فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم

کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم

نسخه الکترونیک کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم

چی می‌شد اگر دعوتش را قبول می‌کردم و یک روز صبح، صبحانه را با او می‌خوردم؟ چرا نباید این کار را بکنم؟ از چی می‌ترسم؟ چرا این ترس لعنتی ولم نمی‌کند؟ مگر نه این‌که حالا آزادم؟ مگر نه این‌که حالا برای بهداشت اخلاقی جامعه خطری ندارم؟ از اول هم خطری نداشتم. زن‌های زشت، زن‌های معمولی، هیچ‌وقت برای جامعه خطر ندارند. من زشت نبودم اما خوشگل هم نبودم. معمولی بودم. معمولی شدم، بعد از آن‌که دانشجو شدم و آن بینی صدمنی را عمل کردم. من کپی پدرم بودم، پوست سبزه، دماغ بزرگ و پیشانی بلند را از او به ارث برده بودم. مادر هیچ‌چیز به من نداده بود. به بقیه‌ی بچه‌ها چیزی داده بود اما به من دریغ از یک انگشت پا.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به خویشاوند نازنینم سعید خواجه حسنی.

می خواهم به راننده ی آژانس بگویم لطفاً همین جا نگه دارید، نمی گویم. کدام راننده ی گورانی است که آدرس منزل حاجی پیله وری را نداند؟ می خواهم قبل از رسیدن به ابول و مغازه ی آقا تراب پیاده شوم، نمی شوم. با این چمدان و ساک سنگین چرا سر کوچه پیاده شوم و خودم را از کت وکول بیندازم؟ اصلاً کدام راننده ی گورانی است که نداند خانواده ی پیله وری یک پسربچه ی پنجاه و دوساله به اسم ابول دارد که با همه ی راننده ها دست می دهد و روبوسی می کند و پیرزنی گول وگم و آلزایمری که زل می زند به طرف و خیلی که هنر کند می پرسد تو کی هستی؟
راننده که نگه می دارد، ابول از جایش بلند می شود. بعد از سال های سال هنوز هم از قد دیلاق ابول و دست ها و پاهایی که انگار به راه خودشان می روند و در هوا تکان می خورند، شگفت زده می شوم. چه طور ممکن است این مرد آفتاب سوخته با ریش و موی جو گندمی بتواند این هیکل نافرم را حرکت دهد و مُدام بخندد.
مادر هم دست اش را سایبان چشم هایش می کند و به من، تاکسی و راننده نگاه می کند. این ژست را دوست دارم. آن سال ها، سال های دور هم روی پله ها می ایستاد، دست اش را سایبان چشم هایش می کرد و به ساره دستورهای جورواجور می داد.
تا راننده پیاده شود و صندوق عقب را باز کند ابول سر رسیده و دست اش را به سوی راننده دراز می کند. راننده ساک را که زمین می گذارد با دست راست اش با ابول دست می دهد و با دست چپ مانع آوار شدن ابول روی خودش می شود.
«بسه ابول، بسه، بیا کمک خواهرت کن.»
«سلام ابول جان.»
می خواهم حواس ابول را از راننده پرت کنم. اگر به طرف ابول نروم و او را در آغوش نگیرم، کارش با راننده بیخ پیدا می کند.
«منم، آبجی فرنگیس، خوبی داداشی؟»
چشم های ابول می درخشد. به چشمش آشنا هستم. مگر برای ابول غریبه ای هم هست؟
«آبجی فرنگیس، بگو ابول! آبجی فرنگیس.»
«آوجی فرنگیس، آوجی فرنگیس.»
«آباریک الله داداشی.»
دهانش بو می دهد و ریش اش زبر است. قد من تا شانه هایش می رسد. به نظرم خیلی از پارسال لاغرتر شده. راننده ایستاده و خوش وبش ما را تماشا می کند. یک نگاهِ من و یک خنده ی بلند ابول کافی است تا راننده به خودش بیاید و بگوید: «خانم پیله وری، کاری ندارین؟»
تعارف آشنای گورانی که از این لحظه تا دو ماه باید آن را از این وآن بشنوم.
«ممنون.»
می دانم پانصد تومان زیادی گرفته اما نمی دانم بابت این است که تهرانی ام و پول دار یا چون دختر حاجی پیله وری هستم. شاید هم از پارسال تا حالا کرایه ها پانصد تومان گران شده.
مادر همچنان ایستاده و ما را می پاید. تا تاکسی دور بزند ژاله هم بیرون آمده. چمدان را به ابول می دهم و ساک را خودم خِرکش می کنم.
درد بگیری رنگین، تو کی می خواهی دست از موس موس کردن برداری؟
فرنگیس خانم صواب داره به خدا، می دونم برات زحمته ولی چه کنم، خودت که وضع ما رو می دونی.
ساک پُر است از لباس نیم دار و ظرف وظروف و خوردوخوراک برای رنگین و خانواده اش.
«تو دوباره تهرون رو بار کردی آوردی؟»
یک دسته از موهای مش کرده اش پخش شده روی پیشانی. زنجیر طلای روی سینه اش را می شناسم، آن قدر پشت تلفن درباره اش شنیده ام که انگار بارها آن را دیده ام. ژاله بوی خوشی می دهد، بوی یاس، شیرینی پنجره ای، دبیرستان جلال آل احمد و طلا. چه قدر این بو را دوست دارم.
از آغوش ژاله که بیرون می آیم، کیف لپ تاپم را به او می دهم.
«فعلاً این رو بگیر تا من مادرو ببوسم.»
نگاه مادر پرپر می زند روی صورت من و ژاله.
«سلام مامان.»
دست می اندازم گردن مادر، به نظرم لاغرتر شده. مثل همیشه از وسط فرق باز کرده. موهایش یک دست سفید شده. هر سال او را لاغرتر، سفیدموتر و پیرتر می بینم. فرزانه می گوید: «مادر از وقتی آلزایمر گرفته هیچ تغییری نکرده، انگار همان طور که ساعت عقلش خوابیده، ساعت بدنش هم خواب رفته.»
اما برای من مادر هر سال کوچک تر می شود. این کوچک شدن را در نگاه و حالت چهره اش هم می بینم. مادر دارد دوباره بچه می شود. خطوط چهره اش به آدم می گوید؛ چه قدر همه چیز پیچیده و غیرقابل فهم است.
«مامان منم، فرنگیس، خوبی؟»
«فرنگیس؟»
حتا صدایش هم تغییر کرده، صدای آدمی است که بعد از مدت ها حرف می زند، سینه اش را صاف می کند و دوباره می پرسد: «فرنگیس؟»
ژاله داد می زند: «فخری خانم، دخترت فرنگیسه! همون که تهرونه! یادت نیست؟ همون که همکلاسی من بود و از موش و مار می ترسید!»
مادر مات نگاه می کند.
درست حالا که اشک تا پشت پلک هایم آمده و بغض چنگ انداخته در گلویم و دست هایم می لرزد، ژاله شوخی اش گرفته. مادر بوی قهوه می دهد. تا همین الان دلم یک لیوان چای داغ می خواست ولی حالا یک فنجان قهوه با شکرِ کم می خواهم. همان که مادر دوست دارد. اشک راه باز می کند و بغضم می ترکد. از نگاه مادر می فهمم مرا نشناخته، آقاتراب همان جا که ایستاده دست اش را روی سینه اش می گذارد و رسیدن به خیر می گوید. برایش سر تکان می دهم و دست مادر را می گیرم. ژاله زیرلب غر غر می کند و ساک را روی زمین می کشد.
«سنگ توشه؟»
جوابش را نمی دهم.
پدر با واکرش تا دم در آمده. صورتش ورم دارد. کیسه های پُروپیمانِ زیر چشم هایش حالا آن قدر به چشم نمی آیند. چشم هایش کوچک شده اند، کوچک و تار، نگاهش هم تار است. با این همه صورتش پُر از خنده است. بغلش می کنم. پدر چند بار با دست به پشتم می زند.
«خوبی آقا جون؟»
«خوب. همین الان از شکار قوچ کوهی برگشته م.»
«خداروشکر رنگ وروت که خوبه.»
«تو خوبی؟ آقابهرام چه طوره؟ بچه ها...»
«همه خوبن، سلام می رسونن.»
ژاله ساک را می گذارد گوشه ی هال و آوار می شود روی راحتی.
«یالله، این رو چه طوری تا این جا آوردی؟»
«من نیاوردم، باربرها آوردن.»
ابول هم چمدان را کنار ساک می گذارد، زیرلب چیزی می گوید و از در می زند بیرون.
مادر می نشیند روی راحتی. نگاهش از من به ژاله در رفت وآمد است. سال های اول مریضی اش ژاله را با فرزانه اشتباه می گرفت. ژاله می گفت حق دارد. آن قدر که من را از بچگی دیده، شماها را ندیده.
«یادته دوره ی دبیرستان می گفت فرض می کنم چهارتا دختر دارم؟»
بعد از عید بود که برای ژاله خواستگار آمد، همان که بعدها شد شوهرش و سه سال پیش بعد از دو بار شیمی درمانی، رفت و ژاله را خوشحال کرد. ژاله گفت: «نمی خوام.»
مادرش گفت: «یا به پسرخاله ت شوهر می کنی، یا اون قدر توی خونه ی بابات می مونی که موهات مثل دندون هات سفید بشن.»
ژاله همیشه داستان را این طوری تعریف می کرد. آن شبی که کتاب هایش را برداشت و آمد خانه ی ما، همین حرف ها را به مادر گفت و مادر به پدر. من، هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال بودم که ژاله به جای رفتن به خانه ی فامیل های خودش به خانه ی ما آمده و ناراحت بودم که ژاله نمی خواهد شوهر کند. آن روزها یکی دوبار در راه مدرسه با ابراهیم صحبت کرده بودم و قرار خواستگاری را برای بعد از امتحانات نهایی سال چهارم گذاشته بودم. می دانستم جواب رد ژاله به پسرخاله اش، روی جواب خانواده ام به خواستگاری ابراهیم تاثیر دارد.
«به همین ژاله نگاه کن، تو اندازه ی همین دوستِ دل وجونیت هم عقل نداری. به پسرخاله ی کاسبش که صدتا مثل این ابراهیم قرتیِ خیابون گز کن رو می خره و آزاد می کنه، می گه نه، می گه می خوام درس بخونم، اون وقت دختر ما...»
پیش بینی ام درست بود. گردن کشی ژاله در بهار سال ۱۳۶۲، برای همیشه سرنوشت دیگری برایم رقم زد.
ژاله تا پایان امتحانات نهایی خانه ی ما ماند. باهم درس خواندیم، باهم راجع به ابراهیم حرف زدیم و باهم خواب های خوب دیدیم. امتحانات که تمام شد ژاله برگشت خانه ی خودشان و شرط کرد اگر دانشگاه یا تربیت معلم قبول شد پسرخاله تا بعد از تحصیل صبر کند، وگرنه بعد از اعلام نتایج مثل یک دختر خوب می نشیند سر سفره ی عقد. تربیت معلم قبول شد و بعد از دو سال، هم معلم شد هم شوهر کرد به پسرخاله ای که هیچ وقت عاشقش نبود و مادر هم دیگر او را با فرزانه اشتباه نمی گرفت. اصلاً کسی را با کسی اشتباه نمی گرفت.
ژاله انگار می داند که می پرسد: «قهوه یا چایی؟»
همیشه همین طور بوده. ژاله من را از خودم بهتر می شناسد. همان طور که من او را از خودش بهتر می شناسم. وگرنه این تعارف مال توی فیلم ها است. گورانی ها هیچ وقت از این سوال ها نمی کنند. می گویم: «قهوه.»
از روی راحتی که بلند می شود، دست می گذارد توی گودی کمرش و چهره درهم می کشد.
پدر نشسته لبه ی تخت و محکم واکرش را گرفته است.
«برادرت رو ندیدی؟»
می خواهم بپرسم کدام یکی، نمی پرسم. می دانم منظورش ابوالحسن است که بعد از دو ماه، احتمالاً با همان پروازی که من آمده ام، برمی گردد تهران تا سال دیگر و نوبت دوماهه ی دیگری برگردد گوران، رمان تاریخی بخواند، سریال آبکی ببیند و اشک رنگین را با ایرادهای بنی اسرائیلی اش درآورد و رنگین پشت تلفن گریه کند و بگوید: «فرنگیس خانم، بدت نیاد ها، ولی اخلاق آقاابوالحسن با مادرت مو نمی زنه»، و من بخندم و بگویم: «میوه دور از درخت نمی افته رنگین جان»، و رنگین بگوید: «نمی خوام چاپلوسی کنم فرنگیس خانم، ولی هیچ کدوم از بچه های حاجی به خانمیِ تو نیستن»، و من مثل یک تهیه کننده و سردبیر خوب رادیو به رنگین تذکر بدهم: «میون دخترها دیگه رنگین جان!» و رنگین به تذکر من محل نگذارد و بگوید: «به سیدمرتضا اگه به خاطر تو نبود، دیگه قدم تو خونه ی حاجی نمی ذاشتم»، که من می دانم دروغ می گوید.
«نه، ندیدم، ولی تلفنی باهم حرف زدیم. فکر کنم با همون پرواز من برگرده تهران.»
«شما رو هم از کاروزندگی انداختیم، نمی دونم چرا خدا راحت مون نمی کنه.»
پدر از اول هم با برنامه ی مراقبت دوماهه مخالف بود. رنگین هم مخالف بود. پدر مخالف بود، چون می دانست تنظیم وقت سه پسر و سه دخترش که هر کدام به قول خودش در یک شهر و کشورند چه قدر سخت است، مخصوصاً که عروس ها و داماد ها همه غریبه اند و معنای این محبت های عهدبوقی را نمی دانند. اما رنگین مخالف بود، چون اول از همه چیز شیفت شب شوهرش تعطیل می شد و دوم یک آقابالاسر پیدا می کرد که ازش حساب وکتاب می خواست.
«خدا نکنه آقاجون، انشالله صد سال زنده باشی.»
تلفن که زنگ می زند، به بی معنایی حرفم فکر می کنم، برای مردی که نود و یک سال سن دارد، آرزوی عمر صدساله چندان هم آرزوی دورودرازی نیست.
بهرام است. پدر پشت سر هم از بهرام عذرخواهی می کند و لابه لای عذرخواهی ها به بهرام می گوید که من همین الان رسیده ام و هنوز آبی هم به سروصورتم نزده ام. بهرام احتمالاً دارد همان حرف های همیشگیِ وجود شما نعمت و برکت است یا چیزی توی همین مایه ها به پدر می گوید، که پدر مرتب می گوید: «وجودمون به خاک آقا بهرام. چه وجودی؟»
بلند می شوم و به آشپزخانه می روم. خوب می دانم الان بهرام برای این که نقش اش را به عنوان یک دامادِ قابل و یک شوهر دلسوز به تمامه بازی کند به پدر می گوید گوشی را به من بدهد، و من از دو سال پیش در جمع نمی توانم و نمی خواهم با بهرام حرف بزنم. پدر داد می زند: «فرنگیس!»
من هم داد می زنم: «خودم بعداً بهش زنگ می زنم آقا جون.»
ژاله همان طور که قهوه را در فنجان ها می ریزد، می گوید: «چه پیشونی نوشتی من و تو داریم دختر...»
می گویم: «خودت رو با من قاطی نکن، تو که تازه عشقت رو پیدا کرد ی.»
می گوید: «سگ بشاشه تو عشقی که جرئت نداری تو خلوت خودت هم بهش فکر کنی.»
آشپزخانه شلوغ است. روی کابینت ها پُر از قوطی و بشقاب و پیش دستی کثیف است. بوی چاه فاضلاب می آید. اجاق گاز کثیف است و ظرف شویی پُر از ظرف.
در جنگ همیشگی بین ابوالحسن و رنگین، بیش از همه این خانه ی درندشت و این پیرزن و پیرمرد آسیب می بینند. خدا می داند توی این دو ماه، چند روز کباب کوبیده ی چرب خورده اند و چند روز غذای تکراری. دلم می خواهد به این شلوغی سروسامانی بدهم اما این جا آشپزخانه ی رنگین است و من جای هیچ چیز را نمی دانم.
حتم ژاله تعللم را می بیند که می گوید: «مثلاً قرار بود سر یه ساعت برگرده، الان چهار ساعته رفته. به خدا ابوالحسن حق داره به این عفریته رو نمی ده.»
توی فرودگاه کرمان بودم که رنگین زنگ زد.
«دردوبلات بخوره تو سرم. یه ساعته برمی گردم. یه سرسلامتی می گم و پا می شم. به آقا تراب می سپرم شون، نترس.»
ترسیدم. وقتی کسی مراقب نباشد، مادر توی کوچه راه می افتد و هر چه کاغذباطله، پلاستیک، لباس کهنه و دورریختنی ببیند، جمع می کند. به ابوالحسن زنگ زدم، راه افتاده بود. به ژاله زنگ زدم، ژاله مثل همیشه کاری نداشت. کاری هم داشته باشد، برای من و خانواده ام همیشه وقت دارد.
ژاله سینی به دست منتظر است و من نمی دانم چرا در فریزر را باز می کنم، کشوها را بیرون می کشم و به تلفن ابوالحسن فکر می کنم.
«دوازده تا بسته ی مرغ هست، هفت تا خورشتیِ گوسفند، پنج تا چرخ کرده. شش کیلو مغز گردو هست، کل یک طبقه ی فریزر. چهارتا روغن مایع بهار هست و سه تا گونیِ ده کیلویی برنج. یه شونه تخم مرغ تازه...»
گفتم: «ابوالحسن، ول کن این حرف ها رو. تو که می دونی کل خرج خونه ی رنگین از خونه ی آقاجونه.»
ژاله مستاصل ایستاده و حرکاتم را دنبال می کند.
«بریم، قهوه سرد می شه.»
وارد هال که می شویم ژاله تقریباً داد می زند: «وای فخری خانم!» پدر سرش را از روی دسته ی واکر برمی دارد و آن را به تاثر تکان می دهد. تا ژاله سینی قهوه را روی میز بگذارد من در را باز می کنم و سینه به سینه می شوم با مادر و رنگین.

مادر نشسته روی تختش زل زده به تلویزیون. پدر خواب است. خواب هم نباشد، خودش را به خواب می زند. سه تا پوشک باهم می گذارم داخل شورتکس مخصوص.
«مامان، پاشو می خوام پوشکت کنم.»
مامان بلند نمی شود، انگارنه انگار با او هستم. دست اش را می گیرم و از تخت پایین می آورمش. شلوارش را پایین می کشم، بوی تند ادرار در هال می پیچد. مامان دست می گذارد روی شانه ام. حالم دگرگون می شود. پارسال هم اولین بار که دست اش را گذاشت روی شانه ام، حالم بد شد. بد که نه، ملغمه ای بود از احساس ترحم، ترس، محبت و شاید تحقیر، مثل امشب. نقش ها جابه جا شده اند. تصویری محو از سال های کودکی در ذهنم شکل می گیرد. ایستاده ام و دست روی شانه ی مادرم گذاشته ام که پیش پایم نشسته و انگار دامن پیراهنم را تو می زند. پیراهن مرتب رنگ عوض می کند و من و مادرم هم تغییر می کنیم. گاه دختربچه ای می شوم پنج شش ساله که دلش می خواهد مادرش همان طور که با دامنِ لباس اش ور می رود، سرش را بالا بگیرد و در چشم هایش بخندد. گاه دختر لاغری می شوم که دستم را روی سر مادرم گذاشته ام و به دست هایش که دامن لباس را تنظیم می کند، زل زده ام. دست های مادرم را دوست داشتم، انگشت های کشیده و سفیدش مبهوتم می کرد. در تمام دوران مدرسه به اولین چیزی از بدن معلم ها که نگاه می کردم، دست های شان بود، فقط برای این که آن ها را با دست های مادرم قیاس کنم.
می خواهم شورتکس را به مادر بپوشانم که یادم می آید باید اول ببرمش دست شویی. دست مادر را می گیرم و او را به طرف دست شویی می برم. مادر مقاومتی نمی کند اما یکی دو باری برمی گردد و به صفحه ی تلویزیون نگاه می کند. من هم با او برمی گردم و به ماهی کوچک صخره نوردی نگاه می کنم که تقلا می کند از صخره بالا برود.
مادر را روی توالت فرنگی می نشانم و به گوشه وکنار حمام نگاه می کنم که جرم گرفته است. فکر می کنم ابوالحسن حق دارد، رنگین از زیر کار درمی رود. مادر نشسته است و به من نگاه می کند. خم می شوم و شمرده می گویم: «مامان کارت رو بکن خب.»
می خواهم کلمه ی دیگری بگویم، نمی گویم.
لیوانِ پُر از تیغ های یک بار مصرف را برمی دارم و داخل سطل آشغال خالی می کنم. حالاحالا ها طول می کشد تا نشانه های وجود ابوالحسن را پاک کنم.
مادر کارش را نمی کند، فقط پشت سر هم خمیازه می کشد. همان طور که روی دست شویی نشسته سیفون را می کشم. سال گذشته که این ترفند جواب می داد و مادر کارش را می کرد. امیدوارم حالا هم جواب بدهد، نمی دهد. مادر بلند می شود.
«نکردی که مامان! دست شویی نداشتی؟» مادر چیزی نمی گوید.
شورتکس را به او می پوشانم، ملحفه را روی تشک پلاستیکی می کشم و مادر را می خوابانم. خسته ام، خوابم می آید. برق هال را خاموش می کنم اما برق آشپزخانه را روشن می گذارم. از لحظه ای که شلوار مادر را در آورده ام و مچ پای زخمی او را دیده ام، یک لحظه از فکر آن وسیله ی شکنجه بیرون نیامده ام.
تخت مادر را که درست می کردم، به عمد آن را نادیده می گرفتم. پای راست مادر را از زیر پتو بیرون می آورم. پاشنه ی پایش تَرَک تَرَک شده و کبره بسته. این پای فخری خانمِ آن سال ها نیست. از حمام که بیرون می آمد کف پاهایش را با وازلین چرب می کرد و بعد پاها را داخل پلاستیک فریزر می کرد و روی آن ها جوراب می پوشید.
بعدها که دختر بزرگی شده بودم بارها این صحنه برای خودم و خواهرهایم تکرار شد. مادر همیشه می گفت: «شما دخترید، باید مواظب خودتون باشید.»
لعنت به تو رنگین. ابوالحسن مَرده، این چیزها رو نمی دونه، تو که زنی و از قدیم توی این خونه بوده ی، توی این خونه بزرگ شده ی، توی این خونه به دنیا اومده ی! دست هایم عصبی اند، همان طور که ذهنم عصبی است. پارچه های نخی را تندتند دور مچ پای مادر می پیچم و بعد دست می برم زیر تخت و آن فلز سنگین را بیرون می آورم. دلم نمی خواهد نگاهش کنم. کلید را از زیر تخت برمی دارم و در قفل می چرخانم، تق. حلقه را دور مچ پای مادر می گذارم و تق، قفلش می کنم.
زنجیر را که روکش پلاستیکی دارد رها می کنم، حالا مادر می تواند پهلوبه پهلو شود، روی تخت بنشیند، اما نمی تواند از تخت دور شود. این فکر محمدرضا بود که در کار صنعت بود. اولین مهندس خانواده. یک سر زنجیر به تخت قفل است و سر دیگرش پای مادر را در بند دارد.
مادر ساعت ده شب می خوابید و حدود شش صبح بیدار می شد. این مال سال هایی بود که ما مدرسه می رفتیم و او برمی خاست تا به کمک ساره صبحانه آماده کند. بعدها که ما مستقل شدیم، خواب و بیداری مادر معلوم نبود. گاهی تا ظهر می خوابید و شب ها تا دیروقت بیدار می ماند و از این کانال تلویزیون به آن کانال می رفت، بدون آن که لحظه ای سرش را از روی بافتنی یا گل دوزی اش بلند کند. فراموشی که شروع شد، مادر ساعت چهار صبح راه می افتاد توی کوچه و خیابان. اگر آشنایی او را می دید بهانه ای جور می کرد، مثلاً «هوا خوبه، گفتم یه قدمی بزنم»، یا «رنگین مریضه دارم می رم نون بگیرم.» اولین باری که نتوانست چیزی سرهم کند و سر از باغ های اطراف گوران درآورد، پدر و بعد ما فهمیدیم بیماری مادر جدی است.
محمدرضا قفل وزنجیر را خودش از کرمان آورد و تمام دو ماهی که نوبتش بود مادر را به زنجیر کشید، درحالی که همه ی ما مخالف بودیم و دنبال راه حل بهتری می گشتیم.
همه ی راه ها را آزموده بودیم، درِ حیاط و درِ کوچه قفل شده بود و کلیدش را پدر گذاشته بود زیر بالش اش، افاقه نکرده بود. مادر در اتاق ها، هال و آشپزخانه می گشت، با صدای بلند حرف می زد، گریه می کرد و به پدر بدوبی راه می گفت. این همه برای پدر قابل تحمل بود، اگر مادر آشپزخانه را به آتش نمی کشید. یک شب ساعت چهار صبح یک آتش سوزی کوچک راه انداخت و خودش بیش از همه ترسید، این مال وقتی بود که هنوز چیزهایی به یاد می آورد و می فهمید.
بعد عبدالرضا راه حلِ هال و تخت های یک نفره را داد و قرار شد هر دو در هال بخوابند، درِ آشپزخانه را قفل کنند و بگذارند مادر شب ها در اتاق ها و هال بچرخد. این راه حل خوبی بود، اگر آن حادثه برای پدر اتفاق نمی افتاد.
پدر عملاً شب ها نمی خوابید، مادر نمی گذاشت بخوابد، سروصدا می کرد. با خودش حرف می زد. با این وآن دعوا و اغلب گریه می کرد.
یک روز پدر یکی از چهار پله ی حیاط را ندید و یا شاید هم سرش گیج رفت. خودش می گفت: «یه طوری شدم، حالی سرم اومد.» به هرحال سقوط پدر از آن چهار پله کار دست خودش و ما داد. یکی از مهره هایش شکست، کمرش عیبناک شد و بعد از هفت ماه مراقبت در بیمارستان و منزل، برای همیشه به واکر متکی شد.
بعد از آن بود که دکتر قرص های مادر را قطع کرد و به جایش قرص های خواب با دُز بالا تجویز کرد اما قرص های خواب هم مانع شبگردی های مادر نشد. خیلی زود بدنش به قرص ها عادت کرد و شبگردی هایش را از سر گرفت.
راه حل محمدرضا آخرین راه حل بود. آن طور که محمد رضا می گفت مادر شب های اول بعد از مدت ها سکوت دوباره گریه می کند. طوری که پدر نصف شب بلند می شود، پای مادر را باز می کند و می نشیند پابه پای او زار می زند. محمدرضا می گفت آن
شب حتا ابول هم که مشهور بود مثل خرس می خوابد، بیدار می شود و همراه پدر، مادر و محمدرضا گریه می کند. محمدرضا می گفت که اولین بار بوده گریه ی پدر را می دیده.
ابول روی زمین خوابیده، تختش دست نخورده است، مثل همه ی سال هایی که تخت دار شد، فقط روی تخت می نشیند. حق هم دارد. تخت برای قدِ بلندش کوچک است. اگرچه اغلب جنین وار می خوابد، مثل همه ی ما.
پتو را می کشم روی شانه های قوزکرده اش. تکان نمی خورد. دلم می خواهد خم شوم و سرش را ببوسم، نمی توانم. ساکِ خرت وپرت های رنگین کار خودش را کرده. کمرم درد می کند. دست می کشم روی سرش، موهایش وزکرده و زبر است. فردا نوبت حمام است.

نظرات کاربران درباره کتاب من از گورانی‌ها می‌ترسم

من نسخه چاپیش رو خوندم از خانم سلیمانی بیش از اینها انتظار داشتم !!! هیچ سوژه ای نداره و اتفاقات کاملا روزمره رو به شکل داستان کرده اصلا خوشم نیومد😠پایانش هیچ کدوم از شخصیتهارو به سرانجام نرسونده.
در 1 هفته پیش توسط
داستان روان و خوشخوانیه. ماجراهای زنی که در فصل بهار که زمان مراقبتش از پدر و مادر پیرشه، از تهران به زادگاهش گوران برمی گرده و روابطش با خانواده و مردم شهر و دوستان قدیمیش. اما داستان جایی تموم میشه که انتظار تموم شدنش رو نداری و دنبال روشن شدن ماجراها هستی!
در 8 ماه پیش توسط
صرف نظر از پایان باز آن، شروعی خوب داشت و جذاب و پرکشش بود.
در 8 ماه پیش توسط
سلیمانی هرچقدر داستان کوتاه نویس خوبی بود رمان نویس خوبی نیس
در 1 سال پیش توسط