فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب همه دختران دريا

نسخه الکترونیک کتاب همه دختران دريا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همه دختران دريا

رمان حاضر روایت‌گر زندگی زنی است که ناخواسته وارد جریان‌های حزبی و سیاسی سال‌های انقلاب گردیده و این مسئله تمام سرنوشت و حتی زندگی عاطفی وی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شناخت و سرانجام این زن توسط گروه سه‌نفره دوستانی که به قصد تفریح به یکی از شهرهای شمالی می‌روند صورت می‌گیرد. رمان بیش از هر چیز بیانگر تردید در انتخاب راه، همراه و مقصد در مسیر زندگی است. این‌که این زن در پایان به چه سرنوشتی دچار می‌شود و اراده و خواست وی بیشترین دخالت را در ایجاد وضعیت بغرنج وی داشته و یا شرایط اجتماعی و سیاسی سال‌های اوایل انقلاب. در پایان داستان آنچه هویداست این است که چیزی که هر شخص به آن مبتلا می‌شود و برای آینده در آن مسیر قدم می‌گذارد تنها و تنها به انتخاب خود او وابسته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همه دختران دريا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۳

نصف روزی بود که خیل جمعیت پشت درهای بسته و فولادین زندان قصر موج برمی داشت و کف می کرد و از پا نمی ایستاد. زمهریر آخرین روز دی ماه دندان به دندان می کوباند و آسمان گرفته و ابری آن روز منتظر تلنگری بود تا ببارد. شب قبل که آسمان را دیده بود، به سرخی می زد. با خودش گفته بود حتما فردا برف خواهد آمد. رو کرده بود به دخترخاله که زیر لحاف پشمی فرم دوران جنینی اش را بازیافته بود و بین خواب و بیداری هر از گاهی خواب ناله ای خفه و بریده از لای دهان بازمانده اش بیرون می زد، گفته بود فردا اگر برف ببارد بروند برف بازی. بروند دم میدان باغشاه عکس یادگاری بگیرند توی برف. حتما خیلی قشنگ می شود. گفته بود از وقتی آمده تهران، عکسی نگرفته و حیف است آدم از زمستان تهران عکس نداشته باشد. آن هم توی این اوضاع و احوال. عکسی که توی این زمستان بگیرد حتما بعدها به دردش خواهد خورد. دخترخاله غلتیده بود و پشتش را کرده بود به ماندگار. قبل خوابیدن تتمه نفت مانده ته پیت را خالی کرده بود توی بخاری و گلوله شده بود زیر لحاف دخترخاله. حالا اما از ظهر گذشته بود و خبری از برف نبود. آسمان هنوز اخم و تخمش را انداخته بود سر مردم و مردم هم آن قدر حالشان خوش بود که محلی به اوضاع جوی و نزولات آسمانی نگذارند. صبح وقت بیرون آمدن از خانه، خاله جارو را پرت کرده بود سمت دخترخاله که جاخالی داده بود و جارو خورده بود به لنگه دری که جلدی پشت سرش بسته بود. خاله گفته بود راپورتش را به عزتی می دهد که پابه پای دختر ورپریده اش می رود میتینگ و جلسه و تظاهرات. گفته بود به عزتی می گوید توی بساطش نوار پیدا کرده. او هم جواب داده بود: «ببخشید ها، اما خودت ضرر می کنی خاله جان. عزتی بفهمد می آید و مرا از این جا می برد، آن وقت شما می مانید و بی نفتی توی سرمای امسال و گرسنگی وسط این بلبشو.» خاله نفرین کرده بود که الهی جز جگر بگیرد که زبانش عین مادرش زنده زنده گوشت تن آدم را ریش ریش می کند. دو دختر کر و کر تمام کوچه را خندیده بودند و باکشان هم نبود. دیگر کار از کار گذشته بود و بند از دست عزتی دررفته بود. وقتی رسیده بودند دم زندان قصر، با دیدن هیبت مکانی به نام زندان آن هم از فاصله چندقدمی با آن دیوارهای چرک و بلند و آن همه فولاد و آن همه سختی، دلش هری ریخته بود پایین. تا آن روز حس اسارت و دربند شدن را این قدر نزدیک نیافته بود. حالا او این جا بود. درست بیخ گوش زندان. آن هم زندان قصر. با آن درخت های کاج تنک و هرس نشده پشت دیوارش که سوزنی برگ هایشان به سیاهی می زد و کلاغ هایی که با بالا رفتن صدای شعارهای مردم پر می گرفتند و دوری نزده باز می نشستند سر شاخه ها به تماشا. سربازهای مسلحی که بین مردم می چرخیدند و لوله تفنگشان را به عمد می کشیدند به تن زن ها بلکه ترس از سایش سرد فلز بر تن ضعیف زنانه شان از آن حوالی بتاراندشان یا دست کم صدایشان را ببرد. لرزش چانه اش را انداخته بود گردن سرما و دخترخاله شال گردنش را باز کرده و پیچانده بود دور دک و پوز کبودشده اش. کسی از جایی فریاد زد: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» جمعیت با او همصدا شدند و مشت های گره کرده آسمان را نشانه رفت. اشک سرما را با زبری دستکشش پاک کرد و همصدای جماعت شد.
چند ساعتی هرز چرخیده بودند و گلو درانده بودند و جز چندتایی زن جوان و و رنگ پریده کسی از لای درهای فولادی بیرون نیامده بود. دخترخاله دستش را گرفت و کشاندش پای دیوار. بلّه نان و پنیر را از کیف درآورد و گرفت سمتش. میلش به خوردن نمی رفت. ماندگار دلش می خواست برگردند خانه. آشی، شوربایی، شیر داغی چیزی که خون را به رگ ها برگرداند بریزند به شکمشان و دخترخاله برود پای کارهای خودش و او هم بنشیند کنار پنجره رو به درختان سرمازده خانه خاله و عبید زاکانی از بر کند. دخترخاله ترم آخری بود و ماندگار دانشجوی پایه بوق ادبیات دانشگاه تهران. ناخواسته و از سر فضولی یکی دو باری پا به پای دخترخاله رفته بود تو صف دانشجوهای مبارز و یک بار هم نشسته بود توی زیرزمین خانه زن و شوهر جوانی که از دخترخاله شنیده بود به نفع اهداف سازمان ازدواج سیاسی کرده اند و لالمانی گرفته فقط به حرف هایشان گوش کرده بود که سر و ته هر کلامی می گفتند سازمان و او هیچی سر درنیاورده بود و آخرِ کاری برای این که شهرستانیِ خنگِ جمع نباشد، لبخندی زده و با کله اش تایید کرده و زبان گردانده بود که امیدوار است به اهدافشان برسند و مسلما برای هدف مقدس آن ها خدای احد و واحد دست حمایتگرش را دریغ نمی کند. زن جوان میزبان هم دو سه تا جزوه گذاشته بود زیر بغلش و او را تنگ در آغوش گرفته بود. میان بازوان زن به این فکر کرده بود که چقدر جای عزتی این جا خالی است. درست همین جا توی همین زیرزمین، با آن کمربند چرمش که خوب است یک وقت هایی برود بالا و فرود بیاید به گرده آدم کله خر زبان دراز بی اراده ای مثل او. و حالا دخترخاله کشانده بودش این جا و داشت نان و پنیر به شکمش می ریخت که جان داشته باشد که تا آزادی آخرین زندانی سیاسی روی پا بایستد و یک بند شعار بدهد و یک وقت پس نیفتد و آبروی سازمانی او را پیش همقطارهایش نبرد. دو سه گاز از بلّه نزده بود که تاکسی نارنجی رنگ پلاک تبریز آمد و کنار دیوار ایستاد. دو تا سرباز پا تند کردند سمت تاکسی تا از آن جا دورش کنند. راننده تاکسی لهجه آذری غلیظی داشت و به هیچ صراطی مستقیم نبود. دخترخاله کیف را داد دستش و گفت از جایش جنب نخورد و رفت تا اوضاع را بسنجد. جماعت دور تاکسی جمع شدند و چیزی نمی شد فهمید. تا این که جوان مزلف دیلاقی با استکان چای از لابه لای جمعیت بیرون آمد. بخار سفید چای توی هوای سرد ساعت پنج غروب می رقصید و بالا می رفت. ماندگار دلش می خواست چای را از جوان بگیرد. حتی شده بخرد. به هر قیمتی. دل و روده اش سنگ شده بود از سرما و دیگر نای ایستادن نداشت آن هم آن جا جلوِ آن در آبی رنگ لعنتی که انگار صد قرن بود بسته شده و به این راحتی ها باز بشو نبود که نبود. توی همین فکرهای پریشان بود که دخترخاله با دو تا استکان چای رسید. می آمد و با دو تا جوانی که چای به دست همراهی اش می کردند حرف می زد. قیافه اش جدی بود. نزدیکش که رسید بی آن که رشته کلامش را قطع کند یکی از استکان ها را داد دست ماندگار. یکی شان را می شناخت. همان که ریش و سبیل پرپشت و موهای مجعد بلندشده و افراشته از سرش جز حجم انبوهی مو چیزی باقی نگذاشته بود و اورکت آمریکایی به تن نحیفش لق می زد. چند باری دیده بودش. اسمش مجید بود. مهندسی کشاورزی می خواند و همیشه چینه دانش پر از خبر و نطق های پرطمطراق ایدئولوژیک و مبارزاتی بود. مجید لبی به داغی چای زد و به دخترخاله گفت: «گفته من کنار بکشم کودتا می شود. حرف مفت زده. این ارتش کودتا بکن نیست.» دخترخاله موهای تابدارش را چپاند پشت گوش و گفت: «این قدرها هم مطمئن نباش.» مجید گفت: «ترسیده. معلوم است که ترسیده. آن مرتیکه قرمساق از ترس همین دست های خالی خلق گذاشت رفت. فکر کن یک دهم خلق اسلحه برسد دستشان...» دخترخاله گفت: «باید دست به اسلحه برد. و الاّ کار تمام می شود و از دستمان درمی رود.» دخترخاله دستش را شبیه تفنگی کرد و گرفت رو به شقیقه جوان و گفت «کیشو کیشو». مجید چشمی درشت کرد و دست دخترخاله را پس زد.
چایی پرید توی گلوی ماندگار و تا به خودش بیاید رنگ رخسارش سرخ شده بود و از چشمش دو سه ردیفی اشک می ریخت. دخترخاله خیز برداشت سمتش. آرام پشتش را مالید. دو تا پسر جوان نزدیک شدند. آن یکی که تمام مدت ساکت مانده و چشم دوخته بود به پنجره اتاقک نگهبانی دم در زندان، نزدیک تر آمد و گفت: «از بینی نفس بکش.» سبیلش شبیه سبیل فرخزاد بود و صورتش صاف و تراشیده. چشم هایش حالت آشنایی داشت. انگار که قبلاً بارها دیده باشدشان. مثلاً توی تلویزیون. یا توی کوچه یا صف نفت و نان. اما ماندگار نه صف نفت را تجربه کرده بود و نه نان، و تلویزیون هم تا وقتی خانه خودشان بود فقط برای شوی رنگارنگ روشن می شد و سریال دایی جان ناپلئون و مراد برقی آن هم فقط وقتی عزتی خانه بود و اجازه روشن کردنش را می داد. مانده بود این جوان چارشانه با این صورت مربعی و عینک قاب مشکی را کجا دیده. عقلش نرسید. پیرزنی چادرش را روی زمین می کشید و پیش می آمد. روسری از سرش افتاده بود و فرق پهن شده میان زلف سفیدش پیدا بود. گریه می کرد. به یک قدمی درِ زندان که رسید نشست روی زمین و صدا بلند کرد که: «سودابه جان، کجایی مادر؟ هفت سال است چشمم به در مانده.» فریاد بلند شد: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» مردم هم نوا شدند. راننده تاکسی تبریزی حالا پاکت به دست بین جماعت دوره می گشت و استکان های خالی را جمع می کرد. پسر سبیل داگلاسی استکان را آرام گذاشت توی پاکت روی باقی استکان ها و رو به راننده تاکسی گفت: «خدا مادرت را بیامرزد اکبرآقا. ان شاءاللّه با خبر آزادی رفیق موسی برمی گردی.» راننده تاکسی استکان خالی را بالا گرفت و با لهجه آذری گفت: «نذر آزادی موسی است. ان شاءاللّه با خودمان برمی گردد تبریز.»
تاریک شده بود. ماندگار رو به دخترخاله گفت بهتر است برگردند. گفت فشار مثانه اش آن قدر زیاد شده که الآن از زور سرما خودش را خلاص می کند. دخترخاله چشم درشت کرد و لندید که نباید از اول او را با خودش می آورد. که تحصن دم زندان قصر بچه بازی نیست و او هنوز چیزی از اهداف مبارزه نمی داند. چیزی از نجات خلق سرش نمی شود و بهتر بود توی خانه می ماند و به فکاهی های زاکانی می خندید. جلوِ دو تا جوان غریبه سنگ روی یخ کرده بودش و حالا ماندگار دلش می خواست زندان و همه آن ها که تویش هستند بروند به جهنم وقتی قرار است برای آزادی آن ها این همه ساعت سگ لرز بزند و آخرش این طور خرد و خفیف شود. نور نورافکن های چهار دور زندان آن قدری حول و اطراف را روشن کرده بود که نشود با خیال راحت بزند زیر گریه. پسر سبیل داگلاسی رو به دخترخاله گفت: «حق دارد طفلی. زیادی سخت می گیری.» و اورکتش را درآورد و گرفت سمت او. محض از بین بردن رودربایستی و شرم حضور ماندگار با آن چشم های آهویی رمیده گفت: «اسمم صلاح الدین است. بچه ها صدایم می زنند صلاح.» اورکت را گرفت و به نشانه تشکر سری تکان داد. دخترخاله عوض او تندی گفت: «مرسی صلاح. خودت سردت نیست؟» صلاح گفت: «خواهر مبارز ارجح است» و رو به ماندگار لبخندی زد. اورکت بوی مردانه ای می داد که لرز چانه اش را بیشتر می کرد. اما خودش را نیشگون گرفت و نهیب زد که نباید کم بیاورد. دست کم جلوِ این پسری که با یک لا پیرهن و ژیله دستباف توی این سرما ایستاده و یک نفس شعار می دهد و خیال می کند او خواهر مبارز است و روحش هم از عزتی و کیا و بیا و ارادتش به آریامهر شاهنشه قدر قدرت ایران باخبر نیست. تیرهای هوایی را که در کردند بند دلش پاره شد. ساعت منع عبور و مرور نزدیک بود و صدایی قلدرمآب پشت بلندگوی زق زقوی زندان دائم به ضرب تهدید می گفت پراکنده شوند و الاّ خودشان مسئول اتفاقات بعدی خواهند بود. ماندگار دست هایش را گذاشته بود روی گوش هایش و با تمام زور فشار می داد. چشم ها را بسته بود و تقلا می کرد خیال کند تمام این ها خواب و خیال است. سربازی از چند قدم دورتر او را دید. ترس ماندگار از صدای شلیک تیرهای هوایی انداختش به دام لذت مردانه از چشاندن طعم هراس به کام زنانه ای خرد. سرباز نیشخند به لب تا جایی که می شد به ماندگار نزدیک شد. سر تفنگ را رو به بالا گرفت. گلنگدن را کشید و تیر را رو به سینه آسمان در کرد.
ماندگار از جا جهید و بی امان بنا کرد به دویدن و جیغ کشیدن. دخترخاله که صدای جیغ ممتد زنانه ای او را از شعار دادن بازداشته بود، قد و بالای ماندگار را شناخت. آن طور که موهای بلند خرمایی رنگ براقش توی هوا موج برمی داشت، وقتی بی هدف رو به انتهای خیابان می دوید. دخترخاله دوید پی اش. دست دخترخاله دراز شد و از پشت چنگش گرفت به اورکت و با تمام توان نگهش داشت. دخترخاله روگردانش کرد و چشم در چشم شدند. ماندگار همچنان جیغ می کشید و گلو پاره می کرد. سیلی محکم دخترخاله که به گوشش نواخته شد جیغش بند آمد. دخترخاله گفت: «حالم را به هم می زنی. نازک نارنجی خرده بورژوای احساساتی.» صاحب اورکت سر رسید. گفت: «بهتر است بروید توی ماشین من. توی این حکومت نظامی که نمی شود برگردید خانه.»
صندلی های روکش چرمی ژیان زمهریر زمستان را تا به عمق جان بلعیده بود. پسر نشست پشت فرمان و بی آن که توی آینه به دختری که فین فینش بند نمی آمد نگاه کند، رو به دخترخاله گفت: «رفیق، از من می شنوی به رابط معرفی اش نکن. به ضرر خودت می شود. این طور اخلاقیات توی هیچ کدام از چهارگوشه اصول ایدئولوژیک یک مبارز چریک نمی گنجد.» دخترخاله بی آن که جواب صلاح را بدهد رو به ماندگار گفت: «همین جا بنشین تا بیایم سراغت. باز نزند به سرت راه بیفتی تنهاتنها. قربانم هم بروی دیگر با خودم راهت نمی اندازم این طور جاها.» و پیاده شد و در را کوبید و توی تاریک و روشن لابه لای جماعت گم شد. صلاح مانده بود هنوز. انگار با خودش حرف بزند گفت: «خواهرم هم سن و سال حالای تو بود که خانه تیمی شان توی تبریز لو رفت. انفجار نارنجک چیزی جز تکه های گوشت و لخته های خون پاشیده به دیوار ازش باقی نگذاشت.» سرش را بلند کرد و از توی آینه به سوی چشم های درشت شده از وحشت ماندگار نگاه کرد. پرسید: «اسمت چیست رفیق؟» تا آمد دهان باز کند صلاح دست پیش گرفت که «بین ما کردها اسم دختری مثل تو می شود کژال» و در را باز کرد و هنوز تمامش از ماشین بیرون نرفته بود که فریادش بلند شد. «زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» قرص آسپرین را گذاشت روی زبانش و بلعید. سرش تاب می خورد و پلک هایش آتشین و تبدار بود. سوز هوای داخل ماشین کم شده بود. دستکش جگری رنگ دخترخاله را لابه لای مشت های به آسمان رفته شناخت. زیرلب فحشی پراند و پلک ها را بست. سعی کرد یکی از لطیفه های عبید را به خاطر بیاورد.
مردی پشت بلندگو اعلام کرد: «آخرین گروه زندانیان سیاسی مورد عفو قرار گرفتند.» آستینش را به شیشه بخارگرفته ماشین کشید. از توی دایره پاک شده میان شیشه مه گرفته ماشین، بر بام زندان قصر مرد جوانی را دید با پیرهن سفید، صورتی مربعی و سبیل باریک که دو تا دست را به هم گره کرده و بالای سر برده بود و به خیل زن و مرد تجمع کرده مقابل زندان قصر لبخند پیروزی می زد.

۴

بوی دهان کف کرده دریا همراه نسیم تندگذری که از انتهای خزر می رسید، کله می کوباند به تنه فلزی کانکس. جلال نشسته بود و چایی یخ شده اش را هورت می کشید. رادیو داشت نرخ نوسان قیمت طلا و ارز را در هفته ای که گذشت اعلام می کرد. تراب دهانش را باز کرد تا بگوید «صداشو زیاد کن» که نان و پنیر نیمه جویده توی دهانش را نشان داد. جلال چندشش شد. گفت: «عموتراب، قورت بده بعدا حرف بزن دیگه.»
تراب دهان کج کرد و گفت: «وای وای. النگوهای تو نشکنه یه وقت. چقدر حساس بودی من نمی دانستم.»
جلال گفت: «آخه تو تو کار دلار و طلایی یا من؟ تو دلار و طلا داشتی این جا چی کار می کردی پس؟»
تراب لقمه را قورت داده نداده با پا کوبید به پایه صندلی جلال. جلال نیمچه سکندری خورد و باز سر جایش نشست و گفت: «حرف حقیقت سوز داره. نه عموتراب؟»
تراب زیرلب غرید: «بر شیطان بی پدر لعنت. پسرجان، من جای پدر توام. اول صبی سر به سر من نذار. می زنم تو را ناکار می کنما.»
جلال سیگاری آتش زد و گفت: «باشه پیرمرد. کاری ت ندارم. اینم صدای رادیو. آآآآآ آه.»
و پیچ ولوم را چرخاند. حالا دیگر رادیو داشت آمار کشته شدگان سیل در ژاپن را می گفت. تراب گفت: «حالا دیگه؟ بخوره تو سر تو زیاد کردنت.»
جلال خنده شیطنت باری کرد و دندان های درشت و زردش را نشان داد. پکی به سیگار زد و رو به دریا گفت: «آخ دریا. من عاشق کولاکتم. همیشه همین جور بمان.»
تراب چشم غره ای رفت و گفت: «تو عاشق تنبلی هستی. تن لش بی عار. کولاک نباشه باید اول صب جان بکنی بری پرده ها رو باز کنی. ملت می آن، می رن، باید چارچشمی بپایی. الآن راحتی. هرکی می آد چانه شل می کنی می گی کولاکه. خلاص.»
جلال گفت: «عمو، امروز گیر دادیا. منو چی کار داری؟ نان تو رو که نمی خورم.»
و رو از تراب گرداند و زیرلب گفت: «پاچه می گیره.»
تراب باقیمانده چایی را بیرون کانکس خالی کرد روی ماسه ها. مایع قهوه ای رنگ به ثانیه ای به کام ماسه های خشک ساحلی رفت. استکان خالی را دراز کرد سمت جلال و گفت: «پرش کن پسر. پاچه گیر هم هفت جد توئه.»
جلال ته سیگارش را از پنجره پرت کرد بیرون و گفت: «خدایی خیلی خلافی عمو. قربان اون گوشِت بشم که صدای باد درکردن شکم ماهی های دریا رو هم از این جا می شنفه» و خندید. قوری را از فاصله ای زیاد کج کرد توی استکان و چای کف کرده را گذاشت روی میز، مقابل تراب. تراب گفت: «صد بار نگفتم بدم می آد سر چایی کف باشه؟»
بوق ماشین غرغر تراب را برید. گردن دراز کرد تا تازه وارد را ببیند. جلال خودکار آویخته از بند را از گوشه پنجره کانکس برداشت و پلاک ماشین و تاریخ را یادداشت کرد. شستش را تف مالید و برگه را کند. زنجیر را انداخت و برگه را گرفت سمت زنی که پشت فرمان سوزوکی سفیدرنگ نشسته بود. شیرین قبض را گرفت و دنده را جا انداخت. جلال از کانکس بیرون پرید تا جای پارک را نشان دهد. سوزوکی بغل دست پرشیای سیاه پارک کرد. جلال «خوبه»ی آخر به جاگیر شدن سوزوکی توی پارکینگ را چسباند به همان جمله ای که عاشقش بود. «دریا کولاکه. طرح تعطیله» و بی آن که پشت سرش را نگاه کند دمپایی های ابری نیمدارش را از ماسه خشکی که لای شیار انگشتان پا نشسته بود تکاند و رفت سمت کانکس. روی صندلی نشسته ننشسته صدای جیغ گونه زن را شنید که: «یعنی چی دریا کولاکه؟ از تهران پا نشده یم این همه راه بکوبیم بیایم این جا که بگین کولاکه. اون هم تو این ظل گرما. بچه گیر آورده ین؟ من تموم عمرمو تو دریا گذروندم، بگین اصل جریان چیه؟»
تراب به چای توی نعلبکی فوتی کرد و سر کشید. با اکراه گفت: «جوابشو بده جلال. من یکی اعصاب زنانه رو ندارم. صبحانه مان زهرمار شد امروز.»
جلال کله درازش را از پنجره کانکس انداخت بیرون و گفت: «خانم جان، من هیچ کاره ام. از هواشناسی زنگ زدن گفتن امروز کولاکه. طرح تعطیل. کولاکه یعنی کولاکه. حالا شما می خوای تو طرح بری شنا، می بینی که امروز تعطیله. اگه نه، این همه دریای خدا. هیشکی هم صاحب اختیار نیست. برو هرجا که عشقته.»
تراب زیرلب لااله الااللّه گفت و بلند گفت: «جوانمرگ نشی جلال. چرا کار خبط یاد زن مردم می دی؟»
محکم تنه زد به جلال و قیافه اش را از قاب پنجره بیرون انداخت. رو به زن چاق و کوتاهی که عبای قهوه ای رنگی تنش بود و چشم های سبزش خون افتاده بود گفت: «تعطیله خانم. دریا خرابه. ایشالا تا فردا صبر کنید دریا خوب می شه طرح راه می افته.»
شیرین دستش را سایبان چشم ها کرد و رو گرداند سمت دو تای دیگر که کنار ماشین ایستاده بودند. با عصبانیت و همان صدایی که بیشتر به جیغ می رفت تا بلند حرف زدن گفت: «اینم شانس ما. معلوم نیست چه بامبولیه. می گه تعطیله امروز.» موبایل زن زنگ زد و زن از کانکس دور شد.
جلال گفت: «آره جان خودت. بامبوله. اینا شوهر ندارن؟ مرداشون مُرده ن اینا تنهایی می آن سفر؟ اونم دریا؟ خوبه من اون کار کارخانه ماکارونی رو قبول نکردم و الاّ باید اکرمو می بردم تهران. آی خراب بشه این تهران...»
تراب پرید وسط نفرین و ناله جلال و گفت: «ببند اون دهنو. ببند. هیچ قبرستانی جای تو نیست. تو باید تا ابد همین جا بمانی خون ترابو خشک کنی. چی کار داری به ناموس مردم؟»
جلال زیرجلکی گفت: «تو خودت از من بدتری که عمو. بدتری که دخترتو عوض دانشگاه به زور بستی به ناف خواهرزاده ت.»
تراب گفت: «تو رو چه به فضولی زن و بچه من؟ تو بیجا می کنی حرف دختر منو می زنی» و چشم گرداند پی چیزی که پرت کند سمت جلال که حالا با آن لنگ های دراز و قدم های بلند بیست متری از کانکس دور شده بود. راه کج کرد سمت سه تا زن که عصبی و دمغ کنار ماشین ایستاده بودند به تماشای دریا.
فریبا رو به جلال پرسید: «نمی دونین وضع دریا تا کی این جوری می مونه؟»
جلال لب و لوچه اش را به حالت تفکر انحنایی داد و آسمان را سُکید و گفت: «فردا حل می شه. خیالتون راحت. امروزم زیاد وضع دریا خراب نیست ها. اما نه که بلانسبت شما ناشی ماشی زیاد می آد این ورا تا یه موج بیست سانتی می خوره بهشون باد می کنن می آن رو آب...»
ستاره چشم غره ای حواله جلال کرد و رو برگرداند. جلال مکثش را شکست و گفت: «اینه که می ترسن آمار غرقی ها زیاد بشه. و الاّ آدم بلده کار باشه این دریا که باکی براش نداره. اما خیالتون تخت فردا حله.»
شیرین گفت: «حالا جای خالی دارین دیگه؟»
جلال خنده موذیانه ای کرد و گفت: «داریم اما اگه مرد همراتون نیست، فکرشم نکنین.»
ستاره مشت پر از ماسه اش را برای بار آخر بویید و خالی کرد. قدمی پیش آمد و گفت: «حالا اینی که گفتی یعنی چی؟»
جلال گفت: «به زن تنها اتاق نمی دیم.»
شیرین گفت: «تنها نیستیم. سه تاییم.»
جلال یک بری خندید و چشم چپش جمع شد و گفت: «ده تا هم باشین زن تنهایین. زن تنها یعنی زن بی مرد.»
انگشت اشاره اش را دراز کرد سمت کانکس و تراب را نشان داد که گوش چسبانده بود به رادیو و پیچش را می چرخاند پی موج خاصی. گفت: «اونو می بینی؟ عموترابو می گم. از شمرم بدتره. امکان نداره زیر بار بره. من از این اخلاقا ندارم ها. اما این عموتراب عمرا به زن جماعت روی خوش نشون بده.»
شیرین که تراب را نگاه می کرد، زیرلب گفت: «سالاّک.»(۲) و رو از تراب گرداند.
جلال گفت: «حالا برین از خودش بپرسین. ضرر نداره. خدا رو چه دیدین؟ شاید با شماها راه اومد. اما اگه بی جا موندین یه زنگ به من بزنین براتون ویلا جور می کنم. دربست. با کولر و تخت و ماهواره و ساحل اختصاصی.»
شیرین گوشی موبایلش را روشن کرد و به جلال گفت: «شماره تو بگو...»
جلال گفت: «صفر، نهصد و یازده...»
تراب از توی کانکس فریاد زد: «جلال، باز چه غلطی می کنی؟»
جلال بی آن که رو برگرداند سمت تراب، دستش را دراز کرد رو به کانکس و جوری که مگسی بپراند، در هوا تکانش داد. ادامه شماره را گفت و آخرش گفت: «چاکر شما جلال.»
جلال از دستشویی بیرون آمد و دست های خیسش را به دو طرف شلوار جین کهنه و ازمدافتاده اش کشید و رفت سمت کانکس. دختربچه ای دستش را تا آرنج کرده بود توی حوض مدخل طرح و ماهی قرمزها را شکنجه می کرد. جلال برایش تشر رفت. دختربچه ترسید و وقت پریدن از لبه حوض پاش پیچ خورد و نقش زمین شد. به گریه افتاد. خانواده اش زیر سایه درخت تبریزی رو به باد دریا نشسته بودند و نان و پنیر و خیار می خوردند. تراب که افتادن دخترک را دید از کانکس بیرون دوید. دختر را از زمین بلند کرد و ماسه های چسبیده به زانو و آرنج و چانه اش را تکاند. با غیظ رو به جلال کرد و گفت: «جوانمرگ نشی که گوش به حرف هیچ کس نمی دی. صد بار بهت گفتم این جا جای حیوان بازی نیست. ماهی نریز تو این حوض وامانده. بچه های مردم به بهانه ماهی کله پا می شن تو آب، به گوش دراز تو نرفت که نرفت.»
تراب به بچه گفت: «مادر تو کجا هست دخترجان؟» دختر زنی را که با بی خیالی خیار سالادی بزرگی را گاز می زد نشان داد. تراب چند قدمی دولا دولا همراه دختر تا نزدیک بساط خانواده اش رفت و دختر را راهی کرد سمت مادرش که تازه متوجه دختر شده بود. مادر بلند گفت: «نِه اولوپده گز؟»
تراب که برگشت سمت جلال سه تا زن تازه وارد نزدیکشان می شدند. شیرین نرسیده بلند گفت: «خسته نباشید.»
تراب گفت: «درمانده نباشید. بفرمایید.»
شیرین گفت: «اتاق می خوایم» و سه تا شناسنامه را گرفت سمت تراب.
تراب گفت: «به زن تنها اتاق نمی دیم. ممنوعه. دست من هم نیست. مقامات اجازه نمی دن.» و راهش را کج کرد سمت کانکس.
ستاره دوید و راه تراب را سد کرد. گفت: «یعنی چی پدرجان؟ پس ما شب تو خیابون بمونیم؟»
تراب گفت: «این همه هتل تو این شهر. برید از اماکن نامه بگیرین برین هتل. امروزم که دریا خرابه.»
شیرین گفت: «اووووه. ما تا بریم اماکن و نامه و هتل که دو روز مسافرتمون تموم شده.»
ستاره پیش آمد و گفت: «پدرجان، خیال کن ما هم دختر شما. تو این شهر غریبیم.»
قاپ زد شناسنامه ها را از دست شیرین گرفت و دراز کرد سمت پیرمرد. گفت: «حالا این ها پیش شما باشه. فکرهاتو بکن. ما بریم یه گشتی تو شهر می زنیم برمی گردیم.»
تراب گفت: «همونی که گفتم. نان منو آجر نکنین. برین خدا خیر به شما بده.»
ستاره دنبال تراب رفت توی کانکس. تراب فریاد زد: «بیرون خانم. بیرووون. نمی بینی این جا چی نوشته؟»
و اشاره کرد به کاغذی که رطوبت و گرما رنگش را برده بود. «ورود افراد غیرپرسنل به داخل کانکس ممنوع. حتی شما دوست گرامی.»
ستاره عقب عقبکی از کانکس بیرون رفت. شناسنامه ها را گذاشت لب میز و گفت: «برمی گردیم.» شیرین سرش را کج کرد و گفت: «شیرینی شمام رو چشممون.»
تراب فوت بلندی کرد و سر تکان داد و گفت: «من قند دارم. شیرینی شما رو نخواستیم. شر شما به ما نرسه.»
شیرین خوش خوشان دوید سمت ماشین. جستید پشت فرمان. ماسه ها از زیر چرخ های ماشین به هوا پاشیده شدند. سوزوکی سفید از روی زنجیر رد شد و از محوطه طرح دریا بیرون رفت.
جلال وارد کانکس شده نشده شیشکی بست و گفت: «چی شد عمو؟ دلتو بردن؟»
تراب گفت: «لال بمیر. زنگ می زنم به آقا نیکویی. اجازه داد که داد. نداد شناسنامه هاشونو می دم برن رد کارشان. پدر من وصیت نکرده به من که واسه چار تا زن غریبه نان زن و بچه خودمو ببرم.»
و با بی اعتنایی رو از جلال گرداند و بادگلوی پُرصدایی بیرون داد. گوینده رادیو داشت برنامه های آتی دولت برای هدفمندی یارانه ها را برمی شمرد. تراب پریز رادیو را از برق کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب همه دختران دريا

خیلی کشش داستان کم بود.
در 2 سال پیش توسط
فوق العاده بود.
در 2 سال پیش توسط
یه رمان عاطفی، اجتماعی، هیجانی گره خورده با مسایل پلیسی. داستان همه مولفه‌های یه داستان خوب و پرکشش را داراست.
در 2 سال پیش توسط