فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قطار دهلی - بمبئی

کتاب قطار دهلی - بمبئی
بمبئی

نسخه الکترونیک کتاب قطار دهلی - بمبئی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قطار دهلی - بمبئی

صدایش لرزید. بغض راه کلمه‌ها را بست. از جا بلند شد و به حیاط رفت، با چشمِ به‌اشک‌نشسته. پشت ساختمان، باغچه را دور زد. کنار بوته‌های رز سرمازده چمباتمه زد روی تخت چوبی پایه‌کوتاه. این‌جا پناهگاهش بود. احساس امنیت و تعلق می‌کرد در این گوشه. در این خانه می‌توانست، بی‌ترس یا احساس گناه، خودش باشد. لاله او را همان‌طور که بود، پذیرفته بود. چشم‌هایش را بست. دلشوره‌اش مدام شده بود. ریه‌هایش را پر کرد از هوا. سعی کرد در لحظه حضور داشته باشد. صداها را بشنود. محو و هیچ بشود در صداها. این کار بین او و واقعیت‌های تلخ اطراف فاصله می‌انداخت و آرامش می‌کرد. تکنیک این راه میان‌بُر را از استاد حکیمی یاد گرفته بود. کسی با موتور از کوچه رد شد. کودکی در حیاط همسایه گریه کرد. چیزی لابه‌لای بوته‌ها خش‌خش صدا داد؛ گربه یا یاکریمی شاید. در کوچه پشتی مردی با بلندگو فریاد کشید: «انار شیرین، انار ساوه، بدو زنبیل بیار... بدو وایسادم این کنار.» صدا آمرانه و خش‌دار بود. شبیه صدایی که آن روز پاییزی از پشت دیوارهای آجری شنیده بود. سینه‌اش از درد سنگین شد. سرش را انگار بخواهد با کسی مخالفت کند چند بار تکان داد. نمی‌خواست به خاطر بیاورد، باید در لحظه اکنون باقی می‌ماند. «سه کیلو انار شیرین فقط...»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قطار دهلی - بمبئی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . آب حیات

نیلوفر تا نیمه های کوچه پردرخت رفت. جلو در آهنی خاکستری ایستاد و چند بار پشت سر هم زنگ زد. خوش خوشک تا انتهای کوچه نرفت و توی کوچه بعدی سرک نکشید. حواسش به خش خش برگ های زیر پایش نبود. پاچه شلوارش را بالا نزد و مثل همیشه توی جویْ خلاف جریان آب قدمی برنداشت. صدای آب را نمی شنید انگار. دم جنبانکی بی تاب بود و پشت در زمان برایش دیر می گذشت.
شلوار جین به پا داشت و مانتوی کوتاه و چسبان سیاه تنش بود. بر بال های شال سیاهش واژه هایی به خط نستعلیق نوشته شده بود. نیلوفر لبه های شال را روی شانه مرتب کرد. حالا می شد از آن همه انحنا و گردی سر درآورد.
ای عشق همه بهانه از توست.
آفتابی که تازه روی دیوارهای آجری ولو شده بود، بی رمق بود و گهگاه پشت ابر می رفت. از پشت در صدای شرشر آب می آمد. شاید شیلنگی توی باغچه پای درختی باز بود. کار یاشار بود حتما. دم دمای آمدن نیلوفر، حیاط را می شست و باغچه ها را آب می داد؛ بعد از همان یک بار که نیلوفر گفته بود از آب، از بوی خیسی خاک، خوشم می آید.
در به تقه ای خشک باز شد. نیلوفر از کنار داودی های رنگ پریده گذشت و به سمت بنای آجرنمای قدیمی رفت که درخت های پاییززده دوره اش کرده بودند. سقف شیروانی نقره ای، پنجره های چوبی و نرده های سفید ایوان جلو چشمش بود.
از پله ها بالا رفت. نایستاد و خانه را با حسرت نگاه نکرد؛ مثل گیاهی در حال انقراض. مهلت نداد یاشار روی ایوان بیاید، دست به سینه به دیوار تکیه بدهد و تماشایش کند.
پشت در راهرو ایستاد. یادش نمانده بود توی کوچه یا پشت در نگاهی به آینه بیندازد. این اواخر به خودش نمی رسید. همین دیروز لاله به شوخی گفته بود: «خیال می کنی ابروهات پر بشه، شکل جوونی هات می شی یا مد شده ابروی پهن؟»
نیلوفر، بند انگشت شست به زیر دندان، گفته بود: «ای بابا، دلت خوشه ها! کاش دلیلش این بود.»
دلیلش این نبود. نگاه کردن به آینه توی دلش را خالی می کرد؛ یک علامت سوال گنده بی رحم می گذاشت جلو تصمیمی که گرفته بود. تک و توک تارهای سفید لابه لای موها و چین های ریز دور و بر چشم ها دودلش می کرد. برای دلداری دادن به خودش می گفت به درک، با پی.آر.پی یا بوتاکس درست می شود.
یاشار هفته پیش، بعد از آن وقفه سیزده روزه، گفته بود: «این ها چروک استرسه. چه کار داری می کنی با خودت؟»
دیشب هم خواب عجیبی دیده بود. پریشان بیدار شده بود. چراغ خواب را روشن کرده بود و دست هایش را وارسی کرده بود. توی خواب کف دست هایش پر بود از موهای سفید و دراز و ریشه دار. ریشه ها از زیر پوست پیدا بود.
زیپ کیفش را باز کرد. انگشت هایش می لرزید. فرصت نشد آینه را بیرون بیاورد. یاشار در را باز کرد و لای در ایستاد. با آن تی شرت سبز و شلوار گرمکن شل و ول جوان تر و خودمانی تر از همیشه به نظر می آمد.
«سلام. اجازه هست بیام تو؟»
یاشار از سر راه کنار رفت.
«سلام. دیر کردی!»
دیر نکرده بود. همین موقع ها می رسید همیشه، حدود هشت. این جمله یاشار را دوست داشت. بی حرف از کنارش رد شد.
خانه کم نور و ساکت بود. کسی پرده پشت پنجره ها را کنار نزده بود هنوز. آدم های توی قاب عکس ها با فاصله های زیاد روی دیوارها ایستاده بودند و در آن تاریک روشن، چرتی به نظر می آمدند یا حواس پرت. همه چیز ساده و خشن انتخاب شده بود، در تمام خانه، به عمد؛ جز چند گلدان کوچک سفالیِ گوشه پذیرایی و تندیس بزرگی از بودا در بالاترین طبقه کتابخانه، چشم بسته به حال مراقبه، کنار پیکرکی از الهه آتش و دانایی؛ یادگارهای لاله از سفر هند.
نیلوفر کیفش را کف زمین انداخت. چیزهایی از کیف بیرون ریخت. رژ لبی بدون در، آینه ای شکسته و یک خودکار. از روی قالیِ پردرخت وسط سالن رد شد و یکراست به آشپزخانه رفت. پرده پشت پنجره را کنار زد، در یخچال را باز کرد و شیشه آبی سر کشید. آشپزخانه شسته رُفته و دنج بود. از اتاق یاشار صدای آواز غم زده زنی می آمد که از ته دل فریاد می کشید: «ایهاالناس، خاک غربت خانه نیست.»
«خاموشش کن!»
یاشار دم در آشپزخانه ایستاد.
«حرارتت زده بالا؟ اول صبحی چرا آب یخ می خوری؟»
«تو چرا اول صبحی سیگار می کشی؟»
یاشار سوال را نشنیده گرفت. نیلوفر هم حوصله پیله کردن نداشت. آهسته و بی انرژی گفت: «داغم. دلم خنکی می خواد. خاموشش کن.»
«چرا؟»
«می دونی که، از ناله خوشم نمی آد.»
«شاید هم حقیقت اذیتت می کنه.»
«باشه. هرچی تو بگی. فقط خاموشش کن. تحملش رو ندارم.»
بی حوصله گفت و همچنان با شیشه خالیِ آب دَم یخچال ایستاد.
«لاله کجاست؟»
«حمام.»
«خیلی وقته رفته؟»
«نه. پیش پای تو رفت. بذارش همون جا. من پُرش می کنم.»
«امروز هم شاگرد داره؟»
«صبح نه، یک به بعد، یکسره تا بوق سگ.»
نیلوفر شیشه خالی را گذاشت روی کابینت. یاشار به اتاقش رفت و برگشت. زن دست از ناله کشید. نیلوفر شالش را لبه یکی از صندلی ها انداخت. موهایش پرپشت، مشکی و لخت بود و یکدست و تا زیر گوش ها می آمد. دکمه های پنهان مانتو را بابدخلقی باز کرد، سنجاق قفلی را که نقش یکی از دکمه ها را بازی کرده بود روی میز انداخت و مانتواش را دل زده و بیزار پرت کرد روی پیشخان. رفت پشت پنجره ایستاد. دل دل کرد حرف فردا را بزند. نزد.
«عود روشنه؟»
«آره.»
یاشار، چشم به نیلوفر، یکی از صندلی ها را با سر و صدا جلو کشید و نشست، اما مثل این که روی تیغ نشسته باشد، از جا کنده شد و رفت پشت پنجره. خاکستر سیگارش کف آشپزخانه ریخت. انگشت اشاره را تا نزدیک آرنج نیلوفر پیش برد. نیلوفر تای آستین شومیز سیاهش را باز کرد و تا مچ پایین کشید.
«چی شده دستت دوباره؟»
«هیچی.»
یاشار مشت زد به هوا.
«می دونم. یا کشیده به دیوار... یا گیر کرده به درخت.»
رنگ تیره پوست صورتش آشکارا تیره تر شده بود. نشست و تکیه داد به شال نیلوفر.
«بیا بشین. چایی بریزم برات؟»
نیلوفر پوزخند زد: «بشینم؟ دلت خوشه ها! نمی تونم بشینم. نمی دونی چه حالی دارم.»
دل به دریا زد. سوال سخت را باید می پرسید.
«بلیت ها رو گرفتی؟»
یاشار بلند شد و کنار نیلوفر ایستاد اما دستش را از روی شال برنداشت. فیل و فنجان بودند. جثه کوچک و نحیف نیلوفر تناسبی با هیکل تناور یاشار نداشت.
«آره. حاضرند. کار دیگه ای نمونده.»
نیلوفر یکه خورد. دلهره و تشویش را در ماهیچه های دست و پایش حس کرد. اتفاقی که منتظرش بود و با جزئیات شب و روز در فکرش ساخته و پرداخته بود حالا داشت در جایی واقعی، در دنیایی بیرون از ذهن او، رخ می داد. کارهای پاسپورت، ویزا و خرید بلیت انجام شده بود؛ با احتیاط و پنهانی.
«بالاخره کار خودت رو کردی. داری می ری.»
دل شکستگی نفوذ کرده بود به صدای یاشار. در این یک سال و چهار ماه و دو هفته ای که از آمدنش می گذشت نیلوفر ندیده بود که غصه ای او را این طور به دام بیندازد.
یاشار دو فنجان چای ریخت و روی میز گذاشت. چند سیب سرخ از یخچال بیرون آورد و توی سبد حصیریِ روی میز چید؛ کند و آرام. فکرش جای دیگری بود یا لحظه سختی را می خواست که عقب بیندازد شاید. دست زیر چانه، نشست و سیبی را با سر انگشت های دست دیگر روی میز رقصاند. چشم هایش غمگین بود، چهره اش سخت و تلخ.
«با هر مهاجرتی... این جا یه خرده سوت و کورتر می شه. جای خالی اون آدمِ رفته توی زندگی بقیه پر نمی شه هیچ وقت. آدم دلش می گیره. زخم می شه. اما رفتن تو... رفتن تو...»
ساکت شد. گویا نمی توانست کلماتی را که می خواهد پیدا کند.
نیلوفر به سمت میز آمد، ننشست. بلاتکلیف پشت یکی از صندلی ها ایستاد.
«خیال نمی کردم این همه برات مهم باشه. تو هیچ وقت... هیچ وقت... الآن پنج شیش ماهه که حرفش رو می زنیم. رک و راست می گفتی مخالفی، ناراضی ای. فقط نشستی گفتی غربت خوبیش اینه بدیش اینه. امروز عجیب و غریب شده ی...»
پیشانی و پشت پلک هایش می سوخت.
«... اما فرقی هم نداشت. به هر حال باید می رفتم.»
«هاه! باید می رفتی! کاش می فهمیدم این باید و نبایدها رو کی وضع می کنه.»
«خود تو، مگه نرفتی؟»
«رفتن من فرق داشت. خیلی فرق داشت. از این مملکت نرفتم. دیدی که آخرش هم برگشتم. لاله نمی ذاشت زندگی کنم. گفته م که برات.»
از اتاق یاشار صدای تک نوازی پیانو آمد. یاشار چیزی نشنیده بود حتما که واکنشی نشان نداد.
«موبایلت داره زنگ می خوره!»
یاشار از پشت میز بلند شد و به اتاقش رفت. نیلوفر از پنجره دید که شاخه های چنار توی کوچه در باد تکان می خورند. یاشار از روزگار بچگی و نوجوانی زیاد گفته بود برایش. مثل آن نیمه شبِ نیمه تابستان.

جلوِ خانه استاد حکیمی، تکیه داده به دیوار، منتظر لاله ایستاده بودند؛ در هوای دم کرده و خفه. لاله از پنجره آشپزخانه سرک کشید بیرون.
«بچه ها، شما برید. کارم که تموم شد می آم دنبالتون.»
نیلوفر و یاشار پیاده از میدان گل ها راه افتادند و خیابان ولیعصر را بالا رفتند؛ در آرامش، بی دغدغه. نیلوفر زنده و جوان شده بود، سرخوش بود. نه سر و صدای خیابان آزارش می داد و نه گرما کفرش را درمی آورد، اما بدش نمی آمد که تی شرت سدری نخی و خنک یاشار تنش باشد. از تصور خودش در آن لباس قهقهه زد.
«به چی می خندی؟»
«به خودم!»
«به خودت؟»
«آره. داشتم فکر می کردم با تی شرت تو چه شکلی می شم.»
یاشار سر رو به آسمان خندید.
«گم می شی توش. فکرش رو بکن!»
تا سر عباس آباد هر دو ساکت بودند. کمی بالاتر نیلوفر پرسید: «چرا از این جا رفتی؟»
آخرین کلمه از دهانش بیرون آمده و نیامده پشیمان شد. شاید زمان پرسیدن این سوال نرسیده بود هنوز. با خودش گفت نکند درنزده وارد حریم خصوصی یاشار شده باشد!
«قصه ش درازه. حوصله ت سر می ره.»
دلخور نبود. نیلوفر نفس راحتی کشید.
«وقت که داریم. صبر و حوصله من هم زیاده.»
چند ستاره کدر و کم جان بالای سرشان در آسمان سوسو می زد. ماه بزرگ نقره ای از لابه لای دوده و غبار پیدا بود. چراغ رستوران ها روشن بود و دکه های آبمیوه و بستنی فروشی مشتری داشتند.
«لاله، بعد از جدایی از پدرم، خیلی عوض شد. سخت شد. نمی دونم چطور بگم. می خواست هم پدر باشه برام هم مادر. آره گمونم اشتباهش همین بود. اگه...»
«همینه. زدی تو خال. خودشه. زن بودن بلد نیست این بشر. سفت و سخته. تازه کلی عوض شده. بابدبختی راضیش کردم موهاش رو رنگ کنه، زیر بار می رفت مگه؟ کلاس استاد حکیمی عوضش کرد. نرم شد... اِی... یه کمی! همچی بگی نگی.»
نیلوفر لب جوی نوک انگشت های پایش را در زلالی آبی فرو برد که از پای چنارهای پیر و بلند می گذشت.
«چند سالت بود اون موقع؟»
یاشار وسط پیاده رو ایستاد. نفس نفس می زد.
«سه چار سال.»
«چرا جدا شدند از هم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب قطار دهلی - بمبئی

قشنگ بود.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی