فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ساحل‌های شناور
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب ساحل‌های شناور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ساحل‌های شناور

مرا به جوشش دریاچه‌های یخ بسپار
که مثل معجزه در خواب هوشیار شدند

مرا به گردش گردونه‌های گرم آهنگ
که در درخشش خورشید رهسپار شدند

به سوی صاعقه، رگبار، آرزو، آواز
به سوی وسعت بی‌رنگ بی‌غبار شدند

مرا به شهر عقابان بی‌نقاب ببر
که عین آینه در اوج نور یار شدند

کتاب آبی مهتاب را ورق بزنیم
به یاد آنهمه کوکب که داغدار شدند

حضور صاعقه در قلب شب مبارک باد
به عاشقان که چنین چشم انتظار شدند

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ساحل‌های شناور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دفتر اول . معبد ستارگان

شراب زمین

شب است و آینه باران بی بهانه تو
شکستِ سینه موج انحنای شانه تو

گذشته ام ز خط موج خیز طوفانی
رسیده ام که دهم جان بر آستانه تو

تو رنگ ساحل مهتابی ای ستاره شوق
نخفته چشم شب از گرمی فسانه تو

مگر تو قاصد اسطوره های دریایی
که موج موج ترانه است در کرانه تو

به بند کرده مرا بازوان تاریکی
به باد داده مرا عطر بی نشانه تو

چو ماه مست بر اورنگ عشق تکیه زدم
منم شراب زمین باده شبانه تو

معبد ستارگان

امروز روز نو شدن هر جوانه است
در باغ آینه نگهم جاودانه است

این ساغر سپید که در دست من نشست
وین آبشار نور سراسر بهانه است

امروز روشنی به سرآغاز خود رسید
امروز هستیم صدفی پر ترانه است

این بانگ روشنیم که آواز داده کیست
شاه است صوفی است بت جاودانه است

بر آب می روم که تو را ترجمان نو است
بر باد می روم که مرا آشیانه است

نو گشت و نو دمید و نو آیین و تازه شد
خاکی دلم که آبی این آستانه است

خود آستانه کیست که دیوار مست شد
نک از زمان گذشت، برون از زمانه است

پرسیدمش که روز تو را نو چه کرده است
گفتا که این ترانه روحم بهانه است

منظور من ستایش بیدار بادهاست
معبود من عبادت بیرنگخانه است

معبود من تویی که جهان جان جان تو
منظور من تویی که سلامت ترانه است

رقصیده روح من که شرابم تو داده ای
تابیده جان من که بتم بی کرانه است

کمتر نگین آینه دار تو صبحدم
کمتر صفای پاک تو اشک شبانه است

نک آفتاب روی تو در شرق خنده کرد
امروز روز نو شدن هر جوانه است

فانوس تنهایی

آتش فشانی زنده ام ــ دیرینه، غوغایی
از آتشی دیوانه می سوزم تماشایی

می ریخت در قلبم لبالب، گرم، طوفانی
رنگین کمانی تازه از یک عشق سودایی

چون بوسه گشتم بر لب شبنم سحر آواز
چون باده در مهمانیِ رندان غوغایی

جانم لبالب شد لبالب از شرابی تلخ
چون پیچکی سرگشته بر فانوس تنهایی

زمزمه های خروشان

آمده ام سرزده در بیشه تردید

باز منم!
عشق
باز من!
اندوه
زنده آزاد
آینه بی تاب شد از بانگ وجودم
زمزمه ترکید
ریخت صدا در تنم
مثل تنفّس
می تپم از آتش اندوه وَر خویش
سیل خروشان
شهاب
شهد
جدایی
شعله زدم
ملتهب از شعله ور خویش

بی چگونه

ستارگان افق های دور می پرسند
کجاست روشن تابنده شبانه او

کجاست موج خیال آفرین آوازش
کجاست ساحل بیرنگی فسانه او

صدای کیست که می پیچد از کرانه دور
خیال کیست که می خواند از ترانه او

مرا به وسعت بی رنگ عشق می سپری
که محو می شود اندوه در کرانه او

پُرم ز پچ پچ آواز بی چگونه دوست
پرم ز رایحه عطر بی نشانه او

ستاره می شوی از شرم و آرزو چون اشک
ستاره ای که شکوهی است خط شانه او

مخمل آتش و آب

عشوه زن مستک من
آهوی پروانه گریز
در بلندای رسیدن
نفسی تازه شکفت
مژه اش، خواهش خواب
خواب و بیدار نگاهش
مخمل آتش و آب
در قدم هایش
خورشید رها
و رها
جاری بود
در قدم هایش
پروانه گسست
و خطوطش چون مه
محو شد
در تابش خود
بی گاه، بی رنگ، بی نام، همرنگ
همچنان شیب سبکسارانش
همچنان عطر که می پیچد
در خواهش شب
عشوه زن مستک من...

طلوع

ستاره بود نگاهش ولی نگاه نکرد
شکست حلقه ماهش ولی نگاه نکرد

چو آهوان سراسیمه رنگ الفت داشت
رمیدگان سیاهش، ولی نگاه نکرد

سراسر نگهم بیشه های ظلمت ریخت
به آفتاب گناهش ولی نگاه نکرد

عبور رایحه عشق در فسانه گرفت
به قصه گوی سیاهش ولی نگاه نکرد

شکسته حلقه تر از شعله های آه شدم
به شعله بسته آهش ولی نگاه نکرد

در پهنه ای آبی

او مرا در جاده ای خاموش و مهتابی گرفت
او مرا در کوهساری خلوت و آبی گرفت

او مرا چون آهوان عطر رویاهای دور
در میان بارشی سرشار و مهتابی گرفت

بوته نوری به دستش بود و محزون می نمود
تا نگاهش در نگاهم ریخت، بی تابی گرفت

شاخه تنهائیش در شرمسار شب شکفت
غنچه مرجانیش گرمای عنّابی گرفت

چون شهابی بود سوزان، یک نفس تابید و رفت
آذرخشی بود، رو در پهنه ای آبی گرفت

باغ

بلور
گل داد و گل
به بلور تنم مهمان و
ماه
در گردنم

زلفم
به بوی تو آغشت
شب
در گل چکید
ستاره در دستم
ستاره در رگم
باغی تاریکم

از شاخه مهتاب های دور

شاید تو بازگردی
به همان سادگی
که خورشید هرروز بازمی گردد
و ابری ممکن است
بی خبر ببارد

شاید تو بازگردی
شاید صدای پای تو
که چون صدای قدم های صبح سبک بود
و چون عبور شادی
پر شتاب
دوباره در گوش شب بپیچد
شاید تو بازگردی و بگویی
نگاه کن!

از شاخه بلوری مهتاب های دور
این سیب را
برای تو آوردم...

آتشرنگ

دوباره زمزمه ام رنگ آفتاب گرفت
شب از تلاطم بی رنگیم حجاب گرفت

بسا شکار سبکپای دشت های نظر
که نیزه بازی اشک من و شهاب گرفت

کجا است دولت بیدار پادشاه نگاه
که در درخشش چشم تو آفتاب گرفت

زهی ستاره بی رنگ آسمان امید
که رنگ آتش روی تو دید، تاب گرفت

سپیده را به تبسّم چو شیر می نوشی
مگر به بویه نگاهت هوای خواب گرفت

شکفته و سحری رنگ و آسمانی باد
تبسّم تو که از آسمان جواب گرفت

پشت پرچین

شب را اسیر پنجه تشویش کرده ای
بیداد را ز حدّ ستم بیش کرده ای

با ما چه نغمه های دل انگیز خوانده ای
با ما چه حیله ها که تو از پیش کرده ای

پرسش

چون شراری نگهش
به نگاهم پیچید
جام مینایی چشمان مرا برداشت
خنده خام مرا نوشید
مستی خواب مرا
به زمین پاشید
و به من گفت «چرا»
و صدایش همچون مخمل گرمی که بر آتش گذرد
سوخته بود

سپری گشت زمان
و چکید
گریه شب ز نوک مژه صبح
و هنوز
من پس از اینهمه سال اینهمه روز
بندی مخمل آن سوخته آوام هنوز
داغ از آن پرسش بی پاسخ تنهام هنوز

کشتی هایی بی سو

او را با تن پوشی سرخ در غوغای باران دیدم
طوفان را تندیسی سخت در ابر و مه پیچان دیدم

در کشتی هایی بی سو آتش می نوشید از تندر
شولایش را شاهینی بر بالای عصیان دیدم

خونش سوزان وحشی دور در روح صحرا می لرزید
وقتی خواهش را در او چون فرمانی عریان دیدم

چون دریایش از مغرب آهنگ درپیچیدن کرد
ماهی زرین همچون اشک در امواجش غلتان دیدم

آنک سنگ جاری: رخش، چون اقیانوسی آتشناک
با ضرب آهنگی مقهور خود را در او ویران دیدم

نایافت

شاه من کجاست؟
در تلالو شگفت عشقبازیم
پشت میله های اشک
نیزه بازیم
آسمان بگو
ماه من
ماه من
ماه من کجاست

آشیانه های خورشید

بازی که در تو هستی من آشیان گرفت
شاهین قلّه های بلند آسمان گرفت

ای قلّه شگفت بلند آرزوی من
در خط شانه تو افق آشیان گرفت

خورشید گنج خامش خود را روانه کرد
کز آتش زمین نفس آسمان گرفت

خورشیدوار می وزی از منتهای عشق
بگذار سر به حرمت این شب به پای عشق

بر ساقه زمان

غنچه ترِ شبی که باز می شوی
میان برگ های مه
پیچک تنت به مهرجویی باران سپرده ای
شکفته می تابی
بر ساقه زمان
در خوابگاه آب
ماه چشم می برد
با آتشِ بهارِ تو تا جلوه ای کند

شن ها

در نگاه تو نوشیدم آسمانی از آتش را
خنجری به لب افشردم یا جهانی از آتش را

چون ستاره خَوی گستر در طلای شن افتادم
بر فراز سر آوردم سایه بانی از آتش را

در حریم نفس هایت ای قبیله صحراگرد
می کشیدم و می بردم کاروانی از آتش را

می تپید و صدا می کرد پشت شاخه مهتابی
شعر گنگ تمنایش همزبانی از آتش را

چون پرنده طلب کردم یک نفس قفسی بس تنگ
گرم و تشنه و شوق انگیز بازوانی از آتش را

مرمرها و آینه

همه جا آینه ای کاشته ام
دلِ پروانگیم آینه ای است
نوش باد
شبِ دیوانگیِ عاشقیم
عشق باد
دَم همپالگیم
گَردِ بی رنگِ صدایم، تا نه
مرمرِ پاک سکوتت شکند فریادی

با چراغ حادثه

من با چراغ حادثه از شب جدا شدم
در عمق پر فروغ تباهی رها شدم

از لرزه های عشق گذشتم به خیرگی
در رودخانه های تمنا رها شدم

در راه های جنگلی بازوان او
با کودکان سبز تپش آشنا شدم

گفتی فقط صداست که می ماند ای عزیز(۱)
آیینه ای برای صدای صدا شدم

سوی ناگفته ترین

آرام تر بیا
ای وسعت شکفته خورشیدهای من
شب، پرده گسستن و پرهیز است
در باغ این شکوفه تبدار
مثل یک حادثه جاری شده ام
سوی ناگفته ترین
آفتابی شده ام
شب از افسون تو آبی شده است
بیشه ها را تر کن
فکر را پرپر کن

آبی درنگ

ببین به روی موج ها چگونه دوست دارمت
به لحظه های دیرپا چگونه دوست دارمت

چو ماه سایه می زند به دره های بکر شب
که آرزو کند تو را چگونه دوست دارمت

چو بوسه می پراکند نسیم عطر اطلسی
به دوش و دامن هوا چگونه دوست دارمت

صدای دوست داشتن صدای خواهش است و خون
در این خروش بی صدا چگونه دوست دارمت

خط عبور من کنون به نقطه جنون رسید
در این جنون آشنا چگونه دوست دارمت

به وسعت سحر بیا صدای پای خود ببین
که تا کجای ناکجا چگونه دوست دارمت

تو خیمه های آتشی به دشت اشتیاق من
به من مگو چرا چرا چگونه دوست دارمت

سنگ و دریا

سنگ ها چه کوچکند نازنین
چه کوچکند کوه ها
وقتی دَرِ قلبت را باز می کنی
دریاها چه کوچکند
وقتی خیال نگاهت
تر می شود
و کندوها چه حقیر
وقتی لبانت را
به بوسه
تر می کنی

نظرات کاربران درباره کتاب ساحل‌های شناور