فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمستان با طعم آلبالو

کتاب زمستان با طعم آلبالو

نسخه الکترونیک کتاب زمستان با طعم آلبالو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زمستان با طعم آلبالو

نمی‌دانم حالا چه وقت نشستن و خیال بافتن است. باید در تدارک آمدنت باشم. باید برایت کلی لباس بخرم، عطر بخرم و روفرشی‌های نو. باید کمدت را مرتب کنم و با همه سعی‌ام همه چیز را سر و سامان بدهم. آخر تو می‌آیی و حال و هوای گندی را که این روزها دارم سر و سامان می‌دهی. زودتر بیا. زودتر بیا که نبودنت خیلی کشدار شده، و من دیگر نمی‌کشم. قول بده وقتی آمدی فوری به چشم‌های گود افتاده‌ام پیله نکنی که اصلاً حوصله بازخواست شدن را ندارم. آخر تو که نمی‌دانی. وقتی نیستی گریه را که سر می‌گیرم هیچ کس نیست دستمال بدهد دستم و بخواهد که تمامش کنم و این را جوری بخواهد، مثل تو، که من فورا تمامش کنم تا به بینیِ سرخم بخندد. چقدر کار دارم و هنوز نشسته‌ام و پرچانگی می‌کنم. تو داری می‌آیی و من هنوز آن‌قدر تمرین دستپاچه نشدن نکرده‌ام وقتی که بعد از این همه دوری ببینمت. وقتی لبخند می‌زنی و چشم‌هایت را که برای دیدنم حسابی برق انداخته‌ای به چشم‌هایم می‌دوزی. درست مثل روز اولی که دیدمت و خوب می‌دانم که حالا بعد از گذشت این همه وقت، من باز هم دستپاچه می‌شوم و حرف‌های بی‌ربط می‌زنم و تو لبخند می‌زنی و لبخندت تا بی‌نهایت دو خط موازی، تا نقطه اتصال من و تو کشیده می‌شود و من هم به خنده می‌افتم و کم‌کم قلب پرتقلایم آرام می‌گیرد...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمستان با طعم آلبالو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



... نمی دانم از آن زمستان آخر چند روز گذشته. همان زمستانی که برای اولین و آخرین بار دست سردم را گرفتی تا گرمای دستت که یک جورِ متفاوتی بود، چیزی بود شبیه معجزه و فرق می کرد با هر گرمای دیگری، از دستم به تمام جانم منتقل شود. و باز هم زمستان است. باز هم هوا سرد شده و دست های من هم، و چقدر خوب است این سرما. نمی دانم باید باورم بشود که بالاخره این زمستان می آیی یا نه؟ من دلم می خواهد باور کنم. تا زودتر روزهای مانده تا آمدنت بگذرند. این روزهایِ بیهوده بی توی من، که همه شان منحنی و ناراست می گذرند. خودت که خوب می دانی چه می گویم. می دانی که این روزهایم چقدر بد می گذرند و حتی شب ها. این روزها که دوری ولی صدایت هست و چشم هایت که همیشه نگران و دلواپس نگاهم می کنند. این روزهای تاریکی که تو قائم نیستی به ایامم تا همه را به تو متوسل کنم.
امروز صبح دنبال سنجاق سرم می گشتم تا موهایم را از توی صورتم جمع کنم. می دانی، دیگر نیازی نیست که پر شدن چشم هایم را گردن موهایم بیندازم که ریخته اند توی صورتم. تو داری می آیی و من آن قدر خوشحالم که ممکن نیست به هیچ بهانه ای گریه ام بگیرد. آن قدر دنبال سنجاقم گشتم و گشتم تا خیلی تصادفی توی آینه بزرگ میزتوالت چشمم خورد به موهایم که نمی دانم کی بهشان سنجاق زده بودم. باورت می شود که از این همه سردرگمی ام هیچ تعجب نکردم؟ جلو آینه ماندم و زل زدم توی چشم هایم. دنبال تو می گشتم و تو همان جا بودی. سر جای همیشگی ات. می دانی، تو حتی وقتی نیستی هم هستی و یکراست می شود همان جای همیشگی آمد سراغت؛ توی چشم هایم. وقتی نیستی نمی دانی چقدر غصه ام می گیرد از این که وقتی دلم گرفته از آدم های رنگارنگی که شاید می شد لااقل کمی به خوبی تو باشند، ولی نیستند و خیلی هم زیادند، تو نیستی که آرامم کنی و بگویی برای تویی که فقط یکی هستی چطور همه می توانند مثل من باشند؟ من توی دلم قند آب بشود و بخواهم آن قدر محکم بغلت کنم که بدنم درد بگیرد. تو فقط وسط سیاهی مردمک چشمم نشسته ای و با دلتنگی نگاهم می کنی. وقت هایی مثل حالا که جایت خالی است خیلی به فکر جهانِ جهنم بدون تو می افتم برای خودم و بی مَنَش برای تو و خوب که سبک و سنگین می کنم می بینم جهان بی من برای تو جهنم تر است. آخر آن وقت تکلیف این همه محبتت چه می شود که با آن روش های ابتکاری پیش بینی ناپذیرت توی دلم جا انداخته ای؟ به خاطر تو که بیش تر از هر کسی در دنیا می خواهمش، هستم. هستم تا تو هستی و جهانِ من تو را دارد.
نمی دانم حالا چه وقت نشستن و خیال بافتن است. باید در تدارک آمدنت باشم. باید برایت کلی لباس بخرم، عطر بخرم و روفرشی های نو. باید کمدت را مرتب کنم و با همه سعی ام همه چیز را سر و سامان بدهم. آخر تو می آیی و حال و هوای گندی را که این روزها دارم سر و سامان می دهی. زودتر بیا. زودتر بیا که نبودنت خیلی کشدار شده، و من دیگر نمی کشم.
قول بده وقتی آمدی فوری به چشم های گود افتاده ام پیله نکنی که اصلاً حوصله بازخواست شدن را ندارم. آخر تو که نمی دانی. وقتی نیستی گریه را که سر می گیرم هیچ کس نیست دستمال بدهد دستم و بخواهد که تمامش کنم و این را جوری بخواهد، مثل تو، که من فورا تمامش کنم تا به بینیِ سرخم بخندد.
چقدر کار دارم و هنوز نشسته ام و پرچانگی می کنم. تو داری می آیی و من هنوز آن قدر تمرین دستپاچه نشدن نکرده ام وقتی که بعد از این همه دوری ببینمت. وقتی لبخند می زنی و چشم هایت را که برای دیدنم حسابی برق انداخته ای به چشم هایم می دوزی. درست مثل روز اولی که دیدمت و خوب می دانم که حالا بعد از گذشت این همه وقت، من باز هم دستپاچه می شوم و حرف های بی ربط می زنم و تو لبخند می زنی و لبخندت تا بی نهایت دو خط موازی، تا نقطه اتصال من و تو کشیده می شود و من هم به خنده می افتم و کم کم قلب پرتقلایم آرام می گیرد...

«... این وقت شب باز چی زده به سرت، نشستی و کاغذ سیاه می کنی؟»
توی سکوت محض خانه که فقط یک بار، آن هم چند دقیقه پیش، صدای یخ ساز یخچال فریزر ساید بای ساید را شنیدم، این که یکباره ظاهر می شود و این طور سوال پیچم می کند، کم مانده از ترس قبض ِ روح شوم. فهمیده که هر وقت مداد و دفترم را برمی دارم و دستم به نوشتن می رود، از سایه خودم هم می ترسم، انگار که دارم دزدی می کنم. درست وسط خانه ای ایستاده ام که صاحبخانه با زنش توی تختشان تنگ هم خوابیده اند و من دارم همه چیزشان را با نامردی به یغما می برم.
«... بگیر بخواب دیگر. شب رو نمی خوابی، بعد فردا صبح که بیدار می شی می نالی از سردرد. بیش تر از هزار بار بهت گفتم که شروین به مادر سالم احتیاج داره. اصلاً نمی فهمم بین این همه قرصی که می خوری، هیچ کدومشون خواب آور نیست؟»
از این که لابلای هر حرفی که می زند گریزی بزند به قرص هایی که می خورم و طعنه ای بارم کند متنفرم. از جا بلند می شوم. دفتر و مدادم را به دست می گیرم و به سمت آشپزخانه راه می افتم. ساسان هم خمیازه کشان دنبالم راه می افتد.
دست به دیوار می کشم، کلید را می زنم و چراغ آشپزخانه روشن می شود. در یخچال را باز می کند. بطری آب را برمی دارد و سر می کشد. حالا که شروین نیست محلش نمی گذارم. بگذار بطری را صد بار هم که خواست بکند توی دهانش تا هر قدر دلش می خواهد لجم را دربیاورد. شروین که خواب است و این جا نیست تا خیره و مشتاق نگاهش کند و بعد بالا و پایین بپرد و بگوید بابا به منم بده... به منم بده. با بطری می خورما! در یخچال را که می بندد، می رود، بی هیچ حرفی. کاش دارد می رود باز هم بخواهد که بروم بخوابم. کاش قبل از رفتنش خم شود و پیشانی ام را ببوسد و بگوید شب به خیر، زودتر بیا بخواب.
مدت هاست که با این کاش کاش گفتن ها، از روی حسرت آه نمی کشم. می خواهم اصلاً در باره اش فکر هم نکنم. خیلی سردم شده. به سرم می زند چای دم کنم. خوردن یک فنجان چای سبز خیلی می چسبد آن هم وقتی که تنهایم و مثل اغلب شب ها بی خوابی و پریشانی زده به سرم و البته مثل همه شب ها ساسان خواب است و این جا نیست که دماغش را بگیرد و اوف اوف کند و بگوید این آت و آشغال ها چیه می خوری؟ شعله زیر کتری را روشن می کنم و از پنجره آشپزخانه به کوچه خیره می شوم. به درخت های لخت و عورش، به ساختمان روبرویی که نمایش از سنگ سیاه و سفید است و یکی از پنجره هایش که همیشه پشتش یک گلدان پر از نرگس است. خودت بگو چرا این اواخر زیادتر از قبل در فکرت هستم و تمام روز منتظر یک فرصتم تا مداد و کاغذی دستم بیاید که برایت بنویسم؟ کاری که شاید توی این سال ها اصلاً نکرده بودم. می گویم این اواخر ولی خودم هم درست نمی دانم هفته های اخیر، ماه های اخیر، یا سال های اخیر. خیلی وقت است نیم نگاهی هم به تقویم نینداخته ام. اصلاً چه فرقی می کند چه روزی از چه ماهی و از چه سالی باشد؟ من فقط یک تقویم دارم. آن هم شروین، که تا چند ساعت دیگر درست می شود چهار سال و ده ماه و سه روزه...
صدای گریه اش بلند می شود. باز هم خواب بد دیده. می دوم سمت اتاقش. بغلش می کنم... «چی شده پسر گلم؟ چرا گریه می کنی؟ خواب بد دیدی؟»
«مامان پیشم بمون. چرا پیشم نیستی؟ من خیلی ترسیدم.»
می خواهم مادری آرامش بخش باشم... «من همین جام پسرم. گریه نکن. از چی می ترسی؟ چشم هات رو ببند و در باره چیزهای خوب فکر کن.»
دکتر صفوی می گوید مادران مضطرب به طرز اجتناب ناپذیری فرزندانی مضطرب دارند. می گوید این استرس بی بند و بارم بخواهم یا نخواهم به شروین هم سرایت می کند.
چشم هایش را پاک می کنم و سرش را روی پایم می گذارم و قبل از این که بخواهد از من بپرسد، به فکر می افتم که این «چیزهای خوب»، ممکن است چه چیزهایی باشند؟
درست وقتی که فکر می کنم از مخمصه نجات پیدا کرده ام، بدون این که چشم هایش را باز کند سوالی را که هنوز جواب درستی برایش پیدا نکرده ام می پرسد. لال شوم با این حرف های بیخودی ام. می گذارم طرف ساده لوح و کوچک تر مغزم جوابش را بدهد.
«چیزهای خوب؟ م... م... م مثل مداد قشنگی که تازه برات خریدم که فردا می خواد باهات بیاد مهد کودک، خوراکی خوشمزه ای که قراره بهت بدم با خودت ببری. بازی هایی که قراره فردا با دوست هات بکنی.»
می پرد وسط حرفم: «می خواهی بهم پاستیل بدی؟»
می گویم: «می دونی که توی مهد اجازه خوردن پاستیل رو نداری.»
قانع می شود و من ادامه می دهم: «بهتر از همه، بازی هایی که قراره فردا با دوست هات بکنی.»
دیگر چیزی نمی پرسد. لابد دارد به حرفم گوش می کند... دارد در مورد «چیزهای خوب» فکر می کند.
یاد مدادهای آن زمانی ام می افتم. مدادهای چینی ای که از هر پنج باری که می تراشیدمشان فقط یک بار شانس می آوردم و نوکشان نمی شکست. با آن پاک کن صورتی بالایشان که به جای پاک کردن بیش تر سیاه و کثیف می کرد. خوراکی های روزهای دبستانم که مامان می گذاشت توی کیفم. سیب قرمزی که اصلاً دوستش نداشتم و مامان هر روز یکی برایم می گذاشت. می گفت سیب میوه بهشت است و من برای این که میوه بهشت سهم سطل زباله نشود و خدا در آتش جهنم نیندازدم، هر روز می دادمش به یکی. تا این که یک روز به طور کاملاً تصادفی مامان سیب خیرات کردنم را دید و دیگر تا پایان دوازده سال مدرسه به من تعارف هم نکرد که با خودم سیب ببرم... و بازی های مدرسه. وقتی که توی سن و سال حالای شروین بودم، هیچ حوصله بازی های پرهیاهو و دویدن و جست وخیز را نداشتم. آن قدر که اصلاً برایم مهم نبود دیگران به تنبلی و بی حالی ام بخندند. ترجیح می دادم بنشینم و به بازی کردن بچه ها نگاه کنم.
شروین خوابش می برد. خم می شوم و آرام می بوسمش و تازه یاد کتری می افتم که حتما تا حالا تمام آبش بخار شده. یک فنجان چای سبز می ریزم. لای پنجره را کمی باز می گذارم تا از حجم بخار جمع شده در فضا کم شود و می نشینم پشت میز. زل می زنم به دفترم. تو هم می نشینی روبرویم و بخار چایم را فوت می کنی. حالا که از پیش شروین برگشتم، انگار از عالم خواب و خیال بیرون آمده باشم جز با یک نگاه پشیمان با هیچ چشم دیگری نمی توانم به دستخط خودم خیره شوم. این ها دیگر چیست که من نوشته ام؟
تو می گویی: «نامه است. همین را هم نمی دانی؟ یک نامه است از تو برای من. فقط باید اولش بنویسی سلام.»
دفترم را می بندم. نگاهت نمی کنم و سعی می کنم به حقیقت بازگردم. دکتر صفوی همیشه می گوید حقیقت منم، خودِ من. راست می گوید. باید به حرفش گوش کنم. حقیقت منم که این جایم و نه تو که هیچ نمی دانم کجایی و از خودم هر قدر بدانم همان قدر از تو نمی دانم و هیچ وقت هم نخواسته ام که بدانم، از تو بی خبر بودن را بیش تر می توانم طاقت بیاورم تا خبری داشته باشم که تاب تحملش را ندارم. دیگر دفترم دارد تمام می شود و از این بابت از خودم دلخورم. از این که این همه نیمه شب نشسته ام و با تو زندگی کرده ام، توی عالم خیال، لای برگه های این دفتر. برایت لباس اتو کرده ام، غذا پخته ام، باهات و بهت خندیده ام، برایت درد دل کرده ام، ناز کرده ام و هر کاری که دلم خواسته. من توی کاغذهای این دفتر با تو زندگی کرده ام. برای همین است که خیلی وقت ها حسم چیزی بیش تر از دلخوری است. چیزی در حد و اندازه احساس گناه، زمانی که میان خیالبافی هایم چشمم به شروین می افتد یا این که از توی اتاقش با صدای بلند صدایم می زند «مامان»... مثل همین امشب. کاش یادم مانده بود که داستان این زندگی کاغذی ام با تو از کی و چطور آغاز شد و روز به روز بیش تر ریشه دواند. تو که خوب می دانی نمی توانم مانعش بشوم و از دست دکتر صفوی بی چاره هم کاری ساخته نیست. آخر این کار که بیماری نیست. این طور بودن، با تو بودن، با تو خوش بودن، بیماری نیست که دوا و دکتر بخواهد. ولی همه کسانی که می شناسم، همه شان ترغیبم کردند که بروم پیش دکتر. من و تو که خودمان می دانیم من چیزی ام نیست.
می گویم: «برایت گفته بودم چقدر آرزو داشتم نویسنده بشوم؟ گفته بودم چند بار خواستم همت کنم و چیزی بنویسم که به دردبخور باشد؟»
نگاهم می کنی. پیگیرانه نگاهم می کنی، که باقی اش را بگویم. ولی من که می دانم می دانی. تو همه چیزِ من را می دانی.
«... حالا که نه، اما آن وقت ها که کرم کتاب بودم هر بار که کتاب خوبی خواندم و بعدش رفتم پی نویسنده اش، دیدم...

نظرات کاربران درباره کتاب زمستان با طعم آلبالو

برعکس کتاب به من نگاه کن از خانم فلاح. این کتاب رو دوست نداشتم.
در 5 ماه پیش توسط bdm...ani
این نویسنده رو دوست دارم 💜خیلی💙بخونیدش حتما 😇👌💜
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی