فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دانشگاه و انقلاب

کتاب دانشگاه و انقلاب

نسخه الکترونیک کتاب دانشگاه و انقلاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دانشگاه و انقلاب

کتاب «دانشگاه و انقلاب»‌ نوشته صادق زیبا کلام ( -۱۳۲۷)، استاد علوم سیاسی،‌ نویسنده و جامعه‌شناس معاصر است. او تا کنون آثار زیادی را در زمینه‌های تاریخ معاصر ایران،‌ فرهنگ‌شناسی و علوم سیاسی منتشر کرده است او در این کتاب به سرگذشت پیوند ناموفق میان دانشگاه و انقلاب پرداخته است. اینکه چرا و چگونه شد که سرنوشت دانشگاه در انقلاب اینگونه تلخ شد. یکی از مفصل‌ترین بخش‌های کتاب، فصلی است که مربوط به انقلاب فرهنگی است. چگونگی پیدایش این حرکت و سرانجام ناموفق آن. فصل دیگر، پیرامون عقب‌ماندگی بنیادی علوم انسانی در دانشگاه‌ها است. بخشی از کتاب نیز به موضوع فقدان تحقیق و کاوش‌های علمی در دانشگاه پرداخته و اینکه مشکل در کجاست و چرا در دانشگاه‌های ما از تحقیقات خبری نیست. کتاب حاضر فقط به جنبه‌های منفی نپرداخته، بلکه دستاوردهای مثبت دانشگاه بعد از انقلاب را نیز مورد توجه قرار داده. از جمله مهمترین این دستاوردها افزایش چشمگیر دانشجویان و فارغ‌التحصیلان می‌باشد. همانطور که می‌دانیم بسیاری از صاحب‌نظران و اساتید دانشگاهی اتفاقا به این نکته به عنوان یک ایراد و انتقاد نگریسته و با توجه به این مسئله که بسیاری از فارغ‌التحصیلان دانشگاه نمی‌توانند کار و حرفه مناسبی پیدا کنند و اینکه افزایش شمار دانشجویان با افت علمی همراه بوده است، رشد کمّی بعد از انقلاب را مورد نکوهش قرار می‌دهند. اما در مقاله‌ای از این پدیده دفاع شده و با توجه به رسالت و فلسفه وجودی دانشگاه نشان داده شده که افزایش شمار دانشجویان و ظرفیت‌های دانشگاهی علی‌رغم مشکلات و کمبودهای موجود اتفاقا گامی درست و بسیار اصولی بوده است.

ادامه...

بخشی از کتاب دانشگاه و انقلاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه نویسنده

رابطه میان دانشگاه و انقلاب را در بهترین حالت می توان به یک ازدواج ناموفق تشبیه نمود. همانند همه ازدواج های ناموفق در ابتدا همه چیز با دل انگیزی، ستایش، احترام و دوستی آغاز شد. در و دیوارهای خیابان های اطراف دانشگاه در دوران انقلاب مملو از تجلیل و تمجید از نقش دانشگاه در مبارزات ملت ایران علیه ظلم، استبداد و اختناق بود. هیچ نهاد دیگری در دوران انقلاب به اندازه دانشگاه مورد ستایش و تجلیل قرار نگرفته بود. اکثریت قریب به اتفاق مبارزین و مخالفین و زندانیان سیاسی در رژیم قبل از انقلاب را دانشگاهیان (دانشجویان) تشکیل می دادند. دانشگاه از معدود کانون هایی بود که در تمامی دوران سال های استبداد و خفقان هرگز خاموش نشد.
شعار دانشگاه سنگر آزادی که در دوران انقلاب بر سر زبان ها افتاده بود، اینکه روحانیت مبارز از میان صدها مسجد کوچک و بزرگی که در تهران وجود دارد، مسجد دانشگاه تهران را برای تحصن خود در دوران انقلاب برگزیدند؛ و اینکه مرحوم امام خمینی قرار بود در روز ورودشان و در مسیر حرکت به سمت بهشت زهرا در جلوی دانشگاه تهران سخنرانی کوتاهی به واسطه نقش و جایگاه دانشگاه در مبارزه علیه رژیم شاه ایراد نمایند(۱)، جملگی مبین نقش والا و حرمتی بود که انقلاب برای دانشگاه قائل بود. در کمتر اعلامیه یا سخنرانی رهبر انقلاب بود که دانشگاه مورد تمجید و تفقد قرار نگیرد. اما همه اینها به سرعت فراموش شد و یا درست تر گفته باشیم، هیچ کدام از این ملاحظات نتوانست مانع از بروز تیرگی میان دانشگاه و انقلاب شود. هنوز سال اول انقلاب به پایان نرسیده بود که نخستین زمزمه های اختلاف، «جدایی»، نارضایتی و گلایه ظاهر شدند. با شروع اختلاف، دانشگاه به سرعت از آن جایگاه رفیع و عزیزی که قبل از انقلاب از آن برخوردار بود تنزل یافته و یکایک مدال های افتخاری که انقلاب بر سینه اش آویخته بود را از دست داد. دانشگاه دیگر نه «سنگر آزادی» بود و نه گذشته تابناکی در انقلاب داشت(۲). بلکه اساسا زادگاه «فراماسونری»، «وابستگی»، «خدمت به طاغوت»، «روشنفکری»، «غربزدگی» و «وابستگی» تلقی شد. در حالی که ارگان ها، سازمان ها و نهادهای دیگر رژیم گذشته یکی پس از دیگری جزء نظام جدید شده و مورد عنایت و پذیرش قرار گرفتند، در خصوص دانشگاه اینگونه نشد. به تدریج پذیرش و ورود دانشگاه به انقلاب مستلزم و مشروط به ایجاد یک تحول و دگرگونی اساسی اعلام شد. دانشگاه می بایستی نخست اصلاح، تهذیب، تربیت و متحول می شد تا شایستگی پیوستن به نظام و انقلاب را پیدا می کرد. و چنین شد که ضرورت بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگی پیش آمد.
شماری از مسئولین انقلابی حتی از این هم فراتر رفته و اساسا این باور را که دانشگاه قادر است خود را اصلاح و تهذیب کند را مورد تردید قرار دادند. از دید آنان، انقلاب می بایستی نهادها و موسسات آموزش عالی مورد نیاز خود را ایجاد کند و دندان امید و توقع از اصلاح و تربیت دانشگاه های موجود را می بایستی از بیخ و بن برکند. ایجاد دانشگاه تربیت مدرس مولود چنین تفکری بود. به این معنا که انقلاب و نظام اسلامی جدید می بایستی دانشگاه متناسب با نیازها و مختصات خود را ایجاد نماید. چنین شد که وزارت خارجه، سپاه پاسداران، قوه قضائیه، صدا و سیما، بنیاد شهید و... هر کدام برای خود دفتر و دستک و دانشگاهی به راه انداختند.
این کتاب سرگذشت پیوند ناموفق میان دانشگاه و انقلاب می باشد. اینکه چرا و چگونه شد که سرنوشت دانشگاه در انقلاب اینگونه تلخ شد؛ علی رغم زرق و برق ها، امیدها و حرف های شیرین قبل از ازدواج. یکی از مفصل ترین بخش های کتاب، فصلی است که مربوط به انقلاب فرهنگی می باشد. چگونگی پیدایش این حرکت و سرانجام ناموفق آن. فصل دیگر، پیرامون عقب ماندگی بنیادی علوم انسانی در دانشگاه ها است. بخشی از کتاب نیز به موضوع فقدان تحقیق و کاوش های علمی در دانشگاه پرداخته و اینکه مشکل در کجاست و چرا در دانشگاه های ما از تحقیقات خبری نیست.
کتاب حاضر فقط به جنبه های منفی نپرداخته، بلکه دستاوردهای مثبت دانشگاه بعد از انقلاب را نیز مورد توجه قرار داده. ازجمله مهمترین این دستاوردها افزایش چشمگیر دانشجویان و فارغ التحصیلان می باشد. همانطور که می دانیم بسیاری از صاحب نظران و اساتید دانشگاهی اتفاقا به این نکته به عنوان یک ایراد و انتقاد نگریسته و با توجه به این مسئله که بسیاری از فارغ التحصیلان دانشگاه نمی توانند کار و حرفه مناسبی پیدا کنند و اینکه افزایش شمار دانشجویان با افت علمی همراه بوده است، رشد کمّی بعد از انقلاب را مورد نکوهش قرار می دهند. اما در مقاله ای از این پدیده دفاع شده و با توجه به رسالت و فلسفه وجودی دانشگاه نشان داده شده که افزایش شمار دانشجویان و ظرفیت های دانشگاهی علی رغم مشکلات و کمبودهای موجود اتفاقا گامی درست و بسیار اصولی بوده است.
سرانجام بایستی به مقاله تاریخ چیست، چه فایده ای دارد و ما چگونه به آن می نگریم اشاره نمایم. این مقاله را من در مقدمه کتاب «سنت و مدرنیته»ام آورده ام، اما به دلیل اهمیتی که این نوشته برای آشنایی با رشته تاریخ و وضعیت علوم انسانی در ایران دارد، فکر کردم آوردن آن در این کتاب خالی از فایده نباشد.

صادق زیباکلام
فروردین ۱۳۸۰

نامه سرگشاده به محضر جناب آقای هاشمی رفسنجانی ریاست محترم جمهوری(۳)(دی ماه ۱۳۷۲)

با سلام و تحیات از اینکه مصدع اوقات ضیق حضرتعالی می شوم پوزش می طلبم. از آنجا که مراجعه به سلسله مراتب ذی ربط ثمری حاصل ننمود لاعلاج توسل به آن مقام محترم پیش آمد. جنابعالی شخصا آقای دکتر رضا رئیس طوسی استاد محترم دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران را می شناسید. استحضار دارید که به دنبال مناقشاتی با برخی از مسئولین دانشگاه در سال ۱۳۶۷ حکم اخراج ایشان صادر گردید و مشارالیه به مدت دو سال در مرکز مطالعات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت علوم مشغول به کار شدند. ایشان نسبت به حکم صادره اعتراض نمودند و دیوان عدالت اداری پس از رسیدگی حکم اخراج را قانونی ندانسته و رای به بازگشت ایشان صادر نمود. در نتیجه آقای رئیس طوسی از بهمن ماه ۱۳۷۰ مجددا به دانشگاه بازگشته و کار تدریس را از سر گرفتند. اما پس از دو جلسه تدریس، مسئولین دانشگاه به استناد اینکه نظر گزینش وزارت علوم این بوده که مشارالیه می بایستی کار تحقیقی انجام دهد از ادامه تدریس ایشان جلوگیری نمودند.
گناه ایشان ظاهرا این است که دانشجویان را ممکن است گمراه نمایند. نمی دانم یک دانشجوی دوره لیسانس که ۱۴۴ واحد درسی را گذرانده چگونه با یک درس ۳ واحدی آقای دکتر رئیس طوسی افکار و اندیشه هایش زیر و رو شده و منحرف می شود. آیا هیچ مرجع رسمی و ذی ربطی به این امر رسیدگی کرده است؟ آیا نمی شود آثار، تالیفات و نوشته های آقای دکتر رئیس طوسی را رسیدگی نمود و دید کدام یک از آنها برخلاف اصول و موازین جمهوری اسلامی ایران می باشد؟ اما فرض بگیریم که چنین بررسی از سوی هیاتی صالحه صورت گرفته و تشخیص داده شده که افکار و اندیشه های آقای دکتر رئیس طوسی مغایر با اسلام و اهداف جمهوری اسلامی ایران می باشد، در این صورت چرا بایستی چنین فردی از دولت حقوق بگیرد و در دانشگاه به عنوان استاد محقق انجام وظیفه نماید؟ آیا نتیجه تحقیقات ایشان اسباب گمراهی نمی شوند؟ با این تفاوت که اگر ایشان بر سر کلاس بروند و کلیه دانشجویانشان را نیز علی الراس گمراه نمایند، در طول یک سال تحصیلی ایشان ۵۰ الی ۱۰۰ نفر را بیشتر نتوانسته اند گمراه نمایند در حالی که آثار قلمی ایشان در همین مدت صدها بلکه هزاران نفر را می توانند گمراه سازند.
جناب آقای رئیس جمهور، واقع مطلب این است که مخالفین ایشان نیز خود به این اتهام اعتقادی ندارند، بلکه از آن به عنوان حربه ای برای پیشبرد منظورشان استفاده می نمایند. آنان خود نیز نیک می دانند که عرق دینی، اعتقاد به انقلاب و نظام اسلامی و بالاخره احساس تکلیف نسبت به خدمت به مملکت در نزد آقای دکتر رئیس طوسی اگر به مراتب بیشتر از بسیاری از اساتید دیگر نباشد یقینا کمتر هم نیست. کافیست انسان سابقه اسلام خواهی ایشان را با بسیاری از مدعیان امروزی مقایسه کند. گناه ایشان این است که رفتارشان و پاره ای از ایستادگی هایشان باعث به وجود آمدن برخوردهایی با مسئولین و برخی صاحبان قدرت در دانشگاه می شود به گونه ای که این چنین مشارالیه را خانه نشین ساخته اند.
شاید این آقایان بنده را نیز به سبب انشاء این نامه مورد غضب قرار داده و متهم به هم دلی و همرایی با آقای دکتر رئیس طوسی بنمایند. اما من نه چندان از کمّ و کیف آن مناقشات اطلاعی دارم و نه آگاهی از افکار و اعتقادات سیاسی ایشان. انگیزه من برای دادخواهی نزد جنابعالی از باب دو علت دیگریست. نخست آنکه جلوگیری از تدریس، کیفری سنگین و آزاردهنده برای آقای رئیس طوسی بوده است. کدام استادی هست که به درس و بحث فحص با دانشجو علاقه مند باشد و جلوگیری از تدریس او را مغموم، افسرده و ناامید نسازد؟ با توجه به اینکه به تصدیق دوست و دشمن ایشان در امر آموزش و تدریس انصافا استادی لایق و برجسته بوده اند. آنان که این عقوبت و زجر را برای ایشان رقم زده اند شاید ندانند که چگونه این کیفر مثل خوره، روح و جسم ایشان را در هم می نوردد. اما انگیزه دومم در نگارش به حضرتعالی طرح مسئله کلی تری می باشد. اگر قرار باشد از تدریس استادی در دانشگاه به جرم داشتن افکار و عقایدی که متفاوت با سلیقه این گروه یا آن دسته است جلوگیری شود آن هم در رشته علوم سیاسی، دیگر چگونه می شود توقع پرورش دانشجویانی را داشت که بتوانند تجزیه و تحلیل سیاسی نموده و قوه درک و فهم تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه خود و دنیای بیرون را داشته باشند؟ چگونه می توان به گونه ای جدی سخن از مشارکت دانشجویان در مسائل و تحولات سیاسی در دانشگاه نمود، وقتی ساحت تدریس و استادی این چنین بتواند مورد تعرض قرار گیرد؟
سخن آخرم به حضرتعالی به عنوان رئیس جمهوری است که افتخار داغ تازیانه مبارزه با استبداد را بر پشت دارد و بخشی از عمرش را به واسطه اندیشه و ابراز آن در پشت میله های زندان سپری کرده است.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

با عرض ادب و احترام
صادق زیباکلام
استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
اوایل دی ماه ۱۳۷۲

نامه سرگشاده به محضر مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه خامنه ای دامت افاضاته(۴)(مهرماه ۱۳۷۳)

با سلام و تحیات، از اینکه مصدع اوقات ارزشمند آن مقام معظم شده ام پوزش می طلبم. اما مشکلاتی که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به روی هم انباشته شده اند از یک سو و آشفتگی که بر دانشکده ظرف چند ماه گذشته حاکم شده است از سویی دیگر، توسل به آن مقام را اجتناب ناپذیر نموده است.
ماه پیش و مقارن با شروع سال تحصیلی دو تن از اساتید علوم سیاسی به نام های آقایان دکتر سیدجواد طباطبایی و دکتر جلیل روشندل به اتهام سیاسی اخراج شدند. اینکه جرم آقایان چه بوده روشن نیست و تاکنون هم هیچ مقام مسئول و رسمی علت اخراج آنان را توضیح نداده است. هر دو این آقایان همکاری خود را با این دانشکده از سال ۱۳۶۹ شروع کرده بودند و هر دو نیز در بدو استخدام گزینش شده بودند. به نظر می رسد «اتهام» آنان «بدآموزی» بوده است. اما اینکه این «بدآموزی» چه بوده است و اعتبار آن از چه طریقی محرز شده روشن نیست. بدون اغراق هر کسی که این داستان را می شنود جدای از تاسف و تاثر، متحیر می شود که چرا؟ چه تعداد از صدها دانشجویی که ظرف چهار سال گذشته با این آقایان درس داشته اند معتقدند که آنها دانشجویان را منحرف می نموده اند و می بایستی اخراج شوند؟ بسیاری از این دانشجویان کسانی بوده اند که هم سن و سال این آقایان بوده و سال ها در غلیان تب و تاب های تحولات و مسائل سیاسی و اجرایی کشور بوده اند. این ملاحظه در مورد آقای دکتر روشندل که درسشان علوم استراتژیک بوده از اهمیت بیشتری نیز برخوردار است، زیرا بسیاری از دانشجویان ایشان از اعضاء سپاه پاسداران و حتی از رده های فرماندهان ارشد سپاه و دیگر قوای مسلحه و انتظامی بوده اند.
ممکن است فرض بگیریم که یک دانشجوی چشم و گوش بسته ۱۸، ۱۹ ساله نتواند به «مسائل انحرافی» که یک استاد علوم سیاسی در سر کلاسش مطرح می کند پی ببرد. (مغلطه ای که به صورت چماق توسط یک عده بخصوص بر سر اساتید علوم سیاسی کوبانده می شود) ولی آیا در مورد ده ها دانشجوی سی - چهل و چند ساله از مسئولین نظام همچون اعضای ارشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، معاون سیاسی و انتظامی استان، فرماندار، مدیر، معاون، کارشناس وزارت کشور، خارجه یا ارشاد، نماینده مجلس، مسئول گزینش و... که ظرف چهار سال گذشته با این آقایان درس داشته اند نیز می توانیم چنین ادعایی نماییم؟ چه تعدادی بالاخص از این تیپ دانشجویان بر علیه مطالب درسی این اساتید شکایت کرده و آنان را متهم به ضدیت با اسلام و یا نظام کرده اند؟ مسئول محترم گزینش دانشگاه اظهار داشته اند که مشکلی پیرامون مطالب درسی آقای دکتر روشندل نبوده و اخراج مشارالیه از پرونده سیاسی که قبل از انقلاب در سال ۱۳۵۱ داشته اند و به موجب آن قریب به سه سال زندان بوده اند نشات می گیرد. به استناد آن پرونده، آقای دکتر روشندل دارای افکار و عقاید «اشتراکی» و «مارکسیستی» بوده است، و لاجرم حکم اخراج ایشان از دانشگاه صادر شده است.
زمانی که مارکسیسم آن همه تلالو و قدرت داشت و نیمی از جهان را به زیر سلطه خود فرو برده بود، به همت متفکرین اسلامی همچون مرحوم آیت اللّه شهید استاد مطهری، دکتر شریعتی و دیگران، کمتر کسی در این جامعه از آن ترسی به دل داشت و هزاران دانشجو به همراه اقشار روشنفکر و تحصیل کرده، آگاهانه اسلام را برگزیدند. آیا این سرافکندگی ندارد امروز که مارکسیسم به چنین حضیضی فرو افتاده و صدای افتادن تشت آن از بام، گوش تاریخ را کر نموده ما این چنین از آن به وحشت بیافتیم و استادی را که بیست و چند سال پیش مطالعاتی در این زمینه کرده و یا فعالیت هایی داشته است از دانشگاه اخراج کنیم؟
آیا معنی کلام حضرت امام (ره) که می فرمایند «میزان، حال فعلی افراد است» این است که ما پرونده بیست و چند سال پیش فردی را که ساواک تنظیم کرده ملاک تصمیم گیری قرار دهیم؟ اگر این دلیل واقعا این همه جدی و غیرقابل اغماض می باشد، پس چگونه است که هیات مرکزی گزینش استاد شورای عالی انقلاب فرهنگی استخدام ایشان را در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه تهران بلامانع اعلام کرده است؟ اگر این دلیل واقعا این همه حائز اهمیت است، پس چگونه به ایشان ظرف چهار سال گذشته اجازه تدریس داده شده است؟ اگر این دلیل واقعا این همه بااهمیت است چگونه ایشان بیش از دو سال معاون آموزشی دانشکده نیز بوده اند؟ آیا مسئولین دانشگاه ظرف چهار سال گذشته این همه سهل انگار و بی مبالات بوده اند که استادی را که می بایستی اخراج شود حتی پست هم داده بودند؟ آیا درخصوص این اساتید اکنون اطلاعات تازه تری به دست آمده که اخراج آنان را اجتناب ناپذیر می سازد؟
واقع مطلب این است که نه مسئولین دانشگاه ظرف چهار سال گذشته سهل انگار و بی مبالات بوده اند و نه درخصوص اساتید اخراجی اطلاعات جدیدی مطرح شده است. آنچه که اتفاق افتاده این است که اخیرا کسانی در این دانشکده به قدرت رسیده اند که سر سوزنی برای تفکر و اندیشه ارزشی قائل نبوده و هنرشان زدن و گرفتن و بستن و اخراج افراد است. قبلاً نیز همین آقایان اسباب اخراج آقای دکتر رضا رئیس طوسی را فراهم آورده بودند. مشارالیه پس از دو سال به حکم دیوان عدالت اداری به دانشکده بازگشت و کار تدریس را از سر گرفت، اما آقایان که دیدند از طریق قانون نمی توانند جلوی کار آقای دکتر رئیس طوسی را در دانشگاه بگیرند، به استناد اینکه نظر گزینش این بوده که مشارالیه بایستی کار پژوهشی نماید، از ادامه تدریس ایشان جلوگیری کردند. یک استاد مسلمان، مبارز و وطن پرست که حتی به تصدیق مخالفینشان در زمره برجسته ترین اساتید در حوزه تحولات سیاسی معاصر ایران می باشد به لحاظ زندگی آکادمیک و دانشگاهی توسط این آقایان خانه نشین و در به در گردید. چنین تصفیه حسابی (و واقعا هم تصفیه حساب) زمانی رخ داد که این آقایان چندان سمت رسمی هم در دانشگاه نداشتند. اکنون که دیگر همه کاره دانشکده حقوق و علوم سیاسی نیز شده اند، بی ضابطه، استاد (آن هم با مدرک فوق لیسانس) به دانشکده آورده اند، بی ضابطه درس گذارده اند، بی ضابطه درسی را که گروه آموزشی تعیین کرده بود حذف کرده اند، بی ضابطه استاد تعیین شده توسط گروه آموزشی را تغییر داده و فردی را که اساسا عضو دانشکده نیست برای آن درس آورده اند، و عملاً هر کاری که میل و اراده شان بوده است انجام داده اند. چند نفر جوان که تعدادشان به انگشتان یک دست هم نمی رسد آنچنان فضایی از رعب، وحشت و اختناق ایجاد کرده اند که کسی جرات نفس کشیدن ندارد. با دانشجوی جانباز صحبت می کنی از آنان می نالد، با آزاده صحبت می کنی از آنان می نالد، با پیر، جوان، حزب اللهی، جبهه رفته، کارمند، استاد و با هرکه سر و کاری با دانشکده دارد صحبت می کنی از این عده و عملکرد چند ماهه شان فریادش بلند است. آیا واقعا شان و منزلت دانشکده حقوق و علوم سیاسی که قدمت آن از خود دانشگاه نیز فراتر می رود و در آن اساتید معظمی هستند که حداقل به لحاظ طول عمر، دو برابر این آقایان سن و سال دارند بایستی اینچنین خوار و ذلیل شود که ملعبه دست چند جوان قدرت طلب و خودکامه قرار گیرد؟
یک دلیل عمده موفقیت این چند نفر، پشتکار و تلاش خستگی ناپذیر در تعقیب خواسته هایشان می باشد به نحوی که از بیرون اینطور احساس می شود که یک جریان عمده دانشجویی پشت سر این آقایان است، در حالی که ابدا اینطور نیست. در میان اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان که جای خود دارد، حتی در میان دانشجویان مسلمان (ازجمله آزادگان، جانبازان و انجمن اسلامی) مجموع طرفداران این آقایان بسیار معدود و انگشت شمار است. علت موفقیت این آقایان به بی همتی، بی تفاوتی و منفعل بودن اساتید و دانشجویان باز می گردد.
آنچه از همه اینها دردناکتر است، این واقعیت تلخ است که این آقایان در مورد اخراج های اخیر اینطور شایع کرده اند که این حرکت به خواست دفتر مقام معظم رهبری بوده است. حضرت آیت اللّه ، جنابعالی در زمره «روحانیون فرهنگی» کشور می باشید و کمتر روحانی را می توان سراغ گرفت که به اندازه معظم له سعی کرده اند با دانشگاه و دانشجویان تماس داشته باشند. آیا سزاوار است از چنین شخصیت فرهنگی که هشت ساعت در نمایشگاه کتاب به تفحص می پردازند این چنین تصویری ساخته شود؟
متاسفانه این آقایان با پشتکار و احیانا آشنایی هایی اینجا و آنجا، مدتی است که جوّ مسموم و به دور از حقیقتی بر علیه دانشکده حقوق و علوم سیاسی به راه انداخته اند. سعی زیادی کرده اند تا اساتید دانشکده را اینطور معرفی کنند که کارشان تبلیغ بر علیه اسلام، نظام مقدس جمهوری اسلامی و ولایت فقیه می باشد. کسی منکر این نمی تواند باشد که بعضی از اساتید ممکن است به هنگام درس برخی اشارات و خرده گیری هایی بنمایند. اما اولاً در کدام محیط دانشگاهی این مسئله وجود نداشته است؟ ثانیا و مهمتر از آن، به عنوان مثال، میزان عرق دینی و تعهد به نظام و مجموع اساتید این دانشکده چندان تفاوتی با اساتید دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی ندارد. به علاوه، اساتید این دانشکده بخش اعظم دروس دانشگاه امام حسین، امام صادق و تربیت مدرس را نیز بر عهده دارند. اگر واقعا اساتید این دانشکده دارای «اشکالات فکری» هستند پس چرا سخنی بر علیه دانشگاه های فوق الذکر نیست؟ نیازی به گفتن نیست که خود کسانی که این جوّ را بر علیه دانشکده حقوق و علوم سیاسی به راه انداخته اند نیز به آن اعتقاد چندانی ندارند. میزان اسلام گرایی اساتید این دانشکده چندان تفاوتی با همکارانشان در دانشگاه شهید بهشتی ندارد. مطالب درسی هر دو دانشکده نیز کم و بیش یکسان است. اما یک تفاوت بسیار اساسی بین این دو دانشکده وجود دارد. گروه علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی به دلیل انسجام در مدیریت، کمتر حاضر به پذیرش افرادی که بنابر «ملاحظات خطی» از بیرون به گروه تحمیل می شوند بوده است. اما برعکس دانشگاه شهید بهشتی، متاسفانه اغلب کسانی که به عنوان استاد به گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران راه یافته اند کسانی بوده اند که بدون اطلاع و آگاهی گروه به آن «تحمیل شده اند». ملاک انتخاب این افراد نیز به جای ملاحظات علمی و دارا بودن مدارج بالای دانشگاهی و توانایی های آکادمیک، صرفا مناسبات خطی و سیاسی بوده است.
با اینکه گروه علوم سیاسی رسما چندین بار اعلام کرده است که نیازی به جذب فارغ التحصیلان فوق لیسانس ندارد، ظرف دو سال گذشته به تنهایی ۵ فوق لیسانس جدید وارد گروه شدند. این در حالیست که گروه به دلیل فقدان اعتبار، مجبور است تقاضای استخدام متقاضیان برجسته ای را که از دانشگاه های معتبر خارجی دکترای خود را گرفته و به کشور بازگشته اند نپذیرد. به سخن دیگر، دلیل اصلی به وجود آوردن فضای مسموم بر علیه اساتید این دانشکده آن است که راه برای ورود افراد دیگری به دانشکده هموار شود. به بهانه «نجات اسلام» و اینکه برخی اساتید دانشجویان را منحرف می سازند، اولاً زمینه اخراج اساتید فهیم و صاحب فکر علوم سیاسی فراهم آید، ثانیا با اخراج این افراد خود بتوانند با ورود به دانشکده جای آنان را بگیرند. در نتیجه این روند، کیفیت آموزشی گروه علوم سیاسی به نحو محسوسی پایین آمده است. بسیاری از دانشجویان برجسته که از میان ده ها هزار داوطلب کنکور در رشته علوم سیاسی پذیرفته و با یک دنیا شور و اشتیاق وارد دانشکده شده اند، متاسفانه پس از یکی دو ترم آنچنان سرخورده می شوند که بسیاری به فکر تغییر رشته می افتند. مابقی هم می خواهند هرچه سریعتر فارغ التحصیل شده و از دانشکده «فرار کنند». نه دانشجویان چندان میل و اشتیاقی به بحث و جدل در مسائل سیاسی و اجتماعی دارند، نه حال و حوصله فعالیت های فرهنگی و فوق برنامه و نه دل و دماغ کنکاش و غور در اندیشه و تفکرات دینی. این دلمردگی، بی تفاوتی و گریز از مسائل سیاسی (اگر نگوییم بیزاری سیاسی) برای هر کسی که دلش برای نظام و آینده آن می طپد، نمی تواند ملالت آمیز و اندوهناک نباشد. رهبر معظم انقلاب در حدود یک سال پیش، از پایین بودن فعالیت های سیاسی در دانشگاه ها ابراز نگرانی کردند. این رکود و جمود اگر ظرف یک سال گذشته افزایش پیدا نکرده باشد یقینا کاهش هم نیافته است. نماینده محترم مقام معظم رهبری در دانشگاه، جناب حجت الاسلام قائم مقامی چندی پیش در مصاحبه شان با صراحت فرمودند که «فعالیت های فرهنگی در دانشگاه (و جامعه) در حد صفر است». یک استاد علوم سیاسی که بنابر طبیعت تخصصش مجبور است به معرفی و بحث و بررسی آرا و افکار متفاوت سیاسی و اجتماعی بپردازد، آیا می تواند در چنین فضایی با آرامش خاطر به تدریس بپردازد؟ آیا در چنین فضایی می توان با فراغ بال به تجزیه و تحلیل و نقد تحولات سیاسی و اجتماعی ایران و جهان پرداخت؟ در فضایی که یک استاد علوم سیاسی هر روز که به دانشکده پای می گذارد منتظر است ببیند آیا حکم اخراج یا منع رفتنش به کلاس صادر شده و دانشجویش به نحو دیگری مرعوب شده یا بی تفاوت و ناامید است، آیا می توان انتظار دیگری به جز صفر بودن فعالیت های فرهنگی داشت؟ آیا در این فضا می توان امیدوار بود که دانشکده فارغ التحصیلانی خوش فکر، با سواد و علاقه مند به درس، با ایمان، متهور و آگاه پرورش دهد؟ آیا دانشجویی که امروز در چنین محیط بی تفاوت و خفه ای رشد می کند فردا مرعوب فلان قدرت خارجی نخواهد شد؟ آیا دانشجوی علوم سیاسی که در دوران دانشجویی اش یاد گرفته ساکت و تسلیم باشد فردا در حوزه فرمانداری و خدمتش به جای دفاع از مصالح و منافع ملی نظام، مرعوب فلان جریان سیاسی یا مقام بالاتر نخواهد شد؟ اگر اینها خدمت به اسلام و نظام است که در این صورت آقایانی که این فضا را ایجاد کرده اند بایستی به کارشان ادامه دهند؛ باز هم استاد اخراج کنند، باز هم تهدید و ارعاب کنند و باز هم محیط را برای اساتیدی که فکری و اندیشه ای دارند تنگ تر نمایند. اما آنان هرگز نخواهند فهمید که شاخه ای را می برند که خود بر روی آن نشسته اند.
استدعای حقیر از آن رهبر معظم این است که هیاتی را مامور بفرمائید تا واقعا در مورد دروس این دانشکده، مطالب درسی مطروحه در سر کلاس ها، کیفیت آموزشی و هر جنبه دیگری از حیات علمی و فرهنگی آن به تحقیق و تفحص بپردازند. اگر یافته های این هیات در جهت تایید نظارت این آقایان بود، کلیه اساتید منحرف اخراج شوند و به جای آنها، این آقایان همگی دعوت به دانشکده شوند و محیط این دانشکده از این وضعیت اسفناک یک بار و برای همیشه رهایی یابد. اگر اینگونه نبود، اجازه داده شود تا اساتید این دانشکده در یک فضای سالم و به دور از ارعاب و تهدید و با برخورداری از یک حداقل امنیت شغلی و صنفی به کار خود بپردازند.

با عرض ادب و احترامات فائقه
صادق زیباکلام
استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
اواخر مهرماه ۱۳۷۳

نظرات کاربران درباره کتاب دانشگاه و انقلاب

بسیار خوب،این کتاب رو بخونید،می بینید خیلی با پیشفرض های ما از انقلاب متفاوته
در 1 سال پیش توسط محمد عباسی
من موندم ایشون که این همه از واقعیت ها دور هستند چطور این همه کتاب نوشتند هر چند اینروزا اینچیزا عادی شده.
در 1 سال پیش توسط mo_..._va