فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

نسخه الکترونیک کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

راننده فلکه ساعت را دور زد و دستش را گذاشت روی دنده. از آینه نگاهی به خاتون انداخت و گفت: «ها، خلاصه ای‌طوری حاج‌خانوم! همه امیدم ای بود که زنُم پا به ماه بشه، دردش بگیره و بذارُمش تو ماشین. گازشو بگیرم برُم سمت بیمارستان. جیغ بزنه بگه عباس! تندتر برو. مُونم تیک‌آف کنم و سر پیچ دستی بکشُم. به مو می‌گن عباس شوفر. اما ای شانس فوگری که مو دارُم، هی، هی.» و سری با تأسف تکان داد. خاتون آهی کشید و نگاهی عصبی به راننده انداخت. تمام راه را از کمپلو تا این‌جا یک‌بند حرف زده بود. اگر دینام به فکش وصل می‌کردیم، می‌توانست نصف برق اهواز را تأمین کند. لبخندی به خاتون تحویل دادم که یعنی «تحمل کن. الآن دیگه می‌رسیم ایستگاه.» عباس شوفر ماشین را جلوِ ایستگاه راه‌آهن نگه داشت و چرخید عقب. گفت: «می‌شه صد تومن، قابلی هم نداره.» خاتون کرایه را گذاشت کف دستش و پیاده شدیم. چادرش را مرتب کرد و غرغرکنان گفت: «سرم پکید. مثل مکینه همه‌ش وِروِر کرد. لابد این‌قدر حرف زده که اجاقش کور شده.» و آرام‌آرام از پله‌ها بالا رفت. ایستگاه شلوغ بود. آدم‌های ساک و چمدان به دست از این سمت سکو به آن سمت می‌دویدند. هوای مرطوب و داغِ شهریورماهِ اهواز همه را کلافه کرده بود و زیر بغل هرکس به قاعده یک پیش‌دستی رد عرق افتاده بود. چمدان بزرگ و سیاه را گذاشتم روی زمین و با پشت دست عرق پیشانی‌ام را خشک کردم. خاتون که به نفس‌نفس افتاده بود، به ستون فلزی سکو تکیه داد. چادرش را مرتب کرد و گفت: «این لکنته کی قراره راه بیفته؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. بهار

۱

راننده فلکه ساعت را دور زد و دستش را گذاشت روی دنده. از آینه نگاهی به خاتون انداخت و گفت: «ها، خلاصه ای طوری حاج خانوم! همه امیدم ای بود که زنُم پا به ماه بشه، دردش بگیره و بذارُمش تو ماشین. گازشو بگیرم برُم سمت بیمارستان. جیغ بزنه بگه عباس! تندتر برو. مُونم تیک آف کنم و سر پیچ دستی بکشُم. به مو می گن عباس شوفر. اما ای شانس فوگری که مو دارُم، هی، هی.» و سری با تاسف تکان داد.
خاتون آهی کشید و نگاهی عصبی به راننده انداخت. تمام راه را از کمپلو تا این جا یک بند حرف زده بود. اگر دینام به فکش وصل می کردیم، می توانست نصف برق اهواز را تامین کند.
لبخندی به خاتون تحویل دادم که یعنی «تحمل کن. الآن دیگه می رسیم ایستگاه.»
عباس شوفر ماشین را جلوِ ایستگاه راه آهن نگه داشت و چرخید عقب. گفت: «می شه صد تومن، قابلی هم نداره.»
خاتون کرایه را گذاشت کف دستش و پیاده شدیم. چادرش را مرتب کرد و غرغرکنان گفت: «سرم پکید. مثل مکینه همه ش وِروِر کرد. لابد این قدر حرف زده که اجاقش کور شده.» و آرام آرام از پله ها بالا رفت.
ایستگاه شلوغ بود. آدم های ساک و چمدان به دست از این سمت سکو به آن سمت می دویدند. هوای مرطوب و داغِ شهریورماهِ اهواز همه را کلافه کرده بود و زیر بغل هرکس به قاعده یک پیش دستی رد عرق افتاده بود. چمدان بزرگ و سیاه را گذاشتم روی زمین و با پشت دست عرق پیشانی ام را خشک کردم. خاتون که به نفس نفس افتاده بود، به ستون فلزی سکو تکیه داد. چادرش را مرتب کرد و گفت: «این لکنته کی قراره راه بیفته؟»
نگاهی به ساعتم انداختم. گفتم: «ده دقیقه دیگه. هزار بار گفتم نمی خواد بیای بدرقه. خونه خداحافظی هامون رو می کردیم و خلاص.»
توجهی نکرد. نفسی تازه کرد و گفت: «مازیار، خیلی مواظب خودت باش. تهران مثل اهواز نیست. بی در و پیکره. گرگ های خطرناکی توش پیدا می شه که راحت می تونن یه لقمه چپت کنن.»
بعد سرش را آورد نزدیک گوشم و طوری که انگار بخواهد رازی مگو را فاش کند، ادامه داد: «نکنه به جای تاکسی سوار ماشینای بی نام و نشون بشی سرت رو گوش تا گوش ببرن. نکنه دخترای تهران گولت بزنن. نکنه برف بیاد با آستین کوتاه بری توی خیابون، ذات الریه بگیری. اصلاً نکنه روزای بارونی بری کوه، صاعقه بزنه از وسط نصفت کنه. نکنه...»
حوصله ام سررفت. گفتم: «کوتاه بیا. قطب شمال که نمی خوام برم. می خوام برم چهار سال درسم رو بخونم و بعد هم برمی گردم.»
چشم هایش را درشت کرد و گفت: «می دونم نمی خوای بری قطب. بلیتت مال تهرانه ولی به قول شاعر: توانا بود هرکه دانا بود/ زِ دانش دل پیر برنا بود. این یعنی این که اگه می خوای بری یه شهر بزرگ باید حواست رو جمع کنی.»
سرم را خاراندم و گفتم: «ولی خاتون، فکر کنم منظورِ شاعر...»
پرید توی حرفم و گفت: «شاعر بیجا کرده اگه نظر دیگه ای داره. همین که من می گم. شیش دونگ حواست رو باید جمع کنی. فهمیدی؟»
جر و بحث فایده ای نداشت. گفتم: «حتما، حواسم رو جمع می کنم.»
صدای نخراشیده مردی از پشت بلندگو گنجشک های روی سکو را هراسان کرد و پراند: «مسافرای قطار تهران، ساعت پنج، جا نمونن.»
خاتون چادرش را با دندان نگه داشت. دست ها را باز کرد و بغلم کرد. گفت: «خب، برو دیگه. اگه جا بمونی، باید پیاده بری تا تهران. درس هات رو خوب بخون. رسیدی خونه پرهام تلفن بزن.»
یک لحظه خودم را شبیه یکی از سربازان متفقین دیدم که قرار است برای جنگ با نازی ها اعزام شود. سفری بی بازگشت و خطرناک. چمدان را بلند کردم و به زحمت از پله های قطار بالا کشیدم. سرم را برگرداندم و نگاهی به قد کوتاه و هیکل تپلش انداختم. تا حالا هیچ وقت برای مدتی طولانی از او جدا نشده بودم. همیشه نقش سرباز خط مقدم زندگی ام را بازی کرده. لابد می خواست امانت دار خوبی باشد.
عینکم را روی چشم صاف کردم و گفتم: «خاتون، رحمت کفترباز رو کاری نداشته باش. اگه اومد رو دیوار باز با دسته جارو نیفتی به جونش. می خوره زمین، خونش می افته گردنت.»
اخم کرد و دستش را تکان داد که یعنی «برو بابا».
سری تکان دادم و داخل قطار شدم و خودم را رساندم به کوپه ام. نگاهی انداختم به همسفرهایی که قبل از من سوار شده بودند. کنار پنجره مرد لاغر و پرمویی لم داده بود و بیرون را تماشا می کرد. در آن هوای گرم و نامطبوع پولیور یقه اسکی پوشیده بود و روی آن هم کت و شلواری حنایی رنگ. پشت کفش های کتانی سفیدش را خوابانده بود و قرمزی جوراب هایش دیده می شد.
صندلی مقابلش را زن و شوهری جوان اشغال کرده بودند و بی توجه به دنیای اطراف نوک دماغشان را چسبانده بودند به هم و جیک جیک می کردند. سلامی کردم و جوابی نگرفتم. چمدان را در طاقچه بالای کوپه جا دادم و کنار مرد لاغر نشستم.
از پنجره خاتون را دیدم. برایش دستی تکان دادم. حواسش به من نبود و با عصبانیت مامور ایستگاه را مواخذه می کرد. با دست به سکوی قطار اشاره می کرد. بعد به آدم ها. بعد هم به سطل آشغال. لابد گیر داده بود به پاکت های خالی سیگار که گُله به گُله ایستگاه به امان خدا رها شده بودند. حتما می گفت: «اونا رفته ن کره ماه، ما هنوز ایستگاه هامون کثیفن.» مثالی که همه جا و در هر شرایطی به کار می برد: «اونا رفته ن کره ماه...»
چادرش را گره زد دور کمرش. دستش را به سمت آسمان برد و تکانش داد. می دانستم حالا سیگاری ها و سیگارفروش ها و اداره دخانیات را نفرین می کند. باز برایش دست تکان دادم. این بار با شدت بیشتری تا شاید متوجهم بشود و دست از سر مامورِ بینوا بردارد، اما افاقه نکرد. قطار سوت بلندی کشید و آرام آرام سکو را ترک کرد. آهی کشیدم و دستم را انداختم.
مرد لاغر زل زده بود به من. آرام گفتم: «گاهی وقت ها عصبی می شه. آخه شوهرش از بس سیگار کشید، مُرد.»
عکس العملی نشان نداد؛ همان طور نگاه سنگین و بی هدفش را دوخته بود به من. برای فرار از نگاهش، سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم. با خودم گفتم: «این یارو انگار آدم ندیده. اصلاً ولش کن. بالاخره من هم دانشجو شدم. چهار سال دیگه هم می شم آقای مهندس. چه برو و بیایی به هم بزنم.» و لبخندی روی لبم نشست.
ماه پیش وسط پیاده روِ خیابان بیست و چهارمتری چمباتمه زدم روی زمین و روزنامه اعلام نتایج کنکور را مثل سفره باز کردم. انگشتم روی لیست اسامی قبول شدگان می لغزید و دنبال اسم خودم می گشتم. قلبم با شدت و حدت می کوبید و ذهنم تمام تلاشش را می کرد تا همه افکار منفی و بد را یکجا بیاورد جلوِ چشمانم.
«بدبخت! قبول نشده ی. بدون مدرک و دانشگاه هم باید بری آب حوض بکشی. اول یه راست می برنت سربازی. تازه اگه شانس بیاری و دوباره جنگ نشه و خمپاره بهت نخوره. لابد بعدش بایستی بری وردست قائمی ماست و رب گوجه و کش تنبون بفروشی. زن گرفتن رو هم که کلاً باید بی خیال بشی. مگه این که یه کلیه ت رو بفروشی و با پولش بزنی توی کار تجارت. پوف! تجارتی که با پول کلیه راه بیفته، مفت نمی ارزه. اصلاً شاید...»
انگشت سبابه ام به دادم رسید و روی اسمم نگه داشت: «مازیار جهان شاهی، عمرانِ تهران.»
نفسم را حبس کردم و چند بار نامم را خواندم. می خواستم مطمئن شوم کس دیگری برنده این بلیت بخت آزمایی نشده. بالاخره نفسم به شکل نعره ای از گلو آزاد شد. کف دستانم مورمور می شد. دلم غنج رفت. از جایم بلند شدم و دور خودم چرخیدم. بالا و پایین پریدم، صورت روزنامه فروش را بوسیدم و با مشت به تیر برق کنار پیاده رو کوبیدم. شادی خودش را میان جنگلی از اسامی به شکل چهار کلمه ساده و آشنا نشان داد و خزید زیر پوستم: «مازیار جهان شاهی، عمرانِ تهران.»

درد پیچید توی پایم. چشم هایم را باز کردم. مرد لاغر با تسبیح خرمهره اش کوبیده بود به زانویم. تنش را به سمت من خم کرد و پرسید: «کجایی بچه؟ می گم دانشجویی؟»
با دست زانویم را مالیدم و گفتم: «بعله، چرا می زنی؟»
پوزخند زد و گفت: «آخه دو ساعته دارم صدات می زنم. گلوم جِر خورد. انگار تو باغ نیستی ها.»
خودم را جمع کردم و گفتم: «حواسم نبود.»
با بی خیالی از پنجره به بیرون نگاه کرد. تسبیح را دور انگشت اشاره اش چرخاند و گفت: «حالا چی قراره بشی؟»
انگار درباره دویست گرم گِل رُس حرف می زد که قرار است از زیر دست کوزه گری به شکل لیوان یا بشقابی بیرون بیاید. سینه ام را جلو دادم و با غرور گفتم: «قراره مهندس ساختمون بشم. دانشگاهِ...»
حرفم را قطع کرد و انگار دو لوله دینامیت مرطوب قورت داده باشد، منفجر شد. دستش را کوبید به زانویش و گفت: «آخه این وضع خیابونه که اهواز داره؟ پرِ چاله چوله س. وانت بار می افته توش، گم می شه. ناسلامتی روی چاهِ نفتیم ها. همین شمایید که وضع ما این طوره. دِ دَس بجنبونید بابا. یه سر و سامونی بدید به شهر.»
سوراخ های بینی اش از فرط غیظ، گشاد و متورم شده بودند. با دستپاچگی گفتم: «ولی...»
تسبیح را دوباره کوبید به زانویم و گفت: «ولی مَلی نداره. همین که گفتم. اگه شما مهندس های ساختمون کاری نکنین، پس ننه من باید دست به کار بشه؟»
متقاعد کردنش در آن شرایط کاری نبود که از دست من بربیاید. چانه زنیِ بیشتر امکان داشت به قیمت از دست دادن زانوهایم تمام شود. با احتیاط گفتم: «بله. حتما. به محض فارغ التحصیل شدن همه چاله و چوله ها رو با دست خودم پر می کنم.»
مرد که انگار منتظر گرفتن همین قول باشد، آرام گرفت و مشغول تماشای بیابان خشک و بی آب و علف شد. بیابانی که ریل قطار دو نیمه اش می کرد. تسبیح را مثل ملخ هواپیما دور انگشت چرخاند و زیر لب گفت: «از عید تا حالا سه بار جلوبندی ماشینم اومده پایین. خیابون نادری شده کره ماه. چاله، چوله، گودال، چاه. شما از مهندسی فقط پزِ اسمش رو دارید.»
هیچ بعید نبود همین زوج جوان و به ظاهر رمانتیک روبه رویی به جرم نشت کردن سقف خانه شان یا بدبو بودن سیستم فاضلاب شهری به صلابه ام بکشند. برای همین با احتیاط به تختخواب طبقه بالا اشاره کردم و گفتم: «من برم بالا دراز بکشم.»
مرد ابرو بالا انداخت و گفت: «چی چی رو بری بالا؟ مگه درخت خرماس؟ هنوز به اندیمشک هم نرسیده یم. از حالا می خوای بخوابی؟»
بی توجه به نگاه متعجبش از نردبان فلزی کنار پنجره کشیدم بالا و گفتم: «چهار روزه که درست و حسابی نخوابیده م. خیلی خسته ام.»
زیر لب غرغری کرد و دوباره مشغول رصد کردن بیابان شد. هفته قبل هفته ای پر از دوندگی بود. جمع و جور کردن مدارک ثبت نام، گرفتن گواهی از دبیرستان، سفارش دوخت شلواری که پارچه اش را سال ها پیش خاتون از مشهد خریده بود. یک سر هم رفتم چشم پزشکی برای معاینه چشم هایم. نمره عینکم باز هم رفته بود بالاتر. بس که درس خواندم برای کنکور. خاتون یک قاب جدید عینک به سلیقه خودش سفارش داد. گرد و طلایی. همان مدلی که از آن متنفر بودم.

دراز کشیدم و چشمانم را محکم به هم فشردم. تصمیم گرفتم خودم را تا تهران بزنم به خواب؛ حتی اگر قطار از ریل خارج شود.
هوا تاریک شده بود و قطار مثل مادر فلجی که نوزادش را بغل کرده و راه می رود، تکان تکان می خورد. پلک هایم سنگین شد و قبل از آن که بفهمم، خواب بر من چیره شد.

۲

چشمانم را مالیدم و نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. هفت و بیست دقیقه صبح بود. خدایا کی صبح شد؟ خاتون همیشه از خوش خوابی ام کلافه بود: «فقط خدا کنه صوراسرافیل بتونه بیدارت کنه که از قیامت جا نمونی.»
از همان بالا سرکی کشیدم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. فقط مرد لاغر را می دیدم که کماکان بیرون را تماشا می کرد. انگار به دنبال گمشده ای پشت پنجره باشد. با احتیاط و طوری که دوباره ماشه اش را نکشم پرسیدم: «کجاییم؟»
نگاهی به بالا انداخت و با خنده گفت: «به به مهندس! بالاخره بیدار شدی؟ رسیدیم تهران. ماشالاّ خوش خوابی ها. سر صبح کوپه چی اومده بود دنبال ملحفه و بالش ها. هرچی صدات کرد، انگار نه انگار. اون هم از زیر سرت کشید و برد.» و با صدای بلند قهقهه زد.
از نردبان کشیدم پایین. خبری -از آن دو مرغ عاشق نبود. لابد یکی از ایستگاه های وسط راه پیاده شده و رفته بودند خانه شان. شاید هم وقتی قطار برای نماز نگه داشته بود پیاده شده بودند. اما از بس درگیر همدیگر بودند، یادشان رفته بود دوباره سوار شوند. اصلاً چه اهمیتی داشت برایشان؟ همین که با هم باشند لابد کفایت می کرد.
مرد تسبیح را دور انگشتش چرخاند و گفت: «تو همیشه با عینک می خوابی؟ نکنه می خوای خواب هات شفاف باشن؟»
کفشم را پا کردم و گفتم: «یادم رفت درش بیارم. در ضمن من خواب نمی بینم.»
با تعجب پرسید: «خالی می بندی؟ مگه می شه آدم خواب نبینه؟»
شانه بالا انداختم و گفتم: «لابد می شه. یادم نمی آد آخرین باری که خواب دیده م کی بوده. شاید وقتی که بچه بودم.»
«هوم! پس تو فقط همین یه دنیا رو داری.»
چشم هایم را ریز کردم و گفتم: «مگه همه چند تا دنیا دارن؟»
قطار فیسی کرد و کنار سکوی بتنی ایستگاه تهران نگه داشت. مرد لاغر ایستاد و کتش را پوشید. گفت: «دو تا، سه تا، چه می دونم، شاید هم بیشتر. من که این طوری هستم، همزمان توی چند دنیا زندگی می کنم.»
در کوپه را باز کرد. مکثی کرد و خیلی جدی گفت: «ببین مهندس، قولت یادت نره. چاله ها رو می گم. درسِت که تموم شد زود برگرد و چاله ها رو پر کن.» و رفت.
با خودم گفتم: «چند تا دنیا؟ طرف معلوم نیست چی دود کرده که مخش تاب برداشته. این ها رو ولش کن، مهم اینه که منو مهندس صدا زد.» و قند توی دلم آب شد. چه لذتی دارد وقتی کسی آدم را مهندس خطاب می کند؛ آن هم وقتی که هنوز حتی در دانشگاه ثبت نام نکرده.
چمدان را پایین آوردم و از قطار پیاده شدم. با خودم گفتم: «هزار بار به خاتون گفتم این قدر چیز نچپون توی چمدون.» و کشان کشان هلش دادم سمت در خروجی سالن راه آهن.
خیلی پیش تر یک بار سفر کرده بودم به این پایتخت دودآلود. ساعت چهار صبح سوار ژیان زرد قناری بابا شدیم و تِلِک و تِلِک راه افتادیم سمت تهران. سفری کسالت بار. اندیمشک، گردنه تنگه فنی، خرم آباد، بروجرد، قم و بالاخره دمِ غروب هیبت دودگرفته تهران پدیدار شد. بابا با هیجان دستش را کشید جلو و به مامان گفت: «مهشید، تهرونه ها! نیگا کن چقدر دود داره. انگار یه گله گاومیش رم کرده ن.»
راست می گفت. انگار چند صد راس گاومیش در جاده ای خاکی دویده باشند و همه جا در غبار فرورفته باشد.

از سالن راه آهن بیرون آمدم و تازه فهمیدم تهران به غیر از دود چقدر آدم دارد و شلوغ است. ماشین ها همه جا بودند جز بالای درخت ها. مردم که انگار خانه یا تنبانشان آتش گرفته باشد، از این سمت به آن سمت می دویدند. چمدان را گذاشتم زمین تا استراحتی به ستون فقراتم بدهم. زیر لب گفتم: «سلام تهران، از امروز یه نفر بیشتر خاکت رو لگد می کنه.»
با حیرت به آن همه ماشین و آدم و ساختمان خیره ماندم. در همان نگاه اول فهمیدم که زندگی در تهران سریع تر و بی رحم تر از اهواز است. انگار آن جا آدم بی پناه تر است و غربت خودش را نمایان تر می کند.
مرد تپل و طاسی آمد جلو، نگاه سریعی به سر تا پایم انداخت و بی هیچ مقدمه و کلامی دسته چمدان را گرفت و برد سمت پیکان نه چندان سالمی. با خودم گفتم لابد یکی از همان گرگ های درنده تهرانی است که خاتون هشدارش را می داد. به دنبالش دویدم و تا جایی که حنجره ام اجازه می داد، صدایم را کلفت کردم. گفتم: «هوی عمو! چمدونم رو بده.» و سعی کردم دسته چمدان را از مشت گره کرده اش بکشم بیرون. می خواستم حساب کار دستش بیاید و بفهمد من بچه کمپلوی اهوازم و حریف همه گرگ و پلنگ های تهران می شوم.
مرد همان طور که من و چمدان را با هم به سمت ماشین می کشید، خندید و گفت: «چرا هول کرده ی؟ مگه دانشجو نیستی؟ کجا می خوای بری؟ خیابون انقلاب؟»
«فاطمی. با اتوبوس می خوام برم.»
«با این چمدون؟ دربست می برمت جوون. کرایه ش زیاد نمی شه.» و بی آن که منتظر جوابم باشد، چمدان را به اعماق صندوق عقب خاک گرفته پیکان روانه کرد.
با تردید سوار شدم. نگاهی به داخل پیکان انداختم. مطمئن بودم خودِ کارخانه ایران خودرو هم یادش نیست که روزی این ماشین را روانه بازار کرده.
راننده ماشین را روشن کرد و با آن که امیدی به راه افتادنش نداشتم، مثل غزالی تیزپا از جا جهید و سینه ترافیک را شکافت. صدای پدال گاز و ترمز را می شنیدم که زیر پای راننده مثل کاهگل لگد می شد.
مرد طاس هیکلش را چرخاند عقب و گفت: «چی می خونی شازده؟»
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «قراره مهندسی ساختمون بخونم.»
با خنده گفت: «به به! خیلی هم خوب. ببین مهندس، درس هات رو خوب بخون شاید تونستی مشکل ترافیک رو حل کنی. صبح تا شب گرفتاریم جان تو.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و با عصبانیت گفت: «حالا ترافیک به درک اسفل السافلین، تهرون یه مستراح عمومی درست و حسابی هم نداره. هر بار شاشمون می گیره، باید توی بطری نوشابه خالی کنیم. همین اسمال نشتی خودمون که توی خط میدون شوشه، بدبخت سلسله بول داره، دم به دقیقه باید بره دست به آب. این که نشد کار. اصلاً اومدیم و یکی کار بزرگ داشت. اون وقت تکلیف چیه؟ لابد باید بره قوطی کنسرو پیدا کنه. استغفراللّه!»
این بار قبل از این که قشقرقی به پا شود، گفتم: «بله، حتما لحاظ می شه. فقط اجازه بدین فارغ التحصیل بشم.»
می ترسیدم اما و اگر بیاورم و راننده عصبانی تر شود و همان جا پیاده ام کند. پرسید: «داری می ری خوابگاه؟»
«نه، هنوز خوابگاه نگرفته م. چند روز می رم خونه دوستم تا خوابگاه بگیرم.»
سری تکان داد و دیگر حرفی نزد. پیچ ضبط را چرخاند و صدای خواننده را تا عرش بالا برد.
بعد از یک ساعت خزیدن لای ماشین ها، بالاخره رسیدیم به مقصد. گفت: «رسیدیم اخوی، پلاک بیست و شیش.» و پیچ گوشتی به دست پیاده شد. آن را فروبرد توی سوراخ کلید صندوق عقب و با چند حرکت سریع به چپ و راست در را باز کرد. چمدان را بیرون کشید و انداخت جلوِ پایم. کرایه را گرفت و گفت: «ببین جوون، فقط درس بخون. نه عاشق بشو، نه معتاد. به هرکدوم از این دو تا تن بدی، دهنت سرویس می شه. ته خط هر دوشون بن بسته. می فهمی؟ بن بست.»
بعد لُنگی از جیب شلوارش کشید بیرون و عرق سر طاسش را خشک کرد و جلایش داد. ادامه داد: «مستراح! مهندس، مستراح یادت نره. واسه ما از نون شب هم واجب تره.» و سوار پیکان شد و پرگاز به راه افتاد و حجمی از دود سیاه را به یادگار در ریه هایم جا گذاشت. با خودم گفتم: «نه عاشق بشو و نه معتاد. حالا کی خواست بشه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی سروها برگ می‌ریزند

باید اعتراف کنم من اصلا اقای فهیم عطار و نمیشناختم و اکثر کسایی هم که اطرافم بودن ایشون و نمیشناختن و این خیلی ناراحت کننده ست ! من هر دو کتاب این نویسنده رو خوندم و پیج اینستاگرامش هم دنبال میکنم و خیلی به نوشته هاشون علاقه دارم از نظر من کتاب ها فوق العاده بودن و اصلا نمیشه بهشون ابکی گفت ، داستان واقعا جالبه ، خیلی پایان های تاثیرگذاری داره حتی بد هم که تموم میشه انگار ادم به آزادی رسیده .. عمیقه، پایان داستان حالت و نمیگیره که بگی ای کاش کتاب و نمی خوندم .. و نکته قابل توجه اینه که کتاب فضای خیلی جالبی داره فضایی که انگار می گیردت و ولت نمیکنه ... دوست دارم باز هم کتاب های فهیم عطار و بخونم . @fahimattar
در 1 هفته پیش توسط
یه داستان عاشقانه بند تمونی مسخره که توش حیوون آزاری هم میشد حیف پولی که دادم نویسنده آبکی
در 4 هفته پیش توسط
خیلی زیبا بود. مثل اثر دیگر آقای عطار.
در 2 سال پیش توسط