فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهرزاد چاه

کتاب شهرزاد چاه

نسخه الکترونیک کتاب شهرزاد چاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شهرزاد چاه

صبح، عوض این‌که وایستم روی چهارپایه روشویی دست و رو بشورم، می‌رم لب حوض. لبه دامنم رو می‌کنم زیر کمربند، شیر روی ستون سنگی رو که ننه‌نیلو سفت سفت می‌بنده به‌زور وامی‌کنم. تا آخر می‌پیچونمش تا آب از دهن پرنده بزنه بیرون. بعد سرم رو می‌برم جلو و صورتم، موهام، بلوز و دامنم خیس می‌شه. ننه‌نیلو همیشه دعوا می‌کنه ولی این‌قده کیف داره...! پرنده‌هه سفید و پادراز و کاکلیه. خانوم‌خانوما بهش می‌گه حواصیل. ننه‌نیلو می‌گه دریاسری. دستش رو می‌گیره جلو دهنش، صداش رو درمی‌آره. صدای دریاسری بَده ولی خودش خیلی قشنگه. همین که ننه‌نیلو موهام رو می‌بافه و چشم‌نظر صدفی رو به پیرهنم سنجاق می‌کنه، از اتاق رو به آفتاب می‌دُوم بیرون که برم پیش خانوم‌خانوما. خانوم‌خانوما بعضی روزا که فقط خودش می‌دونه و خانومای همسایه توی اتاق مهمونخونه، که سردرش یه خورشیدخانوم گنده و دو تا خورشیدخانوم کوچولو داره، زن‌ها رو می‌بینه. زن‌ها می‌آن خوابشون رو براش تعریف می‌کنن، اونم یه چیزایی واسه‌شون تعریف می‌کنه. بعضیا می‌ترسن، بعضیا می‌خندن، بعضیا گریه می‌کنن. دو ساعت مونده به اذون ظهر، ننه‌نیلو دیگه کسی رو راه نمی‌ده. تا صدای اذون از مسجد می‌آد، خانوم‌خانوما می‌ره لب حوض دست و رو می‌شوره. دم سجاده‌ش می‌شینم تا نمازش تموم بشه و ننه‌نیلو سفره ناهار رو پهن کنه. امروز هم وقتی دارم از پله‌ها بالا می‌رم، یه چیزی توی شیکمم وول می‌زنه. همیشه یه چیزی توی شیکمم وول می‌زنه. عصرها که با خودم خاله‌بازی و عروسک‌بازی می‌کنم، باهاش حرف می‌زنم. یه وقت تیر می‌کشه، یه وقت مثل برف سرد می‌شه، یه وقت داغ می‌شه انگار یهویی چایی رو از سر استکان هورت کشیده باشم. بعضی وقتا یه‌جوری می‌کنه که قلقلکم می‌آد. امروز یه‌جوریه انگاری داره در می‌زنه. یه روز ننه‌نیلو گفت: «دل و روده تو کرم دارد دخترجان.» از توی صندوقش یه چیزایی مثل پوست درخت درآورد، سابید، جوشوند، شد یه دوا، رنگ جگر گاو. تلخ مثل زهرمار. هرچی داد زدم، الکی گریه کردم و دست و پا انداختم نشد. «زور است، همه این را باید بخوری.»

ادامه...

بخشی از کتاب شهرزاد چاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شاهناز

صبح، عوض این که وایستم روی چهارپایه روشویی دست و رو بشورم، می رم لب حوض. لبه دامنم رو می کنم زیر کمربند، شیر روی ستون سنگی رو که ننه نیلو سفت سفت می بنده به زور وامی کنم. تا آخر می پیچونمش تا آب از دهن پرنده بزنه بیرون. بعد سرم رو می برم جلو و صورتم، موهام، بلوز و دامنم خیس می شه. ننه نیلو همیشه دعوا می کنه ولی این قده کیف داره...! پرنده هه سفید و پادراز و کاکلیه.
خانوم خانوما بهش می گه حواصیل. ننه نیلو می گه دریاسری. دستش رو می گیره جلو دهنش، صداش رو درمی آره. صدای دریاسری بَده ولی خودش خیلی قشنگه.
همین که ننه نیلو موهام رو می بافه و چشم نظر صدفی رو به پیرهنم سنجاق می کنه، از اتاق رو به آفتاب می دُوم بیرون که برم پیش خانوم خانوما. خانوم خانوما بعضی روزا که فقط خودش می دونه و خانومای همسایه توی اتاق مهمونخونه، که سردرش یه خورشیدخانوم گنده و دو تا خورشیدخانوم کوچولو داره، زن ها رو می بینه.
زن ها می آن خوابشون رو براش تعریف می کنن، اونم یه چیزایی واسه شون تعریف می کنه. بعضیا می ترسن، بعضیا می خندن، بعضیا گریه می کنن. دو ساعت مونده به اذون ظهر، ننه نیلو دیگه کسی رو راه نمی ده. تا صدای اذون از مسجد می آد، خانوم خانوما می ره لب حوض دست و رو می شوره. دم سجاده ش می شینم تا نمازش تموم بشه و ننه نیلو سفره ناهار رو پهن کنه.
امروز هم وقتی دارم از پله ها بالا می رم، یه چیزی توی شیکمم وول می زنه. همیشه یه چیزی توی شیکمم وول می زنه. عصرها که با خودم خاله بازی و عروسک بازی می کنم، باهاش حرف می زنم. یه وقت تیر می کشه، یه وقت مثل برف سرد می شه، یه وقت داغ می شه انگار یهویی چایی رو از سر استکان هورت کشیده باشم. بعضی وقتا یه جوری می کنه که قلقلکم می آد. امروز یه جوریه انگاری داره در می زنه.
یه روز ننه نیلو گفت: «دل و روده تو کرم دارد دخترجان.»
از توی صندوقش یه چیزایی مثل پوست درخت درآورد، سابید، جوشوند، شد یه دوا، رنگ جگر گاو. تلخ مثل زهرمار. هرچی داد زدم، الکی گریه کردم و دست و پا انداختم نشد.
«زور است، همه این را باید بخوری.»
لیوان اولی که تموم شد، دروغی گفتم دیگه هیچی تو شیکمم نیست. اون که نمی فهمه، فقط خودم می دونم هست. وقتی روی فرش دراز می کشم و شکمم رو فشار می دم، می تونم بهش دست بزنم. مثل اون عروسک کوچولوهای پنج تایی توی هم، توی هم، که بابام از روس واسه م آورد، اون تو وایساده.
وقتایی که بابا می آد، اون قد به چمدونش نگاه می کنم که دلم آب می شه. بابا اولش دست خانوم خانوما و فرق سر منو بوس می کنه و دست می زنه به شونه نیلو. ناخن انگشت گندهه بابا همیشه رنگیه. دور ناخنش هم رنگیه. بعد می شینه باهامون غذا می خوره و با خانوم خانوما حرف می زنه. اون قده حرف می زنن که چشام می سوزه و همه چی رو دو تا می بینم. خانوم خانوما به ننه نیلو می گه: «نیلو، دخترجون، بچه رو ببر توی تخت!»
بعد من نق می زنم که خوابم نمی آد و بابا یادش می افته سوغاتی م رو بهم بده. چمدون گنده ش رو زیر و رو می کنه تا از لای لباس و شکلات خارجی و صابونای عطری، یه عروسک کوکی، کیف کوچولویپولک دوزی یا چن تا کتابچه نقاشی و یه بسته مدادرنگی درآره بده دستم.
چارزانو می شینم بغل دست خانوم خانوما. دو تا زن چادر گل گلی گوشه اتاق روبه روی هم نشسته ن، پچ پچ می کنن و چایی می خورن. نه تکون می خورم، نه تو چشم زنای همسایه زل می زنم، نه دست تو دماغم می کنم. واسه همین اجازه دارم این جا بشینم، به صداش گوش بدم و آویزای هر سه تا گردنبندش رو بشمرم. یه گردنبندش بیست و چار تا عقیق داره، هرکدوم یه رنگ، شبیه آب نبات مینو. از یه گردنبندش یه سنگ هفت رنگ آویزونه، شکل یه گلابی کوچولو... اَه! باز اسمش یادم رفت.
ماهی کوچولوی زنجیر سومی رو بیشتر از همه دوست دارم، از دُمِ سه شاخه ش به زنجیر آویزونه و یه مروارید قد ناخون انگشت کوچیکه م به دهن گرفته. ولی ماهیه انگار رفته باشه ته حوض، همیشه زیر پیرهن خانوم خانوما قایم می شه و فقط توی حموم می تونم نیگاش کنم. نفر پنجمی که می آد تو، چُرتم می گیره. بس که خواباشون مثل همه. خانوم خانوما پشت دستش رو آروم می کشه رو صورتم. نگین انگشترش روی لُپم سُر می خوره. دستش بوی روغن اقاقی می ده: «برو از نیلو دیگ و سه پایه بگیر، برای شام عروسک هات آبگوشت بار بذار.»
روی پاهام که خواب رفته و سوزن سوزن می شه وامیسم. خانومه که تازه اومده چادرش رو تا کرده گذاشته کنار پاش، با دست هاش، که ناخون هاشون شکسته و بدرنگه، زانوهاش رو می ماله و تندتند حرف می زنه.
نمی فهمم چی می گه. توی کاسه آبِ جلوِ خانوم خانوما که روش چند تا گل یاس انداخته یه شکل هایی می چرخن. آب تکون می خوره و وامیسه. خم می شم نگاه می کنم. نمی چرخن، راه می رن. می شینم یاس ها رو از رو آب ورمی دارم که خوب ببینم.
اون چیز توی شیکمم وول می زنه. انگار می خواد بچرخه و از توی نافم کاسه رو نگاه کنه. همین جور که به آدم کوچولوها عین آدمای توی تلویزیون زل می زنم، خانوم خانوما دسش رو می ذاره رو سرم: «چی شده شاهناز؟ چیزی می بینی؟»
هرچی می بینم، یکی یکی بهش می گم. آخرش همه شون وامیسن و یواش یواش کمرنگ می شن. آب دوباره تکون می خوره و صاف می شه. عروسکم اون تو می خوابه. دیگه فقط خودم هستم. خانوم خانوما تندتند یه چیزایی می گه که یادم نمی مونه. بعد دستش رو تکون می ده تا اون زنه بره بیرون و یکی دیگه بیاد.
یه دونه نقل گردو می ذاره دهنم، من رو می نشونه روی پاش و می گه همون جور که این یکی خانومه حرف می زنه، کاسه رو نگاه کنم. باز آدم کوچولوها. این دفعه شکل و لباسشون فرق می کنه. خانوم خانوما می گه به دستشون نگاه کنم، به کارهایی که می کنن. من هی نگاه می کنم و هی حرف می زنم تا صدام می گیره و پشتم سِر می شه. وقتی پا می شم، سرم گیج می ره.
عروسک توی شکمم گشنه ست و خوابش می آد. خانوم خانوما اون زنه رو که آخر از همه اومده هم می فرسته بیرون. انگشتش رو یواش می ذاره روی گلوم: «همون وقت که این علامت رو دیدم، فهمیدم یه روزی چشمت به نقش ها باز می شه دخترکم. مادرم، مریم خاتون، عین همین ماه گرفتگی رو بین دو پستون داشت و تا شب عروسی ش نقش می دید. وقتی از خودش نومید شد، خیلی انتظار کشید بلکه من هم ببینم. مادرکم جوونمرگ شد و ندونست این چیزها یادگرفتنی نیست، به ارث می رسه. عاقبت میراثش رو به تو داد. پس گلوبندش هم باید به گردن تو باشه.»
وقتی ماهی طلایی رو به گردنم می ندازه، از ذوق دلم می خواد جیغ بزنم. زنجیرش بلندِ بلنده، تا بالای نافم می رسه، دهنِ قرمزش روی شیکمم تکون تکون می خوره و قلقلکم می ده. می دُوم پایین به ننه نیلو نشونش می دم، طرف گوش سالمش می شینم و حرف های خانوم خانوما رو بهش می گم. یه تیکه سنگ نمک می ندازه توی دیگبر مسی و با چشم سالمش چپ چپ نیگام می کنه: «والاّ چی بگویم؟ خِیر باشد، خِیر باشد، مادر خانم خانمان را که من ندیده ام ولی مادرِ تو و آن روجای سیاه بخت، مادرجانِ تو، هردو نفر این علامت را همین جا سر گولیِ خودشان داشتند، هیچ کدامشان هم هیچی توی کاسه ماسه نمی دیدند.»
کاسه گلی رو که نیلو پنجشنبه ها توش کشک می سابه، آب می کنم می ذارم جلوم. هرچی بهش می گم خواب دیشبش رو برام تعریف کنه، هیچی نمی گه. باشه! فردا سر صبحونه به خانوم خانوما می گم خوابش رو بگه، بعد نیلو حسودی ش می شه.

راوی

آخرین صبح نخستین ماه بهار، سه بانگ خروس از سحر گذشته، زن جوانی با بقچه ای بزرگ بر سر و چادرشبی پیچیده دور کمر به روستا پا گذاشت. چادری چنان سرخ که در تاریک روشن صبح، سحرخیزترین زنان به دیدنش گمان بردند ستاره ای بالای سطح زمین سرگردان گشته است.
تبر کوچکی آویخته از کمر روی چین های دامن، از آخرین خانه ها گذشت. از پاپوش چرمین تا ساق شلوار آلوده به گِل و دانه های علف، زیر درخت شب خسب، بقچه پایین گذاشت. چادرشب که بزرگی شکمش را نمی پوشاند بر زمین پهن شد. در پاسخ به نخستین زنی که با پیاله شیر گرم و کلوچه سرد به پیشوازش آمد و او را به خانه خود دعوت کرد، با دست، دامنه دیوخوس را نشان داد: «دیروز صبحِ سحر، مردِ من برفت شکار، تا غروب ورنگشت. آن یکی تفنگ را ورداشتم برفتم به دنبال او. فقط کلّه خونی و چوقای پاره پیدا بکردم. پاماله خرس سرِ برف بود، دو تا نره خرس. کلّه را توی کومه به گِل بکردم. بیامدم بچه من را این جا بزایم. بهارْ روزان از پای دامون این ابریشم دار معلوم هست. سبز و سرخ. همین جا می مانم.»
وقتی حتی اصرار گیلاک و شامار نتوانست او را به خانه سنگی بکشاند، در همان حال که زنان، لاوک های چوبی بر سر، نشای برنج به بجار می بردند، مردانِ اره کش چند افرای بیست ساله به زمین زدند، کلبه ای رو به جنگل و پشت به باد ساختند با لانه ای کوچک برای جوجه مرغ هایی که زن از بقچه اش بیرون آورده بود و چاه آبی که حفر کردنش نیم روز به درازا کشید. وقتی خواستند سقف پُرشیب کلبه را با چوب و گِل و گالی بر شش عمودِ دوشاخه سوار کنند، دیدند درخت شب خسب میان خانه جای گرفته و ناچار برای رشدِ بلندترین سرشاخه ها روزنه ای باقی گذاشتند.
زنان از صندوق هایشان زیرانداز و چادرشب، پارچه پشمی و نخ برای دوختن لباس نوزاد، کیسه های برنج و جو، دیگ های سفالی و سینی چوبی و گیاهان دارویی برای آسان تر شدن دشواری زایمان به او هدیه کردند.
او را همانند یکی از بستگان دور خود پذیرا شدند، گرچه هیچ کس حرف هایش را باور نکرده بود. جنگل هزارچم بین کوهستان و سیاه آتش بود و همه می دانستند عبور از هزارتوی درخت ها و کوره راه هایش و گریختن از افسونِ پیرْارسو در شبی بهاری برای زنی داغ دار، که حتی برای تحمل فرزندی در شکم بیش از اندازه جوان است، امری است محال.
شامار نیلو را برای همخانگی با او فرستاد، دختر نوجوان روستا که پدر و مادرش را حصبه با خود برده بود و از ده سال پیش، در خانه گیلاک، همراه فرزندان او بزرگ می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب شهرزاد چاه