فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها

کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها

رای دیدن آنچه در پیشارو بود ناچار خم شدم تا قامت‌رس سگ‌ها و از میان مهِ پاره‌شده کاشفیِ سیاستمدار را دیدم که تا سینه در آب فرورفته بود و با یک مرد دیگر که آرنجش را بر یک کنده شناور تکیه داده بود صحبت می‌کرد. این دیگر چه خرق عادتی بود. در این سرما در این برکه چه می‌کردند؟ دویدم و همزمان با سگ‌ها به ساحل رسیدم و کاشفی را صدا زدم. کاشفی برگشت و برایم دست تکان داد. گفت: «به ما ملحق شو جوان. معرفی می‌کنم. آقای حسن وثوق‌الدوله.» وثوق‌الدوله کنده را به زیر این آرنج داد و در تکمیل معرفی کاشفی با اشاره به خودش و به‌طعنه گفت: «فرزند خلف همان اعلیحضرتی که دیدید.» من دست به سینه‌ام بردم و برای وثوق‌الدوله ادای احترام کردم. بعد رو به کاشفی گفتم: «می‌ترسم سینه‌پهلو کنید حاج‌آقا.» کاشفی خندید. «نگران نباش. هر سه این جمع سه‌نفره آن زبانه‌ها را دیده‌ایم. سرما دیگر کارگر نیست. لخت شو بیا تو.»

ادامه...

بخشی از کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک روز یک کارگر پمپ بنزین که در یخبندان زمستان ــ قبل از این که خشکی بیفتد و دمای همه جا برود بالا و بساط برف جمع شود ــ با پوتین یغُر روسی بین پمپ ها قدم می زد و از راننده ها اسکناس درشت می گرفت و اسکناس خرد می داد به دفتر احضار شد. به کارگر گفته شد دیگر نیازی به او نیست. هنوز آفتاب به زوال نرسیده از شرکت اخراج شد. مستاصل با ظرف ناهارِ نخورده آمد خانه و دلش شور افتاد و تلواسه زد. روز زود به غروب رسید. از سر ناچاری رفت با همسایه روبه رویی اش سر درددل را واگشود. همسایه اش گفت ناامیدی کفر است. خدا در رزاقی نامرد نیست. خودش بالاخره یک راهی سر بی راهت خواهد گشود. کارگر اخراج شده عرض یخ زده کوچه را پیمود. جلو در یک سیگار را نصفه کشید و انداخت توی برف پاکوفته. کلید انداخت و با شانه های مچاله رفت توی خانه و با زنش سرسنگینی کرد و لحاف را روی سر کشید و اندیشید چه بکند با این شش کلاس سواد و چهار بچه. ناگهان به ذهنش آمد چرا لباس دست دوم خارجی نیاورد و توی خانه نفروشد؟ مثل زن ها که هر به چندی می روند استانبول لباس ِ ارزانْ عمده خر می کنند می آورند خانه و زن ها را صدا می زنند ببینند و بخرند. نه مالیاتی نه اجاره مغازه ای نه بله گفتن به خرده فرمایشات اربابی. از صبح روز بعدش دنبال اندیشه را گرفت و ظرف یک سال چنان کاسبی ای راه انداخت که از همه جای شهر به آن کوچه کارگرنشین ریختند. کارگر سابق پمپ بنزین مجبور شد یک مغازه بخرد تا مشتری ها کوچه را قرق نکنند و همسایه ها را نیازارند، بکوچند سمت مغازه. تجارت لباس دست دوم آن زمان یک همچو کاسبی ای بود.
آن روزگار گذشت و آن همه مغازه، که ناگهان در اقصی نقاط شهر دهان گشودند، گونی گونی لباس دست دوم آوردند و فروختند و سودشان را بردند و عصاره این رقم کاسبی را تا تفاله اش کشیدند و رفتند پی کسب دیگر. چه رخت هایی! همه تک سایز و بی رنگ بندی. بگو تجسم بخت. بختت گفته باشد کی به مغازه سر بزنی، سر گونی تازه باز شده باشد یا نه، و یک لباس را قبل از سایر زن ها بقاپی و قضا را اندازه ات هم باشد یا اندازه یکی آشناهایت و الی آخر.
از آن همه هیاهو یک مغازه تهِ خیابان سمنگان مانده بود هنوز و معلوم نبود صاحب مغازه از کجا رخت دست دوم می آورد و سر فرصت، نه مثل سابق که مشتری ها خبر رسیدن محموله را به هم می رساندند و ناغافل می ریختند مغازه، دانه دانه به چوب لباسی می کرد و به میله می آویخت. یک مغازه دراز و نیمه روشن.
در شبی زمستانی، جلو این مغازه یک فولکس اتاقدار پارک کرده بود و یک زن بگویی نگویی چهل ساله با گام های محتاط فاصله بین در کشویی فولکس و مغازه را هی می رفت و به سعی می آمد. مدام رخت مردانه از مغازه می برد سمت فولکس و در کشویی را باز می کرد و می داد تو و در را می بست و این پا و آن پا می کرد تا در کشویی باز شود و رخت بازگردانده شود و او ببردشان مغازه و چند دست رخت دیگر بیاورد.
این رفتار توجه یک پلیس نشسته در ماشین پلیس را که پنجاه قدم بالاتر و رو به فولکس پارک کرده بود و یک خوشه انگور دست گرفته بود جلب کرد. بیش از همه این منتظر ایستادن زن بیرون فولکس، آن هم در این سرما، تا در کشویی باز شود و رخت ها بازگردانده شود بهش برخورد. چه کسی توی فولکس این ماموریت ابلهانه را به آن زن واگذاشته بود. چرا نمی آید بیرون برود توی مغازه رخت به تن بزند؟ هرچه بود مشکوک بود و آن قدر متفاوت که پلیس را از جلو بخاری ماشینش بکشاند به خیابان.
پلیس خوشه دردست پیاده شد. خوشه را تا لب ها بالا آورد و یک دانه به نیش گرفت و از خوشه کند. آهسته راه افتاد سمت فولکس. زن چون در روشنایی تابیده از لباس فروشی ایستاده بود به تاریکی بیرون از آن محوطه توجهی نداشت و متوجه نشد پلیس نزدیک می آید. وقتی متوجه شد که پلیس شانه به فولکس تکیه داده بود و چیزی می جوید. یک جیغ کوتاه کشید و خیالات کرد: آدامس است؟ تفاله تخمه ژاپنی است؟
پلیس گفت: «این لباس ها را کی به تن می کند؟»
زن عقب رفت و از بازوی آینه گرفت تا توی جو نیفتد. نفس زنان گفت: «کارفرمام.»
پلیس گفت: «معلول جسمی است؟ نمی تواند خودش برود توی مغازه؟»
زن یک پا این ور یک پا آن ور جو پیش آمد و با کناره دست موهای از روسری بیرون زده اش را تو داد. گفت: «معذورند جناب سرکار.»
ناگهان صدای مردانه ای از توی اتاق فولکس درآمد که: «طلعت! کرم نریز. حالا دیگر کارفرمام کردی؟»
پلیس یک دانه از انگور را به دهان گرفت و مکید. خوشه را طوری در دست گرفته بود که انگار بی سیمش بود و جلو دهان می گرفت و به رمز چیزی توی آن می گفت. نگاه نگاه به زنه که حالا دیگر «طلعت» بود آمد جلو. از شیشه بغل نگاهی به صندلی راننده و شاگرد انداخت. یک بسته چیپس با یک بطری نوشابه روی صندلی شاگرد بود. چیز مشکوکی ندید. از طلعت پرسید: «کارفرمات چرا معذور است؟»
طلعت واکنش عادی نشان داد و بلند گفت: «خیلی چیزها آدم را معذور می کند جناب سرکار. آدم باید واسه بقیه خیر بخواهد. از من می شنوید می گویم برگردید به ماشینتان و وقتتان را برای ما تلف نکنید. بالاخره ما دو سه تکه لباس پسند می کنیم می رویم پی بدبختی مان.»
صدای توی اتاق گفت: «این بهم می آید طلعت. تو هم با این لحن تهدید حرف نزن.» و قاه قاه زد.
پلیس برگشت به ماشینش نگاه کرد. جلو چراغ هاش، ذرات غبار دو لوله نور علم کرده بودند. داشت اوضاع را می سنجید که به تفتیش ادامه بدهد یا نه. این گفتگو الآن عادی بود. یک چاشنی شیطانی بود که به انگوردانه ها که در دهان می گرداند و با دندان می ترکاند اضافه می شد. حجت تامّی نبود. اما اگر به سوالات ادامه می داد و به بازرسی داخل اتاقک می رسید دیگر نمی شد نادیده گرفتش و به ماشین برگشت. امشب جشن تولد چهارده سالگی دخترش بود. باید زود می رفت خانه.
طلعت در کشویی را به اندازه نیم متر باز کرد. دست دراز کرد و لباس ها را گرفت. یک کت مخمل سرخ رنگ بود با یک کلاه که رنگش در تاریکی تمیزدادنی نبود. مرد از توی کابین گفت: «شلواره کمرش برام گشاد است. باید خودت دست ببری توش وَاِلاّ وسط خیابان از کمرم می افتد.»
طلعت گفت: «دیگر چیزی نمی خواهی؟»
صدای خنده بلند شد. «دستکش چرمی بنفش می خواهم. یک جفت سویسی اش را می خواهم. هوا رو به سردی است.»
طلعت گفت: «دستکش گیر نمی آید این جا. باید یک سر بروم راسته چرم فردوسی.» زن خواست در کشویی را ببندد که پلیس مانع شد. خوشه انگور را دراز کرد توی تاریکی لای در. طلعت یک نگاه به پلیس انداخت و از روی جو پرید سمت پیاده رو و یک وری هل خورد توی مغازه. پیرمرد فروشنده مغازه داشت شلوار اتو می کرد. پلیس انگور را نگاه داشت. یک دست آمد یک دانه از خوشه چید. «چرا همه اش را نمی دهی به من جناب سرکار؟» لحن اغوا گرفته بود.
پلیس گفت: «ما به زندانی ها انگور زیاد نمی دهیم. یکدفعه دیدی عرق کشیدند ازش.»
صدای مرد خنده زد. «زندانی! داری استمزاج می کنی ببینی راستِ کارِت هستم دستبند بزنی یا نه.»
پلیس بیش از این کنار در نماند. شروع کرد به قدم زدن دور ماشین. مقابل شیشه عقبی ماشین که رسید، صورت نزدیک شیشه برد تا بلکه صاحب صدا را ببیند. داخل اتاقک تاریک بود و به سختی می شد چیزی تشخیص داد. اما پلیس اشتباه می کرد که نگاهش را دورتر فرستاده بود. مثل ظهور تدریجی تصویر در تشت داروی ظهور، ناگهان یک صورت غریب درست نزدیک شیشه به چشمش آمد که داشت می جوید و می خندید. فقط توانست برگردد تا ماشین برود. تا توی ماشین ننشست نفهمید که قلبش از دیدن آن صورت ظاهرشده می کوبد و تکانش می دهد. با شنیدن خش خش بی سیم یاد همکارانش افتاد که مراقب امنیت شهر بودند و با او فاصله ای نداشتند و اگر احضارشان می کرد سریع سر می رسیدند. پس جای نگرانی نبود. دست دراز کرد و پیچ بی سیم را چرخاند. صدای خطوط تماس ماشین را پر کرد. به پشتیبانی این هیاهو و خش خش چشمش را دوباره بالا آورد و دید که زن از لباس فروشی بیرون آمد با کیسه ای در دست. فولکس را دور زد و درِ سمت راننده را باز کرد و نشست توی ماشین. چراغ های فولکس روشن شد. پلیس فقط مجال کرد دست دراز کند و قلم و کاغذ بردارد. شماره پلاک را روی کاغذ نوشت و دست روی دنده گذاشت ولی جاش نینداخت. دور شدن فولکس را نگاه کرد.
***
یک سال بعد، آن اتفاقات شوم افتاد: انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و از روز بعد، نامزدی که شمارش آرای رسمی آن به آن با ارقام روی تابلوی الکترونیکی می گفت باخته، شتابان جشن پیروزی برای خودش گرفت. طرفدارانش جز او را رئیس جمهور ندانستند و به تقلب اعتراض کردند. جای اعتراض کجاست؟ خیابان. اول از همه پیرامون وزارتخانه کشور، جای شمارش آرا و سپس خیابان اصلی مرکز شهر از آدم ها پر شد. پلیس که ده سالی بود فقط خلافکارهای غیرسیاسی را تعقیب یا بازداشت می کرد به وضعیت آماده باش درآمد و خیابان ها را قرق کرد. معترضان که عموما دانشجو بودند نوار سبز به مچشان بستند و گفتند «رای من کو؟» و از مقابل پلیس ضدشورش گریختند. کوچه های بن بستی که جز اهالی شان واردشان نمی شد از غریبه هایی که از باتون و گاز اشک آور فرار می کردند پر و خالی شد. پیرزن ها و پیرمردهایی که کم خوابی کهنسالی سحرخیزشان کرده بود و هر روز صبح به پارک می رفتند و با کیسه شیر دولتی برمی گشتند، در خانه ها ماندند و از پنجره و تراس به آدم هایی که می دویدند و دوباره برمی گشتند نگاه کردند. کاسب ها صبح مغازه ها را باز کردند و نزدیک ظهر تا شب کرکره ها را پایین کشیدند تا شیشه ویترینشان با سنگ خرد نشود و از لای سوراخ کرکره زد و خوردها را تماشا کردند. نامزد معترض بیانیه های دنباله دار داد و مردم را به میدان ها کشاند. تلفن های همراه از کار افتاد. دیگر پیامکی نرفت و نیامد. خبرها با اینترنت به این وری ها و آن وری ها رسید. فردا عصر کجا. پس فردا کجا. خطیب نماز جمعه هشدار داد. نامزد معترض بیانیه ها را صریح تر نوشت. شبکه بی بی سی به آشوب دامن زد. آن نامزد معترض در خانه حصر و هرگونه ارتباطش با هوادارانش قطع شد. جنبش فروخوابید. همه به خانه بازگشتند و کار و کاسبی به نظم سابق بازگشت. اما هم این طرفی ها و هم آن طرفی ها بهت زده بودند از رفتاری که از خودشان و از طرف مقابل دیدند. چه شگفت آور است ضد چیزی از درونش ناگهان تنوره بکشد و تنش را چاک بیندازد. زخم بر جا ماند. خواهد ماند. زمان همه چیز را می شوید؟ مگر کودتای بیست و هشت مرداد را شست؟ همان که شاعر به زخمش سرود: «سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت: سرها در گریبان است.»
پنج سال به این سیاق گذشت. شد سال ۱۳۹۳.

و اینک:
روی تابلوهای این منطقه یک پسوند تکرار می شود: «آباد.» چه اشتیاقی به آبادانی هست این جا، کسی نمی داند. ابراهیم آباد. علی آباد. مهدی آباد. حسن آباد. جاده های متقاطع از میان مزرعه های بایرافتاده می گذرند. از کنار کارخانه های قدیمی ازکارافتاده و گاهی تک و توک گاوداری. کفی های تریلی زنگ زده و بی چرخ از فرط آفتاب و باران و برفی که بهشان خورده و رویشان نشسته رنگ طبیعت را گرفته اند و زیرشان خوابگاه سگان با زبان های له له زن است، تابستانی وقتی. اگر کسی برای برف های قدیمی، برف هم قدیم و جدید دارد، دلتنگ شده باشد این کفی ها و تیرآهن های زنگ زده که در این بیابان پر از آبادی پراکنده اند یادآور زمستان های پربرف اند؛ آن موقع که برف از این کفی ها فقط یک پشته باقی می گذاشت. و هر رنگ آهنی را از دشت و بناها می زدود. یک صفحه سفید و یکنواخت می ساخت تا هر پارس سگی یا صدای موتور نیسانی را که از جاده می گذشت در بافت اسفنجی اش خفه کند. هیچ کس با یک کاغذ آدرس در دست گذرش به این صفحات پر از آبادی نمی افتد. روستایی که در جنوب تهران باشد چه جسارتی دارد اسم خودش را «آبادی» بگذارد. به شعاع کیلومترها آباد فقط یعنی تهران. حواشی و حومه در مقایسه با آن ویرانه اند.
آن روز قضیه فرق می کرد. بزرگراه ها به خاطر طوفانی که ناگهان از غرب درگرفت و درخت ها را بر سقف ماشین ها واژگون کرد، کیپ تا کیپ ماشین بود و سرعت ها از یک دوچرخه هم کندتر شده بود. تصادف بزرگراه را در چند نقطه مسدود کرده بود و جریانی کند و رودخانه مانند از ماشین های گرد و خاک گرفته در آن پیش می رفت. به رغم طوفان پرواز لوفت هانزا به فرانکفورت تاخیر نداشت. این را مسعود امینی با تلفن از اطلاعات فرودگاه امام خمینی پرسید. پس برای این که دخترش سمیه را سر ساعت به فرودگاه برساند چاره ای نداشت جز این که بزرگراه را بی خیال شود و از راه باریکی با آسفالت ریگ شده بیندازد تا از بین آبادی ها بگذرد و از این جاده به آن جاده بپیچد و از روبه روی فرودگاه، سی کیلومتر دورتر از تهران، دربیاید. سمیه عصبی در صندلی عقب نشسته بود، کنار ساکش که تا در خانه بودند هنوز نتوانسته بود خرده ریزش را درست و حسابی در آن جا کند. حالا زیپ ساک را کشیده و ساکت چشم دوخته بود به بایرهای اطراف و مخروبه های کاهگلی و ناخودآگاه کرک کیف موبایلش را می کند. موبایل هر چند دقیقه می لرزید. مادرش زنگ می زد بپرسد رسیدند یا نه و سمیه گفته بود هی زنگ نزن. هروقت رسیدیم خودم خبر می دهم. مسعود از آینه مدام دیدش می زد و می گفت: «خلاص شدیم دیگر. می رسانمت سر موقع.» یا «واسه چی نگرانی؟! می رسیم.» و وقتی جوابی نمی شنید آن سوال روزگار جوانی اش را می پرسید که: «حالا فکر می کنی دختر ملوسی یا لوس؟» اما باز صدایی از سمیه برنمی خاست.
به یک تقاطع رسیدند که تنها تابلوش با پیکان سمت «واوان» را نشان می داد. آن سوی تقاطع یک غذاخوری قدیمی بود که چند تریلی و کامیون روی محوطه ریگ ریخته اش پارک کرده بودند. از شانه غذاخوری دیوار آجری بلندی شروع می شد که ادامه اش در غبار هنوز مانده از طوفان گم بود. مسعود ماشین را بین دو کامیون خاور که بار سفال زده بودند پارک کرد. «یک لحظه من بپرسم و بیایم.»
جیک سمیه درنیامد.
مسعود امینی از ماشین پیاده شد و صدای ریگ ها را درآورد و از کنار حوض آبی که خالی بود قوس برداشت سمت در غذاخوری و شانه به شیشه فشرد و در که باز شد رفت داخل. شوفرها روی تخت ها نشسته بودند و سر چرخانده به تلویزیون نگاه می کردند که اخبار طوفان را پخش می کرد. وسط تخت ها یکی که زیرپوش رکابی تنش بود دو میل زورخانه به محاذات گوش هایش می تاباند، چنان سریع که نوشته های روی میل خوانده نمی شد. همو هم خیره به تلویزیون بود. صدای گوینده روی انبوه غباری که از غرب به شهر نزدیک می شد، گزارش ویرانی ها را می داد. کسی پشت دخل نبود. مسعود از یکی که جوان تر بود و شاگردشوفر می زد پرسید ارباب این غذاخوری کجاست. جوان دیلاق که جمجمه اش قوش شکل و چانه اش منقاری بود بی که سر از تلویزیون بچرخاند دست دراز کرد سمت درِ کنار مطبخ و گفت: «لابد رفته آن پشت. دستشویی.»
مسعود سر چرخاند و نگاهی به ماشین و سایه سمیه انداخت. یک سگ از زیر یکی از کامیون ها درآمد و نزدیک ماشین شد و دم به رکاب مالید و رفت زیر آن یکی کامیون. مسعود نگاه کرد تا مطمئن شود سمیه از حضور سگ تشویش نگرفته. بعد تند کرد سمت در کنار مطبخ، همانی که شاگرد شوفره نشان داده بود. درنگی کرد دم در و گوینده گفت تاکنون یازده نفر جان بر اثر طوفان از دست داده اند و آن گاه هل خورد داخل. آن پشت، حیاط خلوت طوری بود که چند اجاق و دیگ و کپسول نارنجی رنگ کنجش چیده شده بود. روبه رو درِ دستشویی بود و کنارش پاره ای از دیوار ریخته بود طوری که زمین همسایه دیدار می آمد. مسعود با صدای بلند گفت: «این جا کسی هست؟»
یکی از توی دستشویی گفت: «فرمایش؟»
مسعود نزدیک تر رفت و گفت: «می خواهم بروم سمت فرودگاه. کدام جاده را بروم؟»
مرد توی دستشویی گفت: «یک کم دندان روی جگر بگذار من از این تنگنا خلاص شوم.»
مسعود گفت: «دخترم توی ماشین است. باید به پرواز برسیم. عجله دارم.»
مرد گفت: «تابلو را که دیدی. برو سمت واوان. دومین تقاطع که رسیدی تابلو زده سمت شهرک صنعتی حسن آباد. بپیچ توی همان و راست دماغت را بگیر برو تا اتوبان قم را ببینی. بینداز توی خاکی کنار اتوبان. آن وقت از یکی از سوراخ های زیرگذر، اتوبان را رد می کنی. آن دستت فرودگاه است. روشن شدی؟»
مسعود دقیق گوش داد و به خاطر سپرد. دست توی جیبش کرد و گفت: «بله. ممنونم.»
مرد گفت: «عزت زیاد. از شوفرها هم می پرسیدی می گفتندت.»
مسعود برگشت سمت دیوار ریخته و گفت: «همه شان میخ تلویزیون اند.»
مرد گفت: «واسه این طوفان بی پدر قاتل است.»
مسعود خنده اش گرفت. «قاتل» را برای طوفان نشنیده بود. همچنان که برای سیل. فکر کرد قاتل باید با قصد و نفرت دست به آلت قتاله ببرد. آن طرف دیوار زمین بایری بود که دورتادورش دیوار کشیده شده بود و آن دورها ساختمان کهنه ای از پس غبار آویزان در هوا پیدا می داد و ابهام می گرفت. قبل از این که برود به ریختگی دیوار نزدیک شد و تازه یک وَن بی تایر سوارشده بر آجرهای چیده دید. پیدا نبود چه رنگی بوده است. هم به آبی می زد هم بنفش، یا خاکستری. گویا حالا فایده انبار می داد. یک پرچِ پلاکش کنده شده بود و پلاک از پرچِ مانده آویزان بود. دوباره نگاهی به آن ساختمان دور انداخت و برگشت از چارچوب در گذشت. در صفحه تلویزیون پلیس راهنمایی رانندگی با لحن کلیشه می گفت راهبندان هایی که در نقاط مختلف شهر به وجود آمده جز با خونسردی و همکاری مردم گشوده شدنی نیست. شاگردشوفری که راه حیاط خلوت را نشان داده بود، با ابرو اشاره داد و گفت: «باهاش اختلاطت شد؟»
مسعود پاسخ را با فرو آوردن سر داد و گذر کرد سمت بیرون. سمیه گردن کشیده بود و آمدن مسعود را انتظار می کشید. رگه خوشی از این بی تابی سمیه در دل مسعود دوید. دلش خواست تاخیر کند تا بی تابی مشهودْ دخترش را برگرداند به روزهای خوش قدیم. روی ریگ ها، هر گام که برمی داشت لغز کوچکی دست می داد. رسید و شکاف در را گشاد کرد و نشست توی ماشین. سمیه تشرزنان گفت: «یک آدرس پرسیدن این همه معطلی داشت؟» باز تلخی.
مسعود گفت: «عزیزم، بی تابی نکن. می رسیم. بپرسم راه را عوضی نرویم بهتر است یا همین طور بی کله بیفتم تو یکی از این جاده ها؟»
سمیه موبایل را بالا آورد و نشان داد. «چی بگویم بهش؟»
مسعود گفت: «انگار نمی دانی که مادرت عصبی است. موبایلت را خاموش کن.»
سمیه گفت: «این طوری که بدتر نگران می شود.»
مسعود دنده عقب گرفت. «دیگر نمی دانم.»
افتادند توی جاده واوان. دست راست جاده در افق، آسمان شهر از خاک طوفان زردفام شده بود. مسعود سریع دنده زد و سرعت را بالا برد. «رسیدی آن جا فقط به برنامه خودت فکر کن. اگر هم آمد توی اسکایپ جواب نده. خودش آرام می گیرد.»
سمیه گفت: «نه تو نه دایی هیچ کدام عرضه ندارید یک زن روانی را جمع کنید.»
هفت به ابرو نینداخت. دست راست روی فرمان لغزاند و گفت: «بالاخره مادرت است. ما بلدیم. تو یادمان نده.»
سمیه رو برگرداند به دشت. نفس عمیق کشید. «نمی خواهم برگردم به این خراب شده. راضی هم نیستم که پولم را می دهی. چقدر شده تا حالا؟ چهل میلیون؟»
مسعود گفت: «هرچقدر. به هیچ کس مربوط نیست. دخترم را فرستاده ام اروپا درس بخواند.»
سمیه موبایل را انداخت کنار و آرنجش را تکیه داد به گُرده ساک و غیظ ناک چشم دوخت به جاده که صاف در غرب فرو می رفت. مسعود از آینه مراقبش بود. بیشتر، از دیدن این دشت های خالی لذت می برد، لذت مرموز. از کنار پمپ بنزین متروکی گذشتند. یک جا پا روی ترمز فشرد تا گله گوسفندان از جاده بگذرند. چوپان سیه چرده رفته بود ایستاده بود بالای یک سکوی بتنی و بی این که شتابی در گذراندن گوسفندان از جاده داشته باشد خیره بود به سمت شهر، ای بسا سمت طوفانی که نشسته بود. مسعود تا گله را پشت سر گذاشت ناگهان لکه ای در آسمان دید. به سمیه نشانش داد و گفت: «بیا. داریم به فرودگاه نزدیک می شویم.»
سمیه خم شد و لکه را در آسمان جست. آهسته گفت: «دستت درد نکند بابا.»
چه «بابا» می خواست از میان دو لب این دختر. حالا که حس کرد سمیه به خوی دوران دبیرستانش بازگشته با دست اشاره به اطراف کرد و گفت: «خیلی دوست داشتم این جا یک باغ با یک خانه باغ می داشتم. سر درنمی آورم مردم چرا به روستاهای شمال تهران هجوم آورده اند. این جاها که خلوت تر و راه دست تر است.»
سمیه چشم تنگ کرد و لب پایینی اش را زیر بالایی فشرد. «من که این جا باغی نمی بینم.» بلافاصله از آن نفی قاطع، تن زد: «ولی چرا. وقتی از هواپیما نگاه می کنم خیلی زمین های سبز می بینم.»
همین اندازه ایجاب برای مسعود دلگرما بود و غنیمت.
***
از آسانسور که وارد سالن فرودگاه شدند آن روبه رو اتاق پلیس بود و مسعودْ کوچه مشکی را دید که توی اتاق نشسته و با همکارش گرم صحبت است. کوچه مشکی همان لحظه سر چرخاند و از میان در باز اتاق نگاهش در نگاه مسعود گره خورد. با هیجان برای مسعود دست تکان داد و از جا برخاست و شتابید. کوچه مشکی سه سال پیش از نیروی انتظامی بازنشسته شده بود. مسعود به سمیه گفت: «یک لحظه وایستا.»
سمیه ابرو سرکه ای کرد و ایستاد و با انزجار به نزدیک آمدن پیرمرد نگاه کرد. مسعود ساک را زمین گذاشت و با دست تعادلش را سنجید و آن گاه دسته اش را رها کرد و آغوش برای خبر احوال و روبوسی گشود. همزمان گفت: «مرد حسابی تو مگر بازنشست نشده ای؟»
کوچه مشکی رسیده نرسیده گفت: «نتوانستم جانِ مسعود. الآن این جا پیمانی ام. سرم گرم بشود بس است. وَاِلا محیط آرامی است. می بینی که.»
مسعود گفت: «بله که می بینم.» و برگشت دست بر شانه سمیه گذاشت. «دخترم سمیه. دارد می پرد برای فرانکفورت.»
کوچه مشکی سر برای سمیه تکان داد. «حال شما؟» برگشت سمت مسعود. «توی این طوفان خوب به موقع رسیده اید.» ناگهان حالت عوض کرد. «عاقبت بچه ها همین است. باید بپرند بروند دنبال زندگی شان.»
مسعود دستش را به دسته ساک گرفت. «آن که بله. آخر از بزرگراه نیامدیم. از کهریزک و حسن آباد انداختیم. وَاِلا نمی رسیدیم.»
کوچه مشکی نگاه بالا آورد سوی تابلو اطلاعات پروازهای خروجی. لوفت هانزا «به موقع» داشت برای فرانکفورت. عقب کشید و گفت: «خب پس من این جا هستم. خانم را بدرقه کردی بیا پیشم یک چای بخوریم.»
سمیه نفس آسوده کشید و گفت: «خوشحال شدم»، و گام تند کرد سمت راه پله. مسعود «می بینمت»ی انداخت و چرخک های ساک را غلتاند. فکرش رفته بود به سال های همکاری اش با کوچه مشکی. کوچه مشکی از آن پلیس ها بود که به ماندن در اداره و کار دفتری راغب تر بودند تا ماموریت بیرون. چون خودش می دانست که اگر کسی زیاد به او التماس کند دلش تاب نمی آورد و دستبندش را باز می کند. مسعود شانه به شانه دخترش رساند. مسافرانِ نشسته روی صندلی ها را که سیر کرد ابرو هم کشید و آهسته گفت: «یعنی این قدر مسافران فرودگاه بین المللی داغان اند. چرا قدها این قدر کوتاه شده؟ چرا این طوری لباس پوشیده اند؟ این ها می روند خارج چه کار؟»
سمیه انگار زهر می مکید. خندید. به تحقیر چهره ها را کاوید. گفت: «آدم های باکلاس را باید بروی سالن پروازهای ورودی ببینی. آن ها عیششان آن ور آب است. می آیند کوتاه سری به بستگان بزنند برگردند.»
مسعود ابرو انداخت و ترجیح داد سر حرف را درز بگیرد. به گیت رسیدند. باید از سمیه جدا می شد تا برود بلیت را اوکی کند. دو شانه دخترش را گرفت و گونه اش را بوسید و گفت: «موهایت را نزنی ها. سعی می کنم پاسپورتم را از اداره بگیرم و دو هفته ای بیایم پیشت.»
سمیه گفت: «هر بار همین را می گویی.»
مسعود گفت: «خب خودت می دانی. به ما سخت اجازه خروج می دهند. فقط برای سفر زیارتی. اما این دفعه می خواهم جور کنم بیایم.»
سمیه سر تکان داد. «چرا باید اجازه بدهند؟»
مسعود نفسی بیرون داد. گفت: «یک بار ازم پرسیدی بچه که بودی کتکت زده ام یا نه. یادت می آید؟»
سمیه گفت: «نه. ولی می دانم چرا پرسیده ام.»
مسعود گفت: «کاش کتکت می زدم. این قدر لوس بار نمی آمدی.» خندید. «برو. من بالاخره جور می کنم می آیم.»
سمیه انگار مهم نباشد گفت: «ببینیم و تعریف کنیم. مواظب مامان باش. ببرش دکتر.»
مسعود گفت: «تو کاری ات نباشد. دیرت نشود.»
چشم های سمیه اشکی شد. کیف زردنگش را به دوش کشید و دسته های ساک را گرفت و کشید روی گرانیت کف سالن. از گیت گذشت و بی که نگاهی عقب بیندازد رفت. مسعود مدتی ایستاد و به راه رفتن دخترش نگاه کرد که دارد خاک ایران را ترک می کند. نفس پری تو داد. با خود گفت: «راست می گوید. بروی که چه؟ دیگر برای تو همه چیز تمام شده. باید منتظر بازنشستگی بمانی و بعدش نزدیک شدن به مرگ.» از گیت فاصله گرفت. بلندگو ملودی کوتاهی پخش کرد و صدای خانمی گفت: «مسافرین محترم پرواز شماره ۱۱۳۸ به مقصد فرانکفورت...»
با خودش گفت به دیدن کوچه مشکی برود یا نه. اگر می خواست کوچه مشکی را ببیند باید پله ها را برمی گشت پایین. وَاِلا باید با آسانسور مستقیم می رفت تا پارکینگ. حوصله گپ زدن با یک پلیس بازنشسته را نداشت. پس بهتر که با آسانسور برود. نگاه چرخاند ببیند توی سالن جایی هست بشود یک بستنی خورد. کافه دید. به سمت کافه رفت و هرچه نزدیک تر شد رغبتش کاست. تازه، کجا بنشیند بستنی بخورد؟ هیچ چشم اندازی رو به هواپیماها نبود که بنشیند و بال ها و سکان های سفیدشان را و شکل و شمایل غریبشان را نگاه کند که هر ناظری را شاد می کردند. بنابراین راه را سمت آسانسور کج کرد و پیش خودش اندیشید معلوم نیست دیگر کوچه مشکی را ببیند. اگر هم دید بالاخره یک بهانه ای می تراشد که چرا نرفت دیدنش. آخرین نگاه را به تابلوی اطلاعات پرواز انداخت و شماره ها را دید که از فارسی به لاتین عوض شدند و هرکدام شماره پروازی بود به فرانکفورت، باکو، کوالالامپور و نجف...
ناگهان لرزی در سرتاسر بدنش دوید. ایستاد و سر پایین انداخت و نگاه به گرانیت کف سالن دوخت. آن شماره پلاک در نظرش آشکار شد و از گذشته تار، آن گذشته که با امثال کوچه مشکی در خیابان ها گذرانده بود، جلوتر جست و شماره هایی را به رخش کشید. شماره آن پلاک که از آن ون آویزان بود. خودش بود!
***
سی دی سمیه توی ضبط ماشین مانده بود. تکنوازی پیانو بود که وسط نت ها صدای جرجر پدال پیانو هم شنیده می شد. اغلب همین تکنوازی را از اتاق سمیه می شنیدند. اگر لای در اتاق را نامحسوس گشاد می کردی، می دیدی سمیه پنجره را باز کرده رو به بیرون نشسته و تمرکز کرده که جملاتی به انگلیسی به پایان نامه اش اضافه کند. مسعود بارها دلش برای سمیه تنگ شده و دزدکی ایستاده بود به تماشای دخترش که دیگر به زبانی بیگانه می نوشت. از قاب پنجره اتاق، شاخ و برگ چنارها پیدا بودند و ورجه ورجه گنجشک ها...
با ضرباهنگ دینگ دانگ و جرجر پدال مانده از سمیه، جاده ای را که همراه سمیه با اضطراب طی کرده بود دوباره برمی گشت اما با سرعت کم. ساعتی مانده بود تا غروب. باران شیشه را نقطه چین می کرد و آسمان را از غبار می شست. انگار هر قطره ای یک خط از توده عظیم غبار را سوراخ می کرد و با خودش می آورد تا زمین، جایی که غبار باید بر آن می بود مثل سنگ گور که جز روی زمین معنا ندارد.

جلو غذاخوری رسید. رفت روی محوطه شن ریخته پارک کرد. پیاده شد و در صندوق عقب را بالا زد و کلاه کاموای درشت بافتش را به سرش کشید و گوش هایش را پوشاند. ظرف خالی روغن کاسترول را برداشت. در ماشین را قفل کرد و راه افتاد، اما نه سمت غذاخوری. غذاخوری را رد کرد و ظرف کاسترول را تاب دهان انداخت از کنار دیوار. سرخوشی غریبی در دلش افتاده بود. با رفتن سمیه بار سنگینی از دوشش برخاسته بود. دیگر سمیه این روزها را نمی دید که به خاطر دو تا باتونی که از پلیس ضدشورش خورده بود، با این که پنج سال می گذشت، همیشه اخمو و عصبی بود و خودش را ناامید وانمود می کرد، ناامید از این جا و زندگی های حرام رفته اش. حالا با این پرواز پس از طوفان، آن سمیه سال ها پیش که هنوز دختر بابایی بود و چیزی از مفهوم «جنبش» سرش نمی شد، جای این نشسته بود. هواپیما تا از زمین برخاست آن اخم سنگین و آن کام تلخ را هم بُرد... از روی دیوار بوی آجرهای خیس مشامش را می نواخت و علف های هرز خشکیده با هر پنجه گام هاش که می خورد، سنبل های زرد می پراندند، سنبل های سمج چسبان.
به مدت یک ربع از کنار دیوار دراز رفت. پاچه های شلوار سنبل گرفت. کامیون ها و تریلرها از جاده می گذشتند و تک و توکی راننده قبراق برایش بوق های سنگینی کشیدند و گذشتند. آن جاهای دیوار را که چیزی با حروف درشت اما رنگ و رورفته نوشته شده بود رد کرد و به سختی توانست بخواند «پیروزی تا جنگ جنگ»، از انتهای جمله به ابتدا.
بالاخره به یک در آهنی رسید که با گچ رویش یک پیکان کشیده و کج و کوله نوشته بود «زنگ». سر پیکان به یک کلید برق نیمه شکسته اشاره داشت. کلید را زد و از جایی دور صدای زنگ اخبار شنید. از درز در نگاه تو انداخت. هوا خالی شده بود از شعاع آفتاب و سایه همه جا را انباشته بود. زنی داد زد: «دارند در می زنند.» از در عقب کشید و منتظر ایستاد. صدای پایی نزدیک شد و صدای ریگ ها درآمد. صدای کشیدن زنجیر از چفت برخاست و در به سمت داخل باز شد. یک پسر ده دوازده ساله با چشم های سبز میان دو لت در ایستاده بود و با ابروهای اخم زده نگاه می کرد. گفت: «بله؟»
مسعود کاسترول را بالا آورد و نشان پسره داد. «ماشینم یک کم جلوتر جوش آورده. آب می خواهم. اگر صابون هم بدهی دست هایم را می شورم.»
پسره برگشت به جایی در عمق محوطه نگاه انداخت. داد زد: «یالاّ. بروید داخل. نامحرم است.»
مسعود لرز ابروهای پسره را دید. ظرف کاسترول را آهسته به زانویش کوبید. از آن عمق یکی با لحن کشداری پرسید: «کیست مگر؟»
پسره با تکان دست تشر زد که همه بروند داخل. بعد کنار کشید و در را گشود. مسعود پا توی حیاط گذاشت. نگاهش همه جا را روفت. یک ساختمان یک طبقه دید که به شیوه خانه های سازمانی راه آهن ساخته شده، با آجر سرخ و پر گوشه و کنار، و جای راه پله، نردبان به پشت بام دارند. پنجره ها همه تاریک و پرده پوش. پشت ساختمان یک مزرعه بود که با طوفان آشفته بود. عطر تیز علفی در هوا پخش بود همراه بوی خاک. پسره اشاره داد به شیر آب. «صابون هم می آورم.» و دوید سمت خانه.
مسعود سمت شیر آب راه افتاد و تازه ریسه های بسته شده به درگاه ساختمان را دید که از سایبانْ آویخته اند پایین تا سطح زمین. یک میز ناهارخوری کنار در بود که رویش حلقه های روبان و کاغذرنگی بود. روی کاغذها سنگ گذاشته بودند تا باد نشوراندشان. متوجه شد که پرده دو پنجره کمی کنار رفت. نشست پای شیر آب و در کاسترول را پیچاند و گذاشت زیر شیر و فلکه را چرخاند. آب کم زور اما پرسر و صدایی توی ظرف ریخت. نسیم با همان عطر تیز به صورت مسعود می وزید. آشنا می زد ولی نمی توانست تطبیق کند کجا شنیده استش.
پسره با یک ظرف صابون برگشت. داد دست مسعود. نگاهش بدگمان تر از پیش شده بود. ایستاد بالاسر مسعود و شکم داد جلو. مسعود همان طور چندک زده سر بالا آورد و یک چشم بست. از پسره پرسید: «طوفان بساط جشنتان را به هم زده؟»
پسره بالاتنه اش را نیم دور گرداند سمت ریسه ها. گفت: «همه جا را ریسه بسته بودیم. همه را برد. همین دو رشته مانده.»
کاسترول را از زیر شیر کنار کشید. دست خیس کرد و صابون مالید. گفت: «جشن کی هست حالا؟»
پسر نگران چشم دوخت به پنجره. مسعود فهمید که زیادی پسر را به حرف گرفته. اما پسر زیرلبی گفت: «جشن تولد خواهرم است.»
مسعود مچ هایش را هم کف مالی کرد. «بابات خانه است؟»
پسره گفت: «این جا خانه ما نیست. خانه عمویم است.»
مسعود مهلت نداد. پرسید: «پس آن ماشین اوراق که آن گوشه افتاده مال عموت است؟»
پسره چشم تنگ کرد و نگاه کرد آن ته، سمت دیوار غذاخوری. خنده ریزی کرد. گفت: «من و فرنگیس داغانش کرده ایم.»
مسعود با خودش تکرار کرد: «فرنگیس.» این دخترها و سرنوشت غمبارشان! نگاه به ساعت مچی کرد. سمیه اش هنوز در آسمان بود. دست هاش را آب کشید و در کاسترول را بست. «عموت کجاست؟»
پسره گفت: «خانه است.»
مسعود گفت: «بدو صداش کن من ازش تشکر کنم.»
پسره گفت: «نمی شود. نمی تواند بیاید بیرون.»
مسعود گفت: «واسه چی؟»
پسره گفت: «همیشه این طوری است. دراز کشیده روی تختش.»
با گوشه چشم می دید که از درز پرده می پایندش. شیر آب را بست. کاسترول را دست گرفت و برخاست. گفت: «زن عموت که دیگر مریض نیست. بدو صداش کن.»
پسره برگشت دوید سمت خانه. نایستاد. دمپایی هایش را همین طور که می دوید به ترتیب راست و چپ، توی ایوان جا گذاشت و انگار شیرجه زد توی خانه. دمپایی ها بازیگوش هرکدام سویی افتادند و یکی شان واژگون ایستاد. صدای جیغی شنید. دوباره عطر تیز. حالا که دیگر بوی صابون رفته بود بیشتر از قبل تیزی اش را وسط دو چشمش حس می کرد. یادی از نوجوانی اش را می آورد این بو. پسره بیرون آمد و دمپایی ها را با نوک انگشتانش صاف کرد و پوشید. آمد توی حیاط و کنار یک درخت ایستاد و دست ها را برد پشتش به تماشا ایستاد. زنی که چادر چروک خورده ای را روی سرش درست می کرد دمپایی پوشید و آمد سمت مسعود. مسعود لب پایینش را با زبان تر کرد، انگار با این که همین چند لحظه پیش از سر آب برخاسته بود تشنه اش باشد. چشم تنگ کرد و به آن اندازه از چهره زنه که از چادر بیرون بود دقیق شد. صبر کرد تا زنه نزدیک آمد. گفت: «سلام. راضی به زحمت نبودم همشیره. گفتم از خودتان تشکر کنم.»
زنه انگار سنگینی نگاه مسعود را دریافته بود که با انگشت گوشه چادر را روی لب آورد و گفت: «خواهش می کنم. باز هم اگر چیزی لازم داشتید به جعفر بگویید. ما یک کمی سرمان شلوغ بود توی خانه.»
مسعود نگاهی به پسره انداخت و لبخندی زد. بعد برگشت سمت زنه و گفت: «طوفان زیاد خسارت نزده که؟»
زنه برگشت و به ریسه های آویزان نگاه کرد. «نه شکر خدا. چهار تا وسیله که مهم نیست.»
مسعود سر پایین انداخت و تا وانمود به کاری بکند، در کاسترول را گرفت سفت کرد. بعد سر بالا کرد و نفس عمیقی کشید و به زنه زل زد. زن شرم زده برگشت به پسره گفت: «همه کارهات را کردی جعفر؟»
جعفر نمی دانست جواب بدهد یا ساکت بایستد و ادامه رفتار این دو آدم بزرگ را تماشا کند. سر به نشان جواب مثبت تکان داد؛ شرمناک. مسعود با تک سرفه گلو صاف کرد. «به جا نیاوردی همشیره؟»
زن از این سوال لرزید. انگار بادی از ته مانده های طوفان در هوا مانده بود، در چادرش پیچید. مضطرب گفت: «نه.»
مسعود ظرف کاسترول را از این دست به آن دست داد و لبخندی رو به افق زد. گفت: «آن شب حرفتان را گوش کردم و رفتم. اما قسمت این طوری بود که دوباره به شما و آن ماشین بربخورم.» با دست اشاره زد به عمق محوطه، سمت دیوار فروریخته غذاخوری. زن منگ نگاه می کرد. گره به ابرو انداخت. «چه حرفی بود که گوش کردید؟»
مسعود گفت: «درست مثل جشن شما من هم آن شب قرار بود برای دخترم جشن تولد بگیرم. نمی خواستم بیرون زیاد درگیر بشوم. بی خیال شدم گفتم بروید. یادتان نیامد؟ من پلیسم. جلو آن لباس فروشی تاناکورا.»
زن گفت: «من چیزی یادم نمی آید.»
مسعود گفت: «قبول. حالا شوهرتان کجاست؟ می توانم باهاش دو کلمه اختلاط کنم؟»
زن گفت: «مریض است. خیلی وقت است که از تخت بلند نشده.»
مسعود گفت: «می دانم. این آقاپسر گفت که مریض است. شاید هم کمکی از دستم بربیاید.»
زن مانده بود چه بگوید. گفت: «مرا ببخشید. بروم ببینم آمادگی اش را دارند یا نه.» و رفت سمت خانه. چادر در پاهایش می پیچید. آن چروک روی چادر و این پیچیدن به پاها فاش می گفت که زنه چادری نیست. مدتی در سکوت گذشت. جعفر تا شنید مسعود پلیس است نگاهش وحشی شد. ناگهان آخرین پنجره خانه، آخرین از این سو که رو به غذاخوری بود، باز شد. همان زنه بازش کرده بود و صدایی مردانه که معلوم بود دور از پنجره است گفت: «بفرمایید داخل جناب سرکار.» بعد داد زد: «جعفر! کدام گوری هستی؟ آقا را راهنمایی کن.»
جعفر جا خورد. دوید سمت مسعود و ایستاد و پرسید: «شما پلیس هستید؟»
مسعود گفت: «بله.»
جعفر گفت: «من راه را نشانتان می دهم.» و اشاره داد سمت همان پنجره که دیگر بسته شده بود. جعفر پیش افتاد و مسعود به دنبالش. هنوز آن نگاه های خیره از قاب های پنجره ها را روی صورتش حس می کرد. رفتند و از کنار دیوار انداختند و ساختمان را دور زدند. جعفر در کوچکی را که با توری پوشیده شده بود هل داد. در باز شد به یک اتاق تقریبا تاریک. مسعود کفش ها را کند و داخل رفت و کلاه را از سر برداشت. روی تخت یک مرد قدبلند، می شود گفت چاق، دراز کشیده و پتو را تا روی شکم برآمده اش کشیده بود. اولین چیزی که جلب نظر مسعود را کرد چشم های روشن و نافذ مرد بود. انگار دو سکه گداخته که از ته یک فنجان می تابیدند. «خوش آمدید جناب سرکار.»
مسعود گفت: «مزاحم شدم.»
مرد ابرو بالا انداخت و با لبخندی رندانه جواب داد: «آن مزاحمت آن شبی که ناقص ماند. باید تکمیلش کرد. بنشینید.»
مسعود روی یک مبل نشست. مبل نرم بود و مسعود را در خود فروکشید. چهره مرد همانی نبود که آن شب از پشت شیشه دیده بود. الآن پوستش بی زخم و خراش بود و گونه هایش برق می زد. آن چشم ها هم از زهر بیگانگی شان کاسته شده بود. مرد گفت: «از این طرف ها؟ دارم شاخ درمی آورم که چطور مرا پیدا کردید؟»
مسعود گفت: «راستش همین طور اتفاقی.»
مرد به جعفر گفت: «همین طور وانایستا. برو اسباب پذیرایی جور کن.»
جعفر پرسید: «چای؟»
مرد گفت: «نخیر. چای را که طلعت جور می کند. برو غلت بزن.»
جعفر گفت: «چشم.»
مرد دستش را بالا آورد و اشاره به گوشه تاریک تر اتاق کرد. «بارانی توی گنجه است. همان جا.»
جعفر رفت ته اتاق و در کمد را باز کرد. لباس هایی مردانه با رنگ و اندازه ها و مدل های مختلف آویخته بودند. جعفر دست لای لباس ها کرد و این ور و آن ورشان داد تا چیزی را که می خواست پیدا کرد. از چوبش گرفت و بیرونش کشید. چوب لباسی را از بارانی سوا کرد و انداخت زمین. بارانی را تن کرد و همه دکمه هایش را انداخت. مسعود و مردِ خوابیده روی تخت حرکات جعفر را زیر نگاهشان گرفته بودند.
«زود باش پسر. هوا دیگر تاریک شد این قدر لفتش می دهی.»
جعفر خش خش راه افتاد سمت در و از میان مسعود و عمویش گذشت. مرد دستش را دراز کرد سمت مسعود. «کمکم کنید این بالش را بگذارم پشتم. می خواهم ببینم چه می کند این وروجک!»
مسعود دست مرد را گرفت و کشیدش سمت خودش. بالش را قائم گذاشت پشت مرد. مرد تکیه داد. گردن کشید و مزرعه روبه روی پنجره را از نظر گذراند. مسعود دوباره روی مبل نشست رو به پنجره. کنجکاو بود ببیند مرد برادرزاده اش را برای چه فرستاد بیرون. «اوضاع آن بیرون چطور است؟ الآن سه سال است که از این اتاق بیرون نیامده ام.»
مسعود که نگاهش به پنجره بود، دید که جعفر خودش را انداخت روی بوته ها و غلت زد. از مبل برخاست و نزدیک پنجره رفت. «جز طوفان که خودتان دیدیدش باقی چیزهای بیرون تعریفی ندارند.»
آن روبه رو جعفر با غلت زدن مدام، بوته ها را می خواباند و بعد که آن سوتر می رفت بوته ها کج برمی خاستند. رفتارش حس حیوانی وحشی در دل مسعود می انداخت، گرازی، خرسی. صدای پای دمپایی پوشی نزدیک شد و یک سینی کنار در گذاشت و رفت. مرد گفت: «قربان دستت آن سینی را بیاور تو.»
مسعود در توری را باز کرد و سینی را برداشت. یک قوری با دو فنجان و قندان با حرکت دست های مسعود لرزیدند. مرد با صدای بلند گفت: «بس است دیگر جعفر. محتاط پا شو بیا.»
مسعود سینی را گذاشت روی میز و نقش معرق صفحه شطرنجش را پوشاند. جعفر برخاست و آهسته از میان بوته ها آمد تا دم در. توری را باز کرد و داخل شد.
بیمار روی تخت گفت: «مراقب باش. دست و پایت نگیرد به اثاث.»
جعفر گفت: «حواسم هست عمو.»
روی بارانی لایه ای سبز و کرکی نشسته بود، مثل پُرز. جعفر نزدیک عمویش ایستاد. عمو از عسلی کنار تخت یک چاقوی قصابی برداشت و کشید روی بارانی و با تیغْ کرک سبز نشسته را تراشید و گوشه یک تکه کاغذ جمع کرد. جعفر دور خودش می چرخید و عمویش چاقو می انداخت پرز شاهدانه را می تراشید و گردش می آورد لب کاغذ. جعفر دور کامل خورد و عموش به شانه اش زد که: «برو دیگر. به زن عموت کمک کن. دیگر باید مهمان هاتان برسند.»
جعفر رفت بیرون و دکمه های بارانی را از هم گشود و بارانی را درآورد و انداخت و دوید سمت جلو ساختمان. مرد با مهارت یک سیگاری برای مسعود پیچید و دراز کرد سمتش. «بفرما. به عوض آن دانه انگوری که از دست شما گرفتم.»
مسعود سیگاری را گرفت. با خنده اش گفت: «تعارف مخدر می زنید به یک پلیس؟»
مرد داشت کاغذ را لب می زد. گفت: «گور بابای هرچی. دارم سنگ تمام می گذارم برای کسی که روز طوفانی این جا آمدنش معجزه است. معجزه را من این طوری حرمت می گذارم. بزن.»
فندک را داد دست مسعود اما مسعود روشن نکرد. مرد سیگاری دیگری پیچید. دست دراز کرد و فندک را گرفت و چکاند. دو پک زد و حبس نگاه داشت. بعد فوت کرد سمت تاریک اتاق. «خب، تعریف کن جناب سرکار.»
مسعود دست پیچ را گذاشت لب سینی. قوری را برداشت و دو فنجان پُر کرد. «من آمده ام این جا که شما تعریف کنید. ولی انگار مهمان دارید.»
مرد گفت: «مهمان ها به من کاری ندارند.»
مسعود گفت: «حسی به من می گوید این جا برای همین گپ بین من و شما ساخته شده. تمام این مزرعه و این خانه.»
مرد پک زد و با صدای بم شده اش و با چشم های گودافتاده از تفکر گفت: «تا حالا دست نداده بود ارزش یک اتاق دنج دور از هیاهوی شهر و آدم هایش را بدانم. آن هم به هوای مصاحبت با حضرتعالی!»
مسعود فنجان را به لب نزدیک کرد و جرعه ای نوشید. گذر زمان کند شده بود. بلکه گاهی می درنگید و پیش نمی رفت. مجالی برای تامل. گفت: «به لطف طوفان امروز!»
مرد سیگاری را به ته رساند. آخرین دود را که به بافت مشاعرش نفوذ داد با چشم های برق افتاده اش گفت: «حالا قضیه چیست؟ از کجا باید شروع کرد؟»
مسعود توی فنجان نگاه انداخت، انگار چیستی قضیه آن تو می گردید. لب پایین روی لب بالا آورد و گفت: «آن شب چه می کردید آن جا؟»
مرد باقی دست پیچ را توی زیرسیگاری چلاند و خندید. «داشتیم لباس تاناکورا می خریدیم.»
مسعود گفت: «این را خودم دیدم.»
مرد گفت: «دارید بازجویی می کنید؟ می خواهید بار آن وظیفه ای که آن شب از سر ترس بهش عمل نکردید از دوشتان برداشته شود؟ یک پلیس خاطی که فکر می کند با رفتن بی مجوز به خانه مردم و بازجویی می تواند سابقه اش را ترمیم کند؟»
مسعود سر به تحسر تکان داد. فنجان را روی سینی گذاشت. «لحنتان مرا ناامید می کند. در این که من خطا کرده ام شکی نیست. اما جز خطاکاری ام یک چیز دیگر هم مرا فروتن کرده جناب. وقایع پنج سال پیش و قهر کردن دخترم و مهاجرتش از ایران مرا شکست. این که می بینید مزاحمتان شده ام جز برای این نیست که شاید بفهمم چه مسائلی در آن سال ها می گذشت و چرا آن اندازه بی توجه بوده ام. سوالاتم از آن روست که نوری بتابانم بر تاریکی آن سال ها.»
مرد گفت: «پس اول شما بگویید که چطوری پیدایم کردید؟ من سه سال است که پا از این جا بیرون نگذاشته ام.»
مسعود از جایش بلند شد. رفت سمت در توری و بازش کرد. برگشت رو به مرد: «این دود شاهدانه سرم را سنگین کرد. اجازه بدهید یک هوایی بخورم و یک زنگی به منزل بزنم بیایم. دو مردیم که حرف هایی برای گفتن داریم. این طور نیست؟»
مرد گفت: «همین طور است جناب سرکار. اما هنوز اسم هم را نمی دانیم. من سرمدی هستم.»
مسعود گفت: «من هم امینی ام.»
مسعود کفش پوشید و رفت سمت مزرعه. تاریکی غروبگاه سیطره زده بود بر بوته های شاهدانه. آن سوتر در آسمان، چراغ های چشمک زنی که در حرکت بودند گذر یک هواپیما را در آسمان نشان می دادند. بار دیگر یاد رفتن سمیه، یاد آن قهر که هرگز با هیچ لطفی نشکست، به قلبش چنگ انداخت. آخر مگر وظیفه یک پلیس چیست جز مهار آشوب های خیابانی؟ رو به آسمان کرد و گفت: «چه بی انصافی تو، دختر!» گوشی اش را درآورد و شماره خانه را گرفت. بادی که لای بوته های شاهدانه وزید خش خش مطبوعی راه انداخت. مهدی گوشی را برداشت. گفت: «مامان رفته مسجد.» پرسید که اوضاع خانه چطور است؟ مهدی گفت: «جای سمیه خالی است. ولی همیشه این طوری است تا دو سه روزی بگذرد.» فهمید که فریده رفته مسجد که سرش را گرم کند که جای خالی سمیه به روحش فشار نیاورد.
توده غبار داشت از سمت غرب بالا می آمد که فریده بازوی سمیه را گرفت گفت: «سمیه خانم، طوفان شد. بدشگون است این سفر. بگذار یک هفته دیگر برو.» سمیه بازو را چندشناک از دستش رهاند و رفت سمت پارکینگ. آن سال اول که گذاشت سمیه کارهای پذیرشش را انجام دهد فریده عصبی می شد و مشاجره راه می انداخت که می خواهی دخترت دور از خانواده برود که به چه بی آبرویی هایی نایل شود. دختران مردم چه کار می کنند؟ تا لیسانس درس می خوانند و شوهر می کنند. هیچ غلط دیگری هم نمی کنند. گفت دختر خودم است. خودم می دانم کجا بفرستم و کجا نفرستم.
گوشی را قطع کرد. کلمات آخر مهدی را نشنیده بود. تا قطع کرد فهمید این عطر تیز را کجا شنیده است. پشت خانه پدری اش، قطعه های زمین واگذارشده با ساختمان های نیمه ساخته. شغال ها شب ها از تپه ها سرازیر می شدند بین این ساختمان های نیمه ساخته، میان پشته های آجر و بلوک سیمانی، دسته می شدند می دویدند و صدای مستشان را در هم می انداختند و شب را گیج می کردند. همان جا، جولانگاه شغال ها، بوته های وحشی شاهدانه روییده بود و با هر پی ساختمانی که حفر می شد ریشه شان می خشکید. عطرشان شب ها تندتر می زد. عطر شب های نوجوانی.
برگشت توی اتاق و به محض نشستن روی مبل گفت: «یک چیزی توی آن شب که لباس ها را توی آن فولکس اتاقدار به تن می کردید وجود داشت که باعث شد من شماره پلاک ماشین را به خاطر بسپارم.»
سرمدی متفکر چشم دوخته بود به مسعود. «خب؟»
امینی به صدای هیاهوی شادی که از جلو خانه بلند شد گوش داد. «ایرادی ندارد که این جا نشسته ایم حرف می زنیم؟ آن جلو مثل این که مهمان ها دارند سر می رسند. جشن تولد است.»
سرمدی شاکی گفت: «آقاجان گفتم که این جا نمی آیند. با من مثل یک مُرده معامله می شود. راحت باش.»
مسعود بازو روی هم سوار کرد گفت: «عذر می خواهم»، و به دیوار مقابلش چشم گرداند. آن شب را مرور کرد. «شاید چهره داغان شما از پشت شیشه عقب ماشین بود که آن شب را ویژه کرد. شاید هم رفتار مرموز همسرتان.»
سرمدی خنده زد. انگشت هایش را به شکل شانه داخل ریشش فرو برد و مرتبش کرد. «تنها چیزی که به طلعت نمی آید مرموز بودن است. مثل کف دست صاف است بنده خدا. داشتید می گفتید که چطوری پیدام کردید.»
مسعود قوری را برداشت و فنجانش را پر کرد. «با همان شماره پلاک.»
سرمدی گفت: «نمی فهمم.»
مسعود گفت: «باید بگویم طوفان و شماره پلاک.»
سرمدی گفت: «من از این که مبهم حرف می زنید لذت می برم. اما هنوز سر درنیاورده ام.»
مسعود شرح داد که چطور به خاطر طوفان و پرواز سمیه از جاده کهریزک سر درآورده و خواسته مسیر بپرسد و داخل غذاخوری شده و صاحب غذاخوری در دستشویی بوده و او که دنبالش می گشته از شکاف دیوارِ فروریخته یک ون داغان دیده و پلاکی که آویزان مانده.
سرمدی گفت: «چه طُرفه! چه عجیب!»
مسعود گفت: «دخترم را که راهی کردم برگشتم این جا و به بهانه این که ماشینم جوش آورده درِ این جا را زدم.»
سرمدی گفت: «قدمتان مبارک است. مردی که پس از طوفان آمد.» و خندید. «هیچ وقت این اندازه جا نخورده بودم.»
مسعود گفت: «خب، حالا نوبت شماست.» و فنجانش را به سمت لب ها برد. صدای موسیقی شادی از جلو ساختمان بلند شد.
سرمدی آهی کشید. «داستان من مفصل است. مطمئنید که حوصله اش را دارید؟»
مسعود گفت: «البته که دارم. سراپا گوشم که بشنوم.»
سرمدی اشاره به سینی داد گفت: «آن چای دیگر سرد شد. بگذارید بگویم جعفر تجدیدش کند. حیفم آمد که شاهدانه این مزرعه را امتحان نکردید.» و دستش را دراز کرد و یک دکمه را که بالای تاج تخت به دیوار بود فشار داد. صدای زنگ بلبلی از جایی داخل ساختمان به گوش رسید. تیزتر از صدای موسیقی بود. یک دقیقه بعد جعفر دوان دوان آمد. «بله عمو؟»
سرمدی گفت: «این طوری اگر بگذاری بروی و خبری از ما نگیری کلاهمان می رود توی هم. این چای را تازه کن.»
جعفر گفت: «چشم»، و سینی را برداشت. مسعود دست پیچ را از لب سینی برداشت و فنجان خودش را گذاشت. سرمدی گفت: «مهمان ها آمدند؟»
جعفر گفت: «دخترخاله سوسن آمده با آقارضا. اصلان هم با زنش تازه رسیده اند. عمه گفته کمی دیر می آیند. دخترعمه کلاس زبان دارد. خاله این ها هم باید توی راه باشند.»
سرمدی گفت: «پدرت هنوز توی غذاخوری است؟»
جعفر گفت: «بله. باید بروم صدایش کنم. گفته هروقت همه آمدند بگو. کت و شلوارش را برده ایم غذاخوری که همان جا بپوشد.»
سرمدی گفت: «خب. برو حالا.»
جعفر سینی را از لای در گذر داد و شتابید.
مسعود گفت: «پسر خوبی است.»
سرمدی گفت: «به پدرش رفته. خنگ است. خوبی اش هم از خنگی است.» دست هاش را بالا آورد به نشانه این که چاره چیست. گفت: «خب جناب سرکار اگر نمی کشی اش دستت نگه ندار.» مسعود سیگاری را رد کرد به میزبانش. سرمدی گرفت و دم دماغش بو کشید و بندش کرد پشت گوش. «چه شبی شود امشب. حالا آماده باش که ماجرای مربوط به آن شب را بشنوی. اما باید حوصله کنی که از خیلی سال پیش تر شروع کنیم.»
مسعود گفت: «به گوشم.»
سرمدی سر پایین انداخت و ساکت ماند تا جعفر سینی چای را آورد و رفت. نه سرمدی نه مسعود، هیچ کدام دست دراز نکردند سمت قوری. سرمدی دست بالا آورد و چانه اش را خاراند و آغاز به سخن کرد:
***
یک سال و خرده ای مانده بود به قبول قطعنامه ۵۹۸، دوران پایانی جنگ هیجان انگیز و طولانی ایران و عراق. دل ها رقیق بود، به لطف جوانانی که می رفتند در جبهه کشته می شدند و کوچه های شهر را شب ها ریسه و حجله شان روشن می کرد. با هر موشکی بالاخره چندتایی آدم کشته می شد. اصطلاحا چه می گویند؟ چندتایی مردم غیرمسلح و اغلب بی گناه. در این «سال های دل های رقیق»، که هنوز چیزی مشخص نبود و برای همین اوضاع در نظر مردم بهتر از الآن بود که همه چیز مشخص شده، اتوبوس هایی که از سمت شمال غرب کشور یعنی تبریز و ارومیه به قم می رفتند، از یک جاده نه چندان بااهمیت که از حوالی تاکستان به سلفچگان می رفت می انداختند تا راه را نزدیک کنند، نخواهند بروند تهران و از تهران به قم. پیرامون این جاده مناطق روستایی پراکنده بود. درختان کهنسال و بناهای سنتی نیمه کویری. و از آن جا که منطقه کاشت و برداشت انار بود، آن هنگام سال که انارچینی از سر گذرانده شده بود، کنار جاده، به فاصله ای معقول از هم، صندوق های انار چیده روی هم با دهان های گشاده به ماشین هایی که از جاده سر می رسیدند، از دور به بنایی شگفت، مثل معبد یک دین ناشناخته بدوی و بومی، می مانستند و تا نزدیک نمی شدی نمی فهمیدی که این سرخی های مستطیل مستطیل چیست.

نظرات کاربران درباره کتاب سوگواری برای شوالیه‌ها

چقدر خوب چقدر خوب که این همه داستان تو در تو.تخیل و واقعیت ولی چه حیف که پایان اینقدر ناگهانی بود بی هیچ پایان بندی.اگر هم قرار بود نشانه های توی داستان جمع بندی ای بدن باید بگم اصلا این اتفاق نمی افتاد. من هنوزم فکر میکنم این کتاب ناقصه،صفحات اخرش توی نرم افزار لود نشده ...یعنی تا این حد ناتمامه. بیش اندازه موقع خوندن یاد مدل داستان ها و روایت کردن های اورهان پاموک می افتادم.
در 1 سال پیش توسط هانیه علیزاده
مرتضی اصولا رمان نویس است ... ولی داستان های خیلی عالی هم دارد... بخصوص توی مجموعه ی گیسوف...
در 1 سال پیش توسط far...adi
از خواندنش پشیمان نمی‌شوید، ولی داستان همان‌طور که پیش می‌رود، هم از نظر محتوا و هم فرم ارائه افت می‌کند.
در 2 ماه پیش توسط احمد ح.
نثر داستانها خوبند ولی داستانها به نتیجه مشخصی نمیرسند و یک دفعه رها میشوند
در 2 سال پیش توسط abi...ian