فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب روزی روزگاری در طهران

نسخه الکترونیک کتاب روزی روزگاری در طهران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روزی روزگاری در طهران

تصاویر رنگ پریده به دنبال تیتراژ بر پرده نقش می‌بندد. عباس با غم و اندوه به تصاویر می‌نگرد. تصاویری که به دلیل نگاتیو فاسد شده، بی‌رمق است و در مقابل فیلمهای ناطق نیز توان عرض اندام ندارد. اشک در چشمانش حلقه می‌زند. صدایش را می‌شنویم، آنگونه که گویی در ذهن او هستیم:
- با تمام تلاش‌ها فیلم حاجی آقا آکتور سینما شکست خورد. بعد از دیدن فیلم ناطق دختر لُر، کسی علاقه به تماشای فیلم صامت ما نداشت. فیلم چهار روز بیشتر نمایش داده نشد.
وقتی چراغها روشن می‌شود همه سالن را ترک می‌کنند. عباس نیز خواسته ناخواسته از جا بلند می‌شود. فرشته باستانی را می‌بیند که روی صندلی نشسته و به پرده سفید می‌نگرد. سالن خالی و سرد و ساکت، حال و هوای غم‌انگیزی دارد. عباس به فرشته نزدیک می‌شود. چشمان سبز رنگ فرشته غمگین است و پر اندوه. عباس دست بر شانه او می‌گذارد.
- فیلم تموم شده. باید بریم.
فرشته به او اعتنایی نمی‌کند ولی از جا بلند می‌شود. به نظر می‌رسد که قوز پشتش بزرگتر شده است. به اتفاق عباس سالن را ترک می‌کنند. بیرون هوا تاریک شده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب روزی روزگاری در طهران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

دقیقا راس نیمه شب، در زیر طاقی جلوی مغازه روسی خان واقع در خیابان لاله زار، ولگردی که در کنار دوستش زیر پتوی شرنده ای خفته است بر اثر صدای ترسناک رعد از جا می پرد و می بیند که موجود عجیب و غریب بال داری از آسمان فرو افتاد. موجود بال دار، فرشته لندهور و کاملاً خاکستری رنگی بود که در نور درخشان صاعقه لحظه ای نمایان گردید و بعد در کوچه ای روی تلی از آشغال افتاد. صدای افتادن فرشته دست کمی از صدای رعد نداشت ولی تمام این جریانات باعث نمی گردد که خواب ولگرد دوم بر هم بخورد. ولگرد اول مثل خوابگردها می گوید:
- یه چیزی از آسمون افتاد... بال داشت... گمونم یه فرشته بود...
لحن ولگرد میانسال، نامطمئن و مردد است. باران دیوانه واری که از سرشب باریدن گرفته است، گویی پایان ناپذیر و جاودانه، یک لحظه قطع نشده است. جوی های خیابان لاله زار و کف سنگفرش آن مملو از آب است. ولگرد به باران زُل زده و باز تکرار می کند:
- یه فرشته افتاد پایین... پاشو بریم کمکش...
سپس رفیقش را تکان می دهد. مرد دوم که گرماگرم خواب است با صدایی کشدار و بریده بریده می گوید:
- بگیر بخواب حال نداری، مگه نگفتم زیاد بنگ نزن پدرسگ.
ولگرد اول همچنان به باران می نگرد که لحظه ای سست و یا قطع نمی شود. هرچند به شدت کنجکاو شده است ولی حوصله تکان خوردن را ندارد. دوباره دراز می کشد و با خود می گوید:
- خیالاتی شدم...
سپس پتو را بر سر می کشد و سعی می کند بخوابد.
در کوچه مجاور فرشته سقوط کرده حال و روز درستی ندارد. تیرتخته هایی که رویشان افتاده، پک و پهلویش را آزرده کرده است. به زحمت بلند شده و می ایستد. باران از همه جایش فرو می ریزد. فرشته موجود لندهور و دیلاقی است که هیبت یک پیرمرد سپیدمو و باستانی را دارد و اگر از بالهای خاکستری بزرگش که پوشیده از پرهای زمخت است بگذریم، روی هم رفته بیشتر شبیه به یک آدم قراضه و بی مصرف است تا یک فرشته که همراه باران سقوط کرده است. فرشته در حالیکه با چشمان سبز و عهدبوقی خود به اطراف می نگرد به زبان نامفهوم فرشتگان غرولند می کند و فحش های نامعلوم می دهد. همه چیز برایش گنگ و ناآشناست. به دیوارها دست می کشد. سپس به حرکت درآمده و به خیابان می آید. هیچکس در خیابان نیست و نور چراغ های پایه دار خیابان روشنایی محو و وهم انگیزی به محیط داده است. فرشته جلوتر می رود. در زیر طاقی جلوی مغازه روسی خان دو هیکل خفته در زیر پتو را تشخیص می دهد. با احتیاط پتو را از روی صورت آنها کنار می زند. هر دو در عالم هپروت هستند. فرشته آهسته به صورت و لباس یکی از ولگردها دست می کشد. صورت، ریش و موهای آشفته ولگرد برایش آشناست و مانند سر و صورت خودش است، اما لباس شندره ولگرد برایش ناآشناست. لحظه ای متفکر برجا می ماند. سپس به بدن برهنه خودش می نگرد. اندک اندک برایش مسلم می شود که لباس داشتن در روی زمین الزامی است. همچنین احساس می کند که باید محیطی را که بر آن هبوط کرده است بشناسد و زبان زمینی ها را یاد بگیرد.
پیرمرد باستانی هنوز در اندیشه این مسائل است که در میان همهمه ریزش باران و غرش رعد، صدای دیگری را می شنود. به اطراف می نگرد و خود را در پناه تاریکی می کشد. اتومبیل سیاهرنگی به آهستگی در خیابان جلو می آید و در مقابل یک مغازه طلافروشی، روبروی مغازه روسی خان در آن سوی خیابان متوقف می گردد. فرشته لندهور با حیرت و سرگشتگی به اتومبیل می نگرد. به نظرش جانوری باستانی و مهیب می رسد که شباهت هایی به شیطان دارد. وقتی درهای اتومبیل گشوده شده و سه مرد شولاپوش از آن خارج می شوند فرشته بیشتر مطمئن می شود که این جانور باستانی بوی تند و گوگردی شیطان را دارد. سه مرد با ابزاری که در دست دارند به سمت طلافروشی می روند. شیشه های ویترین را می شکنند و شبکه فلزی محافظ مغازه را از بین می برند. دو تن از مردان به داخل رفته و یکی دیگر نگهبان می ایستد. پیرمرد باستانی اکنون با اولین تبهکاری آدمیان مواجه شده است. مردان شولاپوش خیلی زود از مغازه خارج می شوند. یک کیسه پر از اشیاء دزدی را حمل می کنند. سوار بر اتومبیل می شوند و از محل حادثه دور می گردند. بوی تند گوگردی شیطان نیز بتدریج از بین می رود.

۲

سه روز بعد، هیچ اثری از آن سیلاب آسمانی برجا نمی ماند. گویی هیچ حادثه ای پیش نیامده و باران سیل آسا و یک فرشته بی دست و پا از آسمان بر زمین نریخته است. خیابان ها خشک و کم و بیش تمیز است و زمین تمام آن باران دیوانه وار و لجام گسیخته را در دل خویش پنهان کرده است. فرشته لندهور حال با محیط آشنا شده و محدوده جغرافیایی محل سقوط خود را می شناسد. زندگی زمینی انسانها برایش ترکیب در هم تنیده ای از زشتی ها و زیبایی هاست که نسبت به هر آدم فرق می کند. آدمهایی که در چهاردیواری منازل یا خیابان ها و کوچه ها رفت و آمد و زندگی می کنند و لحظات عمر را در طلب خواسته ها و رویاهایشان از دست می دهند. خیابان هایی دراز و باریک و گاه پهن و کوتاه که در تقاطع های بی شمار به همدیگر پیوند می خورند. مهمترین این خیابان ها، لاله زار است که در عهد ناصرالدین شاه قاجار ساخته شده است. شبها لاله زار غرق نور می شود. نور مغازه ها و نور چراغهای پایه دار حاشیه خیابان. چراغها تنه برنجی دارند و روی چهار سطح بدنه، نقش شیر و خورشید کنده کاری شده است. نور چراغها در زمان های قدیم تر در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار به وسیله گاز کاربیت ایجاد می گشت که مخزن اصلی اش در خیابان چراغ گاز واقع شده بود. بعدها با آوردن کارخانه برق از روسیه توسط حاج امین الضرب، لامپهای فِزِرْتی و لندوک در محفظه شیشه ای چراغها گذاشته شد و به طور رسمی برق به لاله زار آمد. دو طرف خیابان مغازه های گوناگون وجود دارد. لباس فروشی، صفحه فروشی، کافه، عتیقه فروشی و دیگر شغلها. درشکه های مدل روسی با اسبهای قهوه ای و خاکستری و اتومبیل های پردود و دم که مثل قایق های روی آب، روی پستی و بلندی سنگفرش خیابان بالا و پایین می روند، در تردد هستند.
آدمهای مختلفی در خیابان رفت و آمد می کنند. همه سعی کرده اند لباسهای نونوار و شیک و مرتب بر تن داشته باشند. جلوی سینماها شلوغ تر از بقیه جاهاست. پلاکاردهای قدی از بازیگران فیلمها در جلوی در ورودی سینماها نصب گردیده و از بلندگوهای کوچکی صدای فیلم، در فضای جلوی سینما پخش می گردد. پایین تر از چهارراه کنت، از چند مغازه که رد بشویم به یک صفحه فروشی می رسیم. پشت ویترین باسمه هایی از آوازه خوان های مشهور نصب شده و یکی دو گرامافون خوشرنگ نیز روی مخمل قرمز قرار دارد. همیشه صدای موسیقی از گرامافون داخل مغازه بگوش می رسد. پایین تر از مغازه صفحه فروشی، سیگارت فروشی ری پور است که صاحبش آقای ری پور، مرد موقری است با اندام لاغر و لباس مرتب و مغازه اش محل پخش انواع سیگارت های ایرانی و فرنگی است. در تقاطع خیابان استانبول و لاله زار، ساختمان کافه پارس قرار گرفته و روبروی آن در آن سوی خیابان، ساختمان سینما مایاک دیده می شود. صاحب سینما، یک روس سفید بنام ساکوار لیدزه است که پس از انقلاب بلشویکی در روسیه فرار کرده و به ایران آمده است. آدم لندهور پنجاه و چند ساله ای است که همواره چکمه سوارکاری به پا دارد و تعلیمی به دست می گیرد. همسرش لاریساخانم زن گنده ای است که برخلاف شوهرش گنده دماغ و اخمو نیست. از چهارراه که رد می شویم به لاله زار کهنه می رسیم. مقداری که جلو می رویم و در اواخر خیابان، عمارت گراندهتل نمایان می شود. ساختمانی است دو طبقه و سفید رنگ که به سبک بناهای فرانسوی ساخته شده است. در ورودی آن بزرگ است و از چوب سیاهرنگ ساخته شده. از در که وارد می شویم ابتدا به سالن های کافه رستوران هتل می رسیم. روبرو پیشخوان رسپسیون هتل قرار دارد که همیشه مرد چاق و چله ای با سبیل باریک و موهای بریانتین زده و لباس غلط انداز به میهمانان رسیدگی می کند. دو ردیف پله از دو طرف محل رسپسیون به طبقه دوم می رسد. از دو در بزرگ خوش نقش و نگار، به حیاط هتل می رسیم که دار و درخت فراوان دارد و دور تا دور آن در دو طبقه اطاق های هتل قرار دارد. در قسمتی از ساختمان گراند هتل، سالن نمایش گراند سینما ساخته شده است. سالن دارای یک سن بزرگ است که گهگاه کنسرت موسیقی در آن برگزار می شود. تبلیغ برای فیلمها توسط دو تابلوی بزرگ قدی که روی زمین و به دیوار تکیه دارد، صورت می گیرد. یک تابلو در جلوی سالن قرار دارد و دیگری کنار در ورودی گراندهتل نصب می شود. سالن چندان بزرگ نیست ولی تمییز و شیک ساخته شده است. صندلی هایش با نشیمنی نرم و با روکشی از مخمل سبز مغزپسته ای در سالن چیده شده است. ساعت حدود شش بعدازظهر است و سانس دوم نمایش رو به اتمام است. صدای آپارات نمایش فیلم مثل وزوز خرمگس در سالن طنین انداز است و یک تنوره نور آبی رنگ، از سوراخ کوچک آپارات خانه تا پرده سفید نمایش در فضای سالن شناور است. در کنار سن یک پیانوی قهوه ای آلمانی قرار دارد و مردی میانسال که جلیقه مشکی و پیراهن سفید بر تن دارد، پشت آن نشسته و همراه با صحنه های فیلم پیانو می نوازد و اشعاری را فی البداهه می خواند. روی پرده فیلمی از داگلاس فیربنکس در حال نمایش است. در میان تماشاگران، عباس طاهباز نشسته است. جوانی است حدود بیست ساله و ریزاندام که به شیوه فیربنکس سبیل نازکی پشت لب دارد. اکثر تماشاگران مرد هستند و فقط در قسمت لژ، چند خانم متجدّد با همراهانشان حضور دارند. فیلم که تمام می شود چراغهای سالن روشن می گردد. دو تن از کارکنان سینما که بساط آجیل و شیرینی و نوشیدنی به گردن آویزان کرده اند وارد سالن شده و در لابلای صندلی ها حرکت می کنند. نوازنده پیانو آهنگی می زند و بعد مرد قدبلند و خوش لباسی با لبخندی گل و گشاد که تمام صورتش را پر کرده وارد سن می شود و به تماشاگران تعظیم کوتاهی می کند. او مدیر داخلی گراندسینما، اسحق زنجانی است. زنجانی با صدایی شیپوری و رسا شروع به صحبت می کند:
- خانمها و آقایان، امیدوارم که از نمایش امشب لذت برده باشین.... ریاست گراندسینما مفتخر است که سالنی شیک و راحت برای نمایشات مورد علاقه شما ایجاد کرده. در ضمن پس از سانس بعدی، در سالن اصلی گراند هتل، مجلس دانس تانگو با ارکستر معروف آرتیست های چکوسلواکی دایر است... و اما از هرچه بگذری سخن دوست خوشتر است.
تماشاگران مانند آنکه از این جمله، به کلید رمز آن دست پیدا کرده باشند به هیجان می آیند. جوانکی که پهلوی عباس نشسته است بی اختیار شده و به او سقلمه می زند:
- آخ جان... ریشاردتالماج!
عباس در مقابل این کلمات فقط می تواند یک آخ پُر از درد بگوید. زنجانی دستهایش را بالا برده و با حرارت اعلام می کند:
- پروگرام آینده، از جمعه نمایش فیلم تماشایی خطرات و مبارزات اهریمن توسط یگانه قهرمان آرتیستی عالم سینما، ریشارد... تالماج!
همهمه در سالن در می گیرد و همگان گویی خود ریشاردتالماج را دیده باشند از جا بلند شده و با حرارت دست می زنند. صدای چند سوت بلبلی بدرقه کف زدنهاست. چند تن از خانمهای تماشاچی نیز به وجد آمده و چون اسب شیهه می کشند. یکی از آنها، مادام مارکاریان برمامگوزید، که شیرین هفتاد سال را دارد، از شنیدن نام ریشارد تالماج غش می کند و مثل تاپاله پهن می شود روی صندلی. عباس هم با حرارت کف می زند و بعد به همراه چند تن که سالن را ترک می کنند، از سالن گراند سینما خارج می گردد. بیرون عمارت گراندهتل، سوز ملایمی می آید که حاکی از رسیدن قریب الوقوع زمستان است. خیابان ازدحام همیشگی خود را دارد. عباس جلوی گراندهتل به اطراف و سپس به نزدیک لیموناد فروشی دوره گرد می رود. دست در جیب می کند و سکه ای بیرون می آورد:
- یک لیوان بده عمو...
لیموناد فروش لیوانی برایش پر می کند. مرد ریزاندام چهل ساله ای است که مثل بقیه اهالی شهر کلاه پهلوی بر سر دارد و شلوار دبیت مشکی اش درون یک جفت چکمه کهنه قزاقی فرورفته است. لیموناد فروش همواره لبخند گل و گشادی بر لب دارد تا یک رج دندان طلاکوب خود را که به مرور ایام چرک مرده شده به همگان نشان بدهد. عباس سکه را به او می دهد و سپس لیموناد را مزمزه می کند. هنوز لذت دیدن فیلم زیر دندانش است. سپس گویی با خودش و در حقیقت با ما شروع به صحبت می کند:
- سلام، اسم من عباس طاهبازه... بیست سال دارم و دوره استاژ را در وزارت عدلیه می گذرونم تا بعدا وکیل دعاوی بشم... عاشق سینما هم هستم... حتما شما هم از فیلم خوشتون می آد... چیز عجیب و شگفت آوری یه... مثل اینه که آدم رویا می بینه، ولی یه رویای مشترک با تماشاچی های دیگه... و مهمتر از همه، رویایی که صدبار هم می شه دیدش... اما از شما چه پنهون پدرم حاج مرتضی خان و بقیه اهل منزل از سینما بدشون می آد و من مجبورم پنهون از اونا بیام دیدن فیلم... خب، چه می شه کرد، اینم یه جورشه.
عباس به اطراف می نگرد و سپس گویی می خواهد رازی را برای ما فاش کند، سرش را جلوتر می آورد و صدایش را مرموز و آهسته می کند:
- راستی این قضیه را هم بگم، قراره بعد از اتمام دوره با دختر عمویم عطیه ازدواج کنم... ولی عشق به سینما برای من خیلی بزرگتر از عشق به زن و زندگی یه... دلم می خواد یک آرتیست بزرگ بشم... مث ریشارد تالماج. نظر شما چیه؟
لیموناد فروش که پشت سر عباس ایستاده است منتظر اعلام نظر ما نمی شود و شیشکی پدر و مادر داری می بندد. آنچنان محکم و کشیده که لیوان های لیموناد به لرزه در آید. عباس با لب و لوچه آویزان و حالتی پکر نیم نگاهی به لیمودناد فروش می اندازد و سپس لیوان را در بساط او می گذارد و راه می افتد. از مغازه صفحه فروشی، صدای یک فوکستروت به گوش می رسد. عباس جلوی مغازه لحظه ای مکث می کند و سپس در حالی که موسیقی را با سوت تکرار می کند در پیاده رو به راه می افتد. لیموناد فروش در حالیکه لیوان هایش را مرتب می کند با ما شروع به صحبت می کند:
- خیلی وقته که چاکرتون در این راسته لیموناد می فروشه. درآمدم بدک نیست ولی راستش چیزایی که هر روز و شب می بینم برام جالب تر از پول و پله است. روزی نیست که یکی دوتا از این جوون ها را نبینم که عشق آرتیستی رسیده به حلقشون. یک کلارک گیبل می گن و صدتا از لب و لوچه شون می ریزه. یک میرنالووی می گن و صدتا سوز و آه و اشک و غصه از سینه و دلشون می ریزه بیرون. واسه ریشاردتالماج و آلبرتینی و دوگلاس فیربنکس که دیگه غش می کنن... از قدیم و ندیم گفتن که عاشقی بد دردی یه ولی عشق به سینما ننه بزرگ تموم عشق هاست. این سالنی که در گراند هتل درست شده، اسمش گراند سینماست. صاحبش یه تاجره به اسم علی وکیلی که رفیق گرمابه و گلستان حضرت اشرف علی اکبر داور وزیر عدلیه اس. به غیر از این سالن، یه سینمای دیگه داره به اسم سپه. متبحرّ فکرای عجیب و غریبه. یه مدتی توی سینماش قبل از نمایش فیلم، مزقون چی ها برنامه داشتن و یکی دو نفر هم یه دهن آواز می اومدن و قر و قربیله می دادن. خیلی ها به خاطر ساز و آواز می رفتن به سینما ولی نوبت نمایش فیلم که می شد فلنگو می بستن. بعدم خواست یه سینما مخصوص نسوان بسازه ولی یخش نگرفت و کسی نیومد تماشا. حداکثرش این شد که لژ گراند سینما را کرده مخصوص خانواده ها که آدم حسابی ها با اهل و عیالشون بیان تماشا. بقیه سینمادارها هم فکرای اینجوری دارن ولی تا بخواد عملی بشه ریش ما رسیده به قوزک پامون.

نظرات کاربران درباره کتاب روزی روزگاری در طهران