فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب وقتی زمان ایستاد

نسخه الکترونیک کتاب وقتی زمان ایستاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وقتی زمان ایستاد

آن روز بعدازظهر خیلی طولانی شد. سرعت حرکت عقربه‌ها از راه رفتن کرگدن زیر آب هم یواش‌تر بود (تریستان راه رفتن کرگدن زیر آب را در تلویزیون دیده بود؛ خیلی یواش راه می‌رفتند). هر دقیقه یک ساعت و هر ساعت انگار یک روز طول می‌کشید. تریستان به ساعت زل زد. بعضی وقت‌ها به نظرش می‌رسید که انگار عقربة دقیقه‌شمار برعکس حرکت می‌کند.
*
تریستان بوربری یک مشکل خیلی بزرگ توی زندگی‌اش دارد: زمان. یا وقت اضافه می‌آورد یا کم. تنها کسی هم که همیشه برایش وقت دارد بورت لامپ، بچه‌قلدر مدرسه، است. تریستان آن‌قدر از زمان متنفر است که آرزو می‌کند زمان بایستد.
همین‌طور هم می‌شود.
وقتی سکون دنیا را فرا می‌گیرد، تریستان و خواهرش، بِلّا، برای پیدا کردن مسئول زمان راهی سفری عجیب و دور و دراز می‌شوند. آیا می‌توانند با دزد‌های شرور زمان روبرو شوند و دنیا را دوباره به روز اولش برگردانند؟
کسی چه می‌داند؟ زمان که بگذرد همه چیز معلوم می‌شود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وقتی زمان ایستاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تریستان

حتی تصور از سر گذراندن چنین ماه بدی به ذهنتان هم خطور نمی کند. خب البته شاید خطور کند، اما تریستان بوربری خوابش را هم نمی دید. اولش برای این که خانواده اش به شهر دیگری اسباب کشی کرده بودند. تریستان به کل با این اسباب کشی مخالف بود. ماجرای اسباب کشی ممکن است به نظرتان خیلی هم بد نیاید اما مشکل از جایی شروع می شود که بِلّا، خواهر بزرگ تر تریستان، بهترین اتاق خانه را برای خودش برمی دارد.
تریستان پرسید: «چرا بدترین اتاق باید مال من باشد؟»
مادرش گفت: «بدترین اتاق کجا بود؟ بیش تر مثل... بهترین اتاق خانه می ماند.»
اما گوش تریستان به این حرف ها بدهکار نبود چون بهترین اتاق مال بِلّا بود.
بدتر از همه این بود که بعد از شروع شدن مدارس تازه به فکر اسباب کشی افتاده بودند، این دیگر قوز بالای قوز بود؛ دقیقاً موقعی که حتی بچه های تازه وارد هم داشتند کم کم در مدرسه جا می افتادند. تریستان از آن بچه های تازه وارد نبود، بلکه تازه وارد تازه از راه رسیده بود.
آخرین بدی ماجرا این بود که تریستان تنها بچه تازه وارد تازه از راه رسیده بود.
برای همین شهر جدید، مدرسه جدید، خانه جدید و اتاق جدید مزخرفش زانوی غم بغل کرده و گوشه اتاق کز کرده بود.
مادرش دنبال راه چاره ای بود که شاید بتواند کاری کند که تریستان یک خرده از این شهر خوشش بیاید. بنابراین از آن جایی که تریستان کشته مرده حیوان ها بود و شهر قبلیشان هم باغ وحش نداشت، به او گفته بود این جا باغ وحش دارد. مادرش به او قول داده بود که شنبه با هم به باغ وحش بروند.

تریستان صبح شنبه با کلی امید و آرزو از خواب بیدار شد؛ شنبه ای که تا مدتی طولانی آخرین شنبه معمولی عمرش شد. لباس پوشید و برای خوردن صبحانه رفت پایین.
مادرش اونیفرم محل کارش را پوشیده بود و داشت از در بیرون می رفت.
تریستان که از تعجب خشکش زده بود، از مادرش پرسید: «پس باغ وحش چه می شود؟»
مادرش گفت: «وای عزیزم، شاید هفته دیگر برویم.»
«آن هفته هم همین را گفتی.»
«عزیزم، حیوان ها که از این شهر بیرون نمی روند.»
تریستان گفت: «ما هم همین طور.»
مادرش دستش را در جیبش کرد و دنبال کلیدهایش گشت، بعد هم در آینه هال نگاهی به خودش انداخت و موهایش را مرتب کرد و گفت: «ببخشید عزیزم، کلی کار روی سرم ریخته، اصلاً وقت ندارم. کلی هم عجله دارم.» این را گفت و پیشانی تریستان را بوسید و در را پشت سرش بست.
تریستان صدای ماشین مادرش را شنید که از پارکینگ بیرون می رفت.
بعد یکهو پدرش را دید که با کیف، فنجان قهوه، تکه ای نان تست، روزنامه صبح و موبایلش در دست دوان دوان از آشپزخانه بیرون می آید. لقمه نان را یکجا در دهانش چپاند و با همان دهان پر با موبایلش صحبت کرد.
چیزهایی گفت که هیچ نمی شد از آن سر در آورد: «هموشو مور موگوم.»
«بابا، من...»
پدرش لقمه را قورت داد و گفت: «وقت ندارم رفیق.»
تریستان پشت سرش داد زد: «اما امروز شنبه ا ست. روز تعطیل است مثلاً.»
پدرش فریاد زد: «وقتی بچه ای هر روز برایت تعطیلی است. امروز خواهرت می خواهد ببردت مرکز خرید. خیلی خوب است، مگر نه؟» این را گفت و مثل قهرمان های دوی سرعت المپیک به طرف ایستگاه اتوبوس دوید.

بِلّا دوازده سالش بود و فقط وقت هایی با تریستان خوشرفتاری می کرد که کسی آن دور و اطراف بود و رفتار خوبش را می دید. اصول فکری بِلّا این بود که وقتی کسی شاهد رفتارت نیست، خوشرفتاری فایده ای ندارد. بِلّا توی آشپزخانه بود و داشت موهایش را شانه می کرد، مجله می خواند و کله صبح پیتزا می خورد.
تریستان پرسید: «حالا حتماً باید برویم مرکز خرید؟ دلت نمی خواهد برویم باغ وحش؟»
«تریستان، باغ وحش پر از حیوان است.»
«خوبی اش به همین است دیگر.»
«من قرار است دوست هایم را در مرکز خرید ببینم. کاری نکن که آبرویم را ببری. اصلاً کلاً کاری نکن.»

آ ن ها سوار اتوبوس شدند و به مرکز خرید رفتند. بِلّا دوستانش، سارا و بوینک، ــ اسم اصلی اش بوینک نبود، از آن اسم های عجیب و غریبی بود که تریستان به کلی فراموش کرده بود ــ را آن جا دید. هر سه دختر لباس های یکجور پوشیده بودند. چهل و دو تا مغازه را زیر و رو کردند و کلی لباس عوض و بدل کردند. همه اش هم توی حرف هم می پریدند. چیز دیگری که کفر تریستان را درمی آورد این بود که خواهرش در همان روز اولِ مدرسه کلی دوست و رفیق برای خودش دست و پا کرده بود، اما خودش حتی یک دوست هم پیدا نکرده بود.
تریستان ده قدم عقب تر از بِلّا راه می رفت، چون بِلّا از قبل برایش خط و نشان کشیده بود. (توی خانه به او گفته بود: «فقط دلم می خواهد به من نزدیک شوی، اگر ده قدم بشود نُه قدم، برایت ناهار نمی خرم.») تریستان پشت ویترین هر چهل و دو مغازه ایستاد و به آدم هایی زل زد که می آمدند و می رفتند. شش تا زن هم از او پرسیدند که آیا گم شده.



بِلّا توی یکی از آن مغازه ها پشت سر هم چهارده تا ژاکت پوشید و درآورد. هی جلوِ آینه این ور و آن ور می شد و می گفت: «این یکی خیلی... نمی دانم. شاید رنگش خوب نباشد، یا...»
تریستان توی دلش گفت: یا شاید هم خودت خوب نیستی، یا مرکز خرید خوب نیست، یا اصلاً کلاً هیچ چیز خوب نیست.
بِلّا گفت: «این هم خیلی... یک جوری است.»
تریستان باز هم توی دلش گفت: خیلی احمقانه است. کلمه ای که دنبالش می گردی همین است: احمقانه و مزخرف.
بِلّا نگاهی چپ چپ به تریستان انداخت، انگار فکرهایش را خوانده باشد. تریستان از این نگاه مور مورش شد.
دخترها همه جور تی شرت و کفش و شلوار جین را امتحان کردند. جین آبی، سفید، صورتی، جین های پاره پوره، سنگشور، سوراخ دار، به بعضی هایشان اصلاً نمی توانستی بگویی شلوار.
اما به مغازه اسباب بازی فروشی، یا لوازم ورزشی یا فروشگاه حیوانات خانگی حتی نگاه هم نمی انداختند.
تریستان پرسید: «می شود برویم مغازه لوازم ورزشی؟»
بِلّا گفت: «نخیرم، نمی شود.»
نزدیک ظهر بود و دل تریستان شروع کرده بود به قار و قور کردن.
از خواهرش پرسید: «می شود برویم ناهار بخوریم؟»
بِلّا باز هم از آن نگاه ها بهش انداخت که مو بر تنش سیخ می کرد.
تریستان گفت: «آخر گرسنه ام است.»
بِلّا گفت: «به من چه.»
بعدش به قسمت غذاخوری رفتند و یک ساعت تمام لیست غذای همه رستوران ها را زیر و رو کردند. آخر سر هم همبرگر آماده خریدند. تریستان هم روی میز جداگانه ای مشغول خوردن شد. بِلّا و دوستانش به هر کسی که از آن جا می گذشت اشاره می کردند، پچ پچ می کردند و بعد قاه قاه می زدند زیر خنده. بعد از ناهار باز هم آن دور و بر چرخ زدند که برای تریستان اندازه سه روز طول کشید. به پوستر آگهی فیلم هایی که روی پرده سینماها بود زل زدند و آخرسر هم نرفتند فیلم ببینند. تریستان از دکه ای که شبیه پرتقال بود یک لیوان آب پرتقال گرفت که هر مزه ای می داد جز آب پرتقال. آدم هایی را که کلاه قرمز داشتند شمرد (سی و نه تا). بعد با بوینک به مغازه ای رفت و ژاکتی قهوه ای پوشید که تنش را می خورد، بعد هم آن هایی را که شبیه آدم فضایی ها بودند شمرد (باز هم سی و نه تا). بالاخره دست از راه رفتن کشیدند و کنار فواره وسط مرکز خرید نشستند.
تریستان بعد از چند دقیقه پرسید: «حالا می شود برویم؟»
بِلّا گفت: «هنوز کارمان تمام نشده.»
تریستان پرسید: «چه کاری تمام نشده؟ ما که اصلاً کاری نمی کنیم. فقط داریم وقت کشی می کنیم.»
بِلّا جواب داد: «تا من نگفته ام وقت تمام نمی شود.»

تریستان و بِلّا آن قدر آن جا ماندند که مرکز خرید تعطیل شد. مغازه ها دیگر داشتند چراغ هایشان را خاموش می کردند و آن ها آخرین کسانی بودند که از آن جا بیرون می رفتند. بِلّا تی شرتی خریده بود که تا همین سه ساعت پیش فکر می کرد خیلی باحال است، اما حالا دیگر مطمئن نبود.
بِلّا از دوستانش پرسید: «حالا می خواهید چه کار کنید؟»
سارا گفت: «مامانم برای شام منتظرم است. اگر چیز نبود دعوتت می کردم...» این را گفت و با سرش به تریستان که ده قدم آن طرف تر ایستاده بود اشاره کرد.
بوینک گفت: «من هم باید بروم.»
بِلّا رو به تریستان کرد و گفت: «بیا تریستان، حالا دیگر باید برویم خانه.»
خیال تریستان راحت شد. آن روز طولانی ترین روز زندگی اش بود. با بِلّا سوار اتوبوس شد و سه صندلی دورتر از او گرفت نشست.

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی زمان ایستاد