فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نيشخند ايرانی

کتاب نيشخند ايرانی
گزينه داستان‌ها و يادداشت‌های طنزآميز و طرح‌های هجايی كاتب

نسخه الکترونیک کتاب نيشخند ايرانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نيشخند ايرانی

طنزپرداز از فضای ناپایداری سخن به میان می‌آورد که در آن انسان تاریخی و انسان تقویمی هر دو در مجموعه‌ای از قراردادها و نظامات ناگزیر پیچیده شده‌اند که غالبا آن را طبیعی و بدیهی و ازلی تلقی می‌کنند و فراموش کرده‌اند که خودشان، این قراردادها را برای تسهیل ارتباطات فردی و اجتماعی خلق کرده‌اند و قاعده بازی از آغاز جعلی بوده است. طنزاندیش جهان را برهنه می‌بیند در سبعیت و چاره‌ناپذیری‌اش، اما اگر آن جهان و آدمیان محصور در این روابط را همچنان که می‌بیند تصویر کند زهره‌دران خواهد بود پس می‌کوشد که آن بینش هولناک را پوششی ظریف بپوشاند. فاجعه را در لباس لطیفه باز گوید. این فریفتاری دیگر است، اما از چنین نمودی چاره نیست. طنزپردازان معمولاً تیره‌بین و تلخ‌ترین آدمیانند که در مواجهه با دیگران کتبا و شفاها به شیرینی و سبکساری تظاهر می‌کنند. ادبیات طنزآمیز از رخسار روابط و قراردادهای بی‌بنیان پرده برمی‌افکند به‌خاطر انقلابی در نگاه یا نگاهی به ژرفا. راستی نگاه چیست؟ و چه چیز است ژرفا و غیر آن؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نيشخند ايرانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



موقعیت های طنزآمیز

بازی مشهوری است، جمعی از نوجوانان چشم بند سیاه به صورت، گرداگرد تالار حلقه زده، منتظر شنیدن صدای نوجوانی از مرکز دایره مانده اند که صدا بزند: بیا! و بازی آغاز شود. در این بازی همه چشم بند دارند، هم شکار هم شکارگران جرگه، صدای شکار، راهنمای شکارگران در پی هدفی گریزان است. هر کس می کوشد جهت صدا، سمت راه و سوی گریز او را تشخیص بدهد. با گرفتن او یک دور بازی تمام می شود.
در این بازی از آغاز، چشم بند از چشم یکی فروافتاده است. او بازی را می نگرد. بی آن که در بازی دخالت کند. زمین خوردن ها، به در و دیوارزدن ها، اشتباه گرفتن و فریب دادن دیگران را می بیند. تمامی ارتباطات مضحکی را که به صورت جدّی با هیجان کامل ادامه دارد.
بازی مشهوری است زندگی؛ و در این عرصه چشم بند از رخساره تک و توکی از بازیگران فروافتاده است. آنان از دیدن این همه ناهنجاری و توهم و نادانی، در این خیمه شب بازی پایان ناپذیر، واکنش های متفاوتی دارند: چاره جویی، خشم، شفقت، سخره و گاه بهره کشی.
انواع آدم های بی چشم بند را می توان بین انقلابی ها، متفکران، رندان، و گاه ارباب اقتدار یافت. این که چه کسی چشم بند بر دیدگان این بسیارتر از بسیاران بسته است، یا چگونه کسانی با چشم بند موروثی به دنیا آمده اند و این که چشم بر جهان بستگان را، شرایط تاریخی، اقلیمی، وضعیت های ناگزیر، ارتباطات خواسته و ناخواسته بدین موقعیت دچار کرده، موضوع این بحث نیست، غرض گزارش احوال رندی است که به گونه ای آگاه و نیاگاه، چشم بند از پیش نگاه خویش برداشته است. بنگریم به وضعیت رند شکاک جهانسوزی که با چشمان باز بر این بازی کورانه می نگرد که وضعیت او فرق می کند با انقلابی اصلاح طلب، با فیلسوف بدبین، با آنارشیست بی بنیاد، چرا که رند طنزاندیش نه انجماد در وضعیت فعلی را تبلیغ می کند، نه امید بهبود نظم و نظامی آرمانی را تصویر می نماید، و نه نستالژی دوران گذشته و ماخولیای آینده را دارد. او مضحکه ارتباطات بشری و وقایع جاری را به چشم دل می بیند و فاش می گوید: ای بازیگر! این همه یک بازی است و تو نیز لعبتکی.
البته امید ندارد که آنان با برداشتن چشم بند، خود را و دیگران را بهتر بشناسند، بازی را وانهند، یا خود را از قید بازیگری - بازیچه بودن برهانند. چرا که می داند زیر این چشم بند ظاهری، بسیار دیده پوش های مریی و نامریی بر آن بینایی اصیل و روشن نگر، حجاب و حایل شده است. او از نقاب هایی می گوید که دیگر جزء چهره شده و از جنسِ پوست و گوشت و استخوان فرد گشته است، او رخدیسی را می بیند که از خون و هوش و خیال و عادات عمر دراز (فرد یا جماعت) ترکیب یافته است. گرفتم این بازی را وانهادی، این صورتک را برداشتی، از فریبکاری ذهنت به کجا خواهی گریخت؟ فریبی که گاه تو مسئول آن نیستی و این همه بر سرنوشت تو و دیگران آوار شده است.

معماری طنز

هنرمند و مخاطب هشیار او، طنز را به عنوان نوعی زبان باز می یابد. زبانی که دستمایه کشف جهان است، یک عنصر پویای فرهنگی که در تمامی هنرها متجلی است و مستقل از آنهاست. در نقاشی یا شعر با آن هست اما محدود به آن نیست. ارزشی است فراتر از یک رسانه، یک هنر، یک مکتب.
هنرمند خلاق این زبان را از پس تردید و شک در ساختار موجود جهان کشف می کند، تردید در وضع خود و دیگران، شک در واقعیت این جهان، حیرت از روابط آدمیان در عرصه امروز و تاریخ.
هر هنرمند بزرگی عصیانگر بزرگی هم هست. عصیانش او را به شکستن حد و رسم رایج می کشاند. او با طغیان علیه وضع موجود، به سوی شناخت وضع احتمالی حرکت می کند. بی آن که وضعیت دیگر را کمال مطلقی بپندارد که انسان امروزی و آینده، در قالب آن خوشبخت تصور شود. این جهش از شناخته به سوی ناشناخته دینامیسمی در جهان تاملات او پدید می آورد، در این جهان انسان شایسته برترین وضعیت آرزویی است چرا که ذهن و فطرت او چنین گنجایی دارد. آیا واژه های «شایستگی»، «کمال»، «آرزو»، «انسان و جهان» تا چه حد واقعیت مادی و معنوی دارد و از حقیقتی پذیرفتنی برخوردار است؟ راه بله اما رسیدن نه، چه نقیضه مضحکی!
پس راه به چه کار می آید؟
طنزپرداز چون هر نوآوری نخست به ویرانی صورت ها و مفاهیم تثبیت شده و منجمد می کوشد. با نشان دادن حقیقت واقع، آن گونه که هست، آدمی را زنهار می دهد که با تردید در ثابت و مطلق بودن هر رابطه و وضعیتی؛ به فراتر از آن، به عرصه های دیگرگونه تغییرپذیر، بیندیشد، بدین گونه طنزپرداز پیشاپیش زمان در قلب زمان بی کران حرکت می کند.
می شود گفت که یک انقلابی و یک دانشمند نیز چنین می کنند. آنان نیز با حرکت از وضعیت شناخته شده به سوی وضعیت دیگر که جزئا یا کلاً ناشناخته است، به تکامل قوانین این جهان یا به تحولات عقلانی و مادی و مدنی جامعه بشری کمک می رسانند. با این تفاوت که آنها «چیز» تازه ای را جایگزین چیز قبلی می کنند، آن چیز از مقوله دانایی، قوانین، روابط، جریان های فراگیر و... می تواند باشد. درواقع، بیشتر به تغییر و تکامل «عالم بیرون» عنایت دارند. اما هنرمند به دگرگونگی «عالم درون» توجه و اهتمام دارد. علم، جهان خارج را تبیین می کند و هنر خطاب به تخیل انسان دارد.
دانشمند و مصلح اجتماعی چرخه ای را آغاز می کند که حاصل کنجکاوی ذهنی نسبت به جهان واقع و روابط عینی به قصد اصلاح آن است و انسان را هم در نظر می گیرد. هنر کنجکاوی در جهان حقایق و کارکردهای ذهن انسانی است که جهان بیرونی را هم نادیده نمی گیرد، خواه با واژه یا نقش و حرکت. او با کار خلاقه خود یک زنهاردهنده است یک دوست دشمن نماست. از عمق دلهره های انسان تنها، از ژرفای مناسبات علاج ناپذیر، از فراخنای تاریخی که جهل و ستم و فساد آن را بی معنا کرده است، به انسان اکنون و آینده می گوید بیندیش؛ شک کن! بخند! آزاد باش!
نوشته های طنزآمیز نوعی خط شکسته بسته است که از پیوند دست قلم و دل شکسته پدید آمده است، می بینی، می فهمی، نمی توانی چنان که باید بگویی، پس به اشارتی می نویسی که دوست بخواند و دشمن نداند و این گاهی محال می نماید، زبان صراحت در این ملک قرن هاست بدل به زبان اشارت شده است و در مورد طنز به ازای مخاطبان عامش، این نوعی نقضِ غرض است.
طنز از شک آگاهانه هنرمند به موقعیت های کاذب مسلط بر روابط موجود، نشات گرفته است. انسان خواستار آزادی از قید و بند است. طنز این آزادی را میسر می سازد. این آزادی او را برای ادامه زندگی طراوت می بخشد. طنز رهایی است از منطق موجود و مصلحت بینی مرسوم.
طنز و رویا همریشه اند، رویایی که از خواب های عمیق می زاید و ناهمسان با قراردادهای جعلی عوالم بیداری است. طنز عملکردی چون شعر دارد، هر دو رویا را با عالم واقع درمی آمیزند. در شعر ما با درهم آمیزی جدی رویا و واقعیت رودرروییم و در طنز با ترکیب شوخ چشمانه ای از این دو. در این میان تخیل هوشمندانه هنرمند خلاق ملاط این ترکیب است.
عالم رویا منطق خود را دارد اگرچه ظاهرا بی منطق به نظر می رسد، قلمرو بیداری ظاهرا قانونمند است هر چند به ژرفا چندان قانون پذیر نیست. حاصل درهم آمیزی این عوالم به ظاهر متضاد در یک اثر هنری، تناقضی خنده آور - اندوه زا پدید می آورد که بنا به هدفی که آفریننده اثر دارد، طیفی از طنز تا تراژدی را می پیماید.
زمان که می گذرد، هر چیز کهنه جامانده در گذشته، اندکی خنده آور یا غم انگیز به نظر می رسد. طنزپرداز زمان را دستکاری و جابه جا می کند همان گونه که مکان و موقعیت ها را. کهنگی و غرابت و نابه جایی که مابه التفاوت گذشته و اکنون یا نتیجه به هم ریختن تناسبات و ربط آنهاست دستمایه ریشخندی می شود به این آشوب عمدی و آشفتگی مجعول. گاه این آشفتگی عمدی و ساختگی نیست. نگاه کاشف از پوسته ظاهری جوامع و از سطح روابط بشری به درون آن نقبی می زند. از پوست به خون می رسد. ناظر حقیقتی می شود به اشتباه گرفته، انسانی از مدار دل خارج شده، جهان روابط مسخ شده که معنای خود را در فاصله مرگ دوران ها و سده ها، جایی گم کرده است.
رند طنزاندیش مصلحت گرا نیست. عافیت باز نیست، عقل را غالبا چاره گر نمی یابد، وضعیت های بوقلمونی این آشفته بازار را به هر صورتی که ظاهر شود باز می شناسد، از ازل تا به ابد احتمالات را نظاره گر است و در این پهنه حیرت زا آدمیان را در زادن بی اختیار و در مرگ چاره ناپذیر می یابد و کوشش های جانفرسای آنان را در این چنبره خوف و خطر ارج می نهد اما کارساز نمی یابد. تعلیم نمی دهد، قانون نمی سازد، حد نظم و مرزهای نظام مقرر را عین یقین و ذات کمال نمی انگارد. مضحکه حیات آدمی را با حیرت و اندوه می نگرد و با بصیرتی که حاصل شعور تاریخی انسان و حاصل آن همه شکست و رنج و عشق و فرزانگی است به وصف جهانی وانهاده و پری زده می پردازد. شادخویانه و سبکبار از آن حکایت دارد. شادخویی ظرفی ظریف برای تحمل آن همه تلخی و اندوه و حیرت است، هنری که عاری از طنز باشد کامل نیست.
طنزپرداز کسی یا چیزی را مسخره نمی کند تا دیگران به قهقهه بیفتند و خیالشان راحت شود، فضای طنز چاربالش آسوده خاطری و بی دردی نیست، «تخت مرتاض» سبکروحان و حیرت اندیشان است. طنزنویس فی المثل خود را کارمندی مفلوک تصویر نمی کند تا با دست انداختن خود جلب ترحمی کند یا به کسی و جایی گوشه بزند. او می داند که مسئله اصلی، این کارمند یا آن رئیس نیست، این اداره یا آن وزارتخانه مطرح نیست، مسائل به یکدیگر ارتباط دارد. امور اداری نیز چون هر مساله اجتماعی چرخنده به گرد محوری است که در مرکز آن، همه چیز را باید مرتبط با هم، عمیق و در تعامل دوسویه جزء و کل دید. وضع فلاکت بار کارمند از نظام اقتصادی، از نوع حکومت و ایدئولوژی اش از چارچوب توسعه و وضعیت جهانی و از تمامی روابط فرهنگی و تاریخی حکمفرما بر جامعه جدا نیست. نباید مجرد دیده شود تا ساده لوحانه چنین مفلوک به نظر آید. طنزنگار این نگاه را دارد اما در طرح مطالبش، روش و نظمی را که شایسته جامعه شناس است، البته رعایت نمی کند او این دنیای وارونه شگفتی زا را که بی اعتبارترین موضوعات به جدی ترین مسائل گره خورده است آن گونه نشان می دهد که بی اعتباری امور جدی، و جدی بودن امور بی اعتبار، به شکل هنری لازمش، در چشم مخاطب به رقص درآید. رند طناز پیش از خنداندن خلایق هر چه لایق، به تامل مخاطب نظر دارد.
واقعیت های جاری زمان، نه سطح حادثات روزمره، او را به خود خوانده است، شک را برتر از یقین می نشاند، حیرت را فراتر از ادراک، بی آن که به دام خرافه و وهم درغلتد.
او نمی سازد، ویران می کند، اما ویرانی هدفش نیست، او چون هر فرزانه ای، عالمی برتر را آرزو دارد اما آرمانشهر او را نمی فریبد که می داند این آرزوی محال بسیار نسل ها را در سراب سده های هلاک چرخانده است. ساختن، دل و هوش بدان سپردن، آن گاه ویران شدن و دوباره ساختن و بدان فریب عیان دل خوش کردن: اینک معماری ویرانگی، زایش و فرسایش توامان، جوانه حیات که از قلب مرگ سر برمی زند، نبض عدم که با تپش هستیانه، ضرباهنگ زمان را طنین می بخشد. طنزاندیش بر این معرکه چشم و قلم گشاده است.
طنز بر لبه تیز فاجعه و مضحکه، بی لغزشی به این یا آن سو، ترکیبی از تناقض درونی و و برونی انسان و جهان پیرامون را ترسیم می کند. این نگاهی کاشف به ساختار واقعی جهان است، کشف او تایید نظم مستقر و مقبول نیست که آشوبی عظیم را در پس نظم معهود عادت شده می بیند، سبکبال بر فراز پدیده های به ظاهر گونه گون در پرواز است در عین حال فرورونده تا ژرفای هر وضعیت ناآشنا.
چون حافظ با اندوهی طربناک، سبک پرواز بر فراز موقعیت های ناپایدار فریبکار عبور می کند و عشق را که بی آن جهان معنایی ندارد چراغی می افروزد بر بام این ظلمتکده.
چون عبید به ساختارهای رسمی و نهادهای عادت شده هجوم می برد، به ژرفای روابط فردی و جمعی چنگ می اندازد، با شهامتی بی نظیر به طرد و رد هر آنچه قید و بندی بر ذهن پویای آدمی است، می پردازد، نقاب از چهره های دروغین و موقعیت های جعلی برمی کشد، حجاب های خوش ساخت عادت و تسلیم، فرصت طلبی و خوش رقصی، بلاهت موروثی و رمه گونگی را برمی درد و به نیشخندی رندانه اشاره می کند که:
اینانند آدمیان که در هم افتاده اند چون درندگان، این است آن سرای ناممکن برای خوشبختی و رهایی موعود، این است مرگ در نطفه.
اما نمی گوید چه بایدت کرد تا دیدی و دانستی خود باید بتوانی آن را سامان دهی، آزادی نگاه کاشف تست، با این آرزو که با شناخت دمبدم انسان و جهان، تو «جزم های» طاعونی را باور نکنی.
طنز ادراک یاغیانه انسان از جهان است بی آن که دمی کهنگی و فنا را در ذات هر نو آمده فراموش کرده باشی.

ساختار معنایی

ما ملتی طنزپرداز هستیم و طنز شفاهی چنان گسترده و عمیق در جامعه ما جریان دارد که جایی برای طنز کتبی باقی نمی گذارد، جامعه عبوس و غمزده، که ناگزیر بدین افسردگی رانده شده است با شوخی و جلافت و خوشمزگی، با دست انداختن خود و دیگران، خستگی از تن درمی کند. انتقام می گیرد، هجو می کند، گوشه می زند، ریشه ها را می زند، اساس معتقدات رایج را واژگون می کند، اگرچه طبق قول مشهور «طنز در جوامع خفقان زده پا می گیرد» اما برای بیان کتبی و انتشار خود نیازمند آزادی بی حد و حصری است که در این گونه جوامع از محالات است، ناگزیر آن مایه ریشخند و طعنه در شوخی های شفاهی، در شایعات ماخولیایی، در بافت زبانی، در ضرب المثل ها و حکایات عامیانه پنهان می شود و دهان به دهان می چرخد و جامعه را دور می زند. گاه مثل ضرب المثل - که خود از مصادیق مهم «طنز عبارتی» است - یکی از ستون های اصلی فرهنگ مردم و نمک زبان محاوره می شود. وقتی از میان این همه طنزپرداز شفاهی، کسی دست به کار طنز مکتوب می شود، شرایط خاص عصر، مجموعه مصلحت ها و ملاحظات، سانسور حکومت ها و افکار عمومی، انواع عقوبت ها را نادیده و ناچیز می انگارد و می نویسد. اگرچه شرایط دوزخی روزگار غالبا به اجبار در چشم انداز این جهنمی پرده درمی نشیند و او را در نهایت از حرکت ذهن و گاه از زندگی باز می دارد. کم اند رندانی چون عطار که حرف های خود را از زبان دیوانگان حکایت کرده اند و بر دیوانه حرجی نیست و آن دیوانه ها در آثار او یاغیان مصلحت سوزی هستند که علیه هنجارهای سفیهانه روزگار می ستیزند. یا کمی ملایم تر مولوی و سعدی را می بینیم که اولی پشت سپر طنز تعلیمی پنهان می شود و قصه های اروتیک رایج عصرش را با بی طرفی کامل بازگو می کند و آنچه از قول خودش می گوید مشتی پند و اندرز است که چندان نسبتی با آن مواد منفجره غیراخلاقی ندارد و سعدی طنز تند و تیز خود را در گلستان چندان زیر رنگ و جلای فصاحت ادبی می پوشاند که آن فضاحت بی ادبانه به چشم خواننده سر به هوا نمی آید مگر آنها که در خبیثات عیان کرده است. با آن که به نحوی مولوی و سعدی استادان عبید محسوب می شوند اما این رند قزوینی نه زبان کنایی حافظ را می پسندد نه به شیوه سعدی و مولوی با حفظ بی طرفی از آن چه گفته به نوعی تبرا می کند، او گستاخ و جهت دار وارد عرصه طغیان علیه وضعیت موجود می شود و بی ملاحظه هر چه را نمی پسندد از آراء و عقاید رایج و محترم گرفته تا نهاد خانواده و حکومت و باورها و رسوم شرعی و عرفی به تازیانه طنز می بندد. چنانکه اهل دنیا را همان قدر علیه خود تحریک می کند که اصحاب عقبا را، تا بدان جا که معلوم نیست چگونه سر به نیست شده و جسمش چون نام و نشان تاریخی اش در کدام بیابان هلاک گم و گور شده است.
ساختار آثار طنزآمیز بیشتر سه جنبه دارد:

۱ - طنز عبارتی ۲ - طنز مضمونی ۳ - طنز موقعیت.

۱ - (طنز عبارتی) گاه نکته ای، لطیفه ای در ذهن هزال نقش می بندد که در عبارتی کوتاه می آید. این نوع طنز گاهی یک ضرب المثل است. یا جمله ای که حاوی نکته ای نیشدار است. زمانی بخشی از یک دیالوگ است یا نوعی بازی با کلمات و ابهامات زبانی، شوخی ها و سخریه ها، و تمامی شکل هایی که بیان طنزآمیز، در عبارتی موجز، صریح و بسته در خود، ارائه می شود.
۲ - (طنز مضمونی) گاه مضمون، حرکت بخش و شکل دهنده ساختار مادی و معنوی اثر است، قصه های طنزآمیز منظوم و منثور ادب فارسی، تمثیل هایی که به ظرافت طیفی را می پیمایند از نوشخند و لبخند و نیشخند و پوزخند و تلخ خند تا زهرخند با استهزا و لاغ و فسوس و مسخره و طنز و طیبت و لطیفه و فکاهه که از خنده تا پرده دری نوسان می یابد. لطیفه های کتبی و شفاهی، و داستان هایی که روایتی خنده دار را باز می گوید از این دست است، درواقع بازسازی مفهوم یا مضمونی خندستانی است که مستقیما به قصد نیشخند و ریشخند آدم ها و طرح رابطه های مضحک پرداخته شده یا با هدف دست انداختن ابلهان و سفاکان و ریاکاران و افشای خطای آنان در برابر وجدان بیدار جامعه.
۳ - اما نوعی طنز عالی و عمیق وجود دارد که آن را (طنز موقعیت) یا فضای طنزآمیز می توان نامید. این نوع طنز بر بازی های قهقهه آمیز زبانی یا روایات و حکایات نیشدار متکی نیست، بلکه روح طنز در اعماق معماری اثر پنهان است، وضعیتی گروتسک ترسیم می شود که خواننده به هنگام عبور از متن ناگهان طنین قهقهه ای توام با هق هق را می شنود که نه از سطح عبارات و کنایات بلکه از معماری و فضاسازی اثر برمی خیزد، این فضا معماری خود را از دو سو بنا می کند. از یک سو هنرمند طنزپرداز در رمان یا فیلم موقعیتی را شکل می دهد که ظاهرا جدی است اما در لایه های زیرین اثر نگرش و نگاه تسخرزن مولف متوجه روابط بی بنیاد و پر از سوءتفاهم جامعه انسانی است. این فضای بر ساخته از ترکیب متناقض جدی - شوخی به بی اعتباری موقعیت، آدم ها و مناسبات بشری اشاره دارد. بدین گونه داده ها؛ تصاویر عینی و ذهنی با کارکرد جادویی شان در اثر هنری به حرکت درمی آیند و آفریننده به ترسیم جهانی می پردازد که به رغم جدی بودنش بی اعتبار و موهوم است. از سوی دیگر ستانده ها؛ خیالات ذهن مخاطب در واکنش به این جهان ناشناخته و لغزان بر لبه بود و نبود، عناصر دیگری را تدارک می بیند که به سوی جهان آفریده شده به حرکت درمی آید، در تلفیق شگرف این دو دیدگاه متفاوت، طنز موقعیت از سطح زیرین اثر بالا می آید و فضای گروتسک را می سازد که عمیقا اندوه زا و خنده آور است.
با آشنایی زدایی ذهن، با کشف تاثیر کهنه کننده و خنده آور زمان، با طرح موقعیت های نامنتظر، توصیف روابط نابه جا یا جابه جا شده، با درهم ریزی عادات و پرده های تغافل و پشت و رو کردن طرح توطئه ها و دسیسه های عام و خاص، با تقطیر تاریخ امروز و گسترش اکنون در درازنای حافظه جمعی، فضای مناسبی برای خلق اثر هنری پدید می آید که در آن ظاهرا قصدی برای خنداندن دیگران در کار نیست اما شادیانه هایی در اعماق کوفته می شود که از سبکروحی و ظرافت پنهان حکایت دارد.
با تامل در معماری اثر یا تاویل آن، می توان مضحکه روابط بشری، ناپایداری ارتباطات به ظاهر مسلم را که هوشمندانه در فضای کلی و در بطن اثر جاسازی شده، بازیافت، این هم نوعی قاچاق شعور است در جایی که شعور کالایی ممنوع است.
شاید در آغاز، به خاطر شرایط دشوار و خوف انگیز بیرونی، فاش گویی و صراحت ناگزیر از سطح اثر به عمق گریخته و معانی سربسته معمایی در تار و پود اثر پنهان شده است. بعدا که شرایط بیرونی تحمل پذیر شده، باز هم شیوه غیرمستقیم و بافته شده با ساختار، ادامه و تکامل یافته است چنانکه راه را بر تاویل و تعابیر دلخواه گشوده است. در فضای طنزآمیز ابعاد مضحکه و فاجعه، محو و مرزهاشان در هم شده است. فضایی غریب که هیچ چیز سر جایش نیست، در معماری خوش ساخت انهدام، هر چیز جز آنچه می نماید هست و در پی طرد دنیای جعلی خویش است. آدم ها آن نیستند که هستند و خود را آن می پندارند که نبوده اند و نخواهند بود.
یقینی آسیب پذیر که در هر نوبت به انواع احتمالات تجزیه می شود.
در فضای طنز پیروزی آن قدر سهم ندارد که شکست، چرا که تجربه گر هوشمند با تامل در پی شناخت روابطی است که تناقض و تضادشان مایه شکست شده است. او می خواهد بداند چه کاری را می شد کرد یا نکرد که وضع به چنین نتیجه ای نمی انجامید. این آزمون ها و خطاها و امکانات، ذهن را متوجه طیف وسیعی از احتمالات می کند که با هر دسته از آن داده ها می توان ترکیبی ساخت و با هر ترکیب تازه به نتیجه ای رسید. رسیدن به طیف احتمالات در هر زمینه، پایه ای برای درک موقعیتی دقیق تر است، این را علم می گوید.
اما در قلمرو طنز، ذهن از این یافته هوشمندانه نیز فراتر می رود، موقعیت طنز بیشتر شناور است پر از تعلیق و ناممکن، که در آن هیچ چیز را آن قدر ثابت و دقیق نمی توان یافت که بنیانی بر آن استوار شود، این نوع درک و شیوه رفتار، طنزپرداز را از دانشمند عمل گرا، انقلابی جدی، مصلح گرانقدر اجتماعی و فیلسوف نظریه های ابدی جدا می کند و او را ملعون عصر خویش و نفرین شده تمامی اعصار و قرون می کند، او هر دم تن شهروند عادی را می لرزاند، او را به وسوسه و تردید می افکند. شهروند متوسط حق دارد که از او متنفر باشد چرا که می خواهد با تکیه بر امور ثابت و قراردادهای معتبر عام، زندگی ساده خود را ادامه دهد و حوصله اضطراب های عمیق و انقلابات ناشناخته ذهنی را ندارد و اصلاً طالب آن نیست که حقایق محبوس، واقعیت های اعدام شده، قلمروهای سنتی ویران، کدام و چه اند و نمی خواهد بداند در پس این زندگی عادی چه دریایی از هول و ناممکن تلاطم دارد.
طنزپرداز از فضای ناپایداری سخن به میان می آورد که در آن انسان تاریخی و انسان تقویمی هر دو در مجموعه ای از قراردادها و نظامات ناگزیر پیچیده شده اند که غالبا آن را طبیعی و بدیهی و ازلی تلقی می کنند و فراموش کرده اند که خودشان، این قراردادها را برای تسهیل ارتباطات فردی و اجتماعی خلق کرده اند و قاعده بازی از آغاز جعلی بوده است. طنزاندیش جهان را برهنه می بیند در سبعیت و چاره ناپذیری اش، اما اگر آن جهان و آدمیان محصور در این روابط را همچنان که می بیند تصویر کند زهره دران خواهد بود پس می کوشد که آن بینش هولناک را پوششی ظریف بپوشاند. فاجعه را در لباس لطیفه باز گوید. این فریفتاری دیگر است، اما از چنین نمودی چاره نیست. طنزپردازان معمولاً تیره بین و تلخ ترین آدمیانند که در مواجهه با دیگران کتبا و شفاها به شیرینی و سبکساری تظاهر می کنند.
ادبیات طنزآمیز از رخسار روابط و قراردادهای بی بنیان پرده برمی افکند به خاطر انقلابی در نگاه یا نگاهی به ژرفا.
راستی نگاه چیست؟ و چه چیز است ژرفا و غیر آن؟
درست در همین جا بایستم. این زبان قراردادی با هوش و درک ما چه بازی ها دارد.
از همین جا و از همین بازی ساختگی الفاظ و معانی است که طنز موقعیت کار خود را آغاز می کند. گفتیم طنز در اصل یک نگاه است و در عمل یک زبان. پس ابزار نیست که کسی بتواند با به کارگیری آن داد از کهتر و مهتر بستاند بلکه این نوع نگاه، همان قدر دیده شده ها را داوری می کند که بیننده ها را. طنزپرداز در همان حال که می بیند و داوری می کند همان آن بر خود نیز نظر دارد با همان نگاه. بیننده و موضوع دیدن، توامان دیده می شود تا فاصله ای و تفاوتی بین قاضی و متهم نماند و این می تواند به رفتاری دمکراتیک تعبیر شود که شخص خود را از حکمی که می کند مستثنا نداند.
طنز موقعیت، روحی است پنهان در آثار جدی یا هزل آمیز، که با درک فضا و معماری اثر می توان بدان رسید و در این ادراک سهم مخاطب اثر از آفریننده موضوع کمتر نیست و اگر غرضی برای طنز متصور شود پرده بر افتادن از حقیقت جهان، در رفتاری آزاد و دوسویه بین انسانهاست.

۱۳۷۰ - تهران



یادداشت های آدم پُرمدّعا

نشر اول ۱۳۴۹

* از پیرمردی پرسیدم دنیا را چطور می بینی؟ جواب داد خیلی تار.
* صندلی کی می تواند تصور کند روزی درختی در جنگل بوده است.
* صاحب باغ تو نیستی، کلاغ ها و موش ها را فراموش کرده ای.
* آدم ساده لوح به کار همه می آید جز به کار خود.
* برای نویسنده نبوغ لازم نیست، خواننده لازم است.
* شعارهای سیاسی ابدی و تغییرناپذیرند. هر دسته ای روی کار بیاید همان ها را به نفع خود تکرار می کند.
* روزنامه نویسی عادت نداشت حروف عبارات ستایش انگیز را «پخش» کند فقط اسم ها را عوض می کرد.
* فتقش چنان بزرگ شده بود که روی همه چیز سایه می انداخت حتی روی آینده اش.
* متاسفانه شایعات مطمئن تر از اخبار رسمی است.
* این نویسنده کتاب های بسیاری نوشته است، کتاب ها روی دستش مانده است وگرنه بی شک روی دست ناشر می ماند.
* کلاغ خبرچین روی آنتن می نشیند، به این می گویند تحمل جور رقیب.
* خواننده بدآواز دریافته است که شنونده ها ذوق سلیم خود را از دست داده اند.
* شعرای کهنه سرا بدین دلیل ورافتادند که دیگر احمقی پیدا نشد ممدوح قرار گیرد.
* همه انتظار دارند سگ صاحبش را بشناسد اما هیچکس از گربه چنین توقعی ندارد.
* جلای وطن بهترین طریقه تحمل دوستان است.
* از دو کلمه «انسان» و «انسانیت» اولی در فضا سرگردان است و دومی در کتاب ها.
* سربازان حقیقی در زمان صلح به جنگ می اندیشند و به هنگام جنگ در آرزوی صلح بی تابی می کنند.
* معمولاً شهر تاریخی جایی است که از لحاظ جغرافیایی چندان تعریفی ندارد.
* رشته محبت، از ابریشم هم که باشد، بالاخره می تواند یکی از طرفین را خفه کند.
* از آن موقع که سمعکم را گم کرده ام، حرف ها چقدر منطقی و زیبا به نظر می رسد.
* آنکه می گوید قدم شما روی چشم، یا به چشمش خیلی اطمینان دارد یا قدم ما را دست کم گرفته است.
* از بس تعداد گرگ ها کم شده، می توان در ماهیت گوسفندها هم شک کرد.
* ژنرال های شجاع آن قدر جوانمردند که هیچگاه افتخار شهادت را که حق مسلم آنهاست از سربازان خود دریغ نمی کنند.
* فرشته را از آن رو مظهر عشق دانسته اند که در آسمان هم نگفت «نه».
* من راست می گویم، تو راست می گویی، اما همیشه «او» دروغ می گوید.
* دنیای ما پر از آدم های خوب و حرف های خوب است ولی دلیلی در دست نیست که حرف های خوب را آدم های خوب زده باشند.
* مرد مجرد و پرنده آزاد را تنها یک مساله مشترک تهدید می کند: «قفس»
* نویسنده ناتورالیست در اتاق شلوغ من بین آن همه کتاب و خرت و پرت، خرخاکی منزوی ای را به چالاکی کشف کرد. این مایه دقت احتمالاً از روح طبیعت ستای او سرچشمه می گرفت.
* جاه طلبی بعضی ها آنقدر زیاد است که می خواهند بالاتر از همه قرار بگیرند اگرچه بالای دار باشد.
* تنبل آن قدر خوابش طول کشید که خواب دید بیدار شده است، دوباره خسته شد و خوابید.
* ساعت کارمندان تنبل همیشه عقب می ماند.
* مرد خسیسی که متصدی باجه پرداخت شده بود بیش از دو روز نتوانست در پست جدید طاقت بیاورد. به اصرار زیاد خود را به باجه دریافت منتقل کرد.
* من بدبین به دنیا آمده ام و تا کنون چشم پزشکی نیافته ام که این نقیصه بصری را معالجه کند.
* عروسکی که فکر می کرد زنی واقعی است بر اثر حرکات زننده اش از جامعه عروسک ها طرد شد.
* جاده فروتنی از گردنه غرور می گذرد.
* امروزه کتاب ها بیشتر از آنچه که مغز خواننده را بیاکند دل او را خالی می کند.
* دیروز پستچی نامه ای را که به آدرس دیگری بود برایم آورد و در مقابل اعتراض من، اعتراف کرد که هفته پیش نامه مرا اشتباها به دیگری تسلیم کرده است.
* دیوانه ای که به دیوانگی خود معترف باشد، واقعا دیوانه است.
* دوران فراق فرصت خوبی است تا عشّاق وفاپیشه سر عقل بیایند.
* بهترین وسیله برای جلوگیری از طلاق، ازدواج نکردن است.
* برای راحت زیستن، موش هایی باید یافت که به جویدن آهن، علاقه مند باشند.
* گمنامی مرحله ای است که در زندگی مردان مشهور دوبار اتفاق می افتد.
* سیبی که آدم در بهشت خورد، هنوز هم از گلویش پایین نرفته است.
* تازه به دوران رسیده کسی است که برای دیدن ماه کبریت می کشد.
* بعضی ها چنان سرسخت و سمجند که هیچ کس قادر نیست آنها را از تصمیمی که گرفته اند منصرف کند. حتی خودشان!
* آنها که دنیا را به هیچ می گیرند فراموش می کنند که خود نیز جزء ناچیزی از این دنیا هستند.
* کسی که نان زرنگیش را می خورد، حالت کسی را دارد که چوب حماقتش را خورده است.
* کارمندان پاره ای ادارات از بس با کاغذ سر و کار دارند پس از مدتی به سبد باطله تبدیل می شوند.
* هر کس سعی می کند حرفه خود را به نحوی با انسان و انسانیت ربط دهد. برای همین است که امروزه روز، حتی جلادان هم ادعای انسان دوستی می کنند.
* اگر شیر و پلنگی یک آهو را ببینند، فکر می کنند نتیجه چه می شود، هیچ! همدیگر را می درند.
* همسایگان فضول هنرمندان، غالبا بیوگرافی نویسان بزرگی از آب درمی آیند.
* فقط کسی که از واقعیت بهره ای ندارد می تواند بی ترس و بیم از آن سخن گوید.
* حتی یک قصاب هم نمی تواند رجال استخواندار را به آسانی تشخیص دهد. زیرا همواره کسانی هستند که به حیله مشتی استخوان پوسیده با خود حمل می کنند.
* قدیمی ترین کلکسیون دنیا، کلکسیون آرزوهاست و گرانترین آنها هم.
* وای اگر جامعه مادرشاهی برگردد.
* مضحک ترین آگهی ها، آگهی برای پذیرش آگهی است.
* تاسف کارمندان بازنشسته از این است که خود جزء ارباب رجوع درآمده اند.
* هنرمندی که به خاطر اقبال عامه، سطح کارهایش را مرتب پایین می آورد روزی باکمال تعجب مشاهده کرد که در ته چاهی دارد برای خودش زمزمه می کند.
* کارمند گردگرفته ای را دیروز پشت میز تکان دادم از چرت عمیق و انسانی خود بیدار شد اولین حرفی که زد «لطفا چای» بود.
* آرتیسته آن قدر آدم کشت و کشت که بالاخره شیر شد زد خودشم کشت.
* با چشمان کودکم و من، بسیار چیزها دیده ایم و اکنون آنچه من دیده ام در من آشوب برمی انگیزد و آنچه با اوست شایسته ترین پاسخ بدین زندگی است: فراموشی.
* ما نباید از همسایگان فضول خود گله ای داشته باشیم، اینان نقش جاسوسان میهن را - در زمان صلح - بازی می کنند.
* رادیو همیشه دوستداران خود را بین کسانی می جوید که بین دو گوششان تونلی زده باشند.
* ناشران ادبی از حروف الفبا بیشتر به حرف «نون» توجه دارند، برای همین است که غالبا می پرسند این کتاب چقدر «نون» دارد؟
* «یهوه» شش روز برای آفرینش زحمت کشید، روز هفتم اندکی خسبید تا خستگی از تن بدر کند، هنوز هم که هنوز است گویا خستگی از تن بدر نکرده است.
* برادرش می گفت: او مثل شیشه ظریف و شفاف بوده است و من از اینکه چنین صفت شاعرانه ای به آن جانور الکل پرست اطلاق می شد حیرتی نکردم.
* حتی کودکان هم مشکلاتی دارند.
* وقتی به زادگاهم برگشتم، هیچ کس را نشناختم مگر درخت ها را.
* شب برق اتاق قطع شد یک شبه به دوران قبل از اختراع آتش برگشتیم.
* می گویند کرم از خود درخت است، خوب، اما چه کسی این اعتراف را از زبان کرم یا درخت شنیده است.
گربه خانگی گربه ای است که همیشه گوشت همسایه را می دزدد.
* باز گفتن هر نکته ای آسان است اما قبولاندن آن کاری است که بسیاری در آن درمانده اند.
* تنها یک نوع گرسنگی وجود دارد.
* هر چه بیشتر پول داشته باشی، قَدرت را بیشتر می شناسند، مخصوصا ورثه ات.
* مردی که برای فراموش کردن غصه هایش پیاپی سیگار می کشید پس از مدتی غصه هایش را فراموش کرد اما سیگار را هرگز.
* کمتر کسی است که شاهنامه بخواند و خود را در نقش رستم تصور نکند اما با خواندن «دن کیشوت» عده ای بی لطفی می کنند.
* وظیفه ماهیان کوچک را، تنها مرغ ماهیخوار می داند.
* فروریختن دنیای غیرمنطقی یک آدم منطقی، شگفت انگیزتر از سوراخ شدن صخره به وسیله چکه های مداوم آب نیست.
* حتی دیکتاتورها هم سکوت مردم را حمل بر تسلیم آنها نمی کنند.
* شیروانی ها و بام ها چگونه می توانند بلندپروازی مردمانی را که زیر آنها زندگی می کنند، تحمل کنند.
* کودک من همیشه می خندد، نه از آن رو که چیز خنده داری دیده یا شنیده است بلکه فکر می کند خنده هم چیز بی معنایی از نوع گریه است.
* اولین قربانی تاریخ کسی بود که بی گدار به آب زده بود.
* درخت کاج اگر سبز هم نبود فی الواقع دیگر چه خاصیتی می توانست داشته باشد؟!
* همشهریان شوخی داریم، وقتی نمی خواهند کاری برایمان انجام دهند می گویند! «حتما! حتما! همین فردا!»
* مرد منتظر معشوقه می ماند، «او» نمی آید مرد می رود. معشوقه می آید و منتظر «او» می ماند.



* قاضی بدلباس پوشیده، بد صحبت می کند و بد حکم می راند تنها خوب می خندد! با توجه به اینکه اغلب متهمان ریش دارند.
* کارمندان مثل خودشان هستند! در عالم هیچ موجود محیرالعقولی را نمی شود یافت که کارمند را با آن بتوان مقایسه کرد.
* حرف ها گل انداخته بود، کسی بلند خندید. باد آمد گل ها را برد.
* رقاصه که کم آمد از گارسن های کافه استفاده کردند. پیش از آنکه از مشتریان محترم هم در «نمایشات» استفاده کنند، از در کافه لاتی زدیم بیرون.
* از گرسنگی حتی استعدادهایمان را هم بلعیدیم.
* توی اداره
توی اتوبوس
توی خانه
توی خواب
یک صدا همواره به تو می گوید حق نداری!
* رستوران پر بود از آدم هایی که معده شان را بر وطنشان ترجیح می دادند.
* توی کافه همه سرگرم کار خودشانند. فکر می کردم که من توی نخ این و آنم. اما تا کاغذم تمام می شود، گارسن برایم کاغذ می آورد. پدرسوخته ها!
* آن کس که قانون تازه ای وضع می کند اولین کسی است که به قانون بی احترامی می کند. آخر او قانون سابق را به راحتی زیر پا گذارده است.
* کتابچه قانون را که ببینی، کوچک و ارزان است و غالبا بدچاپ، اما همین کوچک و ارزان چه زحماتی به بار می آورد.
* توی تقویم من، همه روزها جمعه است.
* عشق یک بار به سراغ آدم می آید و هزار بار به یادش.
* نصیحت را اگر به خاطر نسپاری بهتر است، حیف از حافظه ات نیست؟
* مرد نازنینی را می شناختم که یک روز با متانت و خونسردی زد زنش را کشت.
کسی او را مقصر نمی دانست، اما به حکم قانون اعدامش کردند.
* شصت هزار عمله برای استوار کردن بنای وکالت «آقا» فعالیت کردند پس از ساختن اهرام مصر، این دومین باری است که اجتماع این همه عمله ضرورت می یافت.
* وقتی زن ها تعارف نمی کنند، قبول کنید!
* رای دادن مثل خواب می ماند، ندرتا تعبیر می شود.
* یکی از رای دهندگان که نسبت به صحت انتخابات مشکوک بود برای اینکه رایش را عوض نکنند شخصا خود را در صندوق انتخابات انداخت! خیال می کنید درآمد؟
* در یک دمکراسی توسعه نیافته تصمیم من و شما اهمیت ندارد، بد نیست که خاطرجمع باشید در یک دمکراسی توسعه یافته هم وضع به همین منوال است.
* دخترک شبیه تربچه نقلی است، سرخ سفید و کوچولو. پدرش درست به مارمولک می ماند. این باغبان ها چه بی احتیاطی ها که نمی کنند.
* دوست من و این ستون که بدان تکیه داده است غمگین ترین زوج دنیا هستند.
* دخترک مرا مقصر می داند که نیم نگاهی هم به او نیافکنده ام، تقصیری ندارد، قلب ما را بد جایی کار گذاشته اند.
* پشت این درهای بسته چه بدبختی هایی با خوشبختی اشتباه می شود.
* مردم بدبین نیستند، شما بیش از حد خوشبین هستید.
* دیروز یک فکر خیلی خوب از توی کله ام افتاد و گم شد مثل اینکه تکه ای از «نبوغ سال های پیش» بود، لطفا از یابنده تقاضا می شود که...
* بعضی از آدم ها مثل «آی باکلاه» بدون آقا بالاسر معنایی ندارند.

نظرات کاربران درباره کتاب نيشخند ايرانی