فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رگ سرخی به تن‌بوم

نسخه الکترونیک کتاب رگ سرخی به تن‌بوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رگ سرخی به تن‌بوم

کتاب «رگ سرخی به تن بوم»‌ نوشته ملیحه صباغیان است.
داستان این کتاب درباره تقابل سنت‌های نسلهای گذشته با جوانان امروزی است. قهرمان این داستان دختری است که سعی می‌کند علیه این سنت‌ها اقدام کند و شکل تازه ای از زندگی را برای خودش رقم بزند.
در بخشی از کتاب «رگ سرخی به تن بوم» می‌خوانیم:
«از روزی که دوباره شروع به کار کرده بودم، بهترین اوقاتم در محیط کار می‌گذشت. با آن‌که تمام روز، کار بود و کار، آن‌قدر که گاهی، حال و نای حرف زدن برایم نمی‌ماند، راضی بودم. احساس زنده بودن می‌کردم. احساس مفید بودن. بجز آن، در خلوت اتاقم، خودِ خودم می‌شدم؛ همانی که بودم. نه تظاهر می‌کردم. نه صورت دلواپس مامان مدام جلوی چشمم رژه می‌رفت. نه جواب سؤال‌های تکراری پدر را می‌دادم و نه برای خوشایند نغمه، به لودگی و مسخره‌بازی‌هاش می‌خندیدم. گذشته از همه این‌ها، ذهنم در حال سیر می‌کرد. کم‌تر به عقب برمی‌گشت.
رسیدم جلوی پارکینگ. دربان شرکت، میان کت گشاد و بی‌قواره‌اش قوز کرده بود و پنجه‌ها را کشیده بود زیر بغل و نشسته بود روی چارپایه همیشگی‌اش. چشمش که به ماشینم افتاد بلند شد و زنجیر جلوی در را برداشت و سر خم کرد. دست تکان دادم و از کنارش گذشتم. در جای همیشگی پارک کردم و پیاده شدم و راه افتادم. لخ‌لخ‌کنان رسید و دست چروکیده‌اش را روی سینه گذاشت و گفت: «این آقای مهندس سراغ شما رو می‌گرفت.»
«کدوم آقای مهندس؟»
«مهندس صالحی دیگه. گفته، هر وقت اومدی، اول بری دفتر ایشون.»
«بارک‌اللّه آقای مهندس! حالا چطور شده صبح به این زودی اومده؟»
این پا و آن پا شد و دنبالم آمد.
«والا چه عرض کنم خانم مهندس.»
«دِ بازم که یادت رفت!»
آسانسور رسید. در را باز کردم. رفتم توی آسانسور و با خنده گفتم: «اگه یک دفعه دیگه، بهم بگی خانم مهندس...»
در بسته شد و جوابش را نشنیدم».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رگ سرخی به تن‌بوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

«... سلام به آفتاب. سلام به مهر، به مهرگان. و سلام به زندگی. در این صبح سرد و بی فروغ پاییزی، از جا بلند شوید. حجاب پنجره ها را کنار بزنید. نگاهی بیندازید به بیرون. به رقص موزون برگ های زرد و سرخ و قهوه ای. و نگاهی هم به آسمان. به خورشیدخانم. می بینید چطور تکه پاره ابرها را پس می زند و آرام آرام پا به صحن آسمان می کشد؟ زندگی موهبتی است بزرگ. بیایید در لحظه لحظه های آن، گل خنده بر لب بنشانیم و دست هایمان را با گرمای محبت پر بار کنیم. و شما شنونده عزیز رادیو...»
بوق ممتد ماشینی، از خلسه بیرونم کشید و انداخت به واقعیت دور و بر. موج عظیم ترافیک، مثل هر روز، کند و سنگین پیش می رفت و صدها ماشین کهنه و نو، در هم می لولیدند و راه یکدیگر را می بستند و دود و دمشان، مه غلیظی شده بود شناور بر تارک خیابان. پنجره را کشیدم بالا و رادیو را خاموش کردم. راننده کناری، دوباره بوق زد. تمام صورت استخوانی و اصلاح نشده اش را گردانده بود رو به من. ابروها را در هم کشیده بود و لب هایش می جنبید و دست تکان می داد و اشاره می کرد. از گل خنده ای که گوینده رادیو گفته بود، روی لبش نشانی نبود و چه بسا از گرمی محبت هم در دست هاش. گردن کشیدم توی آیینه ماشین، تا پشت سرم را ببینم و کنار بروم. چشمم به خودم افتاد. بهتم زد. پس گل خنده من کو؟ همان گلی که در اعماق دلم ریشه داشت و گهگاه، شبنمش اشکی می شد و می نشست به چشمم. با سر انگشت، شیاری را که میان ابروهام افتاده بود لمس کردم. دستم هم سرد بود. سردِ سرد! کاش می شد دنیا را از همان پنجره ای دید که خانم گوینده رادیو می دید. پیش از آن که درگیر افکار آن چنانی شوم، زدم روی زانویم و با خودم گفتم هی، یادت باشد پشت فرمان نشسته ای و می خواهی برسی دفتر. حواست جمع نباشد یا تو به این و آن می زنی و یا این و آن به تو.

از روزی که دوباره شروع به کار کرده بودم، بهترین اوقاتم در محیط کار می گذشت. با آن که تمام روز، کار بود و کار، آن قدر که گاهی، حال و نای حرف زدن برایم نمی ماند، راضی بودم. احساس زنده بودن می کردم. احساس مفید بودن. بجز آن، در خلوت اتاقم، خودِ خودم می شدم؛ همانی که بودم. نه تظاهر می کردم. نه صورت دلواپس مامان مدام جلوی چشمم رژه می رفت. نه جواب سوال های تکراری پدر را می دادم و نه برای خوشایند نغمه، به لودگی و مسخره بازی هاش می خندیدم. گذشته از همه این ها، ذهنم در حال سیر می کرد. کم تر به عقب برمی گشت.
رسیدم جلوی پارکینگ. دربان شرکت، میان کت گشاد و بی قواره اش قوز کرده بود و پنجه ها را کشیده بود زیر بغل و نشسته بود روی چارپایه همیشگی اش. چشمش که به ماشینم افتاد بلند شد و زنجیر جلوی در را برداشت و سر خم کرد. دست تکان دادم و از کنارش گذشتم. در جای همیشگی پارک کردم و پیاده شدم و راه افتادم. لخ لخ کنان رسید و دست چروکیده اش را روی سینه گذاشت و گفت: «این آقای مهندس سراغ شما رو می گرفت.»
«کدوم آقای مهندس؟»
«مهندس صالحی دیگه. گفته، هر وقت اومدی، اول بری دفتر ایشون.»
«بارک اللّه آقای مهندس! حالا چطور شده صبح به این زودی اومده؟»
این پا و آن پا شد و دنبالم آمد.
«والا چه عرض کنم خانم مهندس.»
«دِ بازم که یادت رفت!»
آسانسور رسید. در را باز کردم. رفتم توی آسانسور و با خنده گفتم: «اگه یک دفعه دیگه، بهم بگی خانم مهندس...»
در بسته شد و جوابش را نشنیدم. ساده لوحی دربان زبانزد همه بود و کلمات قصارش سوژه این و آن. اول باری که خانم مهندس صدام کرد و گفتم مهندس نیستم، چشمش گرد شد و دهانش از تعجب باز ماند و فکرش را بلند بلند بر زبان آورد: «ناسلامتی درس خونده، توی شرکت مهندسی کار می کنه. بگی خانم مهندس یه چیزی بهت می گن. بگی حاج خانم، خوششون نمی آد. والا آدم نمی دونه این جور زنا رو چی صدا کنه!»
آسانسور از طبقه همکف گذشت. پیاده نشدم و بی خیالِ کارت ورود و ساعت زدن، تا طبقه سوم رفتم. از میان راهرو صدای مهندس صالحی شنیده می شد؛ صدایی زمخت و مردانه که بر اثر کشیدن سیگار، خش هم برداشته بود. بلندبلند با کسی حرف می زد. پس مهمان داشت و تنها نبود. مردد ایستادم. راه افتادم برگردم اتاق خودم. پشیمان شدم. دوباره برگشتم. فکر کردم لابد کار مهمی دارد که برخلاف همیشه، صبح زود هم آمده است. جلوی در اتاقش مکث کردم، آخرین دکمه مانتو را هم بستم، روسروی ام را کشیدم جلو و گره اش را محکم کردم، تقه ای به در زدم، در را باز کردم و تو رفتم.
مهندس صالحی و دو نفر دیگر گرد میز کنفرانس نشسته بودند. صالحی با دیدنم از جا بلند شد و گفت: «به به، صبح شما بخیر.»
چرخید سمت آن دو نفر: «اینم همکار سحرخیز ما که منتظرشون بودیم.»
هر دو ایستادند. پیش رفتم. صبح بخیر گفتم و کیفم را به دسته صندلی کنار مهندس آویختم و نشستم.
صالحی نشسته و ننشسته گفت: «بهتره اول با هم آشنا بشین.» و رو کرد به مهمانانش.
«ایشون، خانم ترانه رویایی، از همکارای خوب ما در قسمت معماری داخلی هستن.»
لحظه ای برگشت سمت من و بعد میهمان ها را معرفی کرد:
«آقای مهندس پورنیا، مدیر عامل شرکت مبل اکسیر، و فرزند برومندشون، کامران خان.»
پورنیا سر خم کرد: «خوشوقتم خانم.»
شصت تا شصت و پنج ساله به نظر می رسید. صورتش مهربان بود و نگاهش آرام. با موهای جوگندمی که روی شقیقه ها به سفیدی می زد و کت و شلوار تیره اش، با وقار و متشخص به نظر می آمد. از آن تیپ مردهای جاافتاده ای که ناخودآگاه، آدم را به احترام وامی دارند. پسرش، یا به قول صالحی فرزند برومندش کامران خان، کپی رنگ و رو دار و صاف و صوفی از پدر بود. با همان آراستگی و تشخص. کامران دستش را از آن سوی میز دراز کرد. دستم را فشرد و با لبخندی گرم و پررنگ گفت: «چه اسم و فامیل قشنگی دارین!»
تن صدا را پایین آورد.
«هم قشنگ و هم برازنده.»
و باز تکرار کرد: «ترانه رویایی. نشنیده بودم!» دستم را پس کشیدم. گرمی محسوسی کف دستم ماند. گره روسری را شل کردم.
مهندس صالحی، اوراق پیشِ رویش را سرسری مرور کرد و گفت: «پیش پای شما، داشتم در باره پروژه هتل کیهان می گفتم. می دونی زمان تحویل این پروژه کم کم نزدیک می شه. خوشبختانه آقایون قبول کردن در زمینه دکوراسیون و تهیه مبلمانش با ما همکاری کنن. البته یه نظراتی در مورد نوع کفپوش و رنگ دیوارها دارن که گفتم با شما در میون بذارن.»
نگاهش کردم و گفتم: «یادتون نیست در باره هر دو مورد قبلاً تصمیم گرفته شده؟»
عینکش را برداشت. مکث کرد و گفت: «راست می گی. حق با شماست. اصلاً یادم نبود.»
عینکش را روی چشم گذاشت و انگار علت فراموشی اش را پیدا کرده باشد، ادامه داد: «بله. مغز جوون شما، خانوم رویایی همه چی رو ضبط می کنه. هر چی به خوردش بدی. عین کامپیوتر. مغز ما دیگه پیر شده. نمی کشه. به قول شماها، هانگ می کنه.»
خندید.
«درست گفتم؟ هانگ می کنه.»
پیش از آن که جوابی بدهم، مهندس پورنیا سر تکان داد.
«شکسته نفسی نفرمایید مهندس جان. برای این حرفا خیلی زوده.»
رو کرد به من.
«می تونم بپرسم چه نوع کفپوشی برای پروژه انتخاب کردین؟»
«بله جناب پورنیا. سنگ گرانیت. زمینه سنگ تقریبا به گل بهی می زنه با رگه های سیر و روشن قرمز. مال اطراف یزده.»
«خانم ترانه رویایی، چرا از کفپوش دیگه ای، مثلاً موکت استفاده نکردین؟»
«موکت؟ چرا موکت، آقای کامران!»
«برای این که پراتیک تره، خانم ترانه رویایی. امروزه کفپوش خیلی از هتل های بزرگ دنیا موکته. به نظر من موکت محیط رو گرم تر می کنه.»
جابجا شدم. پا روی پا انداختم و گفتم: «هتل های بزرگ دنیا را فراموش کنین. شرایط شهر خودمون رو در نظر بگیرین. آلودگی هوا. گرد و غبار. به نظر من، موکت با طبیعت مملکت ما سازگار نیست.»
«ولی خانم ترانه رویایی عزیز، خیلی از شهرهای پر جمعیت دنیا، شرایط اقلیمی تهران رو دارن. با وجود این، توی همه این شهرا، بناهای زیادی رو می بینین که کفشون با موکت پوشیده شده.»
لحظه ای به نظرم رسید شوخی اش گرفته است و از سر تفنن اسمم را تکرار می کند. دهان باز کردم تا اعتراض کنم. نگاهمان در هم گره خورد. چیزی ته چشمش درخشید. روی برگرداندم، اما دو نقطه فروزان در ذهنم باقی ماند. نفهمیدم واژه ها کجا پر کشیدند. چه شد صدا میان گلویم شکست! دمی گذشت. واژه ها برگشتند. دست چینشان کردم و با صدایی که به گوشم زمخت و ناهنجار آمد گفتم: «تجربه نشون داده ماندگاری این قبیل بناها، مستلزم استفاده از ابزار و مصالح مناسبه. این از درس های اولیه ای است که لااقل من یکی، یاد گرفتم!»
سر تکان داد و چیزی نگفت. تکیه دادم و آرنجم را روی دسته صندلی و زیر چانه گذاشتم. کار درستی کردم. دیگر نه آن جور نگاهم می کند و نه ختم ترانه رویایی برمی دارد. لابد فکر می کند اشتباه کرده است و این اسم اصلاً برازنده من نیست. حق دارد! آن از طرز حرف زدنم و این هم از مانتوی بدقواره ای که امروز تن کرده ام! امان از دست نغمه. شاید اگر به موقع رفته بود لباسشویی حداقل ظاهر بهتری داشتم. این دکمه های لعنتی را چرا از بالا تا پایین این طور ردیف بسته ام؟ الآن است که نفسم بند بیاید. بی هوا گره روسری را شل تر کردم.
«ادامه بدین؟»
هول شدم و انگشتم بین گره روسری و چانه ام سر در گم ماند.
«ببخشین، متوجه نشدم؟»
مهندس صالحی از بالای عینک، نگاهم کرد.
«گفتم یه توضیحی ام در باره رنگ دیوارها بدی.»
«اوه، بله. توی این پروژه، کاغذ دیواری رو حذف کردیم و از رنگ پلاستیک صد و بیست درصدی استفاده می کنیم.»
«فاصله ضربه گیر تا دیوار چندسانته خانم ترانه رویایی؟»
خدایا باز که شروع کرد!
«هفت سانتیمتر؛ آقای کامران!»
بلند شدم و رو به صالحی گفتم: «بهتره برم از پروژه پرینت بگیرم. تمام اطلاعاتی رو که آقایون نیاز دارن می شه روی نقشه ها دید.»
منتظر جواب نماندم و بیرون آمدم. چه ات شده است احمق. قدم ها را کند کردم. سلانه سلانه راه افتادم سمت پله ها. ساعت کار تازه شروع شده بود و همان رفت و آمد و جنب و جوش هر روزه به چشم می خورد. زنگ تلفن لحظه ای از نفس نمی افتاد. پله ها را پایین رفتم. راهروها را یکی یکی پشت سر گذاشتم و رسیدم به همکف. یادم آمد کارت نزده ام. کارت را برداشتم و به منشی مهندس دادم تا مهندس امضاء کند. به اتاق خودم رفتم؛ اتاق امن و کوچکم که پنجره ای داشت رو به آبی بلند و بام های کوتاه. و نوشته «الهی مرا آن ده که مرا آن به» در قاب منبت کاری روی دیوار. و یک میز چوبی و صندلی های دور و برش. کامپیوتر را روشن کردم و نشستم روبروش. اما ذهن دَرهم ریخته ام با دستم نمی خواند. دستم ستون چانه ام شده بود و ذهنم میان اتاق خودم و دفتر مهندس صالحی پرسه می زد. مسخره است! این همه آدم، تا حالا از اسم و فامیل من تعریف کرده اند، این یکی هم رویش. تازه نگاه کردنش هم عادی بود. حالا گیرم که زل زده بود. خب که چه؟ بالاخره از تمام نقشه های هتل پرینت گرفتم و دوباره برگشتم دفتر مهندس صالحی. هر سه گرم صحبت و نوشیدن چای بودند. نقشه ها را چیدم روی میز کنفرانس و نشستم و رو به مهندس پورنیا گفتم: «بروشوری، عکسی، رزومه ای، چیزی از کارهاتون همراه دارین که با هم ببینیم و طرح اون ها را روی نقشه بررسی کنیم.»
«بله. چند تایی کاتالوگ داریم که بخشی از پروژه های دیزاین شده ما رو نشون می ده.»
مهندس صالحی با سر اشاره کرد.
«کاتالوگ ها، اون جا روی میز منه. دو سه روز پیش خواستم بدم نیگاشون کنی، یادم رفت.»
شانه بالا انداخت.
«می بینی خانم رویایی اینم نشونه دیگه ای از حواس پرتی.»
بلند شدم کاتالوگ ها را بردارم، کامران پیش دستی کرد.
«اجازه بدین، من به میز آقای مهندس نزدیک ترم.»
اولین جمله ای بود که بر زبان آورده بود و اسم و فامیل من لابلای کلماتش نبود. دلم آرام گرفت. کاتالوگ ها را آورد و گذاشت پیش ِ دستم. گفتگو در باره پروژه و ردیف کردن ارقام و طرح و نقش ِ پارچه و ضخامت و استحکام چوب و غیره ذهنم را از آن دو نقطه فروزان خالی کرد. ساعت از یک گذشته بود که پورنیا با اشاره به کامران بلند شد. کامران هم بلند شد. کاتالوگ ها را جمع کردم و کیفم را از دسته صندلی برداشتم. گفتم: «حدود سه چهار روز طول می کشه تا طرح رو، روی کامپیوتر بزنم. تمام که شد، تماس می گیرم و قرار نشست بعدی رو می گذاریم.»
هنوز کاتالوگ ها را از روی میز برنداشته بودم که کامران آن ها را کشید طرف خودش و گفت: «من کمکتون می کنم.»
«مرسی، زحمت نکشین.»
«ولی اینا سنگینن.»
«تا اتاق منم راهی نیست.»
مهندس صالحی دخالت کرد:
«چه ایرادی داره جانم، بذار کمکت کنن. اتفاقا می خواستم پیشنهاد کنم جلسه های بعدی، اتاق شما باشه. توی مراحل اولیه کار، بودنِ من، همچین لزومی نداره. می دونی خودت. ضمنا آقایون سیگار نمی کشن و از این بابت... متوجه هستی که، سخته ملاحظه همدیگه رو بکنیم.»
ماندم چه بگویم. پا به پا شدم.
«حالا تا جلسه بعدی راه زیادی در پیش داریم.»
و با عجله کاتالوگ ها را زدم زیر بغل، خداحافظی کردم، از اتاق آمدم بیرون، در را پشت سرم بستم و لحظه ای به آن تکیه دادم؛ همان طور که چهار سال پیش، تکیه داده بودم. زمان چه با سرعت می گذرد.
آخرین درس نقاشی و مجسمه سازی را که پاس کردم، به فکر کار افتادم. پیش از آن که دست به دامن این و آن شوم، در یکی از روزنامه ها به آگهی استخدام شرکت «مهندسی آینده سازان» برخوردم. منشی می خواستند. آن هم بی هیچ قید و شرطی. خوشحال شدم و به خیالم رسید فرصتی است تا شانسم را امتحان کنم. به دفتر شرکت مراجعه کردم. بلوایی بر پا بود. ده ها دختر انگار از هر قوم و قبیله ای جمع شده بودند. طولی نکشید که خانمی آمد و فرم درخواست کار را داد دستمان و گفت باید فرم را پر کنیم و برای مصاحبه، به ترتیب حروف الفبا، به اتاقی در طبقه دوم برویم.
دو ساعتی ایستادم تا نوبت به من رسید. پله ها را دو تا یکی بالا رفتم. رسیدم به اتاق مربوطه. در زدم و در را با احتیاط باز کردم. وارد اتاق شدم. مرد لاغراندامی پشت میز بزرگی نشسته بود و چیز می نوشت. بی اعتنایی اش دقایقی طول کشید تا عاقبت سر بلند کرد و پرسید: «کاری داشتین؟»
سلام کردم. فرم را بالا گرفتم و گفتم: «من برای مصاحبه اومدم.»
بی آن که جواب سلامم را بدهد، سراپایم را برانداز کرد و گفت: «خانمی که دقت کافی نداشته باشه و همون اول کار طبقه و شماره اتاق را اشتباهی بره، چطوری می تونه از پس مسئولیت های یک منشی بربیاد! هان؟»
تازه فهمیدم خبط بزرگی کرده ام. هم خنده ام گرفت و هم خجالت کشیدم. زیر لب معذرت خواهی کردم و از اتاق آمدم بیرون. این بار حواسم را جمع کردم و رفتم به اتاقی که باید می رفتم. مصاحبه پنج دقیقه بیش تر طول نکشید. یکی دو سوال در باره مدرک تحصیلی و بعد سوابق کاری، که طبعا نداشتم. عصبی و دمغ در را پشت سرم به هم زدم. علاوه بر سرخوردگی، از صبح زود سر پا بودم و با کفش های پاشنه بلندی که چندان به پوشیدنشان عادت نداشتم، پنجه هام فشرده شده بود و بدجوری زق زق می کرد. شدت عصبانیتم به حدی بود که احساس کردم باید دق دلم را سر یکی خالی کنم و نمی دانم چرا یاد مردی افتادم که اشتباهی به اتاقش رفته بودم! دوباره پله ها را بالا رفتم. در اتاقش را تا نیمه باز کردم و سر کشیدم تو. هنوز همان جور نشسته بود و انگار همان کاغذ پیش ِ رویش بود و همچنان می نوشت. طولی نکشید که چشم از کاغذ گرفت و نگاهم کرد و ابروها را درهم کشید و گفت: «دِ بازم که شما!»
گفتم: «ناراحت نشین. فقط اومدم بهتون بگم من رو نخواستن. ولی خیال نکنین به دلیل بی دقتی ها. نه. ظاهرا به خاطر نداشتن تجربه کار!» پوزخندی تحویلش دادم و ادامه دادم: «حالا باید دید من بی دقتم یا اونایی که منشی باتجربه می خوان و یادشون می ره توی آگهی قید کنن!»
لبخند زد؛ جوری که عصبانیتم قدری فروکش کرد.
«راست می گی جانم. اعتراضت کاملاً بجاست. بیا تو ببینم.»
رفتم تو. فکری کرد و پرسید: «چقدر درس خوندی؟ چه کارهایی بلدی؟»
«توی مصاحبه ام عین همین ها رو پرسیدن! ولی خب عیب نداره. یه دورام واسه شما می گم.»
شانه بالا انداختم.
«لیسانس نقاشی و مجسمه سازی دارم، اما سابقه کار خیر. فقط بلدم نقاشی بکشم؛ پرتره، گل، منظره.»
لحنم تمسخرآمیز شد.
«طبیعت بی جان، طبیعت باجان.»
ساعتی بعد، از اتاق بیرون آمدم، در را پشت سرم بستم و ذوق زده به آن تکیه دادم. هنوز باورم نمی شد، مردی با آن برخورد تلخ و صدای کلفت و خشن، چنین مهربان از آب در آمده باشد و کمکم کند. اولین برخورد من با مهندس صالحی برمی گشت به آن روز. همان روز هم استخدام شدم. نه به عنوان منشی، بلکه کارآموز قسمت نقشه کشی.

بند کیف سُر خورد روی بازویم. به خودم آمدم و راه افتادم سمت اتاقم. کاتالوگ ها توی دستم سنگینی می کرد. توی دستم یا روی مغزم؟ باید از شرشان خلاص می شدم. از شر افکارم یا از شر کاتالوگ ها؟ وارد اتاق شدم و کاتالوگ ها را گذاشتم روی میز و رفتم ایستادم جلوی پنجره. آن سوی پنجره، صدها ساختمان بلند و کوتاه، مثل قارچ از زمین سر برآورده بود. دورتر، پشت آن، تا جایی که چشم کار می کرد، باز هم ساختمان هایی دیگر. بام ها پر از آنتن های بشقابی. تکه ابری از فراز ساختمان ها گذشت. گوشه تاریک ذهنم دو ستاره سوسو زد و طرح گنگی از صورت کامران شکل گرفت. نشستم پشت میز. مداد برداشتم و طرح را آوردم روی کاغذ. هاشور زدم. طرح صورتش برجسته تر شد. بُعد گرفت و چشمش صاحب نگاه شد. به نظرم آمد زل نزده است و با مهربانی نگاهم می کند. همان طور که موقع خداحافظی نگاهم کرده بود. حسی غریب و فراموش شده زیر پوستم دوید. آخرین باری که چنین حالی داشتم، کی بود؟ چه روزی بود؟
زنگ تلفن، سکوتی را که مثل بختک روی اتاق افتاده بود، شکست. گوشی را برداشتم.
«سلام بر خواهر بزرگ.»
کاغذ را پشت و رو کردم.
«باز این دو سال اختلاف سن را به رخ من کشیدی؟»
«باز سه ماه و پنج روز جر زدی! ولی عیب نداره. بی خیال سن و سال. زنگ زدم بگم، حوصله ام سر رفته. اگه زودتر بیایی، شام با هم می ریم بیرون.»
«چه بلایی سر شاهین اومده که دست به دامن من شدی؟»
قهقهه نغمه بلند شد.
«بلای کتاب. بلای درس. قراره سه روز هم رو نبینیم و بکش بخونیم.»
«پس بهتره پای قرارت بمونی و به درسِت برسی. راستی، مانتوهام رو از لباسشویی گرفتی؟»
سوالم را نشنیده گرفت.
«اتفاقی افتاده؟ ته صدات گرفته انگار!»
«چیزیم نیست. فقط خسته ام.»
«گفتم که زودتر بیا.»

نظرات کاربران درباره کتاب رگ سرخی به تن‌بوم

خوشم نیامد ،برخلاف اسمش و برخلاف کتاب قبلی نویسنده داستان سطحی ای داشت و خیلی بد تمام شد اصلا مشخص نشد چرا سینا و کامی تصمیمشان ناگهانی عوض شد
در 1 سال پیش توسط
قشنگ بود.
در 2 سال پیش توسط