فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دخمۀ شیرین و افشین و بودلف هر دو مرده اند

نسخه الکترونیک کتاب دخمۀ شیرین و افشین و بودلف هر دو مرده اند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دخمۀ شیرین و افشین و بودلف هر دو مرده اند

«دخمه‌ی شیرین» برداشتی است نو ازمنظومه‌ی «خسرو و شیرین» نظامی، با چشم‌اندازی از تاریخ ساسانیان، و جنبه‌هایی از فرهنگ زرتشتی در پس‌زمینه‌ی آن.
این‌جا در تخیلی انعطاف‌پذیر (و با تمرکزی شدید بر موضوع و زمان و مکان که خاص زیبایی‌شناسی تراژدی‌هاست) هدف ما تنها نشان دادن روایتی نمایشی یا دوباره و ساده شده از این منظومه‌ی گرانسنگ و زیبا، یا تاریخ خونبار و کهن نیست. بلکه با وارد کردن این اثر کلاسیک تغزلی به‌عنوان منبعی غنی در چرخه‌ی خلاقیت‌های امروز، خواسته‌ایم گونه‌ای بازخوانی تراژیک ارائه دهیم. و کوشیده‌ایم تا در چارچوبی تحلیلی و امروزین توضیح دهیم چگونه در شرایط زور و خودکامگی حتی عشق و روابط مهرآمیز انسانی هم می‌توانند دستمایه‌ی ستیزهای بی‌رحمانه، و یا بهتر بگوییم بهانه و انگیزه‌ای برای یک «جنگ قدرت» تمام عیار باشند. و می‌بینیم چگونه ستمکاری چون «شیرویه» حتی برای به چنگ آوردن «دیگری» از کشتن و قتل نفس دیگران هم رویگردان نبوده و به آسانی حق حیات و آزادی سایرین را نفی می‌کند.
آیا می‌توان همه چیز را تاخت زد؟ تجارت مهر و روح شدنی است؟ خریدن دل و باور وجود دارد؟ روان دیگری را هم می‌توان به زور از آن خود کرد؟ در برابر زور و ستیز جز اصالت و باور و مهر، یا پاکی روان‌های نیرومند، به راستی چه هماورد دیگری باقی است؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دخمۀ شیرین و افشین و بودلف هر دو مرده اند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای دکتر ابراهیم یونسی که چشم و چراغ نسل ما بود

نمایشنامه دخمه ی شیرین

«دخمه ی شیرین» برداشتی است نو ازمنظومه ی «خسرو و شیرین» نظامی، با چشم اندازی از تاریخ ساسانیان، و جنبه هایی از فرهنگ زرتشتی در پس زمینه ی آن.
این جا در تخیلی انعطاف پذیر (و با تمرکزی شدید بر موضوع و زمان و مکان که خاص زیبایی شناسی تراژدی هاست) هدف ما تنها نشان دادن روایتی نمایشی یا دوباره و ساده شده از این منظومه ی گرانسنگ و زیبا، یا تاریخ خونبار و کهن نیست. بلکه با وارد کردن این اثر کلاسیک تغزلی به عنوان منبعی غنی در چرخه ی خلاقیت های امروز، خواسته ایم گونه ای بازخوانی تراژیک ارائه دهیم. و کوشیده ایم تا در چارچوبی تحلیلی و امروزین توضیح دهیم چگونه در شرایط زور و خودکامگی حتی عشق و روابط مهرآمیز انسانی هم می توانند دستمایه ی ستیزهای بی رحمانه، و یا بهتر بگوییم بهانه و انگیزه ای برای یک «جنگ قدرت» تمام عیار باشند. و می بینیم چگونه ستمکاری چون «شیرویه» حتی برای به چنگ آوردن «دیگری» از کشتن و قتل نفس دیگران هم رویگردان نبوده و به آسانی حق حیات و آزادی سایرین را نفی می کند.
آیا می توان همه چیز را تاخت زد؟ تجارت مهر و روح شدنی است؟ خریدن دل و باور وجود دارد؟ روان دیگری را هم می توان به زور از آن خود کرد؟ در برابر زور و ستیز جز اصالت و باور و مهر، یا پاکی روان های نیرومند، به راستی چه هماورد دیگری باقی است؟
همه می دانند شیرین را تنها زیبایی او نامور نکرده است. بلکه این «قدرت شخصیت» و «پاکی» ناشی از ایمان او به ارزش ها (و پیش از هر چیز ارزش زن به عنوان انسانی کامل و دانا و فرهیخته) است که باعث شده تا نامش قرن ها ماندگار گردد. درست به همان گونه که اصالت هنر باربد بدون «باور» او بی معنا خواهد بود. و ایمان موبد جوان بدون «صداقت» او فاقد هر گونه اعتبار است.
مانی پیامبر می گوید در سه چیز حقیقت وجود دارد و تنها از این سه راه است که می توان به حقیقت دست یافت: خرد و عشق و هنر. شیرین و باربد و موبد جوان هر سه باور به حقیقت دارند و از این سه راه هر سه تن به کمال وجودی خود دست یافته اند. بنابراین سازشی با زور و زر و تزویر ندارند و به همین دلیل شخصیت هایی محکم، معتقد به اصول، تراژیک، و بسیار جذاب اند که از ورای سده ها هنوز با ما شفاف و ساده و سرکش سخن می گویند و می توانند از هر نظر الگوهای والای فرهنگ دیروز و نمونه های مثبت اجتماع امروزمان باشند.

آدمها: موبد پیر
موبد جوان
باربُد
شیرویه
سرباز یک
سرباز دو
شیرین
ندیمه

موبدان با بالاپوش و کلاه و روبنده ی سپید در درون دخمه ی فراموشی ایستاده اند. در مرکز دخمه و بربالای حفره ی استودان تابوتی نهاده اند با چهار شمع ـ کوزه از زیتون افروخته در چهار گوشه ی آن. دو «پیش گاهن» (موبد تدفین) در پای «گَهَن» (تابوت) شاهی به زانو افتاده اند، نیایش می کنند و با لحن اورامن «اَهْوَنوْدگات» می خوانند.)

موبدان: «انوشه باد و انوشه ترین
این بهتنِ بهروانِ به خواسته
انوشه روان باد و او را جایی بزرگ و شایسته
در بهشت روشن آسمان های بلند
در روشنی بیکران آن جایگاه ورجاوند
فرجام باد روانش به درود و شادی و رامش
فرخ و کامروا و پیروزگر باشد
این فرخ مردِ نژاده یِ فرخ آیینِ دیرزیوشِ آزاده!»
موبد جوان: این از نشانه های روز واپسین نیست؟
موبد پیر: نه! و منِ هیربد که مانوش پسر وندادم می گویم نه! نه این کشته دیو زاده است نه کشنده! هر دو سرور و سالار این سرزمین اند. پدر و پسر!
موبد جوان: یا شاید نشان واپسین روزهای این دودمانِ نژاده؟
موبد پیر: نه! به نام اَشو زرتشت و دین بهی می گویم، نه!
موبد جوان: یا شوربختی ایرانشهر!
موبد پیر: بریده باد زبانت!
تند با لحن اورامن نیایش می کند.
«ای هور، ای هورمزد!
ای روشنایی بیکرانِ نیکی و ورجاوند
نافرمانی و بدمنشی از دل ما بزدای
از دست بیدادگران و نابکاران ما را برهان
آرزوی ما را برآور و کامروایی ده!
تن و روان ما را رستگاری بخش!»
موبد جوان: بنگر! این هم چهارجای تیغ!
موبد پیر: جامه ی بزرگان خونین ندیده بودی؟
موبد جوان: خونین نه، پلشت!
موبد پیر: بگو دیوآز دیگر به تنش سوار نیست.
موبد جوان: چه پیکری! این جامه ی همه زر را بنگر و این کفش های مروارید نشان! بیچاره خسرو! دیگر نه از فرّه ی هورمزد نشانی هست نه از کی گاه ساسانی!
موبد پیر: ای پیداگ پسر ماه بندک! پتیاره ی مرگ حتی آسمان هم تباه کند. چه رسد به مردمانِ مرگمندِ هورمزد آفریده. این جا دیگر نه آز و نیازی هست، نه شادی و رنج، نه بیماری و درد!
موبد جوان: به یمن شیرویه، در این دخمه ی بدسایه، شاه نیکو به دیدار با جهی اهریمن آفریده، برابر است! ناتوان چون مور! ببین ریش و موی تابدارش چگونه بازیچه ی باداند!
موبد پیر: شادباش و شاداندیش که این نامدار را فرزندی است برومند تا در جایش نشیند. در اندرزهای پیشینیان خوانده ام: دردمند است آن که خرد ندارد، رنجور است آن که زن ندارد، بی نام است آن که فرزند ندارد.
موبد جوان: شگفتا که این شوربخت هر چه دید از نبود فرزند بود. فرزند راستین!
موبد پیر: زن داشت که این گونه تباه شد.
موبد جوان: فرزند! همه می دانند کشنده آن نابرناست، نه زن!
موبد پیر: این هم بگوکه آتش رشک از زیبایی زن زبانه کشید. از لبان چون شکر و گیسوی کمند او بود که شاه بی گاه و گنج شد به یکباره!
موبد جوان: و فرزند بدگوهر آیا باید از ننگ و نام نترسد، تیغی به خشم و زهر بسازد و شبانگاه به بالین پدر رود و جگرگاه او بدرد!؟ به یک روز و شب او هفده برادر کشته تا به دیهیم رسد! ای دیو!ای دروج!
موبد پیر: بهتانی است ساخته ی بددهنان!
موبد جوان: بدتر، به زشتی همه جا پراکنده از همان روزی که شیرین همسر خسرو شد، او از سودای این مه پاره نه به شب خسبیده نه به روز آسوده! از نه سالگی!
موبد پیر: ژاژخایی دشمنان دین و دودمان می بینی!
موبد جوان: ای بزرگ، ای دُستور! این نیز دانی که چشم آزی او تنها به شیرین نبود. زن و پادشاهی با هم! این را می گویند نو آیین خسروی! همه ی گیهان می داند و مردمان نیز، جوانک بیش از اندازه در مستی دلبری کرد.
موبد پیر: نه! نگو! گوش به دیگری مسپار و سخنان ناپاک مگو!دیگر این راز بر کسی مگشا! من و تو مرد نیایش و آیین ایم. باید رازدار بزرگان باشیم و تنها به فرمان شاه بود که فرّه ی ایزدی دارد.
موبد جوان: چرا؟ کدام فرّه؟ می گویند شباهنگام پس از کشتن خسرو خواسته در همان بستر خونین بر دامن شیرین درآویزد و آتش شوق فروبنشاند به زور! این است نشان فرّه ی ایزد؟ این است داد بزرگی؟
موبد پیر: لب بگز و سخن پستِ مردمان پست نژادِ کوته اندیش دوباره مکن!
موبد جوان: از همه پلشت تر، «داد مهر» نوباوه ی شیرین به گرو گرفته تا او را ـ شیرینِ مادرِشوی کشته را ـ به همبستری وادارد. خون کودک گرو این سودای تفت است، این سودای اهریمنی! هورمزدا می بینی؟!
موبد پیر: زبان به کام گیر! سخنان تو سراسر پلشت اند و پلید! کامه ی شهریار نو فرمان هرچه باشد فرخ است و نیک! ترا و مرا گفته اند تنها نیایش کنیم موبد! ما را با بزرگان چه کار؟
موبد جوان: ای بزرگ ـ
موبد پیر: به تندی نیایش می کند.

«ای هورمزد، از تنگی و تنگ بینی ما را برهان!
ازهرآنچه سهمگین وسهمگین ترین کین است، ما را برهان
ای هور، دور بدار ما را از آز و نیاز و خشم و رشک
از ننگ و شهوت و کین ما را، فرزندان ما را
و فرزندانِ فرزندان ما را دور بدار!
ایدون باد و ایدون تر! و ایدون ترین ای هورمزد!»
موبد جوان: خسته ام. تا کی باید در این دژ فراموشی ماند؟
موبد پیر: تا شاه بیاید. رای شهریار نوفرمان شیرویه تاجدار این است که بمانیم. یکه سوار هم می آید. برای واپسین دیدار!
موبد جوان: شیرین بانو؟
موبد پیر: یکه سوار! آنگاه باید تن مرده به کرکس و دال سپرد و در دژ فراموشی بست!

نیایش می کند.

«ای هورمزد، از بزرگی و بخشایش او دریغ مَورز!
ای مزدا، پاداش و شادکامی اش ببخش!
ای دادار، خواهش و نیاز او برآور!
ای بهتر، از تو بهتری خواستارم، بهترین راستی خواستارم.
ای بزرگ، از تو منش نیک هماره جاودان خواستارم
ای هور، با فرّ و فروغ خود او را روشنایی ده!»

ناگهان باربد، آشفته و بی قرار، خود به درون می اندازد. موبدان در شگفت از این کردار به سوی او خیز برمی دارند.

موبد جوان: این جا چه می کنی؟!
موبد پیر: شوربخت! تو و دژ؟!
موبد جوان: بازگرد! مگر نمی دانی دخمه ی فراموشی است ـ
موبد پیر: مکان تن پسین ـ
موبد جوان: دخمه ی مرگ!
باربد: من می دانم! تو نمی دانی من که ام.
موبد جوان: تو باربدی. خنیاگر بزرگ.
موبد پیر: هر که هستی باش! نه بِهِلَم این جا گام بگذاری.
باربد: نمی روم. و نیامده ام تا جامه درم یا موی کنم. آمده ام تا به این یگانه، این تهم سپاهبد دلیر کرنشی کنم.
موبد پیر: کرنش به تن پلشت مرده؟! او از دین بهی برگشته!
باربد: من؟ منی که با شیرین و شبدیز و تخت تاقدیس یکی از دهش های چهارگانه ی اورمزدم به خسرو؟
موبد جوان: فرمان بزرگان دین بهی است این جا زنده ای گام نگذارد.
باربد: بر من متاز! من افسوسگر با این روان نالان و چشم گریان نیامده ام رزم بتازم.
موبد پیر: پس نمان.
باربد: نخواهم رفت.
موبد پیر: در چه اندیشه ای؟ تا دمی دیگر شهریار بزرگ ارتشتار این جاست، با کوکبه ی شاهی!
باربد: زیاد نخواهم ماند.
موبد پیر: درشت آواز! جهان دخمه باید خالی از دیو و دد و مردم باشد.
باربد: سوگند به هفت اورنگ نه دیوم، نه دد. باربدم. خنیاگر این یل خفته.
موبد پیر: بانگ کنم تا سربازان ترا که به کرنش تن مرده آمده ای، بر درگاه این برج بیاویزند یا با اسبان لگدکوبت کنند!
باربد: تلخ گفتار! کرنش من نغمه سازی است نیکو که می خواهم برای واپسین بار بر آن پنجه ای کشم. آوازی است محزون که از فردا در گلوی زخمی ام خواهم کشت برای همیشه.
موبد پیر: دخمه و ساز؟!
موبد جوان: گفتی واپسین بار؟
باربد: چون دور نیست این نابخرد پدرکش، فردا از هر کسی دستی و پایی و گوشی ببرد، و از من پنجه!
موبد جوان: تو هنرمندی نام آوری! شاید آفرین ات گفت! بی گمان او را پسند می افتی و دهش می دهد.
باربد: دهش؟
موبد جوان: آری.
باربد: هه! دهش! دوش خنیاگری مرده دیدم به خواب. خود را. من خود را به خواب مرده دیدم، با تارهای گسسته و گلوی بریده! و امروز پگاه دیدم که چنگ سُرای و تنبورسُرای، بربط سُرای و نای سُرای و دنبک سُرای از کاخ بیرون انداخته یا گریخته اند. همه ی خنیاگران خوش و نیک از بام به زیر انداخته و سازها سوزانده اند. بامشاد را کشته، نکیسا را گردن زده، و همه جا در پی من اند!
موبد پیر: وهمی است بد و تیره. مهان پیروزگر بدنام مکن!
باربد: تو بهتر می دانی این خونریز تازیانه می خواهد نه ساز. دوستدار شمشیر است نه هنر. از فرداست که اهل هنر به دریوزگی روند دُستور بزرگ!
موبد پیر: اگر خود پیشتر دریوزه نباشند!
باربد: با این بزرگان همان در یوزگی بهتر!
موبد جوان: می دانم در کارزار او نیکوست. اما این که گفته شود در راه اهل هنر گنج ریزد یا گوهر اندازد، این را هیچ نشنیده ام. نمی دانم.
باربد: و گنج من این خسرو مرده است و گوهرم این ساز. هر دو نیک نام، هر دو پاک. باشد برای واپسین بار دمساز شوند. می دانم راد و راست و بخشایشگراید.
موبد پیر: نه و نه! بیرون!
باربد: چه حسرتی! می دانم تو پارسا جامه ی دین بهی به تن کرده ای تا گاه و جای زندگان دانی و آیین مردگان. در روشنایی بیکران دین آیا برای همداستانی با اهل هنر، هیچ جای دوستی یا جایگاه بزرگی نیست؟ این بزهکاری است اگر او بخواهد به سوی بزرگی دست آشتی بردارد؟ کجاست آن دینی که مرد نیک را نیک تر کند، بیگناه را بیگناه تر و شایسته را شایسته تر؟ آیا نمی شود نیکوکاری جهان یکبار هم که شده از آنِ هنروران و هنر ایشان باشد؟!
موبد جوان: تو تنها کامکار انگشت نیستی، فرزانه ی سخنی!
موبد پیر: یا پشت هم انداز و به بالای هفت مرد چرب گفتار!
باربد: ای کارگزاران دین بهی برنیاشوبید. با شما راست گفتارم. برای هِشتن کین آمده ام نه بزه گری! کارم برای تن کامگی نیست. این خویشکاری من است تا اندوهم را به آهنگی بدرقه ی روان کامکار این یزدان پناه کنم. او را سیاه چامه ای خوانم و بگریم!
موبد جوان: می دانی نه زمان را داروست نه مرگ را چاره!
موبد پیر: برای خسرو نخواهی زد. بیرون! مرده که گوش ندارد تا ساز بشنود. گفتم بیرون!
باربد: فریاد زنان.
ای دادار! پس بگذارید اکنون که حتی مردگان هم نباید سیاه چامه بشنوند، برای ایزد زخمه ای زنم. پنجه ای برای هورمزد! برای خدا! شاید شنید و دانست چگونه تن این خسرو با خنجر پسری ناراست و پتیاره به فرجام آمد، پادشاهی دوده ی این بزرگ این گونه به نیستی رفت، رادان به آشفتگی رسیدند، میهن به ویرانی شد و هنر خنیاگری به دخمه ی فراموشی افتاد. باشد نام من هم به فراموشی رود. می شنوی دادار؟ ای هورمزد این هم نغمه ی «جامه دران» و لحن «زیرافکن»، این هم گوشه ی «کین سیاوش» و «گنج سوخته». این همه برای سپاس از توست، که ناراست روا می داری فرزند به روی پدر تیغ کشد، برادر دست در خون برادر کند، بداندیشی چیره گردد، ایرانشهر پر از مرگ شود، و بزه گری بیاید به گستاخی. و بنگر که من گستاخ تر و نابردبار به زدن چه لحنی تشنه ترم! بشنو! این پنجه برای تو و دادوری توست دادار!

به شدت می زند. دو موبد خود را پس می کشند و می هلند تا باربد با همه ی وجود ساز بزند و از ژرفای جان آواز سر دهد. ناگهان شیرویه با دو سرباز به درون می آید. با آمدن او باربد از خواندن و نواختن دست می کشد.

شیرویه: چه بزمی! کبودپوش و ترشرو! باربد بزرگ چرا؟
باربد: خدمت گزارم.
شیرویه: چرا لحن بریدی؟ پرشور می زدی!
باربد: برای هورمزد می زدم. اگر بشنود!
شیرویه: یا برای او؟
باربد: او؟
شیرویه: این مرده!
باربد: من این خواستم. هیربد نخواست.
شیرویه: اینک بزن! به فرمان من.
باربد: نه. خسته ام.
شیرویه: تو و خستگی؟
باربد: رنجورم.
شیرویه: چه رنجی؟
باربد: بهره ی این همه سال نواختن. نواختن و گداختن!

نظرات کاربران درباره کتاب دخمۀ شیرین و افشین و بودلف هر دو مرده اند