فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گرگ مغول

نسخه الکترونیک کتاب گرگ مغول به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گرگ مغول

آسمان روپوش ضخیم خاکستری‌رنگش را بر دشت کشیده بود. هیچ درز آبی‌ای در آن پیدا نبود. در میان گله زانو زده بودم و پستان‌های مادیان سیاه را نوازش می‌کردم. شیر به پوست می‌کوبید؛ زیر انگشتانم می‌تپید؛ در رگ‌هایم جریان می‌یافت. این سان سیرابم می‌کرد و از اندامم که چون نی محکم و کشیده مملو از آب و نور بود، در فرش بی‌کران علف‌ها می‌پراکند.
ناگاه پستان سنگین و ولرم طغیان کرد و از ریزش باز ایستاد، لذتم پایان گرفت.
یالش به باد گره خورد و چشم بر ستیغ برهنه دو تپه عظیم دوخت. توجهش به سینه خاک حنایی‌رنگ چنان شدید بود که اگر سر انگشت نیز بلندش کرده بودم متوجه نمی‌شد.
اسب دایمی‌ام، کرندم، در چند قدمی‌ام، به حالت لرزان سر برافراشت. کمی بعد تمام گله گوش به زنگ شد. سگ‌ها نوک پوزه‌ها را بالا گرفتند و به حالت پرسشگر، به سوی خیمه‌ها خزیدند. ذهنم معطوف قبایل دشمن شد. درست است که چند ماهی بود که در اراضی ما آفتابی نشده بودند امّا پدرم و گله‌هایش را خطر پیوسته تهدید می‌کرد.
باد ایستاد و مستی ناشی از روایح صحرا ناپدید شد.
در این هنگام بود که او را بر اسب دیدم. تنها بود، بی‌حرکت نشسته بود و با این همه به سایه فروافتاده عقاب بر بره زاده صبح می‌مانست. اندام بلند و غریبش که در زمینه آسمان برجسته می‌نمود، ما را خرد می‌کرد. باد بود.
از کی زیر نظرم گرفته بود؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گرگ مغول

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گرگ مغول

نامم بوئورچو(۱) است، استخوان هایم فرتوت شده اند، واپسین جرقه های زندگی در من شعله می کشد. بر پاهای فرسوده ام به کندی می چرخم و از نگریستن به این دریای علف که در باد می رقصد و در هم می پیچد، از نگریستن به مغولستان سیراب می شوم. گرداگردم باد بر سنگ ها سیلی می زند و درختان را خم می کند. همه چیز همان طوری است که باید باشد، دیگر می توانم بیارامم.

تماشای زیبایی این چشم اندازهای آشنا و شورانگیز و سرسخت، که به زندگی ستیزه جویانه ام مانند، پرده اشکی بر چشمانم می کشد. یاد روزهای رفته ای که گستره این چشم اندازها را زیر پا می نهادم، یاد زنان شیری رنگِ سرخ گونه و زیبا دیدگانم را تر می کند.
ای آن که به من گوش می دهی، شکیبایی فرو منه. حال که باید به خواب ابدی فرو روم می خواهم زندگی سبعانه خود را برایت نقل کنم. به من خوب دل بده، می خواهم تو را بر ترک اسب زندگی ام بنشانم، این زندگی سراسر وقف عطشناک ترین مردان روزگار، وقف چنگیزخان فرمانروای مغولان، برگزیده تنگری(۲) بر روی زمین، فرمانروای تمام اقوام شد.
نخست باید رخت پیری برکنم و برهنه شوم، آسمان مرا چنین خواهد. چه باک که لاشخوران از پاره های تنم تغذیه کنند و آن ها را به دست چهار باد بسپارند، خونم برای همیشه از حرکت باز خواهد ایستاد و استخوان هایم در زمین فرو خواهند رفت و خاک خواهند شد. باران و سرما چون تیزاب تنم را خواهد خورد، صاعقه گوشتم را خواهد سوزاند و خورشید پلک هایم را به چشمانم خواهد چسباند، لیک من مغولم، برادرِ چنگیز قدرتمند و می دانم که در تمام طول حکایت چشمان خونین و نیکبختم بر لاجورد آسمان ثابت خواهد ماند.

اکنون، دیگر بر زمین پوشیده از برگ های سوزنی حنایی رنگ، محاط در سنگ های لغزان، اخرایی یا خاکستری، در سایه ملز سرخی که شاخه هایش بر فراز خلا در نوسان است، آرمیده ام. گورم تختان باریکی در میان کوه های آبی سرزمین مغول هاست که به جراحت زیبایی بر پشت مضرّس هیولایی آرام گرفته ماند. از پایین، از دامنه کنامم، که از تندان های یکپارچه تشکیل شده است، خروش ملزهای غول پیکر، این انبوه درختان خالی از حیات سر تا پا سیاه، به گوشم می رسد. پس از مرگ چنگیزخان، تنگری صاعقه اش را بر تک تک ملزها فرود آورد و این مکان مقدس را که سر مغولان دوست داشت ما را، مرا و جنگجویان سبعش را، در آن گرد آورد، به آتش کشید.
تمام شد، بهتر شدم، اشک هایم خشکیدند.
سرمای زمین در استخوان هایم نفوذ می کند و بوران بر پهلوهایم می کوبد. بدنم یخ کرده، امّا درونم از تاخت و تازها در غلیان و آماده احیاست. اکنون دیگر می توانم زندگی ام را روایت کنم.
شانزده ساله بودم، تنم کامل بود و میل مهیب ویرانگری در من زبانه می کشید...

بخش یکم

فصل یکم

آسمان روپوش ضخیم خاکستری رنگش را بر دشت کشیده بود. هیچ درز آبی ای در آن پیدا نبود. در میان گله زانو زده بودم و پستان های مادیان سیاه را نوازش می کردم. شیر به پوست می کوبید؛ زیر انگشتانم می تپید؛ در رگ هایم جریان می یافت. این سان سیرابم می کرد و از اندامم که چون نی محکم و کشیده مملو از آب و نور بود، در فرش بی کران علف ها می پراکند.
ناگاه پستان سنگین و ولرم طغیان کرد و از ریزش باز ایستاد، لذتم پایان گرفت.
یالش به باد گره خورد و چشم بر ستیغ برهنه دو تپه عظیم دوخت. توجهش به سینه خاک حنایی رنگ چنان شدید بود که اگر سر انگشت نیز بلندش کرده بودم متوجه نمی شد.
اسب دایمی ام، کرندم، در چند قدمی ام، به حالت لرزان سر برافراشت. کمی بعد تمام گله گوش به زنگ شد. سگ ها نوک پوزه ها را بالا گرفتند و به حالت پرسشگر، به سوی خیمه ها خزیدند. ذهنم معطوف قبایل دشمن شد. درست است که چند ماهی بود که در اراضی ما آفتابی نشده بودند امّا پدرم و گله هایش را خطر پیوسته تهدید می کرد.
باد ایستاد و مستی ناشی از روایح صحرا ناپدید شد.
در این هنگام بود که او را بر اسب دیدم. تنها بود، بی حرکت نشسته بود و با این همه به سایه فروافتاده عقاب بر بره زاده صبح می مانست. اندام بلند و غریبش که در زمینه آسمان برجسته می نمود، ما را خرد می کرد. باد بود.
از کی زیر نظرم گرفته بود؟

از سراشیبی پایین آمد، مستقیم به سویم آمد و در چند قدمی ام متوقف شد. کار او موجب پراکنده شدن مادیان هایمان شد. فقط کرندم از شادی بر سر دو سُم برخاست و به او نزدیک شد.
اسب غریبه، اخته ای با نگاه تهدیدآمیز و به رنگ علف های حنایی رنگ بود. لگامش در دهان نیمه باز و کف آلودش با بی قراری صدا می کرد. عرق از گردن تا بخولق(۳) فرو می ریخت. سوار که ترکشش آکنده از تیر بود و خنجر و شمشیر به کمربندش آویخته بود، بلندبالا و اصیل می نمود:
ــ چهار مرد را همراه هشت اسب ندیده ای؟
صبحدم آن ها را دیده بودم و متوجّه ورم مفصل زانوی اسب ها شده بودم. خسته کردن اسب ها تا این حدّ فقط در صورت گریز از خطری بزرگ یا هنگام تعقیب دشمن مجاز بود. این فکر را کرده بودم پیش از آن که نتیجه گیری کنم که اینان اسب دزدند.
ــ اسب های تو بودند؟ اگر بخواهی کمکت می کنم تا پسشان بگیری، آدم بدون اسب هیچ است!
نگاهش را از ردّ پای فراریان برداشت و به من دوخت.
ــ به من بگو از کدام طرف رفتند، همین کافی است.
تپه ای را که به شکل نیمرخ قوچ بود به او نشان دادم، و بعد پیشنهاد کردم که مرکبی در اختیارش بگذارم تا اسبش بتواند استراحت کند.
متعجب شد، مرا برانداز کرد؛ دیدگان تیره و عجیبش نرم شدند.
کرندم زین و یراق شده بود. به پهلوهایش کمانی با سه تیر و قمقمه ای شیر آویخته بودم و در جیب سینه ام تکه ای پنیر خشک داشتم.
ــ بگذار همراهی ات کنم. نامم بوئورچو، یعنی راهنماست.
ــ می توانی بدون گم کردن راه تعقیبشان کنی؟
ــ همان طور که می توانم محلّ برآمدن ماه را به تو نشان دهم، توانایی تعقیب آنان را هم دارم.
ــ آماده ای؟
رنجیدم و گفتم:
ــ عجب پرسشی، من مغولم!
ــ پس حرکت کن طلایه دار.
اسب تازه نفسی را که به آن احتیاج داشت به یک چشم برهم زدن گرفتم. زین و یراقش کردیم. لحظه ای بعد به تاخت به سوی شب به حرکت درآمده بودیم، پشت سرم حرکت می کرد و می کوشید که فقط یک ردّ عبور در مرتع برجای گذارد.
***
تمام شب و سراسر روز بعد تاختیم. چیزی نمی گفت، امّا احساس می کردم که مرا گهگاه زیر نظر می گیرد، به خصوص وقتی برای ارزیابی فاصله مان از کسانی که در تعقیبشان بودیم، سرگین ها را وارسی می کردم.
باد از روبرو می وزید و ما پیش می رفتیم. صدایشان را پیش از مشاهده خودشان شنیدیم؛ بخش کوچکی از گفتگو، فریادهای تعجّب یا خنده هایی که به صورت جدا جدا مانند حباب های بزاقِ کمانه کرده در هوا به ما می رسیدند.
غروبگاهان به آن ها رسیده بودیم. پس از مهار زدن به اسب هایمان و بررسی استحکام رسنی که سرشان را به طرف زمین نگه می داشت و مانع شیهه کشیدنشان می شد، تا اتراقگاهشان سینه خیز رفتیم.
دزدان در پیچ رودخانه، در زمینی که علف هایش بر اثر طغیان های پیشین خوابیده بودند و بوته های بید در جای جایش روییده بود، مستقر شده بودند. دو تن از آنان اسب ها را می بستند در حالی که دو دیگر برای برافروختن آتش آرگُل(۴) گرد می آوردند.
در انتظار تاریک شدن کامل هوا، پنیر را با قمیز که با خود داشتم، خوردیم.
از پیکرش، که بلند، چالاک، بی حرکت و آرام بود، اطمینان شدیدی متصاعد بود. در دیدگانش آتشی غریب شعله می کشید.
نامش را کماکان نمی دانستم، وقتی گفت که «تموچین» نام دارد، از جای جهیدم.
از دو جهت حیرت کرده بودم. هم پاسخش بر پرسشم پیشی گرفته بود، و هم نامش متحیرم کرده بود، انگار جفتک اسب درست به وسط پیشانی خورده باشد؛ تموچین به معنای چلنگر بود. در سراسر مغولستان فقط یک چلنگر می شناختم و او پسر یسوکای، رئیس بورجی قین ها بود، از تبار خان های پیشین، از تبار قابول خان بزرگ.
ــ چه گفتی؟
ــ مگر نمی خواستی نامم را بدانی؟
ــ چرا... ولی... تو پسر ارشد یسوکای بهادری؟
پلک هایش را به علامت تصدیق برهم زد.
می دانستم کیست. چطور می شد ندانم؟ گله بانان بی وقفه شاهکارهایش را روایت می کردند. پس از مرگ پدر، متحدانش، قبیله نیرومند تایجیوت، هم او و هم نزدیکانش را طرد کرده، از او دزدیده، او را از مراتعش رانده بودند. تموچین با حفر شکم خاک، با خوردن ریشه و پیاز گیاهان و لاشه های گوناگونی که با دوز و کلک به چنگ می آورد، ادامه حیات داده بود. تارقوتای(۵) رئیس تایجیوت ها، که امیدوار بود جانشین خان ها شود، از او به وحشت افتاده و خواسته بود که سر تموچین، این مدعی مشروع را برایش ببرند. پسر یسوکای هر بار از دست او گریخته بود. مردان اعمال دلیرانه اش را شب ها در زیر خیمه ها برای یکدیگر شرح می دادند، ترانه هایی که در ستایشش در سرزمین کوه های آبی سروده شد، رودخانه ها را پیمود و تا دورترین نقاط صحرای مغولستان انتشار یافت.
هر دو شانزده ساله بودیم، امّا بر اثر مخاطراتی که او با آن ها مواجه شده بود، از من پخته تر می نمود. تمام وجودش از نیرویی شدید در ارتعاش بود. مانند سنگی بود که از آسمان فرو افتاده باشد: فشرده و نیرومند، سوزان و بی باک. کوچک ترین حرکاتش نرمی و راحتی پلنگ را داشت. چنین نیرو و تسلّطی در کسی سراغ نداشتم، و وقتی برخاست و از من خواست که همان جا بمانم، اعتراض کردم و گفتم:
ــ از وقتی می تازیم، نه یک درختچه و نه کوچک ترین سنگی ما را از هم جدا نکرده، از گام هایمان هم فقط یک ردّ برجا مانده است.
در حالی که دزدان را نشان می داد، گفت:
ــ این ها تایجیوت هستند. از برانگیختن خشمشان اجتناب کن، چون مانند مگس هایی که اسب های پیر را می آزارند، به آزارت برخواهند خاست و عذابت خواهند داد.
ــ آن ها از یک برادر دزدیده اند، ممکن است تو را بکشند، برای کنار ماندن از معرکه نیامده ام، دوستی ام را بپذیر.
داشت ترکشش را درست می کرد، دست از کار کشید و لحظه ای براندازم کرد، سپس به اشاره گفت که می توانم دنبالش کنم. آسمان آبی دل شب را شکافته بود.
***
تایجیوت به خواب رفته قیافه ای خشمناک داشت. سپس پلک ها را چین داد. وقتی چشم هایش را باز کرد، سنگی را که از رودخانه برداشته بودم، بر پیشانی اش کوفتم، و بی درنگ کارم را تکرار کردم. جمجمه اش صدا کرد؛ خون از برجستگی بینی اش بیرون زد، حدقه ها غرق در خون شدند. یکی از همراهانش متوجه شد و دیگران را خبر کرد، هر سه تن برخاستند. تموچین که در تاریکی پنهان شده بود دو تن از آنان را، با پرتاب تیر از پشت، از پای درآورد. امّا سومی گریخت. به سرعت به او رسیدیم. در برابر تیغمان، نفس نفس می زد و بر اثر دویدن و از ترس می نالید. در حال افتادن بود، امّا تعادلش را با بالا بردن دستانش و چرخاندنشان به دور سرش بازیافت.
فریاد زدم:
ــ تایجیوت، جگرت بوی گند می دهد!
باز لغزید، وقتی راست شد، تعادل تموچین را که به رویش غلتید، برهم زد. من که خوش اقبال تر بودم به کاکلش چنگ زدم، آن را کشیدم و سرش را به عقب برگرداندم و گردنش را بریدم. هیجان زده شده بودم و کار را با گوش تا گوش بریدن سرش تمام کردم و با دیدن چهره اش در زیر نور ماه خندیدم. در چشمان متورمش حیرت و بلاهت موج می زد.
پیش از آن که نشانه پیروزی ام را به دوردست پرتاب کنم، فریاد زدم:
ــ تایجیوت! جگرت بوی گند می دهد، گیسوی بافته ات چسبناک است.
***
صبحدم با گله اسب های بازیافته بی شتاب به حرکت درآمدیم، همراهم به من گفت:
ــ تقسیمشان کن. آن هایی را که می خواهی برگزین.
ــ اسب های تو هستند، غنیمت نیستند.
ــ مگر می توانستم بدون کمک تو آن ها را پس بگیرم؟
ــ گمان می کنم، نگران نباش و بدان که پدرم ناقوی توانگر نام دارد. هرچه دارد به من می رسد، چون تنها پسرش هستم. اسبانت را برای خودت نگه دار.
سر تکان داد و تا رسیدنمان به اردوی پدری ام ساکت ماند.
پدرم پیش از آن که مرا به سینه بفشارد و از تنگری برای مراقبت از یگانه فرزندش سپاسگزاری کند، از من بازخواست کرد. سگ ها به استقبالم آمدند، امّا پس از برخورد نگاهشان با نگاه همراهم سر به زیر افکندند و دمشان را لای پایشان گذاشتند و با ناراحتی، گویی تنبیهشان کرده باشیم، به پشت خیمه ها خزیدند.
چشمان همراهم پدرم را نیز مشوش کرد. کوشید چیزی بروز ندهد، امّا متوجه تردیدش شدم و به او گفتم که کیست.
ــ پسر ارشد یسوکای بهادر است، همان کسی که تایجیوت های تارقوتای را با حیله هایش دست می اندازد؟
تموچین سر خم کرد. لحظه ای بعد زیر یورت(۶) در سمت راست پدرم، که بی درنگ دستور ذبح گوسفندی را داده بود، نشسته بود. وجود این مهمان برجسته باعث شد که گریز ناگهانی ام توجیه شود.
نوشیدیم، در هم کلّه و پاچه که بخار از آن بلند می شد، سهیم شدیم، کاردهای براقمان را در جگر و قلب گوسفند فرو کردیم. گوشت شکم را که خون از آن جاری بود، به دندان کشیدیم؛ آستین هایمان را تا آرنج چرب کردیم؛ دنبلچه به او رسید و بناگوش به من؛ جام های آیراک(۷) و کاسه های آبگوشت چرب را خالی کردیم؛ تا خرخره خوردیم. وقتی استخوان ها را با دندان هایمان پاک کردیم و صیقل دادیم، پدرم که دیگر نمی توانست جلو خود را بگیرد، از مهمانمان پرسید:
ــ گمان نمی کنی که اسبانت هم به علوفه نیاز داشته باشند؟
ــ چرا، می دانم که شکمشان فرو رفته، تمام دارایی ام را تشکیل می دهند. بدون کمک پسر تو دیگر هرگز دنده های بیرون زده شان را نمی دیدم. می توانی به او مباهات کنی ناقو، چون وقتی در برابرم ایستاد، پاکی قلبش را از چشمانش تشخیص دادم.
ــ از ستایش دست بردار، بوئورچو ممکن است خود را گم کند. بهتر است برایم اسب تازیتان را شرح دهید، چون به نظرم می رسد که چون دو گرگ جوان نخستین طعمه تان را شکار کرده اید.
ــ تشبیه بجایی است. چون دو گرگ رانده از گله، برای غلبه بر کسانی که از من ربوده بودند، توافق کردیم.
تموچین ماجرایمان را برای شاد کردن دل پدرم روایت کرد. هرگز ندیده بودم که پدر به کسی، آن هم جوان، تا این حدّ توجه نشان دهد. مرتب سوال می کرد، آتش اجاق بر چهره هایمان پرتو افکنده بود و بر فراز سرمان، از منفذ خروج دود، ستارگان می درخشیدند. یکی از آن شب های آرام بود، همان شب هایی که آدمی دچار این احساس می شود که یورت خانوادگی یگانه چیزی است که در زمین وجود دارد و هر صدا یا کوچک ترین روشنایی، در لحظه پدیدار شدن مزه نخستین شیر سال را می دهد. امّا آن شب درد دل تموچین در ایجاد احساس ممتاز بودن بسیار موثر بود. او داستان زندگی خود را برایمان چنین شرح داد:
ــ ناقوی محترم، همان طور که می دانی، پدرم یسوکای خان از طایفه خان های بورجی قین بود. یسوکای، همان طور که شایسته نوه قابول خان بزرگ است، جنگجویی استثنایی بود و با تاتارها بی وقفه جنگید. قبیله بورجی قین او را رئیس خود کرده بود. قبایل مغول دیگر نیز به او ملحق شده و یورتشان را در پناه بیرق او برپا کرده بودند. تایجیوت ها نیز به او پیوستند، پدرم می توانست ده هزار مرد گرد آورد. گله های فراوان داشت، زنانش فربه و خندان بودند و بردگانش متعدد.
امّا آدم بی عیبی نبود: بی خیال بود. از هیچ کس نمی ترسید و اغلب به تنهایی از اراضیمان خارج می شد. هفت بهار پیش از این، وقتی نه ساله بودم، به اتفاق، در جستجوی همسر آینده ام عازم سرزمینِ اونقیرات(۸)ها شدیم، همان قبیله ای که مادرم به آن تعلق دارد.
پس از سه روز به اردوی دی(۹) فرزانه، رئیس اونقیرات ها رسیدیم، وقتی از علت سفرمان خبردار شد، با شگفتی گفت: «یسوکای می دانی سُنقُر(۱۰)ی به سفیدی برف به خوابم آمده بود، پرواز می کرد و ماه و خورشید، هر دو را، به چنگال داشت. روی دستم نشست و من توانستم این دو ستاره درخشان را با فراغ بال تماشا کنم. آیا تفالی از این بهتر می تواند وجود داشته باشد؟ تو که یکی از دخترکانمان را ربوده ای، باید بدانی که آن ها قلب مردان را بیش از شیر تخمیرشده مادیان به آشوب می کشند.» رئیس پیر به مادرم اشاره می کرد. یسوکای او را از چنگ رقیب ربوده بود. دی پیر ادامه داد: «به پسران خان ها، فرمانروایان مغولستان، زیباترین دخترکانمان را می دهیم، آن ها را در کجاوه، بر شتر سیاه می نشانیم و تقدیمشان می کنیم. یسوکای، پسرت آتش در چشمان دارد. پیش از جستجوی عروس در ایلات دیگر، بگذار دخترم را به تو نشان دهم.» دی پیر دخترش را صدا زد: «بورته(۱۱)! بورته!»، دختربچه ای درِ نمدی چادر را بلند کرد. آرواره هایش را به هم می فشرد، ابروانش را درهم کشیده بود و راست ایستاده بود... زنم بود!
تموچین روایتش را قطع کرد. به نظر می رسید که ناراحت است. ما سکوت طولانی اش را محترم داشتیم. سکوت ادامه یافت تا سرانجام پدرم از او پرسید:
ــ این بورته باید زیبا باشد؟
ــ بله، ناقو، زیبا بود. به رغم گرد و خاکی که به چهره اش نشسته بود، خطوط صورتش چون قرص ماه در میان تاریکی می درخشید. چشمانش بیش از هر عضو دیگرش آدمی را تحت تاثیر قرار می داد: هزار جرقه نور از آن برمی خاست، آمیزه طلا و زمرد بود. می گویند که آب و آتش نمی توانند به هم بپیچند، در چشمانش، این معجزه روی داده بود. البته برای آن که صادق باشم باید بگویم که در هنگام این دیدار چیز زیادی احساس نکردم. همان طور که به تو گفتم، نه بهار بیش تر نداشتم... بورته چهار سال از من بزرگ تر بود. احساساتم کودکانه بودند. پدرم متقاعد شده بود که او برایم همسر خوبی خواهد شد. در او اصالت و بزرگ منشی را تشخیص داده بود. دی پیر به او گفت: «اگر فرزندمان را همین طور بدون اعتراض به شوهر بدهیم، خوار می شویم. با این همه، خوشبختی دختر با پیر شدن در خانه پدر به دست نمی آید، با تقدیم شدن به مرد واقعی حاصل می شود. دختر من مال پسر تو، امّا، در عوض، داماد آینده ام را این جا بگذار تا به سنّ ازدواج برسد.» پس از یک ماهی که در اردوی دی گذراندم، بالاخره چشمان بورته را، آن طور که برایتان وصف کردم، دیدم. حال، ای ناقوی خیرخواه، اگر درد دلم مایه سرگرمی توست، بدان که پیکرم این توانایی را دارد که او را تصرّف کند و روایحش را بستاید. دیگر باید به جستجوی نامزدم بروم.
ــ میل در تو شکل گرفته، پس یسوکای درست تشخیص داده بود.
ــ بله و نه. روز بعد از این گفتگو، به من سفارش کرد که به سرپرستم از هر لحاظ خدمت کنم و به او گفت که جلو سگ هایش را که مرا می ترساندند، بگیرد. سپس راه بازگشت را در پیش گرفت. به یاد می آورم که موقع دور شدن آواز می خواند. اسبش را می ستود و چشم هایش را وصف می کرد، می گفت که مانند جهان است، آن گونه که تنگری پیش از آمدن آدمیان آن را خلق کرده بود. چشمانی است سوزان که گرمای ملایم در آن جایی ندارد، از پرواز قوها زلال تر و از زندگی خود او ارزشمندتر است. دیگر او را ندیدم.
ساکت شد.
ما هم مانند تمام مغولان از مرگ یسوکای مطّلع بودیم. می گفتند که با تاتارها به خوشگذرانی پرداخته بود و تاتارها پس از آن که متوجه می شوند که رئیس بورجی قین هاست، به او زهر می دهند.
ــ به شایعاتی که تاتارها را قاتل پدرم معرفی می کند، توجه نکنید. این سگ ها از مرگ او خیلی خرسند شدند. البته پدرم به خوردن و نوشیدن و تصاحب دختران علاقه داشت، امّا در این لذایذ هیچ گاه با دشمنانمان سهیم نمی شد.
ــ می گویند که موفق شد خود را به خیمه اش برساند.
ــ درست است ناقو. درد داشت، آب سیاهی استفراغ می کرد و آن قدر می لرزید که نمی توانست حرف بزند، با این همه رازی داشت که می خواست به من بسپارد، فقط به من، به پسر ارشدش. در خیمه دی پیر به دنبالم آمدند. بدبختانه دیر رسیدم، امّا مطمئنم که اگر با تاتارها به خوشگذرانی پرداخته بود، برای آن بود که یکی از آشنایانش، یکی از متحدانمان را در میانشان دیده بود.
ــ کدام یک از قبایل در زهر دادن به این رئیس بزرگ منافع داشت؟
ــ تایجیوت ها، ناقو. یکی از طوایفشان، طایفه تارقوتای خون خانی دارد. صرف نظر از بورجی قین ها، که وارث سنّتی خان های بزرگ هستند، تنها قبیله مغول که می تواند مباهات کند به این که خانی در میان اعضای خود دارد، قبیله تایجیوت هاست. تارقوتای خودپسند، حریص و خشن است، و آرزو دارد به مقام و مرتبه آمباقای(۱۲)، نیایش، دست پیدا کند، امّا آن لیاقت و درستی را ندارد که بتواند مدّعی عنوان فرمانروایی شود.
از میان جنگجویانی که مورد ستایش نقّالان بودند، آمباقای را بیش تر از دیگران دوست داشتم. پسرعموی قابول خان بود. قابول خان او را به جانشینی برگزیده بود، چون عقیده داشت که پسران خودش برای این مقام زیاده جوانند. پس از مرگ آمباقای منصب خانی سنتا به تبار بورجی قین رسید، به قوتولا(۱۳)خان، چهارمین پسر قابول خان. یسوکای نوه قوتولاخان بود و به گفته مهمانمان لیاقت خان شدن را داشت.
ــ امیدهای تارقوتای با هر کار نمایانی که از پدرم سر می زد، کاستی می گرفت. اگر به او و به چادرهایی که به طور روزافزون زیر بیرق او گرد می آمدند، نزدیک شد، فقط برای آن بود که بهتر بتواند دستاوردهایش را در لحظه مناسب برباید. حقیقت این است ناقو، چون امروز من تنها هستم. ارمغان تارقوتای غدّار برای من، جدایی از قبیله، تنها ماندن و پیگرد بود. نفرینش می کنم. افکارش از فضله کرکس هم متعفن تر است. اگر تنگری روزی دستم را مسلّح کرد، جگرش را زیر چکمه هایم له خواهم کرد!
به من نگریست، امّا چشمانش بیش از آن تار بودند که در چشمانم بخواند که تا چه حدّ خواهان تحقّق آرزویش هستم.
***
تموچین برای خوابیدن ماند. شیر تخمیرشده مادیان ما را قدری به هیجان آورده بود. زیر آسمان پرستاره تلوتلوخوران شاشیدیم، قی کردیم، و بعد خود را به روی بسترهای پهن شده در یورتم افکندیم.
در خواب، روحم گریخت و مرا به دور از خیمه، به مکانی ناشناخته، گسترده و یکدست برد. کوچک ترین سنگی، حتی سنگریزه ای و یا ساقه علفی در آن دیده نمی شد. زمین تا بی نهایت فقط خاکستر بود. شبحی دیدم، یگانه منبع نور بود، به سویش تاختم. چگونه می توانستم در این سرزمین بتازم؟ هیچ اسبی در آن دوام نمی آورد. شبح تموچین بود. لبخند می زد. در زیر پاهایش مردی با دست و پای بسته افتاده بود. او را هرگز ندیده بودم و با این همه دانستم که تارقوتای است. اشک از دیدگانش روان بود و شیارهای کدری بر سیمایش ترسیم می کرد و به آرامی در خاکستر فرو می رفت. تموچین که نگاهش ثابت، عجیب و صادق بود، از من چشم برنمی داشت. کاردم را برداشتم، شکم تارقوتای را شکافتم، دستم را زیر دنده هایش بردم تا قلبش پیش رفتم و آن را بیرون آوردم، وقتی آن را بالا گرفتم، تموچین دندان هایش را در آن فرو برد، من نیز چنین کردم. دهن هایمان بر سر دریدن آن رقابت کردند. بر زمین، هر جا که قطره های خون می چکید، علف سبز می شد و گنداب به مرتع بدل می گشت. اسب ها از عدم پدیدار می شدند و به تاختن می پرداختند، هزاران اسب پدیدار شدند و تشکیل گله هایی را دادند. بر اثر تابش آفتاب دانه های درشت عرق مانند مروارید از پیکرشان روان بود. شیهه های شادمانه می کشیدند و پراکنده می شدند. پس از دیدن همه این ها، قلب را تکه و پاره کردیم، شکم باز بود، محتضر هنوز زنده بود. به من التماس کرد که قلبش را به او برگردانم و من به او پاسخ دادم که بستن حصار وقتی گوسفندها از آن گریخته اند، به کاری نمی آید. در این هنگام بود که روحم دوباره در جسم خفته ام حلول کرد.
بایست به تعجیل به آن بازگشته باشد، چون من با تهوّع بیدار شدم، صدای عوعوی سگ ها در فواصل معین به گوش می رسید. سگ های ما برخلاف عادت جواب نمی دادند. روی سرند پرتوی در نوسان بود. احتمال داشت انعکاس شراره باشد، امّا وقتی به یاد آوردم که در یورت آتشی وجود ندارد، برگشتم. نگاهی در تاریکی می درخشید و آن را مانند گرگ کمین کرده می شکافت.
ــ نخوابیدی؟
ــ چرا، مثل اسب ها، تکه تکه.
ــ آه! به من بگو.
ــ چه چیز را؟
ــ دی پیر همان طور که پدرت سفارش کرده بود، به سگ هایش پوزه بند زد؟
ــ بله.
ــ امّا اگر نزده بود؟
ــ شکمشان را پاره می کردم.
ــ این قدر از آن ها می ترسیدی؟
ــ نه! از آن ها بیزار بودم!
ــ چرا از آن ها بدت می آید؟
ــ لش اند. نگاهمان و پس مانده غذایمان را گدایی می کنند. کفلشان را مثل زن ها تکان می دهند و بی دلیل قیل و قال راه می اندازند. روز خود را در آفتاب گرم می کنند و شب هنگام که وقت استراحت ماست، زوزه می کشند و وجود ما را به دشمن اعلام می کنند.
ــ گمان نمی کنی که عوعو می کنند تا ما را از ارواحی که در تاریکی سرگردان اند، محافظت کنند؟
ــ نه، سگ ها لافزن اند. در برابر خطر دمشان را لای پایشان می گذارند و مثل خرگوش می گریزند. حتی یک سگ هم نمی شناسم که بتواند مثل گرگ در سکوت به پاره کردن شکم دشمن برود.
ــ در هنگام شکارهای بزرگ، می توانند صید را به سوی صیاد برانند و گلویش را پاره کنند.
ــ البته، امّا بیش ترشان موذی و مکارند. اگر جیره شان نرسد، توله شان را هم می خورند. آن ها را خوار می دارم.
در این هنگام احساس کردم که سگم که همیشه بیرون یورت دراز می کشید، برخاست و با گام های کوچک، سر به زیر ناله های ریز کرد و دور شد.
***
فردای آن روز وقت عزیمت تموچین، علف ها از شبنم تر بودند. آذوقه راهش یک بره و سه مشک شیر مادیان بود که در دو سوی مرکبش تکان تکان می خوردند. هشت اسب اخته اش را هم گرد آورده بودیم، دیگر کاری جز راندن آن ها به جلو نداشت. با این همه به نظر می رسید که لحظه لگام دادن را به تاخیر می اندازد، کمی معذّب بود، نمی دانست چگونه سپاسگزاری کند.
ــ حال که درّه گله های خوشبخت را می شناسم، زمستان ها با سرعت بیش تری سپری خواهند شد.
پدرم به او گفت که از حضور او استقبال خواهد کرد و افزود:
ــ تو و بوئورچو تازه با هم آشنا شده اید. این را هرگز از یاد مبر، در آینده، مراقب باشید به یکدیگر زخم نزنید.
نگاهش به نگاهم تلاقی کرد. آیا در آن دلتنگی ای را که از رفتنش احساس می کردم، تشخیص داد؟
ــ دو ماه دیگر، در روز کماجدان زرّین، به سرزمین اونقیرات ها می روم تا ببینم نامزدم انتظارم را می کشد یا نه. می خواهی همراهی ام کنی؟
در پاسخ لبخندم، اطمینان داد که به جستجویم خواهد آمد، سپس اسبش را عنان داد و گفت:
ــ دختران اونقیرات زیبایند و شمارشان هم زیاد است. که می داند، شاید یکی از آن ها چشمک آتشینی به تو زد.

این کتاب ترجمه ای است از:
Le Loup Mongol
Homeric
Éditions Grasset & Fasquelle, 1998©

نظرات کاربران درباره کتاب گرگ مغول

کتابی بسیار جذاب درباره چنگیزخان و سبک زندگی مغول‌ها
در 2 سال پیش توسط