فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب الفبایم را جدی بگیر

نسخه الکترونیک کتاب الفبایم را جدی بگیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب الفبایم را جدی بگیر

ترسیدی رفیق‌جان؟ ترس برت داشته من پیرمرد وبال گردنت شوم؟ امیر از بیچارگی بمیرد، دست دراز نمی‌کند، نه پیش تو، نه هیچ‌کس دیگر. حالا نامه‌ام را مچاله می‌کنی می‌اندازی توی سطل حصیری‌ات و خاکستر سیگارت را رویش می‌ریزی؟ بعد سی سال، ارزش این را نداشتم که نگاهی خشک و خالی بیندازی؟ من و تو پایمان لب گور است مرد! چه خوشمان بیاید چه نیاید، مردم بشنوند مرده‌ایم سر تکان می‌دهند و می‌گویند: «خدا بیامرزتش، شصت و پنج سالش بود!»
دلگیر شدم از تو، خیلی. همه این بازی‌ها به خاطر مدیاست؟ نوه‌ات فقط هفت سال دارد، از تو و دنیا چیزی نمی‌داند. این منم که سی سال است رفیقتم، هستم یا نه؟ می‌خواستم مثل همیشه تن بزنم و هیچ نگویم. نشد، دیگر نمی‌شود رفیق‌جان، کار از کار گذشته است.
صبح پا شدم، چشمم به حرف‌ها افتاد دلم گرفت. خودم بهشان گفته بودم اگر خوانده نشدند برگردند بیایند. فکر نمی‌کردم آن‌قدر داغان و خراب برگردند. طفلکی‌ها سیاه بودند از دوده. بخت یارم بود که تختم را فروختم، و الاّ سیاهی برش می‌داشت. می‌دانی جز یک دست لباس و یک پتو برای خوابیدن چیزی در خانه‌ام نمانده، همه را فروختم و خرج کردم. کتاب‌هایم را نفروختم، علت دارد. این خانه را هم باید دو ماه دیگر تحویل صاحبخانه بدهم. بعدش نمی‌دانم چه می‌شود! مهم هم نیست. می‌توانم قیافه‌ات را تجسم کنم، لابد اولش صورتت را جوری می‌کردی که مثلاً من را می‌فهمی و بعد می‌گفتی: «همه ما گاهی حال تو را داریم.» و بلافاصله تغییر قیافه می‌دادی که زندگی است دیگر، باید ساخت. حالم از زبان‌بازی‌هایتان به‌هم می‌خورد. نامه‌ای را که مچاله کردی با بدبختی نوشته بودم. چهار ماه می‌شد دست به قلم نبرده بودم. دیگر هم نمی‌برم. شاید خودشان بیایند، شاید هم... آخر خیلی سخت است تیزی قلم را بگذاری روی «الفِ» تازه‌آبستن، وقتی می‌بینی طفلک بی‌وقفه مشغول زاییدن است. می‌دانی چند تا نقطه باید بزاید؟ در همان نامه کوتاهم بشمار، ببین چند تا حرف هست.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب الفبایم را جدی بگیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

الفبایم را جدی بگیر

ترسیدی رفیق جان؟ ترس برت داشته من پیرمرد وبال گردنت شوم؟ امیر از بیچارگی بمیرد، دست دراز نمی کند، نه پیش تو، نه هیچ کس دیگر. حالا نامه ام را مچاله می کنی می اندازی توی سطل حصیری ات و خاکستر سیگارت را رویش می ریزی؟ بعد سی سال، ارزش این را نداشتم که نگاهی خشک و خالی بیندازی؟ من و تو پایمان لب گور است مرد! چه خوشمان بیاید چه نیاید، مردم بشنوند مرده ایم سر تکان می دهند و می گویند: «خدا بیامرزتش، شصت و پنج سالش بود!»
دلگیر شدم از تو، خیلی. همه این بازی ها به خاطر مدیاست؟ نوه ات فقط هفت سال دارد، از تو و دنیا چیزی نمی داند. این منم که سی سال است رفیقتم، هستم یا نه؟ می خواستم مثل همیشه تن بزنم و هیچ نگویم. نشد، دیگر نمی شود رفیق جان، کار از کار گذشته است.
صبح پا شدم، چشمم به حرف ها افتاد دلم گرفت. خودم بهشان گفته بودم اگر خوانده نشدند برگردند بیایند. فکر نمی کردم آن قدر داغان و خراب برگردند. طفلکی ها سیاه بودند از دوده. بخت یارم بود که تختم را فروختم، و الاّ سیاهی برش می داشت. می دانی جز یک دست لباس و یک پتو برای خوابیدن چیزی در خانه ام نمانده، همه را فروختم و خرج کردم. کتاب هایم را نفروختم، علت دارد. این خانه را هم باید دو ماه دیگر تحویل صاحبخانه بدهم. بعدش نمی دانم چه می شود! مهم هم نیست. می توانم قیافه ات را تجسم کنم، لابد اولش صورتت را جوری می کردی که مثلاً من را می فهمی و بعد می گفتی: «همه ما گاهی حال تو را داریم.» و بلافاصله تغییر قیافه می دادی که زندگی است دیگر، باید ساخت. حالم از زبان بازی هایتان به هم می خورد. نامه ای را که مچاله کردی با بدبختی نوشته بودم. چهار ماه می شد دست به قلم نبرده بودم. دیگر هم نمی برم. شاید خودشان بیایند، شاید هم... آخر خیلی سخت است تیزی قلم را بگذاری روی «الفِ» تازه آبستن، وقتی می بینی طفلک بی وقفه مشغول زاییدن است. می دانی چند تا نقطه باید بزاید؟ در همان نامه کوتاهم بشمار، ببین چند تا حرف هست. شکم برآمده الف روی سرش است. تخم ها در سر الف شکل می گیرند و از تهش بیرون می آیند. بیخود نیست که بهش می گویند آی باکلاه. نگاهم می کند و بی قرار است، امروز همه بی قرارند.
چاره ای نیست «الف جان!» باید برایش بگویم حروف عین زندگی مدیا ارزش دارند، بیخودی مصرفشان نکند.
بله داشتم می گفتم، هر حرف که می نویسی از «الف» شروع می شود و بعد از زایش ِ نقطه ها کم کم شکل می گیرد می شود مثلاً همین «ب» که الآن خودش را از سقف آویزان کرده و تلوتلو می خورد. حالش خوش نیست. اسم این «ب» از خاطرم رفته، اسم خوبی داشت. راستش هر حرف اسم مخصوصی دارد، اما خب جوری است که ما با این زبانمان نمی توانیم ادایش کنیم. بر فرض شاید میلیاردها اسم برای همین «ب» وجود داشته باشد. هیچ کدام هم تکراری نیست.
من هر روز شاهد زایش نقطه های ریز و درشت در خانه ام هستم. آرام و قرار ندارند. وقتی آن ها را می بینم یاد روزهای بی قراری ات می افتم. شاید تو خودت یادت نباشد. بعد جلسات فلسفه خوانی مان بود، گفتی: «امیر، می توانم تا صبح برقصم، همان قدر که می توانم تا صبح گریه کنم، بدی اش این است که دلیلش را نمی دانم.» دو ماه بعدش زن گرفتی، گفتم: «آرام شدی؟» چیزی نگفتی. نقطه ها فرق دارند. آرامش نمی شناسند. هی از این ور خانه می روند آن ور. توی کاغذ که بند نمی شوند اصلاً. آن قدر بالا و پایین می پرند تا همه کلمات را به وجد بیاورند. حواست نباشد می بینی کلمات همه شده اند نقطه های سرخوش. آن وقت تو می مانی، علی و حوضش. هرچه نوشته ای پاک پاک می شود. وقتی برایت نامه می نوشتم چند بار این طور شد. چند بار هم کلمات خودشان را از کاغذ پرت کردند بیرون و عین این ماهی های تازه از آب گرفته شده روی زمین تقلا می کردند. البته به قول تو زندگی من هم بی شباهت به این ماهی ها نیست؛ در خشکی دست و پا می زنم و خیال می کنم در آبم. این ماهی نفس های آخرش است، یا خودش را به آب می رساند، یا می گندد و گندیده اش را می فروشند.
حرف های نامه تو را «الف» به کاغذ برگرداند. دادی بلند سر همه شان زد. حساب می برند ازش. حالا می فهمم چرا بیچاره ها نمی خواستند ثبت بشوند. آخر و عاقبتشان را می دانستند. هرچقدر هم حرف ها را وادار کنی دروغ پشت دروغ ببافند، نسخه هایی از کلمات راستین نگه می دارند. یک بار حرفی زدی که مانده توی ذهنم، مال آن وقت هاست که به سرت زده بود همه چیز و همه کس را ول کنی بروی برای خودت زندگی کنی، گفتی: «راست و دروغ حرف هایت آن قدر به هم نزدیک شده که دیگر هر دو را به یک معنی به کار می بری.» نگران نباش رفیق، خانه من جای امن این کلمات راستین است. تا به امروز که بوده. بعدش را نمی دانم. اگر هم رو شود، لابد همه می گویند دروغ است. بله، همه خانه و زندگی ام پر شده از الفبا. یاسمینت اگر ایران بود و این شاهکار هنری را می دید، درس را ول می کرد می آمد خانه ام بست می نشست. دلم برایش یک ذره شده. قبلاً زنگی می زد، حالا اما نه. نکند تو چیزی گفته ای؟ این ها را می گویم تا بدانی بعد از این هرچه بشود چرا و برای چه شده. شاید هم هیچ طوری نشود. الآن این حرف ها مسخره می آید در نظرت، ولی این خانه جدی جدی شده خانه اول و آخر این حروف. دیوارم را ببینی انگشت به دهان می مانی. تازه اگر خودشان را به تو نشان بدهند. می دانم مردم نمی توانند ببینندشان. این را از آن جا می گویم که یک روز که همسایه مان مرا در راهرو دید گفت: «امیرخان، خانه تان بی پرده یخ نشده؟»
پرده خانه ام زنجیره ای از «لام» است. همه به رنگ صورتی خیلی کم رنگ مثل صورتی فلامینگوها. وقتی آفتاب می افتد رویشان آدم دوست دارد ساعت ها بنشیند «لام»های آرام و ساکت را تماشا کند. یکباره اما ناآرام شده اند و عین موجی روی شیشه می کوبند. جریانی از حروف در حرکت است. در این چهار ماه اولین بار است که این ها را این طور می بینم. «الف» بزرگ روی دیوار هال سر برمی گرداند سمتشان. لام ها تابی می خورند و بعد آرام می شوند. حرف ها کف پایم را قلقلک می دهند و بعد سر جایشان می ایستند. انگارنه انگار چند لحظه پیش کاری می کردند. آخر این «الف» روی دیوار هال با آن رنگ مشکی اش یک جورهایی خدای حروف است. سرتاسر دیوار را پوشانده. همه حروف از هر رنگی و هر جای خانه که باشند جهتشان رو به اوست. کف هال با «ق» فرش شده؛ نقطه ها همه سمت «الف» روی دیوار. لوسترها را باید ببینی. «ی» و «و» طوری دور چراغ تاب خورده اند که آدم فکر می کند شب چراغ بهشت را به خانه ام آورده اند. حیف که برق خانه قطع شده. چند وقتی می شود پولش عقب افتاده. اگر آن وقت ها که در دفتر چاپ کار می کردم بیمه ام می کردند، حال و روزم این نبود. قِرانی ته جیبم نیست. بد کردی به من رفیق. من با تو چه کار داشتم آخر؟ می توانستم شکایتت را بکنم پول بی کاری بگیرم. نکردم، چون آن قدر مرام داشتی تا بیمه ام کنی. لابد با خودت فکر می کنی مرتیکه از زور بی کاری و تنهایی به سرش زده و همه چیز را حرف می بیند. اوایل خودم هم همین طور فکر می کردم. حتی وقت دکتر هم گرفتم. درست بعد آن روزی که سر مدیا جانِ بابا آن بلا را آوردم. تو ندیدی مدیا چه می کرد! نشسته بود کنار دستم توی دفتر و شکلات می خورد. دفتر مشقش هم جلوش باز بود. تازه حرف «ب» را یاد گرفته بود و باید یک صفحه کامل «الف» می نوشت و «ب». گفتم: «آدم با شکلات مشق نمی نویسد!» بچه بی ادب زبانش را بیرون آورد. بهت برنخورد، ولی خیلی لوسش کرده اید. خیال می کنی مدیا یاسمین نیست که جلوت بایستد و بگوید هرجا خوشم آن جا وطنم است یا عین خانم دکتر نمی شود و پایش را توی یک کفش نمی کند و به قول تو با این خشک مغزهای تازه متجدد ازدواج نمی کند؟ تازه خیالش هم نیست یک روز پدر همین شوهر عاشق پیشه اش چه بر سر آدم هایی مثل من و تو آورده. ولش کن، تقصیر هیچ کس نیست. داشتم می گفتم چه شد که این طوری شد. مدیا نصفه شکلاتش را روی دفتر مشقش فشار داد. گفتم: «مدیاجان، کارت خیلی زشت است.» برگشت با آن چشم هایش، که مو نمی زند با خانم دکتر، نگاهم کرد و گفت: «بابام گفته هرجور راحتی مشق بنویس.»
یکهو چشمم به صفحه افتاد. به «الف» بیچاره ای که داشت عق می زد. سر تا پایش را کثافت گرفته بود. از توی کاغذ التماسم می کرد. تو نمی دانی «الف» چه اقتداری دارد! «ب» آن گوشه از ترس می لرزید. از قبل هم گاهی حروف را جور دیگر می دیدم، اما با خودم می گفتم اثر پیرچشمی است. بعد هم هیچ وقت این طور واضح نبود. آن روز صدای عق زدن های «الف» را شنیدم. مدیا در همان حال و هوا کف دستش را گذاشت روی شکلات و پخش کاغذش کرد. صدای نفس های بریده بریده «الف» می آمد. «ب» کلاه «الف» را گرفته بود تا از کثافت بیرونش بکشد، اما خودش هم گیر کرد. دست خودم نبود. نمی خواستم روی دست نوه ات مشت بکوبم. تو می دانی من خانم دکتر را چقدر دوست دارم. شنیدم خدا را شکر دستش چیزی نشده؛ یعنی زنگ زدم حالش را پرسیدم. باز هم لطف کرد جوابم را داد؛ هرچند معلوم بود از دستم دلخور است. خب، این ها هم دلخورند. نباید این طور می شد، آبی که رفته به جوی برنمی گردد. «ب»ها خودشان را به در و دیوار می کوبند. بی قرارند رفیق! تو بگو من چه کنم؟
برگشتنی توی مترو خیلی سخت گذشت. هر کلمه و حرفی که شکل می گرفت جلو چشم هایم رژه می رفت. «ج» قاتل، «طایی» که لب های «ظ» را می بوسید، «ع» که دستش را گذاشته بود روی باسنش و خیره نگاهم می کرد. حتی حروفِ کتاب های دست مردم می پریدند بیرون و برایم دست تکان می دادند. گفتم: «دیوانه شدم رفت.» گفتم اثر کتاب هاست لابد. تو می دانی من مریض جمع کردن کتابم. آن روز گفتی: «آن قدر تنهایی کشیدی و دل به آن کتاب های کوفتی ات بستی که به سرت زد. آخر خودت را بدبخت کردی رفت.»
حرفت که یادت است رفیق؟ با خودم گفتم تو راست می گویی. یک عمر با کتاب هایم زندگی کردم، چوبش را هم خورده ام، آخرش هم هشتم گرو نهم است. گفتم همه آن ها را می گذارم بیرون؛ یعنی آن قدر ترسیده بودم! ده تا کارتن از سعیدآقا خریدم. رسیدم خانه، دست و رونشسته افتادم به جان کتاب ها. باورت نمی شود، صدای تک تکشان می آمد. هریک از حروف تلفظی خاص خودشان دارند، یک جوری که هیچ کداممان نشنیده ایم. صداشان ضبط نمی شود و الاّ نشانت می دادم. همهمه ای شده بود. آن اوایل تشخیص صدایشان سخت بود. نمی فهمیدم چه می گویند. شاید داشتند تبانی می کردند... همهمه ای پیچیده در خانه. کم کم دارد ترس برم می دارد. هرچه بکنند باز برایت می گویم. وقتش دیر یا زود می رسد.
خلاصه اش کنم، با دست های خودم پنج جعبه کارتن را گذاشتم دم در. گفتم بقیه اش باشد برای بعد. اگر باور نمی کنی، بیا از اخترخانم، همسایه مان، بپرس. چند تا از کتاب ها را آن شب بخشیدم بهش. عاشق کتاب های عشق و عاشقی است. از ترس قرص خوردم تا خوابم برد. یکی بیشتر نخوردم؛ یعنی نمی خواهم فکر کنی اثر قرص بوده، چون نبوده. صبح پا شدم دیدم کف اتاق تا خود بلندی تخت کلمه روی هم چیده شده، هرکدامشان یک جوری. همه کلمات همان کتاب هایی بودند که دور ریختم. بساطی بود! بگویم بهت، همه مرده بودند؛ یعنی جنازه شان کف زمین بود. این را می گویم چون می دانم هر کلمه ای که می میرد یک الفی که تا انگشت پایش ریش دارد می آید، در دفتری، اسامی کلمات مرده را می نویسد. بعد هم کلمات یک بویی می گیرند، نه بوی مرده، بوی کاغذ سوخته یا همچین چیزی. حالم وصف نشدنی بود، از تخت پریدم پایین. کلمات به پایم می چسبیدند. نمی توانستم از پایم بکنمشان. از اتاق پریدم بیرون. هی می گفتم: «خدایا دیوانه شدم!» در خانه را باز کردم. اصلاً حواسم سر جایش نبود. چشمم افتاد به رد پای کلمات توی راهرو و روی دیوارها. رد پایشان برعکس است، انگار گذاشته باشندشان مقابل آینه. باورت می شود از سر کوچه راه افتاده بودند سمت خانه ام؟ خاطرت هست گفتی یک بار آمدی خانه دیدی وان حمام پر است از کتاب هایی که در آب غوطه ورند و زنت سیگاربه دست ایستاده بود تماشا می کرد. تو انگار بهش گفته بودی: «چه می کنی پروین؟!» و زنت هم پک عمیقی زده بود و گفته بود: «کتابی که بخواهد زندگی ام را به باد بدهد در آب خیس بخورد بهتر است.» تا مدت ها باهاش سرسنگین بودی، نه؟ به قول تو زندگی است دیگر، باید ساخت. کسی چه می داند؟ شاید آن کتاب ها سرت را به باد می داد. همه اش یاد پروین خانم بودم. دلم می خواست آن جا بود و آن ها را توی آب خفه می کرد.
همین جور هاج و واج همه جا را نگاه می کردم. دلم می خواست یکی همان چیزهایی را که من می دیدم ببیند. خواستم درِ خانه اخترخانم این ها را بزنم. یکهو شوهرش زد پشتم. عادت داشت صبح ها زود بلند می شد. نگاهی به سر تا پایم انداخت. تازه دوزاری ام افتاد با شورت زده ام بیرون. اما عین خیالم نبود. تا زانو کلمه ای بودم. شوهر اخترخانم گفت: «چه می کنی امیرخان! آقای شایان از دستت کفری شده بدجور. خانه را سیاهی برداشته. خودت چرا این شکلی شده ای؟ پایت را سگ بلیسد سیر می شود.»
این حرف را که زد انگار دنیا را بدهند به من. مجبور شدم پول رنگ راهروها را تنهایی بدهم؛ یعنی، آن قدر گند زده بودند. ولی می ارزید. آدم وقتی بداند صحیح و سالم است دنیا یک شکل دیگر می شود. شوهر اخترخانم پاک به عقلم شک کرده. باز هم به مرام او، چند بار زنش برایم سوپ فرستاد. وقتی برگشتم به اتاق دیدم «الفِ» ریش بلند تبر برداشته و دارد حروف را از هم جدا می کند. برگشت با یک صدای عجیب و غریبی گفت: «کارم را زیاد کردی مرد. دیگر از این کارها نکن، باشد؟»
چی بهش می گفتم. فقط گفتم: «آخر چرا همچین کاری کردند؟» برگشت گفت: «دوستت دارند مرد! تا به حال ندیدم این همه کلمه این جوری خودکشی کلامی کنند! واقعاً ندیدم!»
گفتم: «حالا من چه کار کنم؟ نخواهم دوستم داشته باشند باید کی را ببینم؟» الف ریش بلند گفت: «کاری نمی توانی بکنی، دوستت دارند، مجبوری تحملشان کنی.»
این ها را که دارم برایت می گویم داستان نیست. هنوز که هنوز است هیچ نقاشی نتوانسته راهرو را به تمیزی قبلش کند. باور نداری بیا ببین. این حروف عاشق من اند. خودم را از خودم بیشتر دوست دارند. شاید برای همین است که ترس دارم. حالا تازه فهمم شده چرا تو هر روز می ترسی پروین کار غیرمنتظره ای بکند. امروز حالشان شبیه همان روز اول شده. کمی هم حال پروین خانم را دارند، وقتی تو اخم می کنی و می روی توی خودت. این بار نمی گذارم کسی به خاطر من قربانی شود. شصت و پنج سال زندگی به من یاد داده چه خودت را قربانی کنی چه دیگران را در هر صورت رنج می کشی. اقلاً آدم هایی عین من و تو رنج می کشند، نمی کشند؟ نکند رنج کشیدن را هم یادت رفته؟ نرفته؟ برگشتی گفتی: «خیال می کنی من خوشم که هر روز با یک سری آدم بی مغز سر و کله می زنم؟ نه رفیق، من و تو هر دو زندگی را تحمل می کنیم. تو رویت را برمی گردانی از زندگی و من سهمم را هرچقدر کم از آن می گیرم.»
شاید تو راست می گویی. الف ریش بلند هم به من گفت: «تحملشان کن.» پریدم توی رختخواب و لحاف را روی سرم کشیدم. گفتم بلکه خوابم ببرد و بلند شوم ببینم همه شان قهر کرده اند رفته اند. نمی شد خوابید. این ها در مراسم حرف سپاری یک آوای خاصی به کار می برند. خیلی هم سوزناک است. آدم دلش می خواهد بزند زیر گریه. مثل نوحه خوانی نیست ها! فقط تلفظ هر حرف مرده، که مخصوص همان حرف است، با یک آوای سوزناک ادا می شود. توی آن حال و هوا یاد بدبختی هایم افتادم. بین خودمان باشد، یک وقت هایی کم می آورم. حرف هایت را قبول دارم و بدبختی این است که می دانم کل زندگی ام غلط های اضافی بوده یا به قول تو رویابازی. ولی وقتی فکر می کنم که اگر این طور نبودم می شدم یکی عین تو که زمانی کباده سعدی و حافظ و فردوسی را به دوش می کشید و حالا ورد زبانش شده احتراماً، خواهشمند است، توفیق داشتیم که پروژه مربوطه به اتمام رسید، بعدش هم بابت همه غلط کردن هایش زندگی و گردش فلک را مقصر می داند و ناسزا می گوید، ترجیح می دهم همین بدبخت آس و پاس باشم تا وقت مستی جلو همه به زنم نگویم: «پروین جان، تو زندگی ام را به باد دادی.»
غم نگیرتت، تو همیشه خار چشم دیگران را دیدی و تیر توی چشم خودت را نه. به هر حال نباید به زندگی زیاد هم بها داد، زندگی جوری است که هر طور تجربه اش کنی معلوم نیست به ضررت تمام می شود یا به نفعت. هیچ کس در زندگی دیگری نیست. خدا رحمت کند ننه جان را، همیشه می گفت: «ننه، وقتی گشنه ای، کتاب را بمال به شکمت ببین سیر می شوی؟!»
هیچ وقت بهت نگفتم بعد این که دفتر چاپ ورشکسته شد و من بی کار، آن قدر به فکر سرنوشتم بودم که قصد کردم خودم را بکشم، یعنی راستی راستی می خواستم این کار را بکنم. بعد همین جوری لای یکی از کتاب هایم را باز کردم که تا به حال نخوانده بودمش. مال نویسنده گمنامی بود که حتی حروف کامل اسمش را هم ننوشته بود. من از این کتاب ها زیاد دارم. مال آن دورانی است که توی انتشاراتی علی زنگاری کار می کردم. هروقت حالم خیلی می گیرد یکی از همان دست نویس های قدیمی را می خوانم. علی زنگاری هم حال و روز خوشی ندارد. او هم عین من روءیاباز بود. می خواستیم با هم نسل تازه ادبیات را به دنیا معرفی کنیم. بعضی از این داستان های نسل جدید، که الآن شده اند قدیم، حقیقتاً خیلی خوب اند. آن داستانی هم که آن روز دستم گرفتم یک حس و حال غریبی داشت. گفتم تمامش می کنم بعد می میرم. به صفحه آخر نرسیده، تو زنگ زدی گفتی: «امیر می آیی توی شرکت خودم کار کنی؟» قهرمان داستان داشت خودکشی می کرد یا یک همچین چیزی. دلم نمی خواست این شکلی تمام شود. همین شد که به خودم گفتم: «امیر چند وقت دیگر زندگی کن، شاید زندگی با تو راه بیاید.»
روز حرف سپاری به خودم لعنت فرستادم که آن روز همچین فکری کردم. تو خودت می دانی نه من با زندگی راه آمده ام نه زندگی راهش را محض خاطر من کج کرده. یک عمر به خاطر چهار تا حرف و کلمه بدبختی کشیدم، حالا آمده بودند سراغم که به پیر به پیغمبر ما عاشق توییم؛ آن هم وقتی که زندگی ام داشت آرام می گرفت و سروسامانی پیدا می کرد. راست است که هرچه سنگ است مال پای لنگ است. از همه این حروف عاشق پیشه حالم به هم می خورد. تو خودت می دانی من به خاطر چهار تا کلمه ناقابل اخراج شدم و از چندرغاز حقوق معلمی افتادم. اگر آن وقت ها عقل درست حسابی داشتم، با چهار کلمه ناقابل دیگر گندکاری ام را درست می کردم. هرچند اگر این کار را می کردم لابد همان چند کلمه یک روز می آمدند و خفه ام می کردند. اگر بدانی این «چ» چطور حلقه اش را می اندازد گردن حروف خطاکار و پودرشان می کند تا ادب شوند! این حروف با همه آزادگی شان اصول خودشان را دارند و سرشان برود اصولشان نمی رود. مثل من و تو نیستند که یک زمانی برای اصولمان سینه چاک می دادیم و حالا از بی اصولی نمی دانیم چه کنیم. چند صد تا از این «چ»های داسی شکل دورِ من حلقه زده اند و حلقه هایشان را هی تنگ وتنگ تر می کنند. گفتم که این همهمه ها بیخود نیست. چه شده خب؟ رفیقم است. تنها کسی بوده که در این سی سال از گوش کردن به روءیاهایم خسته نشده. وقتی برایش با آب و تاب گفته ام چه می خواهم بکنم، خندیده و گفته: «خوش به حالت که هنوز روءیا داری. دوست دارم ببینم بعد از این چه می شود. من هم خیلی خیال ها داشتم.»
آن شب به خودم گفتم: «امیر، امروز یا تو این ها را بیرون می اندازی یا آن ها تو را راهی قبرستان می کنند، به هر حال سرت برود با این ها نباید مدارا کنی.»
این ها را که برایت می گویم قصه نیست، تجربه زندگی من است که شاید سراغ تو هم بیاید. پس خوب گوش بگیر. الف ریش بلند تمامی حروف را جدا کرده و به ترتیب حروف الفبا کپه کرده بود کنار هم. خودش هم رفته بود. سی و دو کپه حرف به چه بلندی دورتادور اتاقم را گرفته بودند. با لگد زدم زیر تک تک کپه ها. گفتم الآن همه شان روی سرم آوار می شوند و من میان حروف مدفون می شوم. دیدم یک عالمه حرف توی هوا معلق شدند و انگار از آن بالا نگاهم می کردند. گفتم: «چرا این طوری خیره شده اید؟ مگر من دعوتتان کردم؟! بروید پیش همان کسی که شما را پس انداخته.» آن وقت نمی دانستم آن ها به من نگاه نمی کنند و این کارهایشان برای ادای احترام به زایش دوباره است. دیدم حرف ها گروه گروه شدند و چندین دایره تشکیل دادند، هی هم دور همان دایره می چرخیدند. بعد حلقه شان را تنگ و تنگ تر کردند تا در هم آمیختند و هر حلقه شد نقطه ای به بزرگی توپ تنیس. چشم به هم زدم دیدم یک سری نقطه رنگی اتاقم را گرفته. چه رنگ های قشنگی داشتند! بنفش، آبی زنگاری... همان طوری ایستادم و نگاهشان کردم. یک رنگ شفافی داشتند! نقطه ها پشت هم قطار شدند و شروع کردند به چرخیدن دور اتاق. آن قدر خوشم آمده بود که دنبالشان راه افتادم. اولش یواش یواش می چرخیدند. بعد وقتی فهمیدند من دنبال سرشان می آیم، تندتر کردند. من هم ول کن نبودم. نقطه ها هم خوششان آمده بود، غش غش می خندیدند. آخر آن ها یک سری بچه بازیگوش اند. تصورش را بکن! من خرس گنده دنبالِ سر مشتی بچه نقطه خانه را دوره کردم. نفسم بند آمده بود. چند وقت بود آن قدر احساس خوشی نکرده بودم. به خودم گفتم: «امیر! یک بار توی زندگی ات معجزه شده، قدرش را نمی دانی؟» گفتم: «از کجا معلوم فردا زنده باشی. حالا که هم تو خوشی هم آن ها، هرچه بادا باد.»
این جوری شد که چهار ماهِ تمام من و این حروف با هم روزگار گذراندیم. آن قدر خوب بود که نفهمیدم چطور گذشت. دیروز که صاحبخانه ام آمد دم در و گفت اجاره ات دو ماه عقب افتاده، مانده بودم انگشت به دهان. فهمیدم روزگار خوشی ام تمام شده. همین شد که بهت نامه نوشتم. نترس رفیق جان، این حرف ها برای من متولد شده اند، فقط برای من. گمان نمی کنم آزاری برسانند. گاهی فقط خشمشان را نشان می دهند. آخر روزی همه درددل های امروزم را آن ها به تو خواهند رساند اگر بخواهند. «می خواهید؟» هیچ نمی گویند، ساکت و بره وار نگاهم می کنند. من امروز یا نمی دانم چند وقت دیگر تمام می شوم، این حرف ها را نمی دانم. حواست باشد اگر ردپای حروف را در کوچه ها دیدی، اگر نفس کشیدی و بوی حرف های سوخته را حس کردی، اگر به آسمان نگاه کردی و دیدی پر شده از نقطه های رنگی، بدان من مرده ام و حروفم به کوچه ها ریخته. شاید هم همه آن ها با من تمام شوند. دیگر مهم نیست. با تو حرف زدم دلم وا شد. می دانی من هم از زندگی سهمی دارم. الآن روی فرش قاف، لخت مادرزاد، دراز کشیده ام. آفتاب روی تنم افتاده و سایه لام های پرده روی دیوار. صدای تولد نقطه های جدید پیچیده توی اتاق.

نظرات کاربران درباره کتاب الفبایم را جدی بگیر