم برمی‌داشت، عصایی گرفته بود دستش و در برخوردِ اول اصلاً توجهِ شوننباوم را جلب نکرد: نگاهِ سرسری‌اش کم مانده بود برای همیشه دست از این قیافه بردارد؛ صورتی زردنبو، استخوانی، با چهره­ای فرسوده و سنگلاخی که گویا محصول قرن‌ها فلاکت جسمی بود. اما یک چیز آشنا، حسی که انگار قبلاً دیده این چهره را، چیزی به وحشتناکیِ کابوس، یک­هو تهِ دل شوننباوم تکان خورد و در‌حالی‌که حافظه­اش هنوز نمی‌خواست کمکش کند، هیجانی بی­نهایت وجودش را گرفت. این دهانِ بی‌دندان، این چشم­های درشتِ قهوه‌ای و مهربان که مثل زخمی ماندگار باز می‌شدند رو به جهان، این بینی غمگین و حتا این حالتِ طعنه‌ی همیشگیِ نیمچه تردید، نیمچه اتهام که موج می‌خورد توی صورتِ مردی که کنار لاماش راه می‌رفت، یکی­یکی هوار می­شد روی سر خیاط، در‌عین‌حالی که دیگر پشتش را به او کرده بود. یکهو فریادِ نصف‌ونیمه‌ای کشید و سرش را برگرداند و داد زد «گلوکمان! تو کجا این­جا کجا؟»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی مترجم

مجموعه ی پرندگان می روند در پرو بمیرند شانزده داستان دارد که یازده تای آن را پیش تر این جانب ترجمه کرده ام و در مجموعه های قلابی و مرگ منتشر شده است. پنج داستان دیگر را حدود چهار دهه پیش از این استاد ابوالحسن نجفی به فارسی برگردانده بودند. تسلطِ استاد نجفی به زبان فرانسه و قدرتِ ایشان در زبان فارسی بر کسی پوشیده نیست. اما از آن جا که انتشار آن پنج داستان از سال ۱۳۵۷ متوقف شده است، نسخه ای از آن در بازار این روزهای کتاب موجود نیست. درحالی که طی این چهار سالی هم که از انتشار مابقی داستان ها می گذرد، خبری از بازنشرِ ترجمه­ی استاد نجفی نشد. پس به سفارش ناشر و با علم به رضایتِ استاد نجفی از بازترجمه­ی این داستان ها، تصمیم به ترجمه ی آن پنج تای دیگر گرفتم تا مجموعه ی کامل داستان های رومن گاری را تقدیمِ علاقه مندان این نویسنده کنم. در ضمن، برای جلوگیری از تکرار مکرراتی که درباره ی رومن گاری در مقدمه ی دو مجموعه ی منتشرشده نوشته بودم، موخره ای ضمیمه ی این کتاب کردم شامل چند سوالِ کم وبیش غیرادبی از نویسنده. فکر کردم لطفش بیشتر از خواندنِ چندباره ی اسامی مستعارِ نویسنده، انگیزه اش از سر کار گذاشتن تشکیلات، منتقدان ادبی و گرفتن مهم ترین جایزه ی ادبی فرانسه با دو نام مختلف باشد. در پایان باید اضافه کنم که تمامی پانویس ها از مترجم است.

سمیه نوروزی ـ تیر ۹۳

پرندگان می روند در پرو بمیرند

رفت بیرون توی ایوان تا دوباره بر تنهایی اش مسلط شود؛ تل ماسه ها، اقیانوس، هزاران پرنده ی مُرده لابه لای شن ها، کرجی، زنگارِ یک تور ماهی گیری و گاه چند نشانه­ی تازه: اسکلتِ نهنگِ به گِل نشسته، ردّ پاها، ردیفِ قایق های ماهی گیری در دوردست، آن جا که سفیدی جزیره های گوانو۱ با آسمان گلاویز می شد. کافه وسطِ تپه های شنی، روی چند تیرک چوبی قد علم کرده بود؛ جاده از صد متری­اش رد می شد: صداش نمی رسید. پلکانی متحرک می آمد پایین سمتِ ساحل؛ از وقتی دو دزد از زندان لیما۲ فرار کرده و توی خواب با ضربه های بطری از پا درش آورده بودند و صبح لاشه ی لایعقل شان را گوشه ی بار پیدا کرده بود، هر شب پل را بالا می کشید. آرنجش را تکیه داد به نرده ها و همان طور که داشت پرنده های افتاده روی شن را نگاه می کرد، سیگار اولش را کشید. چندتاشان هنوز بال بال می زدند. هرگز کسی نتوانسته بود برایش توضیح دهد چرا جزیره های وسط دریا را ول می کنند که بیایند توی این ساحل تا در ده کیلوتری شمال لیما جان بدهند: هیچ وقت نشده بود بروند سمتِ شمال یا جنوبِ این جا؛ صاف می آمدند روی این باریکه ساحلِ شنی که طولش دقیق سه کیلومتر می شد. شاید مکان مقدس شان بود، مثل بنارسِ۳ هند که مومنان می روند آن جا تا جان شان را هدیه کنند: می آمدند تا لاشه شان را بیندازند این جا، قبلِ آن که جان از تن­شان دررود. شاید هم قضیه ساده تر از این ها بود؛ پرندگان راستِ سینه­شان را می­گرفتند و از جزیره­های گوانو که پُر بود از صخره های سرد و عور پرواز می­کردند؛ تا وقتی خون­شان شروع می­کند به ماسیدن و ته مانده جانی می­ماند برای پشت سر گذاشتنِ دریا، برسند به ماسه های گرم و نرم. باید تن داد به این که همیشه یک توجیه علمی می زنند تنگِ همه چیز. این جور موقع ها می شود پناه برد به شعر و شاعری، به رفاقت با اقیانوس، گوش سپردن به صداش، ایمان آوردن به راز و رمزهای طبیعت. کمی شاعر، کمی خیال باف... بعد از جنگ و درگیری در اسپانیا۴، شرکت در جنبش های چریکیِ فرانسه و کوبا، دیگر وقتِ پناه بردن است به پرو، به کوه پایه های آند۵، به ساحلی که همه چیز آن جا تمام می شود، چرا که تا چهل و هفت سالگی آن چه لازم است یاد گرفته و دیگر نه امیدی بسته به آرزوهای دوست داشتنی و نه به زن ها: دلش را خوش می کند به منظره ای زیبا. منظره ها کمتر به آدم رکب می زنند. کمی شاعر، کمی خیا... تازه، یک روز می آید که توجیه علمی شعر و شاعری را هم بگذارند روی میز و مثل یک عارضه ی ترشح داخلی درباره اش صحبت کنند. علم دارد با افتخار، همه جوره هوار می شود سرِ آدمیزاد. کافه ای را میان تل ماسه های ساحل پرو به نام خودش می زند، همه کسش می شود اقیانوس، البته که تنگِ این هم توجیهی چسبیده: مگر نه این که اقیانوس تصویری است از زندگی بی پایان، وعده ی حیاتِ پس از مرگ، واپسین تسکین؟ کمی شاعر... شانس بیاورد روح وجود نداشته باشد؛ تنها راه برای این­که دُم به تله ندهد. همین روزهاست که دانشمندان بروند سراغش و جِرم حجمی اش را حساب کنند، غلظتش را اندازه بگیرند و سرعتِ عروجش را تخمین بزنند... وقتی فکرش می رود پیش میلیاردها روحی که از آغاز تاریخ پر زده اند و رفته اند بالا، اشکش در می آید: چه منبعِ خارق العاده ای از انرژی هدر رفته. خوب است چند تایی سد عَلم کنند تا درست موقع عروج بگیرندشان. کل زمین را می شود با انرژی شان روشن کرد. همین روزهاست که سرتاپای آدمیزاد مصرفی بشود. تا حالاش که خواب و خیال های رویایی را ازش گرفته اند تا با آن­ها جنگ و زندان بسازند. توی ماسه ها، چند پرنده هنوز رو پا بودند: همان ها که تازه پاشان باز شده بود این جا. نگاه شان به جزیره­ها بود. جزیره­ها، وسط دریا، پوشیده بودند از فضولاتِ پرنده ها: صنعتی بسیار سودآور؛ محصولِ کودِ یک مرغ ماهی خوار در طول زندگی­اش، می­تواند از پس خرج کل اعضای یک خانواده در همان مدت زمان برآید. پس پرندگان که ماموریت دیگری توی این دنیا نداشتند، می آمدند این جا تا بمیرند. با این حساب، او هم می­توانست ادعا کند ماموریت دیگری ندارد: آخرین بار در سیرا مادره۶، با کاسترو۷. اگر آرمانی هم نگاه کنیم، عایدی یک روحِ درست­کار می­تواند در همان مدت زمان یک حکومتِ پلیسی را سیر کند. کمی شاعر، همین و تمام. همین روزها سراغ ماه هم می­روند و دیگر اثری از ماه باقی نمی­ماند. سیگارش را انداخت توی ماسه­ها. همان طور که دست انداخته بود خودش را و از تهِ دل دوست داشت بمیرد، فکری زد به سرش: یک عشق واقعی حتماً می­تواند اوضاع را سر و سامان بدهد. تنهایی بعضی صبح­ها همین طوری می آمد سراغش؛ تنهاییِ لعنتی: جای آن­که کمک کند تا نفس­تان بالا بیاید، از پا درتان می­آورد. دولا شد سمتِ قرقره، طناب را گرفت، پل را پایین آورد و برگشت صورتش را اصلاح کند، همزمان مثل هر روز صبح با تعجب قیافه­اش را توی آینه ورانداز کرد و به ریش خودش خندید: «نمی خواستم این جوری شه!» با این موهای خاکستری و چین و چروک­ها، حسابی می شد از آن چه قرار بود توی یکی دو سال آینده سرش بیاید، سر درآورد: چاره ای نیست جز پناه بردن به یک زندگی متفاوت. صورتش کشیده بود و باریک، با چشم هایی خسته و پر از ریشخند که هر چه از دستش برمی آمد، می کرد. دیگر به کسی نامه نمی­نوشت، دیگر نامه­ای برایش نمی آمد، هیچ کس را نمی شناخت: دل کنده بود از همه، مثل تمام آن لحظه­هایی که بی خود دست و پا می زنی بلکه دل از خودت بکنی.
صدای جیغ و داد پرنده­های دریایی به گوش می­رسید: حتماً یک دسته ماهی گذرشان افتاده بود لب ساحل. آسمان سفیدِ سفید بود، جزیره­ها، توی دلِ آب، کم کم زرد می­شدند از آفتاب، اقیانوس سر از لاک اندوهِ شیری­رنگش بیرون می آورد، فوک ها نزدیک ویرانه­های موج­شکنِ قدیمی پشتِ تل­ماسه ها زوزه می کشیدند.
قهوه را گذاشت داغ شود و باز برگشت به ایوان. یکهو پای یکی از تپه های شنی سمتِ راستش چشمش خورد به شبهِ آدمی دراز کشیده روی شکم، صورتش توی ماسه، بطری به دست، خواب رفته کنار جنازه ای چروکیده که فقط مایو تنش داشت و از سر تا پا بدنش را با رنگ­های آبی و قرمز و زرد بَزک کرده بود، بغل دستِ یک سیاه­برزنگی غول­پیکر که تاق باز پخشِ زمین شده، کلاه گیسِ سفیدِ مدلِ لویی پانزدهم سرش گذاشته، لباسِ آبی مخصوص درباریان تنش کرده، تنکه­ی ابریشمی سفید پوشیده، اما چیزی پاش نداشت: آخرین موجِ کاروانِ شادی که تازگی همین جا، روی ماسه­ها به گِل نشسته بود. به نظرش آمد حتماً سیاهی­لشکرند: لباس­شان با شهرداری بود، شبی پنجاه سول۸ هم به شان می­داد. سرش را به چپ، سمتِ مرغ های ماهی­خوار که مثل ستونی از دودِ سفید و خاکستری درست بالای سرِ دسته­ی ماهی­ها موج برداشته بودند چرخاند و دیدش. زنْ پیراهنی پوشیده بود رنگِ زمرد، شالی سبز دستش گرفته بود، سرش را داده بود عقب، موهای ژولیده اش ریخته بود روی شانه­های عورش، شال را توی آب می­کشید و می رفت سمتِ صخره های ساحلی. آب تا بالاتنه اش می رسید و هر از گاه اقیانوس که جلوتر می آمد، روی پاهاش لق می­خورد. موج ها کم­وبیش جلوِ صورتش تا بیست متر بالا می رفتند و می شکستند. بازی هر آن خطرناک تر می­شد. یک لحظه ی دیگر هم صبر کرد، ولی زن دست بردار نبود و هنوز داشت جلو می­رفت و اقیانوس حالا دیگر آرام­آرام در جَستِ پلنگی اش، نَرم و در عین حال سنگین خیز برمی­داشت: جَهشی کافی بود تا بازی تمام شود. از پله­ها رفت پایین، دوید طرف زن، گاه پرنده­ای را زیر پاش حس می­کرد، بیشترشان مُرده بودند، همیشه شب­ها می مُردند. فکر می­کرد خیلی دیرتر از این حرف­ها می رسد: موجی بلندتر از بقیه کافی بود تا بدبختی شروع شود: تلفن به پلیس و سوال و جواب. بالاخره رسید بهش، زیر بغلش را گرفت: زن صورتش را چرخاند سمتش و آب یک آن هر دوشان را زیر گرفت. بازوش را محکم با دستش چسبید و شروع کرد به کشیدنش سمتِ ساحل. زن هیچ دست­وپایی نزد. مرد بی آن که سرش را برگرداند، چند قدمی روی ماسه­ها جلو رفت، بعد ایستاد. قبل از نگاه کردنش، دل­دل کرد: آخر بعضی وقت ها بدجور توی ذوقت می­خورَد. اما او جا نخورد. صورتی با نهایتِ ظرافت، بسیار رنگ پریده، با چشم­هایی زیادی جدی، زیادی درشت، میانِ قطره های آب که زیادی به چشم ها می آمد. گردن­بندی از الماس دور گردنش بسته، گوشواره به گوش­هاش آویزان کرده و چند انگشتر و دست بند انداخته بود. هنوز شال سبزش دستش بود. مرد از خودش پرسید آخر این زن آن جا چه می­کند، از کجا آمده، با این همه طلا و الماس و زمرد، ساعت شش صبح بیدار شده، آن هم در ساحلی پرت، میان پرندگانِ مُرده.

نظرات کاربران درباره کتاب اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه‌راه است

بد.....خیلی بد. از نویسنده ای که آخر سر خودکشی میکنه بیشتر از این هم انتظار نمیره
در 8 ماه پیش توسط
خوبه
در 1 سال پیش توسط
رومن گاری بی بدیل است
در 1 سال پیش توسط
رومن گاری همیشه خوبه
در 2 سال پیش توسط